استعمار در آســـیا

سخنی با خواننده:
ضمن تشکر از مترجم – حمید محوی – و جمع آوری آثار مارکس و انگلس تحت عنوان "استعمار در آسیا" ما اعتقادی به برداشتهای نظری مترجمین روسی و ایرانی و بخشآ یاد داشتهای ناشرین در تمامی این  مجموعه را نداریم. با این موضع گیری امانت را رعایت کرده و تمامی مجموعه را بهمانگونه که بشکل پی دی اف بوده باز نویسی نموده ایم. اعتقاد ما بر این است که این خواننده است که با مطالعه و تحقیقات خویش سره را از ناسره تشخیص دهد و حتی گفته ها و نوشته های مارکس را از انگلس جداگانه بررسی کنند. به باور (ھ. ت.) با مطالعه آثار مارکس و شناخت از بینش مارکس (از دوران جوانی تا مارکس تجربه دیده) میتوان بفهمیم که چه کسانی دزد و حقه باز و دروغگو و کلاش بوده اند و این مسئله برای طبقه ای که کارگر نامیده میشود بسیار مهم است تا دوستان خود را از دشمنان طبقه تفکیک کنند…)     

کارل مارکس و فردریش انگلس
ترجمه ای از حمید محوی

برای در جریان گذاشتن مترجم از انتقادات، پیشنھادات و نقطه نظرات خود با آدرس پست الکترونیک hamid.mahvi@neuf.fr تماس بگیرید

Marx Engels
Textes sur le colonialisme
Edition du PROGRES-Moscou. 1977
مقالات کارل مارکس و فردریش انگلس
در بارۀ استعمار
انتشارات پروگرس ، مسکو ١٩٧٧
ترجمه از فرانسه توسط حمید محوی

فھرست
١
– یادداشت ناشرین [انتشارات پروگرس، مسکو ١٩٧٧]
٢- کارل مارکس و فردریش انگلس منتخبی از ایدئولوژی آلمانی
٣- کارل مارکس و فردریش انگلس منتخبی از مانیفست حزب کمونیست
۴- کارل مارکس و فردریش انگلس منتخبی از اوّلین مجلۀ انترناسیونال
۵- کارل مارکس : انقلاب در چین و در اروپا. 20 می1853 نیویورک دیلی تریبون، شمارۀ 3794 ، 14 ژوئن 1853

۶- کارل مارکس : فریبکاری ھای روس. شکست گلادستون(١). اصلاحات سر شارل وود  (٢)برای ھند شرقی لندن سه شنبه، ٧ ژوئن ١٨۵٣ نیویورک دیلی تریبئن شمارۀ ٣٨٠١، ٢٢ ژوئن ١٨۵٣
٧- کارل مارکس : استیلای بریتانیا در ھند . لندن، جمعه، 10ژوئن .1853نیویورک دیلی تریبون. شمارۀ ٣٨٠۴ ، ٢۵ ژوئن١٨۵٣
٨- کارل مارکس نتایج احتمالی استیلای بریتانیا در ھند . لندن جمعه، 22 ژوئیه 1853 نیویورک دیلی تریبون شماره 3840، ھشتم اوت 1853
٩- کارل مارکس : جنگ انگلیس و ایران ، ٣٠ اکتبر ١٨۵۶ نیویورک دیلی تریبون. شمارۀ ۴٩٠۴،  ٧ ژانویه ١٨۵٧
١٠- کارل مارکس : جنگ علیه ایران ٢٧ ژانویه ١٨۵٧ نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ۴٩٣٧، ١۴ فوریه ١٨۵٧
١١- فردریش انگلس : ایران و چین ٢٢می ١٨۵٧نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ۵٠٣٢، ۵ ژوئن ١٨۵٧
١٢- کارل مارکس : عھد نامۀ ایران ١٢ژوئن ١٨۵٧ نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ۵٠۴٨،  ٢۴ ژوئن ١٨۵٧
١٣- فردریش انگلس : افغانستان ١٠ اوت ١٨۵٧،  New Americain Cyclopaedia, t.I, 1858

١۴- فردریش انگلس : الجزایر ١٧سپتامبر ١٨۵٨ New Americain Cyclopaedia, t.I, 1858
١۵- کارل مارکس : کمپانی ھند شرقی – تاریخ و نتایج فعالیت ھای آن ٢۴ ژوئن ١٨۵٣ نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ٣٨١۶ ، ١١ژوئیه ١٨۵٣
١۶- کارل مارکس : (منتخب) «مسائل ھلند. – دانمارک.- تبدیل قرض دولتی انگلستان .- ھند.- ترکیه و روسیه. لندن، سه شنبه ٢۴می ١٨۵٣ نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ٣٧٩٠، ٩ ژوئن ١٨۵٣
١٧- کارل مارکس : مسئلۀ ھند، حقوق مزرعه داران ایرلندی. لندن، ٢٨ژوئیه ١٨۵٣، نیویورک دیلی تریبون ١١ ژوئیه ١٨۵٣ ، شمارۀ ٣٨١۶
١٨- کارل مارکس : جنایات انگلیسی ھا در چین. نوشتۀ ٢٢ مارس١٨۵٧ نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ۴٩٨۴، ١٠آوریل ١٨۵٧
١٩- کارل مارکس : منتخب از «کامیابی انگلیس. اعتصابات. مسئلۀ ترک. ھند» لندن، جمعه، ١٧ژوئن ١٨۵٣، نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ٣٨٠٩ اوّل ژوئیۀ ١٨۵٣
٢٠- فردریش انگلس : لشکر کشی جدید انگلیس به چین نوشتۀ اوایل آوریل ١٨۵٧ نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ۴٩٩٠
٢١- کارل مارکس: منتخب از مقالۀ «شورش در ارتش ھند»٣٠ ژوئن ١٨۵٧نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ۵٠۶۵،  ١۵ ژوئیه ١٨۵٧
٢٢- کارل مارکس : منتخب از مقالۀ «شورش ھند». لندن ١۴اوت ١٨۵٧ نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ۵١٠۴، ٢٩ اوت ١٨۵٧
٢٣- کارل مارکس : تجارت تریاک. ٣١ اوت ١٨۵٨ نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ۵۴٣٣ ،  ٢٠ سپتامبر ١٨۵٨
٢۴- کارل مارکس : تجارت تریاک. ٣سپتامبر١٨۵٣ نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ۵۴٣٨، ٢۵ سپتامبر ١٨۵٨
٢۵- کارل مارکس : معاھدۀ انگلیس و چین ١٠سپتامبر ١٨۵٨ نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ۵۴۴۶ ، ۵ اکتبر١٨۵٨
٢۶- ارل مارکس : تحقیق دربارۀ شکنجه در ھند. لندن ١۴اوت ١٨۵٧نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ۵١٢٠ ، ١٧سپتامبر ١٨۵٧
٢٧- کارل مارکس : جنگی تازه در چین (در چھار بخش) نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ۵٧۵٠ ،٢٧ سپتامبر ١٨۵٩
٢٨- بخش دوّم
٢٩- بخش سوّم
٣٠- بخش چھارم
٣١- کارل مارکس : منتخب از : بریتانیا و بازرگانی پنبه. لندن ٢١سپتامبر١٨۶١ نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ۶۴٠۵، ١۴اکتبر١٨۶١
٣٢- کارل مارکس : دولت بریتانیا و تجارت برده. نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ۵٣۶۶، ٢ ژوئیه ١٨۵٨

نامه ھا
٣٣- نامۀ کارل مارکس به فردریش انگلس ٢ ژوئن ١٨۵٣
٣۴- نامۀ فردریش انگلس به مارکس ۶ ژوئن ١٨۵٣
٣۵- نامۀ کارل مارکس به فردریش انگلس١۴ ژوئن ١٨۵٣
٣۶- نامۀ کارل مارکس به فردریش انگلس ٨ اکتبر ١٨۵٨
٣٧- نامۀ کارل مارکس به فردریش انگلس ١٠ دسامبر ١٨۶٩
٣٨- نامۀ فردریش انگلس به فردریش آدلف سورژ. در ھوبوکن لندن ١٠نوامبر ١٨٩۴
٣٩- نامۀ فردریش انگلس به کارل مارکس ١٩ ژانویه ١٨٧٠
۴٠- نامۀ فردریش انگلس به کارل کائوتسکی به اشتوتگارت لندن ٢٣ سپتامبر ١٨٩۴

١
یاد داشت ناشرین
انتشارات پروگرس، مسکو 1977

مجموعۀ حاضر بخشی ست از آثار کارل مارکس و فردریش انگلس که به بررسی مسائل مختلف تاریخ استعمار اختصاص دارد. در این مقالات با دقتی علمی و تحلیلی مارکسیستی به دلایل اقتصادی پرداخته شده است که دولت ھای سرمایه داری را به تشکیل مستعمرات تشویق کرد. مارکس و انگلس در این نوشته ھا پیوندھای ناگزیر استعمار و نظام سرمایه داری را به روشنی مورد بررسی قرار داده، و در افشای استثمار دھشتناک اھالی مستعمرات توسط انگلستان، فرانسه و دیگر دولتھای سرمایه داری کوشیده اند. مقالاتی که در اینجا گرد آوری شده، برد عظیم تاریخ جنبش ھای رھایی بخش ملّت ھای تحت ستم را به شکل بارزی نشان داده و چشم انداز سیر تحولی شان را ترسیم می کند.
نخستین بخش این مجموعه شامل عمده مقالاتی ست که غالبا در سالھای ۵٠ در قرن نوزدھم به رشتۀ تحریر درآمده و مصادف است با آغاز جنبش ھای گسترده و توانای توده ھای مردم آسیا علیه استعمارگران.
سال 1853مارکس شماری از مقالاتش را دربارۀ ھند در نیویورک دیلی تریبون، روزنامۀ ترقی خواه آمریکایی بچاپ می رساند، (New-York Daily Tribune) و به این ترتیب نقاب از چھرۀ ریاکارانه و بربریتی برداشت که جزء لاینفک تمدن بورژوایی ست. مارکس در مقالات خود نشان می دھد که تمام مراحل سیاست بریتانیا در ھند، در راستای منافع خود خواھانۀ طبقات حاکم انگلستان ساخت و سامان یافته بوده است. مقالات «استیلای بریتانیا در ھند»( ١)، «دولت ھند» و چند مقالۀ دیگر، چشم انداز ھولناک ظلم و ستم و فقری را ترسیم می کند که استعمارگران بر مردم ھند تحمیل کرده بودند. مارکس می گوید، بدون ھیچ تردیدی ژرفای آزار و جراحتی که انگلیسی ھا به ھند وارد آوردند، ھندوستان ھرگز در تمام طول تاریخ بخود ندیده بود. 
مارکس و انگلس سیاست استعماری فرانسه و غیر انسانی بودن استعمارگران فرانسوی و بی رحمی و سفاکی شان را در سرزمین ھای اشغالی افشا می کنند. در سال 1857 انگلس در مقاله ای تحت عنوان «الجزایر» می نویسد : «از نخستین روزی که فرانسه الجزایر را اشغال کرد تا کنون این کشور بینوا به صحنۀ بلاانقطاع خون ریزی، چپاول و خشونت تبدیل شد. فتح ھر یک از شھرھا، بزرگ و کوچک به بھای قربانی کردن بسیاری به وقوع پیوست.
قبایل عرب و کبیل که به اصل استقلال و آزادیشان دلبستگی خاصی داشته و نفرت از سلطۀ بیگانه نزد آنان اصلی ست که از خود زندگی والاتر بنظر می رسد، سرانجام زیر تھاجمات سھمگین در ھم کوبیده شدند وخانه و کاشانه شان طعمۀ آتش گردید، محصولاتشان لگد کوب شد و بازماندگانشان یا از دم تیغ گذشتند و یا اینکه به فجیع ترین و ھولناک ترین خشونت ھا سپرده شدند».
زمانی که در سال1857 مردم ھند علیه استعماگران بریتانیایی دست به شورش زدند، مارکس و انگلس جریان مبارزات آزادیخواھانۀ ھندیان را به دقت دنبال می کردند و چندین مقالۀ تحلیلی از شیوۀ طغیان مردم ھند بچاپ رساندند و دلایل آنرا نشان داده و خصوصیت ملّی آنرا در رابطه با « بی مھری عمومی علیه برتری بریتانیا را نزد بزرگترین ملّت ھای آسیایی» خاطر نشان ساختند. برخی از این مقالات در ھمین مجموعه ارائه می شود. مقالات متعددی به چین اختصاص یافته . از اوّلین جنگ تریاک بسال ،1839_1842واحدھای نظامی بریتانیا، و به ھمین منوال نیروھای مسلح فرانسه و اتازونی چندین بار به چین حمله کردند تا این کشور را به زانو درآورده و آنرا ضمیمۀ مستعمرات خود سازند. مقالات مارکس تحت عناوین « جنگ بریتانیا در چین» ، « جنایات انگلیس در چین» ، «تجارت تریاک» و غیرو را به مناسبت دوّمین جنگ تریاک نوشته است که انگلیسی ھا درسال 1856 آغاز کردند. تجار قاچاقچی انگلیسی از طریق تجارت نفرت انگیز تریاک ثروت اندوزی می کردند، و «صنعت گران طمّاع انگلیسی» در بازار وسیع چین منافع سرشاری را به تاراج می بردند، و این چنین است الیگارشی کاپیتالیست که به نام نامی منافعشان  واحدھای نظامی  بریتانیا بین سالھای 1842- 1839 و 1858- 1856 و در 1860 مردم صلح جو و آرام چین را به قتل می رسانند و چپاول می کنند. مارکس و انگلس در مقالاتشان نشان می دھند چگونه مقاومتی که خلق چین علیه مھاجمین بیگانه مھیا ساختند تا چه اندازه جدی بوده است. انگلس در خصوص جنگ چینی ھا علیه متجاوزین انگلیسی می نویسد که «این جنگ ملّی بوده و بخاطر حفظ ملّت چین بر پا شده است.»
مقالات مارکس و انگلس تحلیل عمیقی از مناسبات اجتماعی و نظام سیاسی چین را در بر می گیرد و شامل بررسی شورش تایی-پینگ ھا 
 (taï- pings) می باشد که در سال 1850آغاز شد و عبارت است از انقلاب وسیع و گستردۀ دھقانان علیه فئودال ھا و مھاجمین بیگانه. در مقالۀ «انقلاب در چین و در اروپا» مارکس از روابط بینابینی جنبش انقلابی اروپا و جنبش آزادیبخش خلق ھای آسیا حرف می زند، نظریاتی که متعاقبا توسط لنین به عنوان اصول نظریۀ اتحاد طبقۀ کارگر در کشورھای کاپیتالیستی در مبارزه برای سوسیالیسم و توده ھای زحمتکش شرق استعماری و نیمه استعماری مورد استفاده قرار گرفت. منتخبی از کتاب سرمایه اثر مارکس که به مسائل و مشکلات استعمار می پردازد، در این مجموعه گنجانده شده است. 
بخش آخر کتاب مرکب است از نامه ھا و نوشته ھای پراکندۀ مارکس و انگلس که به شماری از مسائلی می پردازند که مرتبط است با جنبش آزادیبخش ملی نزد خلق ھای استعمار شده و نیمه استعمار شده. تاریخ با صراحت کامل ارزیابی ھای مارکس، انگلس و لنین را در مورد فروپاشی غیر قابل اجتناب نظام استعماری تأیید کرده است. ما ھم اکنون در عصری زندگی می کنیم که خلق ھای آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین که قھرمانانه برای استقلال و آزادی خود مبارزه می کنند، به نتایج قابل ملاحظه ای دست پیدا کرده اند. نزدیک به یک میلیارد و نیم یعنی نزدیک به نیمی از جمعیت کرۀ زمین زنجیرھای بردگی استعماری را از ھم گسیخته و دولت ھای مستقلی تشکیل داده اند. ھمانطور که برنامۀ جدیدی که توسط P.C.U.S در بیست و دوّمین کنگره به تصویب رسیده است :
«وجود نظام جھانی سوسیالیسم و تضعیف امپریالیسم به ملّت ھای کشورھای آزاد شده اجازه می دھد تا باز زایی ملّی خود را تحقق بخشیده و عقب افتادگی چند صد سالۀ خود را جبران کنند و استقلال اقتصادی خود را تضمین نمایند. خلق ھای جھان از پیشنھاد رئیس دولت اتحاد جماھیر شوروی، خروشچوف جھت الغای کامل نظام استعماری که در سپتامبر 1960به سازمان ملل متحد تسلیم شده بود، بگرمی استقبال کردند.
تحت شرایط فعلی، آثار مارکس و انگلس که در اینجا گردآوری شده از اھمیت ویژه ای برخوردار است. چنین آثاری ابزار بسیار مناسبی جھت تحلیل و درک دلایل دقیق تر مفاھیم حوادثی ست که امروز در جھان بوقوع می پیوندد.

 

٢
کارل مارکس و فردریش انگلس
منتخبی از
ایدئولوژی آلمانی

…کارگاه ھای صنعتی و جریان تولید بطور کلّی گسترش شگرفی بخود گرفت و موجبات اصلی چنین واقعه ای از توسعۀ بازرگانی ای بر می خاست که از یک سو کشف آمریکا و از سوی دیگر گشایش راه دریایی ھند شرقی فراھم آورده بود. محصولات تازه ای که از این کشورھا وارد می شد و خصوصا انبوه طلا و نقره ھایی که در شریان اقتصادی به جریان افتاده بود مناسبات طبقات مختلف اجتماعی را قویا دچار دگرگونی ساخته و در نتیجه موقعیت صاحبان زمین (فئودال ھا) و کارگران را شدیدا به مخاطره انداخته بود، گسیل ماجراجویان، استعمار، و گسترش بازاری که بیش از پیش ابعادی جھانی بخود می گرفت موجبات پیدایش عصر تازه ای را در سیر تحولات تاریخی فراھم ساخت. ولی در اینجا و در مجموع بیش از این نیازی به تأمل نداریم. استعمار کشورھایی که اخیرا کشف شده اند برای منازعات بازرگانی ملّت ھا، یکی علیه دیگری انگیزه ھای تازه ای ایجاد کرده است و در نتیجه با شدّت گسترش بیشتری می یابد…
…دوّمین مرحله در اواسط قرن ھفدھم آغاز شد و تقریبا تا اواسط قرن ھجدھم تداوم پیدا کرد. تجارت و کشتیرانی نسبت به کارگاھھای صنعتی که در رابطه با مستعمرات نقش ثانوی داشتند با شتاب فزاینده تری گسترش یافتند. بر این اساس اندک اندک مستعمرات به مصرف کننده ھای عمده تبدیل شدند، و ملّت ھا به بھای مبارزات طولانی بازار جھانی را بین خود تقسیم کردند. چنین دورانی
ھمراه است با گشایش قوانین دریانوردی و انحصارات استعماری. و رقابت بین ملّت ھا راه حل خود را در تعرفه، ایجاد ممنوعیت ھا، انعقاد قرار داد جستجو می کرد و در آخرین کلام در برافروختن آتش جنگ و بویژه جنگ ھای دریایی که سرنوشت رقابت ھای آنان را رقم می زد. نیرومندترین کشور در دریا، انگستان است که برتری خود را در تجارت و کارگاھھای صنعتی حفظ می کند. بنابراین، در این جا، تمرکز تنھا در یک کشور – کارگاه صنعتی پیوسته توسط قوانینی که بازار داخلی(ملّی) از فعالیت آن پشتیبانی می کنند و توسط انحصارات در بازارھای استعماری و تا جایی که ممکن است توسط گمرکات (دیفرانسیل) در بازار خارجی. تسھیل نمودن تغییر و تبدیل مواد خام در کشور(پشم و کتان در انگلستان و ابریشم در فرانسه)، و صادرات مواد خام اوّلیه ای که در داخل کشور تولید می شد را ممنوع کردند)پشم در انگلستان( و ممانعت ھایی در تغییر و تبدیل مواد وارداتی ایجاد کردند (پنبه در انگلستان). ملّتی که در زمینۀ بازرگانی دریایی و قدرت استعماری به موقعیت برتری دست یافته بود طبیعتا ضامن گسترش کمّی و کیفی کارگاھھای صنعتی نیز بود.


٣
کارل مارکس و فردریش انگلس
منتخبی از
مانیفست حزب کمونیست


…کشف آمریکا و راه دریایی که آفریقا را دور می زد برای بورژوازی در حال رشد زمینۀ فعالیت تازه ای را فراھم ساخت. بازارھای ھند و چین، استعمار آمریکا، مراودات بازرگانی در مستعمرات، افزایش راھھای داد و ستد، و بطور کلّی کالاھا، پیشرفت ھای بی سابقه ای را در زمینۀھای بازرگانی، کشتیرانی و صنایع بوجود آورد که به گسترش سریع عامل انقلابی در بطن جامعۀ فئودالی در حال فروپاشی انجامید. شیوۀ تولید قدیمی فئودالی یا شرکت ھای صنعتی از این پس پاسخ گوی رشد فزایندۀ و گشایش بازارھایی نبودند که بی وقفه توسعه می یافتند. در نتیجه کارگاھھای صنعتی جای خود را باز کردند. خرده بورژوازی صنعتی نمایندگان خود را برگزید، و تقسیم کار بین شرکت ھا در عین حال موجب تقسیم کار در متن خود کارگاه شد. ولی بازارھا پیوسته گسترش می یافتند و تقاضا نیز رو به فزونی بود. کارگاھھا به سھم خود در مقابل چنین تحولاتی ناکار آمد بنظر می رسیدند. بنابراین اختراع ماشین بخار موجب انقلاب در زمینۀ تولید صنعتی شد. صنایع سنگین اندک اندک جایگزین کارگاھھای صنعتی شد، و خرده بورژوازی صنعتی نیز تبدیل به میلیونرھای صنعتی، رؤسای واقعی ارتش صنعتی شدند و بورژوازی مدرن را بوجود آوردند. صنایع سنگین بازار جھانی را بوجود آوردند که پیش از این با کشف آمریکا زمینۀ رشد پیدا کرده بود. بازار جھانی بسرعت و عمیقا امور بازارگانی، کشتیرانی و ارتباطات را متحول ساخت. چنین تحولاتی به سھم خود به گسترش صنایع انجامید، و براساس تحولات و پیشرفت ھای صنایع و بازرگانی و کشتیرانی و راه آھن، سرمایه ھای طبقۀ بورژوا نیز ده برابر شد ولی در پشت صحنه طبقات دیگر به قرون وسطا سپرده شده بودند… 
…با بھره برداری از بازار جھانی، بورژوازی برای تولید و مصرف در تمام کشورھا خصوصیتی جھانشمول (جھان وطنی) قائل شد. در مقابل نا امیدی واپس گرایان، بورژوازی پایۀ صنایع ملّی را از بین برد. صنایع قدیمی ملّی به ورشکستگی گرایید و ھر روز بیش از روز پیش ازھم فرو پاشید. بورژوازی صنایع جدیدی را ایجاد کرد که برای تمام ملّت ھای متمدن به حکم مرگ و زندگی تبدیل شده بود . صنایعی که دیگر از مواد خام بومی استفاده نمی کرد، بلکه مواد اولیه ای را بکار می برد که از مناطق دور دست وارد می شدند و محصولاتی که بدین طریق به تولید می رسید نه تنھا به مصرف داخل اختصاص داشت بلکه به تمام دنیا صادر می شد. علاوه بر نیازھایی که پیش از این صنایع ملّی برآورده می ساخت، نیازھای تازه ای مطرح گردید که در تعلق دور افتاده ترین مناطق جھان بود. بنابراین انزوای منطقه ای و مّلی به گسترش مناسبات جھانی، و وابستگی جھانی و بین المللی تبدیل شد… 

…با پیشرفت سریع ابزارھای تولید و بھبود فزایندۀ وسایل ارتباطات، بورژوازی بربرترین ملّت ھا را به مسیر تمدن مدرن سوق داد. محصولات ارزان قیمت و توپخانۀ سنگین تمام حصارھای چین را در ھم کوبید و بربرترین اقوامی را که با سرسختی با خارجی ھا خصومت می ورزیدند، به تسلیم واداشت. و تا پای مرگ، ملّت ھا را مجبور ساخت که شیوۀ تولید بورژوایی را بکار ببندند و آنھا را واداشت تا به اصطلاح تمدن بورژوایی را سرمشق خود قرار دھند، به این معنا که آنھا نیز به بورژوا تبدیل شوند. بعبارت دیگر بورژوازی جھان را از روی تصویر خود ساخت و سامان داد… 

 

۴
کارل مارکی و فردریش انگلس
منتخبی از
اوّلین مجلۀ انترناسیونال

…روایت جالبی ھست که به میسیونر معروف آلمانی گوتزلاف Gützlaff مربوط می شود، او مدتی را در چین به سر برده و یادآوری جملۀ معروف او در خاتمۀ این بحث چندان بیھوده به نظر نمی رسد. ازدیاد جمعیت و افزایش آرام ولی مداوم در این کشور شرایط زندگی اجتماعی را برای اکثریت مردم دچار مشکلات متعددی ساخته است. سپس انگلیسی ھا آمدند و بزور آزادی بازرگانی را در پنج بندر تحمیل کردند. ھزاران کشتی انگلیسی و آمریکایی در بنادر چین پھلو گرفتند و در مدت کوتاھی این کشور را با اجناس ارزان قیمت خود اشباع کردند. صنایع چینی که در واقع در سطح صنایع دستی بودند در رویارویی با ماشین از کار افتادند. و امپراتوری تزلزل ناپذیر چین در بحرانی عظیم فرو رفت. مالیات ھا وارد صندوق نمی شدند و دولت دچار ورشکستگی شده بود. مردم چین بیش از پیش طعم تلخ فقر را حس می کردند و بشکل توده ھای عظیم دست به شورش می زدند و با مأمورین امپراتور بد رفتاری کرده و یا آنھا را می کشتند، سرنوشتی که دامنگیر راھبان بودایی نیز شده بود. کشور روبه انحطاط می رفت و انقلابی خشونت بار ھمچون آتش زیر خاکستر تھدید می کرد. از ھمه بدتر، بین مردم شورشی عده ای به انباشت ثروت در یک سو و فقر در سوی دیگر اشاره می کنند و بر این عقیده ھستند که ثروت باید دوباره تقسیم شود و مالکیت خصوصی نیز باید مطلقا حذف گردد. زمانی که میسیونر آلمانی گوتزلاف پس از بیست سال دوری از مھد تمدن به اروپا بازگشت، شنیده بود که یک عده از سوسیالیسم حرف می زنند و پرسیده بود که اینھا از چه می گویند و سوسیالیسم یعنی چه؟ وقتی موضوع را برایش تعریف می کنند، با وحشت فریاد می زند :
 « پس من ھیچگاه از این دکترین نفرت انگیز رھایی پیدا نکرده ام؟ این عقاید دقیقا ھمان نظریاتی ھستند که مدتی ست بسیاری از بربرھای چینی آنرا فریاد می زنند! »
 فرض کنیم که سوسیالیسم چینی با سوسیالیسم اروپایی ھمان نسبتی را داشته باشد که فلسفۀ چینی با فلسفۀ ھگل. با این وجود جای بسی خوشوقتی ست که امپراتوری قدیمی، یعنی استوارترین حصار جھان در ظرف ھشت سال با گلوله ھای پنبه ای بورژوازی انگلیس به تحولات اجتماعی گسترده ای منتھی گردید که نتایج آن برای تمدن اھمیت فوق العاده ای دارد. زمانی که مرتجعین اروپایی ما در فرار آینده شان و زمانی که به پای دیوار چین می رسند، روی دروازه ھایی که به دژھای ارتجاع و محافظه کاری تمام عیار باز می شود، بخوانند : 
جمھوری چین
آزادی، برابری، برادری
لندن، 31ژانویه 1850

۵

کارل مارکس
انقلاب در چین و در اروپا
1853 20 می
روزنامۀ نیویورک دیلی تریبون، شمارۀ 3794
1853  ژوئن 14


یکی از متفکرین برجسته و بی بدیل در نظریاتش پیرامون اصولی که معرف چگونگی جریان ھا و تحولات عالم بشریت است، برحسب عادتی که نزد اساتید یافت می شود و آن چنان که به رموز طبیعت آگاه اند، به تجلیل موضوعی می پرداخت که قانون وحدت اضداد می نامید .(١) مثل معروف قدیمی که می گوید «دو سر يك طناب به ھم مي رسند» به زعم او مشحون به حقیقتی بزرگ و گویا در تمام ساحات زندگی بود، و در عین حال امری بدیھی تلقی می شد و علاوه بر این فلسفه را نیز گریزی از آن نبود، ھمانطور که ستاره شناسی نمی توانست نسبت به کشفیات بزرگ کپلر و نیوتن بی اعتنا بماند.
این پرسش که آیا وحدت اضداد اصلی جھانشمول ھست و یا نیست، در ھر صورت شاھد بسیار بارز آن را می توانیم در تأثیراتی که انقلاب چین (٢) بر جھان تمدن باقی گذاشت، به روشنی مشاھده کنیم. چنین وجه نظری ممکن است عجیب و در عین حال تناقض آمیز به نظر رسد که قیام آیندۀ توده ھای مردم قارۀ اروپا و جنبش آیندۀ آنھا به نفع آزادی ھای جمھوری خواھانه و رژیمی با خصوصیتی برجسته تر از نظر اقتصادی، بتواند به احتمال قوی به حوادثی بستگی داشته باشد که ھم اکنون در سرزمین آسمانی و (٢) در قطب مخالف اروپا در شرف وقوع است. که حوادثی نظیر آنچه پشت دیوارھای چین روی می دھد بتواند از عوامل سیاسی موجود، و حتی بیش از تھدیدات روس واجد اھمیت باشد که ممکن است به جنگی ھمه گیر در اروپا بیانجامد. با این حال چنین امری به ھیچ عنوان تناقض آمیز و دور از واقعیت نیست، و ھر فردی که زحمت تحلیل چنین موقعیت ھایی را بخود ھموار سازد می تواند به درک آن نائل بیاید.
به ھر دلیل اجتماعی و یا مذھبی و یا اموری که به امپراتوری یا و امور ملّی مربوط می شود، باید دانست که مھم ترین مسئله این است که مردم چین حدود ده سال است که دائما و پی در پی در حال شورش ھستند و ھم اکنون در ھیئت بلوایی عظیم پیش می روند. عاملی که موجب چنین انفجاری در چین شد، تریاک، یعنی این افیون سکرآوری بود که توپ ھای انگلیسی به زور به مردم چین تحمیل کرده بودند. 
قدرت امپراتوری منچوری و ایمان خرافی به جاودانگی امپراتوری آسمانی در رویارویی با واحدھای مسلح انگلیسی از ھم فروپاشید به این ترتیب بربریت و انزوای غیر قابل نفوذ چین در رابطه با جھان تمدن در ھم شکست، و شکافی ایجاد شد که از این پس به مدد طلای کالیفرنیا و استرالیا به گسترش مراودات انجامید. و ھمزمان، سکۀ نقره ای امپراتوری، که ھمچون خون سیال در رگھایش جاری بود، به سوی ھند شرقی بریتانیا سرازیر شد. 
تا سال 1830 تراز بازرگانی پیوسته به نفع چین بود و بلاانقطاع از ھند و بریتانیای کبیر و اتازونی پول نقره وارد چین می شد. ولی از سال 1833 و خصوصا از سال 1840 صادرات نقره از چین به ھند، امپراتوری آسمانی را دچار ورشکستگی کرد. و از ھمین رو بود که امپراتور قانون منع تجارت تریاک را به اجرا گذاشت، ولی با مقاومت سر سختانه ای مواجه شد. علاوه بر پیامدھای فوری این موقعیت اقتصادی، ارتکاب به اعمال غیر قانونی و بزھکاری که در پیوند اجتناب ناپذیر با قاچاق تریاک است، کارگزاران چینی را در مناطق جنوبی آلوده ساخته بود. ھمانطور که امپراتور مظھر پدرانه برای تمام چین تلقی می شد، کارگزاران او نیز در مناطقی که به خدمت گماشته می شدند در چشم عوام از چنین مقامی سھم می بردند. ولی اقتدار پدرانۀ دولت که تنھا پیوند اخلاقی با تمام نظام دولتی بود، به دلیل بزھکاری و آلودگی کارگزارانش با منافع سرشاری که در ھمکاری با قاچاقچیان تریاک نسیب شان می شد، اندک اندک رو به زوال رفت. چنین مواردی بطور عمده در مناطق جنوبی بوقوع می پیوست که نخستین بارقه ھای قیام خلق چین نیز از آنجا برخاست. آیا باید یادآور شویم که به
ھمان اندازه که تریاک حاکمیت خود را بر چینی ھا تحمیل می کرد، به ھمان اندازه امپراتور و کارگزارانش از حق حاکمیت معزول می شدند؟ این طور به نظر می رسد که گویی چرخ گردان تاریخ این مردم را چنان نشان کرده بوده است که ابتدا در عالمی افیونی فرو روند، پیش از آنکه از خوابی چند صد ساله برخیزند.
واردات پارچه ھای پنبه ای انگلیسی و به اندازۀ کمتری پارچۀ کتانی که تا پیش از این چندان واجد اھمیت نبود، در سال 1833به سرعت افزایش پیدا کرد. چنین واقعه ای زمانی روی داد که انحصارات بازرگانی با چین از کمپانی ھند شرقی به بخش خصوصی واگذار شد، و در سال 1840حجم این کالاھا باز ھم افزایش پیدا کرد. زیرا کشورھای دیگر و بویژه اتازونی نیز ھریک سھم مراودات بازرگانی خود را با چین کسب کرده بودند. وارد کردن محصولات صنعتی خارجی در صنایع چینی ھمان اثراتی را داشت که پیش از این در آسیای میانه، در ایران و در ھند بجا گذاشته بود. بنابراین در چین نیز نخ ریسان و پارچه بافان از رقبای خارجی خود خسارات بسیاری دیدند و به ھمان اندازه جامعه دچار تحول شد.
غرامتی که پس از جنگ خانمان برانداز در سال 1840باید به انگلستان می پرداختند(٣)، گسترش عظیم و بی حاصل مصرف تریاک، و سرازیر شدن فلزات گران بھاء برای خرید آن، تأثیر مخرب رقابت خارجی بر تولید کالاھای بومی، بزھکاری دستگاه دولتی، جملگی دو نتیجه ببار آورد: فشار نظام مالیاتی افزایش یافت و در نتیجه تحمل ناپذیرتر شد و علاوه بر این نظام مالیاتی دیگری نیز به آن اضافه شد. به این ترتیب در پنجم اوت 1853فرمانی از جانب امپراتور (۴) به پکن و به نایت امپراتور و والیان مناطق جنوبی او-تشانگOu-Tchang و ھانگ یانگ Hang-Yang صادر شد که مالیات ھا را بگیرند، ولی نه بیش از حد معمول، در غیر این صورت «مردم بی چاره چگونه می توانند تحمل کنند؟». و امپراتور ادامه می دھد : 
«بنابراین شاید ملّت من در دوران محرومیت و فلاکت عمومی از تعقیب و خشونت مالیات بگیرھا معاف شوند ».
چنین شیوۀ بیانی ما را به یاد اعطای امتیازات مشابھی می اندازد که در اتریش، این چین آلمانی، بسال 1848اعلام شد.
تمام این عوامی که در زوال کشور دخالت داشتند، در کلّیۀ امور اقتصادی، اخلاقی، صنعتی و ساختار سیاسی چین زیر آتش توپخانۀ انگلیس در سال 1840ابعاد گسترده تری یافته و اقتدار امپراتوری را در ھم شکست. چنین بود که امپراتوری آسمانی را مجبور ساختند تا با جھان زمینی رابطه برقرار سازد. در حالی که بقای چین کھن منوط به انزوای آن بود. انزوایی که با خشونت و با شرکت انگلیس به پایان کار خود رسید، مطمئنا می بایستی ھمانند جسدی مومیایی شده که تا پیش از این در تابوت نگھداری می شده در معرض ھوای آزاد قرار گیرد. اکنون که انگلستان به انقلاب چین دامن زده است، از این پس پرسشی که می تواند برای ما مطرح گردد این است که انگلستان در مقابل چنین انقلابی چه عکس العملی نشان خواھد داد و پیامد آن برای اروپا چه خواھد بود. پاسخ به چنین پرسشی چندان مشکل نیست.
 توجه خوانندگان ما غالبا نسبت به گسترش کارگاھھای صنعتی انگلستان از سال 1850جلب شده است. در بطن چنین توفیق شگفت انگیزی، تشخیص عوارض قریب الوقوع بحران اقتصادی کاملا روشن است. علی رغم کالیفرنیا و استرالیا (۵)، وعلی رغم مھاجرت عظیم و بی سابقه، اگر ھیچ اتفاق غیر منتظره ای بوقوع نپیوندد، این جریان بایستی به مرحله ای بیانجامد که آھنگ گسترش بازار به پیروی از گسترش کارگاھھای صنعتی انگلستان قادر نباشد، و چنین اختلالی الزاما به بحرانی منتھی خواھد شد که مشابه آن در گذشته نیز روی داده است. ولی اگر یکی از بازارھای بزرگ ناگھان دچار اختلال شود، ضرورتا بحران تسریع خواھد شد. بنابراین در حال حاضر شورش چین مشخصا واجد چنین تأثیری در انگلستان است. ضرورت ایجاد بازارھای جدید یا گسترش بازارھای قدیمی یکی از دلایل اصلی کاھش سھام مرتبط به چای در انگلستان است، زیرا با رشد واردات چای به انگلستان، انتظار می رفت که صادرات« محصولات صنعتی به چین افزایش یابد. از اینرو، ارزش صادرات سالیانۀ بریتانیای کبیر به چین، پیش از الغای  انحصارات کمپانی ھند شرقی در سال ،1833 تنھا بالغ بر 600000 (ششصد ھزار) «لیور استرلینگ» – livres sterlingبود، در سال 1836 این حجم به   1326388( یک میلیون و سیصد و بیست و شش ھزار و سیصد و ھشتاد و ھشت) لیور، در سال 1845 به 2394827 (دو میلیون و سیصد و نود و چھار ھزار و ھشتصد و بیست و   ھفت) لیور و در سال 1852 از 3000000 (سه میلیون) لیور استرلینگ نیز فراتر می رود. حجم چای وارداتی از چین در
سال 1793حدود 16167331 لیور، ولی در سال 1845 به 50714657 لیور افزایش پیدا کرد و در سال 1846 به 57584561 لیور رسید و اکنون به 60000000  (شصت میلیون) رسیده است. 
اکنون، در فصل حاضر در مورد برداشت چای، ھمان طور که لیست محصولات صادراتی شانگھای نشان می دھد، نسبت به سال گذشته حدود 2000000 (دو میلیون) لیور افزایش داشته است. چنین افزایشی را باید در رابطه با دو عامل تعبیر کنیم. از یک سو، بازار در پایان سال 1851 دچار رکود شدیدی بوده و مازاد آن به صادرات 1852 منتقل شده است. از طرف دیگر قوانین جدیدی که انگلستان در مورد واردات چای وضع کرده است، چینی ھا را بر آن داشت که چای موجود در بازار را به بھای بسیار گرانتری بفروشند. ولی آنچه که مربوط به برداشت محصول در فصل آینده می شود، مشمول موقعیت کاملا متفاوتی ست. بر اساس گزارشات یک کارخانۀ چای در لندن : 
« در شانگھای نگرانی به حد اشباع رسیده است. طلا تا بیست و پنج درصد افزایش یافته است و احتکار موجب شده است که پول تا جایی نایاب شود که پرداخت گمرکات برای کشتی ھای بریتانیایی در بنادر چین ناممکن گردد. در نتیجه چنین موقعیتی، آقای الکوک Alcock شخصا نزد مقامات چینی ضامن شده است که از روی اعتبارات کمپانی ھند شرقی یا اعتبارات دیگر، عوارض بازرگانی را پرداخت نماید. نایاب شدن فلزات گران بھاء در فصلی که استفاده از آن بیش از ھر زمان دیگری ضروری ست، یکی از مناسب ترین موقعیت ھا را برای بازرگانی بی واسطه فراھم می سازد، و به خریداران چای و ابریشم فرصت می دھد که در مراکز درونی کشور با نقدینه ھا و فلزات نقد معاملات خود را انجام دھند و تولید کننده ھا نیز به فعالیت خود ادامه دھند…در این فصل از سال این نوع معاملات معمول است، ولی در حال حاضر مسئله چیز دیگری ست و حرف از حفاظت از اشخاص و اموال آنھا ست و تمام داد و ستد ھا به حال تعویق در آمده اند…اگر اقدامی در زمینه تھیۀ برگ چای در ماه آوریل و می انجام نگیرد، برداشت این محصول که شامل تمام انواع چای سیاه و سبز می شود، تماما از بین خواھد رفت ». 

مطمئنا امر تھیۀ برگ چای به عھدۀ ناوگان دریایی انگلیس و آمریکا و فرانسه که در دریاھای چین مستقر ھستند نخواھد بود، ولی با مداخلاتشان براحتی می توانند تمام راھھای ارتباطی بین مناطق تولید چای و بنادر صادراتی را مختل سازند. بطوری که بايد منتظر افزايش بھاي چاي در فصل برداشت محصول باشیم – در لندن مذاکرات شروع شده است – و جھت برداشت چای در فصل آینده کسری قابل توجھی بوجود خواھد آمد که از ھم اکنون می توانیم آنرا بعنوان امری کاملا حتمی مد نظر داشته باشیم. ولی موضوع به ھمین جا خاتمه نمی یابد. چینی ھا ھر چند که مثل تمام ملّت ھا در دورانھای انقلابی حاضر باشند که اموال دست و پا گیرشان را در جا بفروشند، بر اساس عادتی شرقی چای و ابریشم را در چنین موقعیتی احتکار خواھند کرد و در ازای آن چیزی بجز سکه قبول نمی کنند. بنابراین انگلستان باید منتظر افزایش قیمت یکی از کالاھای مصرفی اش باشد که سرازیر شدن فلزات گرانبھا را بھمرا خواھد داشت و در عین حال باید شاھد از دست دادن بخش قابل توجھی از بازار پارچه ھای نخی و کتانی خود باشد:(6) The Economist که ھمیشه خوشبینانه با تبانی در تمام امور سعی می کند آرامش روحی تجار را فراھم سازد، مجبور می شود اعتراف کند که : « جایز نیست که بخاطر صادراتمان به چین که بزرگترین بازار است، بخود ببالیم…به احتمال زیاد صادرات ما در چین دچارمشکل خواھد شد و محصولات منچستروگلاسکو متقاضیان کمتری خواھند داشت ».

نباید فراموش کرد که بالا رفتن بھای کالاھای ضروری به اھمیت چای و از دست دادن بازاری به اھمیت چین، مصادف خواھد بود با درو کردن ورشکستگی در اروپای غربی و در نتیجه افزایش قیمت گوشت، گندم و دیگر محصولات کشاورزی. چنین امری کاھش بازار کالاھای صنعتی را در پی خواھد داشت. زیرا ھرآنگاه بھای کالاھای ضروری که مربوط به نیازھای اولیه می شوند افزایش پیدا کند، فرجام آن در داخل و خارج از کشور، کاھش نسبی تقاضای مرتبط به کالاھای صنعتی خواھد بود. تمام نقاط انگلستان از برداشت نامناسب محصولات شکایت دارند.  (۶) The Economist در این باره می نویسد :
 «در جنوب انگلستان، بسیاری از زمین ھا بزرکاری نشده اند چه رسد به این که برداشت خوبی داشته باشند، ولی زمین ھایی که گندم کاری شده بودند از گیاھان ھرزه انباشته شده و برای کشت غلات مناسب نیستند. روی زمین ھای مرطوب یا ضعیف که به کشت گندم اختصاص دارند، عوارض برداشت نا مناسب از ھم اکنون آشکار است. موعد کاشت چغندر در حال حاضر گذشته است، و خیلی به ندرت کاشته شده است. و زمان آماده کردن زمین برای کاشت شلغم بی آنکه
کاری انجام گیرد بسرعت می گذرد…باران و برف خیلی به کشت جو خسارت وارد آورد. جو نیز به موقع کاشت نشده بوده تحت چنین شرایطی محصول خوبی به بار نخواھد آورد. در بسیاری مناطق خیلی از دام ھای پرورشی از بین رفتند ». 
قیمت محصولات کشاورزی علاوه بر غلات بیست، سی و حتی پنجاه درصد بیشتر از سال گذشته است. در قارۀ اروپا قیمت غلات نسبت به انگلستان افزایش بیشتری داشته است. در بلژیک و ھلند بھای چاودار تا صد در صد افزایش یافته است. گندم و غلات دیگر نیز به ھمین سرنوشت دچار شدند. تحت چنینی شرایطی، در حالی که بزرگ ترین بخش چرخۀ بازرگانی رسمی در تعلق بازرگانی انگلیس است، مطمئنا می توانیم پیشبینی کنیم که انقلاب چین بارقه ای ست که به انبار باروتی اصابت می کند که تا پوزۀ نظام صنعتی فعلی را انباشته و مدت ھاست که در بحرانی عمومی بسر می برد و آمادگی انفجار مھیبی را نوید می دھد. و به این ترتیب چنین انفجاری به خارج نیز سرایت کرده و سپس به انقلابی سیاسی روی قارۀ اروپا خواھد انجامید. چنین واقعه ای واقعا صحنۀ بسیار تماشایی خواھد بود که چین بتواند در جھان غرب سر منشأ انقلاب باشد. و این در حالی ست که قدرت ھای غربی، از طریق ماشین بخار جنگی انگلیسی، فرانسوی و آمریکایی نظم را در شانگھای، نانکین و دھانه ھای کانال امپراتوری برقرار می سازند. این قدرتھای صادر کنندۀ نظم که خواھان پشتیبانی از سلطنت متزلزل منچوری ھستند، آیا فراموش کرده اند که نفرت از خارجی ھا و بیرون راندن آنھا از امپراتوری، پیش از این، نتیجۀ ساده موقعیت جغرافیایی و قومی چین بوده است که تنھا پس از فتح کشور توسط نژاد تاتار منچوری (٧) به نظام سیاسی تبدیل شد؟ جای تردید نیست که در آخرین سال ھای قرن ھفدھم نفاق عظیمی ملّت ھای اروپایی را در امر مراودات بازرگانی با چین به صحنۀ رقابت با یک دیگر کشانده بود، و چنین امری قویا مشوق سیاست انزوا طلبی بود که منچوری ھا برگزیده بودند. ولی عامل مھم تری وجود داشت که سلسلۀ سلطنتی جدید را به ھراس می انداخت و آن نیز این بود که خارجی ھا به نارضایتی توده ھای وسیع مردم چین دامن بزنند و سیطرۀ پنجاه سالۀ تاتارھا را در چین به مخاطره بیاندازند. از اینرو برای خارجی ھا ھر گونه تماسی با چینی ھا ممنوع بود، بجز در کانتون Canton ، (8) یعنی شھری که در فاصلۀ بسیار زیادی از پکن واقع شده بود و مناطق تولید کنندۀ چای، و تجار تنھا با شرکت تجاری ھونگ Hong می توانستند معامله کنند. 
ھونگ مستقیما از جانب دولت مأمور رسیدگی به امور بازرگانی خارجی بود و از تماس مداخله گران خارجی با رعایای چینی جلوگیری می کرد. بھر صورت، در حال حاضر ھر گونه مداخله ای از سوی دولت ھای غربی تنھا می تواند آتش انقلاب را شعله ورتر سازد و در نتیجه رکود بازرگانی را به درازا کشاند.

در عین حال باید به موقعیت ھند اشاره کنیم که دولت بریتانیا بیش از یک ھفتم درآمدھایش را از طریق فروش تریاک به چینی ھا تأمین می کند، در حالی که تقاضای ھند برای محصولات صنعتی بریتانیایی به اندازۀ قابل توجھی به تولید تریاک در ھند بستگی دارد. احتمال اینکه چینی ھا از کشیدن تریاک صرفنظر کنند ھمانقدر بعید است که ترک تنباکو نزد آلمانی ھا. ولی از آنجایی که امپراتور جدید نظر مساعدی برای کشت خشخاش و تولید تریاک در چین دارد، به این ترتیب روشن است که ضربۀ مھلکی به صنعت تریاک در ھند وارد خواھد آمد و در آمد بازرگانی ھندوستان به مخاطره خواھد افتاد. بی آن که نتایج چنین حوادثی فورا قابل حصول باشد، ولی تأثیر گذاری آن در اشکال تشدید بحران اقتصاد جھانی بشکل جھانشمول و ھمه گیر تبلور خواھد یافت، و ما نتایج آنرا در چشم انداز آینده در این نوشته به مثابه پیشبینی ترسیم کردیم. 
از اوایل قرن ھجدھم ھیچ انقلاب جدی در اروپا بوقوع نپیوسته است که پیشاپیش با بحران اقتصادی و بازرگانی آغاز نشده باشد. چنین امری به ھمان اندازه در مورد انقلاب 1789 صدق می کند که در سال 1848. حقیقت امر این است که ما بشکل روزمره شاھد عوارضی ھستیم که به اختلافات بین مقامات و شھروندان، دولت و جامعه، و بین اقشار مختلف اجتماعی دامن می زند. مضافا بر این که اختلافات بین قدرت ھای حاکم نیز پیوسته به نقطۀ بحرانزایی می رسد که خود عامل آن بوده اند و در آخرین کلام به تیغه شمشیر از نیام برکشیده سپرده می شود. پایتخت ھای کشورھای اروپایی ھر روز انباشته از خبرھای جنگ ھمه گیر است. و ھر روز خبرھایی می رسد که صلح را تقریبا تا یک ھفته تضمین می کنند. نه جنگ و نه انقلاب قادر به حل بحران عمومی اقتصادی و صنعتی اروپا نخواھد بود که در واقع تحت کنترل انگلستان است، یعنی کشوری که نقش نمایندگی صنایع اروپا را در بازار جھانی ایفا می کند. با توجه به شرایط کنونی نیازی نیست تا بیش از این به بررسی نتایج و پیامد ھای سیاسی بپردازیم که چنین بحرانی می تواند در بر داشته باشد. 

در حال حاضر رشد بی سابقۀ کارگاھھای صنعتی در انگلستان به انحلال کامل بخش رسمی آن انجامیده است . از سوی دیگر دستگاه دولتی فرانسه را می بینیم که به صحنۀ معاملات بورس تبدیل شده است. و اتریش که در کوران منازعات در گیر بین قدرت ھای واپس گرا، پیوسته در آستانۀ ورشکستگی قرار گرفته و مشت ھای گره کرده ای که از ھر سو مردم را به انتقام فرا می خواند. و رؤیای فتوحات روس یک بار دیگر بر جھانیان آشکار می شود.
توضیحات
١) Hegel
ھگل
٢) در سال 1851چین صحنۀ جنبش ھای ضد فئو دالی بود که به جنگ دھقانان تبدیل شد. از ایالت کوآنگ-سی Kouang-si در جنوب به مناطق مرکزی و تقریبا تمام بستر پائینی و میانۀ یانگ-تسه Yang-tsé گسترش یافت. شورشیان « سرزمین آسمانی صلح بزرگ» را بنیانگذاری کردند
(«T’aï-ping tan-ho ») و نانکین Nankin را به عنوان پایتخت انتخاب کردند. تایپینگ ھا فئودال ھای منچوری را که در چین فرمانروایی می کردند بقتل می رساندند، مالیات ھا را لغو کرده و زمین ھایی را که تحت اختیار مالکین بزرگ بود تحت اختیار خود گرفته بودند. این جنبش ھمانند تمام جنبش ھای دھقانی در شرق ھدف مذھبی نیز داشت : و راھبان معابد بودایی که مورد حمایت سلسۀ منچوری بودند دائما مورد تھاجم آنھا قرار می گرفتند. انقلاب مردم چین علیه فئو دالیسم و مھاجمین خارجی بر پا شد ولی نمی توانست شیوۀ تولید فئودالی را از بین ببرد.«سرزمین آسمانی» صاحب منصبان خاص خود را ایجاد کرد که ھمین ھا سرانجام با طبقات حاکم به توافق رسیدند. و به این ترتیب موجبات فروپاشی جنبش را فراھم آوردند. مداخلات آشکار انگلیس، اتازونی و فرانسه مھلک ترین ضربات را به انقلاب وارد ساخت. در آغاز چنین قدرت ھایی با اعلام بی طرفی از سلسلۀ منچوری حمایت کردند. در سال 1864واحدھای نظامیشان در اتحاد با فئودال ھای چینی، جنبش دھقانی تایپینگ ھا را تارومار کردند. 
 ٣) در اینجا موضوع به نخستین جنگ تریاک 1842-1839 بین انگلستان و چین مربوط می شود. این جنگ چین را به کشوری نیمه استعماری تبدیل کرد. تخریب ذخایر تریاک تاجران خارجی توسط مقامات چینی در کانتون Canton   بهانۀ آغاز این جنگ بود. استعمارگران انگلیسی با فرصتی که شکست چین برایشان فراھم آورده بود، قرارداد نانکین 
 ​Nankin را در تاریخ 29 اوت 1842 به چین تحمیل کردند. بر اساس این قرارداد بازرگانان انگلیسی از این پس  مجاز ھستند که از پنج بندر کانتون، آموی، فوتچئو، نینگپو، شانگھای استفاده کنند و دفاتر نمایندگی ایجاد نمایند، جزیرۀ ھونگ کنگ برای ھمیشه در اختیار بریتانیای کبیر قرار گرفت و تعرفه ھای گمرکی به نفع انگلیسیھا تغییر کرد. و می بایستی که غرامت سنگینی بپردازد.
٤) Hein-fong 
۵) اشاره به کشف منابع طلا در کالیفرنیا بسال 1848و در استرالیا بسال 1851است که به گسترش اقتصادی کشورھای اروپایی و آمریکا انجامید.
The Economist (۶ھفته نامه ی انگلیسی که به مسائل سیاسی و اقتصادی اختصاص دارد و در سال 1843در لندن بنیانگذاری شده است. این ھفته نامه به صاحبان صنایع سنگین تعلق دارد.
٧) اتحادیۀ قبایل منچوری که در اوایل قرن ھفدھم چین را تھدید می کردند، ھمچون اقوام ترک و مغول تاتار نامیده می شدند. تاتار نام یکی از قبایل مغول بود که تحت سیادت چنگیز خان بسر می بردند و در شمال شرقی مغولستان و منچوری زندگی می کردند. 
٨) Hong مخفف Ko-Hong کمپانی چینی که بسال 1720 در کانتون بنیان گذاری شد و تا سال 1842تنھا واسطۀ مراودات بازرگانی بین چین و بازارھای خارجی بود. ھونگ انحصار تجارت خارجی در کشور را به عھده داشت. عھد نامۀ نانکین Nankin به این دلیل که کو- ھونگ بازارھای داخلی را بروی خارجی ھا و قاچاقچیان تریاک انگلیسی بسته بوده است، منحل اعلام می کند.

۶
کارل مارکس
فریبکاریھای روس. شکست گلادستون(
 Gladstone)
اصلاحات سر شارل وود (
Sir Charles Wood) برای ھند شرقی
لندن، سه شنبه، ٧ژوئن ١٨۵٣
نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ٣٨٠١
 ٢٢ژوئن ١٨۵٣


     …آخرین طرح قانون پارلمانی انگلیس بسال ١٧٨٣ در خصوص ھند که برای کابینۀ ائتلافی آقای فوکس(Mr.Fox) و لرد نورس (Lord North) گران تمام شده بود، یک بار دیگر بیم این می رود که امسال (١٨۵٣) نیز طرح جدید مرتبط با ھند، که اخیرا تسلیم پارلمان شده است برای کابینۀ ائتلافی مستر گلادستون و لرد جان راسل (Lord John Russel) گران تمام شود. ولی اگر اوّلی در پی تلاشھایش برای براندازی شورای رؤسا و مشاورین سھامداران [Courts of Directors and of Proprietors] سرنگون شد، دوّمی نیز در تھدید ھمان سرنوشت قرار گرفته است، ولی به دلیل کاملا معکوس، روز٣٠ ژوئن سر شارل وود درخواست اجازه کرد تا طرح جدیدش را برای ادارۀ ھند تسلیم کند. در آغاز سر شارل وود  با در خواست پوزش بخاطر سخنرانی طولانی خود، به « اھمیت و وسعت مسئله» اشاره می کند و اینکه چنین طرحی «به سرنوشت صدو پنجاه میلیون انسان بستگی دارد». ولی چرا با این ھمه عجله می بایستی برای مسئله ای به این اھمیت طرح قانون جدیدی ارائه می کردیم، در حالی که معمولا حتی برای انجام کارھای بی اھمیت، اجرای آنرا به تأخیر می اندازیم و بخودمان فرصت بیشتری می دھیم؟ علت این است که اعتبار معاھدات با کمپانی ھند شرقی در٣٠ آوریل ١٨۵۴به پایان می رسد.
     طرح او بر این اساس بود که از فرصت باقی مانده استفاده کرده و قرارداد کمپانی را بشکل موقتی تمدید کند و تصویب طرح قانونی طویل المدت را به مذاکراتی در آینده مشروط سازد. زیرا به زعم او، ھرگز فرصتی مناسب تر از این وجود نداشت که با انبساط و آسودگی خاطر به بررسی مسئله ای به این وسعت و اھمیت پرداخته شود، به عبارت دیگر یعنی مھار ساختن آن از طریق پارلمان. از طرف دیگر«ما در این زمینه اطلاعات کاملی در اختیار داریم»، زیرا رؤسای کمپانی ھند شرقی بر این عقیده بودند که ضرورتی عاجل ایجاب می کند که این مسئله از طریق قانونی دراین مرحله حل شود، و والی کلّ ھند، لرد دالھاوسی (
Lord Dalhousie)، طی نامه ای فوری دولت را فرا می خواند که به ھر قیمتی شده طرح جدید را بشکل عاجل بتصویب رساند. ولی مھمترین استدلال سر شارل جھت بتصویب رساندن فوری طرح قانونی جدیدش، این است که علی رغم اینکه آماده بودن طرح، مسائل متعددی ھستند که ھنوز « در برنامۀ مطروحه گنجانده نشده است».
      پس از این مقدمه چینی ھا، سر شارل در مدح ساخت و ساز اداری ھند در طول بیست سال گذشته، مطالبی ایراد کرد. « ما باید ھند را با چشمان ھندی ھا نگاه کنیم»، ولی این طور بنظر می رسد که برخی ازچشم ھا این خاصیت را دارند که ھر آنچه را که به انگلیسی ھا مربوط می شود به رنگ گل ھای بھاری ببیند و ھر انچه را که ھندی ست، سیاه منعکس کند.
      «در ھند، شما با نژادی از انسان ھا سروکار دارید که به کندی تحول می یابد و بعلت اعتقادات مذھبی و آداب و رسوم قدیمی و پوسیده دچار رکود شده است. در واقع ھر گونه پیشرفت و تحول سریع در آن جا فورا با تمام موانع قابل تصور روبرو می شود.» (ھند شاید واجد یک حزب متحد ویگ (
١) باشد.
سر شارل اعلام کرد که :
«نکاتی که خصوصا روی آن ھا تأکید شده بود و به موارد اصلی شکایات موجود در شکایت نامۀ ای که به کمیسیون ارسال گردیده به امور قضایی، کارھای عمرانی و مالکیت ارضی مربوط می شود ».
      در رابطه با طرح ھای عمرانی، دولت فعالیت ھای بسیار گسترده و وسیعی را پیشنھاد کرده است. در مورد مالکیت ارضی، سر شارل با درایت کامل ثابت می کند که اشکال سه گانۀ موجود یعنی – نظام « زمینداری» (
٢)، «ریوتواری» و نظام روستایی – که تنھا یکی از اشکال بھره برداری مالی ھستند که توسط کمپانی تحمیل شده اند و ھیچ کدام علت وجودی دیگری نداشته است. و سرل شارل نیز شکل دیگری از بھره برداری مالی را که در قطب مخالف باشد به ذھنش راه نمی دھد.
«آنچه به امور قضایی مربوط می شود، شکایات غالبا مرتبط است با کاستی ھای آیین نامۀ دادرسی نظام قضایی انگلیس و عدم صلاحیت قضات انگلیسی و به ھمین منوال بزھکاری کارمندان و قضات بومی.»

     و برای این که نشان دھد تا چه اندازه تضمین فعالیت عملی دستگاه قضایی در ھند دشوار است، سر شارل به کمیسیون ویژۀ امور قضایی که در سال ١٨٣٣تشکیل شده بود اشاره می کند. ولی براساس اظھارات خود سرشارل وود پرسشی که مطرح می باشد این است که کمیسیون مزبور به چه نحوی وارد عمل شد؟ اولین و یگانه نتیجۀ این تلاش ھا ایجاد قانون جزایی بود که به عنایت آقای مکولای (Mr Macaulay) تحقق یافت. این قانون به مقامات مختلف محلی ھند ارسال شد و سپس به کلکته بازگشت کرد و از آنجا به انگلستان فرستاده شد و دوباره به ھند برگردانده شد. در این مرحله، بعد از این که آقای بتون (Mr Bethun) در پست مشاور حقوقی جایگزین آقای مکولای شد، قوانین بطور کلی تغییر کرد. با استناد به ھمین بھانه، والی کل (Dalhusie) که در آن دوران « به تعویق انداختن» را ھنوز « منشأ ضعف و خطرناک» برآورد نمی کرد، برای بار دوّم آنرا به انگلستان فرستاد و انگلستان نیز آنرا دوباره با حکم تصویب به والی کل بازگرداند. بعد از مرگ بتون، والی کل کاری بھتر از این نمی توانست انجام دھد که متن قوانین را برای سوّمین بار به یک قاضی انگلیسی بسپارد که از سنت ھای ھندی ھیچ اطلاعی نداشت، و بر اساس اختیاراتش آنرا به فرد دیگری سپرد که او نیز صلاحیت کافی نداشت. واین بود داستان سرنوشت قوانینی که ھنوز تکلیفش روشن نشده است. و امّا در مورد پوچی آئین دادرسی در ھند باید دانست که، سر شارل به آئین دادرسی انگلیس مراجعه می کند که ھمانقدرپوچ است که قبلی. و با تأکید روی فساد ناپذیر بودن مطلق قضات انگلیسی در ھند، اعلام می کند که با این حال حاضر است آنھا را قربانی کند و تغییراتی در گزینش قضات انجام دھد. سر شارل به پیشرفت ھای عمومی ھند اشاره داشته و موقعیت فعلی دھلی را با زمانی مقایسه می کند که درسال ١٧٣٩تحت اشغال شاه ایران، نادر شاه در آمده و بتاراج رفته بود.سر شارل با به عاریت گرفتن استدلالات و توصیۀ سرشناس ترین اقتصاد دانان در مورد مالیات بستن به محصولات مورد نیاز اولیه، مالیاتی را که به نمک بسته بودند توجیه می کند. ولی سر شارل به این موضوع نمی پردازد که این متخصصین امور مالی چه خواھند گفت، وقتی بشنوند که در طی دو سال ١٨۵٠-١٨۴٩ تا ١٨۵١-١٨۵٢مصرف نمک تا ۶٠٠٠٠ بشکه کاھش یافته ؟ یعنی ۴١۵٠٠٠ لیور استرلینگ کاھش در درآمد حاصله از روی مالیات نمک که کل آن بالغ بر ٢٠٠٠٠٠٠ لیور استرلینگ است .
     موارد پیشنھاد شده توسط سر شارل که در چھار چوب تنگی گنجانده شده است، عبارتند از :
   ١) شورای مدیران متشکل از ھجده عضو بجای بیست و چھار عضو، که دوازده نفر از آنھا توسط سھامداران انتخاب خواھند شد و شش نفر دیگر توسط دستگاه سلطنتی بریتانیا.
   ٢) حقوق مدیران از ٣٠٠ لیور استرلینگ به ۵٠٠ لیور استرلینگ ارتقاء می یابد و به رئیس ھیئت مدیره ١٠٠٠ لیور استرلینگ تعلق خواھد گرفت.
   ٣) تمام پستھای اداری مربوط به امور مدنی و تمام انتصابات در ھند با خصوصیت علمی در ارتش از طریق کنکور برگزیده خواھند شد.
   ۴) والی کل، از این پس حکمرانی بنگال را به عھده نخواھد داشت ) ،(٣) و والی کل مجاز خواھد بود که رؤسای مناطق ھند را تعیین کند.
  ۵) تمام موارد قید شده به اجرا گذاشته خواھند شد، و تغییر و تحول درآن مشروط خواھد بود به تصمیمات احتمالی پارلمان.
گفتمان سر شارل وود و قوانین پیشنھادی او مورد انتقادات شدیدی در طیف شوخ طبعی ھای آقای برایت (١٣) قرار گرفت. ولی چشم اندازی که از ھند ویران شده توسط مالیات ھای بی رویه کمپانی (ھند شرقی) و دولت ترسیم می کند، موضوع ویران کردن ھند توسط منچستر و مراودات آزاد را مسکوت می گذارد.

توضیحات این بخش

(١) Whig حزب ویگ حزبی بریتانیایی ست که در واقع از اجداد لیبرالھای امروزی ست.
٢) Zamindari, Ryotwari نظام زمینداری و ریوتواری (رعیت داری)، نظامھای مالیاتی زمینداری ھستند که انگلیس در قرن ھجدھم و اوایل قرن نوزدھم در ھند برقرار ساخت. قانونی که در سال ١٧٩٣ در مورد زمین ھای دائمی برقرار شد تقریبا شامل تمام زمین ھای بنگال، بحیر و اوریسا میشد که در اختیار کشاورزانی بود که « زمیندار» بودند. تحت حکومت مغول کبیر، این فئودال ھا را زمیندار می نامیدند که غالبا از بومیان بودند و تابع حکومت بودند و می توانستند زمین به ارث ببرند ولی به شرط اینکه سھم دولت را از دھقانانی که استثمار می کردند بعنوان مالیات می گرفتند. این نام « زمیندار» حتی به زمینداران بزرگ بنگال نیز اتلاق گردید. قانون مزبور این دھقانان را تحت حمایت دولت استعماری به مالک زمین تبدیل می کرد. با تسخیر ھند ھمین نظام با تغییراتی چند در مناطق دیگر رواج داده شد. به این ترتیب « ری یوت »(دھقان) که تا دیروز ھنوز از اعضای جامعه بحساب می آمد و واجد حقوق بود به زارع وابسته تبدیل شد. در آغاز قرن نوزدھم رؤساس بمبئی و مادرس نظام ریوتواری را اعلام کردند و دھقانان از این پس زارعین دولت نامیده شدند. زارعین از این پس می بایستی به دولت بریتانیا بر اساس شاخص ھایی که دولت استعماری تعیین می کرد مالیات می پرداختند. به این ترتیب زارعین دولتی سھم مالکیت زمین را بدست می آوردند. این نظام حقوقی متناقض از زمانی که مالیات به زمین بستند تا جایی پیش رفت که زارعین دیگر قادر به پرداخت مالیات ھا نبودند.
٣) بر اساس قرارداد ١٨٣٣والی کل بنگال حق حاکمیت بر تمام ھند را نیز داشت.

٧
کارل مارکس
استیلای بریتانیا در ھند
لندن، جمعه، 10ژوئن 1853
New York Daily Tribune
N° 3804, Le 25 juin 1853
نیویورک دیلی تریبون


تلگراف ھای رسیده از وین حاکی ست که دربارۀ مسائل ترک ( Turc)، سارد ( Sarde) و سوئیس ( Suisse) ھنوز می توانیم به راه حل ھای صلح آمیز امیدوار باشیم. در مجلس عوام بحث دربارۀ ھند با بی اعتنایی عمومی ادامه یافت. بلاکت ( M.Blackett) دعاوی سر شارل وود ( Sir Charles Wood) و سر ج. ھوگ (Sir J.Hogg) را به باد انتقاد گرفت و چنین اظھار داشت که به پای خوشبینی بی پایه و اساسی مھر تأیید نھاده اند. و چند نفر از مدافعین وزارتخانه و مشاورین ھیئت رئیسه در پی رد اتھامات مطالبی ایراد کردند، و سرانجام شخصیت برجسته ای مثل ھوم (M.Hume) وزرا را به رد طرح پیشنھاد شده دعوت کرد و ادامه بحث را به جلسه بعدی موکول ساخت.
ھندوستان (
Hindoustan) تا حدود زیادی با ایتالیا قابل مقایسه است، ولی در ابعاد آسیایی. و به ھمین منوال می توان تشابھات بارزی بین ھیمالیا ( Himalaya )و آلپ (Alpe)، (دشت بنگال) (Plaine de Bangale) و لومباردی (Lombardie)، سلسله جبال دکن (Deccan) و آپنین (Apennins)، سیلان (Ceylan) و سیسیل (Sicile) مشاھده کرد که واجد ھمان حاصلخیزی و ھمان تنوع محصولات کشاورزی، و ھمان عدم انسجام در ساختار سیاسی ست. و کاملا به ھمان شکل که در ادوار مختلف در ایتالیا قھرمانی شمشیر بدست با شعار ملّتی واحد، توده ھای پراکنده را به اتحاد فرا می خواند. ھندوستان نیز ھرآنگاه که زیر یوغ مسلمانان (Mohametans) یا مغول ھا یا بریتانیایی ھا قرار نمی گرفت، به تعداد شھرھا و حتی روستاھایش، دولت ھای متخاصم و مستقلی تشکیل می شد. با این وجود از دیدگاه اجتماعی، ھندوستان ایتالیا نیست، ولی می توانیم آنرا ایرلند آسیایی بحساب آوریم. چنین مخلوط عجیب و غریبی از ایتالیا و ایرلند، در عین حال با جھانی از غم وشادی آمیخته است که در رسوم مذھبی و باستانی ھندوستان مشاھده می کنیم.
چنین مذھبی در عین حال مذھب وفور احساسات و مذھب ریاضت جسمی تا پای مرگ است :
مذھب لینگام (Lingam) ، جاگاناتا (Jagannata) ، مذھب راھبان و بایدرھا(
١).
 من مثل برخی به عصری طلایی در ھندوستان باور ندارم، با این وجود جھت تأیید نظریاتم، مثل سرشارل وود، به قلی خان (٢) مراجعه نمی کنم. ولی دوران اورنگ زیب (Aurangzeb) را در نظر بگیرید، یا دورانی که مغولھا از شمال سر بر آورده بودند و پرتقالی ھا از جنوب، و یا دوران ھجوم مسلمانان وھپتارشی(٣) در جنوب ھند، و یا اگر می خواھید با مراجعه به اساطیر برھمانیان به عصر باستانی ھند مراجعه کنید که آغاز فقر در ھند را روایت می کند، یعنی دورانی دورتر و دیرینه تر از آنچه که به عنوان آفرینش جھان در بینش مسیحیت انعکاس یافته است. با این وجود ھیچ تردیدی جایز نیست تا بگوییم که : مصائبی که انگلیسی ھا بر ھندوستان وارد ساختند، از نوعی بود که با تمام آنچه تا پیش از این متحمل شده بود، بشکل بسیار عمیقی ماھیتا تفاوت داشت. در اینجا نیّت من اشاره به استبداد از نوع اروپایی آن نیست که از طریق کمپانی بریتانیایی ھند شرقی به استبداد آسیایی پیوند می خورد و ترکیبی ببار می آورد که ھیولایی تر از ھیولاھای مقدسی ھستند که رؤیتشان در معابد سالست(۴) ما را به وحشت می اندازد. بدون شک چنین موضوعی مبین وجه مشخصۀ سلطۀ استعماری بریتانیا نیست، و در واقع تقلیدی ست از ساخت و ساز ھلندی. چه جھت درک خصوصیات کمپانی بریتانیایی ھند شرقی کافی ست که بشکل تحت الفظی مطالب سر استامفور رافل(Stamforel Raffles) والی انگلیسی در جاوا(Java) را به یاد بیاوریم که دربارۀ کمپانی کھنسال ھند شرقی ھلندی گفته بود «. تنھا انگیزۀ کمپانی ھلندی عشق به مال اندوزی ست و نسبت به رعایای خود رفتاری نازلتر از کشاورزان ھند غربی(
۵) دارد که در گذشته به بردگان خود تحمیل می کرد. بدین علت که آنھا حداقل ابزار انسانی ای را که بکار می گرفتند با پول می پرداختند، ولی اینھا چنین کاری را ھم انجام نمی دادند. کمپانی ھلندی تمام ساز و برگ استبداد را بکار بسته بود تا آخرین پول ھای مردم را بوسیلۀ مالیات و یا نیروی کاری که در تعلق آنان بود بگیرد. و بر این اساس بود که دولتی بوالھوس و نیمه بربر با پیگیری اھداف و بر حسب عادات سیاستمدارانه و آزموده، و با حرص و آز بی حد و حسر تاجرمآبانه به جراحاتی که بر پیکرۀ این مردمان وارد ساخته بود تعمیق بخشید.« تمام جنگ ھای داخلی، تھاجمات، انقلاب ھا، فتوحات، قحطی ھا و گرسنگی ھا، ھر چند که پیچیده و سریع و مخرب بوده باشند ولی ھند را بشکل سطحی متأثر ساخته بود. ولی انگلستان بنیادھای نظام اجتماعی ھند را از بین برد، بی آنکه نیازی به باز سازی چیزی احساس کند. از دست دادن جھان کھن که به نقل مکان به جھان جدید نیانجامیده بود، به فقر کنونی ھندیان خصوصیتی خاص و ناامید کننده می دھد، و ھندوستان تحت سلطۀ انگلیس را از تمام سنت ھای قدیمی و تمام تاریخ آن در مجموع قابل تفکیک می سازد. از دوران قدیم، در آسیا تنھا سه وزارت خانه وجود داشته است : وزارت اقتصاد، یا چپاول داخلی، وزارت جنگ یا چپاول خارجی و سرانجام وزارت کار عمومی. 
آب و ھوا و شرایط جغرافیایی، و خصوصا وجود سرزمین ھای وسیع صحرایی که از عربستان، ایران، ھند و تاتار تا بالاترین نقطۀ آسیا ادامه می یابد، سبب بوجود آمدن صنعت آبیاری خاصی شده بود که به مدد کانال و دیگر ابزار ھیدرولیک انجام می گرفت، و در واقع پایه و اساس کشاورزی شرقی را تشکیل می داد. در مصر، ھند، و بھمین منوال در بین النھرین و در ایران سیلاب ھا فرصتی بود برای بارور ساختن زمین از و افزایش ارتفاع آب نیز برای سیر کردن مجاری آب استفاده می کردند. در غرب، ضرورت استفاده و بھره برداری مشترک از ذخایر آب به پیدایش مقاطعه کارانی انجامیده بود که در پیوند با اتحادیه ھای داوطلب فعالیت داشتند که نمونۀ بارز این واقعه را در ایتالیا و فلاندر(Flandre) مشاھده می کنیم. ولی تحمیل چنین ساخت و سازی در شرق جائی که سطح تمدن بسیار نازلتر بود و به دلیل وسعت مناطق، تشکیل چنین اتحادیه ھایی دخالت دولت مرکزی را ضروری می ساخت.
بنابراین عملکرد خاص اقتصادی، دولت ھای آسیایی را به قبول مسئولیت در زمینه عمران عمومی وامی داشت. ولی از زمانی که دولت ھای مرکزی دچار فروپاشی شدند، و بارور سازی مصنوعی زمین و امور آبیاری و زه کشی دچار اختلال گردید، سنّت آبیاری نیز از بین رفت و این روند حاکی از این واقعیت است که : سرزمین ھای زراعی که در گذشته باروری قابل توجھی داشتند، اکنون در پالمیر(Palmyre) ، پترا(Petra) ، ویرانه ھای یمن، مناطق گستردۀ مصر، ایران و ھندوستان به بیابان ھای بی حاصل تبدیل شدند. چنین روندی نشان می دھد که از چه رو تنھا یک جنگ خانمانسوز کافی بود تا کشوری را برای قرون متمادی خالی از سکنه سازد و آنرا از تمدن محروم کند. بنابراین، انگلیسی ھا در ھند شرقی امور اقتصادی و جنگ را به سبک پیشینیان خود(
۶) اداره کردند، ولی کارھای عمرانی و عمومی را بطور کلّی واپس زدند. بدین ترتیب می توانیم بگوئیم که به زوال کشاندن ساختارھای کشاورزی از نتایج تسامحات و اصول بریتانیایی ھا در رقابت آزاد است. با اینحال غالبا مشاھده می کنیم که اضمحلال کشاورزی در امپراتوری ھای آسیایی، تحت نیابت دولت دیگری دوباره جان می گیرد. بھره برداری کشاورزی در شرق مثل اروپا به دولت ھایی بستگی دارد که بر اساس تغییرات جوّی یکی جای گزین دیگری می شود. بنابراین متروک ساختن کشاورزی را نمی توان تنھا به عنوان تیر خلاص مھاجمین انگلیسی بر پیکر ھند تعبیر کرد، زیرا چنین شرایطی ھمراه با موقعیت جدیدی بود که در سالنامۀ جھان آسیایی قابل بررسی ست. علی رغم تمام وجوه متغییر سیاست ھند در گذشته، شرایط اجتماعی از دوران باستان و قدیمی ترین اعصار تاریخی تا اوایل قرن نوزدھم ھیچ گونه تحولی بخود ندیده بود. حرفۀ نسّاجی با دست و چرخ قرقره که توسط دھھا ھزار نساّج و ریسنده تولید می شد، در واقع محور اصلی ساختار اجتماعی ھند بود. از دوران ھای بسیار قدیمی اروپا پارچه ھای ارزندۀ ھند را دریافت می کرد و بھای آنرا با فلزات قیمتی می پرداخت و به این ترتیب مواد اولیۀ تزیینات و زرگری را تأمین می کرد. نزد ھندیان عشق به زینت آلات و جواھرات به اندازه ای ست که حتی اعضای طبقات پائین نیز که تقریبا با پای برھنه راه می روند، غالبا یک جفت گوشوارۀ طلایی و زینت آلاتی دور گردنشان می بندند. انگشتر دست و یا پا نیز بسیار رواج داشت. زنان و کودکان غالبا بدست و پا دستبند و پابند جسیم طلایی یا نقره ای می بستند، و مجسمه ھای کوچکی از قدیسین از جنس طلا و یا نقره به شکل سنـتّی در منازل نگھداری می کردند. مھاجمین انگلیسی چرخ قرقره و حرفۀ ریسندگی و بافندگی را از بین بردند. انگلستان ابتدا پارچه ھای نخی ھند را در بازار اروپا از دور خارج ساخت، و سپس به صادران نخ به ھند مبادرت ورزید و سرانجام کشور پارچه ھای نخی را با پارچه ھای انگلیسی اشباع کرد. از سال 1818تا 1836 صادرات نخ بریتانیای کبیر به ھند از یک به 5200 افزایش یافت. در سال 1824 صادرات پارچه ھای حریر (Mousseline) انگلیسی به ھند بیش از یک میلیون یارد(Yard) در سال 1837از مرز64 میلیون یارد عبور می کند. ولی در ھمین فاصله زمانی، جمعیت داکا (Dacca) از 150000نفر به 20000 نفر کاھش می یابد. با این وجود اضمحلال شھرھای ھندی که بخاطر محصولاتشان آنھمه شھرت داشتند، از جمله مصیبت بار ترین نتایج سلطۀ بریتانیا بحساب نمی آمد. علوم بریتانیایی و بکاربستن ماشین بخار توسط انگلیسی ھا در تمام ھندوستان، روابط کشاورزی و صنایع دستی را از بین برده بود. این دو موضوع – از یک سو به سبب اینکه ھندی ھا مثل تمام ملّت ھای شرقی، کارھای عمرانی و آبیاری را به دولت مرکزی واگذار کرده بودند، یعنی مھم ترین ضروریات کشاورزی و تجارت محصولات، و از سوی دیگر با توجه به این امر واقع که تمام جمعیت ھند بشکل پراکنده زندگی می کردند و در اتحادیه ھای نیمه کشاورزی و نیمه صنعتی (صنایع دستی) تجمعاتشان را تشکیل می دادند که غالبا در کادر خانواده تحقق می یافت – ھمانطور که گفتیم، این دو موضوع از دیر باز موجب پیدایش نظام اجتماعی خاصی در ھند شده بود که به عبارتی می توانیم بگوییم حاکی از ساختار روستایی بود و بر این اساس ھر یک از این گروھھا و اتحادیه ھای کوچک، ساخت و ساز مستقلی داشت. از این جھت که بتوانیم از این موضوع تصویر روشن تری در ذھنمان داشته باشیم، شرح خصوصیات چنین نظام اجتماعی را می توانیم در یکی از پرونده ھای قدیمی امور ھند در مجلس عوام انگلیس جستجو کنیم : «از نظر جغرافیایی، دھکده قطعه ای زمینی است قابل کشت و در عین حال بایر که چند ھزار متر مربع مساحت دارد، از نظر سیاسی شبیه یک اتحادیه یا یک اتحادیۀ کلیسایی ست. در آنجا غالبا کارمندان و کارکنانی را مشاھده می کنیم که مثل نمایندگان سندیکا به امور دھکده رسیدگی می کنند و اختلافاتی را که بین ساکنین روی می دھد برطرف می سازند و به عبارتی نقش پلیس را به عھده داشته و مالیات ھا را دریافت می کنند. و با توجه به عملکردی که در نفوذ شخصی آنان مشاھده می شود و آشنایی کاملی که با موقعیت محیط اطراف و امور دھکده دارند، بنابراین جھت انجام چنین وظایفی با صلاحیت ترین افراد بنظر می رسند. کارنامه نویس (Kurnum) فردی است که ترازنامۀ امور کشاورزی را تھیه می کند و مسائلی را که مربوط به کشت زمین می شود به ثبت می رساند. سپس باید از «تایه» (Tailler) و «توتی» (Toti) نام ببریم که عھده دار وظایف خاصی ھستند، به این ترتیب اوّلی مجموع اطلاعات مربوط به بزھکاری ھا و جنایات را جمع آوری می کند و به ھمین منوال عھده دار امنیت مسافرینی ست که بین دھکده ھا رفت و آمد می کنند. وظایف دوّمی (توتی) بیشتر در پیوند با امور داخلی دھکده بوده و نظارت او منحصر به برداشت محصولات و برآورد آن است. نگھبانان مرزی مأمور حراست از حدود دھکده ھستند و در صورت مشاھدۀ انحرافات و اختلافات، گزارش تھیه می کنند. مأمورین دیگری جریان آب مورد نیاز برای کشاورزی را ھدایت می کنند. راھب برھمایی عھده دار مراسم مذھبی ست. معلم مدرسه روی زمین شنی به کودکان خواندن و نوشتن می آموزد.و باز ھم بین راھب برھمایی که متخصص تقویم و سالنامه است و براھمایی که ستاره شناس است، تفاوت وجود دارد، و غیرو. این کارگزاران و کارمندان عموما دستگاه اداری دھکده را تشکیل می دھند. با این وجود در برخی از مناطق کشور، تعداد آنھا کاھش می یابد و ممکن است که فردی عھده دار چند وظیفۀ مختلف باشد، و در برخی دیگر تعداد آنھا ممکن است بیشتر از حدّ معمول باشد. از قرون و اعصار بسیار قدیمی ساکنین چنین دھکده ھایی به ھمین شکل ساده به امور حکومتی و شھرداری می پرداختند. حدود دھکده ھا به ندرت تغییر می یافت. و اگر سر حدّات آنھا در اثر جنگ دچار تخریب می شد، و یا قحطی و گرسنگی و بیماری گریبانشان را می گرفت، ولی ھمان نامھا، ھمان حدود مرزی، ھمان منافع و حتی ھمان خانواده ھا در طول قرنھا در ھمان دھکده باقی می ماندند. سقوط حکومت ھا و تجزیۀ کشور نیز ھیچ اختلالی در نظم عمومی آنان ایجاد نمی کرد و تا زمانی که دھکدۀ آنان کامل و دست نخورده باقی می ماند، ھیچ اھمیتی نداشت که چه کسی بر آنھا حکومت می کند، و یا حکومت به چه کسی منتقل شده است.
     اینگونه امور اقتصاد داخلی دھکده را متأثر نمی ساخت. نمایندۀ دھکده(Potail) ھمواره سندیکای دھکده است و به کار قضاوت دامه می دھد، و در عین حال دولت مأموریت جمع آوری مالیات ھا را مستقیما بخود او می سپارد. و چنین ساختاری ست که در جامعۀ ھند بشکل گسترده در معرض فروپاشی و نابودی قرار می گیرد. و علت چنین فاجعه ای تنھا در خشونت بار بودن مداخلات مالیات چیان و سربازان انگلیسی نبوده، بلکه علت اصلی آنرا باید در ورود ماشین بخار و رقابت آزاد انگلیسی جستجو کرد.

     چنین جوامعی که بر پایه و اساس صنایع دستی قوام یافته بودند، بشکل خاصی نخ ریسی و پارچه بافی را با کشاورزی سنّتی پیوند داده بودند، و به این ترتیب بود که استقلال خود را حفظ می کردند. مداخلات انگلیس، نخریس و پارچه باف را از بین برد، و با از بین بردن این جوامع کم جمعیت نیمه متمدن و نیمه بربر، و با تخریب بنیاد اقتصادی آنان، موجب شد که بزرگ ترین و یگانه انقلاب عظیم اجتماعی که آسیا ھرگز بخود ندیده بود، تحقق یابد.
     با این وجود ھر چند که از منظر احساسات انسانی، مشاھدۀ انقراض ھزاران ساختار اجتماعی پدرسالار، بی آزار و زحمتکش و تقلیل آنان به فقر و فلاکت و از دست دادن سنت ھای قدیمی و از دست دادن وسایل زیستی خاص تمدن خود آنان، جملگی خوشایند نیستند. ولی نباید فراموش کنیم که ھمین جوامع روستایی شاعرانه، علی رغم ظاھر بی آزار آنان، شامل یکی از عناصر بنیادی استبداد شرقی بوده است. چنین ساختاری خرد انسانی را در چھار چوب تنگی به محدودیت خاصی دچار کرده و از آن ابزاری بوجود آورده بود که نتیجۀ آن چیزی نبود مگر فرمانبرداری از خرافات و بردگی در مقابل اصول خدشه ناپذیر. و ھمین ساخت و ساز بود که آنان را از ھر تمایل بلند پروازانه و از ھر نیروی تاریخی تھی می کرد. و نباید فراموش کنیم که ھمین بربرھایی که بشکل خودخواھانه ای به قطعه زمین حقیر خود تکیه کرده بودند، در کمال آرامش به فروپاشی امپراتوری ھا نگاه می کردند، و شقاوتھایی که نامی برای آنان نمی شناسیم، قتل عام مردم شھرھای بزرگ توجه آنان را بخود جلب نمی کرد و از منظر آنان چنین حوادثی در مقام سوانح طبیعی بود، بشرط اینکه آنان را ھدف قرار ندھد. و نباید فراموش کنیم که چنین زندگی گیاھی، در حال رکود و حقیر که محصول چنین شیوۀ زندگی بود از طرف دیگر به نیروھای مخرب و کور و سرشار از توحش میدان داده بود، بطوری که میراندن جزئی از رسوم مذھبی بود و در تمام ھندوستان رواج داشت. و باز ھم نباید فراموش کنیم که ھمین جوامع کوچک، نشان کاست ھا(Caste) و بردگان را با خود حمل می کرد، و بجای آنکه انسان را بر چنین شرایطی حاکم سازد او را تابعی از شرایط بیرونی می پنداشت. موقعیت اجتماعی را محصول طبیعتی خدشه ناپذیر می دانست که منشأ آنرا در یکی از آداب و رسم بدوی آنان مشاھده می کنیم که زانو زدن انسان در مقابل ھانومن(Hanuman) میمون و سابالا(Sabbala) گاو از وجوه نمادین تحقیراشرف مخلوقات است.
     اگر چه حقیقت این است که انگلستان با بوجود آوردن انقلاب اجتماعی در ھندوستان تنھا به نیّت سود جویی مزورانه و به شیوۀ ابلھانه ای عمل می کرد، ولی مسئله اینجا نیست. پرسشی که باید مطرح کنیم، این است که آیا بدون انقلابی بنیادی در موقعیت جوامع آسیایی، بشریت قادر خواھد بود به سرنوشت خود تحقق ببخشد؟ در غیر این صورت، جنایات انگلستان کدام است. انگلستان ابزار ناخودآگاه تاریخی است که به انقلاب دامن زده است. بنابراین ھر چند که از مشاھدۀ فروپاشی جھان کھن اندوھگین باشیم، مثل گوته باید با شگفتی از خودمان بپرسیم :
چه باک اگر چنین فاجعه ای ما را در رنج غرقه کند
زیرا که شادی ما را افزایش خواھد داد
آیا حکومت تیمور ھزاران زندگی را از بین نبرد؟
Geothe, Westostlicher Diwan. An Suleika
Sollte diese Qual uns quälen>>
Da sie unsere Lust vermehrt
Hat nicht Myriaden Seelen
Timur’s Herrschaft aufgezeh

توضیحات

١) Bayadères  مذھب لینگام، در سنت شیوا که لینگایات ھا آن را ستایش می کنند ) «لینگا« نماد خدا(، گروھی از مذاھب ھندو ھستند که غالبا در جنوب زندگی می کنند. لینگایات ھا اختلاف کاست ھا را نفی می کنند، و روزه داری و قربانی کردن و زیارت نیز جزء آداب آنھا نیست. جاگاناتا یکی از مظاھر ویشنو ست. او را به ویژه در معبد پوری، بورگاد در اطراف کاتاک )ھند شرقی( ستایش می کنند. زیارت معبد و جشن ھای باشکوھی که به افتخار جاگاناتا برگزار می شود برای راھبان معبد که از سوی کمپانی ھند شرقی حمایت می شدند منافع مالی سرشاری داشت و امور فاحشه ھا یعنی بایادرھایی که در معبد زندگی می کردند به عھدۀ آنھا بود. 
٢) Kouli Khan  به احتمال خیلی زیاد منظور تھماسب قلی خان جلایر، مشاور نادر شاه است.
٣) Heptarchie (دولت ھفت نفره) در تاریخ انگلستان به رژیم سیاسی کشور در قرون وسطی اطلاق می شد یعنی زمانی که سرزمین آنگلوساکسون از ھفت منطقه تشکیل می شد (قرن ششم تا ھشتم). مارکس از این اصطلاح برای نشان دادن تقسیم بندی ھای فئودال در دکن (مرکز و جنوب ھند) تا پیش از تھاجم اسلام، استفاده می کند.
۴) Salsette جزیرۀ سالست در شمال بمبئی، بخاطر ١٠٩معبد سخره ای و بودایی خیلی شھرت داشت.

۵) Des indes occidentales ( آمریکای جنوبی)
۶) به یقین منظور مارکس ھمان ھلندیھا ھستند

 

٨
کارل مارکس
نتایج احتمالی
استیلای بریتانیا در ھند
لندن، جمعه، 22ژوئیه 1853
نشر نیویورک دیلی تریبون
شماره ،3840ھشتم اوت 1853


در این نوشته می خواھم به نتایج مشاھداتم دربارۀ چگونگی استیلای انگلیس و استقرار آن در ھند بپردازم. چگونه انگلیس بر ھند تسلط یافت؟ 
حاکمیت و سلطنت مغول کبیر توسط نائب السلطنه ھای خودشان درھم شکسته شد و حاکمیت نائب السلطنه ھا توسط «ماھارات»ھا (١) از ھم فروپاشید و حاکمیت «ماھارات ھا« توسط افغان ھا به تاراج رفت، و زمانی که ھمه علیه یک دیگر می جنگیدند، بریتانیایی ھا سر بر آوردند و جملگی را مطیع خود ساختند.
کشوری که نه تنھا بین مسلمانان (
Mahométan) و ھندوھا (Hindou) بلکه بین قبایل و کاست ھا (Caste) تقسیم شده بود، و جامعه ای که تعادل خود را بنوعی در نفی حکومت مرکزی و اقتدار ھمه شمول آن جستجو می کرد و ساخت و ساز آن از واحد ھای کوچک روستایی تشکیل شده بود : آیا چنین کشوری و چنین جامعه ای طعمۀ سھل و آسانی برای ماجراجویی ھای کشور گشایانه نبود؟ اگر از تاریخ گذشته ھندوستان چیزی نمی دانستیم، و حتی امروز که بی ھیچ شک و شبھه ای ھند زیر یوغ انگلیس در آمده است و ارتش ھند نیز با ھزینۀ ھند تحت اختیار انگلیس می باشد، آیا باز ھم در برابر چنین وقایعی شگفت زده می شدیم؟
ھند ھرگز نمی توانست از سرنوشت تسخیر شدن دائمی خود بگریزد، و سرتا سر تاریخ ھند نیز انباشته از تھاجمات بلا انقطاعی می باشد که این کشور متحمل شده است.جامعۀ ھند فاقد تاریخ است، یا حداقل فاقد تاریخ شناخته شده است. آنچه را که ما تاریخ ھند می نامیم، در واقع چیزی نیست مگر تاریخ مھاجمینی که یکی از پس از دیگری، بی آنکه با مقاومتی مواجه شوند، در متن جامعه ای راکد و منفعل، امپراتوری ھای خود را بر پا می داشتند. بنابراین پرسش اینجا نیست که آیا انگلستان در تصرف ھند ذی حق بوده و یا نبوده است، بلکه باید به این پرسش پاسخ بگوییم که آیا تصرف ھند توسط ترک یا ایران یا روس را به تصرف بریتانیا ترجیح می دھیم یا نه(
٢) ؟
   انگلستان در ھند عھده دار مأموریتی مضاعف است : تخریب و باز سازی – یعنی انحلال جامعه ای کھن آسیایی، و ایجاد زمینه و بنیادھای مادّی جامعۀ غربی در آسیا(
٢)، عرب ھا، ترک ھا، تاتارھا، مغول ھا که یکی پس از دیگری به ھند ھجوم می آوردند، بزودی به «ھندی مسلک»(
hindouisé) تبدیل شدند، زیرا فاتحین بربر بنابر قانونی تاریخی و خدشه ناپذیر، سرانجام در صورتی که سرزمین مفتوحه واجد تمدنی برتر باشد، تابع آن خواھند شد. 
بریتانیایی ھا اوّلین مھاجمین فاتحی بودند که نسبت به تمدن ھند برتری داشتند و جذب تمدن ھند نشدند. بریتانیایی ھا تمدن ھند را با ویران ساختن ساختار جامعۀ بومی و با تخریب صنایع بومی و با از میان برداشتن ھر آنچه که در این جامعه عظیم و گرانقدر بنظر می رسید، تمدن ھند را ویران کردند. تاریخ تسلط بریتانیا در ھند چیزی بجز روایت ویرانی نیست. با این وجود کار بازسازی به سختی روی ویرانه ھا آغاز شد.
وحدت سیاسی ھند به عنوان اوّلین شرط بازسازی با انسجام بیشتر و بیش از آنچه در گذشته و در عھد مغول کبیر بخود دیده بود، سرانجام تحقق یافت. چنین وحدتی که به ضرب شمشیر بریتانیا تحمیل شده بود از این پس با تلگراف برقی (الکتریک) ملازمت پیدا کرده و پایدارتر و مستمرتر ازھمیشه بنظر می رسد. ارتش بومی متشکل و آموزش دیده توسط سرگروھبان مرّبی بریتانیایی نقطۀ عطف ھندوستانی بود که آزاد می شد و ھندوستانی که از این پس طعمۀ سھل و آسانی برای مھاجمین خارجی نبود. مطبوعات آزاد که برای اوّلین بار وارد جامعۀ آسیایی شده بود، عنصری تازه و
نیرومند بود که در بازسازی کشور شرکت داشت و ھندوھا و اروپایی ھا آنرا اداره می کردند. نظام «زمینداری »(
Zémindari) و «ریوتواری» (رعیت داری Ryotwari) ھر چند که آنھا را نفرت انگیز بدانیم، ولی شامل دوشکل مالکیت خصوصی زمین بود و از جمله رؤیاھای جامعۀ آسیایی بحساب می آمد. برخی از ھندی زادگان در کلکته و در شرایطی نامناسب و تنگ نظرانه تحت آموزش و سرپرستی انگلیس قرار می گیرند و با این نیّت که طبقۀ جدیدی را بوجود آورده و مشمولین با کسب قابلیت لازم جذب دستگاه دولتی شوند. چنین دانش آموزانی معمولا انباشته از علوم اروپایی بودند. ماشین بخار موجب گردید که ھند به سرعت و به شکل دائمی با اروپا در ارتباط قرار گیرد، و چندین بندر در سواحل جنوبی و شرقی ایجاد شد و ھند از انزوایی که موجب رکود بس دیرینه آن شده بود فاصله گرفت. بزودی با ترکیب راه آھن و کشتی بخار، فاصلۀ زمانی بین انگلستان و ھند به ھشت روز رسید، و دور نیست آن روزی که این سرزمین افسانه ای عملا به جھان غرب ملحق گردد. توجھات رھبران بریتانیا به مسئلۀ پیشرفت ھندوستان، تا کنون کاملا اتفاقی گذرا و استثنایی بوده است. تا اینجا آریستو کرات ھا تنھا در فکر فتح ھند بودند و سرمایه داران ( Ploutocratie) به چپاول آن نظر داشتند، و امید الیگارشی کارخانه دار نیز به تسخیر بازارھای ھند با محصولات ارزانقیمتشان خلاصه می شد. الیگارشی کارخانه دار پی برده بود که منافع حیاتی و پر اھمیتش در این است که ھند را به کشوری تولید کننده تبدیل کند و در نتیجه برای تحقق بخشیدن به چنین طرحی ضروری بود که سیستم آبیاری و ارتباطات داخلی ایجاد کند. به این ترتیب طرح راه آھن ھند را به اجرا می گذارند، با اینحال نتیجۀ چنین طرحی چندان قابل ملاحظه نبود.
روشن است که توان تولیدی ھند، بعلت فقدان امکانات حمل و نقل و مبادله کالا، در حال انفعال بسر می برد. در ھیچ کجای دنیا مثل ھند، علی رغم فراوانی محصولات و سخاوتمندی طبیعت، عدم امکانات مبادله کالا تا این اندازه به فلاکت اجتماعی منجر نشده است. بر اساس اطلاعاتی که در سال 1848 به سمع ھیئتی از مجلس عوام بریتانیا رسید، بروشنی آشکار شد که «زمانی که ھر «کوآرتر» (
Quarter) گندم در کاندش (Khandesh) به شش تا ھشت شلینگ به خرید و فروش می رسید، در پونا ( Poona) به 64 تا 70 شلینگ معامله می شد، یعنی جایی که مردم از گرسنگی در خیابان ھا به ھلاکت می رسیدند. زیرا راھھای زمینی قابل استفاده نبودند و رساندن آذوقه به کاندش امکان پذیر نبود. براه انداختن راه آھن و ایجاد منبع برای ذخیرۀ آب و حمل خاک برای پرکردن چاله ھای جاده و ھدایت جریان آب در طول خط آھن براحتی می تواند جھت گسترش کشاورزی مورد استفاده قرار گیرد. به این ترتیب سیستم آبیاری که شرط اساسی کشاورزی در شرق است، تحول و گسترش عظیمی خواھد یافت، و مشکل گرسنگی و قحطی در مناطق مختلف که بعلت کمبود آب به شکل دائمی به وقوع می پیوندد از بین خواھد رفت. دربارۀ اھمیت ایجاد راه آھن تنھا کافی ست خاطر نشان کنیم که زمینداران زمین ھای آبیاری شده در مناطق مجاور سلسله جبال «گات» (Ghât) سه برابر بیشتر مالیات می پردازند، و ده تا دوازده بار بیشتر نیروی کار استخدام می کنند و دیگر این که چنین زمین ھایی دوازده تا پانزده بار بیشتر از زمین ھایی که واجد سیستم آبیاری نیستند محصول ببار می آورند. 
 
 راه آھن با مجموعه امکاناتی که ایجاد می کند، حجم مخارج نگھداری مؤسسات نظامی را کاھش  خواھد داد. کلنل وارن (Colonel Warren) فرمانده قلعۀ «سن ویلیام» (St.William) مقابل ھیئت خاصی از مجلس عوام دراین باره چنین اظھار داشت « دریافت اطلاعات از دور افتاده ترین نقطۀ کشور که در حال حاضر به روزھا و ھفته ھای متمادی نیازمند است، ظرف مدت کوتاھی به انجام خواھد رسید و ارسال فرامین و واحدھای نظامی و آذوقه و مھمات نیز در کوتاه ترین زمان تحقق خواھد یافت و چنین نکاتی را نباید دست کم گرفت. علاوه بر اینھا توقف واحدھای نظامی در قرارگاھھای دور افتاده در شرایط سالم تری امکان پذیر خواھد شد و به این ترتیب می توان از تلفات انسانی در اثر بیماری جلوگیری کرد، و این از جمله وقایعی است که به کرّات اتفاق می افتد. و علاوه بر این نیازی به نگھداری آذوقه در انبارھا نخواھد بود زیرا غالبا تحت تأثیر آب و ھوا می گندند و به این ترتیب از چنین ضایعاتی نیز جلوگیری خواھد شد. و آذوقه ھا را می توان در حد مدت مصرف مؤثرشان نگھداری کرد.« 

می دانیم که ساخت و سازاموراتحادیه ھا(municipale) و بنیاد اقتصاد جامعۀ روستایی که مبنی بر رژیم خود گردان سنّتی اداره می شد دچار فروپاشی شده است، ولی با این وجود بدترین خصوصیت آنھا ھنوز به صورت اتم ھای قالبی (atomes stéréotypés) و بدون ارتباط با یک دیگر دوام آورده اند. انزوای روستا از جمله به دلیل فقدان جاده در ھند بوده و فقدان جاده به نوبت خود انزوای روستا را تداوم بخشیده است. به این ترتیب اتحادیه ھای روستایی در سطح پائین رفاھی، و تقریبا بدون ارتباط با روستاھای دیگر و بدون ھیچ خواست و آرزومندی و تلاش لازم جھت دستیابی به مدارج پیشرفت (٣) ، به حیات خودشان ادامه داده اند. بریتانیایی ھا با ایجاد راه آھن و اشاعۀ نیاز به ارتباطات و روابط جدید، رکودی را که شامل روستاھای خود کفا بود درھم شکستند. علاوه براین، «یکی از تحولاتی که بنای راه آھن در روستاھا ایجاد خواھد کرد، آشنایی با ساخته ھا و اختراعات کشورھای دیگر است که خریداری کردن آنھا صنایع دستی سنّتی و مزد بگیران آنرا تشویق خواھد کرد که بھترین امکانات خود را بیازمایند و در تکمیل کاستی ھای آن بکوشند.» شاپمن (۴) ،پنبه و تجارت در ھند).
می دانیم که الیگارشی کارخانه دار انگلیس به ایجاد راه آھن در ھند تمایلی ندارد و تنھا در حدّی عمل می کند که با کم ترین مخارج بیشترین بھره برداری را از کشت پنبه بعمل آورد و تنھا مشغلۀ آنھا الزامات کارخانه ھایشان به مواد اولیّه است. ولی از زمانی که شما ابزار مکانیکی و ماشین آلاتی مثل وسایل حمل و نقل را به کشوری وارد کردید که دارای منابع آھن و زغال سنگ است، دیگر نمی توانید آن کشور را از تولیدات خود محروم سازید. شما نمی توانید بدون ایجاد مقدمات و فرایندھای صنعتی لازم و ضروری جھت رفع نیازھای فوری و جاری در حمل و نقل روی ریل در کشوری پھناور راه آھن ایجاد کنید. از اینرو می بایستی به گسترش و بکار بستن ماشین آلاتی اقدام کرد که ممکن است الزاما با بخشھای صنعتی راه آھن ارتباط مستقیمی نداشته باشد. بنابراین راه آھن پیش گام صنایع جدید (
Moderne) در ھند خواھد بود.
آنچه مسلّم است و بنابر اعترافات مقامات عالی بریتانیا، ھندیان بشکل بارزی خود را با کارھای جدید وفق می دھند و در کسب آگاھی و مھارت لازم با ماشین مستعد ھستند. مثال بارز آن را می توان در قابلیت و مھارت ماشینکارھای بومی، که با سکۀ کلکته مزد می گیرند و سالھاست که در خدمت راه اندازی ماشین بخار ھستند و بومیان دیگری که در به کار انداختن ماشین آلات متنوع بخار در معادن زغال سنگ در ھاردوار(
Hardwar) فعال ھستند و مثال ھای دیگر. کامپبل (٢٢) شخصا ھر چند که تحت تأثیر پیشداوری ھای کمپانی ھند شرقی ست، اجبارا اعتراف می کند : «که توده ھای عظیم مردم ھند از توان و انرژی صنعتی بزرگی برخوردار بوده و دارای استعداد و قابلیت کسب سرمایه علمی قابل توجھی ھستند. و علاوه بر این شفافیت ذھنی آنان در ریاضیات و محاسبات و علوم دقیقه بسیار بارز به نظر می رسد » . . و اضافه می کند که: «ھوش آنان در سطح عالی ست». (۵)
صنایع مدرنی که از نتایج ایجاد سیستم راه آھن حاصل خواھد آمد، در گسترش خود، تقسیم کار ارثی و سنّتی را که در تعلق نظام کاست ھای ھندی (۶) ست منحل خواھد کرد و به این ترتیب با از میان برداشتن چنین عوامل بازدارنده ای راه پیشرفت و قدرت ھند ھموار خواھد شد.
با این وجود تمام آنچه را که بورژوازی انگلیس در ھند انجام خواھد داد به آزادی توده ھای مردم و بھبود شرایط زندگی آنان نخواھد انجامید، زیرا چنین امر خطیری نه تنھا به گسترش نیروھای تولیدی بستگی دارد، بلکه در عین حال می بایستی در تملک و تصرف مردم نیز باشد. ولی آنچه را که بورژوازی از انجام آن باز نخواھد ایستاد، ایجاد شرایط مادی جھت تحقق بخشیدن به ھر دو مورد است. آیا بورژوازی ھمواره کاری فراتر از این انجام داده است؟ آیا تا کنون پیش آمده است که بورژوازی به پیشرفتی جامۀ عمل پوشانده باشد بی آنکه افراد و مردمان را بخاک و خون نکش دی ه و در فقر و تھی دستی و ذلّت فرو نبرده باشد؟
ھندیان از مراحم و محصولات جامعۀ جدیدی که بورژوازی انگلیس در کشورشان ایجاد کرده است بھره ای نخواھند برد و تا زمانی که پرولتاریای صنعتی در انگستان جایگزین بورژوازی نشود و یا اینکه خود ھندیان بقدر کافی توان اینرا نیابند که قاطعانه به سلطۀ انگلیس پایان ببخشند، تحولی در این زمینه روی نخواھد داد. در ھر صورت، باید در زمانی کمابیش دور منتظر باز زایی این کشور بزرگ و پر اھمیت باشیم که اھالی سخاوتمند آن به گفتۀ شاھزاده سالتیکوف(
Prince Saltykov) ،حتی در بین طبقات پائین از ایتالیایی ھا نیز ظریف تر و دقیق تر ھستند و در فرمانبرداری آنان آرامش بلند نظرانه ای موج می زند که علی رغم کاھلی طبیعی آنان با شھامتی که از خود نشان داده اند افسران بریتانیایی را به شگفتی واداشته اند. کشوری که سرچشمۀ زبان ھا و مذاھب ما ست و در جات(Djat) تیپ ژرمنی(Le type Germain) را تداعی می کند و برھمن نیز یادآور تیپ یونان قدیم بنظر می رسد. با اینحال نمی توانم موضوع ھند را بدون ذکر چند نکته به پایان ببرم.
مکر و ریای عمیق و بربریتی که جزء لاینفک تمدن بورژوایی است بروشنی خود را در مقابل ما آشکار می سازد زیرا ھنگامی که در کشور زادگاھش در اشکال قابل احترامی تظاھر می کند، بمحض عبور از مرز و ورود به کشور بیگانه و در مستعمرات نقاب از چھره بر می کشد. بورژواھا مدافع مالکیت ھستند ولی آیا ھیچ حزب انقلابی به انقلابات ارضی نظیر آنچه در بنگال یا مادراس یا بمبئی روی داد مبادرت کرده است؟ آیا در ھند این غارتگر بزرگ لرد کلیو(
Lord Clive) نبود که وقتی بزھکاری ھای پیش پا افتاده و رایج طمع او را دیگر برنمی آورد دست به اعمال زور و فاجعه آمیز زد؟ و در حالی که در اروپا دربارۀ تقدس خدشه ناپذیر قروض ملّی نطق می کرد، در ھند سود سھام راجه ھایی (Radjah) را که در کمپانی سرمایه گذاری کرده بودند توقیف کرد؟ و در حالی که به بھانۀ دفاع از ارزشھای مقدس مذھبی علیه انقلاب فرانسه مبارزه می کرد، آیا ھم او نبود که از گسترش مسیحیت در ھند ممانعت بعمل آورد تا ھمچنان نذورات زائرین معابد اوریسا(Orissa) وبنگال را بحساب خودش واریز کند و از قاچاق مرگ و تداوم فحشا در معبد جاگاناتا (Jagannatha) بھره برداری کند؟ این چنین اند مردان «مالکیت، قانون، خانواده و مذھب» . 

نتایج اسفناک صنایع انگلیسی در رابطه با ھند، کشوری به وسعت اروپا و مساحتی بیش از سه میلیون کیلومتر مربع، ملموس و دھشتناک است. ولی نباید فراموش کنیم که جملگی از نتایج انداموار تمام ساخت و ساز تولید بوده که تا کنون تشکل یافته است. چنین نظام تولیدی بر اساس استیلای تمام قدرت کاپیتالیسم قوام یافته است. تمرکز سرمایه پایه و اساس بقای آن بعنوان قدرتی مستقل است. نفوذ مخرب چنین تمرکزی در بازارھای جھان مبین قوانین اندام واری ست که جزء لاینفک اقتصاد سیاسی بوده و ھم اکنون در گسترده ترین سطوح و در تمام شھرھای متمدن جاری و ساری ست.
دوران بورژوازی در بستر تاریخ عھده دار مأموریت خاصی بوده و عبارت است از ایجاد پایه و اساس مادّی جھان نوین و از طرف دیگر فراھم آوردن ارتباطات جھانی مبنی بر رابطه و وابستگی متقابل جوامع بشری و ابزارھای چنین ارتباطاتی و به ھمین منوال گسترش نیروی تولید عالم بشریت و تحول در زمینۀ تولید مادّی از طریق تسلط علمی بر عناصر. صنایع و تجارت بورژوایی شرایط مادّی دنیای جدید را به ھمان نحوی تحقق می بخشد که تحولات زمین شناسانه موجب دگرگونی در سطح زمین می شود. زمانی که انقلاب عظیم اجتماعی ساخت و سازھای عصر بورژوایی را تحت سلطۀ خود گیرد، و بازار جھانی و نیروھای تولید مدرن تحت نظارت جامع پیشرفته ترین مردمان درآید، از این پس پیشرفت ھای بشری از شباھتی که به بت ھای نفرت انگیز عصر بت پرستی (٧) دارند فاصله خواھند گرفت، یعنی عصری که شراب را تنھا در کاسۀ جمجمۀ قربانیان نوش می کنند.

توضیحات
١) Mahratte  (اسم عام) از اھالی ایالت ماھاراسترا Maharastra در ھند. در عین زبانی است از خانوادۀ ھند و اروپایی که درماھاراسترا رایج است. 

٢) چنین پرسش ھا و برخی دیگر از گفتمان کارل مارکس بوده است که امروز برخی از منقدین را بر آن داشته است تا مارکس را حتی
به نقض قانون حقوق بشر محکوم کنند )حتی ادوارد سعید.( ولی با خوانشی که من از نوشته ھای مارکس داشته ام علت چنین قضاوت ھایی را در خوانش جزئی متون مارکس می دانم.
٣) در حاشیه تنھا می خواستم توجه خواننده را به نحو بیانی مارکس جلب کنم که تمنّا و آرزومندی را مقدم شمرده و جزء لاینفک نیل به پیشرفت دانسته است.
۴) Chapman, Le coton et le Commerce de l’Inde
۵) M.Campbell « Moderne India : a Sketch og the system of Civil Goverment », London 1852,pp.59-60
۶) Les castes indiennes
٧) Païen, paganisme نامی که مسیحیان اولیه در اواخر امپراتوری رم به مذاھب چند خدایی اطلاق می کردند.

 

٩
کارل مارکس
جنگ انگلیس و ایران
١٨۵۶ اکتبر٣٠
نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ۴٩٠۴
٧ژانویه ١٨۵٧

"اعلان جنگ انگلستان یا بطور مشخص کمپانی ھند شرقی علیه ایران، در واقع یکی از ترفندھای ماھرانه و ماجراجویانۀ سیاست خارجی انگلیس در آسیاست که به مدد آن تا پیش از این نیزمتصرفات خود را در این قاره گسترش داده بود. به محض اینکه کمپانی ھند شرقی روی ھر یک از دولت ھای حاکم و مستقل و یا روی ھر منطقه ای که واجد منافع سیاسی و بازرگانی و طلا و ثروت است، نگاھی طمع کارانه می اندازد، قربانی نیز فورا به نقض واقعی و یا خیالی این و یا آن قرار داد متھم می شود. قربانی متھم می شود که عھدنامه و یا قرار دادی را زیر پا گذاشته و یا مرتکب اھانتی ابھام انگیز شده است. و دیری نمی پاید که علیه او اعلان جنگ می شود. اخبار دائمی در باب محور شرارت، به افسانۀ گرگ و گوسفند شباھت زیادی داشته و تاریخ انگلستان را ھمواره به خون آغشته ساخته است. انگلیس در طی سالیان متمادی در فکر تصرف موقعیت مناسبی در خلیج فارس بود و به طریق اولی به جزیرۀ خارک که در بخش شمالی این آبھا واقع شده است چشم طمع دوخته بود. سر جان مکلم ( Sir John Malcolm) مشھور که چندین بار به مقام سفیر در ایران گماشته شده بود بدون وقفه در مورد این جزیره در انگلستان تبلیغ می کرد، و در این پندار بود که این جزیره قابلیت آن را دارد تا به یکی از مراکز شکوفان و پر رونق بازرگانی تبدیل شود. از این جھت که در مجاورت بوشھر، بندر ریگ (Bender-Rig)، بصره (Bassora)، و ال ختیف (El-Katif)است. و انگلستان از ھم اکنون جزیره و بوشھر را تحت تصرف خود دارد. سر جان این جزیره را به عنوان نقطۀ مرکزی، برای روابط بازرگانی با ترکیه، عربستان و ایران تصور می کرد. جزیره ای که آب و ھوای مناسب داشته و واجد تمام خصوصیات سرزمینی مستعد و شکوفان است. در این دوران، سفیر کمی بیش از سی و پنج سال دارد و غالبا نظریات و مشاھداتش را تحت نظارت لرد مینتو (Lord Minto) که والی شھر است به تحقق می رساند و ھر دو در پی اجرای طرح مشترکی ھستند.
سر جان جھت اشغال جزیره به فرماندھی واحد عملیات نظامی گماشته شده بود و می بایستی بطور عاجل حرکت می کرد، ولی به او دستور می رسد که به کلکته بازگردد. به این ترتیب سرھارتفورد جان (
Sir Hartford Jones) را به نیّت ماموریت دیپلماتیک به ایران اعزام می کنند. در طول اوّلین محاصرۀ ھرات توسط ایرانی ھا در سالھای ١٨٣٧- ١٨٣٨بر اساس ھمان بھانه ھای تردید آمیزی که گویی از این پس مدافع حقوق افغان ھاست، یعنی ھمان قومی که با آن رابطۀ مودت آمیز مرگباری داشته است، جزیرۀ خارک را تصرف می کند ولی به علت شرایطی خاص و بطور مشخص به علت دخالت روسیه، مجبور می شود طعمۀ به چنگ آورده اش را رھا کند. تلاشی که اخیرا دوباره تجدید شد، پیروزی ھای ایران در ھرات بود که این بھانه را بدست انگلیس داد که شاه ایران را به عدم حسن نیّت نسبت به او متھم کند و جھت پیمودن نخستین گام ھا به سوی اعمال خشونت، جزیره را به اشغال خود درآورد. بنابراین مشاھده می کنیم که در طول نیم قرن، انگلستان سعی کرد تسلط خود را در دربار پادشاھان امپراتوری ایران تثبیت کند ولی موفقیت چندانی نصیبش نشد. چنین پادشاھانی، با اینحال ھیچگاه فریب تملق گویی ھای دشمنانشان را نمی خوردند و اغلب، از ھماغوشی ھای خائنانه روی برمی گرداندند، چرا که از رفتار انگلیسی ھا در ھند آگاه بودند. ایرانی ھا جملۀ فتحعلی شاه را بسال ١٨٠٥ بخاطر می آورند که می گفت : « به پیشنھادات کشوری تاجر و حریص که جان آدمیزاد و تاج پادشاھی را معامله می کند، نباید اعتماد کرد». در تھران پایتخت ایران، نفوذ انگلستان در پائین ترین درجه است، زیرا اگر توطئه ھای روس ھا را بحساب نیاوریم، فرانسه از موقعیت ممتازی برخورداراست، و از این سه گروه دزد دریایی و راھزن، بریتانیا ھمان کسی است که ایران باید از او بیش ازھمه بترسد. درحال حاضر، سفیری از جانب ایران به طرف پاریس حرکت کرده است، و شاید ھم که تا کنون به آنجا رسیده باشد. دربارۀ مشکلاتی که در ایران روی داده است، قویا محتمل است که موضوع مذاکرات دیپلماتیک باشد. در واقع، فرانسه نسبت به اشغال جزایری در خلیج فارس بی اعتنا نیست. این مسئله به شکل حادتری مطرح می شود، از این جھت که فرانسه برخی مدارک را بیرون می کشد که بر اساس آن گویی خارک توسط پادشاھان ایران به او واگذار شده است. اولین بار در سال ١٧٠٨در عصر لوئی چھاردھم و دومین بار در سال . ١٨٠٨در واقع این مورد یاد شده، مربوط به واگذاری چند امتیاز و حق بھره برداری مشروط بوده است ولی ھمین کافی بود تا جانشینان لوئی چھاردھم که به اندازۀ کافی ضد انگلیسی بودند، حقوق خود را روی این جزیره مطالبه کنند. اخیرا روزنامۀ انگلیسی (London Times) در پاسخ به روزنامۀ فرانسوی (Journal des débats) بنام انگلیس از حق ھر گونه دخالت قدرت طلبانه در اروپا به نفع فرانسه صرفنظر می کند ولی رسیدگی به امور آسیا و آمریکا را در تعلق ملت انگلیس می داند و ھیچ قدرت دیگری حق دخالت در آن را ندارد. با این حال می توان تردید داشت که لوئی بناپارت چنین تقسیم بندی را به رسمیت شناخته باشد. در ھر صورت سیاست خارجی فرانسه در تھران، در جریان آخرین منازعات انگلیس و ایران، با بی رغبتی از انگلیس پشتیبانی کرد، و از این جھت که مطبوعات فرانسه چنین مدارکی را بیرون کشیده بودند و دعاوی «گل» ھا (
١) را بر خارک مطرح می کردند، پیش بینی می توان کرد که انگلیس حمله به خارک و تجزیه ایران را بازی ساده ای تلقی نکند".
توضیحات

١) Gaul نام قدیمی فرانسه. گل ھا در اینجا به مفھوم فرانسوی ھا است.
 

١٠
کارل مارکس
جنگ علیه ایران
٢٧ژانویه
نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ۴٩٣٧

١۴ فوریه ١٨۵٧

برای درک دلایل سیاسی و موضوع جنگی که اخیرا بریتانیایی ھا علیه کشور ایران براه انداخته اند، و علاوه بر این، بر اساس گزارشات تازه ای که حاکی از اعمال فشارھای سنگینی بر شاه است تا او را به اطاعت وادار سازد، ضروری ست تا به امور گذشتۀ ایرانیان نگاھی اجمالی بیافکنیم. سلسلۀ ایران، در سال 1502توسط اسمائیل بنیانگذاری شد. او خود را از اعقاب پادشاھان ایرانی می دانست. استقرار و دوام دولتی قدرتمند و پر جلال، سرانجام پس از دو قرن پایداری در حواشی سال 1720از جانب شورشیان افغان که در نواحی شرقی سکنا دارند، ضربۀ بسیار سختی را متحمل شد.افغان ھا غرب ایران را تصرف کردند و دو شاھزادۀ افغان نیز از فرصت استفاده کرده و چند سالی بر تخت پادشاھی ایران تکیه زدند. با اینحال خیلی زود توسط نادر خلع ید شدند. نادر که در ابتدا به عنوان سردار سپاه برخاسته بود، پس از تاجگذاری خودش، شورش افغان را سرکوب کرد و با حملۀ معروف خود به ھند، امپراطوری مغول را که پیش از این دچار ھرج و مرج شده بود، از ھم فروپاشید و به این ترتیب موجبات راه پیشرفت و تسلط استعمار بریتانیا را در ھند ھموار ساخت. پس از مرگ نادر شاه، بسال 1747و در کوران ھرج و مرجی که در ایران به وقوع پیوسته بود، دولت مستقلی تحت صدارت احمد دورانی در افغانستان تشکیل شد که شامل ایالات ھرات، کابل، قندھار، پیشاور بود و سیطرۀ آن تا مناطقی ادامه پیدا می کرد که بعدھا به تصرف سیک ھا درآمد. این کشور که ساخت و سامان استواری نداشت، پس از مرگ بنیانگذارش، از ھم فرو پاشید و قبایل افغان ھر یک با رؤسای خاص خود ، جدا از یک دیگر تشکیلات خاص خود ر ایجاد کردند و اتحاد آنان به شکل کاملا استثنائی تنھا زمانی موضوعیت می یافت که از جانب ایران احساس خطر می کردند. تعارض سیاسی بین افغان ھا و ایرانیان طبق تفاوت قبیله ای بود، و رسوبات و یادمان ھای تاریخی آنھا در قالب منازعات مرزی و دعاوی ارضی و رقابت جویانه، عواملی بودند که چنین تعارضیاتی را پیوسته تشدید و تجدید می کردند.
علاوه بر اینھا تفاوت مذھبی نیز مزید بر علت بود. زیرا افغان ھا سنّی و اھل سنّت )ارتدکس( بوده، در حالی که کشور ایران در واقع دژ شیعیان بحساب می آید و از آنھا به عنوان خوارج یاد می شود. با این وجود علی رغم چنین تعارض گسترده و ھمه جانبه ای، یک نقطۀ مشترک بین ایرانیان و افغان ھا وجود دارد و آن ھم خصومت مشترکشان با روسیه است (١).
روسیه در عھد پی یر کبیر Pierre le Grandبرای اوّلین بار به ایران حمله می کند ولی امتیاز زیادی بدست نمی آورد. الکساندر اوّل از او خوش اقبالتر است و با عھد نامۀ گلستان، ایران را با تصرف دوازده شھر قطع عضو می کند که غالبا در جنوب قفقاز واقع شده بودند .(٢)
نیکلا Nicolas نیز به نوبۀ خود در جنگ 1826-1827که با عقد معاھدۀ ترکمنچای (١)پایان گرفت، چندین ایالت دیگر را از ایران جدا کرد و علاوه بر این حق کشتیرانی در دریای خزر ( دریای کاسپین) را نیز از ایران سلب کرد. حتی در سواحل خودش.
خاطرۀ از دست دادن حقوق حقۀ خویش در گذشته، محدودیت ھای جدیدی که می بایست تحمل کند و ترس از تجاوزات جدید، جملگی انگیزه ھای متعددی بودند که مملکت ایران را در تقابل مرگ آسایی با روسیه قرار می داد. افغان ھا به سھم خود با اینکه ھیچ گاه با روسیه وارد منازعه نشدند، ولی بر حسب عادتی دیرینه آنرا دشمن ابدی مذھب خود می دانستند که ھر لحظه ممکن است ھمچون غولی عظیم آسیا را ببلعد. ایرانیان و افغان ھا با توجه به اینکه روسیه را دشمن آبا و اجدادی خود می دانستند، به این نتیجه رسیده بودند که باید انگلستان را متحد طبیعی خود بدانند. از اینرو برای انگلستان جھت حفظ سلطۀ خود، تنھا کافی بود که بین افغان ھا و ایرانیان نقش میانجی گر را
بازی کند و خودش را مخالف غیرقابل انکار تجاوزات روس ھا نشان دھد. بنابراین برای انگلستان ھمین کافی بود که از یک سو خودش را دوست نشان دھد و از سوی دیگر مقاومت مصممانه خود را درمقابل روس ھا به نمایش بگذارد. به چیزی بیش از این نیاز نداشت.
با این وجود نمی توان ادعا کرد که از امتیازات چنین موقعیتی به شکل مؤثری استفاده کرده است.
در سال 1834 زمانی که می بایستی برای شاه از بین وارثین جانشینی برگزیده می شد، انگلیسی ھا به نفع شاھزاده ای که مورد تأیید روس ھا بود کار کردند و سال بعد با پول و مشاورین نظامی بریتانیایی به کمک ھمین شاھزاده شتافتند تا از دعاوی او در مقابل حریف پشتیبانی کنند. سفرای انگلیس به ایران گسیل شده بودند تا در مورد احتمال جنگ با افغانستان به دولت ھشدار دھند و بگویند که در چنین جنگی نیروھایش تقلیل خواھد یافت. ولی زمانی که سفرا به شکل جدّی از مقامات خواستند که آنھا را از خطر وقوع چنین جنگی مطلع سازند، از جانب وزارتخانۀ خود به پایتخت بازخوانده شدند. بر اساس معاھده ای که به سال 1814باز می گشت، در صورت جنگ بین ایرانیان و افغان ھا، انگلیس دخالت نخواھد کرد مگر اینکه طرفین منازعه از او در خواست میانجی گری کنند.
سفرا و مقامات بریتانیایی در ھند بر این عقیده بودند که این جنگ باید توطئه ای از جانب روس ھا باشد که می خواھند از کشور گشایی ایرانیان به طرف شرق به نفع خودشان بھره برداری کنند و آنرا ترفندی برای گشودن راه ارتش روسیه می دانستند که دیر یا زود بطرف ھند گسیل خواھد شد. با این وجود چنین ملاحظاتی موجب نگرانی پالمرستون Palmerstonنشد که در آن زمان در رأس بخش امور خارجه بود. و در سپتامبر 1837ارتش ایران به افغانستان حمله کرد و با کسب پیروزی ھای مختصری تا ھرات پیش رفت. اردوی محاصرۀ شھر تحت فرماندھی شخص کنت سیمونیچ Comte Simonitchسفیر دربار روس در دربار ایران بود. در کوران عملیات رزمی، مک نیل McNeil سفیر بریتانیا به جھت دستورات متناقض، منفعل و فلج شده بود. از یک سو لرد پالمرستون به او دستور می داد که «از مداخله در روابط ایران و ھرات امتناع کنید« چرا که این موضوع ھیچ ربطی به انگلستان ندارد، و از سوی دیگر لرد اوکلاند) (Lord Aucklandوالی کلّ در ھندوستان از او می خواست که شاه را از ادامۀ عملیات منصرف سازد.
در آغاز مخاصمات، الیس M.Ellis افسران انگلیسی را که در ارتش ایران خدمت می کردند فراخواند، ولی پالمرستون آنھا را دوباره به مأموریتشان باز گرداند. و والی کلّ در ھند مکررا به مک نیل تذکر می داد که افسران بریتانیایی باید مأموریتشان را ترک کنند و از نو پالمرستون فرامین او را باطل می ساخت. ٨مارس ١٨٣٨مک نیل به اردوگاه ایران رفت و میانجی گری خود را نه بنام انگلستان که بنام ھند پیشنھاد کرد. در اطراف پایان ماه می 1838، پس از 9 ماه محاصره، پالمرستون پیام تھدیدآمیزی به دربار ایران گسیل داشت و برای نخستین بار حوادث ھرات را به باد سرزنش گرفت و برای نخستین بار اتحاد ایران و روس را با خشونت مورد انتقاد قرار داد. ھمزمان با این پیام تھدید آمیز به سوی خلیج فارس بادبان گشود و جزیرۀ خارک را متصرف شد. یعنی ھمان جزیره ای که پیش از این توسط انگلیس به تصرف درآمده بود. پس از این ماجرا، سفیر بریتانیا تھران را بقصد ارز روم ترک کرد. در پی این حوادث، ایران سفیری به انگلستان گسیل داشت ولی از ورود وی به کشور ممانعت کردند. در کوران این دوره به علت طولانی شدن محاصره و تھاجمات ایرانیان که بی وقفه پس زده شده بود، در 15اوت 1838شاه مجبور شد به محاصره خاتمه دھد و از افغانستان خارج شد. با این وصف گمان می رفت که انگلیسی ھا نیز به عملیاتشان خاتمه دھند. ولی سیر تحولات حوادث بر خلاف آنچه انتظار می رفت، چرخش شگفت انگیزی پیدا کرد.
ناخشنود از ناکام گذاشتن تلاش ھای ایران و به بھانۀ دسیسه ای که به روس ھا نسبت داده بودند یعنی خواست آنھا برای تسخیر بخشی از افغانستان، انگلیسی ھا به ھمین بھانه ھا خودشان تمام کشور را تصرف کردند. جنگ معروف افغانستان (٢) نیز در ھمین دوره بوقوع می پیوندد و نتایج ضایعه باری را به انگستان تحمیل می کند. مسئولیت واقعی حوادث ھنوز در پردۀ ابھام باقی مانده است.
جنگ کنونی علیه ایران انگیزۀ بسیار مشابھی با حوادثی داشت که پیش از جنگ افغانستان روی داد. یعنی حملۀ ایران به ھرات، با این تفاوت که اینبار حمله به تصرف شھر انجامید. موقعیت خارق العاده ای که در مورد انگلیس پیش آمد این بود که آنھا به عنوان متحدین و مدافعین ھمان دوست محمدی عمل کردند که پیش از این به عبث سعی کرده بودند با تحمیل جنگ بر افغانستان او را معزول کنند. با این وجود باید دید که آیا این جنگ نیز مثل گذشته نتایج خارق العاده و غیر قابل
پیشبینی دارد یا نه؟

 توضیحات
 
١عھد نامۀ ترکمنچای بتاریخ ٢٢ فوریه ١٨٢٨پس از جنگ روس و ایران بتاریخ ١٨٢٨-١٨٢۶در دھکده ای به ھمین نام منعقد گردید. 
 ٢) یعنی نخستین جنگ انگلیس و افغان (١٨۴٢-١٨٣٨) که انگلستان برای تسخیر و استعمار افغانستان براه انداخت. در اوت ١٨٣٩کابل تسخیر شد ولی بعلت شورش در نوامبر١٨۴١ تخلیه شد. عقب نشینی انگلستان از ژانویۀ ١٨۴٢ شروع شد و به شکست منتھی شد. از ۴۵٠٠ سرباز و ١٢٠٠٠غیر نظامی تنھا یک نفر به مرز ھند رسید.

 

١١
فردریش انگلس
ایران و چین
لندن ٢٢ می ١٨۵٧
دیلی تریبون شمارۀ ۵٠٣٢
۵ ژوئن ١٨۵٧


انگلیسی ھا به محض اینکه به جنگی در آسیا خاتمه دادند، جنگ دیگری (١) را براه انداختند. مقاومتی که از طرف ایران و چین در رویارویی با ھجوم بریتانیایی ھا بر پا شد، تفاوت ھایی را نشان می دھد که در اینجا مورد توجه ما خواھد بود.
در ایران ساخت و ساز نظامی اروپا با بربریت آسیایی پیوند خورده بود، در چین، اما تمدنی نیم بند و در حال زوال، و یکی از کھن ترین دولت ھای جھان بود که با امکانات خودش به استقبال اروپائی ھا آمد. ایران شکست آشکاری را بخود دید، در حالی که چین در نا امیدی و در موقعیتی نیمه گسیخته، آنچنان سیستم مقاومتی ایجاد کرد که اگر دوباره بکار برده شود، تکرار پیشروی ھای پیروزمندانۀ اولیۀ جنگ انگلیس و چین را ناممکن خواھد ساخت. ایران در موقعیتی مشابه با ترکیه در کوران جنگ با روسیه در سال 1828-1829(٢) بود. مستشاران نظامی انگلیسی، فرانسوی، روسی ھریک سھمی در سازماندھی ارتش ایران داشتند.
سیستم ھای نظامی یکی جانشین دیگری می شد ولی ھر کدام به سھم خود در مأموریتشان شکست می خوردند، زیرا حسادت، دسایس، ناآگاھی، حرص و آز و بزھکاری شرقی ھایی که می بایستی به افسران و سربازان اروپایی تبدیل شوند از جمله عواملی بودند که پیشرفت امور را دچار اختلال می کردند. ارتش نوین و منظم ھرگز فرصت نیافت که در صحنۀ نبرد قدرت ساز و برگ خود را بیازماید. عملیات ھای درخشان آن تنھا به چند اردو علیه اکراد، ترکمن ھا و افغان ھا محدود می شد و به عنوان ھستۀ مرکزی عمل می کرد که پیرامون آن متشکل از چندین واحد سوار نامنظم ایرانی بود. واحدھای سوار نامنظم در صحنۀ نبرد واقعی قابلیت عملیاتی زیادی داشتند و مؤثر بودند، در حالی که ارتش منظم غالبا کاری نمی کرد بجز تحمیل تجمعات متشکل نظامی به دشمن، ولی البته فقط در ظاھر خارق العاده بنظر می رسیدند. تا اینکه سرانجام جنگ علیه انگلیس شعله ور شد. انگلیسی ھا به بوشھر حمله کردند و در آنجا با مقاومتی بی باکانه ولی ناکارآمد مواجه شدند. امّا مردانی که در بوشھر می جنگیدند جزء ارتش منظم نبودند : جنبش مقاومت از افراد محلی ایرانی و عرب ساحلی تشکیل شده بود. ارتش منظم در فاصلۀ شصت مایلی )حدود ھشتاد و ھشت کیلو متری( روی تپه ھا در حال تجمع و تمرکز بود.و سرانجام حرکت می کند. ارتش انگلیس_ و_ ھندی در میان راه با آنھا روبرو می شوند، و اگر چه ایرانی ھا به شیوه ای که با توپخانه از آنھا پذیرایی کردند، موجب تحسین آنھا شدند و اگر چه مربعی که تشکیل داده بودند، تمام اصول و قواعد نظامی را به دقّت تمام به نمایش گذاشته بود، با این حال تنھا با یک حمله توسط
یک رژیمان سواره نظام ھند تمام ارتش ایران از نگھبان تا واحدھای خط درھم کوبیده شد. و جھت پی بردن به کیفیت چنین واحدی از سواره نظام ھندی در ارتش ھند، باید به کتاب کاپیتان نولان(
٣) مراجعه کنیم.
افسران انگلیسی-ھندی دربارۀ این واحد سوار (ھمین واحدی که فقط در یک حمله ارتش ایران را تارومار کرد) براین عقیده ھستند که فاقد ارزش بوده و حتی از واحد سوار نامنظم ارتش انگلیس – و – ھند نیز کیفیت نازلتری دارد. کاپیتان نولان نیز به سھم خود ھیچ عملیاتی را نمی یابد که بتواند اعتبار آنرا تأیید کند. با اینحال ششصد سوار از ھمین رژیمان فقط در یک حمله ده ھزار از ارتش منظم ایران را تارومار کرد. و آنچنان وحشتی در دل ارتش ایران ایجاد کرد که از این پس، به استثنای توپخانه، در ھیچ جای دیگری مقاومت نکردند. در محمرا خود را از دسترس دور نگھداشته و تنھا با توپخانه دفاع کردند و پس از خاموشی توپخانه و زمانی که بریتانیایی ھا پیاده شدند، شامل نیرویی تجسسی بودند که تنھا به سیصد تفنگدار و پنجاه سوار نامنظم محدود می شد، ولی تمام ارتش ایران عقب
نشینی کرد و سلاح ھا و بار و بندیلشان را – نه برای فاتحین، چرا که چنین نامی برای آنھا کافی نبود – بلکه برای مھاجمین بر جا گذاشتند. با این وجود تمام این موارد نه بما اجازه می دھد که ایرانی ھا را ملّتی ترسو بدانیم و نه اینکه از ترویج تاکتیک ھای اروپایی در نزد شرقی ھا صرفنظر کنیم. جنگ ھای روس و ترک در سالھای 1806_1812 و1928_1829 (۴) انباشته از چنین نمونه ھایی است. مھم
ترین مقاومت ھا در مقابل روس ھا توسط واحدھای نامنظم در شھرھایی صورت پذیرفت که واجد استحکامات بودند و در مناطق کوھستانی واقع شده بود. ھر بار که واحدھای منظم در صحرا دست به عملیات می زدند، توسط روس ھا درھم کوبیده می شدند و غالبا با صدای اولین آتش، پا بفرار می گذاشتند. در حالی که تنھا یک واحد نامنظم از آرنوت ھا (۵) قادر بود که در یک خط در وارنا (۶) ھفته ھای تمام حملات روس ھا را واپس بزند. ولی با این وجود در آخرین جنگ، ارتش منظم ترک در تمام نبردھا از اولتنیتسا (
 Oltenitsa٧) و ستاته آ ( Cetatea) تا کرس (Kars) و اینگور(Ingour) ارتش روس را شکست می دھد. واقعیت این است که ترویج سازماندھی نظام اروپایی در نزد ملّت ھای بربر ھنوز از مرحلۀ تکوین نھایی خود بسیار دوراست. تقسیم بندی ارتش نوین، مسلح شدن به ساز و برگ و تمرین به سبک اروپایی، جملگی مواردی ھستند که در واقع باید آنھا را جزء اولین گام ھا بدانیم. چرا که رایج ساختن قواعد نظامی اروپایی به تنھایی کافی نیست و نظم و انظبات اروپایی را حاکم نخواھد ساخت، ھمانطور که انجام دستورالعمل اروپایی بخودی خود تاکتیک و استراتژی اروپایی را موجب نمی شود. مھم ترین و در عین حال مشکل ترین مرحله ایجاد گروھی افسر و گروھبان است که طبق سیستم اروپای مدرن آموزش دیده باشند و از پیشداوری ھای قدیمی و عادات ملّی در مورد ارتش رھا شده باشند و بتوانند گروھھای جدیدی را متشکل و سازماندھی کنند. تحقق چنین ضرورتی به زمانی طولانی نیازمند است و مطمئنا به علت موانعی نظیر ناآگاھی، بی صبری، پیشداوری ھای شرقی، پیچیدگی ھای حوادث و توافق ناگزیر از جانب دربارھای شرقی ھمواره به تعویق می افتد. ھر سلطان یا پادشاه به محض این که مشاھده می کند که ارتش او بی آنکه دچار بی نظمی شود قادر به انجام صف جمع و رژه و موضع گیری ست، دچار این توھم می شود که چنین ارتشی واجد انجام ھر گونه عملیاتی خواھد بود. در مورد مدارس نظام نیز به مدّت زمان زیادی نیازمند است تا به بار بنشیند، و میوه ھای آن کاملا رسیده و قابل بھره برداری شود. در این مورد نیز به علّت بی ثبات بودن دولت ھای شرقی، نمی توانیم انتظار داشته باشیم که چنین مدارسی تحقق یابند. حتی در ترکیه افسران آموزش دیده و حاضر بخدمت بسیار محدود ھستند و ارتش ترکیه در طول جنگ بدون حضور افسران اروپایی و مزدوران خارجی (٧) که در آن بخدمت گرفته بود، نمی توانست از عھدۀ کارزار برآید. توپخانه در ھمه جا تنھا سلاحی ست که از اھمیت خاصی برخوردار است. در این مورد شرقی ھا بقدری بی کفایت و ناآگاه ھستند که اجبارا انجام تمام ضروریات را به عھدۀ مستشاران اروپایی واگذار می کنند. نتیجۀ چنین موقعیتی، در ترکیه و ایران این است که توپخانه از پیاده نظام و سواره نظام پیشی گرفته است. 
تحت چنین شرایطی بود که ارتش انگلیس_ و _ ھندی توانست ارتش منظم ایران را درھم کوبد، یعنی بوسیلۀ یکی از قدیمی ترین ارتش ھای شرقی که توسط سیستم اروپایی سازمان یافته بود و تنھا ارتشی که تحت نظارت یک دولت شرقی نبود و کاملا تحت نظارت و ادارۀ اروپایی فعالیت می کرد. تقریبا فرماندھی آن کاملا به عھدۀ افسران اروپایی است و در عین حال از پشتیبانی نیروھای توانمند ذخیره از جانب واحدھای بریتانیایی و نیروی دریایی قدرتمند برخوردار است. چنین موضوعی جای تردید باقی نمی گذارد. و این برای ایرانی ھا درس عبرت خواھد شد. آنھا مثل ترک ھا خواھند آموخت که یونیفرم اروپایی و رژه رفتن بخودی خود معجزه نمی آفریند. احتمالا در بیست سال آینده ایرانی ھا به توان کارائی ترک ھا در پیروزی ھای اخیرشان، خواھند رسید. واحدھایی که محمرا و بوشھر را بتصرف درآورده بودند، با توجه به گزارش ھای رسیده، فورا به چین گسیل می شوند. در آنجا با دشمن کاملا متفاوتی روبرو می شوند. ھیچ گونه مانوری که مطابق اصول اروپایی سامان یافته باشد در مقابل خود نمی بینند ولی با مقاومت توده ھای مردم آسیایی به شکل نامنظم مواجه می شوند. جای تردید نیست که بدون ھیچ مشکل از عھدۀ آنھا بر می آیند، ولی چه خواھد شد اگر چینی ھا علیه آنھا جنگ ملّی اعلان کنند و اگر بربریت، بی ھیچ ابائی گستاخی را تا جایی پیش ببرد که از تنھا سلاحی که کاربرد آنرا بخوبی می دانند استفاده کند؟ 
اینبار روحیۀ چینی ھا با آنچه در سالھای 1840_1842از خود نشان دادند کاملا متفاوت است. در آن دوران مردم آرام بودند و منتظر ماندند تا سربازھای امپراتور با مھاجمین بجنگند و پس از شکست نیز بر اساس جبر گرایی شرقی از فاتح اطاعت کردند. ولی اکنون، حداقل در مناطق جنوبی، یعنی
منطقه ای که تا پیش از این تنھا منازعات محدودی را بخود دیده بود، تودۀ مردم فعال شده و حتی در اشکال افراطی و متعصبانه علیه بیگانگان مبارزه می کنند.
چینی ھا در ھنگ کنک نان مھاجرین
( مستعمراتی) اروپایی را، با نقشه ی قبلی و در کمال خونسردی، به سمّ آغشته کردند. چند قطعه از این نان ھا را برای آزمایش به لیبیگ(٨) فرستادند. نتیجۀ آزمایش نشان داد که نان به آرسونیک (٩) آغشته بوده و این سمّ را با خمیر نان مخلوط کرده اند. با این حال مقدار سمّ بقدری بوده است که ھمچون ماده ای تھوع آور عمل کرده و به این ترتیب تأثیرات سمّی را خنثی ساخته است. سلاح ھایشان را پنھان می کردند و روی کشتی ھای تجارتی مجھز به موتور بخار سوار می شدند و در طول راه خدمه و مسافرین اروپایی را قتل عام کرده و کشتی را تحت اختیار خود می گرفتند. ھر خارجی که در دسترسشان قرار می گرفت می ربودند و
می کشتند. باربرانی که به خارج مسافرت می کردند ھم گام با چنین روش ھایی، در حمل و نقل ھای مھاجرین استعمارگر جھت تحت اختیار گرفتن کشتی ھا می جنگیدند و بجای تسلیم شدن ترجیح می دادند که با کشتی غرق شوند و یا در آتش بسوزند. حتی بیرون از مرزھای چین، مھاجرین چینی که تا کنون مطیع ترین و ملایم ترین گروھھا بودند، در اتحاد با یک دیگر دست به شورش شبانه  می زدند، ھمانطور که در ساراواک (
 Saravak) یا سنگاپور بوقوع پیوست. و تنھا با اعمال زور و حفاظت مستمر بود که توانستند جلوی آنھا را بگیرند.
سیاست دزد دریایی از جانب دولت بریتانیا به تحریک انفجارآمیز عموم چینی ھا علیه تمام خارجی ھا انجامید و جنگ را تا حدّ قتل عام عمومی گسترش داد.
چه کاری از عھدۀ یک ارتش علیه مردمی ساخته است که چنین شیوه ھایی را درجنگ بکارمی بندند؟ تا کجا می تواند در کشور دشمن نفوذ کند و چگونه در آنجا دوام بیاورد ؟
فروشندگان تمدن که به روی شھرھای بی دفاع گلوله ھای آتشین شلیک می کنند و تجاوز را با کشتار صرف می کنند، چنین شیوه ھایی را می توانند پست، بربر و فجیع قلمداد کنند، ولی برای چینی ھا اھمیتی ندارد به شرط اینکه بتوانند آنھا را با موفقیت بکار ببندند. و از آنجایی که بریتانیایی ھا آنھا را بربر خطاب می کنند، آنھا نیز از به نمایش گذاشتن بربریت خودشان ھیچ دریغی را جایز نمی دانند . اگر ربودن، حملات غافلگیر کننده، کشتار شبانه مواردی ھستند که ما آنھا را پست و شنیع می خوانیم، فروشندگان تمدن امّا نباید فراموش کنند به ھمان ترتیبی که خودشان ھم معترف ھستند، آنھا نیز نمی توانند با ابزارھای جنگی و رایج خودشان در برابر امکانات تخریبی اروپائی ھا مقاومت کنند.
کوتاه سخن، بجای ملاحظات اخلاقی نسبت به اعمال فجیع چینی ھا، آنطور که در روزنامه ھای شوالیه مسلک منعکس می سازند، باید بدانیم که این یک جنگ ملّی و برای حفظ ملّت چین است. و علی رغم تمام پیشداوری ھا و نظریاتی که به ناآگاھی و بربریت آنھا اشاره دارد، و علی رغم تمام مواردی که ذکر می کنند، باید بپذیریم که این جنگ، یک جنگ مردمی ست. و در یک جنگ مردمی ابزارھا و شیوه ھایی که مردم در قیام ملّی بکار می برند، قابل اندازه گیری نیست و نه می تواند قواعد رایج در جنگ منظم را رعایت کند و نه ھیچ شاخص دیگری را، ولی تنھا می تواند تابعی از ساحت و میزان تمدن ملّت به پا خاسته باشد.
این بار انگلیسی ھا در موقعیت مشکلی قرار گرفته اند. تا کنون اینطور بنظر می رسید که تعصب ملّی چین از مرز مناطق جنوبی فراتر نرفته است و مناطق دیگر به قیام شورشگرانه نپیوسته اند. آیا جنگ به ھمین منطقه محدود خواھد شد؟ در چنین حالتی مطمئنا به ھیچ نتیجه ای نخواھد رسید، ھیچ نقطۀ حیاتی از امپراطوری مورد تھدید قرار نخواھد گرفت. در عین حال چنانچه این جنگ به مناطق مرکزی گسترش پیدا کند، در اینصورت برای انگلیسی ھا خیلی خطرناک خواھد بود. کانتون (
 Canton) ممکن است کاملا تخریب شود، و تمام سواحل اشغال شده، در حالی که تمام نیرویی که بریتانیا می تواند گردآوری کند برای حفظ دو منطقه ی کوآنگ تونگ(Kouang-Toung) و کوآنگ سی ( Kouange-Si) کافی نیست. بیش از این چه کاری از عھده شان برمی آید؟ کشور، در شمال کانتون تا شانگھای (Changhai) و نانکین (Nankin) در دست شورشیان چینی ست، و حمله به آنھا سیاست مناسبی نخواھد بود. در شمال نانکین تنھا نقطه ای که می تواند حمله را به نتیجۀ قطعی رساند، پکن (Pekin) است. ولی کجاست آن ارتشی که بتواند پایگاه عملیاتی و استحکامات را سامان دھد و واحدھای ساحلی را تجھیز کند. و با عبور از تمام موانع و ایجاد واحدھای ارتباطاتی با سواحل به پای حصارھای شھری به اندازۀ لندن برسد که در فاصلۀ صد مایلی نقطۀ حرکت واقع شده است و در عین حال کمابیش ارتش قابل ملاحظه ای ھم باشد؟ از طرف دیگر حتی اگر عملیات نظامی علیه پایتخت با موفقیت انجام گیرد، امپراطوری چین را در بنیادھایش متزلزل خواھد کرد و سقوط سلسله ی تسینگ (Te’ing) را تسریع می سازد. در چنین حالتی راه را نه برای پیشروی انگلیس که برای روس ھا ھموار خواھد کرد. 

جنگ تازۀ انگلیس و چین پیچیدگی ھای متعددی دارد که پیشبینی در مورد آیندۀ آن اساسا ناممکن است. تا چند ماه دیگر، کمبود واحدھای نظامی و بازھم تا مدت بیشتری تردیدھای بریتانیایی ھا، آنھا را کاملا منفعل خواھد ساخت. شاید به استثنای چند نقطۀ بی اھمیت که در شرایط فعلی کانتون جزئی از آن است. 

با این حال در یک مورد تردیدی نیست و آنھم این است که آخرین ساعات چین کھن بسرعت نزدیک می شود. جنگ داخلی تا کنون شمال را از جنوب جدا کرده است. پادشاه شورشی در نانکین از چنگ واحدھای امپراتوری ( مگر از توطئه ھای طرفداران خودش) ھمانقدر در امان است که امپراتور روحانی از شورشیان پکن. کانتون تا کنون به نوعی جنگ استقلال بر علیه انگلیسی ھا و بطور کلی تمام خارجی ھا ادامه می دھد. در حالیکه نیروی دریایی بریتانیائی ھا و فرانسوی ھا در ھنگ کنگ متمرکز می شوند، و قزاق ھای مرز سیبری استانیتزا ھای (١٠) خود را به آرامی از بلندی ھای دائور ( Daour) تا ساحل آمور( Amour) پیش می رانند و توپخانۀ دریایی روس استحکامات شکوھمند بنادرمنچوری را محاصره می کنند. با وجود تعصبی که چینی ھای جنوبی در مبارزاتشان علیه بیگانگان نشان می دھند، با این وجود خطر فروپاشی چین کھن را احساس کرده اند. کمتر از چند سال ما شاھد فروپاشی کھن ترین امپراتوری جھان خواھیم بود و چنین روزی آغاز دوران جدیدی برای آسیا خواھد بود.
نوشته ی فردریش انگلس در اطراف 20 می1857
منتشرشده در نیویورک دیلی تریبون
شماره ی 5032 ژوئن 1857

توضیحات 
 
١) منظور جنگ انگلیس و ایران است که در سال ١٨۵٧ -١٨۵۶بوقوع پیوست و دومین جنگ، « جنگ تریاک« بسال ١٨۵٨ -١٨۵۶است که بعلت منازعات بین نمایندگان بریتانیایی و مقامات چینی در کانتون روی داد. جنگ بشکل منقطع تا ژوئن ١٨۵٨ادامه یافت و به معاھدۀ تین-تسین) (Tien-tsinمنتھی شد.
٢) جنگ روس و ترکیه بسال ١٨٢٨تا ١٨٢٩از جانب نیکلای اوّل بر پا شد که علت آنھم حمایت از شورشیان مسیحیان یونان علیه سیادت ترکھا بود. در آغاز جنگ واحدھای ترک عثمانی که تجھیزات مناسبی داشتند و از مستشاران اروپایی نیز بھره برده بودند مقاومت سختی را در دانوب به ارتش روسیه تحمیل کردند که تجھیزات کافی نداشتند. با این وجود حملۀ ١١ژوئن (٣٠می) ١٨٢٩ ارتش عثمانی را متواری ساخت. ترکیه تمام خواست ھای روسیه را پذیرفت و معاھدۀ آندرینوپل (Andrinopole) را امضاء کرد.

٣) «L.E.Nolan « its history and Tactics اولین چاپ بتاریخ ١٨۵١
۴) جنگ روس و ترک ١٨٠۶تا ١٨١٢که فرانسه آنرا تشویق می کرد به این دلیل بود که ترکیه قوانینی و معاھداتی را که با حضور فرانسه با روس ھا منعقد کرده بود، زیر پا گذاشته است. جنگی که تا مدت ھا حالت فرسایشی پیدا کرده بود به نفع روسیه خاتمه یافت و به معاھدۀ صلح بوخارست انجامید. 
arnaute (۵ سرباز بزبان ترکی. احتمالا نوعی سرباز 
Varna (۶شھری است واقع در شرق بلغارستان و یکی از مھمترین بنادر در ساحل دریای سیاه بحساب می آید. در عھد یونان باستان Odessosنامیده میشده است. در سال 1339توسط عثمانی ھا اشغال می شود و در سال 1878سیطره ی عثمانی ھا در این شھر به پایان می رسد.
٧) Renégat سربازان عثمانی که از دین مسیحیت خارج شده و به اسلام گرویده بودند و در ارتش عثمانی خدمت می کردند.

٨) Liebig شھر دانشگاھی در آلمان
٩) Arsenic از نظر شیمیایی خیلی نزدیک است به فسفر .
١٠) Stanitsa بزبان اسلاو، به سربازان قزاق اطلاق می شود

١٢
کارل مارکس
عھد نامۀ ایران
لندن 12ژوئن 1857
در روزنامۀ دیلی تریبون شمارۀ 24 . ۵٠۴٨ژوئن 1857

       اخیرا لرد پارلمرستون در پاسخ به برخی از پرسشھای اتاق بازرگانی خودش دربارۀ جنگ علیه ایران به تندی گفته بود :
به محض اینکه قرارداد صلح تصویب شود، اتاق بازرگانی ھم نظر خود را دربارۀ جنگ اعلام خواھد کرد.» قرار داد صلح به تاریخ 4 مارس1857 در پاریس به امضاء رسید و به تاریخ 2 می1857 در بغداد تصویب شد و ھم اکنون تحت نظارت اتاق بازرگانی است. این قرارداد شامل چھارده بند است که ھشت بند آن مرتبط است با شرایط جاری در قراردادھای صلح. بند 5 مشروط است به خروج نیروھای کشور ایران از شھر ھرات و دیگر مناطق افغانستان که می بایستی ظرف سه ماه پس از رد و بدل نمودن تصویب نامه به اجرا گذاشته شود. طبق مصوبۀ بند چھارده، دولت بریتانیا متعھد شده است که پس از تحقق یافتن موارد قید شده، نیروھایش را فورا از بنادر و جزایر متعلق به ایران خارج سازد.
     جالب توجه این است که در مورد خروج نیروھای ایران از ھرات، حتی پیش از تسخیر بوشھر باید یادآورشویم که چنین موردی طی مذاکرات طولانی در کنستاتینپل از جانب سفیر ایران، فرخ خان به لرد استانفورد دو ردکلیف Lord Stratford de Redcliffe صراحتا پیشنھاد شده بود. تنھا امتیاز جدیدی که انگلستان در کوران این مذاکرات کسب کرد مربوط بود به استقرار واحدھایش در طول بدترین فصل سال و در طاعون زده ترین بخش از امپراتوری ایران. دربارۀ مصیبتی که آفتاب، مرداب و دریا در طول تابستان بر سر خود اھالی بومی بوشھر و محمرا نازل می کند، نویسندگان قدیم و جدید به تفصیل نوشته اند. ولی نیازی به چنین مراجعی نیست، زیرا ھمین چند ھفته پیش، سر ھانری راولینسونُ sir Henry Rawilson از مجرب ترین قضّات و از طرفداران پالمرستون، رسما اعلام کرد که واحدھای انگلیسی- ھندی در شرایط آب و ھوایی دھشتناک، مطمئنا از پای درخواھند آمد. روزنامۀ تایمز لندن London Times نیز به محض اعلان پیروزی در محمرا، نوشت که علی رغم قرارداد صلح، برای حفظ جان سربازان ضروری ست که واحدھای نظامی تا شیراز پیشروی کنند.
     خودکشی یک دریاسالار و یک ژنرال بریتانیایی که در رأس واحدھای نظامی گماشته شده بودند، به علت نگرانی و اضطراب عمیقی بود که از سرنوشت قریب الوقوع واحدھایشان احساس می کردند، و اینکه مطابق با دستورات دولت نمی بایستی فراتر از محمرا پیشروی می کردند. به این ترتیب به یقین می توانیم منتظر مصیبت دیگری باشیم که به آنچه در کریمه (١) روی داد، شباھت زیادی دارد، البته با شدّت کمتر. ولی این بار نه به سبب ضروریات نظامی یا اشتباھات مسخره آمیزدستگاه اداری، بلکه به علت معاھده ای که با شمشیر فاتح نوشته شده بود. در بندھای مصوب معاھدۀ مذکور جمله ای ھست که اگر خوشایند پالمرستون باشد، می تواند به گشایش بحث و جدل تازه ای بیانجامد.
     طبق بند چھاردھم بریتانیا موظف به خارج ساختن نیروھایش از بنادر و جزایری ست که به کشورایران تعلق دارد. بنابراین پرسش اینجاست که آیا محمرا به ایران تعلق دارد یانه. ترک ھا ھرگز ازداعیۀ خود روی این منطقه که روی دلتای رود فرات واقع شده است صرفنظر نکردند. زیرا با توجه به این که بندر بصره در برخی از فصول عمق بسیار کمی دارد و برای شناورھای سنگین مناسب نیست، محمرا از دیرباز تنھا بندر آنھا در سواحل این رود بوده است. بنابراین اگر پالمرستون چنین راه حلی را انتخاب کند، می تواند به این بھانۀ که این بندر به ایران تعلق ندارد، آنرا به تصرف خود در آورد و راه حل نھایی را به گشایش آن در مسئلۀ مرزی بین ایران و ترکیه موکول کند.
بر اساس بند 6، ایران موظف است که از ھر گونه ادعای ارضی روی شھر ھرات و ایالات افغانستان صرفنظر کند و از دخالت در امور داخلی افغانستان نیز خود داری نماید. استقلال ھرات و افغانستان را به رسمیت بشناسد و ھرگز سعی نکند آنرا به مخاطره بیاندازد. و در صورت بروز اختلاف با ھرات و
افغانستان، برای رفع بحران «به میانجی گری دولت بریتانیا مراجعه کند، و دست به اسلحه نبرند مگراین که میانجی گری دولت بریتانیا بی نتیجه بماند» .
دولت بریتانیا نیز به سھم خود متعھد می شود که ھمواره از نفوذ خود در دولت ھای افغانستان استفاده کند و از ھر گونه سوء تفاھم و ابھام از جانب آنھا پیشگیری نماید و « تمام امکانات خود را به بھترین وجھی بکار ببندد تا اختلافات به شکل عادلانه ای برای ایران فیصله پیدا کند. چنین بندی ازمعاھده، صرفنظر از فرمولھای اداری و رسمی، ھیچ مفھوم دیگری بجز باز شناسی استقلال ھرات نداشت، یعنی ھمان امتیازی که در کنفرانس کنستاتینپل فرخ خان پیشنھاد کرده بود و بدان رضایت داده بود. حقیقت این است که بر طبق این بند، دولت بریتانیا داوری رسمی خود را بین افغانستان و ایران تثبیت و به ثبت می رساند. و این نیز ھمان نقشی ست که از ابتدای قرن به عھده گرفته بود. حال آنکه آیا قادر به انجام چنین تعھدی باشد، مسئله ای است که نه به حقوق قانونی که به زوربستگی خواھد داشت. علاوه بر این اگر شاه در دربارش با فردی مثل ھوگو گروتیوس Hugo Grotius ملاقات می کرد، او می توانست به دقت بگوید که ھر آنگاه کشوری مستقل، حق دخالت به امور بین المللی خود را به کشور بیگانه ای واگذار کند، چنین رابطه ای از نظر قاضی باطل و قابل پی گیری نیست. و این نکته ای است که در مورد چنین قراردادی مشاھده می شود، زیرا انگلستان به نحو شاعرانه ای افغانستان را تعریف می کند که گویی چند قبیلۀ مختلف می توانند دولت و کشور مستقلی را تشکیل می دھند. دولت افغانستان به مفھوم دیپلماتیک کلمه ھمانقدر واقعیت دارد که دولت پان اسلاو Panslave. بند 7 مقرر می سازد که ھر آنگاه مرز ایران توسط حکومت ھای افغانی مورد تجاوز قرار گرفت، دولت ایران حق خواھد داشت با عملیات نظامی تجاوز را سرکوب کند، ولی پس از مجازات تعرض کنندگان باید به مرزعادی خود باز گردد. چنین شرطی در واقع تکرار تحت الفظی ھمان بند از قرارداد 1852است که به تصرف بوشھر انجامید.
      بر اساس بند 9 ، دولت ایران با استقرار و باز شناسی کنسول عمومی، کنسول، نایب کنسول موافقت دارد و نمایندگان بریتانیا را بعنوان ممتازترین ملّت می داند. ولی بر اساس بند 12 دولت بریتانیا « از این پس از حق حمایت اتباع ایرانی که در خدمت دولت بریتانیا یا کنسول عمومی، کنسول، نایب کنسول و نمایندگان کنسول نیستند صرفنظر می کند ».
پیش از آغاز جنگ، فرخ خان با استقرار کنسول بریتانیا در ایران موافقت کرده بود. قرارداد حاضر تنھا موردی را که اضافه کرده است، صرفنظر کردن انگلیس از حمایت اتباع ایرانی بود، حقی که در واقع یکی از دلایل جنگ بود. اتریش، فرانسه و دولت ھای دیگر ھریک حق ایجاد کنسولگری ھایشان را درایران بدست آورده بودند ولی بدون ھیچ گونه راھزنی دریایی. سرانجام، معاھده دربار تھران را مجبور ساخت که به بازگشت مورای M.Murray تن در دھد و بعلاوه عذر خواھی از این جنتلمن نیز قید شده
بود، زیرا در نامه ای از جانب شاه به صدر اعظم از او به عنوان مردی ابله، ناآگاه، غیر معقول، کوتاه بین و نویسندۀ پرونده ای وقیح و ناشایست یادکرده است. عذر خواھی از مورای نیز توسط فرخ خان انجام گرفته بود، ولی این عذر خواھی از جانب دولت بریتانیا رد شد و اصرار داشت که صدر اعظم برکنار شود و از ورود مورای به تھران «با کورنوموز وفلوت و چنگ و موسیقی باشکوھی، استقبال به عمل آید» .
     با پذیرش پست کنسول عمومی در مصر عنایت شخص بروت را بخود جلب کرده بود و در اولین سفر به بوشھر، به اعتبار نام شاه رسما در بازار به فروش تنباکو اقدام کرد و شوالیۀ سرگردان بانوی ایرانی شده بود که فضیلت چندان روشنی نداشت، به ھمین دلایل مورای نتوانست معرف شخصیت و مثال بارز بزرگ منشی بریتانیا در نزد شرقیان باشد. بازگرداندن اجباری او به دربار ایران باید به عنوان موفقیتی مشکل برانگیز برآورد شود. در مجموع این معاھده، صرفنظر از امتیازاتی که فرخ خان پیشکش کرده بود، ھیچ موردی نداشت که ارزش نوشتن روی کاغذ را داشته باشد و ھزینه متحمل شده و خون ریخته شده را توجیه کند.
     سودی که از لشکرکشی به ایران نصیب بریتانیای کبیر شد تنھا به جلب تنفر تمام آسیای میانه خلاصه نمی شود : روی گردانی ھند، تقلیل روزافزون واحدھای ھندی، تحمیل ھزینۀ سنگین به خزانۀ ھند، احتمال تقریبا ناگزیر مصیبت دیگری نظیر کریمه وجود دارد، که باید به پذیرش رسمی میانجی گری بناپارت بین انگلستان و دولت ھای آسیایی، و سرانجام کسب دو نوار پر اھمیت توسط روسیه، یکی روی دریای خزر(کاسپین) دیگری روی مرز شمالی سواحل ایران بیانجامد.

توضیحات
Crimée
کریمه شبھه جزیره ای ست در جنوب اوکرائین در ادامۀ دریای سیاه. از نظر تاریخی به دولت عثمانی و سپس به روسیه تعلق داشته است. این شبھه جزیره از سال ١٩۵۴به اوکرائین تعلق گرفت . مردم این منطقه اساسا روس زبان ھستند. یکی از شھرھای آن یالتا می باشد که قرارداد یالتا بین استالین، روزولت و چرچیل بسیار معروف است.
جنگ کریمه ١٨۵۶-١٨۵٣روسیه درعھد نیکلای اوّل علیه امپراتوری عثمانی و متحدین آن یعنی فرانسه، انگلیس و ایتالیا به وقوع پیوست.

بریگاد سبک اسلحه در حال تاخت

 

١٣
فردریش انگلس
برگزیده ای از مقالۀ
»افغانستان«
١٨۵٧ اوت١٠
New american
Cyclopaedia, t.I, 1858

افغانستان کشور آسیایی وسیعی ست که در شمال غربی ھند و بین ایران و ھند واقع شده، و ازطرف دیگر بین ھندوکش و اقیانوس ھند محدود می باشد، و تا پیش از این نیز مناطقی از ایران در خراسان و کوھستان و ھرات، و به ھمین ترتیب بلوچستان، کشمیر، سند و بخش قابل ملاحظه ای از پنجاب را در بر می گرفته است. 
در سر حدّات کنونی، جمعیت افغانستان احتمالا حدود چھار میلیون نفر است. موقعیت جغرافیایی افغانستان و خصوصیات ویژه مردم این کشور از نظر سیاسی واجد اھمیت قابل توجھی است و نمی توان آنرا در رابطه با مسائل آسیای مرکزی دست کم پنداشت.
دولت سلطنتی ست ولی اقتدار شاه در رابطه با اتباع دلیر و نافرمان او، امری نامطمئن بنظر می رسد. کشور به مناطق مختلفی تقسیم شده و ھر منطقه توسط نماینده شاه اداره می شود و ھم اوست که مالیات ھا را دریافت کرده و به پایتخت ارسال می کند.
افغان ھا نژادی اصیل، دلیر، نیرومند و مستقل ھستند. تنھا فعالیت آنھا دامداری و کشاورزی است و نسبت به تجارت و حرفه ھای دیگر کاملا بی اعتنا بنظر می رسند و اساسا چنین فعالیت ھایی را با تحقیر به ھندی ھا و دیگر ساکنین شھرھا واگذار می کنند.
برای افغان ھا، جنگ محرکی ست که در زندگی و فعالیت ھای یکنواخت آنان تنوعی تازه ایجاد می کند. افغان ھا به قبایل مختلفی تقسیم می شوند که در رأس آنھا رؤسای مختلف به تعریفی خاص، و به شکل فئودالی حکمرانی می کنند. تنفر رام نشدنی افغان ھا از قدرت، و عشق به استقلال فردی مانع از این بوده است که به ملّتی قدرتمند تبدیل شوند.
با این وجود ھمین بی ثباتی و خود اختیاری، از آنان ھمسایگان خطرناکی ساخته است. چرا که برای تسلیم شدن به بوالھوسی ھا یشان مستعد بوده و از ھمین رو، تمایلاتشان براحتی می تواند به تحریک توطئه ھای ماھرانه جھان سیاست به فعالیت واداشته شود.
دو طایفه اصلی در میان پشتون ھا، یعنی درانی ھا Durrani و قیلدزی ھا Ghildzis بی وقفه چاقوھایشان را برای یک دیگر بیرون می کشند. درانی ھا قدرتمندترین طایفه ھستند و بر حسب چنین قدرتی ست که رئیس آنھا یا خان Khan خود را شاه افغانستان می داند. درآمد او معادل ده میلیون دلار است. ولی حیطه اصلی اقتدار او تنھا به قبیله خود او محدود می شود. مأمورین نظامی اساسا از جانب درانی ھا تأمین می شود، و بقیه ارتش از میان قبایل دیگر و ماجراجویانی که به امید مزد و غارت به آن می پیوندند. امور عدلیه در شھرھا به حاکم شرع واگذار می شود ولی افغان ھا به ندرت به قانون مراجعه می کنند. قدرت خان ھا در امور کیفری در حدّ حق تعیین مرگ و زندگی ست.
انتقام خون ریخته شده، نزد آنان وظیفه ای فامیلی ست. با این وجود مردمی آزاد منش و سخاوتمند ھستند و وقتی که تحریکشان نکنند، مھمان نوازی نزد آنان از چنان تقدسی برخوردار است که حتی اگر دشمن خونی باشد و با آنھا نان و نمک بخورد، حتی اگر از روی خدعه گری باشد، از انتقام مبرا خواھد ماند و حتی می تواند در برابر مخاطرات دیگر از میزبان خود درخواست حمایت کند.
افغان ھا مسلمان و سنّی مذھب ھستند، ولی تعصب خاصی ندارند و ازدواج بین سنّی و شیعه امر استثنایی به حساب نمی آید. افغانستان بطور متوالی تحت سلطه مغول و ایران بوده است. پیش از رسیدن انگلیسی ھا به سواحل ھند، تھاجمات خارجی به دشت ھای ھندوستان پیوسته از طریق افغانستان صورت می گرفت. سلطان محمود، چنگیزخان، تیمورخان و نادر شاه، ھمگی از ھمین راه
عبور کرده اند.
در سال ١٧۴٧، پس از مرگ نادر، احمد شاه که ھنر جنگ را نزد ماجراجویان نظامی آموخته بود، برآن شد تا به سیطره ایران پایان بخشد. در عھد سیادت او افغانستان به اوج بزرگی و شکوفایی خود در دوران مدرن رسید. او به خاندان سودوزی Souddosis تعلق داشت و اوّلین کاری که انجام داد تصاحب غنائمی بود که رئیس مرحوم خود او از ھند آورده و باقی گذاشته بود. در سال ١٧۴٨ او به تاراندن والی مغول در کابل و پیشاور نائل آمد و با عبور از اندو Indus بسرعت پنجاب را تسخیر کرد. سیطره او از خراسان تا دھلی گسترش یافت و حتی با شاھزادگان محرات Mahrattes به زورآزمایی پرداخت.
با این وجود چنین جنگ ھایی مانع از این نبود که او از ھنر صلح کاملا بی بھره باشد، او حتی موفق شد که نام خود را به عنوان شاعر و تاریخ نویس زبان زد خاص و عام کند. احمد شاه در سال ١٧٧٣از جھان رفت و تاج پادشاھی را برای پسرش تیمور به ارث گذاشت. ولی چنین مسئولیتی ازعھده تیمور خارج بود، و قندھار را که پدرش بنیانگذاری کرده بود، یعنی شھری که در مدت کوتاھی به شھر پر جمعیت و ثروتمندی تبدیل شده بود، رھا کرد و پایتخت حکومت خود را در کابل مستقرساخت. در طول حکومت او اختلافات قبیله ای که احمد شاه آنرا از بین برده بود، دوباره به حالت فعال در آمد.
تیمور در سال ١٧٩٣درگذشت و زمااون Zémaoun جانشین او شد. این شاھزاده رؤیای افزایش قدرت مسلمانان ھند را در سر می پروراند . ولی چنین طرحی تصرفات انگلیس را قویا به مخاطره می انداخت، بطوری که سر جان ملکلم مأموریت یافت که در سر حدّات به ملاقات افغان ھا برود و آنان را به آرامش و احترام به قانون دعوت کند، و از طرف دیگر با ایران باب مذاکراتی را گشودند تا چنانچه افغان ھا بخواھند دست به حرکتی بزنند، در این صورت با ھمکاری ایران از دو جانب در معرض آتش قرار گیرند. با این وجود چنین پیشگیری ھایی ضرورتی نداشت زیرا زمااون شاه بیش از اندازه گرفتاردسیسه چینی ھا و شورش ھای داخلی بود و طرح ھای بلند پروازانه او نقش برآب شده بود.
محمود برادر شاه، شھر ھرات را به تصرف خود در آورد و می خواست آنرا به حکومتی مستقل تبدیل کند، ولی طرح او نیز با شکست مواجه شد و به ایران گریخت. زمااون شاه به یاری خاندان باراکسیس Baraksis بر تخت سلطنت جلوس کرده بود که در رأس آن شیل افروز خان Sheil Afros Khan قرارداشت. انتخاب وزیری از جانب زمااون شاه که محبوبیتی در بین مردم نداشت، موجب تنفر طرفداران قدیمی او شد و بر این اساس بود که تو طئه چینی کردند، ولی با آشکار شدن چنین توطئه ای، شیل افروز خان کشته شد.
در پی چنین حوادثی شورشیان محمود را فراخواندند، و زمااون شاه زندانی شد و چشم ھایش را نیز درآوردند. پس از محمود که درانی ھا از او حمایت کرده بودند، قیلدیزھا شاه شجاع را داشتند که مدتی بر تخت سلطنت نشست ولی سرانجام با توطئه و خیانت طرفداران خودش متواری و به سیک ھا پناھنده شد. در سال ١٨٠٩ناپلئون ژنرال گاردن را به ایران فرستاد و به این امید که شاه را Feth Ali Chah به تسخیر ھند تشویق کند، و دولت انگلیس در ھند نیز نماینده ای به دربار شاه شجاع فرستاد که مقاومتی را در مقابل ایران سامان دھد. در این دوران راجیت- سینگ Rajit Singh با افتخاربه قدرت رسیده بود. او از جمله رؤسای سیک بود که با تدبیر به کسب استقلال از افغان ھا نائل
آمده، و حکومت خود را در پنجاب مستقر ساخته بود، و به این ترتیب لقب مھاراجا (شاه کبیر) به او داده بودند و مورد احترام دولت انگلیس و ھند نیز بود. با این وجود محمود قدرت طلب و غاصب، نمی بایستی مدت زیادی از پیروزی خود خشنود باشد. فاتح خان Futteh Khan از وزرای او بود که متناوبا بر اساس بلند پروازی ھا و منافع شخصی دائما بین محمود و شاه شجاع رفت و آمد می کرد، و سرانجام توسط پسر شاه بنام کامران دستگیر شد که پس از در آوردن چشم ھایش او را به قتل رساند. خاندان وزیر قدرتمندی که به قتل رسیده بود، بخاطر انتقام خون او قسم یاد کردند. در نتیجه شاه دست نشانده یعنی شاه شجاع را فراخواندند و محمود متواری شد. با این وجود شاه شجاع، که موجب نارضایتی ھایی شده بود، خیلی زود قدرت را به یکی از برادرانش واگذار نمود. محمود به ھرات گریخت که تحت سلطه او بود و پس از درگذشت وی بسال ،١٨٢٩پسرش کامران جانشین او شد. خاندان براکسیس که از این پس در اوج قدرت بسر می بردند، سرزمین را بر اساس سنت ھای ملی بین اعضا تقسیم کردند، به این معنا که منازعات ادامه می یابد ولی تنھا در مقابله با دشمن مشترک خواھد بود که اتحاد خود را باز می یابند. یکی از برادران محمد خان شھر پیشاور را در اختیار خود داشت و بخاطر آن به راجیت سینگ مالیات می پرداخت، یکی دیگر در غزنی، و سومّی در
قندھار، در حالیکه دوست محمد Dost Mohammad که قدرتمندترین این خاندان بود در کابل حکومت می کرد. و نزد ھم او بود که بسال ١٨٣۵کاپیتان الکساندر برن Alexandre Burnes را به عنوان سفیر فرستادند، یعنی در دورانی که انگلستان و روسیه در مورد ایران و آسیای مرکزی، علیه یک دیگر دسیسه چینی می کردند.
به این ترتیب به دوست محمّد قول اتحادی را داد که خوشایند او واقع نشد. چه دولت انگلیس و ھند از او تمام انتظارات ممکن را داشت ولی بی آنکه ما به ازایی پیشنھاد کند. در سال ١٨٣٨ایرانی ھا به مدد روس ھا ھرات را محاصره کردند که در واقع کلید افغانستان و ھند بود. یک نمایندۀ ایرانی و یک نماینده روس به کابل گسیل شدند، و دوست محمد علی رغم رأی منفی بریتانیایی ھا از قبول ھر گونه تعھد عینی، از آنھا استقبال بعمل آورد و موجب گشایش ھایی برای طرف مقابل شد. 
کاپیتان الکساندر برن رفت، و لرد اکلاند ( Lord Auckland) که والی اعظم ھند بود، تحت تأثیر دبیردفتر خود مک ناگتن (W.Mc Naghten) مصمم گشت تا دوست محمد را بخاطر عملی که مرتکب شده بود، تنبیه کند. و بر این اساس عزل و جایگزین کردن او توسط شاه شجاع طرح ریزی شد که از جیره بگیران دولت ھندی بود. به این ترتیب قراردادی با شاه شجاع و سیکھا منعقد گردید : شاه به جمع آوری سپاھی پرداخت که حقوق آنھا را دولت بریتانیا می پرداخت و آموزش آنھا نیز به عھده افسران بریتانیایی بود، و در عین حال واحدھای انگلیسی- ھندی در منطقه ساتلج (Satledj) متمرکز شدند. مک ناگتن به معاونت برن این لشکر کشی را به عنوان فرستاده انگلیس به افغانستان ھمراھی می کرد. در این فاصلۀ زمانی ایرانی ھا به محاصره ھرات خاتمه دادند، و در نتیجه تنھا انگیزه مداخله درافغانستان از میان برداشته شده بود. با این وجود در دسامبر ١٨٣٨واحدھای نظامی به طرف سند حرکت کردند : تمام کشور را به تسلیم واداشتند و از این پس می بایستی که به نفع سیک ھا و شاه شجاع باج و خراج بپردازند.
به تاریخ ٢٠ فوریه ١٨٣٩، ارتش بریتانیا از اندو عبور کرد. این ارتش شامل تقریبا ١٢٠٠٠مرد جنگی به ھمراھی ۴٠٠٠٠غیر نظامی بود و البته بدون محاسبه سپاھی که اخیرا توسط شاه شجاع ایجاد شده بود. در ماه مارس به گذرگاه بلان Bolan رسیدند، اندک اندک کمبود مواد غذایی و علوفه اولین نتایج خود را با سقط شدن صدھا شتر اعلام شد، و بخش قابل ملاحظه ای از بار و بندیل ھا از دست رفت. در٧ آوریل از گذرگاه خوجاک Khodjak بدون برخورد با ھیچ مقاومتی عبور کردند، و در٢۵ آوریل وارد قندھار شدند، یعنی شھری که شاھزاده ھای افغان، برادران دوست محمد رھا کرده بودند. پس از دو ماه استراحت، سر جان کین، Sir John Keane فرمانده لشکر با بجا گذاشتن یک بریگاد (١) تحت فرماندھی نات Nott در قندھار، با بخش کثیر لشکرش به طرف شمال حرکت کرد.
غزنی، قلعه تسخیر ناپذیر افغانستان در٢٢ ژوئیه فرو افتاد. یک سرباز فراری خبر آورده بود که دروازه کابل تنھا جایی ست که سنگر بندی نشده است. به این ترتیب دروازه کابل را منفجر کردند و شھر از ھمین طریق مورد تھاجم قرار گرفت.
بعد از چنین مصیبتی، سپاھی که دوست محمّد گردآوری کرده بود بیرق را به زمین نھادند و به این ترتیب در۶ اوت تمام دروازه ھای کابل گشوده شد. شاه شجاع ظاھرا تاجگذاری کرد ولی قدرت واقعی در اختیار مک ناگتن بود که تمام مخارج این شاھزاده را از خزانه ھند می پرداخت. اینطور بنظرمی رسید که تسخیر افغانستان به تمامی تحقق یافته و بخش مھمی از واحدھای نظامی برگردانده شدند.
ولی افغان ھا به ھیچ عنوان از اینکه تحت فرمانروایی کافران فرنگی Feringhee Kaffirs باشند، خشنود نبودند، و بین سالھای ١٨۴٠و در تمام طول سال ١٨۴١شورش ھا یکی پس از دیگری سر تا سر کشور را به نا آرامی کشاند. واحدھای نظامی انگلیسی- ھندی بناچار دائم می بایستی در حرکت باشند. با این وجود مک ناگتن بر این عقیده بود که این حالت عمومی و عادی افغانستان است و به متروپل نوشته بود که ھمه امور بخوبی پیش می رود و قدرت شاه شجاع در حال تثبیت است و با این حساب اخطارھای نظامیان و دیگر مأمورین سیاسی کاملا بی نتیجه می ماند. سال ١٨۴٠ دوست محمد خود را به بریتانیایی ھا تسلیم کرده بود که بعد او را به ھند فرستادند.
تمام شورش ھایی که در طول تابستان سال ١٨۴١بوقوع پیوست، سرکوب گردید، و در اطراف ماه اکتبر، مک ناگتن به عنوان والی بمبئی برگزیده شد و آماده شد تا با واحدھای نظامی که تحت فرماندھی داشت، به طرف ھند حرکت کند . ولی دیری نگذشت که طوفان آغاز شد.
اشغال افغانستان برای خزانه ھند سالی ١٢۵٠٠٠٠لیور استرلینگ تمام می شد. و می بایستی که مخارج ١۶٠٠٠نظامی نظامی انگلیسی- ھندی و واحدھای شاه شجاع و ٣٠٠٠ سرباز دیگر را
تأمین می کردند که در سند و گذرگاه بولان مستقر ساخته بودند.
مخارج دربار شاه شجاع، کارمندان و تمام مخارج دولت او به عھده خزانه ھند بود. علاوه بر اینھا رؤسای افغان کمک ھای مالی دریافت می کردند و یا به عبارت دیگر باید از ھمان منبع خریداری می شدند که مانع خساراتی شوند که در غیر اینصورت از جانب آنھا تھدیدشان می کرد. مک ناگتن اعلام داشته بود که ادامه این وضع ناممکن است و دیگر مخارج افغانستان قابل تحمل نیست. بنابراین درپی راه حلی برای تقلیل بودجه، به این نتیجه رسید که راھی نیست مگر تقلیل کمک ھای مالی به رؤسا. از ھمان روزی که او چنین طرحی را به اجرا گذاشت، رؤسا نیز طرح توطئه ای را برای پایان بخشیدن به سیطره بریتانیایی ھا به اجرا گذاشتند، به شکلی که خود مک ناگتن به وسیله ای تبدیل  شد برای تمرکز نیروھای شورشگر که تا اینجا به شکل پراکنده بدون ھماھنگی و بدون وحدت عمل علیه متجاوزین می جنگیدند. در عین حال روشن است که در این دوران تنفر از تسلط بریتانیا نزد افغان ھا به نقطۀ اوج خود رسیده بود. فرماندھی انگلیسی ھا در کابل به عھده ژنرال الفینستون Général Elphinston بود که پیر مردی نقرسی، نا مصمم، متناقض و کاملا نالایق بود. واحدھای نظامی پشت حصارھای سنگربندی شدۀ موضع می گرفتند ولی حصارھا بقدری گسترده بودند که تمام پادگان به سختی قادر به احاطۀ تمام آن می شد چه رسد به اینکه واحدھایی برای نبرد در منطقۀ باز بفرستند. ساخت و ساز حصارھا و سنگرھا و چاله ھا و جان پناه ھا بقدری نامناسب و ضعیف بود که اسب براحتی از آن عبور می کرد. و علاوه بر این ھا از آنجایی که تمام این نقاط ضعف کم بودند، باید اضافه کرد که موقعیت اردوگاه به شکلی بود که طعمه خوبی برای تک تیراندازھایی بنظر می رسید که دربلندی ھای اطراف می توانستند موضع بگیرند، و مضافا بر اینکه تمام مایحتاج و آذوقه و داروھا درفاصله ای از اردوگاه نگھداری می شد و چند باغ با دیوارھای بسته و یک قلعه کوچک که توسط انگلیسی ھا اشغال نشده بود، بین آنھا فاصله می انداخت. قلعه بلا حصار Bala Hissar در کابل می توانست اردوگاه زمستانی بسیار مطمئنی برای تمام لشکر باشد. ولی برای خشنودی شاه شجاع ھیچ پادگانی به آنجا نفرستاده بودند.
دوّم نوامبر١٨۴١ شورش آغاز شد. خانه الکساندر برن، در شھر، مورد حمله قرار گرفت و او بقتل رسید. ژنرال بریتانیایی ھیچ عکس العملی از خود نشان نداد، و عدم مجازات به شورشگران قدرت تازه ای بخشید.
الفینستون سرگردان و طعمه فرامین متناقض شده بود و دیری نگذشت که شیرازه تمام امور از ھم گسیخت، یعنی ھمان چیزی که ناپلئون با سه کلمه تعریف می کند: فرمان، ضد فرمان، بی نظمی. «بلا حصار» بدون دفاع مانده بود و واحدھایی ھم که جھت سرکوب شورشیان فرستاده بودند شکست خوردند، و ھمین موجب شد که افغان ھا بیش از پیش تشویق شدند. ٣ نوامبر استحکامات مجاور اشغال شدند. ٩ نوامبر استحکامات دیده بانی تنھا با ٨٠ نظامی توسط افغان ھا اشغال شد و بریتانیایی ھا دچار گرسنگی شدند. از ۵ نوامبر الفینستون می خواست با افغان ھا وارد مذاکره شود تا از آنھا راھی را برای خروج از کشور معامله کند. سر انجام در اواسط ماه نوامبر در شرایطی که تردیدھا و ناتوانی او تمام واحدھا را به حد نا امید کننده ای تقلیل داده بود و دیگر ھیچ کدام، نه سربازان اروپایی و نه سربازان ھندی، توان روحی لازم برای رویارویی با افغان ھا را نداشتند. مذاکرات با رؤسای افغان آغاز شد و طی آن مک ناگتن بقتل رسید. برف زمین ھا را پوشانده بود و مواد غذایی بیش از پیش نایاب می شد. در اوّل ژانویه قرارداد تسلیم به تصویب رسید. و تمام خزانه می بایستی مبلغ ١٩٠٠٠٠ لیور استرلینگ به افغان ھا بپردازد و علاوه بر این پرداخت ١۴٠٠٠٠ لیور دیگر به آنھا می بایستی به امضاء رسد. تمام توپخانه و مھمات به استثناء شش توپ شش پوسی (٢) و سه کوھستانی، بر جا گذاشته شدند و . می بایستی که افغانستان کاملا تخلیه شود. و رؤسا قول داده
بودند که غذا و آذوقه در اختیار آنھا بگذارند. ۵ ژانویه بریتانیایی ھا با ۴۵٠٠ نظامی و ١٢٠٠غیر نظامی عقب نشینی خود را آغاز کردند. راه پیمایی کافی بود که آخرین بازمانده تفاوت نظم نظامیان و غیرنظامیان در ھرج و مرج غیر قابل علاجی محو شود، و ھر مقاومتی را ناممکن سازد. سرما، برف و کمبود مواد غذایی به ھمان شکلی که در عقب نشینی ناپلئون پس از رھا کردن مسکو، اتفاق افتاد بود، تکرار شد. با این تفاوت که بجای قزاق ھا، این بار تیراندازان ماھر افغانی از بلندی ھا با حفظ فاصله و با تفنگ ھای سر پر دوربرد (٣) بروی بریتانیایی ھا تیراندازی می کردند. رؤسایی که قرارداد پایان جنگ را امضاء کرده بودند، نمی توانستند و نمی خواستند جلوی قبایل کوه نشین را بگیرند.
گذرگاه کورد- کابل Kourd Caboul به گورستان تقریبا تمام ارتش تبدیل شد، و آن تعداد اندکی ھم که از این گذرگاه جان سالم به در برده بودند، کمتر از ٢٠٠ اروپایی بودند که در گذرگاه جاگدالک Djagdalak کاملا نابود شدند. 
تنھا یک مرد و آنھم دکتر برایدون Docteur Brydon بود که به جلال آباد رسید که داستان را تعریف کند. با این وجود چندین افسر توسط افغان ھا اسیر شده بودند. جلال آباد توسط لشکر سال Sale محافظت می شد. با اینکه دستور گرفته بود کشور را تخلیه کند، شھر را ترک نکرد، نات نیز در قندھار ھمین کار را انجام داد. غزنی سقوط کرده بود، و حتی یک سرباز ھم در محل دیده نمی شد و صدای توپخانه ای بگوش نمی رسید، و تمام سربازان ھندی در اثر عدم تطبیق با آب و ھوای منطقه از پا درآمده بودند. در این مدّت، مقامات عالی بریتانیایی در مناطق مرزی با اوّلین اخبار از حوادث مصیبت بار کابل، واحدھایی را در پیشاور بقصد تقویت نیروھا در افغانستان متمرکز ساختند. ولی عبور و مرور به سختی امکان پذیر می شد و سربازان ھندی نیز پیوسته فوج فوج بیمار می شدند. ژنرال پولاک Général Pollockدر ماه فوریه فرماندھی را به عھده گرفت، و در پایان مارس ١٨۴٢نیروھای کمکی دریافت کرد. او از گذرگاه خیبر Khyberعبور کرد و به یاری سالُ Saleبه جلال آباد آمد که در ظرف چند روز تمام تھاجمات افغان را با شکست مواجه ساخت. لرد النبوروگ (۴٣)Lord Ellenboroughکه از این پس والی اعظم ھندوستان بود، فرمان عقب نشینی از افغانستان را صادر کرد، ولی نات و پولاک به بھانۀ مشکلات ترابری بفرمان عمل نکردند. سرانجام در آغاز ماه ژوئیه افکار عمومی لرد النبوروگ را وادار کرد تا جھت اعادۀ حیثیت و باز سازی وجھه و مقام ارتش بریتانیا دست به کار شود. در نتیجه، او فرمان حرکت به طرف کابل و قندھار وجلال آباد را صادر کرد. در اواسط ماه اوت، پولاک و نات حرکتشان را با ھم ھماھنگ کردند، و ٢٠اوت پولاک بطرف کابل حرکت کرد. در گاندمک Gandamak یک واحد افغان را تارو مار کرد، و ٢٣اوت گذرگاه گجدلک را به تصرف در آورد. ٩سپتامبر نیروھای متحد دشمن را در ھم شکست. ١٣سپتامبر در حاشیه تزین Tezeenاردو زد. ١۵سپتامبر به پای دیوارھای کابل می رسد. در این مدّت، نات قندھار را ترک کرده بود و با تمام نیرو بطرف غزنی می تاخت، و پس از چند درگیری مختصر، نیروھای افغانی را به شکل قابل توجھی خنثی کرد. ٣٠اوت، غزنی را به تصرف در آورد. ۶سپتامبر دشمن شھر را ترک می کند. با تخریب استحکامات شھر شکست تازه ای به افغان ھا و مواضع نیرومند علیدان Alydanوارد می سازد. ١٧سپتامبر به نزدیکی ھای کابل می رسد و پولاک فورا با او ارتباط بر قرار می سازد. شاه شجاع مدت ھا پیش توسط یکی از رؤسا بقتل رسیده بود، و از آن پس ھیچ دولت رسمی در افغانستان وجود نداشت، پسرش »فاتح جنگ« Futteh Jungاسما شاه نامیده شده بود. پولاک یک واحد سوار برای نجات زندانیان کابل می فرستد، ولی زندانیان که موفق به خریداری کردن زندانبان ھا شده بودند در راه به ملاقات او می آیند. برای انتقام، بازار کابل تخریب شد و بسیاری از ساکنین شھر را به قتل رسیدند. روز ١٢اکتبر بریتانیایی ھا شھرکابل را ترک می کنند و از طریق جلال آباد و پیشاور به ھند باز می گردند. »فاتح جنگ« که موقعیت خود را در خطر می دید در پی آنھا رفت. دوست محمّد از اسارت خود آزاد می شود و سلطنت خود را باز می یابد. این بود تلاش بریتانیایی ھا و شیوه آنان برای تحمیل شاھزاده مورد نظر خودشان در افغانستان.

توضیحات
١) واحد نظامی احتمالا بین ١۵٠٠تا ٣۵٠٠سرباز
٢) Pouces واحد اندازه کیری معادل ٢.٧سانتیمتر
٣) Mousquet جدّ تفنگھای امروزی گویا که برای تیراندازی دارای فتیله ای بوده که می بایستی آتش بزنند. شاید که تفنگ چخماقی نام رایج آن باشد.
 
«موسکه» در نیمۀ دوّم قرن شانزدھم وارد ارتشھای اروپایی شد. طول آن تقریبا بین ١.۴ تا ١.۶متر و١٠ کیلوگرم وزن دارد، و قطرفشنگ سربی ١۴.٩میلیمتر بوده است. برخی از این تفنگھای چخماقی روی پایه کار گذاشته می شدند. برد این تفنگھا در آغاز بین ۵٠ و در ربع اول قرن ھفدھم تا ٣٠٠متر بوده است. این نوع تفنگھا احتمالا در مدل ھای پیشرفته تر تا قرن نوزدھم ھم کاربرد داشته است.

 

١۴
فردریش انگلس
الجزایر
١٧سپتامبر ١٨۵٧
New Americain Cyclopaedia,t.1, 1858

الجزایر بخشی از آفریقای شمالی ست که پیش از این توسط پاشای دولت عثمانی اداره می شد، و از سال ١٨٣٠ضمیمۀ مستعمرات فرانسه شد. موقعیت جغرافیایی الجزایر در شمال به دریای مدیترانه، در شرق به تونس، از غرب به مراکش و در جنوب به صحرای بزرگ محدود می شود…
اینطور بنظر می رسد که بومیان بربرھا و کابیل ھا یا أمازیغ ھا ھستند، زیرا چنین بومیانی را با این سه نام بازشناسی می کنند. از تاریخ این بومیان و ریشۀ نژادی آنھا اطلاعات زیادی نداریم، ولی ھمین را می دانیم که در گذشته تمام آفریقای شمال غربی را اشغال کرده بودند و در عین حال در سواحل شرقی نیز دیده می شوند. دیگر ساکنین الجزایر عرب ھا ھستند که از بازماندگان حملات مسلمانان می باشند، مورھا (
Maure) ، ترکھا و دورگه ھای ترک و الجزایری، یھودیان، سیاه پوستان و سرانجام فرانسوی ھا نیز در این کشور زندگی می کنند. در سال ١٨۵٢جمعیت الجزایر ٢٠٧٨٠٣۵ نفر برآورد شده است که ١٣۴١١۵ نفراز آنھا ازمھاجرین ملیت ھای مختلف اروپایی ھستند، و علاوه بر این ھا یک واحد نظامی ١٠٠٠٠٠ نفری نیز حضور داشته است. کابیل ھا قومی ماھر و کشاورزان قابلی ھستند که در دھکده ھای عادی زندگی می کنند، و در عین حال در معادن و کارخانجات ذوب فلزات، در نخ ریسی پشم و پنبه نیز کار می کنند.
باروت، صابون، عسل و موم تولید می کنند و گوشت ماکیان و میوه و محصولات دیگر را برای شھرھا تھیه کرده و در آنجا بفروش می رسانند. عربھا عرف و عادات اجداد خود را تداوم بخشیده و لذا پیوسته در حال کوچ ھستند و اردوگاه ھای خود را بر اساس نیاز به علوفه برای چھار پایان و به دلایل دیگر از مکانی به مکان دیگر منتقل می سازند. در میان تمام ساکنین احتمالا تنھا مورھا چندان قابل تحسین و احترام نیستند. مورھا معمولا در شھرھا زندگی می کنند و نسبت به عرب ھا و کابیل ھا بیشتر به لوکس تمایل دارند، و به علت سیاست اختناق گر ترک عثمانی، مردمان ترسویی ھستند که با این وجود شقاوت و کینۀ جویی خاصی را از خود نشان می دھند، و از نظر اخلاقی نیز
در حد نازلی ھستند.
شھرھای مھم الجزایر عبارتند از الجزایر که پایتخت است و قسنطینه ( کنستانتین) با جمعیتی معادل تقریبا ٢٠٠٠٠نفر، و بون ( عنابه کنونی) که شھری ست با دژھای ساحلی، درسال ١٨۴٧ جمعیت آن تقریبا بالغ بر ١٠٠٠٠نفر بوده است. در فاصلۀ نه چندان دوری از این شھر ساحلی منطقه ای مرجانی وجود دارد که ماھی گیران فرانسوی و ایتالیایی را بخود جذب می کند. »بجایه« در ساحل خلیجی به ھمین نام واقع شده است. تسخیر سریع این شھر به علت خشونت کابیل ھایی بود که در ھمسایگی آن بسر می بردند. کابیل ھا با بریدن طناب ھای یک کشتی بادبانی دو دکلۀ فرانسوی موجب غرق شدن آن شده، و سپس ھر چه بود به تاراج بردند و تمام ساکنین کشتی را نیز بقتل رساندند.
در این کشور، برخی آثار باستانی مشاھده می شود، بخصوص در منطقۀ قسنطینه و ھمین طور در ویرانه ھای شھر قدیمی لامبسا (
Lambessa) که دروازه ھای شھر بشکل جزئی باقی مانده و آمفی تآتر و آرامگاھی که روی ستون ھای یونانی ھنوز سرپا ایستـــاده است. در بخش ســـاحلی «کوله آ» ( Koléa) شرشال (Cherchell)،  ژولیا کازارای باستانی، نقطه ای که برای فرانسوی ھا دارای اھمیت خاصی ست، زیرا محل اقامت ژویا (١) بوده است، و در ھمسایگی آن ھنوز ویرانه ھای باستانی دیده می شوند. وھران (٢) شھر دیگری است با استحکامات نظامی که تا ١٧٩٢اسپانیایی ھا آنرا در اختیار داشتند. تلمسان (٣) که پیش از این اقامتگاه عبدالقادر بود در منطقۀ حاصلخیزی واقع شده است، شھر قدیمی در آتش سوزی سال ١۶٧٠از بین رفت، و پس از باز سازی دوبارۀ آن ولی این بار توسط فرانسوی ھا تقریبا به مخروبۀ کامل تبدیل شد. در این شھر کارگاه ھای فرش بافی و پتو دایر می باشد. در جنوب سلسله جبال اتلس، مزاب (M’ Zab) واقع شده است، که ھمان «ژتولی» (Gétulie) باستانی ست، ولایت بسکره مھم ترین مرکز آن می باشد. مردم بسکره خیلی آرام و متین ھستند، و در بنادر شمالی غالبا در حرفۀ باربری شھرت خاصی دارند.
الجزایر پیوسته به تصرف رومیان، راھزنان و عرب ھا درآمده است. درسال ١۴٩٢زمانی که مورھا از اسپانیا رانده شدند، فردیناند به الجزایر لشکر کشی کرد و پس از مسخر ساختن شھر ھای وھران، بجایه و الجزایر، تھدید کرد که تمام الجزایر را کاملا بتصرف در خواھد آورد. سلیم اوتمی حاکم متیجه یارای مقاومت در برابر نیروی مھاجمین را نداشت. در الجزایر از ترک ھا درخواست کمک کردند و دیری نپایید که ناوگان عروج بربروس (
Arudj Barberousse) به یاریشان آمد. درسال ١۵١۶بود که عروج به الجزایر رسید و برای تسلط یافتن بر اوضاع کشور، نخستین کاری که کرد این بود که سلیم را با دست خودش به قتل رساند و سپس به اسپانیایی ھا حمله کرد. پس از جنگی طولانی و بدون نتیجه، عروج بربروس به شھر تلمسان عقب نشینی کرد و در آنجا پناه گرفت. ارتش اسپانیا شھر را کاملا به محاصرۀ خود در آورد و سرانجام او را به اسارت گرفته ودر سال ١۵١٨اعدام کردند (۴) . برادرش خیر الدین، جانشین او می شود و در صدد کسب حمایت سلطان سلیمان اوّل بر می آید و شاھی و حکمرانی او را به رسمیت می شناسد. در نتیجه سلطان سلیمان  به او لقب پاشا در الجزایر اعطاء می کند و یک واحد نظامی در اختیار او می گذارد. به این ترتیب خیر الدین، از این پس پاشای الجزایر موفق به واپس زدن اسپانیایی ھا می شود و سرانجام به اوضاع کشور تسلط می یابد. پیکارھا و عملیات ھای درخشان او علیه مسیحیان در مدیترانه موجب افتخارات تازه ای برای او شد بطوری که سلطان سلیمان اوّل او را کاپیتان پاشا نامید. شارل پنجم بر این شد تا دوباره حاکمیت اسپانیا را بر قرار سازد. در سال ١۵۴١ ارتشی بقدرت ٣٧٠کشتی و ٣٠٠٠٠مرد جنگی از مدیترانه عبور کردند. ولی به علت طوفانی عظیم و زلزله تمام ناوگان پراکنده شد و تمام ارتباطات با ارتش اسپانیا متوقف گردید. به این ترتیب اسپانیایی ھای بی دفاع، آماج حملات طاقت فرسای دشمن قرار گرفتند و با از دست دادن ١۵ کشتی جنگی و ١۴٠کشتی باربری و ٨٠٠٠کشته مجبور به فرار شدند. از این تاریخ به بعد منازعات و خصومات بین دولت ھای بربر(
۵) و شوالیه ھای مالت (Malte) بی وقفه ادامه می یابد، و در این دورانھا ست که حماسۀ دزدان دریایی آغاز می شود که در واقع شامل کشتی ھای الجزایری می شود که مدت ھا موجب ترور و وحشت کشورھای مسیحی در مدیترانه بودند. انگلیسی ھا تحت فرماندھی بلاک (۶)، فرانسویھا تحت فرماندھی دوکنز (٧) ، ھلندیھا و دیگر قدرتھا در دورانھای مختلف به الجزایر حمله کردند.
از تاریخ نخستین اشغال الجزایر توسط فرانسه (
٨) تا امروز این کشور بیچاره به صحنۀ دائمی خونریزی و چپاول و خشونت تبدیل گشته و تسخیر ھر شھری، بزرگ و کوچک به بھای قربانیان بسیار زیادی تمام شده است. قبایل عرب و کابیل که به استقلالشان بیش از ھر چیز دیگری دلبستگی دارند و نفرت از تسلط بیگانه اصل خدشه ناپذیر زندگی آنان است، ھمگی با تھاجمات سنگینی تارومار شدند و خانه و کاشانه شان به آتش کشیده شد، محصولاتشان لگد مال گردید و بازماندگان درماندۀ آنھا نیز یا از دم تیغ فرانسوی ھا گذشتند و یا به اسفناکترین خشونت ھا و ھرزگی ھا ی آنھا گرفتار آمدند.
فرانسوی ھا اصرار داشتند که روشھای جنگی وحشیانه را اگر چه خلاف تمام شاخص ھای بشری و خلاف تمدن مسیحیت بود بکار ببندند. و روش ھای خود را به این بھانه توجیه می کردند که کابیل ھا افراد وحشی و آدم کش ھستند، و اسرای جنگی و زندانیان را شکنجه می کردند و می گفتند که مدارا با این وحشی ھا کار اشتباھی ست. جایز ھست که دولت متمدنی را که به مقابله به مثل می پردازد زیر علامت سؤال برد. با ارزیابی درخت از روی میوه ھایش، و این تنھا چیزی ست که می توانیم دربارۀ الجزایر بگوییم. پس از ھزینه کردن صد میلیون دلار و قربانی کردن زندگی صدھا ھزار انسان، برای ژنرال ھای فرانسوی و سربازھای فرانسوی و آنھایی که در جنگ کریمه مدال
گرفته بودند، و افسرانی که در آن آموزش دیده بودند، الجزایر یک مدرسۀ جنگ بود. و امّا در مورد تلاشی که برای استعمار الجزایر صورت گرفت، تعداد اروپائیان در مقایسه با اھالی بومی حاکی از شکست کامل و انکار ناپذیر آن است، یعنی در یکی از حاصلخیزترین کشورھای جھان که پیش از این انبار آذوقۀ ایتالیا بود و در فاصلۀ ٢٠ساعتی فرانسه واقع شده و تنھا امر ضروری حفظ جان و مال در مقابل دوستان مسلح و به ھمین منوال دشمنان وحشی ست. آیا چنین شکستی را باید به خصوصیات فرانسوی ھا نسبت دھیم که برای مھاجرت قابلیت کافی ندارند و در ادارۀ امور محلی نیز ناکار آمد ھستند؟ قضاوت در چنین موردی در صلاحیت ما نیست. ولی باید دانست که تمام شھرھای
مھمی که مورد حمله قرار گرفته بودند مثل کنستانتین، بون
(٩) ، بجایه، أرزیو، مستغانم، تلمسان تمام شقاوتھای ممکن در جنگ را متحمل شدند. مردم بومی با بی رغبتی از حاکمین ترک عثمانی فرمانبرداری می کردند که حداقل تنھا مزیتشان ھم کیشی شان بود، ولی در رابطه با دولت تازه و دعاوی تمدن آن ھیچ امتیازی نمی دیدند و علاوه براین افراطی ترین نفرت ھای مذھبی آنھا را برمی انگیخت. ھر دولتی که قدرت را بدست می گرفت، تنھا موازین دولت قبلی را با شدت بیشتری برقرار می ساخت، و دعاوی بھترین اھداف والاگرایانۀ آنھا ھمواره از طریق اشغال نظامی و مانورھای واحدھای نظامی و شقاوت و سفاکی ھایشان زیر علامت سؤال می رفت.
در سال ١٨٣١بارون پیشون (
Pichon) بعنوان کارگزار امور مدنی برگزیده شده بود. او سعی کرد سیستم اداری مدنی را به شکلی سازماندھی کند که در ملازمت با حکومت نظامی عمل نماید. ولی موازینی را که برای نظارت تعیین کرده بود، برای ساواری( Savar ) ، دوک رویگو (Duc de Rovigo) وزیر اسبق پلیس ناپلئون خوش آیند نبود و با تقاضای او پیشون را عزل کردند. تحت سیادت دولت ساواری، الجزایر به تبعیدگاه افرادی تبدیل شد که از نظر سیاسی و اجتماعی تحت تعقیب دولت بودند، به عبارت دیگر یک «لژیون خارجی » (١٠) کامل که از افراد بزھکار تشکیل شده بود، اندک اندک، وارد الجزایر شد. بتاریخ ١٨٣٣شکایت نامه ای به اتاق نمایندگان تسلیم شد که می گفت :
« در طول سه سال اخیر ما از ھر گونه بی عدالتی قابل تصوری رنج برده ایم. شکایاتی که معمولا برای مقامات نوشته می شود، پاسخی ندارد بجز تشدید خشونت خصوصا علیه ھمان ھایی که چنین مطالبی را نوشته اند. به ھمین علت ھیچکس شھامت عکس العمل پیدا نمی کند و به ھمین علت نیز این شکایت نامه بدون امضاء ست.
 آقایان، ما از شما استدعا می کنیم که ما را از استبداد غیر قابل تحمل نجات دھید و از زنجیر بردگی رھا سازید. اگر حکومت نظامی در این کشور خاتمه پیدا نکند و حکومت مدنی جایگزین آن نشود، ما ھمگی از بین خواھیم رفت و این کشور ھرگز رنگ صلح را بخود نخواھد دید.» 
جھت رسیدگی به این شکایت نامه یک ھیئت تحقیقاتی تشکیل دادند و نتیجۀ کار به ایجاد تشکیلات مدنی انجامید. پس از فوت ساواری، و در طول مدتی که ژنرال ووآرول (Théophile Voirol) موقتا ادارۀ امور را بدست داشت، برای کاھش تنش در اوضاع کارھایی صورت پذیرفت : خشک کردن مردابھا، ترمیم راھھا، سازمان ارتش ملّی. با این وجود بازگشت مارشال کلوزل (١١) موجب تعلیق تمام این کارھای عمرانی شد. و تحت فرماندھی او بود که یکی از دھشتناک ترین لشکر کشی ھا به قسطنطنیه ( کنستانتین) انجام گرفت. در عھد صدارت مارشال کلوزل ادارۀ امور در سال ١٨٣۶به نحوی بود که ۵۴ نفر از صاحب منصبان شکایت نامه ای به پاریس فرستادند و در خواست کردند که ھیئتی جھت رسیدگی به سوء استفاده ھای او تشکیل دھند. یکی از امور بارز در عھد حکمرانی لویی- فیلیپ(١٢) تلاش برای گسترش مستعمرات و تصاحب زمین بود. ولی چنین تلاشھایی که با زور و لشکر کشی انجام می گرفت بی فایده بود زیرا کشاورزان به محض اینکه از توپھای مستقر در سنگرھایشان فاصله می گرفتند به مخاطره می افتادند. تلاش برای تمرکز دادن جمعیت در شرق الجزایر و تاراندن عبدالقادر
(١٣) به غرب (١۴) ثبات نسبی در کشور فراھم آورد. شکست رھبر شورشگر و دلیر آرامش و صلح را برقرار ساخت تا جایی که برخی از قبایل بزرگ فرمانبرداری خود را از دولت استعماری اعلام کردند.
پس از انقلاب ١٨۴٨(
١۵)، ژنرال کاوینیاک ( Cavaignac) انتخاب شد که جایگزین دوک اومال (١۶) در مقام والی اعظم در الجزایر شود. دوک اومال و ھمینطور پرنس ژوان ویل که ھر دو در الجزایر بودند، باز گشتند. ولی ظاھرا جمھوری نیز مثل دوران سلطنتی بخت و اقبال خوبی در ادارۀ الجزایر نداشت. 
برای کار روی زمین مھاجرین (استعماری) را اعزام کردند، ولی یا تعداد زیادی از آنھا می مردند و یا به این علت که از جنگ خسته شده بودند، زمین ھایشان را ترک می کردند. در سال ١٨۴٩ژنرال پلیسیه (
١٧) علیه چند قبیله و روستای بنی سلا که از پرداخت مالیات امتناع کرده بودند اردو زد. مثل ھمیشه و بر طبق معمول تمام محصولاتشان را از بین بردند و ھر چه در دسترشان بود به آتش کشیدند. در مزاب، سرزمین حاصلخیزی که در حاشیۀ کویری قرار دارد، در پی موعظه ھای یکی از «مارابوھا» (١٨) شورش ھای گسترده ای آغاز شد. یک واحد ١٢٠٠ نفره برای سرکوب شورشیان گسیل کردند که با شکست مواجه گشت. زیرا شورش بیش از آن حدی بود که تصور می کردند و علاوه بر این توسط سازمان ھای مخفی که آنھا را «سید عبدالرحمان» می نامیدند حمایت می شد که قتل عام فرانسوی ھا در دستور روز آنھا بود. سرانجام سرکوب شورشیان می بایستی منتظر لشکرکشی ھای ژنرال کانروبرت (١٩) و ھربیون ( Zaatcha) می شد. علاوه بر این، محاصرۀ شھر عربی زاتشا (Général Saint-Arnaud) نشان داد که اھالی بومی از مقاومت دست نکشیده اند و با اشغالگرانشان از در مھربانی وارد نشده اند. شھر زاتشا ۵١ روز مقاومت کرد و سپس در حملۀ نھایی به تصرف استعمارگران درآمد.
کابیلی کوچک تا سال ١٨۵١که ژنرال سنت – آرنو (
Général Herbillon) آنرا تحت فرمان گرفت، و به این ترتیب بین فیلیپویل و قسطنطنیه خط ارتباطی برقرار ساخت. اعلامیه ھا و روزنامه ھا پیاپی خبر پیروزی و صلح از الجزایر پخش می کردند. با این وجود چنین تظاھراتی تنھا مالیاتی ست که به غرور ملّی می پردازند. مناطق درونی کشور تا کنون بتصرف در نیامده است. تسلط فرانسوی ھا کاملا توھم آمیز است، به استثنای مناطق ساحلی و در نزدیکی شھرھا. قبایل الجزایری پیوسته خواھان استقلال خود بوده و نفرتشان را نسبت به رژیم فرانسه ابراز می دارند که به شکل سیستماتیک خانه و کاشانه و محصولاتشان را به آتش کشیده است. در سال ١٨۵٧مارشال راندون ( Marchal Randon) در دھکده ھا و مناطق مسکونی کابیلی که ھنوز تسلیم نشده بودند، طرح آتش و تخریب را بخوبی پیش برد، و به این ھدف که مناطق تازه ای را به سرزمین ھای فرانسه اضافه کند. اھالی بومی تحت حکومت آھنینی به سر می برند و شورش ھای دائمی حاکی از موقعیت تردید آمیز اشغال کشور توسط فرانسه است. و صلحی که از آن حرف می زنند چیزی نیست بجز خانه و محصولات به آتش کشیده شده. در واقع، دادرسی اوت ١٨۵٧در وھران، که کاپیتان دوآنو، رئیس دفتر عرب (٢٠) متھم به قتل یکی از اشراف شده بود و محکوم گردید، موجب افشای خشونت و استبداد کارگزاران فرانسوی شد…
نوشتۀ انگلس ١٧سپتامبر ١٨۵٧
New Aaméricain Cyclopedia,t.1, 1858

توضیحات :

١) Juba ژوبای دوّم پادشاه بربر (به کسر دو ب) در موریتانی ( بخش غربی منطقۀ بربری از مراکش امروزی و در تمام بخش شمالی الجزایرامروز تا مرزھای تونس امروزی. او پسر ژوبای اوّل بود که در ۵٢سال پیش از میلاد بدنیا آمد و در ٢٣بعد از میلاد چشم از جھان فرو بست. او تحت حمایت رم در پایتختش در کازارا (شرشال امروزی) در شمال الجزایر حکومت می کرد.


٢) Oran وھران

٣) Tlemcen تلمسان، شھری ست در شمال غربی الجزایر. بزبان بربری به معنای چشمۀ خشک شده است.
 

۴) ولی گویا که عروج بربروس ھنگام فرار شبانه از شھر وھران، بدست محافظین خودش کشته می شود(براساس ویکیپدیای فرانسه) و سر او را در وھران به نمایش می گذارند.
Berbèr (
۵ بربر (به کسر ھر دو ب)

۶) Robert Blake یکی از مھمترین آدمیرالھای انگلیسی ١۶۵٧- ١۵٩٩

٧) Abraham Duquesne ١۶٨٨ -١۶٠۴ یکی از بزرگترین آدمیرالھای نیروی دریایی فرانسه در قرن ھفدھم. او در خدمت لویی سیزدھم و چھاردم بود.

 

٨) ٣٠ آوریل ١٨٢٧بین رئیس دولت الجزایر حسین و کنسول فرانسه دوال نزاعی در گرفت. موضوع دعوا این بود که دولت فرانسه نمی خواست قرضھایش را به الجزایریھا بپردازد. در جواب وقیحانۀ دوال، رئیس دولت الجزایر با مگس کش یه صورت او می زند. دولت شارل دھم از حادثه ای که کنسول بوجود آورده بود برای محاصرۀ سواحل الجزایر در سال ١٨٢٧و ١٨٢٩استفاده کرد و سپس در سال ١٨٣٠برای تسخیر الجزایر را آغاز نمود.
٩) بون، نام دیگر شھر عنابه یکی از قدیمیترین شھرھای الجزایراست که ١٢٩۵پیش از میلاد بنیانگذاری شده (مرجع: ویکیپدیای فرانسوی)


١٠) Légion étrangère واحد ویژۀ نیروی زمینی ارتش فرانسه که در ١۵ اوت ١٨٣٠ایجاد شد و غالبا از مزدوران خارجی تشکیل شده است، و ھنوز ھم وجود دارد.

١١) Betrtrand Clausel  ١٢دسامبر١٧٧٣ – ٢١ آوریل ١٨۴٢مارشال فرانسوی.

١٢) Louis-Philippe ششم اکتبر١٧٧٣- ٢۶ اوت ١٨۵٠ که از سال ١٨٣٠تا ١٨۴٨پادشاه فرانسه بود.


١٣) L’émir Abd El-Kader 
عبدالقادر الجزایری ۶ سپتامبر ١٨٠٨- ٢۶ می١٨٨٣ الھی شناس صوفی مسلک الجزایری بود. او در عین حال نویسنده و شاعر و از مردان سیاسی بود که با ایجاد واحدھای مقاومت با ارتش استعماری فرانسه مبارزه می کرد.

١۴) امیر عبدالقادر بین سالھای ١٨٣٢تا ١٨۴٧مبارزات شکوھمند قبایل الجزایری را علیه استعمارگران فرانسوی ھدایت کرد. با حمایت گستردۀ مردم دلیر و آزادیخواه الجزایر او موفق شد که قبایل پراکندۀ عرب را متحد سازد و در سال ١٨٣۴استعماگران فرانسوی به زانو درآورد تا استقلال الجزایر غربی را به رسمیت بشناسند( به استثنای چند بندر). با این وجود فرانسویھا عھدنامه ای را که پذیرفته بودند زیر پا گذاشتند و چندین بار به دولت تازه تأسیس حمله کردند. در سال ١٨۴٧- ١٨۴۵سرزمینی را که عبدالقادر آزاد ساخته بود، علی رغم مقاومت دلیرانه ای که سامان داده بودند، رھبر مقاومت به مراکش عقب نشینی کرد. در سال ١٨۴٧- ١٨۴۵در رأس جنبش آزادیبخش الجزایر غربی دوباره به میدان نبرد باز گشت. این جنبش بشکل فجیعی سرکوب شد، ولی امیر عبدالقادر از طریق قرارگاھھای صحرا به جنگ تھاجمی پرداخت. در سال ١٨۴٧به اسارت گرفته شد ولی قیام مردم الجزایر ھرگز خاموش نگشت.
١۵) انقلاب ١٨۴٨دومین انقلاب فرانسه در قرن نوزدھم است و در٢٣ و٢۴ و٢۵ فوریه ١٨۴٨در پاریس به رھبری جمھوری خواھان و لیبرالھا بوقوع می پیوندد. لویی فیلیپ از حمله به مردم پاریس خودداری می کند.

 


سنگر خیابان سوفلو فوریه . ١٨۴٨تابلو توسط ھوراس ورنه
la Barricade de la rue Soufflot, Paris, février 1848, peinture d’Horace Vernet.

 

١۶) Aumale  منطقه ای در نرماندی. دوک یکی از القاب اشرافی ست. 
١٧) Aimable Jean Jacques Pélissier 1794-1864

١٨) – Marabout
زاھد و افرادی که به گروھھای اسلامی اسرار آمیز تعلق دارند. این «مارابوھا» در مبارزات شمال آفریقا علیه استعمارگران اروپایی فعال بودند.

١٩) François Marcellin Certain de Canrobert  ٢٧ژوئن – ٢٨ژانویه ١٨٩۵

٢٠) دفتر عرب، سازمان اداری نظامی فرانسه در الجزایر بود که به امور زندگی افراد بومی رسیدگی می کرد.

 

١۵
کارل مارکس
کمپانی ھند شرقی
تاریخ و نتایج فعالیتھای آن
جمعه، ٢۴ژوئن ١٨۵٣
New-York Daily Tribune N° 3816, le 11 juillet 1853

بحث و جدل پیرامون پیشنھاد لرد استانلی Lord Stanley که تصویب قوانین مرتبط با ھند را به تعویق می انداخت، به امشب موکول شد. از سال 1783 تا کنون برای نخستین بار است که مسئلۀ ھند به عنوان مسئله ای رسمی و دولتی در انگلستان مطرح می شود. علت چنین واقعه ای چیست؟ آغاز حقیقی کمپانی ھند شرقی حدودا به اطراف سال 1702 باز می گردد.
در این دوران شرکت ھای مختلفی که تا کنون با دسیسه چینی انحصار بازرگانی با این بخش از جھان را بخود اختصاص داده بودند، با ھم ادغام شده و اتحادیۀ مشترکی را بوجود آورده بودند. از این تاریخ تا امروز، وجود کمپانی بنام کمپانی ھند شرقی چندین بار زیر علامت سؤال رفت و مخاطراتی چند را بخود دید.
در سال ھایی که کرامول Cromwell والی انگلستان بود کمپانی چندین بار به حالت تعویق درآمد و یک بار دیگر نیز توسط پارلمان در زمان حکومت گیوم سوّم Guillaume III درخطر انحلال قرار گرفت. با این وجود در عھد اسلاف ھمین شاھزادۀ ھلندی بود که پارلمان کمپانی ھند شرقی را به رسمیت شناخت، یعنی در عھد ویگس ھا (1) که کشاورزان امپراتوری بریتانیا بودند و زمانی که بانک انگلستان ایجاد شده بود و با وضع قوانینی که حامی تولیدات داخلی در انگلستان بود، توازن را در سطح اروپا برقرار ساخت.
این آزادی ظاھری در حقیقیت، آغاز دوران انحصارات بود و نه بر اساس فرامین سلطنتی مثل عصرالیزابت و شارل اوّل، بلکه از سوی پارلمان و با برافراشتن بیرق منافع لّی به تأیید و تصویب رسیده بود. این دوره از تاریخ انگلستان با دوران لوئی فیلیپ در فرانسه شباھت ھای فراوانی دارد :
آریستوکراسی فرتوت وابسته بزمین در حال فروپاشی بود، اگر چه بورژوازی ھنوز قادر به تصاحب قدرت نبود، مگر زیر پرچم ثروتمندان و به عبارت دیگر یعنی بزرگ سرمایه داران (haute finance). از یک سو کمپانی ھند شرقی عموم مردم را از معامله و تجارت با ھند محروم می ساخت و از سوی دیگر مجلس عوام (
Chambre des communes) آنان را از شرکت در پارلمان منع می کرد. با این توصیف ما شاھد اوّلین پیروزی ھای بورژوازی علیه آریستوکراسی فئودال ھستیم که با حرکتی ضد مردمی ھمراه است.
در پی چنین وقایعی بود که نویسندگان بیشماری مثل کوبت Cobbett از جبھۀ مردم دفاع کردند و آزادی آنان را نه به آینده که به گذشته موکول دانستند. اتحاد بین سلطنت مشروطه و سرمایه داران و بطور مشخص سرمایه داران انحصار طلب، و بین کمپانی ھند شرقی و انقلاب «افتخار آمیز» 1688 توسط ھمان نیرویی سامان یافت و کسب امتیاز کرد که سرمایه ھای لیبرال و سلسله ھای سلطنتی لیبرال، مثل ھمیشه و در تمام کشورھا. و اتحاد و ترکیب چنین عناصری تنھا از طریق فساد و بزھکاری بود که می توانست به موتور سلطنت مشروطه تبدیل شود که ھمانا فرشتۀ نگھبان گیوم سوّم و غول بدکارۀ لویی فیلیپ باشد. نتیجۀ برسی ھای پارلمان از سال 1693 نشان می دھد که داد و دھش ھای کمپانی ھند شرقی به مردان سیاسی که تا پیش از انقلاب فراتراز1200 (ھزار و دویست) لیور نبود به مبلغ 90000(نود ھزار) لیور استرلینگ ارتقاء یافت. دوک لید Duc de Leeds به گرفتن 5000 (پنج ھزار) لیور استرلینگ متھم شده بود، و خود پادشاه عظیم الشأن نیز به گرفتن  10000 (ده ھزار) اعتراف می کند.
علاوه بر چنین رشوه خواری ھایی، بدون ھیچ شرم و خجالتی تلاش می کردند که با پرداخت وام ھای کلان با بھره پائین به دولت و خریداری کردن رؤسای کمپانی ھای رقیب، چنین کمپانی ھایی را از بین ببرند.

کمپانی ھند شرقی جھت کسب قدرت می بایستی دولت را با رشوه تطمیع می کرد و این کاری بود که بانک انگلستان نیز انجام می داد و بر این اساس بخاطر حفظ قدرت، کمپانی و به ھمین گونه بانک انگلستان، پیوسته می بایستی که به تداوم و گسترش بزھکاری ھایشان ادامه می دادند. ھر وقت که مدت قرارداد انحصارات به پایان می رسید، برای تمدید حق امتیاز می بایستی که دوباره مبالغی به دولت اھداء می کردند.
از یک کمپانی تجارتی، و با عبور از یک جنگ ھفت ساله، ھمین کمپانی ھند شرقی به قدرت نظامی و عامل حراست مرزی تبدیل گشت (
٢)، و در ھمین دوران بود که ساخت و ساز امپراتوری انگلستان در شرق پایه گذاری شد.
سھام کمپانی تا 263 لیور استرلینگ بالا رفت و سود سھام نیز به 5،12 درصد رسید. ولی دیری نپایید که کمپانی با رقیب تازه ای مواجه شد که از کمپانی ھای رقیب داخلی نبودند ولی بشکل دیگری در مقابل آنھا جبھه گرفتند، یعنی بشکل وزرای رقیب و ملّتی رقیب. و این موضوع را پیش کشیدند که سیطرۀ مرزی کمپانی به کمک نیروی دریایی بریتانیا و ارتش بریتانیا گسترش یافته است و ھیچ فرد بریتانیایی حق ندارد حاکمیت سرزمینی را مستقل از تاج و تخت، منتسب بخود سازد. بنابراین وزرای رقیب و ملّت رقیب، ھر دو مدعی سھم خود از آن ھمه گنجی شدند که کمپانی ھند شرقی در سرزمین ھای اشغالی بچنگ آورده بود. طی قراردادی بسال 1767 کمپانی تنھا با قبول واریز کردن سالانه 400000 (چھار صد ھزار) لیور استرلینگ، خود را از خطر انحلال رھانید و به فعالیت ھایش ادامه داد.
ولی کمپانی ھند شرقی بجای اجرای تعھداتی که سپرده بود، و بجای پرداخت مالیات به ملّت انگلستان، با مشکلات مالی مواجه شد و از پارلمان درخواست کمک مالی کرد. چنین موردی موجب تغییرات اساسی در قرارداد شد. امور کمپانی با توجه به شرایط جدید بھبود نیافت، و ملّت انگلیس با از دست دادن مستعمراتشان در آمریکای شمالی (
٣)، ضرورت گسترش مستعمرات امپراتوری را بشکل ھمه شمولی احساس می کرد. سال 1783 فوکس Fox مشھور تصور می کرد که زمان آن فرا رسیده است که طرح جنجالی خود را در مورد ھند مطرح سازد و بر این اساس پیشنھاد می کرد که شورای رؤسا و سھامداران منحل شوند و بجای آنھا تمام دولت ھند تحت نیابت یک ھیئت ھفت نفره قرار گیرد که می بایستی از سوی پارلمان به این سمت انتخاب شوند. ولی چنین طرحی به یاری نفوذ شخصی پادشاھی ابله در مجلس لردھا Chambre des Lords مردود اعلام شد، و این جریان موجب شد که کابینۀ ائتلافی فوکس و لرد نورث Lord North که ھنوز قدرت را در اختیار داشتند با شکست مواجه شود، و پیت Pitt مشھور در رأس دولت گماشته شود.
پیت طرح قانونی را به تصویب دو مجلس رساند که شامل یک دفتر نظارت با شش عضو از اعضای شورای سلطنتی Conseil privé که عھده دار بررسی و نظارت بر تمام اموری بود که بھر نحوی به تشکیلات اداری مدنی و نظامی، و به ھمین گونه در آمد تمام ملک و املاک کمپانی ھند شرقی مرتبط می شد. تاریخشناسی بنام میل Mill در این باره می گوید :
«با تصویب چنین قانونی، دو ھدف را مدّ نظر داشتند. یکی به این جھت که به الھام گرفتن از طرح کراھت آمیز فوکس متھم نشوند، و دیگر این که ضرورت ایجاب می کرد تا این گونه وانمود کنند که این رؤسا ھستند که عملا قدرت را در اختیار دارند. در واقع برای منافع وزارتخانه ضرورت ایجاب می کرد که تمام اختیارات را از آنھا سلب کنند. پیت مدعی بود که طرح او با طرح فوکس روی مسئلۀ اختیارات رؤسا کاملا متفاوت است، چه او آنان را تام الاختیار می داند. بر اساس قانون فوکس قدرت وزرا کاملا قطعی اعلام شده بود. ولی پیت مدعی بود که چنین قدرتی را از آنھا سلب کرده است، با این وجود در خفا و بشکل پنھانی واجد ھمان اختیارات بودند. قانون فوکس قدرت و اختیارات کمپانی را به شورایی تفویض می کرد که توسط پارلمان می شد. قانون پیت آنرا به شورای سلطنتی رجوع می دھد».
سالھای ١٧٨٣و ١٧٨۴تنھا مواردی بودند که مسئلۀ ھند به عنوان موضوعی رسمی و دولتی مطرح می شد. زمانی که طرح پیت به تصویب آراء رسید، قرارداد کمپانی ھند شرقی تمدید شد و مسئلۀ ھند بمدّت بیست سال کنار گذاشته شد.
ولی از سال ١٨١٣، جنگ علیه ژاکوبینھا Jacobins و در سال ١٨٣٣طرح رفرم (۴) تمام مسائل سیاسی دیگر را به حاشیه کشاند.
بنابراین چنین وقایعی اولین عواملی بود که موجب شد تا مسئلۀ ھند به عنوان مسئله ای مھم مطرح نگردد، از آن تاریخ و پیش از : ١٧٨۴پیش از این تاریخ، کمپانی می بایستی صرفا از موجودیت
خود دفاع می کرد و در عین حال اھمیت خود را به اثبات می رساند. بعد از این تاریخ الیگارشی تمام قدرت را بخود منتسب ساخت بی آنکه مسئولیتی در قبال آن بپذیرد. تحت چنین شرایطی بود که ملّت انگلیس با وجود اینکه جذب مسائل پر اھمیت سالھای ١٨١٣و١٨٣٣شده بودند، به دوران تمدید قرار داد کمپانی رسیدند.
حال در اینجا می خواھیم مسائل را از نقطه نظر دیگری مورد بررسی قرار دھیم. کمپانی ھند شرقی در آغاز دفاتری برای مأمورین و به ھمین منوال تعدادی انبار برای کالاھایش ایجاد کرده بود. و به لحاظ امنیتی نیز تعدادی قلعه بر پا ساخته بود. اگر چه از سال ١۶٨٩ھدف کمپانی بھره برداری از منابع و گسترش آنھا بود، با این وجود تا سال ١٧۴۴تنھا چند منطقۀ بی اھمیت در اطراف بمبئی، مادراس و کلکته را در اختیار داشت. بعد از جنگی که در کارناتیک (
 Carnatic) بوقوع پیوست، و پس از چند در گیری نظامی، عملا در این منطقه حکومت می کرد. ولی وقایع مھم تر، از جنگ بنگال و پیروزی درکلیو( Clive) بدست آمد : یعنی اشغال بنگال، بھار ( Bihar) و اوریسا ( Orissa). در پایان قرن ھجدھم و در نخستین سال ھای قرن حاضر، مصادف بوده است با منازعات نظامی با تیپو- صاحب (Tippo-Sahib) که منجر به گسترش قدرت استعماری و به ھمین منوال گسترش قابل توجه کمک مالی شد (۵) . در جریان دو دھه در قرن نوزدھم، انگلستان برای نخستین بار سرانجام با تسخیر نوار صحرایی در اطراف ھند به تصاحب مرز مطمئنی نائل آمد تا . پیش از این دوران، امپراتوری بریتانیا در شرق ھنوز به این بخش از آسیا که از دیرباز مقر جکومت مرکزی ھند بود دسترسی نداشت . ولی آسیب پذیرترین نقطه امپراتوری یعنی نقطه ای که بارھا در گذشته مورد حمله قرار گرفته بود و نقطه ای که از آنجا مھاجمین قدیمی توسط مھاجمین جدید رانده شده بودند، موانع مرزھای غربی بود که ھنوز به تصرف بریتانیا در نیامده بود. بین سالھای ١٨٣٨و ، ١٨۴٩در طول منازعات نظامی علیه سیک ھا ( Sikhs)  و افغان ھا، سلطه بریتانیا درمرزھای قومی، سیاسی و نظامی در کلّ قاره ھند شرقی به یمن الحاق پنجاب و سند که بزور اسلحه تحقق پذیرفت، تثبیت شد.
چنین تصرفاتی از این جھت ضروری بود که تھاجمات احتمالی از جانب آسیای مرکزی را دفع کنند و باز ھم ضروری بود از این جھت که روسیه نیروھایش را بطرف مرزھای ایران بحرکت در آورده بود. در طول ھمین دھۀ گذشته سرزمینی به مساحت ١۶٧٠٠٠مایل مربع با جمعیتی معادل ٨۵٧٢۶٣٠ نفر به سرزمین ھند بریتانیایی افزوده شد. در مورد موقعیت داخلی کشور، باید دانست که تمام حکومتھای بومی از این پس در مجاورت و ھمسایگی و در محاصره سرزمینھای بریتانیا قرار گرفتند. چنین حکومتھایی بناگزیر و به اشکال گوناگون تحت فرمان حاکمیت بریتانیا قرار گرفتند و در عین حال از دسترسی به سواحل نیز محروم شدند. البته به استثناء گوجرات (
Goudjerate) و سند. و در مورد روابط خارجی نیز برای ھمیشه منتفی گردید چرا که از سال ١٨۴٩ تنھا امپراتوری کبیر انگلیس و ھند متحد شده، مطرح بوده است. دولت بریتانیا تحت عنوان کمپانی در طول دو قرن در سرحدات طبیعی ھند تا جایی پیش رفت که تمامی آنرا به تصرف در آورد. اکنون پی می بریم که در طول این مدت، به چه علتی تمام احزاب در انگلستان سکوت توطئه گرانه ای را در پیش گرفته بودند، و حتی آنھایی که از روی چشم و ھم چشمی مصمم بودند تا آه و ناله ھای صلح طلب و مزورانه شان را بگوش ھا برسانند، ولی تنھا پس از تحقق یافتن امپراتوری ائتلافی انگلیس و ھند. البته پیش از ھمه می بایستی ھند را کاملا به زانو در می آوردند تا آنرا مرھون انساندوستی خود سازند. اکنون در ھمین سال ١٨۵٣است که پی می بریم که نسبت به تمام دوران ھای پیشین در خصوص تمدید قرار داد، از چه رو شیوۀ و نحو پرسش از مسائل و مشکلات ھند تغییر کرده است.
حال می توانیم از نقطه نظر دیگری به بررسی این مسائل بپردازیم. بدون شک بررسی تاریخ روابط بازرگانی بریتانیا با ھند در دوران ھای مختلف، درک روشن تری از طبیعت خاص بحرانی را آشکار می سازد که متوجه قوانین ھند است. در اوایل، تحت سلطنت الیزابت، کمپانی ھند شرقی امتیازات خاصی جھت گسترش روابط بازرگانی با ھند در اختیار داشت، و تا ٣٠٠٠٠ لیور استرلینگ مجاز بود، به شکل نقره و طلا و پول ھای خارجی صادر کند. چنین موضوعی در واقع تمام موازین آن دوران را زیرعلامت سؤال می برد بطوری که توماس مون (
 Thomas Mun) ناچار به نوشتن « گفتمان دربارۀ تجارت خارجی انگلستان با ھندیان» شد و ادعا کرد که فلزات گرانبھا تنھا ثروت یک کشور بحساب می آید. و در عین حال نظریه او بر این اساس بود که صادرات تنھا در صورتی قابل قبول است که در توازن داد و ستدھا به نفع ملّت صادر کننده بیانجامد. بنابراین تضمین می کرد که کالاھای وارداتی از ھند متقابلا به کشورھای دیگر صادر شده است و سود بدست آمده فراتر از بھای پراخت شده است. به ھمین گونه سر جوزیا چایلد( Josiah Child) در رساله ای نشان داد که روابط بازرگانی با ھندیان شرقی ملّی ترین تجارت خارجی است. به این ترتیب اندک اندک ھواداران کمپانی ھند شرقی شھامت بیشتری پیدا کردند، و علاوه بر این می توان نقطۀ عطفی را در تاریخ شگفت انگیز ھند یادآور شد که انحصارات بازرگانی درھند اولین مبلغین تجارت آزاد درانگلستان بودند. در خواست از مداخلۀ پارلمان در رابطه با کمپانی ھند شرقی، نه از جانب تجار که از جانب طبقۀ صنعتی در آخرین سالھای قرن ھفدھم و بخش مھمی از قرن ھجدھم را در بر می گیرد. چه واردات پنبه و ابریشم از ھند شرقی کارگاھھای خرده پای انگلیسی را به ورشکستگی دچار می کرد(Manufacture, manufacturier) . چنین نظریه ای در کتاب جان پولکسفن( John Pollexfen) زیرعنوان ناھمخوانی سیاست صنعتی انگلستان و ھند شرقی (لندن ١۶٩٧) ، مورد بررسی قرار می گیرد ولی به شکل شگفت آمیزی تنھا یک قرن و نیم بعد به تأیید می رسد، ولی در مفھومی کاملا متفاوت. و به این ترتیب است که پارلمان مداخله می کند. بر اساس مفاد ١١ و١٢ گیوم سوّم فصل ١٠واردات ابریشم صنعتی و متقال چاپی یا رنگی از ھند، ایران و چین ممنوع اعلام می شود و ھرشخصی که چنین کالاھایی را در اختیار داشته باشد و یا به فروش آنھا مبادرت ورزد به پرداخت ٢٠٠ لیوراسترلینگ جریمه و محکوم خواھد بود. در نتیجه شکایات تکراری کارخانه داران بریتانیایی که به موقعیت خود آگاه بودند، قوانین مشابھی در عھد ژرژ اوّل و دوّم و سوّم به تصویب رسید. بنابراین درطول بخش قابل توجھی از قرن ھجدھم عموما واردات محصولات صنعتی ھند به انگلستان با صرف نظر از بازار داخلی انگلیس و به نیّت فروش آن روی قاره انجام می گرفت. علاوه بر در خواست مداخلۀ پارلمان از جانب کارخانه ھای آھمند حاکم نشین، در ھر دوره از تمدید قرار داد با کمپانی، تجار لندن، لیورپول و بریستول که شرکت در این تجارت را حقیقتا ھمچون معدن طلا می پنداشتند، خواھان از بین بردن انحصارات این کمپانی بودند در نتیجه چنین تلاش ھایی مقررات تازه ای به قانون سال ١٧٧٣اضافه شد که قرارداد کمپانی را تا مارس ١٨١۴تمدید می کرد و بر اساس آن ھر شخص خصوصی بریتانیا می توانست از ھند واردات داشته باشد و مأمورین و کارکنان کمپانی مجاز خواھند بود که تقریبا ھر نوع کالایی را به انگلستان وارد کنند. ولی واگذاری چنین امتیازاتی منوط به شرایطی بود که عملا آنرا منتفی می ساخت. این شرایط به واردات کالا توسط تجار خصوصی در ھند مربوط می شد. در سال ١٨١٣کمپانی دیگر قادر نبود در مقابل فشار وسیع تجار مقاومت کند و اگر چه انحصارات تجارت با چین ادامه یافت ولی تجارت با ھند تحت شرایط خاصی به رقابت آزاد انجامید. موعد تمدید قرارداد در سال ١٨٣٣شرایطی که تجارت آزاد را محدود می کرد از بین رفت و ھر نوع تجارتی برای کمپانی ممنوع اعلام شد و خصوصیت بازرگانی آن لغو گردید و به ھمین منوال حق ممانعت کردن از افراد بریتانیایی جھت ورود به ھند را از اختیارات آن خارج ساختند. در این فاصله زمانی، تجارت با ھندیان شرقی تحولات بسیار جدّی را بخود دید و به شکلی که در موضعگیری و رفتار طبقات مختلف انگلستان نیز کاملا تأثیر گذار بود. در طول تمام قرن ھجدھم ثروتی که از ھند به انگلستان سرازیر شده بود، محصول تجارتی پا یا پای نبود و از بھره برداری مستقیم این کشور بر می آمد و در واقع ارسال چنین ثروت عظیمی به انگلستان از طریق اعمال زور تحقق یافته بود. پس از١٨١٣، تجارت با ھند در ظرف مدت بسیار کوتاھی به سه برابر افزایش پیدا کرد. ولی چنین موضوعی تمام ماجرا را توضیح نمی دھد. چه باید دانست که در خصوصیت کلّی چنین تجارتی تحولاتی بوقوع پیوسته بود. تا سال ١٨١٣ھند عمدتا کشوری صادر کننده بود، ولی از این پس به کشوری وارد کننده تبدیل می شود. سرعت چنین روندی در حدّی بود که از سال ١٨٢٣نرخ برابری که معمولا دو شیلینگ و شش پنس برای یک روپی بود، به دو شیلینگ تقلیل یافت. ھند که از دیرباز کارگاه پنبه ریسی برای تمام جھان بود، با سیل پارچه ھای پنبه ریسی شدۀ انگلیسی مواجه شد. چنین محصولاتی دیگر حق ورود به انگلستان را نیافتند مگر تحت شرایط بسیار سختی، ولی بر عکس، ھند با کسب حقوق بسیار ناچیزی از پارچه ھای انگلیسی انباشته شد. و بر این اساس بود که صنعت پنبه ریسی ھند با آنھمه سابقۀ تاریخی درخشان در جھان به ورشکستگی محکوم شد. در سال ١٧٨٠ارزش محصولات با حساب محصولات صنعتی فراتر از ٣٨۶ ١۵٢ لیور استرلینگ نبود، و ارزش صادرات نقدی در طول ھمین سال مبلغی بود معادل ١۵٠۴١ لیور، و ارزش مجموع صادرات به ١٢۶۴٨۶١۶می رسید. این محاسبات نشان می دھند که تجارت ھند شامل ١/٣٢ کل مراودات  بازرگانی خارجی بود. در سال ١٨۵٠مجموع صادرات بریتانیای کبیر و ایرلند به ھند شامل ٨٠٢۴٠٠٠ لیور استرلینگ که سھم محصولات پارچه به تنھایی ۵٢٢٠٠٠٠ لیور بوده است که به عبارت دیگر بیش از یک ھشتم کلّ ارزش صادرات بریتانیای کبیر و بیش از یک چھارم ارزش تجارت خارجی پارچه را در بر می گیرد. در این دوران یک ھشتم جمعیت بریتانیا در کارخانه ھای پنبه ریسی اشتغال دارند که یک دوازدھم کلّ درآمد ملّی را در بر می گیرد. پس از ھر بحران بازرگانی، برای کارخانه داران پنبه ریسی، مراودات بازرگانی با ھندیان شرقی موضوعیت بیش از پیش پر اھمیتتری پیدا می کرد و در واقع قارۀ ھند بھترین گریزگاه بحساب می آمد. به مرور ایام که صنعت پارچه بافی برای ساختار اجتماعی بریتانیای کبیر به امری حیاتی تبدیل می شد، ھند نیز برای صنعت پارچه بافی انگلیس ارزش حیاتی پیدا می کرد. تا این دوره، منافع سرمایه دارانی که ھند را به پایگاه خود تبدیل کرده بودند و الیگارشی که بزور اسلحه آنرا فتح کرده بود و آریستوکراسی کارخانه دار که سیل پارچه را در بازار براه انداخته بودند، دست بدست یک دیگر پیش رفته بودند. ولی ھر اندازه کارخانه ھای بریتانیای کبیر به بازار ھند وابسته می شد، به ھمان اندازه ضرورت ایجاد نیروھای تولیدی جدیدی را در ھند احساس می کرد. و ھمین پس از نابود ساختن صنایع ملّی ھند. با این وجود نمی توان بازار کشوری را با محصولات وارداتی اشباع کرد بی آنکه امکان خرید محصولاتی چند را از آن روا ندانست. کارخانه داران دریافتند که منافع آنان بجای افزایش، سیر نزولی بخود گرفته اند. چھار سال پیش از ١٨۴۶واردات بریتانیا به ھند تا ٢۶١میلیون روپی بالا رفته بود و چھار سال پیش از١٨۵٠ به ٢۵٣میلیون روپی رسید، درحالیکه در مورد دوره اوّل صادرات ٢٧۴میلیون روپی و دورۀ دوّم ٢۵۴ میلیون. بنابراین پی بردند که توان جذب محصولات آنان در ھند به نقطه اشباع تقلیل یافته است و مصرف محصولات بریتانیایی در ھند غربی به ١۴شیلینگ برای ھر فرد در سال، در شیلی ٩شیلینگ و ٣پنس ، در برزیل ۶شیلینگ و ۵ پنس، در کوبا ۶شیلینگ و ٢پنس، در پرو ۵شیلینگ و ٧پنس ، در آمریکای مرکزی ١٠پنس، در حالیکه این رقم در ھند تنھا به ٩پنس می رسید. سپس به فصل درو پنبه ھای ایالات متحده در سال ١٨۵٠می رسیم که برای پنبه کاران انگلیسی ١١میلیون لیور استرلینگ ضرر ببار آورد و از اینکه به ایالات متحده وابسته بودند ابراز نارضایتی می کردند چه در ھند شرقی می توانستند به وفور از پنبه خالص بھره برداری کنند. علاوه براین کارخانه داران دریافتند که تمام تلاشھای آنان جھت سرمایه گذاری در ھند با بھانه جویی و ممانعت مقامات ھندی مواجه می شود. به این ترتیب ھند به صحنۀ نبردی تبدیل شده بود که تضاد منافع کارخانه داران و سرمایه داران و الیگارشی انگلیس محور اصلی آن بود.
کارخانه داران که به نقش نیاکان خود در انگلستان آگاه بودند، از این پس خواھان از میان برداشتن نیروھای مخاصم در ھند شدند که شامل تخریب دستگاه قدیمی دولت ھند و خلع ید نھایی از کمپانی ھند شرقی بود.
حال می پردازیم به چھارمین و آخرین دیدگاھی که مسئله ھند بر اساس آن باید مورد بررسی قرار گیرد. از سال ١٧٨۴امور مالی ھند بیش از پیش با مشکل روبرو شد. بدھی دولت از این پس به ۵٠ میلیون لیور استرلینگ می رسد، و در اینجا شاھد رشد درآمد و افزایش مخارج و کسریھایی ھستیم که به شکل نامشخصی از طریق مالیاتی که از روی مصرف تریاک می گرفتند جبران می شد. این منبع درآمد در حال حاضر در خطر از بین رفتن است. زیرا خود چینی ھا کشت خشخاش را شروع کرده اند. چنین بحرانی بدون شک با مخارج جنگی بیھوده در بیرمانی افزایش یافت. بنابراین در این نوشته نشان دادم که به چه علتی مسئله ھند برای اولّین بار از سال ١٧٨٣به
عنوان مسئله ای انگلیسی و رسمی مطرح گردید.

توضیحات
١) :Whigs نیاکان لیبرالھای امروزی
٢) جنگ ھفت ساله (١٧۶٣-١٧۵۶) انگلستان و پروس را در یک طرف و از طرف دیگرفرانسه، روسیه و اتریش را در مقابل یک دیگر قرار داد. یکی از دلایل عمدۀ این جنگ رقابت استعماری و بازرگانی بین انگلیس و فرانسه بود. منازعات بین این دو قدرت، به استثنای نبردھای دریایی، بطور کلی در مستعمراتشان در آمریکا و آسیا بوقوع می پیوست. در شرق، پیش از ھمه در ھند فرانسویھا و شاھزاده ھای محلی که از آنھا حمایت می کردند در مقابل خود کمپانی انگلیسی ھند شرقی را داشتند که از چنین موقعیتی برای گسترش نفوذ و سلطۀ خود در ھند استفاده کرد و به حضور نظامی خود افزود. پس از جنگ فرانسویھا تقریبا تمام مستعمرات خود را در ھند از دست دادند، بجز چند بندر که در آنجا نیز باید تمام حصارھا و برج و باروھا را از بین می بردند. بر این اساس قدرت استعماری انگلیس افزایش پیدا کرد.

٣) جنگ رھایی بخش ١٧٨٣ – ١٧٧۵به آزادی سیزده منطقۀ استعماری انگلیس منتھی شد و این آغاز ایجاد دولت آمریکایی مستقل است. از این پس قدرت دریایی انگلیس افول می کند. 
 ۴) رفرم در انتخابات که در ژوئن ١٨٣٢تحقق یافت ھدفش از بین بردن انحصارات سیاسی آریستوکراسی ارضی و مالی بود تا درھای پارلمان را برای بورژوازی صنعتی باز کند. پرولتاریا و خرده بورژوازی نیروھای اصلی جنبشی بودند که از رفرم دفتع می کردند، ولی در واقع فریب لیبرالھا را خوردند که حقوق انتخاباتی برای آنھا قائل نشد.

۵) در اینجا مارکس به جنگ ھای استعماری اشاره می کند که کمپانی انگلیسی ھند شرقی برای گسترش نفوذ خود در ھند براه انداخت که در عین حال به برکنار ساختن رقیب شمارۀ یک آن ، کمپانی فرانسوی ھند شرقی شد منجر گردید. جنگ کارناتیک )شاھزاده نشین جنوب شرقی ھند( با وقفه ھایی چند از ١٧۴۶تا ١٧۶٣بطول انجامید. دو رقیب استعماگر انگلیس و فرانسه ھر یک شاھزاده ھای طرفدار خود را پشتیبانی می کردند. سرانجام انگلیسی ھا برنده شدند. از ژانویه ١٧۶١منطقۀ پوندیشری را که نقطۀ
اتکای اصلی برای فرانسویھا بود، از دستشان خارج ساختند. در سال ،١٧۵۶سردار سپاه مسلمان بنگال برای مقابله با تجاوزات بریتانیایی ھا جنگ را آغاز کرد و کلکته را که نقطۀ اتکای انگلیسی ھا در شمال شرقی بود تسخیر کرد. کلیو در رأس فرماندھی واحدھای کمپانی دوباره شھر را اشغال کرد و استحکامات بنگالی فرانسویھا که متحد سردار سپاه مسلمان بنگالی بودند به تصرف کمپانی درآمد. بتاریخ ٢٣ژوئن ،١٧۵٧کلیو در پلاسی با سردار بنگالی جنگید. در ١٧۶٣در بنگال علیه دولت دست نشاندۀ کمپانی
شورش شد. این شورش سرکوب گردید. ھمزمان با تسخیر بنگال انگلیسی ھا بھار را که در مسیر رود گنگ و از توابع بنگالی بود اشغال کردند. در سال ١٨٠٣نوبت اوریسرا شد که شامل چندین منطقۀ شاھزاده نشین فئودال می شد که جملگی فرمانبردار کمپانی بودند. در سال ١٧٩٠تا ١٧٩٢و در سال ١٧٩٩کمپانی ھند شرقی منطقۀ با میسور یعنی دولت مستقل ھند جنوبی جنگید. 
میسور تحت ریاست تیپو صاحب یکی از دشمنان سرسخت انگلیس بود و برای نخستین باز ھم نبود که با انگلیسی ھا مقابله می کرد. در جنگ اوّل تیپو صاحب نیمی از مناطق خود را از دست داد و در جنگ دوّم به مرگ تیپو صاحب انجامید و دولت میسور نیز به کمپانی ھند شرقی تعلق گرفت.

١۶
کارل مارکس

(منتخب)
« مسائل ھلند – دانمارک – تبدیل قرض دولتی انگلستان – ھند – ترکیه و روسیه »

لندن، سه شنبه ٢۴می ١٨۵٣
نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ٣٧٩٠
١٨۵٣ ژوئن٩

اعتبار قرارداد کمپانی ھند شرقی در سال ١٨۵۴(١) به پایان خواھد رسید. لرد جان راسل (Lord John Russel)
خطاب به مجلس عوام  (La Chambre des Communes) اعلام کرد که روز٣ ژوئن دولت از طریق سر شارل وود (Sir Charles Wood) آماده خواھد بود تا دیدگاه و نظریاتش را دربارۀ ادارۀ آیندۀ ھند مطرح کند. برخی روزنامه ھای دولتی با پشتیبانی شایعاتی که در اذھان عمومی به راه انداختند، چنین وانمود کردند که جبھۀ ائتلاف راه حلی برای مسائل عظیم ھند پیشنھاد کرده است که آنھا را به حداقل کاھش خواھد داد. ابسرور(٢
) اذھان عمومی مردم انگلیس را برای توھم زدایی تازه ای آماده می کند. در این روزنامۀ غیر رسمی ابردین (٣) می خوانیم :

« بر خلاف تصورات عمومی در مورد ادارۀ امور و سازماندھی تازۀ امپراتوری شرق، کار چندان زیادی باقی نمانده است ».
برای لرد راسل و ابردین بر خلاف تصورات عمومی کار چندان زیادی باقی نمانده است. تغییر و تحولات مزبور، ظاھرا شامل دو نکتۀ معنی دار است. اولا، شورای مدیران (۴
) با الحاق اعضای جدیدی که مستقیما توسط تاج و تخت سلطنتی تعیین می شوند باز سازی خواھد شد، ولی انجام چنین کار پر اھمیتی اگر چه خون تازه ای در شریان ھا به جریان می اندازد، با این وجود چنان که اعلام کرده اند «با صرفه جویی آغاز خواھد شد». این پیشنھاد را در مورد نظام قدیمی مدیریت به شکلی به کار می بندند که سھم خونی که اکنون به جریان انداخته اند، البته با « صرفه جویی بسیار»، فرصت خیلی زیادی خواھد داشت که پیش از جاری شدن در وحلۀ ثانوی منعقد گردد. در ثانی، به کاری
پایان خواھند داد که تا کنون تنھا به عھدۀ یک نفر بوده است، یعنی مقام قاضی و دریافت کنندۀ مالیات ھای غیر مستقیم. با این حساب که قضات تنھا از میان افراد صلاحیت دار انتخاب می شوند. آیا شنیدن چنین پیشنھاداتی یاد آور اوایل قرون وسطا نیست؟ یعنی دورانی که اربابان توسط قانونگذاران به مقام قاضی برگزیده می شدند و تنھا به این شرط که حداقل خواندن و نوشتن بدانند. «سر شارل وود» به عنوان رئیس دفتر نظارت در امور ھند(
۵) باید این اصلاحات پر اھمیتی را معرفی کند. او در آخرین دولت لیبرال به اندازه ای خود را تیز ھوش نشان داد که جبھۀ ائتلافی را واقعا دچار مشکل کرده بود، و نمی دانستند با او چه کار کنند، تا اینکه این فکر به ذھنشان خطور کرد که او را به ھند بفرستند. ریچارد سوّم تمام یک کشور را به اسب می بخشد، جبھۀ ائتلافی تمام سلطنت را به خر اعطاء می کند. در حقیقت، اگر در حال حاضر حماقت رسمی دولت الیگارشی به معنای آن چیزی ست که از عھدۀ انگلستان برمی آید، باید دانست که آن دوران سیطرۀ جھانی انگلیس به پایان رسیده است.
پیش از این بارھا شاھد بودیم که برای اقدامات ھر چند ناچیز، جبھۀ ائتلاف پیوسته دلایل قانع کننده ای برای به تعویق انداختن آنھا ارائه می کرد. در حال حاضر چنین عادتی برای به تأخیر انداختن اقدامات، در مورد مسائل ھند از جانب اذھان عمومی دو کشور پشتیبانی می شود. مردم انگلستان و ھند ھم زمان تا پایان تحقیقات و جمع آوری اطلاعات ضروری، و تا زمانی که ھنوز صدای اھالی ھند شنیده نشده است، خواھان به تعویق انداختن ھر گونه اقدام قانونی در رابطه با مسائل ھند ھستند. دوئینگ استریت (
۶) و سه تن از رؤسا علیه تأیید فوری قوانین جدید اعتراض نامه ای دریافت کرده اند. مدرسۀ منچستر(٧) « انجمن ھندی» را ایجاد کرده است که علیه ھر گونه قانون گذاری در این زمینه در طول اجلاس پارلمانی جاری، باید به فوریت در پایتخت و در تمام کشور میتینگ برگزار کند. علاوه براین دو کمیسیون پارلمانی دو پرونده دربارۀ ادارۀ ھند ارائه می کنند.
ولی این بار وزارتخانۀ ائتلافی خدشه ناپذیر بنظر می رسد، و منتظر انتشار نتایج این کمیسیونھا باقی نخواھد ماند. او می خواھد فورا و مستقیما قوانین مربوط به ١۵٠میلیون انسان را برای ٢٠ سال آینده به تصویب رساند. سر شارل وود در تب آرزوی تبدیل شدن به مانو (٨) ی مدرن می سوزد. ولی پرسش اینجاست که چنین اصرار فوق العاده ای برای به تصویب رساندن این قوانین عاجل نزد سیاستمداران بی اعتبار ما که تا کنون بر حسب عادت محتاطانه رفتار می کردند به چه معنایی ست؟
آنھا می خواھند منشور قدیمی ھند را برای ٢٠سال آینده تمدید کنند. برای رسیدن به چنین ھدفی، از ترفند ھمیشگی اصلاحات استفاده می کنند. چرا؟ الیگارشی انگلیس پایان روزھای پرافتخارش را تسریع می بخشد و با چنین طرحی، که البته قابل درک می باشد، می خواھد با تصویب قوانین انگلیس، حتی اگر بزودی انگلستان از دستان ناتوان ولی طماع او رھا شود، امتیاز چپاول ھند را باز ھم برای بیست سال آینده بخود اختصاص دھد.

توضیحات  

 ١) گفتگو در مجلس عوام به طرح قانون و منشور جدید کمپانی ھند شرقی مربوط می شود. منشور سال ١٨٣٣به پایان می رسد. کمپانی ھند شرقی در سال ١۶٠٠ بنیان گذاری شد و در واقع ابزار استعماری انگلیس است. تحت پوشش این کمپانی بود که دراواسط قرن گذشته سرمایه داران بریتانیایی فتح ھند را تحقق بخشیدند. کمپانی از ھمان بدو پیدایش خود انحصار بازرگانی با ھند و چین را در اختیار داشت، و در متصرفات ھند حکمرانی می کرد و کارگزارانش مالیات ھا را دریافت می کردند. در فواصل معینی به شکل دائمی پارلمان قراردادھا و حق امتیازات رسمی و بازرگانی را تمدید می کرد. در قرن نوزدھم اعتبار بازرگانی کمپانی افول کرد. در سال ١٨١٣ اقدامات پارلمانی روابط بازرگانی با ھند را از انحصار کمپانی خارج ساخت، ولی انحصار چای و بازرگانی با چین ھمچنان در اختیار کمپانی باقی ماند. چنین امتیازاتی و تمام انحصارات در سال ١٨٣٣از دست کمپانی خارج شد. قوانین پارلمانی در سال ١٨۵٣حق حکمرانی بلامنازع کمپانی در ھند را لغو کرد. و کمپانی بیش از پیش به تاج و تخت سلطنت وابسته شد، و مدیران آن نیز دیگر حق انتخاب کارگزاران را نداشتند و تعدادشان نیز از٢۴ به ١٨ نفر کاھش پیدا کرد( که ۶ نفر از آنھا به انتخاب دستگاه سلطنتی بستگی داشت) . انتساب رئیس دفتر نظارت معادل پست وزیر در ھند بود. حق نظارت بر داراییھای انگلیس در ھند تا پیش از ١٨۵٨به عھدۀ کمپانی بود. از این تاریخ به بعد دولت ھند مستقیما به سلطنت انگلیس وابسته شد.
٢) Observer  روزنامه انگلیسی با تمایلات محافظه کارانه که از سال ١٧٩١منتشر می شود.

٣) Aberdeen شھری ست در اسکاتلند
۴) Conseil des directeurs
 شورای مدیران، سازمانی اداری در کمپانی ھند شرقی بود. شورای مدیرات از با نفوذ ترین اعضای کمپانی و نمایندگان دولت انگلیس در ھند تشکیل شده بود که حداقل ٢٠٠٠ لیوراسترلینگ سھام داشتند. مرکز این سازمان در لندن بود. و ھر سال در جلسۀ عمومی سھام داران انتخاب می شد )به عنوان مشاور مالکین و سھام داران.( از سال ١٧٧٣ھر فردی که حداقل ١٠٠٠لیور استرلینگ در اختیارش بود حق رأی داشت. تا سال ١٨۵٣این شورا قدرت قابل توجھی در ھند پیدا کرد. در سال ١٨۵٨ھمزمان با خود کمپانی حذف شد.

۵) Bureau de Contrôle
دفتر نظارت ویژۀ امور ھند بر اساس قانون سال ١٧٨۴ایجاد شد که به امور اداری کمپانی ھند شرقی و دارایی ھای بریتانیا در ھند رسیدگی می کرد. شش عضو آن توسط پادشاه از میان مشاورین مخصوصش انتخاب می شد. رئیس دفتر نظارت عضو کابینه بود و والی کل ھند نامیده می شد. تصمیمات دفتری که مرکز آن در لندن بود، از طریق کمیته ای سرّی که از سه نفر از اعضای مدیریت کمپانی تشکیل می شد به اطلاع مقامات محلی می رسید. به این ترتیب قانون سال ١٧٨۴قدرت دوگانه ای در ھند ایجاد کرده بود :  دفتر نظارت (کابینۀ انگلیس) و شورای مدیران (کمپانی).  دفتر نظارت در سال ١٨۵٨منحل گردید.
۶) Dowing Street
دوئینگ استریت، اقامتگاه نخست وزیر در لندن و برخی اعضای کابینه : مترادف دولت انگلیس. سه تن از رؤسای مناطق بنگال، بمبئی و مادرس، بر اساس تقسیم بندی رسمی ھند بریتانیایی.
٧) Ecole de Manchester
مدرسۀ یا مکتب منچستر، مدرسه ای اقتصادی ست که سخن گوی بورژوازی کارخانه دار است. طرفدارش، آنھایی ھستند که از آزادی مبادلات و بازرگانی و عدم مداخلۀ دولت در حیات اقتصادی دفاع می کنند. رھبران این جریان از منچستر بر خاستند و به ھمین گونه تولید کنندگان پارچه کوبدن و برایت (Cobden et Bright) در سال ھای ١٨٣٠-١٨۴٠طرفداران آزادی مبادلات، گروه سیاسی مشخصی تشکیل دادند که در آینده می بایستی به حزب کار می پیوستند. (Parti travailliste)
٨) Manou
پدر انسان ھا بر اساس اساطیر ھندی. گویی او قوانین کھنی را که باید جزء وظایف ھندی قرار بگیرد تألیف می کند.

Mânava-dharma-çâstra
قوانین مانو، کتابی ست در نوزده جلد با ۵٣٧٠ بیت در انتشارات فرانسوی به سال .١٨٣٠که حاوی قوانین است. مانو نام موجودی برتراست که دائما در ادبیات ھندی آورده شده است.
مانو در قدیمی ترین کتابھای بودایی به عنوان دورانی بسیار قدیمی تر از بودا قید شده است. بودا در اطراف سال ۵۴٣ پیش از میلاد 
چشم از جھان فرو بست. قوانین مانو در ماھاباراتا مشاھده می شود بنابراین به دوران اساطیری ھند باز می گردد. 


١٧
کارل مارکس
مسئلۀ ھند
حقوق مزرعه داران ایرلندی
لندن، ٢٨ژوئن ١٨۵٣
نیویورک دیلی تریبون ١١ژوئیه .١٨۵٣شمارۀ ٣٨١۶

گفتگو پیرامون پیشنھاد لرد استانلی مرتبط با ھند روز٢٣ ژوئن آغاز شد و تا روز٢۴ ژوئن ادامه پیدا کرد و سپس به روز٢٧ ھمین ماه موکول گردید، بنابراین ھنوز این نشست ھا به پایان نرسیده است. تا وقتی که این گفتگو ھا به نتیجۀ قطعی خود برسد، بر این ھستم تا مختصرا مشاھداتم را دربارۀ مسئلۀ ھند مطرح کنم.
از آنجایی که کابینۀ ائتلافی به پشتیبانی ایرلند بستگی دارد، و از آنجایی که تمام احزاب دیگری که مجلس عوام را تشکیل می دھند، مشخصا به اندازه ای تعادلشان به یک دیگر بستگی دارد که ایرلندی ھا می توانند ھر آن دلشان بخواھد کفۀ ترازو را به سود خود سنگین تر کنند، در واقع واگذاری چند امتیاز به مدیران کشاورز ایرلندی در شرف تکوین است.
«طرح قانون دربارۀ حقوق مربوط به اجاره نامه» که جمعۀ گذشته به تصویب مجلس عوام رسید، حاوی نکته ای ھست که بر اساس آن، جھت بھبود وضع زمین و ھر اصلاحات دیگری مدیریت آن باید در پایان قرار داد، وجه نقدی بعنوان پاداش دریافت دارد، مدیری که جایگزین او می شود آزاد است که در این مورد ارزیابی به عمل بیاورد، ولی آنچه که به درآمدھای زمین مربوط می شود، پاداش آن باید بر اساس قرارداد بین مالک زمین و مدیریت آن تعیین گردد. مدیری که سرمایۀ خود را صرف زمین می کند، به ھر شکلی که موجب بھبود وضع زمین شود، چه اینکه مستقیما وضع آبیاری را بھبود بخشد و چه زه کشی کند و یا به زمین کود اضافه کند، و یا اینکه به شکل غیر مستقیم موجب بھبود وضع زمین شود مثل ایجاد ساختمان ھای جانبی در کشاورزی، و یا اینکه ملک زمین درخواست افزایش اجاره بھا کند. اگر مدیریت زمین بپذیرد، پرداخت آن به عھدۀ خود او خواھد بود. اگر نپذیرد و مقاومت کند، بدون ھیچ تشریفاتی اخراج می شود و مدیر دیگری جایگزین او خواھد شد که توان پرداخت اجاره بھاء را داشته باشد، خصوصا به جھت مخارج انجام شده توسط مدیران قبلی. 
به ھمین شیوۀ ساده بود که طبقۀ مالکین مجاز بودند که نه تنھا کار بلکه سرمایۀ نسل ھای متوالی را از آن خود سازند، و ھر نسل از دھقانان ایرلندی بر حسب تلاش و سرمایه ای که برای ارتقاء شرایط رفاھی خانوادگی اش اختصاص می داد پله ای در مراتب اجتماعی نزول می کرد. و اگر دھقان ایرلندی کارآمد و پرکار می بود با توجه به قوانینی که یادآور شدیم به کیفر تلاش و کوشش خود می رسید، و اگر تسامح می کرد و غیر فعال می ماند، در این صورت او را بخاطر «بوالھوسی ریشه دارد در نژاد سلتیک» سرزنش می کردند. بر این اساس چارۀ دیگری برای او باقی نمی ماند مگر اینکه فقیر باقی بماند.
برای بھبود بخشیدن به چنین وضعیتی بود که در ایرلند جھت احقاق حقوق مدیران زمین اقدام کردند و خواستار سھمشان از روی منافع زمین شدند و ھمینطور اصلاحات انجام شده و مخارج به مصرف رسیده را مطالبه کردند.
حال ببینیم که مجلۀ «تایمز» (Times) چگونه در سرمقالۀ خود سعی می کند حقوق ایرلندی ھا را پایمال کند.
      «دو سیستم عمومی برای اجارۀ زمین وجود دارد. مدیریت کشاورزی می تواند زمین را بر اساس چند سال اجاره کند، و واگذاری زمین می تواند با اطلاع قبلی خاتمه یابد. در حالت اوّل مدیریت زمین می تواند به نحوی سرمایه گذاری کند که در پایان قرارداد تمام و تقریبا تمام منافع به او بازگردد. درحالت دوّم، روشن است که نباید بدون اطمینان کافی نسبت به بازگشت سرمایه گذاری خود اقدام کند».
      اگر مالکین با طبقۀ سرمایه داران بزرگ سروکار دارند و می توانند برای سرمایه گذاری در تجارت یا 
تولید کارخانجات یا کشاورزی تصمیم بگیرند، جای تریدی نیست که این زمینداران سرمایه دار که قرارداد اجاره را برای دراز مدت امضاء می کنند و یا آنھایی که ھیچ قراردادی از این نوع را امضاء نمی کنند، بخوبی می دانند چگونه به حساب و کتاب سرمایه گذاری ھایشان رسیدگی کنند. ولی در رابطه با ایرلند چنین نظریه ای کاملا تخیلی ست. از یکسو مشاھده می کنیم که طبقۀ کوچکی از مردم زمین را به خودشان منحصر ساخته اند و از سوی دیگر طبقۀ کثیر دھقان با سرمایه ای اندک را مشاھده می کنیم که خارج از مزارع ھیچ شانس سرمایه گذاری در بخشھای تولیدی دیگر را ندارند. بنابراین مجبور ھستند که به مزرعه داری بپردازند (Tenants at will) و به این ترتیب با خطر از دست دادن درآمدھایشان مواجه می شوند و اگر برای تضمین درآمد به سرمایه گذاری ھای کوچک اقدام کنند، باز ھم در معرض از دست دادن سرمایه ھایشان قرار می گیرند.
      مجلۀ «تایمز» ادامه می دھد : « شاید بتوانیم بگوییم که در پایان مدتی که در اجاره نامه مشخص شده، ھمیشه چیزی تحت اشکال مختلف روی زمین باقی می ماند که در تعلق مدیریت زمین است و باید جبران شود. در چنین مشاھداتی بدون شک حقایقی وجود دارد، ولی پاسخ گویی به چنین مشکلی تحت شرایط اجتماعی مناسب باید به عھدۀ توافقات مالک و مدیریت زمین باشد ، زیرا این موضوع در ھر موردی می تواند در قرارداد اصلی قید شود. ما می گوییم که شرایط اجتماعی باید چنین روابطی را تنظیم کند، زیرا به اعتقاد ما ھیچ اقدام پارلمانی نمی تواند جایگزین این عامل گردد.»
      در حقیقت، «تحت شرایط اجتماعی مناسب» در خصوص کشاورزان ایرلندی نیازی ھم به دخالت پارلمان نمی داشتیم، و «تحت شرایط اجتماعی مناسب» حتی به مداخلۀ سرباز و پلیس و جلاد نیزنیازی نمی بود. در ثانی قانون و قاضی و نیروھای مسلح یعنی آنچه که محصول شرایط نامساعد اجتماعی ست اینگونه مصالحات بین افراد را ممنوع می کند، زیرا مشخصا دخالت خشونتبار شخص سوّم یعنی قدرت حاکم را تعطیل می سازد. آیا باید نتیجه بگیریم که «تایمز» تغییر مسلک داده و به انقلاب اجتماعی گرویده است؟ آیا به جای قوانین پارلمانی خواھان انقلاب اجتماعی و سازماندھی مجدد «شرایط اجتماعی» و مصالحات منتج از چنین شرایطی ست؟ انگلستان شرایط جامعۀ ایرلندی را واژگون کرد. به ضرب قوانین پارلمان، در وحلۀ اوّل زمین را مصادره کرد و بعد به حذف صنایع مبادرت ورزید، و سرانجام نیروی فعال مردم را با نیروی مسلح در ھم شکست. انگلستان آنچنان شرایط اجتماعی نفرت انگیزی ایجاد کرده است که تنھا به گروه اندکی از لردھای طمّاع اجازه می دھد که برای مردم ایرلند تصمیم بگیرند که بر چه اساسی می توانند روی زمین کار کنند و به چه نحوی روی آن زندگی کنند. ایرلندی ھا ھنوز فاقد نیروی کافی برای متحول ساختن انقلابی شرایط اجتماعی شان ھستند، مردم از پارلمان درخواست کرده اند که حداقل سیاست حائلی را در پیش گیرد و بر اساس قوانین عمل کند. ولی « نه » تایمز می گوید، «اگر شما تحت شرایط مناسبی زندگی نکنید، از پارلمان کاری ساخته نخواھد بود.»
       و اگر فردا مردم ایرلند بخواھند بنابر توصیۀ « تایمز» شرایط اجتماعی شان را بھبود بخشند، « تایمز» جزء اولین ھا خواھد بود که آنرا با سرنیزه پاسخ خواھد گفت و ھمه جا افشای خونریزان را منتشر می کند- « بوالھوسی ھای ریشه دار نژاد سلتیک » – که طبیعت آنگلوساکسون برای پیشرفت صلح آمیز و اصلاحات قانونی نمی پذیرد.
       « تایمز» می گوید : « اگر مالکی به عمد علیه کشاورزی دست به عمل ناحقی بزند، برای او مشکل خواھد بود که زمین را به فرد دیگری اجاره دھد.»
      ولی در ایرلند چنین روایتی کاملا به شکل معکوس اتفاق می افتد. ھر اندازه مالک به کشاورزی فشار بیاورد، بیشتر می تواند فرد دیگری را استثمار کند. کشاورزی که مدیریت مزرعه را به عھده می گیرد ابزار سرکوب کشاورزی تبدیل می شود که اخراج شده است، و کشاورز اخراج شده نیز ابزاری ست برای تحت فرمان در آوردن اجاره کنندۀ جدید. اینکه مالک خطاکار بعد از مدتی ورشکست خواھد شد و به خودش آسیب می رساند، نه تنھا فرضیھۀ مجھولی است بلکه برای کشاورزان ایرلندی تضمین بسیار ناچیزی بنظر می رسد.
       « تایمز» می گوید : « روابط بین مالک و کشاورز ھمان روابطی ھستند که بین دو تاجر وجود دارد.»
      چنین دلیل و برھانی واقعا جعلی ست (Petito principii) و الھام بخش تمام سرمقاله ھای تایمز می باشد. کشاورز فقیر ایرلندی به زمین تعلق دارد، ولی زمین جزء املاک لرد انگلیسی ست. در این صورت رابطۀ طرفین قرارداد را می توان به دزدی تشبیه کرد که ھفتیرش را بطرف مسافر ی نشانه رفته تا دارائیش را به سرقت ببرد.
      ولی «تایمز» می گوید : « در واقع مناسبات بین مالکین ایرلندی و کشاورزانشان بزودی مشمول اصلاحات جدیدی خواھد شد که از قوانین جاری و ساری نیز قوی تر خواھد بود. مالکیت در ایرلند به سرعت در حال تحول است و بزودی بدست افراد جدیدتری خواھد افتاد، و اگر جریان مھاجرت در ھمین حد و حدود ادامه پیدا کند، زراعت زمین نیز به دست افراد جدیدتری خواھد افتاد.»
      تایمز حداقل در این یک مورد حقیقت را می گوید. زمانی که نظام قدیمی به ورشکستگی مالکین ثروتمند و کشاورزان فقیر بیانجامد، پارلمان بریتانیایی دخالتی نخواھد داشت. اولین ھایی که زیر چکش کمیسیون قرار می گیرند، مزارع مقروض شده خواھند بود، و گروه دوّم (کشاورزان) توسط مھاجرین اجباری اخراج خواھند شد. چنین واقعه ای یاد آور سلطان مراکشی ست، که ھر وقت دادگاه به حال تعلیق در می آمد و نمی دانست چگونه باید در مورد شواھد ضد و نقیض قضاوت کند، دستور مرگ ھر دو طرفین دعوا را صادر می کرد.
      تایمز دربارۀ حقوق کشاورزان نتیجه می گیرد که « ھیچ عاملی نمی تواند به اندازۀ چنین تقسیم اراضی به شیوۀ کمونیست موجب اغتشاش گردد. تنھا شخصی که حقوقی از زمین به او تعلق می گیرد، ھمان شخص مالک است.»
      اینطور بنظر می رسد که تایمز مثل اپیمنید (
١) تمام نیم قرن گذشته را در خواب سپری کرده است، و ھرگز چیزی از مجادلات متناقضی که در طول این مدت دربارۀ دعاوی مالکین جریان داشته، نشنیده است، و نه ھرگز اطلاعی از نظریات طرفداران اصلاحات اجتماعی و کمونیست ھا داشته، بلکه شناخت او تنھا محدود بوده است به اقتصاددانان سیاسی، نمایندگان طبقۀ میانی بریتانیا. ریکاردو (٢) بنیانگذار اقتصاد سیاسی مدرن در بریتانیای کبیر حقوق مالکین را زیر علامت سؤال نمی برد، زیرا کاملا متقاعد شده بود که دعاوی آنھا بر اساس امر واقع است و نه بر اساس حقوق، در نتیجه بطور کلی اقتصاد سیاسی ھیچ کاری با مسائل حقوقی نداشته و او به انحصارات ارضی با ساده ترین روش حمله می برد، یعنی با روشی علمی تر و در نتیجه خطرناکتر. او نشان داد که مالکیت خصوصی در زمینۀ ارضی بر خلاف فراخواست ھای کارگران کشاورز و مزرعه داران، واجد مناسباتی ست که به ھیچ وجه با مناسبات تولیدی مدرن تطبیق نمی کند، بنابراین نتایج اقتصادی چنین مناسباتی، نظیرعایدی ارضی (٣) بشکل کاملا بارزی به صندوق دولت واریز می شود. و در نھایت منافع مالکین زمین با دیگر طبقات جامعۀ مدرن در تضاد قرار می گرفت. 
      در حوصلۀ این مقاله نیست که تمام نتایج حاصله از روشھای مکتب ریکاردو علیه انحصارات زمین را برشماریم. برای موضوعی که مورد نظر من می باشد، کافی ست به سه نفر از اقتصاددانان مدرن اشاره کنم که بیش از ھمه در بریتانیای کبیر نفوذ داشته اند.
مجلۀ لندن اقتصادی سردبیر آن M.J. Wilson  که ویلسون می باشد The London Economiste
    نه تنھا برای طرفداران تجارت آزاد (۴) که برای ویگسھا (
۵) نیز در حکم ندای غیبی ست، بلکه از این جھت که به عنوان یکی از نمایندگان ویگس به شکل اجتناب ناپذیری در ھر وزراتخانۀ ویگس یا اتحادیه از اعضای «خزانه» است. «لندن اقتصادی» در چندین مقاله این نظریه را مطرح می کند که :
ھیچ قانونی وجود ندارد که دعاوی چند نفر را برای منحصر ساختن قطعه زمینی به رسمیت بشناسد، زیرا زمین در واقع به ملت تعلق دارد.
     نیومن در «کنفرانس ھای اقتصاد سیاسی» (لندن ١٨۵١)  در تکذیب سوسیالیسم M.Newman با صراحت می نویسد :
     «بھره مندی از زمین حق طبیعی ھیچکس نیست. زمین تنھا به فردی تعلق دارد که روی آن زندگی می کند، و حقوق او نیز تنھا به کاری بستگی دارد که روی آن انجام می دھد. ھر حقوق دیگری از نتایج قوانین تصنعی ست» (یا ھمانطور که تایمز می گوید، از نتایج قوانین پارلمان است). « اگر با فقدان زمین مواجه شویم، حق مالکیت خصوصی و حفظ آن نیز خاتمه می یابد(۶)».
      چنین موضوعی دقیقا ترجمان موقعیت ایرلند است، و نیومن حقانیت فراخواست ھای کشاورزان ایرلندی را صراحتا تأیید می کند، اگر چه کنفرانس خود را در مقابل شرکت کنندگانی برگزار می کند که ھمه از آریستوکرات ھای بریتانیایی بوده و ھمه کاملا انتخاب شده ھستند.
        برای خاتمۀ این بحث، اجازه دھید که گزیده ای از نوشته ھای ھربرت اسپنسر
(٧) را یاد آور شوم که تحت عنوان «ایستایی اجتماعی» (لندن ١٨۵١) منتشر شده است (٨)، و باید دانست که او نیز از مدعیان سرسخت ضد کمونیست است که آثارش به عنوان کاملترین نظریات در زمینۀ تجارت آزاد در انگلستان مدرن مطرح می باشد.

       «هیچکس نمی تواند از زمین بھرمند شود و تحت چنین عنوانی مانع بھره مندی فرد دیگری از آن گردد. در نتیجه چنین مالکیتی که دیگران تنھا با توافق مالک روی آن زندگی می کنند عادلانه نیست. افرادی که صاحب زمین نیستند از نظر قانونی می توان آنھا را اخراج کرد… ھرگز نمی توانیم ادعا کنیم که عناوین و اسناد موجود در رابطه با چنین مالکیتی مطابق بر قانون می باشد. اگر ھنوز افرادی پیدا می شوند که ھنوز به چنین امری باور ندارند، کافی ست به تاریخ نگاھی بیاندازند. قراردادھای اصلی با شمشیر نوشته شده اند و نه با قلم. مراودات و مبادلات توسط مردان قانون انجام نشده بلکه چنین اموری به سربازان واگذار می شده است. ضربات وارد آمده حکم پولی را داشت که با آن می پرداختند، و برای امضای اسناد بجای مرکب از خون استفاده می کردند. آیا چنین عناوینی را می توان معتبر دانست؟ به ھیچ عنوان…ولی علی رغم تمام قرار دادھا و قوانین رایج، حقوق تمام بشریت روی تمام کرۀ ارض ھمیشه معتبر است. برای ما تشخیص چنین امری ممکن نیست که اصولا بر چه اساسی زمین به مالکیت خصوصی تبدیل شده است…موضوع مالکیت ارضی پیوسته بشکل روزمره توسط قوانین ما زیر علامت سؤال می رود. در اموری نظیر کانال کشی، راه آھن، جادۀ عوارضی، بدون ھیچ ملاحظه ای و با صراحت سلب مالکیت می کنیم و منتظر توافقنامه نمی شویم…تغییری که صورت می پذیرد، بسادگی تغییر در مالکیت است…به جای اینکه در تعلق افراد باشد، کشور به شرکت بزرگی تعلق می گیرد که جامعه می نامیم. بجای اینکه قطعات زمین را از مالک اجاره کند، با ملت قرارداد می بندد. و به جای اینکه اجاره بھاء را به مأمور حضرت ملوکانه بپردازد، آنرا به مأمور ملت و نمایندۀ آن می پردازد. مأمورین رسمی – عمومی – جایگزین مباشرین – خصوصی – خواھند شد…در آخرین تحلیل نتایج فراخواست ھای انحصاری زمین موجب گسترش اقتدارگرایی و استبداد مالکین زمین می گردد ».
بنابراین، از نقطه نظر اقتصاددانان سیاسی مدرن بریتانیا، مالکین ارضی انگلیسی غاصب نیستند، بلکه تنھا مدیران کشاورز و کارگران کشاورز ایرلندی ھستند که حق بھره برداری از زمینھای کشاورزی ایرلند را باید در اختیار داشته باشند. بر این اساس مجلۀ »تایمز« با فراخواست ھای مردم ایرلند مخالف بوده و در عین حال مستقیما علیه علوم بورژوازی انگلیس موضع می گیرد. 

توضیحات
١) Epiménide
بر اساس روایات یونانی، اپیمنید اھل کنوس پنجاه سال خوابیده بود. اپیمنید شاعر و جادوگر یونانی اھل کرت )کنوس در کرت ( بود که در قرن ھفتم پیش از میلاد می زیست و شخصیتی افسانه ای داشت. بیشتر داستان ھای اپیمنید توسط دیوژن جمع آوری و نوشته شده است. در روایت آمده است که او فرزند خانواده ای چوپان بود که در سایۀ قصر شاه مینوس بسر می بردند. روزی از روزھا او بدنبال گوسفندی که گم شده بود می گشت که غاری را کشف می کند. ولی وارد شدن به این غار ھمان و ۵٧سال خواب ھمان.در واقع این غار به خدایی اسرار آمیز تعلق داشت و در طول این خواب عمیق، خدای آن غار دانش طبیعت و انسان و قدرت ماورءالطبیعه به او اھداء می کند.
٢) David Ricardo
١٨ آوریل ١٧٧٢– ١١ سپتامبر١٨٣٢ اقتصاد دان انگلیسی قرن نوزدھم در کنار آدام اسمیت و توماس مالتوس یکی از پر نفوذ ترین اقتصاددانان مکتب کلاسیک می باشد.

٣) La rente foncière  عایدی ارضی
۴
) Libre-échange تجارت آزاد
۵) Whigs اجداد لیبرالھای امروزی
۶
) Conférence d’économie politique
٧) F.W.Newman : « Lectures on Plitical Economy », London 1851, pp.137,141.

٨) «Herbert Spencer. « Statique sociale

 

١٨
کارل مارکس
جنایات انگلیسی ھا در چین
نوشتۀ ٢٢مارس ١٩۵٧
نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ۴٩٨۴
١٠ آوریل ١٨۵٧

چند سال پیش از این وقتی اخبار دھشتناک اعمال شکنجه در ھند به اطلاع پارلمان رسید، سرجیمزھوگ (Sir James Hogg) یکی از رؤسای عالی مقام و محترم کمپانی ھند شرقی با صراحت کامل چنین خبرھایی را بی پایه و اساس خواند. با این وجود تحقیقات بعدی صحت روایات مزبور را تأیید کرد و حاکی از این امر بود که رؤسای کمپانی نیز بخوبی از آن آگاھی داشته اند، و سر جیمز عمدا تظاھر به بی اطلاعی کرده و در پی کتمان جنایاتی بوده است که بر دوش کمپانی سنگینی می کند. لرد پالمرستون، نخست وزیر فعلی انگلستان، کنت کلاراندن ( Clarendon ) وزیر امور خارجه نیز در موقعیت مساعدی به نظر نمی رسند. در آخرین ضیافتی که توسط شھردار لندن برگزار شده بود، لرد پارلمرستون برای توجیه شقاوت ھایی که علیه چینی ھا صورت گرفته اظھار داشت که :
     « …با این وجود، بر خلاف آنچه در این مورد گفته شده است، ما بر این عقیده ھستیم که اقدامات انجام گرفته ضروری و حیاتی بوده اند. ما آگاه بودیم که اتھام سنگینی روی کشور ما سنگینی می کند. ما آگاه بودیم که ھم وطنان ما در بخش دور افتاده ای از جھان مورد اھانت قرار گرفته بودند وعلیه آنھا خشونت ھایی صورت گرفته بود که نمی توانست بدون پاسخ بماند. (در اینجا حضار دست می زنند) ما آگاه بودیم که حقوق رسمی که طبق قرارداد برای کشور ما بازشناخته شده بود پایمال شده بود، عکس العمل آنھایی که مأموریتشان دفاع از منافع ما در این بخش از جھان است، در برابر چنین ناسزاگویی ھا و خشونت ھایی، کاملا قابل درک است. ما آگاه بودیم که اگر اقداماتی را که
ضروری و سزاوار می دانستیم انجام ندھیم، به اعتمادی که شھروندان کشورمان به ما داشته اند خیانت کرده ایم. ما انجام وظیفه کردیم (در اینجا دوباره حضار دست می زنند.)»
     با توجه به چنین توضیحی، به ھر اندازه ای که ملّت انگلستان و بقیۀ جھان بتوانند تحت تأثیر چنین اظھارات مطلوب و حقیقت نمایی قرار گیرند، صاحب مجلس خودش چندان به آن باور ندارد، و اگر باور داشته باشد در این صورت به انکار آگاھانه و به جنایات عمدی و غیر قابل توجیھشان خیانت خواھد کرد.نخستین گزارشاتی که از درگیری ھای چین بدست ما رسیده است، جار و جنجال ھایی نیز در روزنامه ھایی دولتی در انگلستان و بخشی از نشریات آمریکایی بپا داشته که انباشته است از اتھامات متعدد علیه چین _ اتھامات افترا آمیز دربارۀ زیرپا گذاشتن الزامات قرارداد، ناسزاگویی به ساحت بریتانیا، رفتارھای تحقیر آمیز علیه خارجیانی که در سرزمین آنھا بسر می برند و غیره. 
      با این وجود ھیچ یک از اتھامات بطور مشخص ارائۀ نشده، و ھیچ واقعه ای که بتواند چنین افشاگری ھایی را تأیید کند وجود ندارد، البته بجز مورد « لورشا آرو»(
١) که در آن وقایع دروغین و در زبان تصنعی پارلمانی به شکلی ارائۀ شده است که ھر کسی را که واقعا بخواھد بداند چه گذشته است گمراه خواھد کرد.
      لورشا آرو کشتی کوچکی ست که توسط چینی ھا ساخته شده، ولی انگلیسی ھا آنرا به خدمت گرفته بودند. و مجوز موقتی نیز برای عبور و مرور این کشتی با پرچم انگلیس صادر شده بود.پیش از آن که موضوع » فحاشی« مطرح گردد، موعد مجوز مزبور به پایان رسیده بود. این کشتی توسط قاچاقچیان نمک مورد استفاده قرار می گرفت و افرادی که در آن خدمت می کردند غالبا از بزھکاران و دزدان دریایی بودند. مقامات چینی از مدتھا پیش رد آنھا را جستجو می کردند و می خواستند آنھا را بازداشت کنند. در حالی که این کشتی در ساحل کانتون بدون پرچم لنگر انداخته بود، پلیس متوجه حضور آنھا شده و با موفقیت آنھا را دستگیر می کند. فرایند این حادثه کاملا مشابه با ھمانی ست که در بنادر ما روی می دھد، و پلیس به محض این که از مخفی گاه بزھکاران و دزدان دریایی در یکی 
از کشتی ھای کشور و یا بیگانه مطلع می شود، به دستگیری آنھا اقدام می کند. ولی از آنجایی که در این باز داشت ظاھرا امور ملکی زیر علامت سؤال رفته و پایمال شده بود، ناخدای کشتی به کنسول انگلیس مراجعه می کند. کنسول، مرد جوانی ست که اخیرا در این پست گماشته شده، و علاوه بر این اطلاعاتی که از او داریم، فردی ست با روحیۀ تند و تحریک آمیز. از روی عرشۀ کشتی بنام دفاع از مالکیت خصوصی، باب مذاکرات تھدید آمیزی را با پلیس می گشاید، در حالی که آنھا تنھا انجام وظیفه کرده بودند، و دعاوی او به ھیچ نتیجه ای نمی رسد. با عجله به کنسولگری باز می گردد، و نامه ای برای والی کل استان کوآنگ-تونگ (Kouang-toung) می نویسد و آمرانه خواھان معذرت خواھی می شود، و ھمزمان پیامی به سر جان بورینگ (Sir  John Bowring) و آدمیرال سیمور(
Seymour) به ھونگ-کونگ ارسال می کند و مدعی می شود که خود او و پرچم کشورش بشکل غیر قابل تحملی مورد اھانت قرار گرفته است، و مشخصا اظھار می دارد که آن روزی که مدتھا انتظارش را می کشیدیم برای نمایش قدرت علیه کانتون فرا رسیده است.
      والی یه (
Yeh) با احترام و در آرامش به توقعات متکبرانۀ کنسول عصبانی و جوان بریتانیایی پاسخ می گوید، و به شرح دلایل بازداشت پرداخته و بخاطر سوء تفاھمی که در این مورد پیش آمده است اظھار تأسف می کند، و قاطعانه اظھار می دارد که نیّت او به ھیچ وجه توھین به پرچم بریتانیا نبوده و افرادی را ھم که قانونا دستگیر کرده است، بخاطر وخامت اوضاع حاضر نیست آنھا را در بند نگھدارد. ولی چنین پاسخی به نظر آقای کنسول پارکس ( Parkes) قانع کننده نیست، و عذر خواھی باید به شکل رسمی انجام گیرد، و استرداد حقوق بریتانیا نیز باید تحت شرایط رسمی تحقق پذیرد، در غیر این صورت والی یه باید مسئولیت نتایج آنرا به عھده گیرد.
     سپس آدمیرال سیمور با ناوگان انگلیس از راه می رسد و مکاتبات دیگری آغاز می گردد، انعطاف ناپذیر و خشن، سرد و بی روح از جانب آدمیرال و احترام از جانب کارگزار چینی. آدمیرال در حصارھای کانتون در خواست دیدار شخصی می کند. والی یه در پاسخ می گوید که این درخواست خلاف تمام ملاقات ھای پیشین است و علاوه بر این سر ژرژ بنھام (
Sir George Bonham) پذیرفته است که چنین درخواستی نباید تحمیل گردد.
     ولی با کمال میل، در صورت لزوم حاضر است با او بیرون از حصارھای شھر ملاقات کند و یا در ھر مکان دیگری که آدمیرال مایل باشد شخصا حضور به ھم خواھد رساند، در صورتی که مباینتی با عرف و آداب سنتی چین نداشته باشد. ولی چنین پیشنھادی به نظر نمایندۀ پرخاشجوی قدرت بریتانیا در شرق خوشایند نیامد.
     بنا بر انگیزه ھایی که مختصرا شرح دادیم – و بر اساس گزارشات رسمی که به اطلاع ملت انگلیس رسیده و آنرا تأیید می کنند – جنگ ناعادلانه ای آغاز شد.
     و شھروندان بی آزار و بازرگانان صلح طلب شھر کانتون قتل عام شدند، خانه ھایشان زیر آتش توپخانه ویران گشت و حقوق بشر نیز پایمال گردید، و این ھمه تنھا به این بھانۀ پوشالی که مدعی بود « زندگی و اموال انگلیسی ھا در خطر اعمال خشونت آمیز چینی ھا قرار گرفته است» ! دولت بریتانیا و ملت بریتانیا – حداقل آنھایی که زحمت بررسی موضوع را به خود ھموار کرده اند، می دانند که این اتھامات تا چه اندازه بی پایه و اساس ھستند. سعی کردند توجھات را از موضوع اصلی منحرف سازند و به اذھان عمومی بقبولاند که موارد و شکایات متعددی پیش از حادثۀ لوراش آرو وجود داشته است و دلایل جنگ کاملا قابل توجیه است. ولی این استدلالات متحورانه بی پایه و اساس است. شکایات چینی ھا نود و نه درصد بیشتر از انگلیسی ھا ست.
      نشریات و جراید انگلستان روی نقض روزمره و آشکار قرار دادھا تو سط خارجیانی که در چین زندگی می کنند و تحت الحمایۀ بریتانیا ھستند، ھمواره سکوت اختیار می کنند! ما از معاملات غیر قانونی تریاک که به بھای جان انسان ھا و زیر پا گذاردن اخلاق تمام می شود و درآمدھای آن سرانجام در خزانۀ مالی بریتانیا انباشت می گردد، ھیچ اطلاعی نداریم. از بزھکاری ھای دائمی مأمورین پائین دست و به تاراج بردن درآمد قانونی دولت چین که از طریق حقوق گمرکات و ورود و خروج کالا بدست می آید ھیچ اطلاعی نداریم. ما از وضعیت مھاجرین و اجحافاتی که بر آنھا روا داشته می شود ھیچ اطلاعی نداریم که چگونه آنھا را به حد بردگی تنزل داده و در بنادر پرو و کوبا به
فروش می رسانند. ما از خشونت افسار گسیخته علیه چینی ھایی که طبیعتا صلح جو ھستند ھیچ اطلاعی نداریم که چگونه مصیبت و رذالت را از طریق خارجیان وارد بنادر گشوده بروی تجارت آنھا می کنند. ما از چنین واقعیاتی و بسیاری دیگر ھیچ اطلاعی نداریم، زیرا اکثر افردی که در چین زندگی نمی کنند به ندرت از شرایط اجتماعی و امور اخلاقی این کشور اظھار نگرانی می کنند، و در ثانی از 
نظر سیاسی صلاح نیست به موضوعاتی پرداخته شود که ھیچ منفعت مالی در آن وجود ندارد. اوضاع بگونه ای ست که انگلیسی ھا وقتی در کشور خودشان ھستند، فراتر از بقالی که چای مورد نیازشان را از آنجا خریداری می کنند، نمی توانند ببینند، و به این ترتیب حاضر ھستند تا ھر دروغی را که وزارتخانه ھا و نشریات بخورد مردم می دھند، ببلعند.
      در طول این مدت، آتش زیر خاکستر، و نفرتی که علیه انگلیسی ھا در طول جنگ تریاک افروخته شده بود، شعلۀ فروزندۀ سبعیتی را بر انگیخت که احتمالا ھیچ پیشنھاد صلح و دوستی نمی تواند آنرا خاموش سازد.


توضیحات   
١) :Lorcha Arrow نام یک کشتی کوچک چینی
 

١٩
کارل مارکس
منتخب از
»کامیابی انگلیس. اعتصابات. مسئلۀ ترک. ھند«
لندن، جمعه، ١٧ژوئن ١٨۵٣
نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ٣٨٠٩ اوّل ژوئیۀ ١٨۵٣


       روز ١٣ھمین ماه، لرد استانلی به اطلاع مجلس عوام رساند که در دومین قرائت قوانین مربوط به ھند (روز ٢٣آینده) راه حل زیر را ارائه خواھد داد : 
      «به نظر مجلس عوام اطلاعات بیشتری نیاز است تا به پارلمان اجازۀ دھد که با صراحت بیشتری قوانین مربوط به ایجاد دولت دائمی ھند را به تصویب رساند، ولی در این دوره پایانی اجلاس جایز به نظر نمی رسد اقداماتی صورت گیرد که نه تنھا به عنوان راحل نھایی نمی تواند مطرح باشد بلکه در عین حال موجب مختل ساختن وضعیت موجود می گردد».
       ولی، در آوریل ١٨۵۴قرارداد کمپانی ھند شرقی به پایان می رسد، و در نتیجه به نحوی از انحاء باید راه حلی پیدا کرد. دولت به قوانین دائمی تمایل دارد یعنی اینکه می خواھد تمدید قرارداد را برای بیست سال به تصویب رساند. ولی طرفداران مکتب منچستر می خواھند ھر گونه قانون گذاری را به تعویق بیاندازند و علاوه براین می خواھند که قرارداد حداکثر برای یک سال تمدید شود. دولت گفته است که مصلحت ھند قوانین دائمی را ضروری می سازد. طرفداران مکتب منچستر در جواب به فقدان اطلاعات اشاره کردند و چنین نظری را ناممکن دانستند. ولی مصلحت ھند و فقدان اطلاعات ھر دو بھانه ھای پوشالی ھستند. الیگارشی حاکم می خواست پیش از آن که مجلس منحل شود و گرد ھم آیی تشکیل دھد، به حساب ھند منافع خود را تا بیست سال دیگر تضمین کند.
      طرفداران منچستر اساسا خواھان قانونگذاری در وضعیت فعلی نیستند، به ویژه در پارلمانی که ھنوز اصلاحات شامل حال آن نشده و نقطه نظرھای آنھا نیز در آن ھیچ جایی نداشته است. بر این اساس، کابینۀ ائتلاف از طریق سر شارل وود، بر خلاف بیانیه ھای پیشین ولی در ھماھنگی با عادات ھمیشگی اش برای روشن ساختن مسائل، مطالبی را پیش کشید که به لایحه شباھت داشت. ولی از طرف دیگر بی آنکه جرعت حرف زدن دربارۀ تمدید قرار داد برای مدت مشخصی را داشته باشد، تنھا به این پیشنھاد بسنده کرد که پارلمان در صورتی که قاطعانه تصمیم بگیرد می تواند راه حل را به مذاکره بگذارد. اگر پیشنھادات دولتی به تصویب رسد، قرارداد کمپانی ھند شرقی تمدید نخواھد شد بلکه تنھا مھلت خواھد گرفت. در مجموع، طرح دولتی تنھا به تغییرات جزئی و ظاھری در ادارۀ ھند می انجامد، و تنھا تغییر واقعا جدی عبارت است از گماشتن چند والی جدید، اگر چه تجربیات دراز مدت نشان می دھد که مأمورین ساده خیلی مؤثر تر از والیان عالی مقام و مشاورین آنھا که مخارج سنگینی را نیز تحمیل می کنند، عمل کرده اند .(١) اختراع ویگس ھا (٢) در امر درمان کشورھای از پا افتاده این بود که مخارج تازۀ ایجاد تنبل خانۀ (٣) رسمی برای آریستوکراسی تھی دست را به آنھا تحمیل کنند، چنین راه حلی یادآور یکی از پیشنھادات دولت راسل است، یعنی زمانی که ویگس ھا متوجه فقر روحی ھندی ھا و مسلمانان شرق شدند، تصمیم گرفتند چند کشیش تازه نفس برایشان بفرستند. چنین راه حلی پذیرفته شد، سر جان ھوبھاوز (۴)، رئیس ویگس دفتر نظارت در این دوره بود، و به خاطر آورد که یکی از نزدیکانش به خوبی از عھدۀ ادارۀ امور کلیسایی بر می آید و فورا یکی از کرسی ھا ی جدید را به او اختصاص داد. در چنین اموری یکی از نویسندگان انگلیسی روایت جالبی دارد که می گوید » گاھی اوقات کفش به اندازه ای جفت پا می شود که به سختی بتوانیم بگوییم این کفش برای پا دوخته شده و یا پا برای کفش«. در مورد اختراع سر شارل وود به سختی بتوان گفت که آیا این والیان جدید برای مناطق ھند در نظر گرفته شده اند و یا مناطق ھند برای والیان جدید.

      در ھر صورت کابینۀ ائتلاف تصور می کرد که با واگذاری اختیارات به پارلمان برای ایجاد اصلاحات در لایحۀ پیشنھادی در ھر زمانی که اراده کند، به ھمھمه ھا پایان خواھد بخشید. متأسفانه لرد استانلی، نمایندۀ محافظه کار، راه حلش را خیلی زود قرائت کرد و با سر و صدای زیادی نیز مورد حمایت اپوزیسیون افراط گرا واقع شد. با این وجود راه حل پیشنھادی لرد استانلی واجد تناقضاتی ست. از یک طرف، او پیشنھاد دولتی را رد می کند، به این علت که مجلس برای قانونگذاری دائمی به اطلاعات بیشتری نیازمند است. از طرف دیگر، آن را رد می کند به این علت که شامل قوانین دائمی نیست، و در عین حال وضعیت موجود را متزلزل می سازد بی آنکه مسائل را بطور مشخص حل کرده باشد. عقیدۀ محافظه کاران طبیعتا لایحه را معتبر نمی داند، زیرا در ھر صورت موجب تغییراتی خواھد شد. رادیکال ھا با آن مخالف ھستند زیرا ھیچ تغییر عینی به وجود نمی آورد. لرد استانلی در این دوران ائتلاف نقطه نظر خاصی را پیدا کرده است که تمایلات مخالف را علیه پیشنھادات دولت متحد سازد. ھیئت رسمی جبھۀ ائتلاف علیه چنین تاکتیکی خشمگین بنظر رسیده و در نشریۀ «دی کرونیکال» (۵) ارگان حزبیشان می نویسد :
     « از نقطه نظر حزب، پیشنھادی که بر اساس به تعویق انداختن لایحه است نه تنھا اختلال تولید می کند بلکه به شکل بارزی شرم آور بنظر می رسد…این لایحه تنھا به این علت مطرح شده است که برخی از حامیان دولت می خواھند به بھانۀ این موضوع مشخص انشعاب کنند ». 
     نگرانی وزرا حقیقتا جدی به نظر می رسد. »دی کرو نیکال« امروز دوباره این موضوع را مطرح کرده است و می گوید :
     « رأی در مورد طرح پیشنھادی لرد استانلی احتمالا سرنوشت قوانین ھند را تعیین خواھد کرد. بنابراین آنھایی که به اھمیت قانونگذاری آگاھی دارند باید قویا برای تقویت دولت اقدام کنند ».
     از طرف دیگر در روزنامۀ »تایمز« ( )۶امروز می خوانیم که :
    « سر نوشت لایحۀ دولت برای ھند بطور مشخص تری ترسیم می شود…خطری که دولت را تھدید می کند در انطباق کامل با مخالفت ھای لرد استانلی و افکار عمومی ست. ھر سخنی از این اصلاحات برای دولت حکم مرگ را خواھد داشت ».

توضیحات
 ١) تا سال ١٧٧٣کمپانی ھند شرقی دارای سه والی (حاکم شھر) بود که در کلکته  (بنگال)، مادراس و بمبئی مستقر بودند و ھر کدام یک دفتر مشاورتی داشتند که اعضای آن از کارگزاران عالی کمپانی تشکیل می شد. در سال ١٧٧٣«طبق مصوبه ای دربارۀ اصول مؤثرترین مدیریت کمپانی ھند شرقی» برای والی کلکته یک دفتر مشاورتی با چھار عضو در نظر گرفته می شود و مقام والی نیز به والی کل بنگال ارتقاء می یابد. والی کل و مشاورین او را دولت برای پنج سال انتخاب می کرد و تنھا شخص پادشاه بود که با نظرخواھی از شورای مدیران می توانست آنھا را پیش از موعد عزل کند. تصمیمات شورای مشاورت بر اساس رأی اکثریت به اجرا گذاشته می شد و در صورت رأی برابر مداخلۀ والی کلی اولویت پیدا می کرد. والی کل ادارۀ امور مدنی و نظامی را در بنگال، بھار و اوریسا به عھده داشت. در امور جنگ و صلح رؤسای مادراس و بمبئی گوش به فرمان او بودند و تنھا در امور خاصی می توانستند مستقلا عمل کنند. مصوبۀ ١٧٨۴تعداد مشاورین را به سه عضو تقلیل داده بود که شامل پست فرمانده کل می شد. در سال ١٧٨۴تبصره ای به این قانون اضافه شد که بر اساس آن والی کل می توانست تحت شرایط خاصی بدون مراجعه به شورای مشاورین و به عنوان فرمانده کل عمل نماید. پس از مصوبۀ سال ١٨٣٣والی کل بنگال به والی کل ھند ارتقاء پیدا کرد. و دوباره تعداد مشاورین به چھار نفر رسید و علاوه بر این پست فرماندۀ کل باز سازی شد. والی کل و دفتر مشاورتی او قوانین تمام ھند را تعیین می کردند، و حق قانون گذاری از والیان بمبئی و مادراس که ھر یک دو مشاور داشتند سلب گردید. مصوبۀ سال ١٨۵٣علاوه بر این یک شورای کوچک مشاورتی با چھار عضو، ارگان اجرایی، و مشاورت حقوقی متشکل از والی کل، فرماندۀ کل، دادستانی کل بنگال و یک عضو دیوان عالی. این بود وضعیت شورای مشاورت تا سال .١٨۵٨
٢) Whigs اجداد لیبرال ھای امروزی
٣) Sinécure به معنای حرفه ھای کم زحمت است. در اینجا به شکل تنبل خانۀ رسمی ترجمه شده است.
۴) Sir John Hobhouse

The Chronicle » ( « The Morning Chronicle » (۵»
روزنامۀ بورژوایی انگلیس. به تاریخ ١٧٧٠تا ١٨۶٢در لندن منتشر می شد. در آغاز سخن گوی ویگس ھا ) اجداد لیبرال ھای امروزی) بود در اطراف سال ١٨۵٠ بدست محافظه کاران افتاد.

 The Times » (۶»
ھفته نامۀ انگلیسی با تمایلات محافظه کارانه که بسال ١٧٨۵بنیانگذاری شد.

٢٠
فردریش انگلس
لشکرکشی جدید انگلیس به چین
اوایل آوریل ١٨۵٧
نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ۴٩٩٠
١٧ آوریل ١٨۵٧

     اگر منازعه ای که انگلیسی ھا در چین بر پا کرده اند، به منتھی درجه برسد، می توانیم منتظرلشکر کشی نیروی دریایی مشابه به سالھای ١٨۴١تا ١٨۴٢باشیم که در پی اختلافات مربوط به تجارت تریاک صورت پذیرفت .(١)
     موفقیتی که انگلیسی ھا در اعمال زور برای ستادن پول بسیار زیادی از چینی ھا نسیبشان شد، به شکلی بود که تکرار چنین تجربه ای بی گمان نفرت مردم را علیه تمایلات ما برای جیب بری افزایش خواھد داد، و ھمانطور که ما می توانیم به یاد بیاوریم، در خاطراتشان روحیۀ دیر پای دزد دریایی را تداعی خواھند کرد که وجه مشخصۀ اجداد مشترک ما در قرون شانزدھم و ھفدھم می باشد. با این وجود، پس از آخرین مداخلۀ چپاول گرانۀ بریتانیا در رابطه با تجارت تریاک، تحولات چشم گیری در چین به وقوع پیوست ، بطوری که برای لشکر کشی مشابه با آنچه در گذشته صورت گرفته جای تردید بسیار باقی خواھد گذاشت و نباید انتظار داشته باشیم که به نتایج مشابھی بیانجامد. لشکر کشی جدید بدون شک مثل سال ١٨۴١ -١٨۴٢از جزیرۀ ھنگ کنگ شروع خواھد شد. لشکر کشی پیشین ترکیبی بود از ناوگانی با دو ناوشکن که ھریک به ٧۴ توپ مسلح بودند، ھشت ناوچه و تعداد زیادی «سلوپ» (٢) و «بریک» ھای جنگی (٣) و دوازده کشتی بخار و چھل کشتی حمل و نقل که پانزده ھزار نفر را روی خود حمل می کردند که سربازان نیروی دریایی را نیز شامل می شد. لشکر کشی جدید نیز نمی تواند کمتر از این باشد. در واقع برخی از شواھدی که به بررسی آنھا خواھیم پرداخت، حاکی از این امر است که لشکر کشی جدید باید گسترده تر از گذشته باشد. لشکر کشی سال ھای١٨۴١-١٨۴٢، روز٢١ اوت ١٨۴١ کشتی ھا از ھنگ-کنگ بادبان گشودند، پیش از ھمه آموی (
Amoy) را به تصرف درآوردند، سپس روز اوّل اکتبر جزیرۀ تسو-شان (  Tchsou-chan) را اشغال کردند که به عنوان پایگاه برای عملیات بعدی مورد استفاده قرار گرفت.
      ھدف آنھا نفوذ در آبھای رودخانۀ بزرگ مرکزی یانگ-تسه-کیانگ (
 Yang-tsé-Kiang) بود، و قصد داشتند تا شھرناکین (Nankin) در فاصلۀ دویست مایلی از دھانۀ آن را بپیمایند. یانگ-تسه-کیانگ چین را به دو بخش کاملا مشخص شمال و جنوب تقسیم می کند. در فاصلۀ چھل مایلی از پائین نانکین، کانال سلطنتی به روی رودخانۀ باز می شود که در واقع راه بازرگانی بین مناطق جنوبی و شمالی را تشکیل می دھد. طرح حمله عبارت بود از تصرف این راه ارتباطاتی برای وارد آوردن ضربه ای مھلک به پکن و مجبور ساختن امپراتور به قبول ضرب الاجل صلح. روز١٣ ژوئن ١٨۴٢نیروھای انگلیسی تحت فرماندھی سرھانری پتینجر ( Sir Henry Pottinger ) به ساحل وسونگ (  Wousoung) رسید در منطقۀ ورودی رودخانه کوچکی به ھمین نام. این رودخانه بطرف جنوب جریان دارد و به مصب یانگ-تسه-کیانگ می ریزد، دریای زرد در نزدیکی دھانۀ آن واقع شده است. دھانۀ رودخانه وسونگ خلیج شانگای را تشکیل می دھد که در فاصلۀ کمی در بخش بالایی واقع شده است. سواحل وسونگ انباشته از توپ بود که بدون ھیچ مشکلی با حمله به آنھا کاملا برچیده شد. یک ستون از نیروھای اشغالگر به طرف شانگای حرکت کردند و بدون ھیچ تلفاتی به مقصد رسیدند. ولی علی رغم مقاومت ناچیز اھالی صلح جو و کم شھامت سواحل یانگ-تسه، که پس از گذشت تقریبا دویست سال زندگی در صلح دائمی، نخستین جنگ خود را تجربه می کردند. دھانۀ رودخانه و ناحیه ای که به دریا گشوده می شد، مانع بزرگی بود. دھانۀ یانگ-تسه خیلی پھن است و نیمی از سواحل آن نیز پوشیده از گل و لای بوده و قابل تشخیص نیست، زیرا دریا در بسیاری از نقاط گل آلود است، به ھمین علت نیز آن را دریای زرد نامیده اند. برای ورود به یانگ-تسه کشتی ھا ناچار ھستند که با احتیاط از حاشیۀ شمالی عبور کنند و بخاطر اجتناب از شنھای روان باید دائما عمق آب را اندازه بگیرند. این نوارھای شن روان در بخش شمالی دھانه تا منتھی الیه جزیزۀ بزرگ تسونگمین ( Tsongmin) که در میانه واقع شده است ادامه داشته، و دھانه را به دو گذرگاه آب تقسیم می کند. در بخش بالایی جزیره که تقریبا سی مایل طول دارد، سواحل دیده می شود، ولی مسیر مجرای آب خیلی مارپیچی ست. مدّ آب تا چن-کیانگ ( Tchen-Kiang) بالا می آید، تا اواسط راه نانکین یعنی در واقع تا نقطه ای که ھنوز به دھانه مربوط می شود، و از اینجا مسیر دریایی آغاز می گردد که برای کشتی ھایی که از آنجا عبور می کنن به مسابه رودخانه است. ناوگان انگلیس پیش از آن که به این نقطه برسد، با مشکلات جدی روبرو می شود. پیمودن فاصلۀ ھشتاد مایل از تسونگ-شان پانزده روز طول کشید. در نزدیکی ھای تسونگمین چندین کشتی بزرگ به گل نشست ولی به یاری مد آب موفق شدند خودشان را آزاد کنند. پس از چیرگی بر چنین مشکلاتی، انگلیسی ھا در نزدیکی ھای شھر چن-کیانگ با مشکلات متعددی مواجه شدند، و اگر چه سربازان تاتار چینی از ھنر جنگ چندان بھره ای نداشتند ولی از شجاعت و بی باکی کم نمی آوردند. تعداد سربازان چینی ھزار و پانصد نفر بود که نا امیدانه جنگیدند و تا آخرین نفر کشته شدند. چینی ھا پیش از آغاز جنگ به نتیجۀ آن آگاه بودند، و به ھمین علت زنان و کودکانشان را یا در آب غرق کرده و یا با دست خودشان خفه
کرده بودند، بعدا تعدادی از اجساد را از قعر چاه بیرون کشیدند. فرماندۀ چینی ھا که از شکست اطمینان حاصل کرده بود، خانۀ خودش را به آتش کشید و در شعله ھای آن جان باخت. انگلیسی ھا ١٨۵کشته دادند، و بخاطر چنین تلفاتی انتقام دھشتناکی را تحمیل کردند و تمام شھر را به توبره کشیدند . این جنگ از آغاز تا پایان با خشونت و سبعیتی انجام گرفت و کاملا با روحیۀ دزدان دریایی مطابقت داشت که در واقع سر منشأ آن بود. اگر مھاجمین در تمام موارد با چنین مقاومتی روبرو می شدند ھرگز به نانکین نمی رسیدند. ولی چنین اتفاقی روی نداد. شھر کوئه-چه او (
Kouéi-tchéou) که در ساحل آن سوی رودخانه واقع شده بود، تسلیم شد و سه میلیون دلار باج پرداخت که دزدان دریایی بریتانیایی به جیب زدند و البته با رضایت کامل.
      مسیر رودخانه در جھت بالاتر عمقی معادل ١٨٠پا دارد و به ھمین علت برای کشتی رانی مناسب است ولی در برخی مناطق سرعت جریان آب کمتر از شش تا ھفت مایل در ساعت نیست. با این وجود ھیچ مانعی برای پیشروی ناوگان وجود نداشت. روز٩ اوت انگلیسی ھا پای حصارھای نانکین لنگر انداختند. تأثیر چنین واقعه ای ھمانی بود که انتظارش را داشتند. امپراتور به وحشت افتاده بود و قرارداد ٢٩اوت (۴) را امضاء کرد، ادعای نقض قرارداد بھانه ای شد برای فراخواست ھای تازه و تھدیدات تازه و جنگ تازه.
     اگر جنگ تازه ای آغاز شود، احتمالا بر اساس نمونۀ پیشین خواھد بود. با این وجود به دلایلی چند این بار انگلیسی ھا با موانعی روبرو خواھند شد که پیروزی سھل الوصول آنھا را در جنگ گذشته به تعویق خواھد انداخت.
     تجربۀ جنگ پیشین از حافظۀ چینی ھا زدوده نشده است. در عملیات ھای نظامی اخیر روی رودخانۀ کانتون، چینی ھا آنچنان مھارتی در بکار بردن توپخانه از خود نشان دادند که گمان بردند که احتمالا اروپاییھا بین آنھا حضور دارند. در تمام امور عملی و خصوصا امور نظامی، چینی ھا از تمام شرقی ھای دیگر جلوتر ھستند، و تردیدی وجود ندارد که انگلیسی ھا شاگردان با استعدادی در بین آنھا خواھند یافت. و علاوه بر این احتمالا اگر انگلیسی ھا برای دومین بار بخواھند در یانگ-تسه شناور شوند، ممکن است که با موانع مھیا شده ای مواجه شوند که در نخستین بار با آنھا روبرو نبوده اند. ولی مھم ترین نکته این است که تصرف مجدد نانکین، نمی تواند ھمان تأثیر وحشتی را در 
دربار سلطنتی پکن ایجاد کند که در نخستین لشکر کشی به وقوع پیوست. نانکین، و به ھمین ترتیب شماری از مناطق ھمسایه تحت اختیار شورشیان است و رؤسای آنھا شھر را به مرکز فرماندھی عملیاتشان تبدیل کرده اند(
۵) .تحت چنین شرایطی اشغال نانکین موجب خوشحالی امپراتور خواھد شد، و خدمتی ست در حق او برای راندن شورشیان از این شھر. علاوه بر این تصرف نانکین و حفظ آن ممکن است مخاطراتی در بر داشته باشد، و حضور نیروی بیگانه در این شھر ھیچ نگرانی فوری برای پکن و حاکمیت امپراتوری بوجود نمی آورد.
توضیحات   

١) اشاره به نخستین جنگ تریاک بین سالھای ١٨٣٩و ١٨۴٢است ( به زیرنویس شمارۀ ٣  در مقالۀ« انقلاب در چین و در اروپا» مراجعه شود.
٢) Sloop سلوپ یا شلوپ: ناوچه بسیار کوچک انگلیسی با ده الی ھجده توپ و یک دکل عمودی

 

 

٣)  Brick بریک. کشتی دو دکله با بادبانھای چھار گوش

(۴) قرارداد نانکین به سال ١٨۴٢
(۵) نویسنده به شورش تایپینگ ھا اشاره دارد که رھبر آنھا ھونگ سیو-تسوان خود را امپراتور تایپینگ- وانگ ( پادشاه صلح جھانی) فرمانروای سرزمین آسمانی صلح بزرگ می نامد که در سال ١٨۵١بنیانگذاری شد. در مارس ١٨۵٣نانکین را اشغال کرده و انرا به پایتخت خود مبدل ساختند.

 

٢١

کارل مارکس
منتخب از مقالۀ
«شورش در ارتش ھند»
٣٠ ژوئن ١٨۵٧
نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ۵٠۶۵
١۵ ژوئیه ١٨۵٧

نفاق بیانداز و حکومت کن (١) میراث امپراتوری رم مھم ترین اصل و قاعده ای بود که به بریتانیای کبیر اجازه داد تا صد و پنجاه سال امپراتوری خود را در ھند حفظ و حراست کند. اختلافات متنوع نژادی، قومی، کاستی، اعتقادی و حاکمیت که مجموعا در منطقۀ جغرافیایی ھند قابل مشاھده است، به اصل حیاتی سیطرۀ بریتانیا تبدیل شد. با این وجود در این اواخر اقتدار بریتانیا تحولاتی را به خود دید. با فتح سند و پنجاب امپراتوری انگلیس _و_ ھند نه تنھا به آخرین سر حدات طبیعی خود دست یافت بلکه آخرین بازمانده ھای دولت ھای مستقل ھندی را نیز لگد کوب کرد. تمام قبایل بومی که در حال شورش به سر می بردند، سرکوب شدند، تمام منازعات پر اھمیت داخلی خاتمه یافت، و ضمیمه ساختن آاوده [َAoudh](٢) به اندازۀ کافی نشان داد که از این پس مناطق مستقل شاھزاده نشین بدون توافق کمپانی وجود خارجی ندارد. بر این اساس تحول عظیمی در وضعیت کمپانی ھند شرقی بوجود آمده بود، زیرا از این پس مثل گذشته به یاری بخشی از ھند به بخش دیگری حمله نمی کرد، بلکه به مقام یگانه فرمانروای ھندوستان تبدیل شده و تمام کشور را تحت اختیار داشت. علاوه بر این و از این پس فاتحی در بین فاتحین ھند بشمار نمی آمد، بلکه به یگانه فاتح ھند تبدیل شده بود. ارتشی که در خدمت داشت از این پس نه برای گسترش سلطۀ کمپانی که برای حفظ موقعیت آن به کار برده می شد. سربازان به پلیس تبدیل شده بودند : ٢٠٠٠٠٠٠٠٠ اھالی ھند توسط ٢٠٠٠٠٠ سرباز ھندی به فرماندھی انگلیسی ھا به اطاعت واداشته شده بودند، و این ارتش بومی نیز تحت فرماندھی ارتش انگلیسی می باشد که تنھا از ۴٠٠٠٠ نفر تشکیل شده است. روشن است که در نگاه اوّل فرمانبرداری اھالی ھند به وفاداری ارتش بومی بستگی دارد. با این وجود باید دانست که حکومت بریتانیا با ایجاد چنین ارتشی در عین حال نخستین مرکز مقاومتی را برای مردم ھند به وجود آورد که ھرگز در اختیار نداشتند. در چه صورتی می توان روی ارتش بومی حساب کرد، این آن چیزی ست که شورش ھای اخیر نشان می دھد که ھم زمان با آغاز جنگ علیه ایران، بنگال از مدیریت آن و سربازھای اروپایی تقریبا تخلیه شده بود. پیش از این نیز شورش ھایی در ارتش ھند به وقوع پیوسته بود، ولی شورش فعلی ویژگی ھای خاصی دارد که از آنھا قابل تفکیک می باشد. زیرا برای نخستین بار است که واحدھای ارتش بومی افسران انگلیسی شان را به قتل می رسانند، و مسلمانان و ھندو ھا با فراموش کردن اختلافات مذھبیشان در کنار یک دیگر علیه صاحبان مشترک خود می جنگند، و اگر چه « شورش توسط ھندیان آغاز شده ولی در دھلی به جلوس یک مسلمان بر تخت امپراتوری انجامیده است» ، ودیگر اینکه شورش تنھا به چند مورد محدود نمی شد، و سرانجام شورش ارتش ھند مصادف بود با بی مھری عمومی علیه حاکمیت بریتانیا در سرتاسر آسیا. شورش ارتش بنگال بدون شک در پیوند تنگاتنگ با جنگ علیه ایران و چین است.
     علت نارضایتی که چھار ماه پیش در ارتش بنگال شروع شد به این علت بود که بومیان پی برده بودند که دولت فشنگھا را در کاغذھای آغشته به روغنی بسته بندی می کند که مخلوطی ست از چربی گاو و خوک، در حالی که سربازھا مجبور بودند آنھا را با دندان باز کنند و این بر خلاف قوانین مذھبی آنھا بود و ھمین امر به نقطۀ آغاز اغتشاشات تبدیل شد…
     در تمام مناطق شورش زده حکومت نظامی اعلام شد، نیروھای متشکل بومی از شمال، ازشرق و از جنوب روی دھلی متمرکز شدند. گفته می شود که شاھزاده ھای مناطق ھمسایه با انگلیسی ھا ھمکاری می کنند. پیامھایی از سیلان برای متوقف ساختن نیروھای لرد الجین (
Lord Elgin) و ژنرال اشبرنھام که بطرف چین حرکت کرده بودند، ارسال گردید. و سرانجام ١۴٠٠٠ نفر از واحدھای بریتانیایی در پانزده روز آینده از انگلستان به ھند گسیل خواھند شد. 
     علی رغم ھر مانعی نظیر آب و ھوای ھند در این فصل، و کمبود اساسی در امکانات حمل و نقل که بتواند مانع جابجایی ھای نیروھای بریتانیایی شود، احتمال بسیار زیادی وجود دارد که شورشیان دھلی بدون مقاومت دراز مدت از پا بیافتند. در این صورت پیش درآمد تراژدی ای خواھد بود که از این پس باید روی صحنه به اجرا در بیاید.

توضیحات 

١) Divide et impera  اختلاف بیانداز و حکومت کن. این اصطلاح ھنوز نیز رایج است و در زبان فنی استراتژیستھا آن را « بازی بزرگ » نیز می نامند.
٢) Aoudh در سال ١٨۵۶با زیر پا گداشتن توافقات، مقامات انگلیسی نایب السلطنۀ آلوده (شاھزاده نشین مناطق شمالی ھند) را عزل کردند و این منطقه را به سرحدات کمپانی ھند شرقی ضمیمه کردند.
٣) منظور انقلاب سالھای ١٨۵۶تا ١٨۵٩است، که مھم ترین بلوای اھالی ھندوستان علیه سلطۀ انگلیس برای استقلال ملی شان می باشد. پیش از این چندین شورش دیگر بوقوع پیوسته بود و علت اصلی آنھا نیز روش ھای وحشیانۀ استثمار استعماری تمام اقشار جامعۀ ھندی بود. مالیات ھای سنگینی که دھقانان را به ورشکستگی می کشاند و برخی از فئودال ھا را نیز تھی دست می ساخت، تلاش ھای استعمارگران برای تحت فرمان درآوردن مناطقی که ھنوز استقلال خود را حفظ کرده بودند، اعمال شکنجه ھنگام دریافت مالیات ھا و برقرار ساختن رژیم وحشت توسط مقامات، و بی حرمتی کردن به سنت ھا و آداب و رسوم دیرینۀ مردم. شورشی که از اواسط سال ١٨۵۶آغاز شده بود در بھار سال در واحدھای نظامی ھندی در ارتش بنگال که در شمال ھند مستقر بودند بسال ١٨۵٧به نقطۀ اوج خود رسید. واحدھای نظامی ھند مھم ترین نقاط استراتژیک منطقه را به اشغال خود درآوردند، در حالی که بخش اصلی پارک توپخانه را تحت اختیار گرفته بودند. ارتش بومی ھند در میان کاست ھای عالی رتبه ( برھمایی، راجپوت) و مسلمانان سربازگیری می کردند. ارتش بومی ھند بازتاب نارضایتی عمومی دھقانانی بود که نفرات را تأمین می کردند و به ھمین گونه برخی فئودال ھای مناطق شمالی (و بطور مشخص آلووده ) از طریق افسران بومی به این ارتش می پیوستند. قیامی که ھدفش برکندن بساط استعمار بیگانگان بود بزودی مناطق وسیع شمالی را تحت پوشش خود گرفت و به سوی مناطق مرکزی حرکت کرد( دھلی، لوکنو، کاونپور، روھیلکند، ھند مرکزی، بوندلکند). با این وجود اگر چه نیروی پویا و مبارزین اصلی را دھقانان و کارگران تھی دست مناطق شھری تشکیل می دادند، ولی سر نخ دست فئودال ھا بود که تمامشان پس از سال ١٨۵٨ یعنی زمانی که استعمارگران به آنھا قول دادند زمین ھایشان را به خود آنھا واگذار کنند، به خیزش انقلابی خلق ھند خیانت کردند. شورشیان ھدف واحد و طرح مشخصی نداشتند. علت چنین شکستی در پراکندگی فئودال ھا و تنوع قومی کشور و کاست ھا و مذاھب مختلف بود. انگلیسی ھا با مھارت خاصی سیاست تفرقه بیانداز و حکومت کن را بکار برده و به یاری فئودال ھا جنبش را سرکوب کردند. البته برتری انگلیسی ھا را در زمینۀ امکانات فراموش نکنیم. شورش چند منطقه را در امان گذاشته بود، انگلیسی ھا در پنجاب، بنگال و مناطق جنوبی نظم و آرامش را حفظ کرده بودند. با این وجود چنین واقعه ای تمام ھند را تحت تأثیر قرار داده بود و به ھمین علت بریتانیایی ھا در ادارۀ امور مجبور بودند به اصلاحاتی چند بپردازند. شورش مردم ھند در پیوند با شورش ملت ھای دیگر آسیایی بود و به ھمین نسبت نیز اقتدار انگلیس دچار ضعف شده بود. به اجرا گذاشتن طرح ھای تھاجمی و اعمال خشونت بریتانیای کبیر علیه افغانستان، ایران و دیگر دولت ھای آسیایی می بایستی چند دھه به تأخیر بیافتد.

۴) Ashburnham


٢٢
کارل مارکس
منتخب از مقالۀ :
«شورش ھند»
لندن، ١۴اوت ١٨۵٧
نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ۵١٠۴
٢٩ اوت ١٨۵٧

…روشن است که بخاطر ضعف و تزلزل و بخاطر اشتباھات ژنرال ھای بریتانیایی، دھلی به مرکزامور سیاسی و نظامی شورش ھند ارتقاء یافت. عقب نشینی ارتش بریتانیایی، پس از محاصرۀ طویل المدت و یا باقی ماندن در موقعیت دفاعی که به عنوان شکست تلقی می شد، نقطۀ آغازی بود برای انفجار عمومی. علاوه بر این چنین موقعیتی، تلفات سنگینی به واحدھای بریتانیایی تحمیل می کرد که تا کنون از آن به علت تحرکی که در محاصره داشتند و خروج ھایی که انجام می دادند و امیدی که در بخون کشیدن دشمن داشتند، در امان مانده بودند. ولی آنچه در مورد کاھلی ھندی ھا می گویند و یا دلبستگی آنان به سلطۀ بریتانیا روایت می کنند، حرف پوچی بیش نیست. یک شاھزادگان واقعی آسیایی می داند که باید منتظر موقعیت مناسب باقی بماند. مردم در تمام بنگال، جایی که دیگر مجبور به اطاعت از یک مشت اروپایی نیستند، از ھرج و مرج پر سعادتی بھره مندند، ولی ھیچکس نیست که علیه او شورش کنند. انتظار غریبی ست که بخواھیم شاھد شورشی نظیر انقلاب ھای اروپایی در ھند باشیم. در مراکز مادراس و بمبئی ارتش در سکوت به سر می برد و مردم نیز طبیعتا حرکتی نمی کنند. پنجاب که برای نیروھای اروپایی موقعیت مرکزی را تشکیل می دھد، ارتش بومی خلع سلاح شده است. برای شوراندن آنھا شاھزاده ھای ھمسایه که نیمه مستقل می باشند باید تمام وزن خود را در ترازو بگذارند. ولی جنبشی که در ارتش بنگال به وقوع پیوست، با تمام انشعبات و شاخ و برگ ھایش در سطح بسیار گسترده، بدون تبانی اھالی ھند قابل تصور نیست، به ھمان گونه که مشکلاتی که انگلیسی ھا برای مایحتاج و حمل و نقل دارند – یعنی عوامل اصلی که کندی تمرکز قوایشان را توضیح می دھد – حاکی از فقدان امکانات دھقانان است.

٢٣
کارل مارکس
تجارت تریاک
٣١ اوت  ١٨۵٨
نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ۵۴٣٣
٢٠سپتامبر ١٨۵٨

     جنجال پیرامون عھد نامۀ تازه ای که توسط متفقین تام الاختیار به چین تحمیل شد، ظاھرا امیدھایی را در چشم انداز گسترش بازرگانی بوجود آورده است، امیدھایی که به ھمان اندازه شگرف و افسانه ای بنظر می رسد که سال ١٨۴٨پس از نخستین جنگ علیه چین بازرگانان را مات و مبھوت ساخته بود. حتی اگر بپذیریم که تلگرامی که از پترزبورگ ارسال شده با واقعیت تطبیق می کند، آیا افزایش شھرھای آزاد شده برای بازرگانی حتما به مفھوم گسترش مبادلات با چین است؟ آیا الزاما جنگ ١٨۵٧- ١٨۵٨به ھمان نتایج درخشان ١٨۴١-١٨۴٢خواھد انجامید؟ تنھا نکتۀ روشنی که وجود دارد، این است که معاھدۀ ١٨۴٣بجای گسترش صادرات آمریکا و انگلیس به سوی چین، تنھا به
بحران بازرگانی ١٨۴٧منتھی شد.
     به ھمین ترتیب، معاھدۀ کنونی با دامن زدن به رؤیای بازاری بی انتھا و نظریه پردازی ھای متنوع، می تواند مقدمه ای باشد برای بحرانی تازه، در زمانی که بازار جھانی به کندی درحال خروج از بحران اخیر است. خارج از این نتیجۀ منفی، نخستین جنگ تریاک موجب افزایش تجارت این مادۀ مخدر گردید ولی به ضرر بازرگانی مشروع تمام شد، و دومین جنگ نیز ھمین نتایج را ببار خواھد آورد، مگر اینکه الزاما انگلستان تحت فشارھای عمومی جھان تمدن از تحمیل کشت خشاش به ھندیان صرفنظر
کرده و به ھمین گونه از تبلیغ آن در چین به شکل مسلحانه دست بردارد. از بررسی اخلاقی این نوع تجارت خود داری می کنیم، این مونتگمری مارتین که خودش یک انگلیسی ست در این مورد می گوید:
     « داد و ستد برده در مقایسه با تجارت تریاک کار خیرخواھانه ای بنظر می رسد، زیرا ما ساخت و ساز جسمی آفریقایی ھا را از بین نمی بردیم، و منافع ما در حفظ جان آنھا بود، طبیعت انسانی آنھا را تحقیر نمی کردیم، روحشان را منحرف نساخته و نابود نمی کردیم. ولی فروشندۀ تریاک پس از منحرف ساختن روح گناھکاران جسم آنھا را نابود می کند. در ھر ساعت قربانیان تازه ای به دیو سیری ناپذیر کنعان (٢) ھدیه می کنند، و آدم کشان انگلیسی و چینی ھایی که دست بخود کشی می زنند، برای عرضۀ قربانیان بیشتر در محراب چنین دیوی در رقابت با یکدیگرند (٣)». 
     چینی ھا نمی توانند افیون و محصولات دیگر را ھم زمان با ھم خریداری کنند. گسترش بازرگانی با چین در وضعیت فعلی به گشایش ھر چه بیشتر تجارت تریاک می انجامد. در نتیجه رشد بازرگانی در چین با گسترش بازرگانی مشروع ناسازگار است. دو سال پیش اعتبار چنین نظریاتی کمابیش بر ھمگان آشکار شد. به سال ١٨۴٧ھیئتی از مجلس عوام مأمور بررسی مبادلات بازرگانی بین انگلیس و چین شد و در بیانیه خود اظھار داشتند که : 
     «با کمال تأسف مشاھده می کنیم که امور بازرگانی با این کشور از مدتی پیش در وضعیت بدی به سر می برد، و آن انتظارات مشروعی که طبیعتا از گشایش بازار وسیع چین در مبادلات بازرگانی داشتیم به ھیچ عنوان تحقق نیافته است. به اعتقاد ما مشکلات بازرگانی فعلی به علت فقدان تقاضا و یا رقابت کشورھای دیگر برای محصولات صنعتی بریتانیا در چین نیست. واقعیت این است که تمام پول چینی ھا به خرید تریاک اختصاص پیدا می کند، و چنین روندی به زیان مراودات عمومی تمام می شود، و با چای و ابریشم باید بقیۀ اجناس را بپردازند». 
(۴) ٢٨ ژوئیه ١٨۴٩این مسائل را عمومیت بخشیده و صراحتا می گوید :Friend of China «تجارت تریاک در حال گسترش دائمی ست.افزایش مصرف چای و ابریشم در بریتانیای کبیر و در ایالات متحده تنھا به گسترش تجارت تریاک خواھد انجامید. کارفرمایان ھیچ امیدی نخواھند داشت ». یکی از بازرگانان عمدۀ آمریکایی در چین، طی مقاله ای که در ژانویه ١٨۵٠در 
(Magazine Merchant’s  (۵)  منتشر شد، تمام مسئلۀ چین را به یک نکته خلاصه کرد :
«آن بخش از بازرگانی که باید حذف گردد کدام است : تجارت تریاک یا صادرات محصولات آمریکایی و انگلیسی؟»
چینی ھا نیز مسائل را به ھمین شکل می بینند. مونتگمری مارتین می گوید :
«من از تائو-تائی (مقام عالی) در شانگھای پرسیدم، بنظر شما بھترین راه حل برای گسترش بازرگانی با چین کدام است، و در حضور بالفور کنسول دربار انگلیس گفت :« از صدور تریاک برای ما در این ابعاد گسترده جلوگیری کنید و در این صورت ما می توانیم محصولات صنعتی شما را خریداری کنیم ».
در کوران ھشت سال گذشته، تاریخ بازرگانی عمومی چنین واقعیاتی را به شکل تازه و شگفت آوری نشان می دھد. ولی پیش از آن که به نتایج اسفناک تجارت تریاک در رابطه با محصولات بازرگانی مشروع بپردازیم، مختصرا منشأ و گسترش این کالای خاص را مورد بررسی قرار می دھیم. زیرا اگر برخودرھای تراژیک آن را به عنوان محوری در نظر بگیریم که روابط عمومی شرق و غرب را متأثر ساخته است، در این صورت جایگاه ویژه ای را در تاریخ بشریت به خود اختصاص خواھد داد. پیش از ١٧۶٧مقدار تریاک صادر شده از ھند از ٢٠٠صندوق، که وزن ھریک تقریبا ١٣٣لیور بود، تجاوز نمی کرد. تریاک به عنوان دارو در چین قانونا آزاد بود. با پرداخت مبلغی نزدیک به ٣دلار حق گمرکی برای ھر صندوق، پرتقالی ھا از ترکیه تقریبا صادر کننده ھای بی رقیبی در امپراتوری آسمانی بودند.
      در سال ١٧٧٣سرھنگ واتسن (
 Colonel Watson) و نائب رئیس ویلر ( Wheeler) شخصیتی که سزاوار است تا او را در ردیف ھرمانتیه ھا ( Hermentier) و پالمرس ھا ( Palmers) و دیگر فروشندگان افیون نامدار در جھان بشمار بیاوریم، مشوق کمپانی ھند شرقی برای تجارت تریاک در چین بود. روی شناورھایی که در خلیجی واقع درجنوب غربی ماکائو ( Macao) لنگر انداخته بودند تریاک انبار کرده بودند. ولی این نقشه با شکست مواجه می شود. در سال ١٧٨١دولت بنگال یک کشتی مسلح که تریاک حمل می کرد به چین روانه کرد، و در سال ١٧٩۴یک کشتی باربری بزرگ که تریاک بار کرده بود در وامپوآ ( Whampoa) لنگر گاه بندر کانتون لنگر انداخت. آنچه از شواھد امر بر می آید، وامپوآ از ماکائو برای انبار تریاک مناسب تر بوده است، زیرا تنھا دو سال بعد از چنین انتخابی، دولت چین مجبور به وضع قوانینی شد و قاچاقچیان چینی را تھدید کرد که در صورت وارد کردن تریاک با چوب بامبو در ملع عام تنبیه شده و با « کانگ » (۶) در خیابانھا به نمایش گذاشته خواھند شد. در سال ١٧٩٨کمپانی ھند شرقی از جایگاھی که به عنوان صادر کنندۀ مستقیم تریاک داشت صرفنظر کرد و به تولید کنندۀ آن تبدیل شد. کمپانی تولید تریاک را به انحصارخود درآورده بود، و به شکل ریاکارانه ای حمل مواد مخدر را برای کشتی ھای کمپانی ممنوع اعلام کرده و در جوازھایی ھم که برای کشتی ھای خصوصی بازرگانانی که با چین مراوده داشتند قید شده بود که حمل و نقل تریاک بجز تولیدات کمپانی مشمول جریمه خواھد بود.
      در سال ١٨٠٠صادرات تریاک به چین به ٢٠٠٠صندوق رسید. اگر در طول قرن ھجدھم مبارزه بین کمپانی ھند شرقی و امپراتوری آسمانی داری وجه مشخصۀ عادی و رایج بین بازرگانان خارجی و گمرکات دولتی بود، از آغاز قرن نوزدھم وجه مشخصۀ کاملا استثنائی پیدا کرد، زیرا در حالی که امپراتور برای پایان بخشیدن به خودکشی ملت خود صادرات خارجی این سمّ را ممنوع اعلام کرده بود، کمپانی ھند شرقی به سرعت کشت خشخاش در ھند و فروش غیر قانونی تریاک در چین را به نظام مالی خود تبدیل می کند. در حالی که نیمه بربرھا به اصول اخلاقی تکیه می کردند، متمدن ھا اصول اقتصادی را در مقابل آن مطرح می ساختند.
      که یک امپراتوری عظیم تقریبا با جمعیتی معادل یک سوّم نوع بشر، علی رغم روح زمانه به زندگی گیاھی ادامه دھد و از روابط بین المللی بر کنار بماند و این توھم را دامن بزند که به کمال آسمانی دست یافته است، به نظر من چنین امپراتوری سرانجام باید در نبردی مرگ بار برچیده شود.
      زمانی که نمایندۀ جھان کھن به انگیزه ھای اخلاقی تکیه می کند، نمایندۀ جامعۀ مدرن در این فکر است که وقتی قیمت محصولات در بازار پایین است خرید کند تا آنھا را در جایی که قیمتھا در بالاترین نقطۀ اوج خود ھستند به فروش رساند . چنین واقعه ای براستی شگفت انگیزترین تراژدی ست که تا کنون ھیچ نویسنده ای شھامت تصور آن را نیز بخود راه نداده است.

توضیحات

١) پس از دومین « جنگ تریاک » به تاریخ ١٨۵۶ – ١٨۵٨چین به تاریخ ژوئن ١٨۵٨در تی ین-تسین معاھدۀ نابرابری با انگلستان، فرانسه، روسیه، و ایالات متحده منعقد کرد. از این پس بازرگانان خارجی در برخی بنادر نظیر یانگ-تسه، منچوری، تایوان و ھینان مجوز بارزگانی دریافت کردند، قدرت ھای خارجی در پکن سفارت خانه ایجاد کردند و تابعین آنھا حق کشتی رانی در آبھای چین را داشته و از امنیت برخوردار شدند.
٢) Moloch مربوط است به داستان ھای انجیل. مردم اھل کنعان نخستین فرزند خود را، با انداختن او در آتش، قربانی »ملوش« می کردند. به معنی دیو ھم ھست.

3) Martin, R.Montgomery : « China ; Political, Commercial and social ».Vol.2, London 1847.
۴) در متن نیز به انگلیسی نوشته شده است
۵) « The Merchant’s Magazine » (« The Merchant’s Magazine and Commercial Review » 
روزنامۀ آمریکایی که توسط F.Hunt منتشر می شده است.

۶) :Cangue در چین چھار چوبی را گویند که با آن گردن و مچ ھای محکوم را قفل می کردند.

٢۴
کارل مارکس
تجارت تریاک
٣سپتانبر ١٨۵٨
نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ۵۴٣٨
٢۵سپتامبر ١٨۵٨

تصاحب انحصارات تریاک در ھند توسط دولت بریتانیا به منع تجارت تریاک در چین انجامید. مجازات ھای بی رحمانه ای که قانون گذار چین به تابعین نافرمان خود تحمیل می کرد و ممنوعیت خدشه ناپذیری که در گمرکات برای جلوگیری از ورود تریاک برقرار شده بود، ھیچ کدام به نتیجه نرسید و ناکارآمد از آب درآمد. انگلیسی ھا در مقاومت اخلاقی چینی ھا تأثیرات محسوسی ایجاد کردند، و به نحوی که مقامات سلطنتی و کاگزاران گمرک و افراد با نفوذ نیز به بزھکاری کشیده شدند. بزھکاری و فسادی که تمام دستگاه اداری سرزمین مقدس را آلوده ساخته و پایه ھای ساختار پدرسالاری را دچار فروپاشی کرده بود، در واقع از واردات قاچاق و صندوق ھای تریاک انبار شده روی
کشتی ھای انگلیسی برمی آمد که در وامپوآ لنگر می انداختند.
قاچاق تریاک به پشتیبانی کمپانی ھند شرقی، و علی رغم مبارزات حکومت مرکزی پکن، بیش از پیش گسترش می یافت و حجم آن در سال ١٨١۶تقریبا معادل ٢۵٠٠٠٠٠دلار بود. نظام مبادلات آزاد بازرگانی در ھند به استثنای چای که در انحصار کمپانی ھند شرقی باقی مانده بود، به شکل گسترده ای دست قاچاقچیان انگلیسی را برای فعالیت ھایشان باز گذاشت. در سال ١٨٢٠تعداد صندوق ھایی که به شکل غیر قانونی وارد چین شده بودند به ۵١۴٧می رسید، در سال ١٨٢١این تعداد به ٧٠٠٠رسید و در سال ١٨٢۴به ١٢۶٣٩صندوق افزایش یافت. در طول این سال ھا دولت چین فروشندگان خارجی را تھدید می کرد و فروشندگان ھنگ را که تبانیشان با آنھا شناخته شده
بود به مجازات می رساند، و به شکل خارق العاده ای مصرف کنندگان بومی تریاک را تحت تعقیب قرار می داد، و علاوه بر این ھا دائما قوانین سخت تری را به گمرکات تحمیل می کرد. نتایج چنین اقداماتی موجب شد که سرانجام در سال ١٧٩۴انبار تریاک را به یک محل مطمئن تری برای عملیاتشان منتقل کنند. به این ترتیب ماکائو و وامپوآ را رھا کردند و در جزیرۀ لینگتینگ ( )١مستقرشدند که در مدخل رودخانۀ کانتون واقع شده بود. در این جا یک انبار دائمی روی کشتی ھا ایجاد کردند که توسط گروه ھای تا به دندان مسلح محافظت می شد. به ھمین ترتیب زمانی که دولت چین موقتا عملیاتش را با موفقیت علیه خانه ھای قدیمی کانتون متوقف کرده بود، معاملات تریاک تنھا از دستی به دست دیگر منتقل شد، و از این پس از طریق افراد طبقه پائین انجام می گرفت که دست به ھر کاری می زدند و ھر خطری را نیز قبول می کردند. به مدد گشایشی که نسیب تجارت تریاک شده بود در طول ده سال یعنی از ١٨٢۴تا ١٢٨٣٩ ١٨٣۴صندوق به ٢١٧٨۵صندوق ارتقاء پیدا کرد.
ھمانند سالھای ،١٨١۶ ،١٨٠٠و ،١٨٢۴سال ١٨٣۴نیز به نقطۀ عطفی در تاریخ تجارت تریاک تبدیل شد. کمپانی ھند شرقی نه تنھا امتیاز بازرگانی چای چینی را از دست داد، بلکه بطور کلی از تمام امور بازرگانی برکنار شد. پس از این تحولات ادارۀ امور بازرگانی با چین بدست یک شرکت انگلیسی کاملا تجارتی و خصوصی افتاد و به شکلی قاطعانه به وظایفش پرداخت که در سال ،١٨٣٧ علی رغم مقاومت ھای ناامیدانۀ دولت آسمانی ٣٩٠٠٠ صندوق تریاک از طریق باندھای قاچاقچی به چین صادر کرد که معادل ٢۵٠٠٠٠٠٠دلار بود. در اینجا دو نکته باید توجه ما را بخود جلب کند :
نخست آن که از سال ١٨١۶در ھر دورۀ تازه ای در گسترش بازرگانی با چین بخش قابل ملاحظه ای از آن به قاچاق تریاک اختصاص داشت و در ثانی به نسبت حذف تدریجی منافع صرفا بازرگانی تریاک برای دولت انگلیسی ھند، مالیات در رابطه با این نوع قاچاق غیر قانونی افزایش یافت. در سال ١٨٣٧ وضعیت به شکلی بود که دولت چین می بایستی تصمیم قاطعانه ای اتخاذ کند. خروج پول تحت تأثیر صادرات تریاک به خزانۀ دولت و سپس به شریان ھای مالی امپراتوری آسمانی سرایت کرده بود.

ھسو نای-شی (٢) یکی از مردان برجستۀ دولت چین پیشنھاد کرده بود که با قانونی اعلام کردن تجارت تریاک می توانند از درآمد مالی آن استفاده کنند. ولی پس از بررسی ھای عمیق که تمام مقامات عالی امپراتوری در آن شرکت داشتند و بیش از یکسال بطول انجامید، دولت چین تصمیم گرفت که » با توجه به مضراتی که این معاملات شرم آور برای مردم دارد، تریاک نباید قانونی اعلام شود«. از سال ١٨٣٠حقوق گمرکی که بالغ بر ٢۵درصد بود ٣٨۵٠٠٠٠دلار درآمد داشت که در سال ١٨٣٧دو برابر شده بود، ولی حکومت آسمانی بربر از دریافت مالیاتی صرفنظر کرد که درآمد او را به شکل اجتناب ناپذیری به ھمان نسبتی افزایش می داد که ملت او را به سیر قھقرایی سوق می داد. در سال ١٨۵٣ھاینفونگ ( )٣امپراتور فعلی با وضعیتی باز ھم اسفناکتر مبارزه می کرد و به بیھوده بودن تلاشھایش برای جلوگیری از صادرات فزایندۀ تریاک کاملا آگاه بود و ھمچنان سیاست خدشه ناپذیر اجدادش را تداوم می بخشید. اجازه دھید خیلی سریع به این نکته اشاره کنم که امپراتور با مجازات مصرف کنندگان تریاک به عنوان مرتدین، در عین حال به چنین ترافیکی تمام مزیت ھای تبلیغاتی یک مذھب ممنوع را اعطاء می کرد. اقدامات فوق العادۀ دولت چین در سالھای ،١٨٣٧ ١٨٣٨و ١٨٣٩که نقطۀ اوج آن آمدن کمیسر لین ( )۴به کانتون بود. تحت نظارت او بود که تریاک قاچاق کشف گردیده و از بین برده شد، و ھمین اتفاق بود که به بھانه ای برای نخستین جنگ
انگلیس و چین تبدیل گردید و از دیگر نتایج آن نیز شورش چینی ھا، تقلیل خزانۀ امپراتوری، و موفقیت اشغال مناطق شمالی توسط روس ھا و گسترش بی سابقۀ تجارت تریاک در جنوب است. علی رغم معاھده ای که انگلیسی ھا در خاتمۀ جنگ امضاء کرده بودند و حاکی از منع تجارت تریاک بود، با این وجود از سال ١٨۴٣عملا بدون ھیچ مانعی به ترافیک خود در این زمینه ادامه دادند. واردات تریاک به چین در سال ١٨۵۶حدود ٣۵٠٠٠٠٠٠دلار تخمین زده شده است در حالی که در ھمین سال دولت انگلیسی ھند از انحصارات تریاک ٢۵٠٠٠٠٠٠دلار درآمد داشته است، و به عبارت دیگر رقمی معادل یک ششم تمام درآمد ملی. حوادثی که به بھانۀ دومین جنگ تریاک تبدیل شد، به اندازه ای تازه ھستند که نیازی به توضیح ندارد.
با این وجود نمی توانیم این موضوع را ناگفته به حال خود رھا کنیم، زیرا تناقضاتی در دعاوی دولت بریتانیا وجود دارد که خود را مسیحی معرفی کرده و ھدفش گسترش تمدن در جھان می باشد. به عنوان دولت سلطنتی ادعا می کند که ھیچ ارتباطی با قاچاق تریاک ندارد و حتی معاھده ای را به امضاء می رساند که مبنی بر ممنوع ساختن آن است. ولی در مقام دولت ھند، کشت خشخاش را به بنگال تحمیل کرده و به این ترتیب به نیروھای مولد این کشورخسارات سنگینی وارد می سازد. بخشی از رعایای ھندی را به کشت خشخاش مجبور می کند و بخش دیگر نیز پول قرض می دھد که ھمین کار را انجام دھند، و انحصار کامل تولید این محصول افیونی و زیان بار را در اختیار می گیرد. ارتشی کامل از جاسوسان رسمی در اختیار دارد که بر رشد محصولات نظارت می کنند، و در تحویل دادن آنھا به اماکن مشخص، و تھیۀ آن مبنی بر سلیقۀ مصرف کنندگان چینی، بسته بندی کردن آنھا مبنی بر ضروریات قاچاقچیان و سرانجام حمل آن به کلکته، یعنی مکانی که به چوب حراج توسط کارگزاران رسمی دولت به معامله گران به فروش می رسد و سپس به قاچاقچیان سپرده می شود که آنھا را به چین وارد کنند. صندوقی که برای دولت بریتانیا ٢۵٠روپی تمام می شود در بازار کلکته حدود ١٢١٠تا ١۶٠٠روپی بفروش می رسد. ولی تبانی این دولت گسترده تر از این مواردی ست که نام بردیم، زیرا در خسارات و منافع فروشندگان و دست اندرکارانی که مأمور مسموم ساختن امپراتوری ھستند شریک است. امور مالی دولت انگلیس در ھند نه تنھا به تجارت تریاک با چین بستگی دارد بلکه با قاچاق این کالا نیز گره خورده است. اگر دولت چین تجارت تریاک را آزاد اعلام کند و ھمزمان به کشت خشخاش در چین بپردازد، خزانۀ انگلیس و ھند به مصیبت جدی دچار خواھد شد. با وجود این که بدون ھیچ ابھامی برای فروش آزاد این مادۀ سمّی تبلیغ می کند، ولی مخفیانه انحصار تولید آن را برای خود حفظ کرده است. اگراز نزدیک به خصوصیت مبادلات آزاد بریتانیایی نگاه
کنیم، ھمواره انحصارات را تحت پوشش »آزادی« مشاھده می کنیم .

توضیحات  
1) Lingting
2) Hsu Naï-chi
3) Hienfong
4) Lin

٢۵
کارل مارکس
معاھدۀ انگلیس و چین
١٠سپتامبر ١٨۵٨
نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ۵۴۴۶
۵ اکتبر ١٨۵٨


از دیدگاه بازرگانی، نتیجۀ تأسف بار معاھدۀ چین توسط سر ھانری پوتینجر (Sir Henry Pottinger) که در ٢٩اوت ١٨۴٢ به امضاء رسید و به ھمین گونه تمام معاھدات جدیدی که با تھدید توپخانه به چین تحمیل شد، واقعیتی ست که در حال حاضر حتی لندن اکونومیست (London Economist) ارگان طرفداران آزادی مبادلات (Libre-échangiste) بازرگانی در بریتانیا نیز از آن یاد می کند. این روزنامه به عنوان یکی از پروپاقرص ترین طرفداران تھاجم اخیر علیه چین مجبور شد به امیدھایی که در برخی موارد ادعا می کرد تعدیل بخشد. اکونومیست دربارۀ تأثیرات معاھدۀ ١٨۴٢روی صادرات بریتانیایی ھشدار می دھد و نتایج اشتباه آمیز معاھدۀ پیشین را یادآور می شود. چنین ھشداری، مطمئنا پیشنھاد خردمندانه ای به نظر می رسد. با این وجود، دلایل ارائه شده توسط ویلسن (Wilson) برای توجیه شکست نخستین تلاش ھایی که از طریق زور و به ھدف گشایش بازار چین به روی کالاھای غربی صورت پذیرفته، به ھیچ عنوان قانع کننده به نظر نمی رسد.
برخی بر این عقیده ھستند که مھم ترین عوامل شکست آشکار باز سازی بازار چین به علت معاملات سوداگرانه در طول سه سال اوّل بوده است که به معاھدۀ پوتنجر می انجامد، و علاوه بر این بازرگانان انگلیسی در چین به ندرت به تقاضای چینی ھا تو جه کرده اند. صادرات انگلیسی به چین که در سال ١٨٣۶به ١٣٢۶٣٨٨لیور استرلینگ می رسید، در سال ١٨۴٢به ٩۶٠٠٠٠ لیور تقلیل پیدا کرد. ارقام زیر رشد سریع و دائمی در طول چھار سال بعدی را نشان می دھد :
        با این وجود، در سال ١٨۴۶صادرات نه تنھا از میزان سال ١٨٣۶پائین تر افتاد، بلکه مصیبتی که خانه ھای چینی را در لندن در طول بحران ١٨۴٧در ھم نوردید، نشان داد که محاسبات مربوط به صادرات در سال ھای ١٨۴٣تا ، ١٨۴۶به شکلی که در دفاتر رسمی انعکاس یافته به ھیچ وجه با واقعیت تطبیق نمی کند. اگر صادر کنندگان انگلیسی در مورد حجم کالاھای عرضه شده به مصرف کنندگان چینی دچار اشتباه شده بودند، در زمینۀ کیفیت کالاھا نیز به خطا رفتند. برای تأیید چنین نظریاتی، اکونومیست مطالبی از نوشته ھای کوک (M.W.Cooke) خبرگزار قدیمی لندن تایمز در شانگھای وکانتون به نقل آورده است :
«در سال ،١٨۴۵ ،١٨۴۴ ،١٨۴٣وقتی که بنادر شمالی باز شده بود انگلیسی ھا را دچار ھیجان فوق العاده ای شده بود. یک شرکت بزرگ بنام شفیلد (Shefield) مقادیر زیادی کارد و چنگال فرستاده بود، و در این فکر بود که تمام مایحتاج چین را در زمینۀ کارد چنگال تأمین کند. این محصولات به بھایی فروخته شد که به سختی مخارج حمل و نقل آنھا را تأمین می کرد. یکی از کارخانه ھای معروف لندن یک مجموعه پیانو فرستاده بود که دچار ھمین سرنوشت شد. آنچه برای پیانو و کارد و چنگال رخ داده بود، گریبان پارچه ھای پشمی و پنبه ای را نیز گرفت، اگر چه با شدت کم تر. منچستر تلاش فوق العاده ای کرده بود ولی بدون فکر و به ھمین علت وقتی بنادر باز شدند، این تلاشھا با شکست مواجه شدند. از آن به بعد در حالت رکود باقی ماند و تنھا منتظر فرصت مناسب است.(١)»

سرانجام، اکونومیست برای این که نشان دھد اموری نظیر کاھش، تثبیت و یا افزایش بازرگانی، به بررسی نیازھای مصرف کنندگان نیازمند است، مواردی را که مربوط به سال ١٨۵۶ می شود از ھمان نویسنده به عاریت می گیرد :

ولی تمام دلایل و توضیحات چیزی بجز عکس العمل شدید بازرگانی در سال ھای ١٩۴٣- ١٨۴۵را نشان نمی دھد. این که گسترش ناگھانی بازرگانی به انقباض شدید آن انجامیده، و یا این که بازارجدیدی در گشایش خود از کالاھای انگلیسی اشباع شده، بی آن که نیازھای واقعی یا قدرت خرید مصرف کنندگان بحساب آورده شود ، پدیده ای نیست که تنھا به امور بازرگانی با چین منحصر گردد. در واقع، چنین موضوعی در تاریخ بازار جھانی امری کاملا عادی ست. پس از سقوط ناپلئون، وقتی که قارۀ اروپا به روی بازرگانی گشوده شد، صادرات بریتانیایی در چنان موقعیت نابرابری با قابلیت جذب قاره قرار گرفته بود که گذار از جنگ به صلح از محاصرۀ قاره مصیبت بارتر بنظر می رسید. به ھمین ترتیب بازشناسی استقلال مستعمرات اسپانیا در آمریکا توسط کانینگ (٢) موجب بحران سال ١٨٢۵ شد. محصولاتی که بطریق اولی برای آب و ھوای مسکو مناسب بود به مکزیک و کلمبیا ارسال گردید. امروز حتی استرالیا علی رغم انعطاف پذیریش، از سرنوشت عام تمام بازارھای جدید در امان نماند و از کالاھایی اشباع شده است که به علت فقدان مصرف کننده و امکانات، قادر به جذب آنھا نیست. ولی در مورد بازار چین باید دانست که از زمان بازگشایی آن بر اساس معاھدۀ ١٨۴٢دارای این ویژگی ست که صادرات ابریشم و چای چینی به انگلستان دائما افزایش یافته است، در حالی که واردات چینی در زمینۀ کالاھای صنعتی بریتانیایی، در مجموع، در حالت رکود باقی مانده است. میزان بازرگانی که پیوسته به نفع چین افزایش یافته، می تواند با میزان مراودات بازرگانی بین روسیه و انگلستان قابل مقایسه باشد.
ولی موردی که مربوط به روسیه بود از سیاست حمایت از تولیدات داخلی منشأ می گرفت درصورتی که محدودیت ھای حقوقی در رابطه با واردت به چین کمتر از ھر کشوری ست که با انگلستان مراودات بازرگانی دارد. ارزش کل صادرات چین به انگلستان که پیش از سال ١٨۴٢تقریبا ٧٠٠٠٠٠٠ لیور استرلینگ بود، تقریبا در سال ١٨۵۶به ٩۵٠٠٠٠ افزایش یافت. در حالی که پیش از ١٨۴٢حجم واردات چای به انگلستان ھرگز از۵٠٠٠٠٠٠٠ لیور عبور نکرده بود، در سال ١٨۵۶به ٩٠٠٠٠٠٠٠لیور می رسد. از طرف دیگر واردات ابریشم چینی به بریتانیا در سال ١٨۵٢به شکل قابل توجھی افزایش پیدا کرد. ارقام زیر می توانند چنین افزایشی را بازنمایی کند:
حال به حجم صادرات بریتانیا به چین می پردازیم که با لیور استرلینگ برآورد شده است :

س از گشایش بازار و تصرف ھنگ-کنگ توسط انگلیسی ھا، سیر تحولی صادرات بریتانیا به چین به عبارت زیر است :

اکونومیست تلاش می کند تا رکود و نزول نسبی صادرات کالاھای صنعتی بریتانیا به بازار چین را به رقابت خارجی نسبت دھد و برای تأیید چنین تأویلی، دوباره از کوک نقل قول می آورد. بنا براظھارات این مقام عالی رتبه، در بازار چین انگلیسی ھا در چند شعبه از بازرگانی در رقابتی منصفانه شکست خوردند، و آمریکایی ھا در زمینۀ پارچه کتانی و ماھوتی گوی را بردند. در سال ١٨۵۶ آمریکایی ھا ٢٢١٧١۶قطعه پارچۀ کتانی و ١۴۴٢٠قطعه پارچه ماھوتی به شانگھای صادر کرده بودند در حالی که انگلیسی ھا با ٨٧۴۵قطعه پارچه کتانی و ١٢۴٠قطعه پارچه ماھوتی به میدان آمده بودند. از طرف دیگر، در زمینۀ پارچه ھای پشمی، اینطور بنظر می رسد که آلمانی ھا و روس ھا رقابت تنگانگی با انگلیسی ھا داشته اند.

چنین مشاھداتی به اندازۀ کافی به ما نشان می دھند که تا چه اندازه کوک و اکونومیست در محاسباتشان در رابطه با بازار چین دچار اشتباه ھستند. آنھا ویژگی ھایی را به بازرگانی بین چین و انگلیس نسبت می دھند که کاملا معادل بازرگانی بین ایالات متحده و امپراتوری آسمانی ست. در سال ١٨٣٧ صادرات چین به ایالات متحده نسبت به واردات چین از این کشور تقریبا ٨۶٠٠٠٠ لیور استرلینگ بیشتر است. پس از معاھدۀ ١٨۴٢ایالات متحده سالانه معادل ٢٠٠٠٠٠٠لیور استرلینگ محصولات چینی در ازای ٩٠٠٠٠٠لیور استرلینگ از محصولات خودشان، دریافت می کرده است. در کل واردات به شانگھای که در سال ١٨۵۵به ١۶٠٨۴٩لیور استرلینگ رسیده بود، بی آن که پول نقد و تریاک را بحساب بیاوریم، سھم انگلستان ١١٢٢٢۴١لیور استرلینگ، سھم ایالات متحده ٢٧٢٧٠٨ لیور استرلینگ و سھم کشورھای دیگر ٢٠٧٩٠٠لیور استرلینگ است، در حالی که بخش صادرات در کل به ١٢۶٠٣۵۴٠لیور استرلینگ رسیده بود که ۶۴٠۵٠۴٠ سھم انگلستان بود، و ۵٣٩۶۴٠۶ سھم آمریکا و ١٠٢٠٨٨به کشورھای دیگر تعلق داشت. اگر صادرات آمریکا که معادل ٢٧٢٧٠٨ لیور  استرلینگ می باشد با واردات از شانگھای مقایسه شود، اختلاف آنھا معادل ۵٠٠٠٠٠٠ لیوراسترلینگ است. با این وجود اگر رقابت ایالات متحده ھر چند ناچیز به ضرر مراودات بازرگانی انگلیس تمام شده است، تا چه اندازه عرصۀ فعالیت ھای بازرگانی با بازار چین برای دیگر کشورھای خارجی محدود بوده است.
آخرین استدلالی که برای ضعف قابلیت بازار وارداتی چین پس از بازگشایی آن در سال ١٨۴٢ارائه می دھند، انقلاب چین است .(
٣) ولی علی رغم انقلاب، صادرات به چین ادامه یافت، و تا حدودی در سال ١٨۵١-١٨۵٢بازرگانی عموما گسترش یافت و در طول تمام دوران انقلاب، تجارت تریاک بجای این که کاھش پیدا کند، به شکل سرسام آوری افزایش یافت. در ھر صورت باید بپذیریم که تمام موانعی که ھرج و مرج در امپراتوری برای واردات خارجی ایجاد کرده بود، به علت جنگ اخیر دزدان دریایی و تحقیری که اخیرا نسیب امپراتوری شد )، بجای کاھش به افزایش آن انجامید.
نتایج بررسی دقیق تاریخ بازرگانی با چین به ما نشان می دھد که بطور کلی در ارزیابی توان قدرت خرید ساکنین امپراتوری آسمانی خیلی اغراق شده بوده است. ساختار اقتصاد فعلی جامعۀ چین که محور اصلی آن را کشاورزان سنتی و صنایع دستی تشکیل می دھد، واردات ھر گونه محصول خارجی را امکان ناپذیر می سازد. ولی با این وجود، چین می توانست ، بر اساس محاسبۀ اجمالی که میزان منافع بازرگانی اش را با انگلستان و آمریکا نشان می دھد، به تدریج حدود ٨٠٠٠٠٠٠ لیور استرلینگ اضافی از محصولات انگلیسی و آمریکایی را جذب کند، ولی در صورتی که تجارت تریاک
حذف می شد. منشأ منطقی چنین نتیجه گیری در تحلیل سادۀ امور مالی و مبادلات پولی چین نھفته است. زیرا علی رغم میزان مثبت بازرگانی قویا تحت تأثیر واردات تریاک است که حدود ٧٠٠٠٠٠٠ لیور استرلینگ را در بر می گیرد.
جان بول (
۵) ، اگر چه عادت دارد به اصول اخلاقی خدشه ناپذیر خود ببالد، ترجیح می دھد انفعال میزان بازرگانی اش را متناوبا با دریافت غرامت جنگی باج گیری از چین با بھانه ھای دزد دریایی جبران کند. ولی فراموش می کند که روش کارتاژ و روش رم برای چپاول ملت ھای دیگر، وقتی در یک دست انباشت می شود، به شکل اجتناب ناپذیری به تخریب دو جانبه می انجامد(۶).
توضیحات  

١) G.W.Cooke : « China : Being « The Times » special Correspondence from China in -7 the year 1857-58 », London.1858,pp.168-169.
٢) George Canning از سیاستمداران بریتانیایی. ١٧٧٠-١٨٢٧

٣) در سال 1851 چین صحنۀ جنبش ھای ضد فئو دالی بود که به جنگ دھقانان تبدیل شد. از ایالت کوآنگ-سی Kouang-si درجنوب به مناطق مرکزی و تقریبا تمام بستر پائینی و میانۀ یانگ-تسه Yang-tsé گسترش یافت. شورشیان « سرزمین آسمانی صلح بزرگ» را بنیانگذاری کردند
 («T’aï-ping tan-ho») و ناکین Nankin را به عنوان پایتخت انتخاب کردند. تایپینگ ھا فئودال ھای منچوری را که در چین فرمانروایی می کردند بقتل می رساندند، مالیات ھا را لغو کرده و زمین ھایی را که تحت اختیار مالکین بزرگ بود تحت اختیار خود گرفته بودند. این جنبش ھمانند تمام جنبش ھای دھقانی در شرق ھدف مذھبی نیز داشت : و راھبان معابد بودایی که مورد حمایت سلسۀ منچوری بودند دائما مورد تھاجم آنھا قرار می گرفتند. انقلاب مردم چین علیه فئو دالیسم و مھاجمین خارجی بر پا شد ولی نمی توانست شیوۀ تولید فئودالی را از بین ببرد. »سرزمین آسمانی« صاحب منصبان خاص خود را ایجاد کرد که ھمین ھا سرانجام با طبقات حاکم به توافق رسیدند. و به این ترتیب موجبات فروپاشی جنبش را فراھم آوردند. مداخلات آشکار انگلیس، اتازونی و فرانسه مھلک ترین ضربات را به انقلاب وارد ساخت. در آغاز چنین قدرت ھایی با اعلام بی طرفی از سلسلۀ منچوری حمایت کردند. در سال 1864واحدھای نظامیشان در اتحاد با فئودال ھای چینی، جنبش دھقانی تایپینگ ھا را تارومار کردند.
۴) به مقالات تجارت تریاک، و لشکر کشی جدید انگلیس به چین مراجعه کنید.

۵) John Bull
جان بول نام پرسوناژی ست که انگلستان را بازنمایی می کند و ماھیت نمادینه دارد. جان بول در عین حال معرف سنخیت فرد انگلیسی ست که به شکل Djonn Boule نیز تلفظ می شود و به معنی «جان گاونر» است.
این پرسوناژ را جان آربوتنوت John Arbuthnot در سال ١٧١٢ آفرید و طراحان آن را در جراید و نشریات و کتاب ھای مصور بکاربردند. جان بول با عمو سام ھم گون است .

پوستر برای سرباز گیری در سال ١٩١۵

۶) مارکس بین روش کارتاژ (فنیقی) برای کسب پول که عبارت بود از حمله به شکل دزدان دریایی، و روش رم که ملت ھا را تحت فشار مالیات قرار می دادند، تفکیک قائل می شود.

٢۶
کارل مارکس
تحقیق دربارۀ شکنجه در ھند
لندن، ١۴اوت ١٨۵٧
نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ۵١٢٠
١٧سپتامبر ١٨۵٧

دیروز نامۀ مربوط به شورش ھند را به چاپ رساندیم، گزارش ما در لندن به برخی پیش درآمدھایی اشاره داشت که به انفجار خشونت بار فعلی انجامید. امروز می خواھیم به برخی از این امور بپردازیم و نشان دھیم که اربابان بریتانیایی به ھیچ عنوان نیکوکاران معصومی نیستند و بی آن که مردم ھند را بحساب آورند، می خواھند آنرا به جھان ضمیمه کنند. از ھمین رو ما به کتاب ھای آبی رسمی دربارۀ شکنجه در ھند شرقی مراجعه می کنیم که در اجلاسھای سال ١٨۵۶و ١٨۵٧ در اختیار مجلس عوام قرار گرفته بود .(١) چنان که خواھیم دید، وقایع به شکلی روی داده اند که قابل انکار نیستند.
در وحلۀ نخست ما به پروندۀ ھیئت تحقیقاتی دربارۀ شکنجه در مادراس مراجعه می کنیم (٢) که «با اطمینان وجود گستردۀ شکنجه را در خصوص منافع مالیاتی» تأیید می کند. و در مواردی نظیرآنچه در زیر خواھد آمد تردید دارد که :
« تعداد اشخاصی که ھر ساله تحت تعقیب قانونی بوده و مورد خشونت قرار می گیرند، مطابق است با تعداد افرادی که مالیات نمی پردازند» .
و اعلام می کند که :
«آن چه موجب تأسف ھیئت تحقیقاتی شد، این بود که نه تنھا قربانیان شکنجه وجود دارند بلکه چنین افرادی برای کسب جبران خسارت دچار مشکل ھستند.»
دلایل این مشکل مبنی بر گزارشات ھیئت تحقیقاتی چنین است :
١ – فاصلۀ آنھایی که می خواھند شکایت کنند و مراکز جمع آوری شکایات، با مخارجی که به عھده خود آنھا ست و اتلاف وقت.
٢ – ترس از اینکه ھر گونه اقدام کتبی مھر برگشت بخورد و با قید رایج « به تحصیلدار ارسال شد»، یعنی پلیس و کارگزار مالیاتی منطقه، و یعنی ھمان فردی که توسط زیر دستانش عمل خلاف را انجام داده است.
٣- فقدان امکانات قضایی کافی برای محاکمۀ کارگزاران دولتی، حتی وقتی در مجرم بودن متھم ھیچ شک و تردیدی وجود ندارد. گویا که اگر چنین اتھامی در حضور قاضی به اثبات رسد، او تنھا مجازاتی که می تواند در نظر گیرد جریمه کردن مجرم به پنجاه روپی یا یک ماه حبس است. گزینش ثانوی عبارت است از به تعویق انداختن اتھام و ارجاع پرونده به « به قاضی جنایی که مجازات توسط او تعیین شود…»
«این طور بنظر می رسد که اقامۀ دعوا خیلی طولانی بوده و تنھا در برخی موارد قابل اجرا ست، یعنی مواردی نظیر سوء استفاده از قدرت نزد پلیس که در این مورد شکایت نامه کاملا بی فایده است.»
مأمور پلیس یا مأمور مالیات – که ھر دو یک نفر است – زیرا پلیس مالیات ھا رادریافت می کند، وقتی به سوء استفاده متھم می شود، در وحلۀ اوّل توسط معاون تحصیلدار محاکمه می شود، او می تواند اقامۀ دعوا را به تحصیلدار، و سپس به دفتر مالیات واگذار کند. این دفتر نیز به سھم خود می تواند پرونده را به دادسراھای اداری یا به مراجع مدنی بسپارد.
« با چنین وضعیتی برای قوانین، ھیچ رعیتی با فقر اسفناکش ھرگز نمی تواند در مقابل کار گزاران ثروتمند مالیاتی از حق خودش دفاع کند. و ما ھیچ شکایت نامه ای از جانب مردم، تحت قوانین ١٨٢٢ و ١٨٢٨مشاھده نکرده ایم.»

علاوه بر این، از دیدگاه قانونی بزھکاری مالی در مورد تصرف اموال عمومی و تحمیل مالیات اضافی به رعایا از سوی کارگزاران پلیس تنھا در صورتی واجد مفھوم است که به قصد سوء استفادۀ شخصی صورت گرفته باشد. ولی ھیچ راه قانونی برای مجازات سوء استفاده از قدرت برای وصول مالیات وجود ندارد.
پرونده ای که ما به آن اشاره داریم تنھا به ریاست مادراس مربوط می شود، ولی لرد دالھوسی (Lord Dahlhousie) به تاریخ ١٨۵۵به ھیئت مدیران می نویسد :
« مدتھا ست که در خصوص کاربرد شکنجه، توسط کارگزاران ردۀ پائین، تحت اشکال مختلف درمناطق بریتانیایی، تردیدی وجود ندارد.»
به این ترتیب وجود گستردۀ شکنجه به عنوان جزئی از مؤسسات مالی ھند بریتانیایی تأیید شده است، ولی به شیوه و شکلی که دولت بریتانیا را از آن مبرا می سازد. در واقع آنچه از نتیجۀ کارھیئت پژوھشی مادراس بدست آمده این است که مسئولیت شکنجه کاملا به کارگزاران ھندی ردۀ پائین نسبت داده شده است در حالی که کارگزاران اروپایی، اگر چه ھمیشه در این زمینه موفق نبوده اند، این نوع سوء استفاده ھا را آشکار ساخته اند. در پاسخ به چنین دعاوی، انجمن اھالی مادراس در ژانویه ١٨۵۶شکایت نامه ای به پارلمان ارائه کرده و در خصوص شکنجه به موارد زیر اشاره کرده اند : ١- تقریبا ھیچ تحقیقی انجام نگرفته بود، و ھیئت پژوھشی تنھا در شھر مادراس مستقربود و تنھا برای سه ماه، در حالی که بجز چند مورد معدود، برای افراد محلی که شکایت کرده بودند ممکن نبود محل زندگی شان را ترک کنند. ٢- کمیسرھا در پی ریشۀ مسائل نبودند، اگر چنین کرده بودند حتما آن را در روش جمع آوری مالیات پیدا می کردند. ٣- دربارۀ متھمین بومی تحقیقی صورت نمی گرفت تا روشن شود که رؤسای آنھا تا چه اندازه در جریان چنین اعمالی بوده اند.
آنھایی که شکایت نامه را نوشته اند می گویند : «مسئولین چنین ستمی آنھایی نیستند که مستقیما گناھکارند، بلکه کارگزاران، مقامات ارشد و آنھایی ھستند که مسئول بازدھی مالیات ھا بوده و به نوبت خود باید پاسخ گوی مقامات ارشد باشند و سرانجام آنھایی که در مقابل دولت مسئول ھستند.»
     در واقع مبنی بر اظھارات ھیئت پژوھشی که به برخی از مطالب شکایت نامه استناد می کند،  پروندۀ مادراس این نظر را تأیید می کند که « سرزنشی متوجه انگلیسی ھا نیست». یکی ازبازرگانان بنام کلھوف M.W.D.Kohlhoff)) می گوید :
     «شیوه ھای شکنجه متنوع است و بر اساس تخیلات تحصیلدار و زیر دستانش انجام می گیرد، ولی مشکل بتوانم بگویم که مقامات ارشد به چنین شکایاتی رسیدگی کرده و جبران خسارت به عمل آورده باشند، زیرا تمام شکایات جھت رسیدگی عموما به خود تحصیلدار باز گردانده می شود.»
      بین شکایاتی که توسط اھالی نوشته شده است، چنین می خوانیم :
      « سال گذشته، برداشت برنج به علت فقدان باران خساراتی در بر داشت و ما مثل ھمیشه قادربه پرداخت مالیات نبودیم. وقتی «جامه بندی»(
٣) تشکیل شد، ما به علت خسارات وارد آمده و بر اساس قراردادی که در سال ١٨٣٧امضاء کرده بودیم ، یعنی وقتی آقای  اِدِن (M.Eden ) ھنوز مأمور مالیات بود، در خواست تخفیف کردیم. ولی با تخفیف موافقت نشد و ما ھم از قبول کاغذھای مالیاتی امتناع کردیم. تحصیلدار به شدت ما را تھدید کرد و از ماه ژوئن تا ماه اوت به ما مھلت داد. من به ھمراه دیگران به دست افرادی سپرده شدیم که ما را در مقابل آفتاب قرار دادند. روی پشت ما در حالت خمیده سنگ گذاشتند و مجبورمان کردند که در چنین وضعیتی روی ماسه ھای داغ باقی بمانیم. پس از گذشت ھشت ساعت ما را رھا کردند که به برنجزارھایمان بازگردیم. این روش ھای عذاب آور سه ماه به طول انجامید. در این مدت ما چندین بار به کارگزار مالیات شکایت بردیم ولی ھیچ گاه به نتیجه نرسید. دوباره شکایت نامه ھایمان را به دیوان قضایی (۴) فرستادیم که دوباره به کارگزار مالیات بازگردانده شد. ھنوز به شکایات ما رسیدگی نشده و عدالت برقرار نگردیده است. در ماه سپتامبراخطاریه ای دریافت کردیم و بیست و پنج روز بعد اموال ما را مصادره کرده و بفروش رساندند. با زنان ما نیز بد رفتاری کردند، به پستانھای آنھا چنگ انداخته و می فشردند.»
یک مسیحی بومی به کمیسرھا پاسخ می گوید :
«وقتی رژیمان اروپایی یا بومی عبور می کند، تمام رعایا ملزم به تھیۀ آذوقه و غیره برای آنھا ھستند، اگر کسی بھای محصولاتش را مطالبه کند، شدیدا او را شکنجه می کنند .» 
حال به اتفاقی که برای یک براھمایی روی داده بود می پردازیم. زمانی که کار ساختمان پل کلرون ( Coleroon) آغاز شده بود، او از جانب تحصیلدار ھمراه با دیگر اھالی دھکده و دھکده ھای اطراف مأمور شده
بودند که تخته چوب، ذغال، چوب برای بخاری و غیره بیاورند. امتناع برھمایی موجب شد که او را به دوازده نفر بسپارند که به اشکال مختلف او را شکنجه کردند و اضافه می کند :
«من به معاون کارگزار مالیاتی آقای کادل ( M.W.Cadell) شکایت بردم، ولی او بدون ھیچ تحقیقی شکایت نامۀ مرا پاره کرد. او می خواھد ساخت پل کلرون را با ھزینۀ کم و به ھزینۀ اھالی فقیر بسازد زیرا می خواھد در چشم دولت خوب جلوه کند. بد رفتاری ھای تحصیلدار ھر چه باشد، چنین مسائلی برای دولت اھمیتی ندارد.»
اشکالی که چنین اعمال غیر قانونی در حد اعمال زور و خشونت به خود می گیرد، برای مقامات
عالی نمونه ای بارزتر از بریریتون(M.Brereton)، کمیسر منطقۀ لودھیانا (Ludhiana) در پنجاب، به سال ١٨۵۵، نمی توانست وجود داشته باشد. بر اساس گزارش کمیساریای عالی پنجاب، ثابت شده است که :
«با آگاھی یا با ابتکار عمل مستقیم معاون کمیسر، بریریتون، منازل شھروندان ثروتمند بدون ھیچ دلیلی مورد بازرسی قرار گرفته، اموالشان توقیف شده و چنین اعمالی به شکل دراز مدت ادامه داشته است. تعداد زیادی از افراد ھفته ھا بی آنکه اتھامی متوجه آنھا باشد به زندان انداخته شده اند، و قوانین امنیتی علیه افراد مشکوک به شدت و بدون ھیچ تفکیکی به اجرا گذاشته شده است. معاون کمیسر ھمراه با افسران پلیس و خبر چین ھایش مناطق متعددی را تحت پوشش چنین عملیاتی قرار می دھد، و این افراد بودند که دست به چنین اعمال غیر قانونی زده اند.»
لرد دالھوسی بطور خلاصه دربارۀ چنین جریانی می گوید :
«ما مدارک انکار ناپذیری در اختیار داریم، بی آن که بریریتون نیز آنھا را انکار کرده باشد، که این کارگزار متھم است و تمام جرائمی که در این پرونده منعکس شده و انباشته از اعمال نا متعارف و غیر قانونی بوده، و کمیسر عالی علیه او اقامه دعوا کرده است. چنین موضوعی بخشی از کارگزاری رسمی بریتانیا را بی اعتبار ساخته و به تعداد زیادی از شھروندان بریتانیایی بی عدالتی مشھودی را روا داشته است. افراد زیادی بدون ھیچ دلیلی به زندان انداخته شده اند و مورد شکنجه قرار گرفته اند.»
لرد دالھوسی پیشنھاد می کند که مقابلۀ رسمی با چنین موردی باید نمونه باشد و می گوید:
«بریریتون در حال حاضر برای ادامۀ مأموریتش در مقام معاون کمیسر شایستگی نداشته و باید به مقام پائینتری تنزل داده شود.»
این گزارش را با منتخبی از شکایات اھالی تالوک (Taluk) در منطقۀ کنارا (Canara) در ساحل مالابار (Malabar) به پایان می بریم، که پس از اشاره به مراجعات متعدد و بی حاصلشان به مقامات دولتی، به مقایسۀ موقعیت خود در گذشته و حال می پردازند :
«در دورانی که ما روی زمین ھای تر و خشک، زمین ھای روی تپه، و مناطق جنگلی کشاورزی می کردیم، تحت حکومت «رانی» بھادر
(Rani) و تیپو (۵) مالیات کمی می پرداختیم و از آرامش خوبی برخوردار بودیم، خدمتکاران دولتی سھم اضافی مطالبه می کردند که ھرگز نپرداختیم. دریافت مالیات موجب محرومیت و اقدامات خشونت بار علیه ما نمی شد…ولی از زمانی که این کشور به دست کمپانی محترم (۶) افتاد، چنین افرادی از ھر وسیله ای برای استثمار ما استفاده کردند. با چنین اھداف زیان باری انواع و اقسام قواعد و قانون اختراع کرده و به مأمورین مالیاتی و قضات شھر ابلاغ کردند که به اجرا گذاشته شود. ولی در اوایل مأمورین مالیات و کارگزاران بومی و زیر دستانشان به شکایات و خواست ھای ما رسیدگی می کردند. ولی امروز برعکس، مأمورین مالیاتی و زیر دستانشان جھت پیشبرد اھداف خودشان منافع مردم را زیر پا می گذارند و به شکایات ما نیز گوش نمی کنند و ھر گونه رفتار خشونت آمیزی را علیه ما بکار می بندند.»
در اینجا ما تنھا مختصرا به گوشه ای از تاریخچۀ حاکمیت انگلیس در ھند پرداختیم. در مقابل چنین وقایعی، افراد بی غرض و خردمند احتمالا از خودشان خواھند پرسید که آیا قیام مردم ھند برای بیرون راندن اشغالگران خارجی قابل توجیه نیست؟ و اگر انگلیسی ھا در کمال خونسردی به چنین اعمالی دست زده اند، آیا تعجب آور است که ھندی ھای شورشی در قیام و منازعاتشان به خشونت و جنایت متھم شوند.

توضیحات  

١) « East India (Torture) »,London 1855-1857
٢) « Report of the commission for the Investigation of Alleged Cases of Torture at Madras », London 1855

٣) Jamabandi  : کاسۀ مالیات یا ظرف مالیات
۴در اینجا به شکل دیوان قضایی ترجمه شده است. مطمئنا باید La Cour de Circuit اسم دیگری داشته باشد.
۵) Tippou تیپو صاحب
۶) کمپانی ھند شرقی Compagnie des Indes orientales

٢٧
کارل مارکس
جنگی تازه در چین
(در ۴بخش)
نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ۵٧۵٠
٢٧سپتامبر ١٨۵٩
١

لندن، ١٣سپتامبر ١٨۵٩

زمانی که تمام جھان به مناسبت تحمیل معاھدۀ تین- تسین به امپراتوری آسمانی انگلستان را تبریک باران می کردند، تلاش من بر این بود تا نشان دھم که در جنگ انگلیس و چین، در راھزنی، درامتیازات اقتصادی که در این معاھده نسیب انگلستان شده، تنھا قدرت برندۀ واقعی روسیه است، و تمام امتیازات بدست آمده برای انگلیس واقعا بی معنی به نظر می رسد. و صلح نیز بسیار دورتر از آن چیزی ست که تصور می شود، مضافا بر این که چنین معاھده ای الزاما به برافروخته شدن آتش جنگ تازه ای خواھد انجامید. سیر حوادث این نظریات را کاملا تأیید کردند. معاھدۀ تین – تسین به گذشته پیوست، و آرامش ظاھری صلح در رویارویی با واقعیات سخت جنگ از ھم فرو پاشید( ١).
پیش از ھر مطلبی اجازه دھید تا وقایع را بر اساس آخرین گزارشات ارسال شده، مطرح کنم. مقام محترم آقای بروس (
Bruce) به ھمراھی آقای دو بوربولن (De Bourboulon) مقام تام الاختیار فرانسوی، که با لشکر کشی بریتانیا ھم راه شده بودند. ناوگان انگلیس مأموریت داشت از رود پی – ھو عبور کرده و دو سفیر را به جھت مأموریتی که در پکن داشتند بدرقه کند. فرماندھی ناوگان به عھدۀ آدمیرال ھوپ (Hope) بود وشامل ھفت کشتی بخار و ده کشتی توپدار، دو کشتی حمل و نقل و صدھا سرباز پیاده نظام نیروی دریایی و مھندسی بود. بر این اساس چینی ھا مانع شدند که ناوگان بریتانیا با مأموریتی که داشت از این راه عبور کند. در نتیجه، آدمیرال ھوپ در دھانۀ رود پی – ھو با زنجیرھایی مواجه شد که راه را با آنھا بسته بودند. پس از٩ روز انتظار در دھانۀ رود، ١٧تا ٢۵ژوئن ( تام الاختیاران روز بیستم به ناو بخش پیوستند)، و سعی کردند به زور راه را باز کنند. به محض نزدیک شدن به پی – ھو آدمیرال ھوپ مشاھده کرد که دژ تاکو (Takou) که در طول نخستین جنگ کاملا ویران شده بود، دوباره باز سازی شده است، خیلی سریع بگوییم که او می توانست پیش از این ھا از این موضوع مطلع گردد، زیرا خبربازسازی این دژھا در روزنامۀ رسمی پکن چاپ شده بود (٣).
در ٢۵ ژوئن، وقتی که انگلیسی ھا سعی کردند از موانع پی- ھو عبور کنند، آتش بارھای دژ تاکو، با پشتیبای واحدھای رزمی مغول به غرش درآمدند. حدود ٢٠٠٠٠ سرباز از پردۀ استتار بیرون آمده و ناوگان بریتانیای کبیر را به آتش مرگ باری محکوم کردند. در گیری ھای زمینی و دریایی به شکست کامل مھاجمین انجامید و سرانجام ناوگان مجبور به عقب نشینی شد. در این رویارویی نظامی ناوگان بریتانیا سه کشتی جنگی اش را از دست داد که شامل کورموران (
Cormorant)، لی (Lee) و پلوور (Plover) بود، از طرف انگلیسی ھا ۴۶٧ نفر کشته و یا زخمی شدند، و از۶٠ فرانسوی حاضر در صحنه ١۴نفر جان باخته و یا زخمی شدند. پنج نفر از افسران انگلیسی کشته و ٢٣ نفر دیگر زخمی شدند، خود آدمیرال نیز زخمی شد. پس از این شکست، بروس و دو بوربولن به شانگھای رفتند و ناوگان بریتانیا در نیگ-پو(Ning-Po) نزدیک شین ھای (Chinhae) لنگر انداخت.
     زمانی که خبرھای ناگوار به انگلستان رسید، طولی نکشید که تمام نشریات طرفدار پالمرستون سوار بر شیر(۴) بریتانیا شدند و یک پارچه پرچم انتقام قاطعانه ای را براحتزاز درآوردند. لندن تایمز طبیعتا از بیدار کردن غریزۀ خشونت و سفاکی ھم وطنانش خود داری می کند، ولی روزنامه ھای طرفدار پالمرستون که از سطح نازلتری برخوردار بودند، حماسه سرایی مضحکی به راه انداختند. به
عنوان مثال ببینیم دیلی تلگراف (۵چه می نویسد :
      «بریتانیای کبیر باید به تمام سواحل چین حمله کند، پایتخت آن را به تصرف درآورده و امپراتور را از قصرش اخراج کند. ضرورت ایجاب می کند که تضمین معتبری علیه اعمال خشونت بار احتمالی وجود  داشته باشد…ما بایدبه کارگزارانی که نشان اژدھا بر خود دارند و شھامت این را یافته اند که به نمادھای ملی ما توھین کنند، درس عبرتی بدھیم…ھر یک از آنھا ( یعنی ژنرال ھای چینی ) باید به عنوان دزد دریایی و آدم کش با دکل کشتی ھای جنگی بریتانیا به دارآویخته شوند. نمایش تسلی بخش و سودمندی خواھد بود که یک دوجین از این افراد رذل با چھره ھای ھیولاییشان در انظار عمومی در ھوا تاب بخورند. باید وحشت ایجاد کرد، تا اینجا نیز خیلی با مدارا رفتار کرده ایم … اکنون، باید به چینی ھا بیاموزیم که انگلیسی ھا چه کسانی ھستند ، و چه کسانی برتر بوده و سروران آنھا می باشند…ما باید حداقل پکن را متصرف شویم، و اگر بخواھیم با سیاست جدی تری رفتار کنیم، پس از آن باید کانتون را برای ھمیشه تسخیر کنیم. ما باید کانتون را تحت کنترل بگیریم، ھمانطور که کلکته را حفظ کردیم و آنرا به مرکز مراودات بازرگانی مان با شرق دور مبدل ساختیم، و به این ترتیب است که می توانیم نفوذ روس ھا را نیز در مرزھای تاتار جبران کرده و مبنای تقسیم بندی تازه ای را طرح ریزی کنیم ».
      حال اجازه دھید که این سخن رانی ھای پر طمطراق ولی بیھودۀ میرزا بنویس ھای پارلمرستونی را بحال خود واگذاشته و علی رغم اطلاعات کمی که فعلا در اختیار داریم بکوشیم تا به مفھوم واقعی حوادث ناگوار اخیر پی ببریم.
      نخستین پرسشی که باید روشن سازیم چنین است : بر فرض این که مبنی بر معاھدۀ تین-تسین سفیر بریتانیا می بایستی فورا به پکن راه پیدا می کرد، آیا دولت چین مرتکب خلافی شده بوده است که او را درگیر جنگ با راھزنھا کنند و سپس ناوگان بریتانیا را بفرستند که به زور بخواھد وارد آب  ھای پی- ھو شود؟
       بر اساس گزارشات جدید خبرگزاری ھای اروپایی، مقامات چینی از مأموریت مأمورین بریتانیایی جلوگیری نکرده اند، بلکه در مقابل ورود نیروھای نظامی به آب ھای رود پی – ھو مقاومت کرده اند. آنھا اعلام کرده بودند که بروس می تواند از طریق راه زمینی مسافرت کند ولی نه به ھمراھی نیروھای نظامی، زیرا اھالی امپراتوری آسمانی خاطرات بمباران کانتون را ھنوز فراموش نکرده اند، و حضور چنین ھیئتی برای آنھا مترادف است با تصرف کشور. آیا اجازۀ اقامت در لندن برای سفیر فرانسه این حق را قائل می شوذ که در رأس ناوگان نظامی فرانسه وارد آب ھای رود تایمز شود؟ 
      بدون شک برداشت ارائه شده توسط انگلیسی ھا در مورد پذیرش سفرایشان در پکن، به ھمان اندازه تعجب آور است که استدلالاتی که در طول آخرین جنگ مطرح می کردند، یعنی بمباران یک شھر از امپراتوری به معنی جنگ با تمام امپراتوری نیست، بلکه درگیری ھا صرفا منطقه ای ست و تنھا به بخشی از آن مربوط می شود. در پاسخ به اعتراضات چینی ھا، انگلیسی ھا، بر اساس اظھارات خودشان، « تمام تمھیدات را برای کسب موافقت چین پیشبینی کرده بودند» و با نیروی دریایی قابل ملاحظه و قدرتمندی وارد آب ھای پی- ھو شده بودند. اگر چه چینی ھا باید سفیر صلح جوی انگلیسی ھا را بپذیرند، ولی مطمئنا مجاز ھستند که در مقابل لشکر کشی مقاومت کنند. بر این اساس، عکس العمل آنھا ھیچ معاھده ای را زیر پا نگذاشته و تنھا از حقوق خود دفاع کرده اند.
      علاوه بر این، باید از خودمان بپرسیم که اگر چه براساس معاھدۀ تین-تسین حق داشتن سفیر به  انگلیسی ھا اھداء گردیده، ولی آیا تا کنون عملا توسط لرد الجین رد نشده است؟
      بر اساس « گزارش مربوط به مأموریت ویژۀ کنت الجین در چین، که به دستور اعلیحضرت چاپ شده است» (۶) به تمام کارگزاران سلطنتی ھشدار می دھد که ایجاد سفارتخانه انگلیس در چین فورا نباید انجام گیرد و باید به زمان دیگری موکول گردد، و سپس این که اجازۀ اقامت او در پکن به دلایل گوناگون خاتمه یافته است. و سرانجام این که، مادۀ ٣ معاھده در متن انگلیسی که به امور پذیرش سفیر مربوط می شود، بر اساس اصرار نمایندگان چینی در متن چینی تغییر کرده است. این موضوع در دو نسخه از معاھده مورد پذیرش لرد الجین بوده، و با این وجود می گوید که مجبور بوده است :
     « با فرامینی که دریافت کرده است، از چینی ھا بخواھد تا موافقیت نامه بین المللی را بپذیرند، یعنی متنی که یک کلمه از آن را ھم نمی فھمیدند».
     آیا می توانیم چینی ھا را به این علت متھم بدانیم که بجای متن انگلیسی بر اساس متن چینی عمل کرده اند و به این ترتیب به دقت معاھدۀ را رعایت نکرده اند.

     در پایان بیانات کریشولم آنستی وکیل عمومی اسبق بریتانیا در ھنگ-کنگ را یادآور می شوم که در نامه ای رسمی به انتشارات لندن مورنینگ استار اعلام می کند :
     «معاھده در ھر صورت از مدت ھا پیش به علت اعمال خشونت آمیز دولت بریتانیا و کارگزارانش فسخ شده است، و امتیازات چنین قراردای برای سلطنت بریتانیای کبیر منتفی ست.
     در گیری با مسائل ھند و آماده شدن برای جنگ تازه ای در اروپا، انگلستان در خطر مصیبت دیگری در چین قرار گرفته…نتایج فوری چنین موقعیتی، باید سقوط دولت فعلی باشد، که رئیس آن مسئولیت جنگ پیشین را نیز به عھده داشته است…

توضیحات
١) حادثۀ پی– ھو (
٢) در تابستان١٨۶٠به خرمن سومین «جنگ تریاک» آتش گشود. استعمارگران انگلیسی و فرانسوی می خواستند توافقات دیگری را برای به زانو درآوردن چین به امپراتوری آسمانی تحمیل کنند. جنگ در پایان ماه اکتبر١٨۶٠با معاھدۀ غارت گرانه و تصویب تین – تسین در پکن خاتمه یافت ) به زیر نویس شمارۀ ١ در مقالۀ « تجارت تریاک ١» مراجعه کنید). 
بر اساس معاھدات پکن، انگلستان و فرانسه غرامت سنگینی دریافت می کردند و به علاوه از حق بازرگانی در بندر تین – تسین برخوردار شدند، و می توانستند از نیروی کار محلی برای فعالیت ھای مستعمراتی خود استفاده کنند. انگلستان بخش جنوبی شبھه جزیرۀ کولون (Kowloon) را نیز ضمیمه کرد..
٢) Peï- ho نام رودخانه ای ست

٣) « Peking Gazette »: روزنامۀ رسمی دولت چین که بین سال ھای ١۶۴۴تا ١٩١١در پکن منتشر می شد.
۴) «سوار بر شیر بریتانیا شدند» این سوار شیر شدن مطمئنا یک اصطلاح بریتانیایی ست که به شکل تحت الفظی ترجمه کردم به این امید که برای خوانندۀ فارسی قابل درک باشد. احتمالا به معنای تکیه به نماد ملّی و کوبیدن بر طبل رزم است.
(۵)« Daily Telegraph »: روزنامۀ لیبرال، تقریبا از سال ١٨٨٠به محافظه کاران تعلق داشت. و بین سالھای ١٨۵۵تا ١٩٣٧تحت ھمین عنوان در لندن منتشر می شد. از ادغام آن در سال ١٩٣٧با روزنامۀ Monrning Post این روزنامه با نام Daily Telegraph and Morning Post منتشر می شود.
۶) « Correspondance Relating to the Earl of Elgin’s Special Missions to China and Japan.1857-1859 » , London 1859.

٢٨
کارل مارکس
جنگی تازه در چین
٢

لندن، ١۶سپتامبر ١٨۵٩

     اعلام کردند که فردا کابینۀ وزرا جلسه تشکیل خواھد داد تا در مورد راه کارھای وقایع اسفناک چین تصمیم بگیرند. حرف ھای تو خالی «مونیتور» (١) فرانسوی و تایمز لندن ھیچ تردیدی در مورد تصمیمات پالمرستون و بناپارت باقی نمی گذارد. آنھا خواھان جنگ تازه ای علیه چین ھستند. براساس اطلاعاتی که من از جانب منابع رسمی در اختیار دارم، در طول جلسۀ آینده در کابینه، میلنر گیبسون (Milner Gibson) در وھلۀ اوّل با استدلالاتی که در موافقت با جنگ مطرح شده اند مخالفت خواھد کرد، و در ثانی ھر گونه اعلان جنگی را که از پیش توسط دو مجلس پارلمان به تصویب نرسیده باشد مردود خواھد دانست. و اگر نظریات او با رأی اکثریت کنار گذاشته شود، خروج او از کابینه به حملۀ مجدد به دولت پالمرستون خواھد انجامید و اتحادیۀ لیبرال ھا نیز از ھم فرو خواھد پاشید که پیش از این به استعفای دربی (Derby) منجر شده بود. اینطور می گویند که پالمرستون از نیّات میلنر گیبسون کمی عصبی ست، زیرا او بین ھمکاران پالمرستون تنھا فردی ست که او را به وحشت می اندازد. پارلمرستون بارھا در مورد او گفته است که در »پیدا کردن نقطۀ آسیب پذیر زره پوش دارد« مھارت خاصی دارد. ممکن است ھم زمان با این نامه از لیورپول گزارشات تازه ای دربارۀ نتایج اجلاس وزرا دریافت کنید. در حال حاضر، بھترین راه برای تشخیص واقعیت امور نه با مراجعه به آنچه منتشر شده که با تکیه به آنچه عمدا توسط نشریات پارلمرستون در نخستین تفسیرھای اخبار بین المللی (قارۀ اروپا) حذف شده است، ممکن می باشد.
     در نتیجه، گزارش حذف شده عبارت است از این که معاھدۀ روس از پیش به تصویب رسیده بوده و امپراتور چین به کارگزارانش دستور صادر کرده که سفیر ایالات متحده را برای رد و بدل کردن نسخه ھای معاھدۀ تصویب شده تا پایتخت اسکورت کنند(٢). این وقایع را به سکوت برگزار کردند که سبب شک و تردید نگردد، زیرا فرستادگان انگلیس و فرانسه ھستند که مسئول موانع مأموریتشان می باشند و به ھمین دلیل ھمکاران روس و آمریکاییشان را نتوانستند ملاقات کنند. موضوع باز ھم مھم تری که تایمز و دیگر روزنامه ھای پالمرستون پیش از این به سکوت برگزار کرده بودند، و البته حالا بدان اعتراف می کنند، این است که مقامات چینی اعلام کرده بودند که حاضر ھستند تا فرستادگان انگلیسی و فرانسوی را تا پکن ھمراھی کنند، و حتی در گوشه ای از دھانه منتظر آنھا باقی مانده بودند، ولی به این شرط که ناوگان و واحدھای نظامی را ترک کنند. چرا که معاھدۀ تین – تسین برای انگلیسی ھا و فرانسوی ھا حق لشکر کشی به دھانۀ رود پی – ھو را قائل نشده است. روشن است که چینی ھا معاھده را نقض نکرده اند، ولی این انگلیسی ھا ھستند که با تصمیم قبلی و در شب پیش از موعدی که برای رد و بدل کردن نسخۀ قرارداد تعیین شده بود، می خواستند جنگ راه بیاندازند. ھیچ کس تصور نمی کند که این آقای بروس محترم در حال غرق کردن مأموریتش بوده، و در ادامۀ اھداف جنگ اوّل عمل می کند. و کاملا روشن است که او بر اساس فرامین سرّی که از لندن دریافت کرده بود پیش می رفت. واقعیت این است که او از جانب پارلمرستون فرستاده نشده بود، بلکه فرستادۀ دربی (
Derby) بود. در این مورد، می خواستم یادآور شوم که در زمان صدارت سر روبرت پیل (Sir Robert Peel)، وقتی که لرد آبردین (Lord Aberdeen) وزیر امور خارجه بود سر ھانری بلوور (Sir Henry Bulwer) سفیر انگلیس در مادرید بود و نزاعی را با دربار اسپانیا دامن زد که موجب اخراج او از اسپانیا شد.در طول بحث و مجادله در مجلس لردھا دربارۀ حوادث ناگواری که در اسپانیا روی داده بود، ثابت شد که بلوور به جای تبعیت از فرامین رسمی آبردین، از دستورات سرّی پارلمرستون پیروی کرده بوده، و این در حالی ست که در جایگاه اپوزیسیون نشسته.
     در این روزھای اخیر، نشریات پالمرستون به مانور دیگری دست زدند که حداقل برای آنھایی که به تاریخ سرّی دیپلماسی انگلیس در این سی سال گذشته آگاھی دارند، در مورد حوادث اسفبار پی – ھو و خطر قریب الوقوع سومین جنگ انگلیس و چین، ھیچ تردید باقی نمی گذارد. بر اساس گزارشات تایمز توپ ھایی که روی حصارھای تاکو موضع گرفته بودند و موجب وارد آوردن چنین خسارتی به ناوگان بریتانیا شدند، ساخت روسیه بوده و افسران روسی آنھا را ھدایت می کردند. در این مورد یکی از نشریات پالمرستون با صراحت بیشتری توضیح می دھد و می نویسد: 
     «اکنون مشاھده می کنیم که سیاست روسیه تا چه اندازه در پیوندی تنگاتنگ با پکن بوده است. و روی آمور تحرکات گسترده ای را می بینیم. و سپاھیان بیشمار قزاق را مشاھده می کنیم که در دور دست ھای دریاچۀ بایکال، در مناطق یخ زده و روی مرزھای دنیای قدیم دست به مانور می زنند. ما پیش رویھای کاروان ھای متعددی را مشاھده می کنیم و فرستادۀ ویژۀ روسیه را می بینیم ( ژنرال موراویوف، والی سیبری شرقی) که با نقشه ھای سرّی خیلی دور از سیبری شرقی به سوی پایتخت چین حرکت می کند. جای شگفتی نیست که اذھان عمومی در کشور ما بخاطر دسایس خارجی علیه ما که موجب قتل سربازان و دریانوردان ما شدند، به خشم بیاید.»
      البته، این یکی از ترفندھای ھمیشگی پالمرستون است. روسیه می خواست با چین معاھده ای برای مراودات بازرگانی منعقد سازد، و جنگ تریاک موجب شد که چین به آغوش روسیه روی بیاورد .(
٣) علاوه بر این روسیه خواھان آمور بود، این آرزو را نیز در براه انداختن جنگ دوّم تریاک علیه چین برآورده ساخت(۴). و اکنون که روسیه در پی تحکیم روابطش با پکن است، می خواھد جنگ سومی نیز علیه چین بر پا کند. درتمام روابطش با دولتھای ضعیف آسیایی، چین، ایران، آسیای مرکزی، ترکیه، او ھمواره این قاعدۀ ثابت و دائمی را آشکارا علیه نقشه ھای روسیه بکار برده است که نزاعی بر پا کند، نه علیه روسیه، بلکه علیه کشور آسیایی مورد نظر، و دور ساختن آن از
انگلستان با خصومت و عملیات دزد دریایی و به شکل غیر مستقیم امتیازاتی به روسیه بدھد که نمی خواسته به او اعطاء کند. مطمئنا به مناسبت اجلاس آینده تمام سیاست آسیایی پالمرستون در گذشته و در خصوص آسیا دوباره مورد بررسی قرار خواھد گرفت، و در نتیجه توجه شما را به پرونده ھایی دربارۀ افغانستان جلب می کنم که به فرمان مجلس عوام در٨ ژوئن ١٨۵٩منتشر شده است (
۵). این پرونده ھا بیش از ھر منبع انتشار یافتۀ دیگری روشنگر سیاست اسفناک پارلمرستون در تاریخ دیپلماسی سی سال اخیر می باشد. بطور خلاصه، موضوع عبارت است از اینکه در سال ، ١٨٣٨ پالمرستون جنگی علیه دوست محمد امیر کابل به راه انداخت، که به در ھم شکسته شدن ارتش انگلیس انجامید(۶)، و بھانۀ جنگ نیز این بود که دوست محمد علیه انگلیس، روابط سرّی با  ایران و روسیه بر قرار کرده است. پالمرستون برای اثبات دعاوی اش در سال ١٨٣٩ کتاب آبی را به پارلمان ارائه کرده بود که غالبا حاوی مکاتبات سر الکساندر برنز (Sir Alexander Burnes)، نمایندۀ بریتانیا در کابل و والی کلکته بود(٧). برنز طی شورشی علیه اشغالگران انگلیسی در کابل کشته شد، ولی از آنجایی که به وزیر امور خارجۀ انگلیس شک داشت، نسخۀ دوّم برخی مکاتبات رسمی اش را برای برادرش دکتر برنز در لندن فرستاده بود. سال ١٨٣٩پس از ارائۀ پرونده ھای افغان که توسط پارلمرستون تھیه شده بود، دکتر برنز او را به جعل اسناد متھم کرد و برای تأیید دعاویش تعدادی از مکاتبات اصلی را منتشر کرد. ولی تنھا در تابستان گذشته اسرار فاش شد.
     در دوران وزارت دبری، مجلس عوام به پیشنھاد ھدفیلد (
Hadfield) دستور انتشار کامل پرونده ھای افغان را صادر کرد، و دستور به نحوی به اجرا گذاشته شد که حتی بی دقت ترین افراد نیز به درستی اتھام وارده پی ببرد، یعنی تغییراتی که پارلمرستون به نفع روسیه در آنھا ایجاد کرده بود. روی صفحۀ معرفی تیتر کتاب آبی، مطالب زیر را می خوانیم :
     یادداشت : مکاتبات و گزارشاتی که پیش از این به شکل جزئی منتشر شده بود، در این جا کاملا منتشر می شود و مطالبی که حذف شده بوده داخل کروشه گذاشته شده است [  ] .
      نام کارگزاری که باید وفاداری انتشارات را به عھده گیرد «جی.دوبل و. کای (
J.W.KAYE) ، منشی بخش سیاسی و حراست» است که از طرف دیگر «تاریخ نگار واقعی جنگ افغانستان» می باشد.
      برای نشان دادن روابط واقعی پارلمرستون با روسیه که مدعی شده بود جنگ افغانستان را علیه آن بر پا کرده است، در این جا به ذکر یک مثال بسنده می کنیم. ویتکویچ (
Vitkévitch) در سال ١٨٣٧به کابل رسید و حامل نامه ای از جانب تزار برای دوست محمد بود. سر الکساندر برنز نسخۀ دوّم این نامه را بدست آورده بود و آنرا برای لرد اکلاند (Lord Auckland) والی کل ھند ارسال می کند. در تلگرام ھای خود و در پرونده ھای مختلف که به آن ضمیمه کرده بود، چندین بار به این موضوع اشاره می کند. ولی نسخۀ دوّم نامۀ تزار از پرونده ھای ارائه شده توسط پالمرستون در سال ١٩٣٩حذف گردیده و در تمام تلگراف ھایی که به این موضوع اشاره ای شده بود، تغییرات لازم را برای پنھان ساختن رابطۀ امپراتور روسیه و مأموریت افغانستان به عمل آورده بودند. جعلیات به این دلیل انجام گرفته بوده که رابطۀ بین شخص خود اختیار(٨) و ویتکویچ پنھان باقی بماند. نیکلا در ھنگام بازگشت ویتکویچ به پترزبورگ ضروری دانسته بود که چنین روابطی را رسما تکذیب کند. به این ترتیب در صفحۀ ٨٢کتاب آبی، ترجمۀ نامه ای را که برای دوست محمد فرستاده شده بود می توانیم مشاھده کنیم، کلماتی که عمدا توسط پالمرستون حذف شده بود داخل کروشه گذاشته شده است :
     «سفیر روسیه [یا امپراتور] از [مسکو] به تھران آمد و دستور دریافت کرد که در قندھار منتظر سرداران(٩) باقی بماند، و از آنجا نزد امیر برود. او حامل [پیام خصوصی از جانب امپراتور و] نامۀ سفیر روسیه در تھران است. سفیر روسیه او را به عنوان فرد قابل اطمینان و صلاحیت داری معرفی می کند که می تواند عھده دار ھر گونه مذاکره ای باشد [ بنام امپراتور و بنام خودش]، و غیره و غیره ».
     این سند جعلی و دیگر اسناد مشابه توسط پارلمرستون برای حفظ اعتبار مقام تزار انجام گرفته بوده است و تنھا مورد قابل ذکر در اسناد مربوط به افغانستان نیست. پالمرستون اشغال افغانستان را به توصیۀ سر الکساندر برنز و به عنوان وسیله ای برای جلوگیری از توطئۀ روس ھا در آسیای مرکزی قلمداد می کند. در حالی که سر الکساندر برنز کاملا بر عکس این ادعا عمل می کند و در نتیجه پارلمرستون تمام فراخوان ھای او را که به نفع دوست محمد است، حذف می کند. تمام مکاتبات در مقایسه با اصل اوراق و اسناد بدست آمده جعلی ھستند. این ھمان مردی ست که می خواھد سومین جنگ علیه چین را به عنوان مقابله با دسایس روسیه در این گوشه از جھان، بر پا سازد.

توضیحات   
 
١)  « Le Moniteur universel »: روزنامۀ فرانسوی که بین سال ھای ١٧٨٩تا ١٩٠١ممنتشر می شد و ارگان دولتی بود.
٢) مارکس در این جا به معاھدۀ نابرابر تین-تسین به تاریخ ژوئن ١٨۵٨اشاره می کند که بین چین و روسیه و ایالات متحده بسته  شد، که مشابه ھمان معاھده ای بود که با انگلستان و فرانسه منعقد گردیده بود.

٣) موضوع عبارت است از نخستین «جنگ تریاک». پس از این جنگ بین روسیه و چین نزدیکی ھایی صورت پذیرفت و روسیه در ژوئیه ١٨۵١بر اساس معاھدۀ کولجا (Kouldja) امتیازات مناسبی برای بازرگانی به چین غربی بدست آورد.
۴) در اطراف پایان دومین » جنگ تریاک « در فردای به امضاء رسیدن معاھدۀ تین- تسین با انگلستان و فرانسه، دولتھای روسیه وچین در می ١٨۵٨معاھدۀ اگون (Aigoun) را امضاء کردند که بر اساس آن بخشھایی از سواحل شمال آمور در اختیار روسیه قرار می گرفت.

۵) « East India (Cabul and Afganistan), Ordered by The House of Commons to be Printed, 8 June 1859 »
۶) نخستین جنگ انگلیس و افغانستان ١٨٣٨تا ١٨۴٢
٧) « Correspondance Relating to Persia and Afghanistan », London 1839

٨) Autocrate: خود اختیار(منظور پالمرستون است)

٩) Serdar :  در متن از کلمه سردار استفاده شده است

٢٩
کارل مارکس
جنگی تازه در چین
٣

لندن، ٢٠سپتامبر ١٨۵٩

     اینطور بنظر می رسد که اکثر روزنامه ھای انگلیسی اتخاذ تصمیم برای بر پا داشتن جنگ تازه و تمدن ساز دیگری را علیه امپراتوری آسمانی تأیید کرده اند. با این وجود از برگزاری جلسۀ شورای وزیران، در روز شنبۀ گذشته، ھمین روزنامه ھایی که خونشان به جوش آمده بود، تغییرات قابل ملاحظه ای پیدا کردند. در آغاز، مجلۀ لندن تایمز در وھلۀ نخست مغول ھای بز دل را ھدف آتش میھن پرستانۀ خود قرار دادند که با استتار کردن مواضع خود و توپخانه شان مردنیک، آدمیرال بریتانیایی را به دام انداخته بودند، و در ثانی دربار پکن را بخاطر روش ماکیاولیسم سیاھش محکوم کردند که این ھیولاھای مغولی را به این حیلۀ شیطانی و جنگی تشویق کرده بوده است. نکتۀ حائز اھمیت این است که تایمز در عین جوش و خروش میھن پرستانه، سعی می کند گزارشات رسمی را به نحوی ارائه دھد تا نکاتی که به نفع چین تمام می شود حذف گردد. تحت تأثیر ھیجان حسی، امکان ایجاد اغتشاش در گزارشات ھمیشه وجود دارد، ولی برای جعل آنھا باید از خون سردی خاصی برخوردار بود. به ھر صورت، روز ١۶سپتامبر، دقیقا یک روز پیش از اجلاس وزیران، تایمز به مصداق جنوس (١) تغییر جھت داد و در آرامش خاطر از یکی از اتھاماتی که وارد ساخته بود صرفنظر کرد، و نوشت:
     «ترس ما از اینجاست که نتوانیم مغول ھا را به خیانت متھم سازیم زیرا آنھا در مقابل حملۀ ما روی حصارھایشان در ساحل پی – ھو مقاومت کرده بودند.»
     ولی سپس برای جبران امتیاز ناشیانه ای که برای مغول ھا قائل شده بود، به شکل نا امیدانه ای به « نقض خیانت کارانه معاھدات رسمی با نقشۀ قبلی توسط دربار پکن» تکیه می کند.
     سه روز پس از اجلاس شورای وزیران، ملاحظات تازه ای تایمز را بر آن داشتند تا بگوید که :
     «تردیدی نیست که اگر آقای بروس و آقای دو بوربلن از ھمراھی نمایندگان چینی تا پکن استقبال کرده بودند، می توانستند معاھده را به تصویب رسانند.»
     ولی با این وصف از خیانت دربار پکن چه چیزی باقی می ماند؟ روشن است که اثری از آثار چنین اتھامی باقی نخواھد ماند. در این مورد تایمز متأثر از دو موضوع تردید آمیز است و می گوید :
     «شاید را حل نظامی با چنین ناوگانی برای گشودن راه به پکن عاقلانه نبوده باشد. و علاوه بر این، بطور کلی اعمال زور برای مذاکرات دیپلماتیک چندان مناسب بنظر نمی رسد.»
      این است نتیجه گیری ناشیانۀ و طوفان خشم مھم ترین روزنامه ھا. ولی، بر اساس منطق خاص خودش از بررسی انگیزه ھای جنگ خود داری می کنند بی آن که از خود جنگ صرفنظر کرده باشند. اکونومیست، روزنامۀ غیر رسمی دیگری که برای بمباران کانتون بر طبل رزم می کوبید، از زمانی که ویلسون (
J.Wilson) به مقام صدارت روی صفحۀ شطرنج ھند انتخاب شده است، مسائل را بیشتر از زاویۀ اقتصادی مورد بررسی قرار داده و کمتر به سخن سرایی می پردازد.
     اکونومیست دو مقاله به بررسی این موضوع اختصاص داده، که یکی سیاسی ست و دیگری اقتصادی (٢). مقالۀ سیاسی به شکل زیر خاتمه می یابد :
     «با توجه به تمام مطالبی که گفتیم، روشن است که معاھده ای که به سفیر ما حق ورود به پکن را اعطا می کند و به او اجازه می دھد در آنجا اقامت داشته باشد، چنین موردی صراحتا به دولت چین تحمیل شده بوده است. و اگر فکر می کنیم که چنین شرطی برای منافع ما اساسی بوده، در این صورت می بایستی برای دست یابی به آن و احترام به مفاد آن با درک بیشتر و شکیبایی عمل می کردیم. البته وقتی با دولتی نظیر دولت چین سر و کار پیدا می کنیم، شاید مھلت دادن و صبر کردن
به عنوان علامت ضعف تعبیر شود، و در این صورت از جانب ما سیاست مناسبی نخواھد بود. ولی در رابطه با دولت ھای شرقی تا کجا می توانیم در اصولی دخل تصرف کنیم که قطعا در روابطمان با کشورھای متمدن رعایت می کنیم؟ وقتی از ترس آنھا استفاده کردیم تا امتیازاتی را که خوش آیندشان نیست با اعمال زور کسب کنیم و به شکلی که منافع ما ایجاب می کند فورا آنرا به اجرا بگذاریم، در این صورت شاید مؤثر ترین خط مشی سیاسی بنظر رسد. ولی اگر ما در این سیاست با شکست مواجه شویم و اگر در این مدت چینی ھا بر ترسشان فائق بیایند و با پشتیبانی نیروھایشان مقاومت کنند و از ما بخواھند که در نحوۀ به اجرا گذاشتن معاھدات به آنھا مراجعه کنیم، آیا باز ھم می توانیم آنھا را به خیانت متھم سازیم؟ آیا آنھا روش ھای بازدارندگی خود ما را علیه ما به کار نخواھند برد؟ قویا این احتمال وجود دارد که دولت چین عمدا در پی کشاندن ما در این دام سھمگین خون آلود بوده و بطور کلی ھرگز خواھان به اجرا گذاشتن معاھده نبوده است. اگر چنین تأویلی از واقعه صحت داشته باشد باید جبران خسارت بخواھیم. ولی این احتمال نیز وجود دارد که نیّت دفاع از دھانۀ پی- ھو جلوگیری از تکرار وقایع خشونت باری بوده باشد که سال گذشته توسط لرد الجین انجام گرفت و چین در مجموع ھرگز در پی نقض معاھده نبوده است. از آنجایی که ابتکار عمل در صحنۀ درگیری ھای نظامی کاملا در اختیار فرماندھان ما بود و می توانستند در مقابله با آتش مرگبار توپخانه که تنھا برای دفاع از حصارھا فعال شده بودند، فورا دستور عقب نشینی صادر کنند.بنابراین به ھیچ عنوان نمی توانیم ثابت کنیم که چین در پی شانه خالی کردن از معاھداتش بوده است. و پیش از آن که دلیل موجھی برای منع اجرای قراردادھا پیدا کنیم، قضاوتمان را موکول کنیم به تأمل دربارۀ شیوه ای که در رابطه با کشورھای غیر متمدن )بربر( بکار می بریم، که با اصولی که آنھا در رابطه با ما بکار می برند تفاوتی ندارد.»
     در دومین مقاله دربارۀ ھمین موضوع، اکونومیست اھمیت بازرگانی مستقیم و غیر مستقیم انگلیس با چین را مورد بررسی و تحلیل قرار می دھد. در سال ١٨۵٨صادرات انگلیس به چین به ٢٨٧۶٠٠٠ لیور استرلینگ ارتقاء پیدا کرد، در حالی که ارزش واردات انگلیس از چین، برای ھر سال از این سه سال گذشته، بیش از ٩٠٠٠٠٠٠ لیور استرلینگ بوده است، بطوریکه مجموع بازررگانی مستقیم انگلستان با چین تقریبا بالغ بر ١٢٠٠٠٠٠٠ لیور استرلینگ می باشد. ولی خارج از این داد و ستدھای مستقیم سه عرصۀ مھم بازرگانی دیگر نیز وجود دارد که انگلستان کمابیش در آنھا سھیم می باشد. این سه عرصه عبارتند از بازرگانی بین ھند و چین، چین و استرالیا ، چین و ایالات متحده. 
اکونومیست می گوید:
     «استرالیا ھرساله مقادیر زیادی چای از چین وارد می کند ولی چیزی برای صادر کردن به چین ندارد. آمریکا نیز ھر ساله مقادیر زیادی چای و پارچۀ ابریشم از چین وارد می کند که ارزش آن از اجناسی که مستقیما به چین صادر می کند خیلی بیشتر است.»
     این داد و ستدھایی که به نفع چین تمام می شود باید توسط انگلستان متعادل گردد که ازاسترالیا طلا می گیرد و از ایالات متحده پنبه دریافت می کند. به ھمین دلیل، انگلستان مستقل از آنچه خودش به چین باید بپردازد، مجبور است مبالغ ھنگفتی بخاطر طلای استرالیا و پنبۀ آمریکا به این کشور بپردازد. این وجھی که به پایاپای ساختن داد و ستد ھای بین چین، انگلستان و استرالیا و ایالات متحده می انجامد تا حدود خیلی زیادی بخاطر پنبه و تریاک از چین به ھند سرازیر می شود. خیلی سریع بگوییم که صادرات چین به ھند ھرگز از ١٠٠٠٠٠٠لیور استرلینگ فراتر نرفته است، درحالی که واردات چین از ھند بالغ بر ١٠٠٠٠٠٠٠لیور استرلینگ است.
    از این مشاھدات اقتصادی؛ اکونومیست نتیجه می گیرد که ھر گونه اختلال جدی در بازرگانی بریتانیا با چین » مصیبت بسیار عظیمی را در بر خواھد داشت که در نگاه اوّل ارقام صادرات و واردات قادر به بیان آن نیستند«، و خساراتی که از چنین اختلالاتی بوجود می آید تنھا در بازرگانی مستقیم بریتانیا در زمینۀ چای و ابریشم تأثیر نخواھد گذاشت، بلکه مراودات بریتانیا با استرالیا و ایالات متحده را نیز تحت تأثیر قرار خواھد داد. اکونومیست مطمئنا از حوادث آخرین جنگ در چین مطلع است، زیرا منازعات آنطور که گزارشات در اذھان منعکس می ساختند، امور بازرگانی را مختل نساخته بود، خصوصا در بندر شا نگھای که کاملا عادی باقی ماند. ولی اکونومیست توجھات را روی » دو نکتۀ تازه دربارۀ منازعات فعلی« جلب می کند که می تواند به شکل اساسی تأثیرات جنگ دیگری علیه چین را در اموربازرگانی منعکس سازد. این دو نکتۀ جدید عبارت است خصوصیت گستردۀ و غیر موضعی جنگ، و موفقیت ھایی که چینی ھا برای نخستین بار در رویارویی شان علیه نیروھای اروپایی بدست آوردند.

     این شیوۀ بیانی تا چه اندازه با فریاد جنگ روزنامۀ اکونومیست در رابطه با دورانی که موضوع کشتی لورشا (٣) مطرح بود، کاملا متفاوت بنظر می رسد.
     شورای وزیران ھمانطور که در گزارش پیشین اعلام کرده بودم، اعتراضات میلنر گیبسون و تھدید او را شنید، که چنانکه پارلمرستون بر اساس نظریات مشاور فرانسوی عمل کند، او کابینه را ترک خواھد کرد. پالمرستون انحلال کابینه و ائتلاف لیبرال ھا را برای مدتی پیشبینی کرده و اظھار داشته بود که نیروھای ضروری برای تضمین امنیت بازرگانی بریتانیا در آبھای چین متمرکز خواھند شد ، و تا زمانی که از جانب فرستادۀ بریتانیا گزارشات دقیق نرسیده باشد، ھیچ تصمیمی دربارۀ جنگ گرفته نخواھد
شد. به این ترتیب موضوع داغ به زمان آینده موکول گردید. با این وجود اھداف واقعی پالمرستون درصفحات عادی دیلی تلگراف آشکار می گردند، و در یکی از شماره ھای اخیر می گوید :
     «اگر، در کوران سال آینده ھر حادثه ای موجب رأی مخالف علیه دولت شود، بدون شک به رأی دھندگان مراجعه خواھد شد…با رأی دربارۀ مسئلۀ چین مجلس عوام نتایج فعالیت ھایش را نشان خواھد داد، از این جھت که خطاھای حرفه ای، آقای دیسرائیلی (۴) در رأس آنھا، و باید جھان وطنی ھا را نیز اضافه کنیم زیرا آنھا اعلام کرده بودند که مغول ھا کاملا حق داشته اند.»
     شاید باز ھم فرصت این را بیابم که نظریاتم را دربارۀ موقعیت مشکل برانگیز چین مطرح کنم، خصوصا در رابطه با نقشۀ پالمرستون از طریق دو نفر از مأمورانش، لرد الجین و آقای بروس (برادر لرد الجین).

توضیحات    

١) Janus یکی از خدایان اسطوره ای. جنوس خدای گشایش بود. گشایش فصل. گشایش جنگ. جنوس دو سر داشت و معبد او در مواقعی که امپراتوری رم در صلح به سر می برد، بسته بود. مارکس در جمله اش البته از ضرب المثل مربوط به این اسطوره استفاده می کند که اگر بخواھیم به شکل تحت الفظی آن را ترجمه کنیم عبارت خواھد بود از « یکی از سرھای متھم را می برد، به مصداق جنوس که دو تا داشت.»

 

٢) مارکس به مقالات » موقعیت مخاطره انگیز چین« و » بازرگانی چین« اشاره دارد که در اکونومیست شمارۀ ٨٣٨روز ١٧سپتامبر ١٨۵٩منتشر شده است.
٣) منازعات کانتون که سرمنشأ آن انگلیسی ھا بودند، به تاریخ اکتبر ١٨۵۶شروع شد. مقامات چینی با دستگیری عده ای قاچاقچی در کشتی «لورشا آرو» موجب اعتراض کنسول انگلیسی پارکس شدند. انگلیسی ھا به این بھانه اعتراض کردند که روی «لورشا آرو» پرچم انگلیس حتا دراحتزاز بوده است و مجوز انگلیسی داشته. بمباران وحشیانه و بدون اطلاع قبلی به اھالی شھر، توسط فرستادۀ انگلیس جان بورینگ انجام گرفت و به عنوان مقدمه ای بود برای دومین جنگ تریاک (١٨۵٨-١٨۵۶).

٣٠
کارل مارکس
جنگی تازه در چین
۴

لندن، ٣٠سپتامبر ١٨۵٩

در یکی از مقالات پیشین (١)، توضیح دادیم که درگیری پی – ھو اتفاقی نبوده بلکه بر عکس با نقشۀ قبلی توسط لرد الجین انجام گرفته و بر اساس دستورات سرّی پالمرستون، نقشۀ ویکنت (٢) را به لرد ملمسبوری (Lord Malmesbury) وزیر محافظه کار امور خارجه تحمیل می کند، که در آن زمان رھبر اپوزیسیون بود. پیش از ھر مطلبی، موضوع »حوادثی« که بر اساس دستورات صادر شده از طرف پالمرستون در چین روی داد، تازگی ندارد و جای بسی شگفتی ست که طی گفتگو پیرامون موضوع مرتبط با منازعۀ کشتی لورشا در مجلس عوام، توسط شخصیتی مثل دیسرائیلی مطرح می گردد که یکی از منابع آگاه بشمار می آید. و این مورد نیز از طرف خود پارلمرستون تأیید می شود. روز ٣ فوریه ١٨۵٧ آقای دیسرائیلی با عبارات زیر به مجلس عوام ھشدار می دھد:
«نمی توانم باور نداشته باشم که آنچه در چین به وقوع پیوسته نتیجۀ نه آن بھانه ای ست که مطرح گردیده، بلکه حاصل از دستورالعمل ھایی بوده که خیلی پیش از این ھا از طرف انگلستان صادر شده بوده است. در این صورت، فکر می کنم که زمان آن فرا رسیده است که اگر مجلس عوام خواھان شانه خالی کردن از وظایفش نباشد، مجدانه بپرسیم که آیا برای نظارت بر نظامی که تداوم آن برای منافع کشور ما امری حیاتی ست ابزارھای ضروری را در اختیار دارد یا نه؟»
و لرد پالمرستون در کمال آرامش پاسخ می دھد :
«جنتلمن محترم می گوید که از نتایج جریان حوادث این طور بنظر می رسد که نظم و ترتیب ھایی از پیش توسط دولت انگلستان تعیین شده . بدون ھیچ تردیدی ھمینطور بوده است.»
اکنون، اگر نگاھی سریع به کتاب آبی بیاندازیم، در گزارشی که به مأموریت ویژۀ کنت الجین در چین و ژاپن، به سال ھای ١٨۵٧تا ١٨۵٩مربوط می شود، خواھیم دید که حادثه ای که روز ٢۵ژوئن در پی- ھو روی داد از ٢مارس توسط الجین پیشبینی شده بود. در صفحۀ ۴٨۴ در گزارش مزبور دو تلگراف زیر را مشاھده می کنیم :
کنت الجین به دریادار سر میکائل سیمور
 Furious فوریوس، ٢ مارس ١٨۵٩
«آقای گرامی ، با مراجعه به تلگرافی که برای حضرت عالی به تاریخ ١٧فوریه فرستادم، این افتخار را یافته ام که امیدواری خودم را دربارۀ تصمیم اتخاذ شده دولت اعلیحضرت دربارۀ اقامت دائمی سفیر بریتانیا در پکن تأیید کنم که دیروز به اطلاع حضرت عالی رساندم. در طی مذاکره ای می توان دولت چین را مجبور ساخت تا برای پذیرش نمایندۀ اعلیحضرت که جھت معاوضۀ مدارک مربوط به معاھدۀ تین-تسین به پکن وارد می شود، مقدمات مناسبی فراھم نماید. با این وجود این امکان وجود دارد که چنین امیدی تحقق نیابد و در ھر صورت تصور می کنم که دولت اعلیحضرت مایل است که نیروھای قدرتمندی سفیر ما را در طول مسافرتش به تین-تسین ھمراھی کند. تحت چنین شرایطی، اگر جسارت نباشد می خواستم بررسی این مسئله را به عھدۀ حضرت عالی واگذار کنم که در اولین فرصت مناسب آیا ممکن است برای چنین مأموریتی ناوگانی نیرومند با توپچی ھای کاملا مسلح در شانگھای تمرکز یابند زیرا سفر آقای بروس به چین نمی تواند زیاد به تعویق بیافتد….و غیره.
الجین و کینکاردین ».
کنت ملمسبوری به کنت الجین
وزیر امور خارجۀ، ٢می ١٨۵٩

«میلورد (٣)،  تلگراف حضرت عالی را به تاریخ ٧مارس ١٨۵٩دریافت داشتم، و باید به اطلاع شما برسانم که دولت اعلیحضرت بیاناتی را که حضرت عالی المثنی آنرا قید کرده بودید تأیید می کند. در این مکاتبه به مسئول امور سلطنتی اعلام کرده بودید که دولت و اعلیحضرت اصراری برای تثبیت اقامت وزیر اعلیحضرت به شکل دائمی در پکن ندارند. دولت اعلیحضرت ھمچنین پیشنھاد شما را مبنی بر تمرکز ناوگان و توپخانه در شانگھای به دریادار سیمور جھت ھمراھی آقای بروس در آبھای پی-ھو تأیید می کند.
با احترام
ملمسبوری.»
     نتیجه می گیریم که لرد الجین از پیش به طرح دولت بریتانیا آگاه بوده و می دانسته است که برادرش بروس باید توسط ناوگان و توپخانۀ قانع کننده ای در آبھای پی-ھو شناور سازد، و به دریادار سیمور فرمان می دھد که برای چنین مأموریتی آماده شود. کنت ملمسبوری در تلگرافی که به تاریخ ٢ می میفرستد، و پیشنھاد لرد الجین به دریادار را تأیید می کند. در مجموع، مکاتبه حاکی از این امر است که گویی لرد الجین فرماندۀ اصلی و لرد ملسمبوری زیر دست اوست. در حالی که اولی پیوسته ابتکار عمل را بدست دارد و بر اساس راه کارھایی که مستقیما از پالمرستون دریافت کرده، بی آن که منتظر دستورات تازه از دانینگ استریت (۴) باشد عمل می کند، ولی ملمسبوری خواست
مأمور زیر دست و مستبدش را از آن خود می دار و وقتی لرد الجین می گوید که معاھده ھنوز به تصویب نرسیده و انگلیسی ھا حق وارد شدن به آب ھای چین را ندارند، لرد ملمسبوری این موضوع را به تسامح برگزار می کند. و وقتی الجین دربارۀ مادۀ قرارداد مرتبط با استقرار سفیر انگلیس در پکن می گوید که باید در رابطه با چینی ھا صبر و شکیبایی داشت، او باز ھم بی توجھی می کند، و باز ھم وقتی که الجین به شکل کاملا متناقض با بیانات خودش، از حق استفاده از نیروی دریایی و توپخانه برای ورود به پی-ھو حرف می زند، کنت ملمسبوری خم به ابرو نمی آورد و باز ھم موضوع را به تسامح برگزار می کند.
اگر جارو جنجالھایی را به یاد بیاوریم که لندن تایمز و دیگر روزنامه ھای پر نفوذی که در زمان به قدرت رسیدن کابینۀ محافظه کاران براه انداخته بودند، در این صورت براحتی حالت رقت انگیز و رفتار متواضعانه کنت ملمسبوری را درک خواھیم کرد. آنھا موفقیت ھای چشم گیر لرد الجین را که تحت فرامین پالمرستون در چین در شرف تکوین بود در خطر می دیدند، در حالی که کابینۀ محافظه کاران با مخالف خوانی و توجیه رأی عدم اعتمادی که در مورد بمباران کانتون توسط پالمرستون، صادر کردند،
در پی ناکام گذاشتن آن بودند. ملمسبوری تحت تأثیر این جارجنجالھا قرار گرفت. و علاوه بر این، سرنوشت النبوروگ (
Ellenborough) را نیز فراموش نکرده بود که گستاخانه و با صراحت علیه سیاست ویکنت (پالمرستون) محترم در ھند مخالفت کرده و بخاطر پاداش شھامت وطن پرستانه انش توسط ھمکاران خودش در کابینۀ دبری(
۵) قربانی شده بود. در نتیجه، ملمسبوری ابتکار عمل را به الجین واگذار کرده بود، و به این ترتیب او این امکان را یافته بود که طرح پالمرستون را با مسئولیت مخالفین رسمی اش یعنی محافظه کاران، به انجام رساند. تحت ھمین شرایط می باشد که در حال حاضر محافظه کاران را در مقابل بدیل فوق العاده مشکلی در رابطه با حوادث پی- ھو قرار داده است. یا باید شیپور جنگ را به نفع پالمرستون به صدا درآورده، و او را در قدرت نگھدارند، و یا اینکه پس از مداحه گویی ھای اکراه آور نظیر آخرین جنگ در ایتالیا، از ملمسبوری روی برگردانند. 
چنین بدیلی ھمانقدر مشکل برانگیز است که سومین جنگ قریب الوقوع با چین که طرفداران بی شماری در محافل بازرگانی بریتانیا دارد. در سال ١٨۵٧از نیروی نظامی بریتانیا استفاده کردند، زیرا آنھا در باز گشایی بازار چین به منافع بازرگانی عظیمی چشم دوخته بودند. در حال حاضر برعکس،  بطریق اولی تأسف می خورند که مبادا امتیازات معاھده را از دست بدھند. محافل بازرگانی می دانند که موقعیت اروپا و ھند حتی بدون جنگ گسترده علیه چین به اندازه کافی تھدید آمیز ھست. و فراموش نکرده اند که در سال ١٨۵٧واردات چای بیش از٢۴ میلیون لیور کاھش پیدا کرد، در حالی که این محصول تنھا از کانتون می آمد، یعنی جایی که صحنۀ جنگ در آن دوران بود. ترس آنھا از این است که جنگ به شانگھای و دیگر بنادر بازرگانی چین گسترش یابد. پس از اولین جنگ علیه چین که انگلیسی ھا بخاطر منافعشان در قاچاق تریاک داشتند بر پا کردند، و دومین جنگ نیز بخاطر دفاع از راھزن ھایی بود که در کشتی لورشا پنھان شده بودند، و اکنون سومین جنگ است که باید بخاطر استقرار دائمی سفیر انگلیس در پکن، زندگی چینی ھا را آلوده سازد.

توضیحات  
١) «جنگ تازه ای در چین»
٢) Vicomte: از عناوین اشراف بریتانیایی که بالا تر از کنت است. در اینجا منظور ھمان پارلمرستون است.
٣) Milord  : میلورد . تیتر لرد
Downing Street (۴ : دانینگ استریت. ساختمان دفتر نخست وزیر انگلیس در شمارۀ ١٠خیابان دانینگ استریت واقع شده و نام خیابان به شکل استعاری بکار برده می شود.
۵) اشاره به عدم توافقی ست که بین لرد النبوروگ، رئیس دفتر نظارت، و لرد کانینگ ولی اعظم ھند روی داده بود.در تلگرافی به تاریخ ١٩آوریل ١٨۵٨النبوروگ که در رابطه با فئودال ھای بزرگ ھند از سیاست انعطاف پذیرتری دفاع می کرد، کانینگ را بخاطر مصادره کردن زمین ھای فئودال ھای «اوده» که در اتحاد با شورشگران ملی بودند، سرزنش کرده بود. تلگرام او مورد حمایت محافل دولتی در بریتانیای کبیر واقع نگردید. النبوروگ در ماه می ١٨۵٨استعفا داد تا اینکه کابینۀ دبری ھمچنان در قدرت باقی بماند.

 

٣١
کارل مارکس
منتخب از :
بریتانیا و بازرگانی پنبه
لندن، ٢١سپتامبر ١٨۶١
نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ۶۴٠۵
١۴ اکتبر١٨۶١

     …از آغاز جنگ داخلی آمریکا ( ١ )، نرخ پنبه ھمواره در حال افزایش بوده است، ولی تنھا در آخرین ھفته ھای ماه اوت بود که تناسب اسفناکی بین بھای مواد اولیه و نخ و پارچه آشکار گردید. تا این تاریخ، ھر گونه کاھش قیمت در مورد محصولات پنبه ای، که با کاھش قابل توجه تقاضای آمریکایی ھا آنرا قابل پیشبینی بود، و میزان تعادل آن به تراکم کالاھای دست اوّلی می انجامید که متعاقبا صادر می شد و به بھای مناقشات بازار چین و ھند به فروش می رسید. با این وجود بازارھای آسیایی خیلی زود به حد اشباع رسیدند. ھفته نامۀ »کلکته پرایس کورانت« ( )٢به تاریخ ٧اوت ١٨۶١می نویسد :
    «کالاھا روی ھم انباشت می شوند، مطابق آخرین گزارشاتی که دریافت کرده ایم حدود ٢۴ میلیون یارد محصولات پنبه ای از ایالات متحده صادر شده. منابع انگلیسی از ورود محصولات تازه ای گزارش می دھند که فراتر از نیازھای ماست، و تا زمانی که این موقعیت ثابت باقی بماند نمی توانیم به بھبود اوضاع امیدوار باشیم…بازار بمبئی نیز قویا اشباع شده است.»
     برخی شرایط دیگر موجب کاھش بازار ھند شدند. موج گرسنگی در شمال غربی و سپس تلفاتی که گسترش وبا به ھمراه داشت، و علاوه بر این ریزش باران ھای شدید در جنوب بنگال به سیل انجامید و به کشت برنج خسارات جدی وارد آورد…
     مصرف پنبۀ ھند به سرعت افزایش می یابد و با بالا رفتن قیمتھا، واردات نیز بیشتر می شود. با این وجود در ظرف چند ماه تغییر تمام شرایط تولید و بازرگانی ممکن نیست. در واقع، انگلستان در حال حاضر باید نتایج زیان باری را تحمل کند که در طول سالھا ادارۀ نامناسب امپراتوری وسیع ھند در بر داشته است.انگلستان برای جایگزین ساختن پنبۀ آمریکایی بجای پنبۀ ھندی باید با دو مانع مھم رویارویی کند، از یک سو مشکل ارتباطات و حمل و نقل در ھند را حل کند، و از سوی دیگر فقر دھقانان ھندی ست که موجب می گردد تا آنھا نتوانند از فرصت ھای مساعد استفاده کنند. انگلیسی ھا این دو مشکل را باید برای خودشان حل کنند. در مجموع، صنایع مدرن انگلیس پیرامون دو محور عظیم می گردد. نخستین محور، سیب زمینی ست که تنھا مواد غذایی ایرلند و بخش بزرگی از طبقۀ کارگر انگلیس می باشد .
     این محور به علت گسترش بیماری سیب زمینی از بین رفت و در پی آن به ایرلندی ھا خسارت زیادی وارد آمد. از این پس می بایستی پایه و اساس گسترده تر برای تغذیۀ میلیون ھا کارگر ایجاد می کردند. دومین محور صنایع انگلیس، پنبه ای بود که در ایالات متحده توسط برده ھا کشت می شد. بروز بحران آمریکا، انگلیسی ھا را مجبور می سازد که وسعت ذخیرۀ شان را گسترش دھند و تولید و مصرف پنبه را که تا کنون بر اساس نظام برده داری ساخت و سامان یافته بود از الیگارشی خود حذف کند. تا زمانی که کارخانه ھای پنبۀ انگلیس به کشت پنبه توسط بردگان بستگی داشت، می توانستیم بگوییم که به برده داری مضاعف بستگی پیدا می کرد، برده داری غیر مستقیم سفید ھای انگلیسی و برده داری مستقیم سیاھان در آن سوی آتلانتیک. 

توضیحات     

١) اشاره به جنگ داخلی(١٨۶١-١٨۶۵)  بین ایالات شمالی آمریکا که طرفدار الغای برده داری بودند و کشاورزان در ایالات جنوبی است. 
از دیدگاخ مارکس « جنگ بین دو نظام اجتماعی بر پا شده بود، از یک سو طرفداران برده داری و از سوی دیگر طرفداران کار آزاد.». جنگ
با پیروزی شمالی ھا خاتمه یافت و نظام برده داری از بین رفت. از این پس سرمایه داری با سرعت تمام در ایالات متحده گسترش می یابد.
٢) « Calcutta Price Current »
ھفته نامه بورژوای ھندی که با نام ھای مختلف بین سال ھای ١٨٢٠تا ١٨۶١منتشر می شد.
٣) مارکس به موج گرسنگی سال ١٨۴۵و ١٨۴٧در ایرلند اشاره دارد که علت آن خسارات وارد آمده به برداشت سیب زمینی بود. به این ترتیب ایرلندی ھا از مواد غذایی اصلی خود محروم شدند، و فقر ھمه گیر تحت سیادت ارباب انگلیسی، گرسنگی دھقانان ایرلندی را از پا در آورد اگر چه غلات در این سالھا خوب به عمل آمده بود. گندم، گوشت، شیر و محصولات دیگر به اندازۀ کافی به فراوانی تولید شده بود و می توانست در این سال دو برابر جمعیت ایرلند را سیر کند، ولی تمام آنھا را به انگلستان صادر کردند. گرسنگی و بحران اسفناک بازرگانی و صنعتی که در پی آن به وقوع پیوست، روی جنبش آزادیخواه ملی در سال ١٨۴٧و ١٨۴٨تأثیر گذاشت.


٣٢
کارل مارکس
دولت بریتانیا و تجارت برده
نیویورک دیلی تریبون شمارۀ ۵٣۶۶
٢ژوئیه ١٨۵٨

لندن، ١٨ژوئن ١٨۵٨

در طول اجلاس مجلس لردھا به تاریخ ١٧ژوئن، اسقف آکسفورد به مسئلۀ فروش برده پرداخت و شکایت نامه ای را قرائت کرد که از طرف کلیسای سنت – ماری (١) در جامایکا ارسال شده بود. مطمئنا تأثیراتی که این بحث جدل ھا روی اذھان بی اطلاع بر جا خواھند گذاشت، دولت فعلی بریتانیا را به احتیاط وا می دارد زیرا خط مشی قاطعانه اش بر این اساس است که از ھر گونه موضوع بھانه ساز و تنش زایی با ایالات متحده اجتناب کند. با اعلامیه ای که در زیر مشاھده خواھید کرد، لرد ملمسبوری ( Lord Malmesbury) کاملا از «حق بازدید» شناورھایی که با پرچم ایالات متحده عبور و مرور می کنند صرف نظر کرده است :
      «ایالات متحده اعلام کرده اند که به ھیچ وجه، و به ھیچ دلیل و علتی شناورھایی خارجی حق بازرسی و بازجویی شناور ھایی که پرچم آمریکا روی آنھا در احتزاز می باشد را ندارند، به استثنای کشتی ھای آمریکایی. در غیر اینصورت ناخدای کشتی مسئولیت چنین تعرضی را به عھده خواھد داشت. من با چنین برداشتی از حقوق بین الملل که وزیر امور خارجۀ آمریکا اعلام کرده بود، موافق نبودم تا این که توسط مقامات رسمی امور قضایی تخت و تاج سلطنتی به تأیید رسید. ولی پس از پذیرش چنین قانونی، با قاطعیت تمام به دولت آمریکا یادآور شدم که اگر پرچم آمریکا از چنین حقوقی برخور دار باشد، تمام دزدان دریایی و فروشندگان برده از این پرچم استفاده خواھند کرد و به این ترتیب پرچم افتخار آمیز آمریکا را بی اعتبار خواھند ساخت. اصرار مؤکد روی چنین اعلامیه ای بجای دفاع از شرافت ملّی نتایج معکوسی به بار خواھد آورد، و پرچم آمریکا برای شنیع ترین اھداف به روسپیگری دچار خواھد شد. و من به ھشدارھای خود ادامه می دھم، زیرا در قرن پیشرفتۀ ما که کشتی ھای بی شماری اقیانوسھا را در ھم می نوردند، ایجاد پلیس دریایی ضرورتی اجتناب ناپذیر است، و باید قوانین حقوق بین الملل و با توافق ملتھای مربوطه امکان بازرسی در مورد ملیت کشتی ھا و تأیید حق برافراشتن پرچمی را که حمل می کند بوجود بیاورند. مطالبی را که بیان کردم و گفت و گویی که با وزیر ایالات متحده که در کشور ما به سر می برد داشتم، مشاھداتی که در پروندۀ بسیار مھمی که در این باره توسط ژنرال کاسم (
Cassme) تھیه شده است جای امیدی باقی می گذارد که توافقی در این زمینه با ایالات متحده صورت گیرد، و به ما اجازه دھد تا پس اینکه مقامات رسمی دو کشور فرامین مناسب را دریافت کردند، بازرسی پرچم تمام کشورھا از طریق قانونی انجام گیرد بی آنکه به کشوری که کشتی به آن تعلق دارد توھینی شده باشد.» 
     روی کرسی ھای اپوزیسیون، ھیچ یک از حق بازرسی کشتی ھای آمریکایی توسط انگلیسی ھا دفاع نکرد، ھمان طور که کنت گری (
Conte Grey) اشاره کرد :
     «انگلیسی ھا با اسپانیایی ھا و دیگر قدرت ھای دریایی در مورد تجارت برده توافقاتی داشتند که بر اساس آن می توانستند کشتی ھای مضنونی را که از پرچم آمریکا استفاده می کردند بازرسی کنند. ولی اگر تمام مدارک نشان می دانند که کشتی آمریکایی ست، حتی اگر روی آن برده حمل می کردند انگلیسی ھا آنرا رھا می کردند که به راھش ادامه دھد، در این صورت ایالات متحده به تنھایی مسئول این تجارت غیر قانونی و غیر شرافتمندانه بود. من امیدوار و مطمئن ھستم که دستورات صادر شده به ناوگان ما در این مورد ابھامی نداشته باشد، ھر گونه تخطی از جانب مأمورین در چنین مواردی قویا مجازات خواھد شد.»
     در نتیجه مسئله خلاصه می شود به این نکته که ما در این حد قدرت عمل داریم که می توانیم مدارک کشتی ھای مضنون و حامل پرچم آمریکا را بازرسی کنیم، با این وجود اینطور به نظر می رسد
که لرد ملمسبوری می خواھد از آن نیز صرفنظر کند. لرد ابردین (
Lord Aberdeen) قاطعانه اعلام کرد که چنین راه کاری نمی تواند موجب اختلاف نظر باشد، زیرا فرامینی که به کارگزاران انگلیسی ابلاغ شده است توسط دکتر لوشینگتون ( Dr. Lushington) و سر کوکبرن (Sir G.Cockburn) نوشته شده و فورا آنرا به دولت آمریکا ارسال داشتند که متعاقبا توسط وبستر(M.Webster) بنام دولت تأیید گردیده است. بنابر این، اگر تغییری در دستورات صورت نگرفته باشد و اگر کارگزاران در محدودۀ تعیین شده انجام وظیفه کرده باشند، «دلیلی برای شکایت دولت آمریکا وجود نخواھد داشت.»
      با این وجود، بدگمانی پر رنگی اذھان و «حکمت ارثی« را آلوده ساخته بود و بخصوص از این جھت که پالمرستون با بازیھا و ترفندھای ھمیشگی اش خود سرانه در دستورات ارسال شده به ناوھای جنگی انگلیس تغییراتی ایجاد کرده بود. می دانیم که پارلمرستون در عین حال که با تأکید علیه تجارت برده اعتراض می کرد، در طول یازده سال صدارتش در مقام وزیر امور خارجه  (تا سال١٨۴١) ، تمام قرار دادھای مربوط به تجارت برده را لغو کرد که خود او فھرست اعمال جنایتکارانۀ آنرا توسط مقامات حقوقی بریتانیا تھیه کرده بود، یعنی ھمان اتھاماتی که در اساس اقامۀ دعوایی علیه یکی از مأمورین خود او مطرح شد بود، و قوانین انگلیسی را در موقعیتی قرارداده بود که می بایستی از یک تاجر برده علیه خود دولت انگلیس حمایت کند. او از موضوع تجارت برده برای تحریک اختلافات بین ایالات متحده و انگلیس استفاده می کرد. پالمرستون پیش از اینکه پست وزارتش ا در سال ١٨۴١ ترک کند، دستوراتی صادر کرده بود که به گفتۀ روبرت پیل (
٢) «اگر دستور لغو آن صادر نمی شد ممکن بود به برخورد با ایالات متحده بیانجامد». بر اساس بیانات خود او، به افسران نیروی دریایی دستور داده بوده است که «به قوانین بین المللی توجه زیادی نشان ندھید«. لرد ملمسبوری، اگر چه
لحن بسیار محتاطانه ای به کار می برد، چنین قلمداد کرده است که «با فرستادن ناوھای جنگی بریتانیا در آبھای کوبا، به جای اینکه آنھا را در سواحل آفریقا متمرکز سازد »، پارلمرستون آنھا را درجایی قرار داده بود که، پیش از آغاز جنگ علیه روسیه، به ھیچ کاری نمی آمد بجز تحریک ایالات متحده، اگر چه در این منطقه تقریبا موفق شده بود که تجارت برده را متوقف سازد. لرد وودھاوس (Lord Woodhouse) ، سفیر اسبق پالمرستون در دربار سن پترزبورگ در توافق با چنین نظریه ای، می گوید :
     «علی رغم دستوراتی که صادر شده بود، از این جھت که دولت شمار زیادی از ناوھای بریتانیایی را در آب ھای آمریکا متمرکز ساخته بود، دیر یا زود می بایستی به اختلافاتی بین ایالات متحده و ما بیانجامد.»
      ولی با وجود تمام اھداف سرّی پالمرستون، روشن است که تمام آنھا توسط دولت محافظه کار در سال ١٨۵٨نقش بر آب شد، ھمانطور که در سال ١٨۴٢به وقوع پیوست، و فریاد جنگی که با آنچنان حرارتی در کنگره طنین افکنده بود و در روزنامه ھا به «داد و قال بیھوده» و سپس به خاموشی گرایید.
     امّا در مورد مسئلۀ تجارت برده، اسقف آکسفورد و به ھمین ترتیب لرد بروگام (
Lord Brougham) اسپانیا را به عنوان پشتیبان اصلی این خرید و فروش شنیع معرفی کردند. ھر دو نفر دولت بریتانیا را فراخواندند تا تمام امکاناتی را که در توان دارد به کار گیرد و این کشور را به تبعیت از قراردادھای موجود وادار سازد.
      از سال ١٨١۴معاھدۀ مشترکی بین بریتانیای کبیر و اسپانیا به توافق رسید که بدون ھیچ ابھامی خرید و فروش بردگان سیاه را محکوم می کرد. در سال ١٨١٧قانون ویژه ای به تصویب رسیده بود که بر اساس آن اسپانیا متعھد شده بود که تا سال ١٨٢٠حق تجارت برده را برای تابعین خود لغو کند. اجرای چنین طرحی، به شکل احتمالی پرداخت مبلغ ۴٠٠٠٠٠لیور استرلینگ را بابت غرامت برای مشمولین در نظر گرفته بود. غرامت ھا پرداخت شد ولی وظایف به اجرا گذاشته نشدند. در سال ،١٨٣۵دوباره قانون جدیدی وضع گردید که بر اساس آن اسانیا متعھد شده بود که ادامۀ چنین داد و ستدی را برای تابعین خود، با برقراری مجازات ھای سخت کیفری ناممکن سازد. و دوباره، بر سبیل عادت و بر اساس ضرب المثل معروف اسپانیایی رفتار کردند «تا فردا» (
« A la manana ») .و تنھا ده سال بعد بود که قانون کیفری مزبور به اجرا گذاشته شد. ولی بر حسب بد اقبالی واقعا منحصر به فردی، بند اصلی این قانون که انگلستان روی آن تأکید داشت حذف شده بود، یعنی بندی که داد و ستد برده را به عنوان دزدی دریایی بازشناسی می کرد. کوتاه سخن این که، ھیچ کاری نگرفته بود، تا جایی که اگر به شایعات باور داشته باشیم، ناخدای کل کوبا ، وزیر امور داخلی، حزب مطلق گرای سلطنتی، و خود خانوادۀ سلطنتی مالیاتی به معامله گران برده تحمیل کرده بودند و جواز داد و ستد آن را بر اساس ھر سری با «دوبلون» (٣) می گرفتند.
     «اسقف آکسفور دربارۀ اسپانیا می گوید : این کشور ھیچ بھانه ای برای انکار این موضوع نداشت که چنین داد و ستدی به شکل سیستمی عمل می کرد که دولت قادر به از بین بردن آن نبود، زیرا ژنرال والدس (Valdès) نشان داد که چنین بھانه ای تا چه اندازه دور از حقیقت است. روزی که روی جزیره پیاده شد، تمام قاچاقچیان اصلی برده را فراخواند و به این ھا مھلت شش ماھه داد که به معاملات خود پایان دھند، و به آنھا ھشدار داد که در پایان این تاریخ قاطعانه عمل کرده و به این داد و ستد خاتمه خواھد داد. نتیجه چه شد؟ در سال ،١٨۴٠سال پیش از ورود ژنرال والدس تعداد کشتی ھایی که از سواحل آفریقا به کوبا برده حمل می کردند ۵۶ فروند بود. در سال ١٨۴٢تا زمانی که ژنرال والدس ناخدای کل بود تھدادشان از سه فروند تجاوز نکرد. در سال ١٨۴٠ تعداد برده ھایی که به جزیره منتقل می شدند ١۴۴٧٠نفر بود و در سال ١٨۴٢تعدادشان به ٣١٠٠ نفر تقلیل پیدا کرد.»

      در حال حاضر چه کاری از عھدۀ انگلستان علیه اسپانیا ساخته خواھد بود؟ که دوباره اعتراضاتش را تکرار کند و نامه نگاریھایش را از سر گیرد و باب مذاکرات تازه ای را آغاز کند؟ لرد ملمسبوری در این زمینه اعتراف می کند که می توانیم تمام آب ھای بین سواحل اسپانیا و کوبا را با مدارک و قرارداد ھای امضاء شده بین دو کشور بپوشانیم، ولی فایده ای نخواھد داشت. و یا شاید انگلستان باید باز ھم روی قراردادھای منعقد شده تأکید کرده و اصرار ورزد؟ مشکل اصلی اینجاست. بناپارت سومین حامی تجارت برده به انحاء مختلف انگلستان را از پی روی از قراردادھا و اعتقاداتش منع می کند. می دانیم که لرد ملمسبوری قویا به داشتن روابط نزدیکی با قھرمان ستوری (۴) در معرض اتھام قرار دارد. با این حال او لوئی بناپارت را صراحتا به عنوان عمده فروش اصلی برده در اروپا معرفی می کند، که داد و ستد برده را در شنیع ترین اشکال آن تداوم بخشید، یعنی تحت پوشش «مھاجرت آزاد» سیاھان در مستعمرات فرانسوی.
     کنت گری(
 Comte Grey) چنین افشاگری ھایی را تأیید کرده و اضافه می کند : «جنگ ھایی که در آفریقا بر پا شده بود به ھدف گرفتن اسیر بود که بعد آنھا را به مأمورین فرانسوی بفروشند.»

      کنت دو کلاراندون ( Comte de Clarendon) نیز می گوید : «ھر دو کشور فرانسه و اسپانیا در بازار آفریقا با یک دیگر رقابت می کنند و روی قیمت ھر آدم چانه می زنند، و در رفتار آنھا با برده ھایی که به کوبا می فرستند و یا به مستعمرات فرانسوی ھیچ تفاوتی وجود ندارد.» 
     چنین است وضعیت افتخار آمیزی که انگلستان به سبب ھم پائی با لوئی بناپارت برای سرنگون ساختن جمھوری نسیبش شده است. دومین جمھوری مثل اولی برده داری را منع کرد. بناپارت که تنھا با میدان دادن به غرایز پائین تنه ای رجال به قدرت رسیده بود، قادر به حفظ آن نیست بجز با خریداری کردن یاران جدید. به این ترتیب، او تنھا به باز زایی برده داری نپرداخت بلکه داد و ستد برده را در اشکال نوینی به آرمان خود پیوند زد. تبدیل کردن فرانسوی ھا به ملتی برده فروش، مطمئن ترین راه برای مطیع ساختن فرانسه ای خواھد بود که وقتی که فرانسه فرانسه بود، شھامت این را داشت که در مقابل جھانیان اعلام کند : که مستعمرات از میان برداشته شوند، ولی اصول زنده بمانند! ولی حداقل یک کار توسط بناپارت انجام گرفت. و آن ھم این بود که داد و ستد برده به شعاری در منازعات بین جبھۀ سلطنت و جمھوری تبدیل شد. اگر امروز جمھوری فرانسه باز سازی می شد، فردا اسپانیا اجبارا این تجارت شنیع را متوقف خواھد ساخت.

توضیحات  
١) Sainte-Marie de la Jamaïque مریم مقدس در جامائیکا 

٢) Si Robert Peel : سر روبرت پیل ( ١٨۵٠-١٧٨٨) یکی از مردان سیاسی بریتانیا، که در سالھای ١٨٣۴تا ١٨۴۶نخست وزیر انگلستان بود و از گسترش نظام تجارت آزاد دفاع می کرد.

٣) Doublon : پول اسپانیایی از اوایل قرن پانزدھم
۴) Le héros de Satory: ستوری محله ای در ورسای بوده و از اماکن نظامی ست . قھرمان ستوری لقب لوئی بناپارت است.

 

٣٣
نامه ھا
نامۀ کارل مارکس به فردریش انگلس
٢ ژوئن ١٨۵٣

…دربارۀ تشکل شھرھای شرقی، روشن تر و واقع گرایانه تر از کتاب فرانسوا برنیه (١)نمی توانیم پیدا کنیم ( که به مدت ٩سال طبیب اورنگ زیب بود)(٢). سفرنامۀ او ترکیبی ست از تشریح دولت ھای مغول کبیر و غیرو. او در عین حال به سازماندھی ارتش پرداخته و دربارۀ چگونگی تغذیۀ ارتش بزرگ توضیح می دھد، و غیره. دربارۀ این دو موضوع، بین تمام مواردی که مطرح می کند، می نویسد:
« سواره نظام بخش اصلی را تشکیل می دھد و پیاده نظام نیز بر خلاف شایعات وسعت چندانی ندارد، مگر به دلیل ادغام شدن آن با بخش خدماتی و بازاری که این ارتش را مشایعت می کنند، زیرا در چنین موردی، تنھا در سپاه ویژۀ شاه، فکر می کنم تعدادشان باید بالغ بر ٢٠٠٠٠٠ یا ٣٠٠٠٠٠ نفرباشد . و گاھی اوقات تعداد شان از این ھم بیشتر می شود، یعنی بویژه وقتی که شاه برای مدت زمان طولانی شھر را ترک می کند. 
     در خیل این مشایعت کنندگان آنچه شگفت انگیز به نظر می رسد انبوه چادرھا، مطبخ، گله، اثاثیه و زنان که غالبا تعدادشان ھم کم نیست، و علاوه بر این ھا فیل و شتر و گاو و اسب، باربران و گروه ھای سوار پراکنده، فروشندگان از ھر نوع (٣) و خدمتکارانی که ارتش بدنبال خود دارد. پادشاه تنھا مالک تمام اراضی کشور است، پی آمد ضروری چنین موقعیتی این است که تمام پایتختی نظیر دھلی یا آگرا (۴) تقریبا کاملا در رابطه با نظامیان امرار معاش می کنند. در نتیجه ھر وقت شاه مدتی برای اردو زدن شھر را ترک می کند، در پی او روانه می شوند.
چنین شھرھایی کمتر از شھری مثل پاریس نیست. ولی از آنجایی که به طور عمده شامل قرار گاه نظامی ست، برای آنھا منطقۀ باز صحرایی جولان گاه مناسب تری به نظر می رسد.»
به مناسبت حرکت مغول کبیر بطرف کشمیر با ارتشی بالغ بر ۴٠٠٠٠٠ نفر، او می گوید :
     «پرسش اینجاست که یک چنین سپاھی در نقل مکان ھای خود با این ھمه سرباز و حیوانات چکونه تغذیه می کند. در این مورد تنھا می توانیم حدس بزنیم. در واقع ھندی ھا آدم ھای قانع  و در مصرف غذا صرفه جو ھستند، و در تمام این سپاه عظیم، در حال حرکت ، حتی یک دھم و یا یک بیستم از آن نیز، گوشت نمی خورند. و غذای رایج آنھا ترکیبی ست از برنج و سبزیجات که کرۀ (۵) روی آن می ریزند و وقتی خوب پخته شده باشد راضی ھستند. و علاوه بر این باید دانست که شترھا در کار و تحمل گرسنگی و تشنگی خیلی مقاوم ھستند، ھر چیزی را می بلعند و به اندکی بسنده می کنند. شتربانان به محض اینکه لشکر به مقصد می رسد، شتر ھا را به صحرا می برند، در
آنجا ھر چیزی پیدا کنند می خورند، علاوه بر این ھمان بازرگانان و حتی خرده فروش ھایی که بازارھای دھلی را می گردانند مجبور ھستند در اردوگاھھا نیز از آنھا نگھداری کنند، و غیرو…
     و تمام این مردم بینوا سرانجام برای تھیۀ ارزاق و خرید و فروش در روستاھا پراکنده می شوند…»
     برنیه به درستی شکل بنیادی تمام پدیده ھای شرقی را کشف می کند – او دربارۀ ترکیه، ایران و ھندوستان حرف می زند، و می گوید که در این کشورھا مالکیت خصوصی وجود ندارد. و این ھمان کلید حقیقی آسمان شرق است.

زیر نویس
1) F.Bernier : « Histoire de la dernière révolution des Etats du Grand Mogol ».La première édition parut à Paris en 1670.
فرانسوا برنیه : » تاریخ آخرین انقلاب دولتھای مغول کبیر« . اوّلین نشر در پاریس سال ١۶٧٠
٢) اورنگ زیب : (ویکیپدیای فارسی) : اورنگ زیب عالمگیر٣ نوامبر – ١۶١٨ ٣ مارس ١٧٠٧عنوان و لقب شاھزاده محیی الدین محمد، ششمین امپراتور گورکانی ھند بین سالھاس ١۶۵٨و ١٧٠٧و سومین پسر شاه جھان امپراتور دھلی بود.

٣) Vivandier : درمتن علاوه بر فروشندگان از ھر نوع، نوعی فروشنده قید شده که کارشان اساسا فروش محصولات مختلف به سربازان است.
Agra  (۴ : نام شھری در ھندوستان که بنای تاج محل مشھور نیز در آنجا واقع شده است
Beurre roux (۵ : که من «کره» ترجمه کرده ام. در واقع ترجمۀ تحت الفظی « کرۀ حنایی رنگ» خواھد بود. احتمالا کره ذوب شده را گویند که با کمی آرد مخلوط شده باشد.

 

٣۴
نامۀ فردریش انگلس به مارکس
۶ ژوئن
١٨۵٣

     …فقدان مالکیت خصوصی در واقع کلید تمام شرق است، چه از دیدگاه سیاسی و چه از دیدگاه تاریخ مذاھب. ولی پرسش اینجاست که به چه علتی شرقی ھا به مرحلۀ مالکیت ارضی حتی در شکل فئودالی آن نرسیده اند؟ به عقیدۀ من، علت اصلی آن در خصوصیات آب و ھوایی و در رابطه با وضعیت زمین است، و به ویژه وجود مناطق وسیع کویری که از عربستان تا ایران و ھند و سرزمین تاتارھا و تا بلندترین مناطق آسیایی گسترده شده است.نظام آبیاری مصنوعی نخستین شرط کشاورزی بوده، چنین امری به عھدۀ اتحادیه ھا، استان ھا و یا دولت مرکزی ست. دولت، در شرق، ھیچ گاه بیشتر از سه بخش نیوده است : امور مالی (چپاول داخلی)، جنگ (چپاول داخلی و خارجی) و امور عمرانی ( که به تولیدات می پردازد). در ھند، دولت بریتانیا به امور اولی و دومی اندکی وجھۀ بورژوایی بخشیده و سومی را کاملا به حال خود رھا کرده است، در نتیجه کشاورزی رو به زوال می رود. و رقابت آزاد نیز در آنجا به ھیچ وجه توفیقی نیافته است. از زمانی که مجاری آب دچار ویرانی گشتند بارور ساختن مصنوعی زمین نیز متوقف شد. تمام این موارد حاکی از این واقعیت شگرف است که در حال حاضر مناطقی کاملا به زمین بایر و بی حاصل تبدیل شده اند(پلمیر، شن زارھای عربستان، ویرانه ھای یمن و برخی مناطق در مصر، در ایران و در ھندوستان). و مشاھده می کنیم که چگونه تنھا یک جنگ خانمان برانداز می تواند کشوری را برای قرن ھا از تمدن تھی سازد. فکر می کنم، در اینجاست که باید به جستجوی دلایل از بین رفتن بازرگانی در عربستان جنوبی در عھد پیش از محمد بپردازیم، که تو آن را به درستی دلیل اصلی انقلاب اسلامی می دانی. من اطلاع زیادی از تاریخ بازرگانی در شش قرن اوّل مسیحی ندارم تا به دقت بتوانم بگویم تا چه اندازه شرایط مادّی عمومی راه بازرگانی از طریق ایران به طرف دریای سیاه و از طریق خلیج فارس به طرف سوریه را ترجیح داشته است …
     ولی مطمئنا یکی از دلایل مھم، امنیت نسبی کاروان ھا در امپراتوری ایران بوده که در عھد ساسانیان از سازمان دھی مناسبی برخوردار بوده است ، در حالی که یمن از ٢٠٠ تا ۶٠٠ ھمواره مورد تھاجم ساکنین آفریقای شرقی ( حبشه) قرار می گرفت که کشور را به غارت برده و ویران می کردند. شھرھای عربستان جنوبی که در عھد رمی ھا ھنوز رونق داشت، در قرن ھفتم به بیابان برھوت و خرابه تبدیل شد. در طول ۵٠٠ سال با سنت ھای صرفا اسطوره ای و افسانه ای اجدادشان زندگی می کردند( مراجعه شود به قرآن و تاریخ نویس عرب نوایری)(
Novaïri) و الفبایی که در نوشته ھای این منطقه بکار رفته تقریبا ناشناخته بوده و در جای دیگری وجود نداشته، و به فراموشی سپرده شده است. تمام این نشانه ھا نه تنھا گویای وضعیتی عمومی بوده که موجب جا بجایی راه بازرگانی شده، بلکه علاوه بر این، ویرانی مستقیما تحت تأثیر خشونت صورت گرفته که حاکی از تھاجم حبشی ھا ست ( اتیوپی) .
اخراج حبشی ھا (
Abyssins) چهل سال پیش از محمد تحقق پذیرفت، و این نخستین نشان حس ملی قوم عرب بود که بیدار شده و با تھاجمات ایرانی ھا که از شمال آمده و تا مکه پیش رفته بودند بازھم شدت بیشتری پیدا کرده بود.
دربارۀ تاریخ محمد، من تنھا امروز را می بینم، ولی تا اینجا این طور به نظرم می رسد که عکس العمل صحرا نشینان علیه کشاورزانی بود که در شھر ھا سکنا گزیده بودند ولی کاملا دچار انحطاط شده بودند و حتی از دیدگاه مذھبی، زیرا آداب و رسوم مذھبی آنھا که مخلوطی ازیھودیت و مسیحیت بود رو به زوال می رفت.
نوشته ھای برنیه (
Bernier) واقعا خیلی خوب است. خواندن این فرانسوی پیر با روحیه ای روشن و متعادل که در ھمۀ موارد اصل موضوع را آشکار می کند بی آنکه ظاھرا متوجه باشیم…

٣۵
نامۀ کارل مارکس به فردریش انگلس
١٨۵٣ ژوئن١۴ 

      …مقالۀ تو دربارۀ سوئیس طبیعتا ضربۀ مستقیمی علیه سرمقاله »تریبون« بود (علیه مرکزیت، و غیره) …من این جنگ پنھانی را در اولین مقاله دربارۀ ھند ادامه دادم که تخریب صنایع بومی توسط انگلستان به عنوان انقلاب معرفی شده است. برای آنھا طاقت فرساست. از طرف دیگر دستگاه اداری انگلیس در ھند واقعا نفرت انگیز است.
      این ھمان موضوعی ست که گویای خصلت راکد این بخش از آسیا ست، علی رغم تمام ھیا ھوھایی که در سطح جھان سیاست شنیده می شود، این دو موقعیت ھستند که یک دیگر را تقویت می کنند : ١. امور عام المنفعه در حیطۀ دولت مرکزی ست،  ٢.در کنار دولت، تمام امپراتوری بجز چند شھر بزرگ، از روستاھایی تشکیل شده که ساخت و ساز خاصی دارند و ھر یک به شکل جھانی بسته به روی خود می باشد.
«از نقطه نظر جغرافیایی، روستا شامل سطحی معادل چند ھزار «آکر» (٢) زمین قابل کشت و بایر است. از دیدگاه سیاسی، به اتحادیه و شھرداری شباھت دارد. در واقع ھر روستا ھمواره به شکل اتحادیه یا جمھوری جدا از دیگر روستاھا بنظر می رسد. کارگزاران عبارتند از : ١.نمایندۀ دھکده (٣)، به عنوان رئیس عموما به امور ساکنین دھکده رسیدگی می کند، منازعات بین آنھا را برطرف می سازد، پلیس دھکده را ھدایت می کند و در عین حال جمع آوری مالیات ھا نیز به عھدۀ او ست.
٢.گورنوم (
Gurnum)، شنبوآگ (Shanboag) یا پوتواری (Putwaree) مأمور حسابداری ست. ٣.تالیاری (Taliary)یا ستولوار (Sthulwar) و ۴. توتی (Totie) نگھبانان دھکده ھستند و محصولات را درو می کنند.
۵ .نیرگانتی (
Neerguntee) آب ضروری را از طریق مجاری و مخازن به مناطق مختلف ھدایت می کند. ۶.ایوشی (Ioshee) یا ستاره شناس موعد بزرپاشی و برداشت محصول و به ھمین چنین روزھا و ساعات مناسب برای امور کشاورزی را اعلام می کند. 
     ٧.آھنگر و ٨.نجار ابزار آلات ابتدایی کشاورزی و خانه ھای بسیار ابتدایی روستائیان را می سازند. ٩.سفالگر تمام وسایل خانگی روستائیان را می سازد. ١٠. رختشوی لباسھا را تمیز می کند، اگر چه تعداد لباسھا چندان زیاد نیست… ١١.سلمانی. ١٢. زرگر که در عین حال شاعر و آموزگار مدرسۀ روستا نیز ھست. سپس براھمایی که به مراسم و امور مذھبی رسیدگی می کند. تحت چنین شکل ساده ای از ادارۀ شھرداری ساکنین این روستاھا از دوران ھای بسیار قدیمی زندگی کرده اند، و اگر چه روستاھا گاھی دچار ویرانی و جنگ و گرسنگی و بیماری شده اند ولی با ھمان نام و ھمان محدوده ھای پیشین و ھمان منافع و حتی ھمان خانواده ھا در طول قرن ھا تداوم یافته اند . اھالی روستاھا تا جایی که به خود آنھا مربوط نشود کاری به ویرانی و یا تجزیۀ امپراتوری ندارند، این که چه کسی بر آنھا حکومت می کند برایشان اھمیتی ندارد، و تغییری در وضعیت اقتصادی آنھا ایجاد نمی کند.»
      مقام رئیس غالبا از طریق ارث منتقل می شود. در برخی از این اتحادیه ھای روستایی کار روی زمین زراعی مشترکا انجام می گیرد ولی غالبا کشاورزان مزرعۀ خودشان را شخصا اداره می کنند. در بطن چنین اتحادیه ھایی برده داری و تمایز کاستی (
Caste) وجود دارد. زمین ھای بایر به عنوان چراگاه عمومی مورد استفاده قرار می گیرد. زنان و دختران به پارچه بافی و نخ ریسی می پردازند. چنین جمھوری ھای شاعرانه ای در مناطق شمال غربی ھند که اخیرا تحت سلطۀ انگلیسی ھا درآمده(۴) ، ھمواره از حد و حدود مرز روستاھایشان عاشقانه دفاع کرده اند و عملا ھیچ تحولی به خود ندیده اند. تصور نمی کنم پایه و اساسی مھمتر از این برای رکود و استبداد شرقی بتوانیم پیدا کنیم. و علی رغم تمام تلاشھای انگلیسی ھا برای ایرلندی کردن کشور(۵) ، تخریب اشکال ابتدایی ھم گون شرط خدشه ناپذیر اروپایی سازی ھند بود. مأمور مالیات به تنھایی از عھدۀ چنین کاری برنمی آمد و می بایستی که صنایع سنتی و بومی را نابود می کردند و در وضعیت خودکفایی روستاھا نیز تحول ایجاد می کردند.
      در جزیرۀ بالی (
Bali) واقع در بخش شرقی جاوا (Java) تمام اصالت خود را حفظ کرده است. در کنارمذھب ھندی، سازمانی که در بالا تشریح کردیم و یادمان ھای آن، به ھمین گونه آنھایی که مربوط به تأثیرات ھند می شود در تمام جزیرۀ جاوا یافت می شود. در مورد موضوع مالکیت در ھند، نویسندگان انگلیسی به دو دسته تقسیم می شوند. در مناطق کوھستانی دور افتادۀ جنوب کریشنا (Krichna) اینطور به نظر می رسد که مالکیت ارضی وجود داشته است. در جاوا، بر عکس، آنطور که استامفورد رافلس والی پیشین انگلیسی در جاوا مشاھده کرده است، فرمانروا مالک مطلق تمام زمین ھای قابل بھره برداری ست. در ھر صورت در تمام آسیا، در آغاز مسلمانان نیز مالکیت ارضی را نفی کرده اند. 
توضیحات    

١) مقاله تحت عنوان « سلطۀ بریتانیا در ھند»
٢) Acres : واحد اندازه گیری زمین کشاورزی آنگلوساکسون معادل ۴٠۴۶.٨۶ مترمربع است. ۴٠.۴٧ ھکتار.
٣) Potail, Coud, Mundil: اسامی مختلف برای نماینده با رئیس دھکده.
۴) مارکس به ضمیمه کردن سند و پنجاب توسط انگلیسی ھا اشاره دارد.
۵) در اینجا اشارۀ مارکس به روشھایی ست که برای استعمار ھند و ایرلند بکاربرد و زندگی اجتماعی و اقتصادی این دو کشور را مختل ساخت و دھقانان و سرمایه گذاران را به ورشکستگی کشاند.

 

٣۶
نامۀ کارل مارکس به فردریش انگلس
٨ اکتبر ١٨۵٨


     …نمی توانیم چنین موضوعی را نفی کنیم، جامعۀ بورژوایی برای دومّین بار قرن شانزدھم را تجربه می کند. ولی امیدواریم که این بار قرن شانزدھم جدید ناقوس ھای مرگ این جامعه را به صدا درآورد، ھمانطور که در تولدش این ناقوس ھا به صدا درآمدند. مأموریت واقعی جامعۀ بورژوا ایجاد بازار جھانی ست، حداقل در خطوط برجستۀ آن و به ھمین ترتیب تولید مشروط به بازار جھانی. از آنجایی که جھان گرد است، این طور به نظر می رسد که با استعمار کالیفرنیا و استرالیا و بازگشایی ژاپن و  چین این مأموریت به پایان رسیده است. برای ما، مسئله ای که باقی می ماند چنین است : روی قارۀ ما انقلاب قریب الوقوع است و به سرعت شکل سوسیالیستی به خود خواھد گرفت، ولی آیا الزاما به این گوشۀ کوچک از جھان محدود خواھد شد، و آیا بخش گسترده تری از جھان تحت تأثیر گسترش جامعۀ بورژوایی نیست؟
     در خصوص چین، بررسی دقیق مراودات بازرگانی از سال ١٨٣۶نشان می دھد که :
١) گسترش صادرات انگلیسی و آمریکایی از سال ١٨۴۴تا ، ١٨۴۶در سال ١٨۴٧نشان داد که حرف پوشالی بیش نبوده است، و علاوه بر این در ده سال بعدی نیز میزان صادرات در حال رکود بوده، در صورتی که صادرات چین به انگلستان و آمریکا به شکل فوق العاده ای افزایش داشته است.
٢) بازگشایی پنج بندر و تصرف ھنگ-کنگ نتیجۀ دیگری بجز منتقل کردن امور بازرگانی از کانتون به شانگھای در بر نداشته است. بازارھای دیگر بحساب نمی آیند. این طور به نظر می رسد که علت اصلی چنین شکستی فروش تریاک است که ھر گونه افزایش صادرات به چین را تحت تأثیر قرار داده و مشروط بدان می سازد. یکی از دلایل دیگر، ساخت و ساز اقتصاد داخلی کشور است. کشاورزی چین سنتی و به شکل سلولی ست و غیره. یعنی مسائلی که اصلاحاتشان مدت ھا مدید به طول خواھد انجامید. معاھدۀ کنونی انگلستان با چین (١) ، که من در مورد آن به پارلمرستون مضنون ھستم، او آن را با توافق کابینۀ پترزبورگ تھیه کرده، یعنی ھمان اوراقی که پیش از حرکتش به لرد الجین تحویل داده ، از اوّل تا آخر دروغ است.

زیر نویس   

١) معاھدۀ تین – تسین
 

٣٧
نامۀ کارل مارکس به فردریش انگلس
١٠ دسامبر ١٨۶٩

 

…اینک ببینیم سه شنبۀ آینده، صرف نظر از ھر گفتمانی نظیر «انترناسیونال» و « بشر دوستانه » چگونه به مسائل عدالت در ایرلند خواھم پرداخت – زیرا در ھر صورت چنین مسائلی در شورای انترناسیونال مطرح خواھد شد – منافع خدشه ناپذیر طبقۀ کارگر انگلیس ایجاب می کند که تمام روابط فعلی اش را با ایرلند قطع کند. من به این موضوع عمیقا معتقد ھستم و نمی توانم تمام دلایلم را برای کارگران انگلیسی توضیح دھم. من مدتھا فکر می کردم که این جھش و حرکت کارگری انگلیس است که سرنگونی رژیم ایرلند را میسر خواھد ساخت، و ھمیشه از این فکر در نیویورک دیلی تریبون دفاع کردم. ولی پژوھش جدی تری موجب شد که عکس این نظریه به من ثابت شود.
طبقۀ کارگر انگلیس پیش از حل مسئلۀ ایرلند دست به ھیچ کاری نخواھد زد. در خود ایرلند است که اھرم باید بکار بسته شود. به ھمین علت است که مسئلۀ ایرلند به این اندازه بطور کلی برای جنبش اجتماعی حائز اھمیت است.
من تا حدود زیادی منتخبی از نوشته ھای دیویس (١) را خواندم. ولی خود کتاب را در موزه دیدم و تنھا آنرا ورق زدم. لطف بزرگی در حق من خواھی کرد اگر مطالبی را که به اموال عمومی مربوط می شود، برای من، ذکر کنی. و«گفتمان ھای کورن» (٢) را فراموش نکن، توسط دیویس منتشر شده است، ( London : James Duffy 22, Paternoster Row) وقتی در لندن بودی می خواستم آنھا را در اختیارت بگذارم. حالا این کتاب بین اعضای شورای مرکزی دست به دست می گردد (٣)، و خدا می داند که کی به دستم بازخواھد گشت. برای دوران ١٧٩٩تا ١٨٠٠(اتحاد)، اھمیت فو ق العاده ای دارد، نه تنھا به دلیل گفتمان ھای کورن [(بطور مشخص گفتمان ھای قضایی اش، از دیدگاه من کورن تنھا وکیل ( وکیل مردم) برجستۀ قرن ھجدھم و دارای سخاوتمند ترین خصوصیات است، در حالی که گراتان (۴) یک حقه باز پارلمانی ست)] بلکه از این جھت که در آنجا تمام منابع مربوط به « اتحادیۀ ایرلندی ھا» (۵) را پیدا خواھی کرد. این دوره ھم از نظر علمی و ھم از نظر دراماتیک بودن آن اھمیت بسیار زیادی دارد. در وھلۀ نخست، دنائت انگلیسی ھا در سال ١۵٨٨-١۵٨٩دوباره در سال ١٧٨٩- ١٧٨٨تکرار می شود ( شاید با ابعاد گسترده تر). در ثانی، در خود جنبش ایرلندی بروشنی شاھد یک جریان طبقاتی ھستیم. ثالثا با سیاست شرم آور پیت روبرو می شویم. رابعا _  آنچه آقایان انگلیسی را آزرده خاطر می سازد _ به این دلیل که ایرلند با شکست مواجه شده، زیرا در نھایت، از دیدگاه انقلابی، ایرلندی ھا برای بلوای انگلیسی که ھمچنان به پادشاه و کلیسا وفادار بودند خیلی جدی تر و جلوتر به نظر می رسیدند. و از طرف دیگر به این علت که عکس العمل در انگلستان ( مثل زمان کرامول) ریشه در انقیاد ایرلند داشت. حداقل یک فصل باید به این دوره اختصاص پیدا کند. جان بول (۶) باید محکوم شود…!

توضیحات
1) J.Davies : « Historical Tracts » édité à Dublin en 1787.
2) Discours de Curran 
٣) Conseil Général de la 1er internationale :
 شورای مرکزی اولین انترناسیونال
4) Grattan
۵) «اتحادیه ایرلندی ھا»، سازمان سرّی انقلابیون ایرلندی ست، که تحت تأثیر انقلاب کبیر فرانسه ایجاد شد. اتحادیۀ ایرالندی ھا، که رھبریت آن را جمھوری خواھان بورژوا به عھده داشتند. ولف تون (Wolf Tone) در پی ایجاد جمھوری مستقل ایرلند بودند. این گروه محرک شورش سال ١٧٩٨بودند.
٦) John Bull: جان بول نام پرسوناژی ست که انگلستان را بازنمایی می کند و ماھیت نمادینه دارد. جان بول در عین حال معرف سنخیت فرد انگلیسی ست که به شکل Djonn Boule نیز تلفظ می شود و به معنی «جان گاونر» است.

این پرسوناژ را جان آربوتنوت John Arbuthnotدر سال ١٧١٢ آفرید و طراحان آن را در جراید و نشریات و کتاب ھای مصور بکاربردند. جان بول با عمو سام ھم گون است .


​پوستر برای سرباز گیری در سال ١٩١۵

 

٣٨
نامۀ فردریش انگلس به فردریش آدلف سورژ
در ھوبوکن
لندن، ١٠نوامبر ١٨٩۴ 


     …جنگ در چین ضربۀ مھلکی به چین قدیمی وارد ساخت. انزوا دیگر ممکن نیست، ورود راه آھن، ماشین بخار، الکتریسته، صنایع بزرگ، حداقل برای دفاع نظامی، به ضرورتی اجتناب ناپذیر تبدیل شده است. ولی در عین حال نظام قدیمی و اقتصاد مختصر دھقانی یعنی خانواده ای که ابزار کار خود را می ساخت از ھم فرو می پاشد، و از ھمین رو تمام نظام اجتماعی عھد قدیم که تراکم گستردۀ نسبی جمعیت را امکان پذیر می ساخت، بر چیده می شود. میلیون ھا نفر تھی دست مجبور به مھاجرت خواھند شد. خیل جمعیت راه اروپا را در پیش گرفته و در آنجا تجمع خواھد کرد. ولی رقابت چین به محض این که به سطح انبوه برسد، موقعیت به سرعت در کشور شما و در کشور ما رو به وخامت خواھد رفت. و به این ترتیب است که فتح چین توسط سرمایه داری به سقوط سرمایه داری در اروپا و در آمریکا خواھد انجامید…

 

٣٩
نامۀ فردریش انگلس به کارل مارکس
١٩ژانویه ١٨٧٠  


     …در یکی از کتابخانه ھای اینجا، سرانجام یک نسخه از پرندرگست (١) پیدا کردم، و امیدوارم آنرا داشته باشم. قوانین قدیمی ایرلند نیز باید منتشر شوند، خوب یا بد، مجبور خواھم بود که به دقت روی آنھا کار کنم. ھر اندازه به مطالعات تعمیق می بخشم، برایم روشن تر می شود که تھاجم انگلیسی بطور کلی مانع تحول ایرلند شده است و آن را چندین قرن به عقب بازگردانده است. چنین واقعه ای از قرن دوازدھم شروع شد (٢) ، ولی نباید فراموش کرد که سیصد سال اشغال و چپاول توسط دانمارکی ھا به شکل محسوسی این کشور را از پا انداخته بود (٣). ولی صد سال پیش از آن متوقف شده بود…
زیر نویس
1) John P. Prendergast : « The Cromwellian Settlement of Irland », London 1865
٢) در سال ١١۶٩ و١١٧٠ بارون ھای انگلیسی – نرماند به بھانۀ اینکه تاج لینستر را به شاه درموت بازگردانند که از انگلیسی ھا درخواست کمک کرده بود. در١١٧١، ارتش انگلستان در جزیره پیاده می شود. ھانری دوّم، پادشاه انگلستان اشراف محلی را مجبورساخت که او را « سنیور» (سرور) کشور بخوانند. به این ترتیب فتح تدریجی ایرلند آغاز شد که نخستین مستعمرۀ انگلیس بحساب می اید.
٣) نویسنده اشغال گری ھای دزدان دریایی نرماند ( به انگلستان و به ھمین ترتیب به ایرلند را در نظر دارد، آنھا را دانمارکی می نامیدند). در ١٠١۴، در کلونتارف شکست خوردند، حادثه ای که به مبارزۀ ایرلندی ھا علیه اشغال گران یاری رساند.


۴٠
نامۀ فردریش انگلس به کارل کائوتسکی
به اشتوتگارت
لندن، ٢٣سپتامبر ١٨٩۴


     جنگ بین چین و ژاپن (١) یعنی پایان چین قدیمی، انقلابی تمام عیار، ھر چند تدریجی، دربنیادھای اقتصادی تا متارکه با پیوندھای قدیمی بین کشاورزی و صنایع روستایی توسط صنایع بزرگ، راه آھن، و غیره. این جنگ در عین حال نتایجی نظیر مھاجرت گستردۀ کارگران چینی به سوی اروپا را در بر خواھد داشت، و برای ما شکست و تشدید تضادھا را تا مرحلۀ بحرانی آن تسریع خواھد کرد. و این است طنز فوق العادۀ تاریخ : برای تولید سرمایه داری تنھا فتح چین باقی مانده است، ولی سرانجام با تحقق چنین ھدفی، ادامۀ حیاتش را در موطن اصلی خود ناممکن خواھد ساخت…
زیرنویس
١) جنگ چین و نیپون در٢۵ ژوئیه ١٨٩۴با حملۀ برق آسای واحدھای ژاپنی آغاز شد (جنگ در اوّل ماه اوت اعلام شد). نظامیان ژاپنی از حمایت دیپلماتیک انگلستان و ایالات متحده برخوردار بودند که به سھم خود می خواستند از ژاپن علیه رقبایشان در شرق دور استفاده کنند. ١٧آوریل ١٨٩۵، چین پس از تحمل چندین شکست در نیروھای زمینی و دریایی، معاھدۀ شیمونوسکی را پذیرفت که جزایر پسکادور و تایوان را به ژاپن واگذار کرد و تحت الحمایگی کره توسط نیپون را پذیرفت.چین می بایستی غرامت سنگینی بپردازد و برخی از بنادرش را به روی ژاپنی ھا می گشود. روسیه، فرانسه و آلمان به نفع چین مداخله کردند و ژاپن مجبور شد که از جمله جزیرۀ لھآ-تونگ را به امپراتوری آسمانی بازگرداند. جنگ سر آغازی بود برای رقابت تنگاتنگ قدرت ھای امپریالیستی برای بھره برداری و تقسیم مستعمراتشان در چین، و در عین محرکی شد برای مبارزه با اشغالگران خارجی و رژیم فئودال مطلق گرا، که یکی از دلایل عقب ماندگی و ضعف نیروی نظامی بود.