گفتارهاي كسروي در پرچم

توجه !گفتارهای کسروی در دست تحقیق و بررسی است زیرا که از سایتی که لینک ایران را دارد دانلود شده است .
روزانه ، نيمه‌ماهه ، هفتگي

نويسنده :

احمد كسروي

پراكنش برويه‌ي اينترنتي                                                                        تابستان 1392

يادآوري : از پاييز سال 1388 تا پاييز سال بعد ، در يك پايگاه اينترنتي (وبلاگي به نشاني : http://kasravi-ahmad.blogspot.com) گفتارهايي از روزنامه‌ی پرچم را تكه تكه گزارديم كه اينك همه‌ی آنها را در اينجا گرد مي‌آوريم.

نوشته‌هاي درون كروشه ،[] ، و تأكيدها (حروف پررنگ و درشت) همه جا از ماست.

پس از آخرين شماره‌ی روزنامه ، به آوردن گفتارهاي پرچم نيمه ماهه پرداختيم كه آنها را نيز جداگانه گرد خواهيم آورد.

آغاز سخن

بسياري با نام احمد كسروي آشنايند ولي كمند كساني كه به ژرفاي انديشه‌هاي او پي برده باشند. علت اين دو چيز مي باشد :

از يك سو خواندن انبوهِ نوشته‌هاي او (بيش از شصت جلد كتاب‌ ـ نزديك به سيزده هزار صفحه) كار آساني نبوده بويژه كه بيش از نيمي از آنها چه در زمان شاه و چه در حكومت ملايان غدغن بوده و از دسترس مردم دور نگاه داشته شده. از ديگر سو دشمنانِ انديشه‌هاي او با غرض‌ورزيها ، پا بروي حقايق گزارده و با تحريفهايي كوشيده‌اند ذهنها را درباره‌ی او تاريك گردانند. با راه‌ انداختن اين پايگاه ميخواهيم كتابها و نوشته‌هاي او را در دسترس خوانندگان بگزاريم تا ايشان خود مستقيماً بخوانند و خود داوري كنند.

تماس با ما با نشاني اينترنتي : farhixt@gmail.com

برخي واژه‌ها را براي تازه‌آشنايان شرح داده‌ايم :

آيين : نخستين كتاب احمد كسروي در زمينه‌هاي اجتماعي است در دو بخش كه بخش يكم آن در زمستان سال1311 چاپ گرديد. مغز سخن در اين كتاب درباره‌ی اروپاييگري است.

اروپاييگري : در ستايش غرب راه گزافه پيمودن و پيروي بي‌چون و چرا از ايشان كردن است.

پيمان : نام ماهنامه‌ايست كه كسروي در 1312 بنياد گزارد و تا خرداد 1321 منتشر مي‌گشت.

پرچم : نام روزنامه‌اي است كه كسروي و يارانش در بهمن 1320 بنياد گزارد ولي در آذرماه1321  همراه ديگر روزنامه‌ها بازداشت شد. سپس به شكل نيمه ماهه در سال 1322 منتشر گرديد ولي پس از دوازده شماره بازداشت گرديد. سپس در پايان همان سال به شكل هفته‌نامه منتشر گرديد كه اين بار هم پس از هفت شماره به بهانه‌ی دروغ توهين به اسلام بازداشت گرديد.

فهرست

1ـ انكيزيسيون در ايران

2ـ يك مردمي تا خود نيك نباشند از جهان نيكي نبينند ـ1

3ـ يك مردمي تا خود نيك نباشند از جهان نيكي نبينند ـ 2

4ـ چگونه نيك باشيم؟.

خردهگيري و پاسخ آن

5 ـ واقعيت تلخ امروز

6 ـ بايد معني درست مشروطه [=دمكراسي] را فهميد و بديگران هم فهمانيد

معني مشروطه چيست؟..

7ـ انديشيده گام برداريم تا اشتباهات تكرار نشوند

آنانكه از مشروطه دلسردي مي نمايند چه دليلي دارند؟.

همگي از اين توده‌اند

8 ـ هيچگاه نبايد منتظر حوادث نشست

بايد نيكان جدا گردند

چند سخني با جوانان

9ـ آزادي يا هرج و مرج ، هوچيگري يا كوشش سياسي؟!

10ـ شهريور1320 و درسهاي آن

11 ـ چشم پوشي از بدان تلخترين ميوه‌ها را خواهد داد

12 ـ راه را گم كردهايد

13ـ بهار در كار فرا رسيدنست

14 ـ يك تاريخچه

15 ـ بايد جدايي ميانه‌ی نيك و بد گزاشت

16 ـ ما از ديگران تندروتريم

17 ـ يگانگي بسته بآنست كه‌انديشه‌ها يكي باشد

18 ـ بجوانان چه حمايتي بايد كرد؟..

19ـ ما از مردم چه ميخواهيم؟..

20ـ درباره‌ی آذربايجان

پادآواز پرچم در آذربايجان

در پيرامون كشاورزي

پيام به آقاي مهروانلو

21 ـ بايد از دور و نزديك دست بهم داد

بايد در انديشه‌ی رنجبران بود

« احزاب سياسي» يا چند دسته هوسمندان

22 ـ سال نو فرا ميرسد

كيفر بدكرداران را بايد خود توده دهد

با بدنهادان دشمني نماييد

23 ـ دارايي چيست؟..

24 ـ بايد انديشه‌ها يكرويه گردد

كارها و پيشه‌ها

25 ـ در پيرامون خواربار

در پيرامون 700000000 ريال اسكناس

26 ـ درباره‌ی استقلال

27 ـ بيكاري يكي از گناههاست

خدا مردان را براي كارهايي آفريده و زنان را براي كارهايي

از ديگران چيزي نگرفتهايم

همه چيز از دانستن برخيزد

28ـ بايد از نادانيها جلو گرفت

ما بكار از راهش درآمدهايم

29 ـ در پيرامون شعر

يكرشته زشتيهايي نيز با شعرسرايي توأم است

30 ـ ما را با موسيقي دشمني نيست

31 ـ سرچشمه‌ی درماندگيهاي ايران

يك نمونه از انديشه‌هاي پراكنده

32 ـ آيا ميان دموكراسي و باورهاي بيهوده ارتباطي هست؟!

33 ـ پراكنده‌انديشي چه اثري تواند داشت؟..

34 ـ ما در زندگي ناچار نيستيم و چاره داريم

بخوانندگان پرچم

35 ـ همه چيز را ميدانند و هيچ چيز را نميدانند

از كوشش بيهوده چه سود تواند بود؟!..

چاره جز كوشش و ايستادگي نيست

36 ـ چگونه ميخواهيد آب پاشيد و آتش را خاموش نبينيد؟!..

بدآموزيها اثرش در كجاست؟..

چه گفتارهايي بايد نوشت؟..

يكي از انديشه‌هاي خام

37 ـ چرا بجاي سود زيان ميبينيم؟..

38 ـ بيهوده گويان را بخود باز گزاريد

نامه‌ی آقاي آگاه

39 ـ يك گفت و شنيدي

40 ـ ما خود خواهان سواديم

41 ـ چرا حقايق را نميپذيرند؟..

42 ـ چند سخني با آقاي فرامرزي

كلمات : بنده و چاكر

43 ـ گفت و شنيـــد

44 ـ يكي از دشواريها

در پاسخ روزنامه‌ی آزاد

45 ـ چرا خردها از كار افتاده

چرا حقايق را نميپذيرند؟ …

46 ـ دربـاره‌ی رضـاشـاه پهـلوي و كارهاي زمـان آنشــاه

47 ـ بـايـد بـه پستــي خويـها چـاره كـرد

48 ـ چــرا زندگانــي رو بسـختـي رفته؟..

49ـ كلـمه‌هايـي كه معنـايـش دانستـه نيسـت

50 ـ خـرابـاتيـان كه  بـودند ، چـه ميگفتنــد؟..

51 ـ بايـد بـراستيهـا گـردن گـزاشــت

52 ـ بـايد نيـكان از بـدان جـدا گـردند

بـايـد در انـديشه‌ی آينــده باشيــم

53 ـ سيــزدهم مـرداد يـا چـهاردهــم؟..

54 ـ يـك راز دانسـتنـي

بـاز در پيــرامـون رضـاييــه

55 ـ گــفت و شــنيــد

فـارسـي را در آذربـايـجان روان گـردانيــد

مــا چــه بـايد كنيــم؟..

56 ـ چـه جـدايـي ميـانـه‌ی شـرقيـان و غـربيـانسـت؟..

بكوشيــد و نـوميـدي بـخود راه نـدهيـد

57 ـ چنـد پرســش و پـاسـخهاي آنـها

58 ـ نــگاهـي بـهنـدوســتان

از گـمان پيــروي نبـايـد كـرد

59 ـ يـك گـام ديـگري در راه پيشــرفـت

60 ـ جبــهه‌ی دوم

61 ـ بـايـد جنـگ را بـا بـديــها كـرد

در پيـرامـون جــان و روان

62 ـ آدمـي نيــكي پـذير نيســت

خـرده گيـري و پـاســخ آن

شـش پـرســش

از گفتـار جـان و روان چـه نتيجه ميخواهيـم؟..

63 ـ فــــرهنـــــگ

64 ـ خـواهـران گـرامـي

يـكي از گمـراهيـها صوفيگـريسـت

بيانيه‌ی آزادگان آذربايجان

رضا شــاه پـهـلـوي

گنـاهـكار اصلـي كيـها هستنـد؟

65 ـ خود نميكوشنـد و بكوشـش ديگــران نيـز رشـك ميبـرند

سـازمان پـرورش افـكار لازم اســت

ايـرانيان بكوشـش بيشتـر نيـاز دارنـد تا بخودستـايي

66 ـ دربـاره‌ی صـوفيـان و درويشــان

67 ـ خواهشمنديم جلو ياوهگويان را بگيريد

هواداري از فردوسي

دفاع از فردوسي

پرسش و پاسخ

گروندگان دروغي

68 ـ بجوانان و جوان انديشگان

آزادي بانوان!

پرسش و پاسخ

69 ـ يك پيام و پاسخ آن

داوري توده (42)

ايران و مفاخر مليش

تلگراف از مراغه يا پاسخ يك كس بيفرهنگ

داوري توده (44)

ميگويند و عمل نميكنند

70 ـ پاسخ يكي از هواداران صوفيگري

داوري توده (45)

طرفداران مفاخر ملي جواب دهند

درباره‌ی رمان

داوري توده

نوشته‌ی يك بانو

71 ـ بايد بهتر از اين چاره ‌انديشيد

بيك ياوهگوي چندين ارج نبايد نهاد

پاسخ ديگري به پيام بهاييان

داوري توده

پاسخ بيك ياوه گو

72 ـ قابل توجه وزارت فرهنگ

پاسخ به آقاي منوچهر عدل

داوري توده

73 ـ پاسخ به آقاي منوچهر عدل

چرا بدليل گردن نگزاريم؟!

74 ـ در پيرامون خرد

داوري خرد يا قضاوت حقيقي

چادر سياه و سينه زني

75 ـ گفتارهايي از خوانندگان

خودتان داوري كنيد

بانوان از خواندن افسانه‌ها و شعرهاي پست دوري گزينيد

در پيرامون رمان

درباره‌ی صوفيگري

اندرز به بانوان

در پيرامون رمان

76 ـ خردهگيري و پاسخ آن

77 ـ پيام بملايان تبريز

چگونه از كشاكش توده جلو ميگيريم؟..

يك راز گفتني!

از پرده پوشي چه نتيجه تواند بود ؟. .

در پيرامون رمان

گواهي پاكدلانه و يك راهنمايي

78 ـ فلسفه‌ی روزه

79 ـ ارزش اسكناس با پشتوانه نيست

يك راه چاره بيش نيست

خواهش از بازرگانان تبريز

بستايش چه نياز است؟

80 ـ درباره‌ی روزه و احکام عبادي

81 ـ بايد از نادانيها جلو گرفت

شاه سابق ميهن پرست بود

چرا بكار از راهش نميآييد؟!.

خرده گيري و پاسخ آن

82 ـ خود را بشناسيد

از زشتكاريها جلو بايد گرفت

چرا گفتار آقاي صفري را چاپ نكرديم؟!..

داوري پاكدلانه

درباره‌ی شعر و رمان ديگر ننويسند

83 ـ شانزده خواست آزادگان

84 ـ باز در پيرامون صوفيگري

داوري توده

85 ـ از گله و ناله چسودي تواند بود؟!.

نظر شما چيست؟

86 ـ به آقاي ناصر اعتمادي سرودي

امامزاده‌هاي دروغي يا دامهاي مردم فريبي

بمناسبت نشست يكم آبان در تبريز

در بدي تا كجا پيش رفته‌اند؟!.

يادي از پيمان

به مكه ميرويد!!!؟

87 ـ هركسي هرچه از كوشش بدست آورده ازآن ِ اوست

ديگر اين چه سياهكاري است؟!.

داوري توده

88 ـ راه چه دور و چه نزديك با پيمودنست كه بپايان ميرسد

يك نامه‌ی سراپا راستي

89 ـ يك نشست فراموش نشدني

گام نخست از هوسها درگذشتنست

90 ـ آيا زر و سيم ثروت نيست؟!..

ارزش سيم و زر چيست؟.

91 ـ در ناداني فرو رفته‌اند و خود را دانا ميشمارند

92 ـ گواهي پاكدلانه (1)

93 ـ پاسخ يك بهايي

يك داستان شنيدني

در پيرامون دبيرستان

94 ـ باز هم درباره‌ی آذربايجان

يك كار نيك

95 ـ خرده گيري و پاسخ آن

96 ـ گواهي پاكدلانه (2)

97 ـ چه كتابهايي را ميسوزانيم؟..

بهائيان پاسخ داده‌اند

شانزده خواست آزادگان

جداسري و گردنكشي

98ـ فهرست گفتارهاي ما تاكنون

98ـ فهرست گفتارهاي ما تاكنون

99 ـ چه بسيار دشوارها كه بآساني پيش رفته

يكم ديماه و داستانش

100ـ گواهي پاكدلانه ـ (3)

101 ـ سال 1322

چكامه‌ي ميهن

102 ـ پولداران و آزمندان

103 ـ روزبه يكم آذر به همه‌ي پاكدينان خجسته باد!

104ـ در پيرامون زبان

گفتار يكم آكهاي زبان

105ـ پاسخ بهائيان

يك داوري پاكدلانه و دانشمندانه

بخشي از نامه‌ي آقاي چهره نگار

گواهي پاكدلانه

106 ـ از چشم كور بينش ميطلبند

داوري توده

نادانيها با آميغها در يكجا نتواند بود

سفر قزوين

107ـ هركسي نخست بايد بخود پردازد

چرا بازپس ميگرديم؟..

در پيرامون « حافظ چه ميگويد »

روز داوري خواهد رسيد

واژههايي كه ميخواهيم

فرهنگ پرچم

108 ـ در پيرامون قرآن

109 ـ دغلكاري و هوچيگري

تباهي مغزها تا بكجا انجاميده!

يك نامه‌ي سراپا راستي

پيشوند و پسوند

واژه هايي كه ميخواهيم

110 ـ آفتاب حقايق يا دروغ رسوا

111 ـ بايد پاكان از ناپاكان جدا گردند

پرسشهاي ما از بهائيان

112 ـ مگر فهم و دانش آزاد نيست؟!

هيچ دشواري نيست كه آسان نشود

نمونهاي از بدبختيهاي ايرانيان

چيزيكه نميدارند خرد ، و چيزيكه نميپذيرند داوري خرد است!..

113 ـ كساني از بديها تنها از نام آنها ميگريزند

كمونيستي در ايران

يكي از دشواريهاي قرآن

با كلاه و كراوات ميروند ، با عمامه و عبا برميگردند

چرا با حقايق نبرد ميكنند

114 ـ‌ در كناره‌ي « قانون دادگري»

گرفتاريهاي ايرانيان و قانونهاي بد

115 ـ کسروي چه مي‌گويد؟

116 ـ پرسشهاي بيهوده

درباره‌ي ترياك و باده

آميغ پژوهي در نهاد آدمي هست

چگونه از رستگاري گريزانند

117 ـ راه ايراد را هم نميدانند

نامه‌ي يك دوشيزه

گنبدپرستي يا خدانشناسي

نابود باد دشمنان پيمان

روي ناداني سياه بادا !

گواهي پاكدلانه

سه گفتار از آقاي خراساني

118 ـ آيا جهان بهتر از اين تواند بود؟..

چه چيزهايي بجايش گزاريم؟..

119 ـ كمونيستي در ايران

بيرون از آيين سپهر چيزي نتواند بود ..

120 ـ گفت و شنيد

121 ـ پيغمبري چيست؟..

گواهي پاكدلانه

ما را با كسي دشمني نيست

جاي نوميدي نيست

122 ـ شما خودتان دشمن خودتان ميباشيد

چگونه  « حزب» ميسازند

123ـ جاي شگفت نيست

امام ناپيدا يا دستاويز تنبلان

چگونه بآميغها راه يافتم؟..

ناداني اينمردم افسوس انگيز است

هر دسته ديگران را گمراه ميشمارد

124 ـ برانگيختگي چيست؟..

سهشهاي پاك يك نيكمرد

125 ـ بکوشیم امسال سال فیروزمندانهای برای آزادگان جهان گردد

در پيـرامون نوروز

126 ـ مردگان بجهان باز خواهند گشت؟!

تا چه اندازه از آميغها دورند!

127 ـ چه شد یاد کسروی و راه او افتادید؟!

128 ـ كارما با اينها چه خواهد بود؟.

سهشهاي پاك يك نيكمرد

يك ناداني ديگري از پيروان كيشها

پرسش از علما و دانشمندان و نويسندگان و روزنامه نگاران ايران

بهتر است بكارهاي زندگي پردازيد.

به مكه ميرويد؟!..

129 ـ خدا ما را از آسيب رشک نگهدارد

130ـ يك نبرد ديگري كه بايد كنيم

131ـ مسلمانان در جستجوی دموکراسی (1)

133 ـ بدي را از اندازه ميگذرانند

امامزاده داود

هر روزي بيك رنگ

134 ـ بهانه يكي دوتا نيست.

135 ـ اين باياي آدميگري شماست

ملايان شوشتر بخوانند

136 ـ راه ايراد را هم نمي‌شناسند

بايد دشنام را نيز معني كنيم

چه بهانههايي ميآورند

137 ـ خرده گيري و پاسخ آن

باز خرده گيري و پاسخ آن

واژهاي كه نيازمنديم

كاش ايرادهاي ديگران نيز چنان بودي

بسا گمشدگان كه با راهنمایي پرچم به آميغها راه يافتهاند

آموزاكهاي استوار جايگزين گمراهيها گرديد

138 ـ از اين راه چه هودهاي توانند برداشت؟!

باز در پيرامون گوهر و تبار آدمي

139 ـ باز چند سخني از بهائيان

دژخويي و دژآگاهي

در پيرامون « ورجاوند بنياد»

140 ـ نمونه‌ی حديث

141 ـ بيهوده دست و پا ميزنند (1)

142 ـ بيهوده دست و پا ميزنند (2)

143 ـ اردبيل يا كانون بيهودهكاري

بيآبروگري در راديو تهران

گفت و شنيد

144 ـ گفتارهای پراکنده از روزنامه‌ی پرچم

زمينه‌ی كوششهای روزنامه‌ی پرچم

چگونه گفتارهایی میخواهیم؟

گزارش يا گذارش

آذربايجان از ايرانست و ايران از آذربايجان

145 ـ مشروطه بهترين گونه از سررشته داريهاست

13 مرداد يا روزبه مشروطه

147 ـ پرسشهايي كه پاسخ نتوانيم داد

نامه اي كه از پست شهري رسيده

یك كار نيكي از شهرباني

148 ـ پاسخ به آقای ناقد ـ 1

149 ـ پاسخ به آقای ناقد ـ 2

150 ـ وحشيگريهاي مراغه و تبريز

كشاكش در مجلس شورا

151 ـ با ياري خدا و همدستي و پاكدلي چكاري كه نتوان كرد

در پيرامون گفتار سعدي

درباره‌ی زبان

پرسش ـ پاسخ

152 ـ دفاع آقاي كسروي در ديوان جنايي

دفاع آقاي كسروي در ديوان جنايي

153 ـ ما را با گمراهان سازشي نيست

پيمان بر پيمان خود استوار ماند

گزافه بافي يا دروغگويي

154 ـ راستي سردار اسعد را كشتهاند؟.

نبايد افسوس خوريم

گواهي پاكدلانه

در پيرامون « پندارها »

گواهي پاكدلانه

بخش تاریخ

سيروس  كامبيز كوروش كمبوجيا

خواندن تاریخ مشروطه

155ـ در تبريز وحشيگري حكايتها دارد

بيانيه‌ی آزادگان تبريز

بخش تاریخ

هم دزد هم دروغباف

156ـ زندگي را نيازي بجنگ نيست

يك كار رادمردانه

برخي از تلگرافهايي كه از شهرستانها

درباره‌ی پيشامد تبريز رسيده

غلطهاي تازه

غلطهاي تازه

157 ـ پرسش و پاسخ

چرا از قره‌ي‌العين نامي نبردهايد؟..

درباره‌ی كار وكالت كه ميداشتم

خورشيد و آفتاب

(بخش تاریخ)

سكه شناسي

158 ـ داستاني از صوفيان

چرا با آقاي كسروي دشمني ميكنند؟.

(بخش تاریخ)

كادوسيان  ـ  كادوشان تالشان

آيا برديا دروغي بود؟

159 ـ گواهی پاکدلانه

(بخش تاریخ)

در پيرامون تفك

در پيرامون تفک

160 ـ نشستي در خانه‌ی آقاي كسروي

سرگذشت آقاي مقدم در مراغه

با چه سختيهايي بزيارت ميروند

(بخش تاریخ)

« ايران»  بجاي « پرسيا»

161 ـ خردها امروز سستي گرفته

162 ـ در پيرامون گوشت خواري

گواهي پاكدلانه

بخش تاریخ

اسلام و ايران

163 ـ در سياست نيز از ديگران پيشتريم

كفيل شهرباني تبريز بدست و پا افتاده

بخش تاریخ

اسلام و ايران

164 ـ ما در سياست نيز از ديگران پيشتريم  ـ2ـ

روزبه يكم آذر به همه‌ی پاكدينان خجسته باد!

براي خوانندگان محترم پيمان

بخش تاریخ

ايران و اسلام

165 ـ ما در سياست نيز از ديگران پيشتريم ـ3

گواهي پاكدلانه

شما اگر ماه را نبينيد ماه خود را بشما خواهد نمود

بخش تاریخ

اسلام و ايران

166 ـ پاسخ يك بهايي بايرادهاي ما

بخش تاریخ

يك درفش يك دين

پیام به خوانندگان ـ 1

بخش تاریخ

يك درفش يك دين

169 ـ ما از همه‌ی پاكــــدلان داوري ميخواهيم ـ2

170 ـ ما از همـه‌ی پاكــــدلان داوري ميخواهيم ـ3

بخش تاریخ

در پيرامون شعر

171 ـ آيا من دعوي پيغمبري ميكنم؟

بخش تاریخ

در پيرامون تاريخ آذربايجان

172 ـ مرا با خدا پيمانست كه از پا ننشينم و اين راه را بسر برم.

ما نبايد در پي رنجشهاي خود باشيم

جنگ با بديها بخدا پرستيدنست

كنگره خود بخود برپاست

تلگراف از مسجدسليمان

داستاني از صوفيان

بخش تاریخ

در پيرامون تاريخ آذربايجان

173 ـ پيام بآقاي امام جمعه‌ی تهران

در پيرامون گوشتخواري

يك تكه از زندگاني رضاشاه

پنجشنبه 3 فروردين

174 ـ بايد خود نيك باشيم و كـردارمان را گواهـي براي گفتارمان گردانيم.

در شهرستانها چه رفتاري ميكنند

دين سبكباريست

پادكار وحشيگريهاي تبريز در تبريز

بخش تاریخ

هميشه نگران آينده بايد بود

175 ـ اينجهان از خداست و گردشش نيز از خداست

گفتگوهاي من

بخش تاریخ

دين و خدا شناسي

176 ـ در پيرامون تاريخچه‌ی شير و خورشيد

پرسش ـ پاسخ

در پيرامون وحشيگريهاي تبريز

روزبه نوروز

بخش تاریخ

يك سند تاريخي !

177 ـ در پيرامون زبان

دو داستاني از صوفيان

درد دل با راهنما :

بخش تاریخ

پرسش  پاسخ

178 ـ در آغاز سال 1391

179 ـ بخشی از گفتار آقاي كسروي در روز يكم آذر

بخش تاریخ

در پيرامون تاريخ آذربايجان (3)

180 ـ پاسخ بپرسش ما

باز در پيرامون وحشيگريهاي تبريز و مراغه

جناب آقاي هژير وزير كشور

بخش تاریخ

پرسش و پاسخ

181 ـ زبان دوم چسان بايد بود؟.

از اشرار چشم پوشي نبايد شود

گواهی پاکدلانه‌ ـ 5

بخش تاریخ

پرسش ـ  پاسخ

182 ـ در پيرامون روزبه نوروز

يار پنداري شاعــران

باين بيرحميها چه نام بايد داد؟…

گزارش كشور

كتابهايي كه در سال 1322 ما بچاپ رسانيدهايم

بخش تاریخ

در پيرامون تاريخ خوزستان و تاريخ آذربايجان

183 ـ يك داستاني كه پِيَش را خواهيم گرفت

بايد به نادرستيها پرده نكشيد

يك داستاني كه پِيَش را خواهيم گرفت

184 ـ شمس الدين طغرايي

پرسش  ـ پاسخ

185 ـ آدمي با جانوران يكي نيست

گفتار آقاي اسپهاني

ولتر ، ژان ژاك روسو و منتسكيو چه كردند؟

بخش تاریخ

پرسش ـ پاسخ

186 ـ بيرون از آيين سپهر چيزي نتواند بود

دو داستاني از صوفيان

در پيرامون زبان

پرسش ـ پاسخ

بخش تاریخ

يك كار ارجدار ـ يا ترجمه‌ی تاريخ موسي خورني

187 ـ خردهگيري بيپا و پاسخ آن

188 ـ در پيرامـون دين

بخش تاریخ

تيمور ملك

189 ـ تلاشهاي بيجا

بخش تاریخ

تيمور ملك

190 ـ بهتر است بينديشند و آنگاه بنويسند

در پيرامون زبان

بخش تاریخ

چگونه دچار لغزش ميشوند؟…

191 ـ درباره‌ی جوكيان

يگانه شاهراه خواهد بود

گواهي پاكدلانه

يادآوريهاي بجا

پرسش ـ پاسخ

بخش تاریخ

بايندريان

192 ـ داستان محاکمه‌ی ابوالفضل ارباب زاده

سالروز فرمان مشروطه خجسته باد

193ـ زمین لرزه‌ی اهر و پیرامون آن

194 ـ چرا بويراني كشور ميكوشند؟..

داستاني از صوفيان

گواهي پاكدلانه

195 ـ يار پنداري شاعران

از يك نامهاي از تبريز

در پيرامون وحشيگريهاي تبريز

رازهایي خدايي پديدار خواهد گرديد

بخش تاریخ

لغزشها

196 ـ سرچشمه‌ی درماندگی ایرانیان پراکندگی و ریشه‌ی آن بیش از همه در باورهای متضاد است

پاسخي بپرسشهاي ما

همشهريان ارجمند بخوانند

داوري پاكدلانه

بهانههاي بچگانه

197 ـ ميخواهند با هايهوي جلو ما را گيرند

باور و رفتار ناسازگار[1]

بيرون از آيين سپهر چيزي نتواند بود

بخش تاریخ

تاريخچه‌ی شير و خورشيد

198 ـ گفت و شنيد ـ1

بخش تاریخ

يادي از دليران

جلال الدين خوارزمشاه

199ـ گفت و شنید ـ2

باز هم سانسور

بخش تاریخ

دو داستان از یونان باستان

200ـ گفت و شنید ـ3

201 ـ یک وبلاگ نویس جوان در زندان بکام مرگ رفت

202 ـ روزبه یکم آذر به آزادگان ایران خجسته باد!

بخش تاریخ

در پيرامون صوفيگري

203 ـ آسیب شیعیگری به زندگانی بیش از آنست که فهمیده گردیده

204ـ گفت و شنید ـ4

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

1ـ انكيزيسيون در ايران

پايگاه : سده‌هاي ميانه در اروپا دوره‌اي است كه خودكامگي و ستمگري دستگاه كليسا آغاز شده به اوج خود ميرسد. يكي از ابزارهاي زورورزی كليسا دادگاههاي« تفتيش عقايد» (انكيزيسيون) بود. چنين دستگاه هراسناكي سده‌ها در اروپا فرمانروايي كرد تا آنكه در سده‌ی هجدهم از نيرو افتاد و بازمانده‌ی آن نيز در سده‌ی نوزدهم برچيده شد.

اين در اروپا بود. از آنسو در ايران هنوز شيعيگري از ضربه‌هاي سهمناكي كه از جنبش مشروطه خورده بود به پاخاستن نمي‌توانست كه برآمدن رضاشاه پهلوي و محدوديتهايي كه او براي ملايان پديد آورد ايشان را بيكبار گوشه‌نشين گرداند چنانكه بسياري از ايشان جامه‌ی ملايي را بيكبار از تن درآوردند.

پیشامد شهريور 1320 براي ايرانيان نگون‌بختيهاي چندي به ارمغان آورد. ارتجاع ميدان بسيار يافت و انكيزيسيون نويني در برابر آزاديخواهان برپا گرديد كه تا به امروز مانده است.

انكيزيسيون در اروپا چگونه پديد آمد؟ چه شد كه برافتاد؟ در ايران چگونه برآمد و چه نتيجه‌هايي داد؟ نيكيها و بديهاي دوره‌ی رضاشاه چه بود؟ كوششهاي كسروي چگونه آغاز شد و ماهيتش چه بود؟ راه چاره به دردهاي ايران و جهان در انديشه‌هاي او چگونه عنوان شده؟ مدل اقتصادي در اين سازمان انديشه‌اي چگونه است؟ دين به معني درست خود چيست؟ معماي عقب‌ماندگي ايرانيان چيست و سرچشمه‌ی گرفتاريها كدامست؟ آيا راه برون‌رفتي كه او نشان ميدهد پرهزينه است؟ چرا در ايران مشروطه پا نگرفت؟ آيا ايرانيان حكومت دمكراسي توانند داشت؟ كوشش كسروي براي استوار گردانيدن دمكراسي در ايران چگونه آغاز شد؟ چگونه سرانجامِ نوشته‌هاي او به نبرد با ملايان انجاميد؟ در دشمني با كسروي « كمپاني خيانت» چه دستي داشت؟ آيت‌الله كاشاني ، شاه ، فروغي و ديگر وزيران و نخست‌وزيران برای بازگردانيدن ارتجاع چه‌ها كردند؟ دسيسه‌هاي ايشان براي به زندان انداختن و كشتن كسروي چگونه راهبري مي‌شد؟ در كتاب انكيزيسيون در ايران به اينها و پرسشهاي ديگري پاسخ داده مي‌شود. متن اصلي كتابيست كه كسروي در 1324 آغاز كرد ولي فرصت بپايان رساندنش را نيافت.

 

2ـ يك مردمي تا خود نيك نباشند از جهان نيكي نبينند ـ1

پايگاه : در تاريخ هندوستان چنين مي‌خوانيم :

در آغاز سده‌ی هفدهم دو كشور فرانسه و انگليس نمايندگيهاي شركتهاي بازرگاني خود را در هندوستان برپا كردند. اين شركتها حق انحصاري بازرگاني و پديد آوردن نيروي پليس در هندوستان را از دولت خود دريافت كرده در آنجا نيز با دادن پيشكش و يا ماليات به پادشاه يا فرمانرواي محلي حق ساختن ساختمانهاي بازرگاني يا بندرگاه را بدست آوردند. ساختمانهاي بازرگاني همان مغازه‌ها ، انبارهاي كالا و خانه‌هاي مأموران بود كه برج و باروي استواري آن را دربر ميگرفت تا در هنگام جنگ با دشمنان بتواند پايداري كند.

پس از مرگ پادشاه هندوستان بنامِ اورنگ زيب (1707) ، كاركنان دولت و پادشاه كه با عنوانهاي نوّاب و راجه شناخته مي‌شدند سر به خودسري برداشته و بجنگ ميان خود پرداختند.

كمپاني فرانسوي لشكري از بوميان آراسته با ياري دادن به اين فرماندار و جنگ با آن ديگري از يكسو آتش جنگ را ميان ايشان افروخته‌تر ميداشت و از سوي ديگر در اين گيرودار به زمينها و داراك ايشان دست مي‌انداخت چنانكه كاريكال و كلكته را ازآن‌ِ خود ساخت و پاينامِ نوّابي گرفت. از سويي ديگر بازرگاني داخلي هند را زير ديده‌باني خود درآورده و بردن كالا از يك بندر به بندري ديگر را خود بدست گرفت.

از آنسو كمپاني (انگليسي) هند شرقي از امپراتور گوركاني هند اجازه يافت تا در شهر « سورات» كارخانه‌اي برپا سازد. چند سال بعد در جنوب هند قطعه زميني خريد و شهر مَدْرس را بنياد گزاشت. همو در 1690 شهر كلكته را بنياد گزاشت.

هر دو كشور گام بگام با شركتهاي بازرگاني خود بر بخشهايي از كشور هند و اقتصاد آن دست يافتند و در كارهاي آن چيرگي نمودند.

سپس در ميانه‌ی سده‌ی هجدهم ، ميان انگليسيها و فرانسويها جنگهايي درگرفت و در 1763 با پيماننامه‌ی پاريس انگليسيها دست فرانسويان را در هندوستان برتافته سلطان بي‌رقيب آن سرزمين گرديدند. اين پيماننامه را سرچشمه‌ی نيرومندي بيشتر انگلستان و فاصله گرفتن او از ديگر كشورهاي اروپايي دانسته‌اند.

چون انگليسيها از همچشمي با فرانسويان آسوده گرديدند " عين همان روش و دستوري را كه دوپلكس [سردار فرانسوي] پيش گرفته بود سرمشق قرار داده و آن عبارت بود از تهيه‌ی قشون محلي مطابق نظام اروپايي ، دخالت در منازعات امراء هندوستان و امداد بطرفي كه بيشتر اراضي بكمپاني واميگذارد يا بيشتر پول ميدهد. پس كمپاني در كمتر از پنجاه سال بوسيله‌ی خود هندوها هندوستان را مسخر كرد …" (آلبر ماله ـ ژول ايزاك ، انقلاب كبير فرانسه ، بخش هفتم)

تنها هشت هزار تن انگليسي از سرزميني بسيار دور آمده بر سيصد و پنجاه مليون هندي فرمانروايي ميكردند. جاي پرسشست كه اين شمار اندك چگونه بر آن سرزمين چيره گشتند؟.

گانديِ بزرگ پاسخ اين پرسش و آن سرگذشت اندوهبار را چنين شرح ميدهد :

" انگليسيان در آغاز براي بازرگاني به هند وارد شدند. شركت « بهادر» [همان كمپاني هند شرقي] را درست بياد آوريم. چه كسي آن شركت را فيروز گردانيد؟ شركت بهادر در آن زمان نمي‌خواست بر هند چيره گردد. چه كسي كارمندان آن را رهبري كرد؟ چه كسي آنان را با دادن پول فريفت؟ تاريخ نشان ميدهد كه همه‌ی اين كارها را ما كرديم. باميد اينكه زودتر پولدار شويم ، كاركنان شركت را با آغوش باز پيشواز كرده بآنان كمك داديم. … پزشك راستين كسي است كه علتهاي بيماري را پيدا كند. اگر بخواهيم هند را براستي از بيماري برهانيم بايد ريشه‌ی آن را بيابيم. … هنگامي كه ميان راجه‌هاي ما كشمكش آغاز گرديد آنها از شركت بهادر سود جستند و از آنجا كه شركت تنها در انديشه‌ی افزودن به دارايي خود بود اين درخواست كمك راجه‌ها را پذيرفت و پايگاه نويني پديد آورد. … آيا بيهوده نيست بخاطر كاري كه ما خودمان بسر خودمان آورديم با انگليسيان بجنگيم؟ … ما بوديم كه زمينه‌ی گسترش و چيرگي كمپاني را آماده ساختيم. درست آنست كه بگوييم ما بوديم كه هندوستان را بانگليسيان داديم ، بجاي اينكه بگوييم انگليسيان بودند كه هندوستان را اشغال كردند.

بعضي از انگليسيان ميگويند : با نيروي اسلحه و زور بر هند چيره شده‌اند و با نيروي آن آن را نگاهداشتند. هردوي اينها نادرست است. … دشمنيها و دوستيهايي كه ميان ما هست چيرگي آنان را استواري بخشيده بود. … " (اينست مذهب من به نقل از حسين يزدانيان ، گاندي و استقلال هند ، ص 17 و 18)

كسروي درباره‌ی ايرانيان گفته‌هایي همانند سخن گاندي دارد :

اين توده افتاده‌ی بديهاي خود است و بايد چاره‌اش را هم از آن راه كرد.

يك توده‌ی خردمند بايد از گذشته پند آموزد.

همو يك اصل اجتماعي ارجمندي را بدينسان باز مي‌نمايد :

يك مردمي تا خود نيك نباشند از جهان نيكي نبينند.

همچنين ميگويد :

ما خود بديم كه از جهان بدي مي‌بينيم. قضا و قدر را با ما هيچكاري نيست. خدا ما را خوار و زبون نمي‌خواهد.

شما نيك باشيد و از پیشامدها نترسيد. يك توده‌ی غيرتمند و آراسته لگدمال پیشامدها نگردد و از ميان نرود.

يك توده‌ی آلوده اگر هم از پیشامدها سودي برند ، جز چندگاهه [= موقتي] نتواند بود و سرانجام هوده‌اي [= نتيجه‌اي] از آن در دست نتوانند داشت.

در اينباره او سخنان باريك‌بينانه و مشروحی دارد. آنها سخن از لايه‌هاي زيرين و پنهانِ اخلاق و خصلتهاي شرقيان بويژه ايرانيان دارند. اين رشته گفتارها كه ما آن را « دردها و درمانها» ناميده‌ايم از ماهنامه‌ی پيمان گردآوري شده و بيجا نيست اگر آن را « روانشناسي عقب‌ماندگي» بناميم. اين گفتارها بيهمتاست و پس از هفتاد سال تو گويي براي امروز نوشته شده.

هيچ چيزي در جهان بيعلت نيست و عقب‌ماندگي و دردهاي شرقيان نيز علتهاي خود را دارد. در اين گفتارها علتهاي مختلف بدبختي و درماندگي شرقيان روشن شده.

 

3ـ يك مردمي تا خود نيك نباشند از جهان نيكي نبينند ـ 2

پايگاه : درپي پیشامدهاي شهريور1320 لشكرهاي دو دولت انگليس و روس به كشور ما درآمدند و در بهمن ماه همان سال پيماني ميان ايشان با دولت ايران بسته شد و دو سو تعهداتي را تا پايان جنگ بگردن گرفتند. درباره‌ی اين پيمان ، خوانندگاني از روزنامه‌ی پرچم پرسشهايي كرده‌اند كه كوتاهشده‌ی پاسخ او را در پايين مي‌بينيم.

… كنون بايد كاري كرد كه ديگر دچار چنين پيماني نشد. آنچه مي‌بايد كرد اينست ، و اين كار با آه و ناله ، و گله و فرياد ، و بدگويي از اين و از آن نشود. از گوش دادن به راديو برلن نتيجه‌اي نباشد ، از فرياد « يا مرگ يا استقلال» كشيدن شاهرخ بهرام [مجري همان راديو] سودي بدست نيايد. اينها همه باد هوا شود و از ميان رود و درد و گرفتاري همچنان بماند.

اينها چيزهاييست كه از چهل سال باز مي‌آزماييد. تاكنون چه سودي ديده‌ايد كه پس از اين توانيد ديد؟!.

بدانيد اي ايرانيان ، از اكنون كه اين پيمان بسته شده دو راه بروي شما باز است كه مي‌توانيد هر كدام را كه ميخواهيد پيش گيريد : يكي آنكه همچنان كه هستيد باشيد ، و چند روزي از پيمان بد گوييد و گله كنيد ، و بخشم آييد و تندي نشان دهيد و … دل خوش گردانيد. چند روزي با اينها بسر دهيد و بگفته‌ی روزنامه‌ها « اظهار احساساتي» كنيد و پس از آن فراموش گردانيد و پي كار و هوس خود باشيد ، و شاعر بقافيه‌سازي و رمان‌نويس به افسانه‌بافي ، و آخوند بمردم‌فريبي ، و روزنامه‌نويس به سودجويي ، و بازرگان به انبارداري ، و كُرد به تاراجگري ، و شاهسون به راهزني پردازيد.

ديگري آنكه نيك بحال خود بينديشيد ، و اين ذلّت و خواري كه گرفتاريد نيك دريابيد ، و ريشه‌ی درد و سرچشمه‌ی آن را بدست آورده از امروز درپي چاره باشيد و يك آينده‌ی اميدآوري براي خود تهيه كنيد.

اين دو راه بروي شما باز است. كنون بگوييد كه شما كدام يكي را مي‌پذيريد؟. نيك انديشيد كه كدام يكي را پيش ميگيريد.

اگر ميخواهيد چنانكه هستيد باشيد و تنها بگله و ناله و بدگويي بس كنيد ، نتيجه همين خواهد بود كه هست ، بلكه بدتر از اين گرديده يك آينده‌ی بيمناكي در پيش خواهيد داشت.

يك چيزي بشما بگويم : اين جهان كه ما در آنيم از روي يك « آييني» ميگردد ـ آيين بسيار استواري ـ آييني كه هيچگاه ديگر نگردد. اين طبيعت يا بفارسي گويم « سپهر» يك دستگاه بسيار استوارِ بسامانيست و هيچ كاري در آن بي‌انگيزه يا بيرون از قاعده نيست.

شايد شما اين گرفتاري و خواري را كه در آنيد « تصادفي» مي‌پنداريد ، و يا ديگران را گناهكار مي‌شماريد ، و يا مي‌خواهيد شاعرانه سپهر را « كجرو» و « دون‌پرور» شناسيد و اين ذلت و خواري را دليل نيكي و ستودگي خود دانيد. ولي اينها همه بي‌پاست ، و اين گرفتاري و خواري جز نتيجه‌ی رفتار و كردار خودتان نيست. و تا چنينيد كه هستيد چنين خواهيد بود كه هستيد.

من نيك ميدانم اين سخنان به بسياري از شماها خوش نخواهد افتاد. اين يكي از ناتوانيهاي شماست كه هميشه مي‌خواهيد گناه را بگردن ديگران اندازيد. شما كسي را دوست ميداريد كه در داد و فرياد با شما هم‌آواز گردد و هرچه بيشتر تندي نمايد. هم ميدانم كساني بزباندرازي پرداخته مرا هوادار و خواهان « پيمان» خواهند خواند. با آنكه من انديشه‌ی خود را آشكار مينويسم از چنان گستاخي‌ای باز نخواهند ايستاد. ولي اينها ما را از راه نخواهد برگردانيد.

ما درپي چاره هستيم و بايد جز درپي حقايق نباشيم. ما اين درفش افراشتيم و پرچم گشاديم كه یک راهي بسوي رستگاري نشان دهيم و اين باياي[=وظيفه‌ی] ماست كه در هر گامي جز درپي راستيها نباشيم و جز خشنودي خدا را نجوييم.

يك توده‌ی خردمند بايد از گذشته پند آموزد. اين بار سوم است كه ايرانيان چشم باز كرده خود را در برابر يك چنين پيماني مي‌بينند و با داد و غوغا بجلوگيري و ايستادگي ميكوشند. يكي در سال 1325 (1907 ميلادي) بود … ديگري در سال 1337 (1919 ميلادي) بود …

نميخواهم اين پيمان 1320 را با آن دو پيمان پيش بيك ترازو گزارم. در اين زمينه گفتگو ندارم خواستم آنست كه چنانكه از هياهوها درباره‌ی آن دو نتيجه‌اي نشد و گوش ندادند و پس از بيست و اند سال شما همانيد كه بوديد و باز خود را در برابر يك چنان پيماني مي‌بينيد ، از هياهو و فرياد و گله و ناله‌ی امروزي نيز هيچ نتيجه نخواهد بود.

شما از چه مي‌ناليد؟!.. از دست كه گله مي‌كنيد؟! سرچشمه‌ی همه‌ی گرفتاريهاي شما در ميان خودتانست. شما خود بديد كه دچار بدي گرديده‌ايد.

دوباره ميگويم : گردش اين جهان از روي يك آيين استواريست ، و من اينك يك بندي را از آن آيين براي شما مي‌نويسم : « يك مردمي تا خود نيك نباشد از جهان نيكي نبينند».

كنون شما آيا اين را مي‌پذيريد و از درون دل باور مي‌كنيد يا نه؟.. اگر نمي‌پذيريد بايد گفت : معني جهان و زندگي را نمي‌شناسيد. بايد گفت : از راستيها بسيار دوريد. اگر مي‌پذيريد و از درون دل باور مي‌كنيد در آنحال بايد بجاي اين گله و ناله‌هاي بيجا در انديشه‌ی نيكي باشيد تا بتوانيد از نيكيهاي جهان بهره‌ور گرديد.

شگفت است كه در همين روزها در نشستي اين گفتگو ميكردم و چون كساني بگله و ناله پرداخته بودند بايشان پاسخ داده ميگفتم : « شما بديد كه از جهان بدي مي‌بينيد» ، يكي از آنان فرياد برآورد : « آقا چگونه ما بديم؟! ديگران بما زور ميگويند و ظلم ميكنند». گفتم : « آن هم از بديتان است. شما اگر نيك باشيد كسي نتواند زور گويد. اين زورگويي از آنست كه ناتوانيد و ناتواني از آنست كه آلوده‌ی انديشه‌هاي پراكنده و خويهاي پستي هستيد».

ديگري گفت : « تا مردم بيايند نيك شوند فرصت از دست رفته. بايد هرچه زودتر كاري كرد».

گفتم : چه كار توانيد كرد؟!.. شما گله و هياهو را كار مي‌شماريد و همين نشان نافهمي شماست. شما با اين حالي كه هستيد چه توانيد كرد ، جز آنكه فلان وكيل با صد بدنامي كه دارد در مجلس نطق بسيار درازي كند و از روزنامه‌ها نيز توقع درج آن را داشته باشد. و بهمان وكيل كه ما ميدانيم جز پول بهيچ چيزي پابندي ندارد به رُويه‌كاري[= ظاهرسازی] ايرادهايي كند ، و فلان شاعر شعرهايي گويد و بدست اين و آن دهد؟!.. آيا از اينها چه سودي تواند بود؟!.. همين كسان تا چه ‌اندازه بجانفشاني آماده‌اند؟. جانفشاني بماند ـ تا چه‌اندازه بزيان پولي تحمل توانند كرد؟..

چه شده است كه هر زمان نام نيك گرديدن ، بميان مي‌آيد شما ميرميد؟.. چه شده است كه نميخواهيد از راهش بچاره كوشيد؟.. ميگويند : « تا آن زمان فرصت از دست رفته». ميگويم : « نرفته و شما هر زمان نيك شويد و اين آلودگيها را از خود دور ساختيد فرصت در دست شما خواهد بود.» بالاخره راه جز اين دو نيست. يا بايد باين ذلت و خواري تن دردهيد و ديگر آوازي از خود در نياوريد ، و يا به نيكي خودتان و توده‌تان بكوشيد. اينكه ميخواهيد خود را نيك نگردانيد و با آن همه آزاد و سرفراز زندگي كنيد ، آرزوي بسيار خاميست بلكه بايد گفت : با طبيعت جنگيدن است.

بايد گفت : در زندگاني دو راه هست : يكي راه هوس و ديگري راه خرد. راه هوس آنست كه بچگان دارند ، زنان دارند ، جوانان ناآزموده دارند. هرچه دلشان خواست ميكنند. انديشه بكار نمي‌برند ، جز درپي خوشيهاي خود نباشند ، و چون در نتيجه‌ی كارهاي ناستوده‌ی خود گرفتار گردیدند آن زمان هم به گريه و ناله بس كنند و دل سرد گردانند ، راه خرد آن است كه مردان آزموده و خردمند دارند ، و در هرچيزی جستجوي ريشه و سرچشمه‌ی آن كنند ، و بهيچ كاري جز از روي انديشه در نيايند ، و از هر كوششي دربند نتيجه باشند ، و به هر دردي از راهش چاره جويند.

امروز بسياري از ايرانيان راه هوس را پيش گرفته‌اند و از انديشه و خرد كمتر بهره‌ور ميگردند. ولي ما در نوشتن پرچم و در كوششهايي كه خواهيم بكار برد يكسره راه خرد را پيش خواهيم گرفت.

اما اين كه نيكي چيست و ما چگونه نيك باشيم زمينه‌ايست كه در شماره‌هاي آينده گفتارهاي بسيار در پيرامون آن خواهيم نوشت. اين راهي كه ما ميرويم همان راه نيكي توده است.

(پرچم روزانه شماره‌ی 4 ، پنجشنبه 9 بهمن ماه 1320)

 

4ـ چگونه نيك باشيم؟.

بايد هركسي نخست بخود پردازد و خود را از بديها بپيرايد

از گفتار ديروزي نتيجه اين را گرفتيم كه اگر ميخواهيم از اين خواري و درماندگي رها گرديم همه بايد نيك باشيم تا از جهان نيكي بينيم.

كنون ميخواهيم از راه « نيكي» گفتگو كنيم و ميخواهيم بگوييم نيكي چيست و چگونه ميتوان يك توده را نيك گردانيد.

در سخن این را هركسي خواهد پذيرفت كه بايد نيك بود ، ولي چون بكار پردازيم و بخواهيم گامي در اين راه برداريم با دو اشكال بزرگي دچار خواهيم گرديد : زيرا نخست نيك و بد دانسته نيست و يك پايه‌اي و يا قاعده‌اي براي نيك و بد در ميان نمي‌باشد. اينست هر كسي چيزهاي ديگري را نيك يا بد مي‌شمارد و از روي عقيده‌ی خود داوري ميكند.

ميدانم بسياري از خوانندگان اين را نخواهند پذيرفت و اين بدانشمندي و پيشوايي كساني خواهد برخورد كه ميگوييم نيك و بد دانسته نيست. ولي اين يك حقيقتي است كه انكار ناپذير ميباشد و ما آن را با دليل روشن خواهيم گردانيد. در اينجا چون سخن از اين زمينه نيست دليلش را هم ياد نميكنم.

دوم در نيكي هر كسي چشمش به ديگرانست. هركسي نيكي را از ديگران ميخواهد و خود را فراموش ميكند. شما اگر در انجمني باشيد و گوش بسخنان باشندگان دهيد ، خواهيد ديد همه گفتگو از عيبهاي ديگران يا از بديهاي توده است و هيچكس توجه بخود ندارد و هيچكس نميگويد بياييد ما عيبهاي خود را رفع كنيم. بلكه راستي اينست كه هركسي خود را در آن حالي كه هست آراسته و پيراسته مي‌شمارد و گمان عيب يا بدي بخود نمي‌برد.

يك دسته از اين بالاترند و كارهايي را كه از ديگران بد مي‌شمارند و ايراد ميگيرند ، خود ميكنند و عذرهايي مي‌آورند. مثلاً كسي كه ايراد به نادرستي ديگران ميگيرد اگر پايش افتاد و يك ميداني براي دزدي برايش باز شد خودداري نمي‌كند و آنزمان چنين عذر مي‌آورد : « مگر مي‌شود در اين زمان درستكار بود؟!.. من هم مجبورم مثل ديگران دزدي كنم».

همين يك سنگ بزرگي در پيش پاي ماست. بلكه بايد گفت : يك سد آهنيني است ـ سدي كه بايد بشكنيم و پيش رويم وگرنه بهيچ جا نخواهيم رسيد.

راه نيكي يك توده آنست كه هركسي نخست بخود پردازد و خود را از بديها پيراسته گرداند و سپس رو بديگران آورد و آنان را بنيكي وادارد. از این راه است كه مي‌توان يك نتيجه‌اي گرفت. آن ترتيبي كه امروز هست بيكبار بي‌نتيجه است و شما اگر بخواهيد همان را دنبال كنيد همه‌ی كوششها بي‌نتيجه خواهد گرديد.

سخن را با مثلي روشن گردانم : چنين انگاريد صد تن انجمني پديد آورده‌ايد ميخواهيد براي كمچيزان و بينوايان پولي گرد آوريد. اين كار بدو گونه تواند بود : يكي آنكه هر كسي متوجه خود باشد و دست بكيف برد و پولي بيش يا كم بيرون آورد و روي ميز گزارد. پيداست كه يك مبلغي گرد خواهد آمد و يك دستگيري از بينوايان خواهد بود. ديگري اينكه هر كسي خود را فراموش كند و پول دادن را از ديگران بخواهد و خود تنها بسخن و پندآموزي اكتفا كند و هر يكي بنوبت خود زبان باز كرده بديگران اندرز گويد : « برادران بينوايان را فراموش نكنيد. خدا بشما پاداش خواهد داد ..». هر يكي همين را كند. پيداست كه هيچ پولي بدست نخواهد آمد و نتيجه‌اي جز هدر شدن وقت در ميان نخواهد بود.

اين مثل از هرباره راست است. در نيكي نيز تا كسي بخود نپردازد و از بديها بيرون نيايد از سخن و گفتگو نتيجه نخواهد بود. بهمين دليل كه سي و اند سالست اين گفتگو در ميانست و كنون هزارها راهنما و پندآموز در اين توده كار ميكنند و اين حال مردم است كه روز بروز بدتر ميگردند.

اين يك راستي است. يك حقيقتي است كه پوشيده نتوان داشت. از آنسوي اين بسيار دشوار است كه مردم هر كسي بخود پردازد. در گفتار این را مي‌پذيرند. ولي در كردار بسيار دشوار است.

ديو سركشِ خودخواهي بآساني گردن بچنين كاري نخواهد گزاشت. هر كسي ميخواهد بديگران ايراد گيرد و برتري فروشد و لذت برد ، اين دليلها كه ما ياد ميكنيم درو كارگر نخواهد بود.

بلكه كساني چنان سرمستند كه نيك ميدانم همين را نيز دستاويزی براي اندرزگويي و خودنمايي خواهندگرفت. باز خود را فراموش ساخته اين را از ديگران خواهند خواست كه بخود پردازند و بنيكي خود كوشند.

در اين جا داستاني هست كه بايد بنويسم : از روزي كه ما پرچم را آغاز كرده‌ايم كساني گفتارهايي مي‌آورند و يا ميفرستند. بيشتر از همه جوانان در اين زمينه در تلاشند و برخي از آنان مي‌آيند و يك مقدمه مي‌چينند از اين گونه : « ستاره از من مقالاتي خواسته بود و من هم نوشتم ، ولي چون آن توقيف شده بهتر است بياورم شما چاپ كنيد» براي هوسبازيهای خود چنين بهانه‌هايي مي‌سازند.

چند روز پيش جواني آمد و گفتاري آورد. گفتم : ما اين گفتارها را نپذيريم. راه ما اينست كه هركسي نخست بخود پردازد و آن نيكيهايي را كه از ديگران ميخواهد نخست در خود پديد آورد. بيدرنگ گفت : « ميخواهيد در همان زمينه بنويسم و بياورم!»

من در شگفت شدم و بياد آوردم آن را كه در هفت سال پيش كه سال دوم « پيمان» را
مي‌نوشتيم و بشاعران نكوهش كرده ميگفتيم : « اينان بيهوده‌گويند. هرچه از كسي شنيدند يا خود بخاطر آوردند برشته‌ی نظم كشند و بيرون ريزند» ، ناگهان ديدم كساني همين را شعر كردند و بنزد ما آوردند. يكي از ياران گفت : « مضمون تازه‌اي بدست شاعران داديد».

در اينجا هم ديدم عنوان تازه‌اي بدست گفتارنويسان و خودنمايان ميدهيم. ما ميگوييم : بخودتان پردازيد ، آنان از همين گفتارهايي ساخته بدست مردم خواهند داد يا در انجمنها نشسته بهمين عنوان سخناني خواهند راند.

امروز اين يكي از بدترين گرفتاريهاست. آن « تربيت» كه نامش بزبانها افتاده ، معناي درست آن اينست كه هر كس خود را از بديها بپيرايد ، و كميهايي كه دارد از خود دور گرداند ، و نادانسته‌ها را بداند و بحقايق آشنا گردد ، و معني جهان و زندگي را بفهمد. ولي امروز
« تربيت» آن شده كه هركس بديگران برتري فروشد و زبان به پند و اندرز گشايد. هر كس در هرحالي كه هست خود را دانا و درست شمارد و تنها بديگران ايراد گيرد. اينست معنايي كه از « تربيت» فهميده شده.
ولي اين معني بيكبار غلط است. بايد گفت : اين خود از « تربيت» بي‌بهره بودنست.

اين در ايران باندازه‌ی رسوايي رسيده و بيكبار زشتيش از ميان رفته. گاهي داستانهايي رخ ميدهد كه مايه‌ی سرافكندگي هر بافهم و باخردي باشد. كساني آشكاره بديهاي ميكنند و سپس بيباك و
بي‌پروا همان را بديگران ايراد ميگيرند. دو تن با همديگر ، هر كدام سعيش بآنست كه عيبهاي آن يكي را شمارد و آنچه را كه خود كرده و دارد عيب نداند.

در اينجا هم يك دستاني ياد خواهم كرد : خوانندگان فراموش نكرده‌اند كه چون در شهريورماه ، شاه گذشته از ايران رفت آقاي دشتي در مجلس بيك رشته بدگوييهايي از آن شاه برخاست ، و بآقاي اورنگ و ديگران ايراد گرفت كه چاپلوسيها ميكردند و ستايشگري مي‌نمودند.

اورنگ پاسخ داد كه خود دشتي از ستايشگران بود. سپس درباره‌ی خود گفت چاپلوسيهايش را شمرده و دويست و سي و شش سطر بوده و آن را هم در راه « تهذيب اخلاق !» كرده.

اين داستان مجلس بود. در همان روزها من به تبريز رفتم ، و در آنجا يك داستان شگفتتر ديگري شنيدم. يكي از كاركنان دولتي چنين گفت : « آقازاده مديرِ شاهين [شاهين : يكي از
روزنامه‌هاي آن زمان] نزد من آمده بود و از تهرانيان بدگويي كرده ميگفت : آنها بي‌حقيقتند.
ميگفت : آقاي دشتي ديروز آن ستايشها را مينوشت و امروز اين پرده‌دريها را ميكند. گفتم : خود شما نيز همين كار را كرديد. شما نيز ديروز ستايشگري مينموديد. گفت : « من مجبور بودم». اين داستانيست كه آن كاركن دولتي گفت.

كنون شما نيك بسنجيد كه چگونه سه تن ، كه هر سه يك كار بدي را كرده‌اند هر يكي كرده‌ی خود را فراموش ميكند و يا يك عذر بيجايي براي آن مي‌آورد ، و تنها كرده‌ی ديگران را برخ او ميكشد و ايراد ميگيرد. اينان از پيشروان و بزرگان توده‌اند … ببينيد ديگران در چه حالند.

اين به هر سه ايراد است كه در زمان شاه گذشته آن ستايشگريهاي گزافه‌آميز را ميكردند ، باز ايراد است كه همينكه او رفت بيكبار عقيده و سخن ديگر ساختند ، باز ايراد است كه اكنون هر كدام خود را فراموش ساخته و با اين بيپروايي بديگران ايراد ميگيرند. من نميدانم نام این را چه بگزارم؟!. هرچه هست يك خوي بسيار زشتيست.

بهانه‌هايي كه مي‌آورند عذر بدتر از گناه است. چه اجباري در ميان بود؟ كِي در زمان شاه گذشته كسي را ناگزير از ستايشگري ميكردند؟!.. مگر ما نبوديم يا باين زودي آن روزها را فراموش كرده‌ايم؟!. آري در آن روزها بروزنامه‌ها يا بسخنرانان اين دستور داده مي‌شد كه از كارهاي آن شاه و از آبادي كشور و مانند اينها سخن رانند. ولي اين جز از چاپلوسي و ستايشگري بود. از اين گذشته مگر كسي ناگزير بود روزنامه نويسد و يا از « سخنرانان پرورش افكار»[1] باشد؟!.. شما اگر نميخواستيد ستايشگري كنيد باري مي‌توانستيد از اينها دست برداريد.

اين يكي از بهانه‌هاييست كه بزبانها افتاده و هرگز نبايد پذيرفت.

از زمينه‌ی خود دور نيفتيم : ديروز از پيمان ايران با انگليس و روس گفتگو آغاز كرده گفتيم : اين پيمان بسته شد و گذشت و شما اگر ميخواهيد ديگر دچار چنين پيماني نگرديد بايد يك توده‌ی نيكي باشيد.

امروز نيز از نيكي بگفتگو پرداخته گفتيم : بايد هر كسي نخست بخود پردازد ، و راه نيكي جز از اين نيست. گفتيم ولي اين يك كار دشواريست و مردم بآساني نخواهند پذيرفت. اينست بايد كوششهايي كنيم و اين دشواري را از ميان برداريم. در شماره‌هاي آينده باز اين زمينه را دنبال خواهيم كرد. ما تا اين سد را نشكنيم به نتيجه‌اي از كوششهاي خود نخواهيم رسيد.

(پرچم روزانه شماره‌ی 5 ، شنبه 11 بهمن ماه 1320)

[1] : پرورش افكار سازماني بود در حكومت رضاشاه كه خواستهاي دولت (مثلاً برداشتن چادر) را در باشگاههايي بهمين نام در سايه‌ی جشن و شعرخواني و سخنراني به دلهاي مردم سراسر كشور ميرساند.

 

 خرده‌گيري و پاسخ آن

آقاي صباح كازروني در پيرامون گفتار « چگونه نيك باشيم؟» كه در شماره‌ی 5 پرچم نشركرديم شرحي نوشته بخلاصه آنكه دو جمله در آن گفتار باهم متناقض است زيرا در يك جمله گفته شده :
«همه بايد نيك باشيم» و در ديگري گفته شده « نيك و بد دانسته نيست. يك پايه يا يك قاعده‌اي براي نيك و بد درميان نمي‌باشد».

آقاي صباح اين دو جمله را ناسازگار هم دانسته و ميخواهند در پيرامون آن توضيحي دهيم.

مي‌گويم : تناقض درميان نيست و هر دو جمله در جاي خود درست ميباشد. اين يك حقيقتي است كه « نيك و بد دانسته نيست و پايه‌اي براي آنها درميان نمي‌باشد».

شما اگر نيك سنجيد هر كسي يا هر دسته‌اي يك چيزهاي ديگري را نيك يا بد مي‌شمارند و به چيزهاي ديگري ارج مي‌گزارند.

شما يك روزنامه‌نويس را با يك واعظ در نظر بگيريد كه اگر پرسيده شود : « نيكيها چيست؟» هركدام چه پاسخي خواهد داد و چه چيزهايي را به نيكي خواهد شمرد. در حالي كه تنها روزنامه‌نويس و واعظ نيست. پندآموزان يا راهنمايان گوناگون ديگری بسيار است كه هر يكي در راه ديگري هستند و نيك و بد را بنحو ديگري تشخيص ميدهند.

امروز شما هر موضوعي را بگيريد عقيده‌هاي گوناگون درباره‌ی آن هست. همان مشروطه كه با صد رنج و فداكاري بدست آمده و سالها در راه گرفتن آن كوششها رفته اكنون دسته‌هاي چندي هر يكي از راه ديگري آن را نمي‌پسندند.

ميهن‌دوستي كه يك چيزيست در طبيعت هر كس نهاده و آنهمه گفتگو در پيرامون آن رفته امروز كسان بسياري بآن ريشخند ميكنند و تلخترين سخنان را از دهانشان بيرون ميريزند.

دروغگويي كه بديش از بديهيات شمرده ميشود امروز هزاران كساني آن را بد نمي‌شمارند ، و چون زندگاني را نبرد و جهان را نبردگاه مي‌پندارند ، در راه پيشرفت منافع شخصي دروغ را جايز ميدانند. بلكه راستگويي را دليل ضعف يك كسي مي‌شمارند.

شرم كه يكي از صفات بسيار ارجمند آدميست در همان روزنامه‌هاي تهران گفتارها نوشتند كه بعقيده‌ی فلان پرفسور شرم خود بيماريست كه بايد بچاره‌ی آن كوشيد.

از اينگونه چندانست كه بشمار نيايد و اين خود يك موضوع بزرگيست كه بنياد و پايه‌اي براي نيك و بد نمانده و اينكه ما درباره‌ی آن وارد بحث نشديم زيرا نخواستيم از سخن خود بكنار بيفتيم.

از آنسوي نبايد اينكار ما را از نيك شدن باز دارد. ما خواهيم توانست نيكيهايي را كه ميخواهيم يكايك بشناسيم و دليلهاي آن را بدانيم و بدينسان راه بازكنان پيش رويم. مقصود نيز همين است. ما يك رشته مقاصدي را در نظر گرفته‌ايم كه در توده رواج دهيم و آنها را يكايك عنوان كرده در پيرامونش شرحها خواهيم داد و دلیلها خواهیم آورد. چنانكه از شماره‌ی شش بآن آغاز كرده‌ايم و نخست در پيرامون مشروطه سخن ميرانيم.

آن دو عبارت مثل اينست كه كسي بگويد : « بايد برويم» و سپس بگويد : « يك اشكالي هم در جلو است. زيرا راه باز نيست» بديهي است معني دو جمله اين خواهد بود كه « بايد راه را باز كنيم و جلو رويم».

در پايان بآقاي صباح سپاس ميگزاريم كه اين خرده را گرفته‌اند و من نه تنها از اينگونه
خرده‌گيري‌ها دلتنگ نخواهم بود و خشنود و سپاسمند نيز خواهم بود.

(پرچم روزانه شماره‌ی 8 سه شنبه 14 بهمن ماه 1320)

 

5 ـ واقعيت تلخ امروز

پايگاه : گرفتاريهاي بيشمار اين توده دلهاي حساس را بدرد آورده چنانكه دمادم از خود مي‌پرسند :  "امروز چه بايد كرد؟". زيرا اين بيگمان گرديده كه اين توده راه زندگاني را گم كرده و به بيراهه افتاده ، و اگر اين حال دير پايد ، زبون پیشامدها گرديده به حال درمانده‌تر و بيمناكتري خواهد افتاد.

جاي خوشحاليست كه امروز بيشتر كوشندگان سياسي شيوه‌هاي حكومتي ديگر را كنار نهاده و دمكراسي (يا مشروطه) را بهترين شيوه دانسته و در كوششهايي كه مي‌كنند آن را شالوده‌ی راه پيشرفت توده‌ی ايراني گرفته‌اند. اين يك گام بسوي پيشرفت و بهتريست. از ديگر سو اين نيز بسيار اندوهناك است كه دريابيم در صد سال گذشته گامهايي از اينگونه بسيار كم بوده و متأسفانه بايد گفت ايرانيان با همه‌ی دانش و آگاهي كه بدست آورده‌اند و ده‌ها گام كه در اين زمينه از پيشينيان ايراني خود جلو افتاده‌اند هنوز در كوششهايي كه براي نيك گرديدن و از زبوني رها گرديدن ميكنند همانجايي هستند كه پدران ما بودند. اين واقعيت تلخيست كه دل هر ايراني را پر از اندوه مي‌سازد. مي‌دانيم اين به بسياري گران خواهد افتاد و نخواهند پذيرفت و از در ايستادگي خواهند درآمد.

خواهند گفت : پدران ما كه در جنبش مشروطه يا در كوششهاي شيخ محمدخياباني و ميرزا كوچكخان و كلنل محمدتقي‌خان پا درميان داشتند بيشتر مردان كم سوادي و يا بيسوادي بودند كه هيچ تجربه‌ی كوشش سياسي نداشتند. در كوششهايي كه برهبري مصدق كردند هم تجربه‌ی كار سياسي چنداني نداشتند. در سال 57 نيز ميوه‌ی جنبش و تلاشهاي توده را ميوه‌چينان ربودند ولي امروز كه ما پا براه كوشش گذاشته‌ايم كوله‌باري از تجربيات صد ساله بدوش داريم. …

مغز سخن نيز در اينجاست. بايد ديد آيا از گذشته پند گرفته‌ايم؟!. آيا تنها به افزودن آگاهيها بسنده كرده‌ايم يا آنها را با گذشته‌ی خود سنجيده و به حقايقي دست يافته‌ايم؟!.. مي‌دانيم انبوه كوشندگان فريب آگاهيهايي را خورده‌اند كه در « عصر اطلاعات» بدستياري اينترنت ، ماهواره و ديگر ابزارها بدان دست يافته‌اند. بايد دانست كه آگاهي چيز ديگر و دانستن حقايق يا قانونها كه از سنجيدن درست همان آگاهيها بدست مي‌آيد چيز ديگريست. به سخن ديگر انباشت انبوهي از آگاهيها شرط بايسته‌ی (لازم) دانستن است ولي شرط بسنده (كافي) نيست. آگاهي همه‌ی كار نيست.

مي‌دانيم كه دانش بدينسان پيشرفت كرده كه نخست در يك زمينه آگاهيهاي بسياري فراهم آمده و سپس با سنجيدن و آزمودن آنها به يك اصل يا قانون دانشي پي برده‌اند.

براي مثال مشاهدات دقيق تيكو براهه اين در را بروي كپلر گشود كه بدستياري آنها به سه قانون ارزشمند كه حركت ستاره‌هاي گردنده را مينمود دست يابد. تا زمانيكه او باين قانونها نرسيده بود مشاهدات تيكو با همه‌ی دقتي كه داشت در بن‌بست بسر ميبُرد و راهي براي ستاره‌شناسي نوين گشوده نبود. پس آگاهيها براي پي بردن به يك حقيقتي بايسته است ولي به تنهايي كاري از پيش نمي‌برد و تا سنجيدن (پردازش) آنها انجام نگيرد گرهي گشوده نگردد.

شما امروز مي‌توانيد ميليونها تكه آگاهي (داده‌ها) را يكجا (مثلاً در كامپيوتر خود) نگه داريد ولي تا زمانيكه آنها را پردازش نكرده‌ايد و از ميان آنها نكته‌ی بدرد خوري نيافته‌ايد كمترين سودي از آنها در دست شما نيست. در خود صنعت كامپيوتر اين نكته نمودارست : يك كامپيوتر با حافظه‌ی بسيار بزرگ و پردازنده‌اي ناتوان كارآيي كمي دارد ، گو اينكه ميليونها تكه آگاهي را در خود گرد آورده باشد.

اكنون به سخن خود بازگرديم. گفتيم كه امروز بيشتر كوشندگان سياسي ما به ارزش و سودهاي دموكراسي پي برده‌اند و راستي اينست كه اگر ما دست يافتن به دموكراسي را گام نخست خود بدانيم و براي آن زمينه فراهم گردانيم ، خود كوشش بس ارجمند و والايي خواهد بود. ليكن ديده مي‌شود كه براي برداشتن اين گام كوچكترين كاري انجام نگرفته و ما براستي همانجايي هستيم كه پدران ما شصت سال پيش و بيشتر بودند. زيرا زنجير خودكامگي را از دست و پا باز كردن خود نيازمند آنست كه نخست معني مشروطه يا دموكراسي را بفهميم و با هر انديشه‌اي كه در برابر آن ايستاده بنبرديم و براندازيم تا راه برويَش گشوده گردد.

آيا ما در اين راه گامي برداشته‌ايم؟!.. آيا ما معني مشروطه يا دموكراسي را دانسته‌ايم؟! با افسوس بسيار بايد گفت كه امروزـ همچون ديروزـ از صد ايراني يكي معني دموكراسي يا مشروطه را نميداند. بيشتر ما ايرانيها اگر بپرسيد خواهيم گفت : " اينكه دانستن نمي‌خواهد معلومست دموكراسي يعني انتخابات باشد ـ البته انتخابات آزاد ، تقلب در انتخابات نباشد. نمايندگاني به پارلمان بروند كه برگزيده‌ی راستين مردم باشند. ديگر شوراي نگهبان و رد صلاحيت نباشد. ولي فقيه نباشد. هر قانوني كه مجلس گزاشت اجرا شود …"

اين چكيده‌ی دانسته‌هاي مردم در اين زمينه است. آنهم نه همه‌ی مردم ، ميليونها ايراني كه همينها را نيز نمي‌دانند و در اين موضوعات جست و جويي نمي‌كنند يا دلبستگي نشان نمي‌دهند بكنار. ليكن بجاست بپرسيم : " اگر اينهاست آنچه براي دموكراسي نياز هست ، اين و ده مانند اين معنيها در يكساعت يا كمي بيشتر دانسته شده و حتا ازبر مي‌شود. پس گره‌ی كار كجاست كه صورت چيستاني بخود گرفته و ما صد سال گرفتار برپايي آنيم؟!"..

راستي اگر دموكراسي اينست ، اينكه كار دشواري نيست. يكساعت برنامه‌ی تلويزيوني براي آن بس است! همه‌ی مردم در آن برنامه به دموكراسي دست خواهند يافت!

چنانكه دريافته‌ايد اين جُستار دشواريست و اگر آسان بود ما را صد سال گرفتار نمي‌كرد. كافيست شما با اين انديشه كه چه شماري از مردم معني دموكراسي را مي‌دانند يا به آن علاقه دارند به ميان ايشان برويد و پرس و جو كنيد.

ما خود آزموده‌ايم. در دانستن اين معني همانجاييم كه پدران ما ده‌ها سال پيش بودند. آگاهيهايي كه امروز ايرانيان دارند چند برابر آنچيزيست كه ده‌ها سال پيش پدرانمان داشتند.

از يكسو دانش مردمان افزايش يافته و از سويي ديگر درخواستها و انتظاراتشان. با اينهمه ديده مي‌شود كه به حقايقي كه بايسته‌ی زندگاني امروزيست دست نيافته‌اند. هنوز جوانان نام مشروطه را كه مي‌شنوند رو ترش مي‌كنند. پس از چندي كه سخنانشان را مي‌شنوي مي‌فهمي كه مشروطه را يك چيز و دموكراسي را چيز ديگري مي‌پندارند! بيشتر گمان مي‌كنند كنار زدن‌ِ خودكامگي و زيستن به شيوه‌ی دموكراسي چيزيست مانند اسباب كشي از يك خانه به خانه‌ی ديگري. مي‌پندارند همينكه « خواستند» ، خواهند توانست زندگاني از راه دموكراسي كنند. ديگر به « تغيير عادات گذشته» و دست كشيدن از آنها يا به يادگيري چيزهاي تازه نيازي نيست و همان « خواستن» بس است. بكوتاهي بكوشيم : گمان دارند حقايقي نيست يا اگر هست همه را مي‌دانند و به يادگيري نيازي نيست. يك « غرور ويرانگر» در سخنانشان بيش از هر چيز خودنمايي مي‌كند.

رفتارهاشان نشان ميدهد كه اين « اعتماد بخود» نيست بلكه يك غرور است. شما مجموعه‌هاي آپارتماني را بديده گيريد. زندگاني در آنها نمونه‌ی كوچكيست از زندگاني در اجتماعات بزرگتري همچون شهر و كشور. آنجا انتخابات هست ، قانونگزاري هست ، پولهايي (شارژ) كه گرد مي‌آيد و شيوه‌ی خرج كردن آن نمونه‌ی كوچكيست از وزارت دارايي و قوه‌ی مجريه‌ی يك كشور. در آنها بايد همه چنان رفتار كنند كه شايستگي خود را براي راه بردن دموكراتيك يك اجتماع بزرگتري همچون كوي ، شهر و كشور نشان دهند.

هريك از شما از دور يا نزديك آشنايي با كاركرد ساكنين و رفتار ايشان و مديران برگزيده‌شان داريد. اينها را جلوي چشم بياوريد و بگوييد آيا در آن كارها دولت مانعست ، آيا كشورهاي استعمارگر مانعند؟! آيا كارها در دست مردم نيست؟! پس از چه روست كه در اداره‌ی ساختمانها اينچنين درمانده‌ايم و هميشه كار با كشاكش و سودجويي و ناستودگيهاي ديگر همراهست؟!

پدران مردمي كه در اين ساختمانها زندگي مي‌كنند به‌اندازه‌ی ايشان سواد و آگاهي نداشتند و در زمان خود در يك كوي در خانه‌هاي جدا از هم زندگي مي‌كردند ولي رفتارشان با هم ده‌ها برابر مهربانانه و غمخوارانه بود. اينها از چيست؟! ..

امروز توده‌ی ايراني چشم باز كرده و كشورهاي پيش افتاده‌ی جهان و زندگاني مردمانشان را ديده و بويژه جوانان آرزومند آنند كه از اين حال درماندگي و زبوني هرچه زودتر رها گردند. اين بيگمانست كه هر ايراني حساس و غيرتمندي با آرزوي سرفرازي و پيشرفت پا براه كوشش سياسي گذارده و راهي را جلوي ديده نهاده. ليكن بايد دانست كه كوششهاي سياسي صد ساله‌ی ايران همگي همين حال را داشته و در همه‌ی آنها اميدهاي بسياري بكار رفته ولي به علتهايي كوششها و تلاشهاي ايشان هدر رفته.

اين علتهاست كه بايد شناخت و از آنها پند گرفت. دو گفتاري كه از شماره‌هاي 6 و 7 پرچم روزانه آورده‌ايم در را بروي شناخت آنها مي‌گشايد.

 

6 ـ بايد معني درست مشروطه [=دمكراسي] را فهميد و بديگران هم فهمانيد

كساني مي‌پرسند : اكنون چه بايد كرد؟.. آن نيكي‌ای كه ميگوييد از چه راه آن را آغازيد؟..

ميگويم : در اين راه كه ماييم نخست بايد معني زيست توده‌اي را فهميد و از آئين آن آگاه گرديد ، و معني درست مشروطه و سررشته‌داري توده را شناخت. بايد اينها را نيك فهميد و بديگران نيز فهمانيد. اينست آنچه درگام نخست بايد كرد.

خواهند گفت : مگر ما معني اينها را نميدانيم؟!. اينها چيزهاييست كه هر كسي بارها شنيده ، ديگر چه نياز كه دوباره بآنها پردازیم؟ چه نیاز که دوباره بشنويم يا بشنوانيم؟!…

می‌گویم : شنیده‌اید ، ولی بیشترتان ندانسته‌اید. شنیدن جز از دانستن می‌باشد ،‌ و بهتر است من معنی دانستن را روشن گردانم :

« دانستن» آنست كه كسي در يك زمينه راست از كج بازشناسد ، و با دليل راست را باور كند و به دل سپارد و كج را بيكبار بيرون گرداند. يك انديشه تا يكرويه نگردد و بيگمان نشود آن را « دانستن» نتوان شمرد.

مثلاً درباره‌ی زمين از باستان زمان گفتگوهايي درميان بوده. برخي از علما آن را مسطح
مي‌پنداشتند و برخي كروي ميگفتند ، ولي هيچ يكي دليلي نداشتند و راست از كج جدا
نميگرديد و اين بود حال زمين « دانسته» نبود. ولي چون در چند قرن پيش علما موضوع را يكرويه گردانيده با دليل « كروي» بودن آن را ثابت كردند ، در اين هنگام بود كه حال زمين « دانسته» گرديد.

همين امروز فرض كنيم يك كسي از يكسو كروي بودن زمين را شنيده و از يكسو مسطح بودن آن بگوشش خورده ، و براي هردو در دلِ خود جا باز كرده و بي‌آنكه راست يا كج بودن كدام يكي را بداند و يا دليلی درباره‌ی يكسو داشته باشد ـ اين شنيده‌هاي او « دانستن» شمرده نخواهد شد.

امروز يكي از گرفتاريها اينست كه چون سخنان پراكنده فراوان است ، بيشتر مردم ، در بيشتر موضوعها دو گونه شنيده و دو گونه بدل سپارده ، و اينست گيج و درمانده گرديده‌اند.

يكي از مهمترين موضوعها دين و خداشناسيست. اينان در آنباره از يكسو كتابهاي ديني را خوانده و يا از زبانها شنيده‌اند. از آنسوی از بيست و سي سال پيش پاي فلسفه‌ی مادي بايران رسيده و در روزنامه‌ها و مهنامه‌ها پياپي گفتارها درباره‌ی ريشخند بخدا و دين ترجمه گرديده ، كه اينها را هم خوانده و در دل جا داده‌اند.

بدينسان دو رشته ‌انديشه‌هاي متضاد را فراگرفته‌اند بي‌آنكه راست از كج باز شناسند و بي‌آنكه دليلهاي روشني درباره‌ی يكسو بياموزند. اينست نه دين دارند و نه بيدين ميباشند و در ميانه‌ی دين و بيديني گيج و سرگردان روز ميگزارند.

اينان خود ، آنها را « دانستن» مي‌شمارند. اينست شما اگر از خدا سخن رانيد و دليلها بهستي آن ياد كنيد ، سر پيش آورند و با شما در گفتگو همباز گردند. و اگر جايش افتد بنام دين و خداشناسي بمردم پند آموزند و اندرز سرايند ، و اگر كسي از بيديني سخن راند و گفته‌هاي نيتچه و باخنر و ديگر پيشوايان فلسفه‌ی مادي را ياد كند با او نيز هم‌آواز گردند و همداستاني نمايند ، و اگر پايش افتد بمردم درس بيديني دهند.

اين حاليست كه امروز هزاران كسان گرفتارند و ما هر روز گفتارهاي آنان را مي‌شنويم و رفتارهاشان مي‌بينيم. بسياري از ملايان كه از دين نان ميخورند همين حال را ميدارند.
روزنامه‌نويسان كه امروزها گاهي نام دين ميبرند و هواداري از خود نشان ميدهند ، بيشتر آنان بارها گفتار در بيديني نوشته‌اند و هنوز آن گفتارها فراموش نگرديده.

خواستم گفتگو از دين نيست. اين را براي مثل ياد كردم. مي‌خواهم بگويم : دين كه
گرانمايه‌ترين چيز است اين حال آنست. فلان آخوند از يكسو بالاي منبر ميرود و مردم را بدين ميخواند و كتاب نوشته پراكنده ميكند و از يكسو در فلان مجلس مي‌نشيند و ميگويد : « ما از دين هم چيزي نفهميديم».

اينان معني دين را نميدانند. شما اگر از هر كدام بپرسيد : « دين چيست و براي چيست؟» درمانند. يك چيزهاي كمي را شنيده و يا خوانده‌اند و بآن نيز باوري ندارند و متزلزلند.

در همه چيز چنينند ، و اين نتيجه‌ی آن سخنان متضاديست كه در هر زمينه درميان توده منتشر ميباشد. همان مشروطه در ايران با چه رنجهايي بدست آمده ، چه خونهايي در آن راه ريخته شده ، چه مردان گرانمايه‌اي بالاي دار رفته‌اند. پس از ده سال کشاکش یک قانون اساسی و یک حکومت مشروطه در این کشور برقرار گردیده. ولي سي و اند سال ميگذرد و هنوز عقيده‌ها درباره‌ی آن يكرويه نشده و هنوز معني آن دانسته نگرديده.

يك دسته در همان آغاز كار مخالفت كردند و ايستادگيها نمودند و كنون همانان يا بازماندگانشان هستند و هنوز زبانهاشان به بدگويي از مشروطه باز است. از آنسوي عقيده‌هاي فراوان بسياري كه با مشروطه مخالفت آشكار دارد درميان توده رواج دارد.

بدتر از همه حال آن جوانانست كه بار آمده‌اند و يك حكومت مشروطه‌ی مفت و بي‌رنج بدستشان افتاده و بيشترشان جز عقيده‌هاي سست و مشوبي درباره‌ی آن ندارند.

من گاهي سخنان شگفتي مي‌شنوم : فلان جوان مي‌آيد و مي‌نشيند و زبان بسخن ميگشايد و چنين ميگويد : « شما طرفداري از مشروطه ميكنيد؟!. امروز دنيا عوض شده. ديگر مشروطه يا دمكراسي طرفدار ندارد» ، يا ميگويد : « اين مردم لايق دمكراسي نيستند. بايد اينها را با ديكتاتوري اداره كرد» يا ميگويد : « ما از ديگران عقب مانده‌ايم. مشروطه ما را عقب گذاشته. بايد تند برويم تا بديگران برسيم» [1] اينها سخناني است كه در نزد ما ميگويند. پيداست كه درميان خودشان سخنان رنگينتر ديگري بزبان مي‌آورند.

قانون اساسي كشور بر روي مشروطه و دمكراسيست ، ولي اينان آن را نمي‌پسندند و با زبانهاي شگفتي خرده ميگيرند و هر يكي انديشه‌هاي بيجاي ديگري در سر ميدارند.

مشروطه بهنگامي كه در ايران آغاز يافت معني درست آن روشن نگرديد. كساني پيدا نشدند كه معني درست آن را بمردم شرح دهند و مزاياي آن را روشن گردانند.

انبوه مردم از دربار قاجاري به تنگ آمده و در زير فشار ستم كوفته شده و درپي قانون و عدالت بودند ، و چون مشروطه داده شد و مجلس برپا گرديد دارالشورا را بيش از يك « عدالتخانه» نشناختند ، و اين بود تا ديرزماني هرچه ستم ميديدند شكايت از آن بمجلس شورا مي‌بردند و داد از آنجا ميخواستند.

يك تبديل بزرگي در انديشه‌ها پديد نيامد ، و مردم فرقي را كه در شكل زندگاني و طرز حكومت بايستي بود چندان درنيافتند و آن آمادگي كه بايستي در توده پديد آيد نيامد.

فرق مشروطه با خودكامگي (استبداد) تنها در بودن و نبودن قانون نيست. يك فرق بزرگ ديگر در آمادگي توده براي سررشته‌داري و در شايستگي آنست. در مشروطه توده سررشته‌ی حكومت را خود بدست ميگيرد و بايد براي چنان كاري آماده و شايسته باشد.

در توده‌ی ايراني چنين آمادگي‌ای پيدا نشد. اساساً مردم مشروطه را باين معني نشناختند تا آماده باشند. پس از آن در ايران « فرقه‌ی دموكرات» برپا گرديد و در همه‌ی شهرهاي كشور شاخه‌ها پيدا شد. اين حزب در تاريخ نامي از خود گزاشت. دموكراتها بيشتر مردان غيرتمند و جانفشاني مي‌بودند و كوششهاي بسيار در راه پيشرفت مشروطه كردند. ولي معني مشروطه يا سررشته‌داري توده را نه خود نيك فهميدند و نه بتوده توانستند فهمانيد. امروز بسياري از آنان كه از دموكراتها بودند زنده‌اند. شما اگر بپرسيد بيشتر آنان معني درست مشروطه يا دمكراسي را شرح دادن نخواهند توانست ، و آنان كه بتوانند ، از شمردن مزاياي آن خواهند درماند. زيرا اينها چيزهايیست كه خود آگاه نبوده‌اند و نمي‌باشند.

كوتاه سخن : ما در گام نخست بروشن گردانيدن معني مشروطه ، و فهمانيدن آن بمردم ، و علاقه‌مند ساختن ايشان بكشور و آزادي آن ، خواهيم كوشيد و با انديشه‌هاي متضاد ديگر نبرد سختي خواهيم كرد.

از شماره‌ی آينده بگفتارهايي در اين زمينه خواهيم پرداخت.

(پرچم روزانه شماره‌ی 6 يكشنبه 12 بهمن 1320)

[1] : با پيشرفتهايي كه شوروي ، ايتاليا و آلمان كرده و فيروزيهايي كه  بدست آورده بودند (بويژه آلمان در آغاز جنگ جهاني) كساني در ايران و ديگر كشورهاي آسيايي دلباخته‌ی شيوه‌ی سررشته‌داري ايشان شده و آرزوهايي در سر مي‌پروراندند كه مخالفت آشكار با دمكراسي داشت. در كشور ما « آلمانوفيلها» براي خود دسته‌اي بودند ، يكي از آنان « آيت الله» كاشاني بود.

 

معني مشروطه چيست؟..

اگر آدميان همچون شيران و پلنگان ، در جنگل و كوهستان ، جدا از هم زيستندي بحكومت يا فرمانروايي نياز نيفتادي. زيرا نياز بفرمانروايي در نتيجه‌ی باهم بودن و باهم زيستن خاندانها پديد آمده.

چون هزار خانداني در يكجا گرد مي‌آيند و يك آبادي پديد مي‌آورند ، از همينجا يك رشته كارهايي پيدا ميشود.

زيرا اين خاندانها با يكديگر نزاعها خواهند داشت و يك كسي و يك دادگاهي ميخواهد كه درميان ايشان داوري كند ، برخي دزدان و راهزناني پيدا خواهند شد و پاسباني ميخواهد كه مواظب ايمني باشد ، همچشمي و دشمني با آباديهاي همسايه خواهند داشت و سپاهي ميخواهد كه از هجوم آنان جلو گيرد ، بيماري به خاندانها رو خواهد آورد و پزشكاني ميخواهد كه با آنها بنبرد كوشد … اين كارها و مانند اينها كه در نتيجه‌ی باهم زيستن پديد مي‌آيد و ما آنها را در اين گفتار
« كارهاي توده‌اي» خواهيم ناميد ، يك دسته‌اي يا گروهي را ميخواهد كه آنها را بعهده گيرند و مجري گردانند. اين دسته يا اين گروه همانند كه ما « حكومت» يا « فرمانروايي» يا « سررشته‌داري» ميناميم.

چنانكه ميدانيم در زمانهاي باستان ، اين فرمانروايي صورت خودكامگي يا « استبداد» ميداشته. باين معني كه يك كسي چيره ميگرديده و مردم را زيردست مي‌ساخته و بدلخواه آنان را راه ميبرده.

چيزيكه هست اين فرمانروايانِ خودكامه گاهي ستمگر بودند و بمردم ستم و آزار دريغ نميگفتند و گاهي دادگر بودند و با زيردستان با مهرباني و دادگري رفتار ميكردند ، بلكه برخي از آنان همچون « نادرشاه» آسايش بخود حرام ساخته شب و روز در راه كشور و مردم ميكوشيدند.

هرچه هست مردم در آن فرمانروايي زيردست بوده از خود اختياري نداشتند. از آنسوی در برابر كشور هم داراي وظيفه‌اي نبودند و مسئوليتي متوجه آنان نميشد. پادشاه ستمگر و چه دادگر ، مردم تنها مي‌بايست ماليات پردازند ، و فرمان برند ، و به ستمها تاب آورند ، و بسربازي روند ، و هميشه دعاگو باشند ، و هيچگاه گفتگو از كشور و كارهاي آن نكنند (صلاح مملكت خويش خسروان دانند). ميبايست سرهاشان پايين انداخته بكسب و كار خود پردازند و جز در انديشه‌ی زندگاني خود نباشند.

اين بود شكل فرمانروايي كه تا قرنهاي بسيار متمادي در جهان رواج داشت. ولي كم‌كم خردمنداني پيدا شدند و باينگونه فرمانروايي و اينگونه زندگاني ايراد گرفته گفتند : اين بزندگاني
« بردگان» شبيه‌تر است تا بزندگاني يك مردم آزاد.

اينان در معني حكومت دقيق گرديده و آن را بحقيقت خود رسانيده گفتند : « حكومت يا
سررشته‌داري ازآنِ خود مردم است و هم بايد خودشان اداره كنند. زيرا آن كارهائيكه پادشاه يا حكومت ميكند در واقع كارهاي خود این توده است. چیزی که هست چون خودشان نمی‌توانند همگی به آن کارها برخیزند اینست باید کسانی را از میان خود برگزینند و سر رشته‌ی کارها را بدست آنان سپارند ، و خودشان نظارت بآنها کرده همیشه دربند پیشرفت کارها باشند».

اين سخنان راست است و سراپا با مصالح توده‌ها سازگار است. اين بود در جهان رو به پيشرفت گزاشت. همين سخنان كوچك آتشها در كشورها برافروخت و پادشاهان خودكامه‌ی بسيار بزرگ را از ميان برداشت ، شارل دوم ها و لويي شانزدهم ها و محمدعلي ميرزاها و سلطان عبدالحميدها زبون آنها گرديدند.

پيشرفت اين سخنان در جهان بهترين نمونه‌اي از نيروي حقيقت است. بهترين دليل است كه نيرو در جهان تنها توپ و تفنگ و تانك و بمب و خمپاره نيست. يك نيروي ديگري بالاتر از آنها هست ، و آن نيروي راستيهاست.

چيزي كه هست اين سخنان ، چنانكه از يكسو بسود مردم است از سوي ديگر يك بار سنگيني بدوش آنان ميگزارد.

اين سخن كه « فرمانروايي يا سررشته‌داري ازآنِ خود توده است» دو معني دارد : يكي آنكه نبايد يك پادشاهي با زور رشته‌ی كارها را بدست گيرد و بدلخواه پيش برد. ديگري اينكه خود مردم بايد رشته‌ی كارها را بدست گيرند و مردانه كشور را راه برند ، بايد هر يكي خود را وظيفه‌دار و پاسخده آبادي و استقلال آن كشور شناسند ، هر كسي بنوبت خود كوششهايي كنند. همين است معني سررشته‌داري توده.

اساساً معني آزادي همينست. در زمانهاي پيش كه برده ميخريدند و در خاندانها نگه ميداشتند يك جدايي ميان او با آزاد اين بود كه برده داراي اختياري نبود و از آنسو در زندگاني نيز وظيفه‌اي (جز فرمانبرداري بآقا) نداشت. ولي آزاد چنانكه خود اختياري داشت وظيفه‌اي نيز بگردن او بود. ميبايست بكوشد و اسباب زندگاني خود و خاندانش را فراهم گرداند. آزادي لذت دارد و مايه‌ی سرفرازيست ، ليكن با رنج و كوشش توأم ميباشد.

يك توده‌اي چون شورش كرده و مشروطه طلبيده در واقع آزادي خواسته و بآن پادشاه يا دربار چنين گفته :

« ما ميخواهيم از اين پس سر رشته‌ی كارها را خودمان در دست داريم. ميخواهيم خودمان كشور را راه بريم». با اين عنوان بوده كه با خودكامگي جنگيده و آن را از ميان برداشته.

اين معني درست مشروطه است. كنون بسياري از مردم این را نمي‌دانند. كردان و لران
كوه‌نشين و روستاييان دژآگاه كه كمترين دانش را در اين باره ندارند و بكشور و توده داراي هيچ علاقه نيستند بمانند ، بسياري از مردم شهري را ميگويم ، كه از معني مشروطه و اينگونه زندگي آگاه نيستند و تاكنون كسي نبوده بآنان آگاهي دهد و بفهماند ، و همچنين بسياري از
درس‌خواندگان را ميگويم ، كه يك چيزهایي را از مشروطه شنيده و فراگرفته‌اند و كمتر يكيشان فهميده‌اند.
ما در گفتار ديروز دانستن را معني كرده گفتيم كه شنيدن جز از دانستن است.

از اين گذشته امروز درميان توده عقيده‌هاي گوناگون بسياري رواج دارد كه همگي مخالف با معني مشروطه ميباشد و اينست دسته‌هاي انبوهي آشكاره دشمني ميكنند و زمختي مينمايند. دسته‌هاي انبوهي در اين كشور زندگي ميكنند ولي هميشه بدخواه آن ميباشند.

اينست ميگويم : نخست بايد معني درست مشروطه را درميان توده رواج داد و همه‌ی مردم را چه مرد و چه زن ، و چه باسواد و چه بيسواد ، و چه روستايي و چه شهري ، از آن آگاه گردانيد. دوم بايد با عقيده‌هاي متضاد نبرد كرد و آنها را از دلها بيرون ساخت تا بدينسان هركسي علاقه‌مند باين معني گردد. ما در شماره‌هاي آينده از نيكي مشروطه و از مزاياي آن سخن خواهيم راند.

(پرچم روزانه شماره‌ی 7 دوشنبه 13 بهمن ماه 1320)

 

7ـ انديشيده گام برداريم تا اشتباهات تكرار نشوند

پايگاه : در روزها و ماههاي پس از انتخابات دهمين رياست جمهوري ايران جوش و جنبي كشور را فراگرفت. توده‌هاي مردم بويژه جوانان كه سالها بود در سايه‌ی اختناق لبها بسته مي‌داشتند ، فرصتي يافته ايرادها و نظرهاي خود را بزبان آورده احساسات بسيار از خود نشان دادند.

اين شور و غوغاها نشان داد مردم چنان سختي و ستمي كشيده‌اند كه جاي خاموشي نديده لب به فرياد و اعتراض گشوده‌اند. چنان از جا در رفته‌اند كه اگر نبود نيروهاي دولتي چيز ديگري جلودارشان نمي‌گردید.

آزادي ، گرچه كوتاه هنگام ، جانفزا و دلگشاست ، و چه خجسته هنگامي بود كه همه ـ پير و جوان ، مرد و زن ـ فرصت چشيدنش را يافتند. جوانان كه چنين دوره‌اي را بچشم نديده بودند اكنون دريافته‌اند كه با يگانگي (اتحاد) چه كارهاي بزرگي مي‌توان كرد و چه طلسم‌ها كه بياري آن توانند شكست.

بيراهي حكومت ملايان و ستمهايي كه به مردم روا مي‌دارند جاي گفتگو باز نگذارده. اينست اعتراض به دولت جاي ايراد نيست. ليكن درباره‌ی جنبش مردم ، ما را سخناني هست كه مي‌بايد با
هم‌ميهنانمان درميان گزاريم.

اين بس روشنست كه در هركاري نخست بايد انديشيد و سپس به كار پرداخت و هر كاري
برنامه‌اي مي‌خواهد. در گفتار همه اين را مي‌پذيرند ولي گاه ديده مي‌شود كه در كردار از سر احساسات و دستپاچگي بوارونه‌ی آن رفتار مي‌كنند.

سي سال پيش ، در سالهاي پاياني حكومت خودكامه‌ی محمدرضاشاه كه مردمِ خاموش و لب فروبسته‌ی ايران جنبشي نموده و فرياد ستمديدگي و آواي آزاديخواهي سر دادند اوضاع كمابيش به حال امروزي مي‌مانست. زيرا در اندك زماني ناله‌ها و همهمه‌ها بلند گرديد و فريادهايي گرديد كه از هر گوشه‌ی كشور بگوش مي‌رسيد. شاه ناچار گرديد دست از زمختي بردارد و گامي از خودكامگي پس نشسته نويد دموكراسي داد و در سخناني نرمخويانه « صداي انقلابتان را شنيدم» گفت. ليكن مردم به اين سخنان گوش ندادند و دست از كارها كشيده از فرمان دولت سر پيچيدند و كار او را به بن‌بست كشاندند. شاه ناچار شد از كشور بيرون رود و كارها را به نخست وزير بختيار و شوراي سلطنت بسپارد ولي در كمتر از يك ماه شيرازه‌ی حكومت او از هم گسيخت و مردم كارها را بدست گرفتند و سپس بهار آزادي سال 58 فرارسيد. با همه‌ی اميدهايي كه در بهار 58 در دلهاي آزاديخواهان مي‌بود در كمتر از سه سال كارها از دست مردمِ بپاخاسته و آزاديخواهان بيرون شد و بچنگ دسته‌اي افتاد كه تاكنون بيشتر كارها را آنچنانكه مي‌خواسته پيش برده و كنون هم بر سر كارند.

ولي توده‌ی مردم به چه نتيجه‌اي رسيد؟ آيا ساماني يافت؟! آيا از گرفتاريها رها گرديد؟! آيا شاهي و شاهنشاهي از كشور رخت بربست؟! آري شاه رفت ولي آيا شاهي هم رفت؟! آيا اينكه امروز سايه‌اش بر سر مردم سنگيني مي‌كند گونه‌اي از پادشاهي نيست؟! آيا نميتوان گفت : "مردم از چاله‌اي درآمده بچاله‌ی ژرف ديگري درغلتيده‌اند." ؟!.. آيا اين بود خواست و آرزوي آزاديخواهان؟!

جلوي چشم آزاديخواهاني كه ده‌ها سال انديشه‌ی برانداختن حكومت شاه در سر مي‌پروراندند و بكوششهايي نيز برخاسته بودند و هم جلوي چشم مردمِ بپا خاسته ، كارها چنان پيش رفت تا همگي از دست ايشان بيكباره درآمد و نوميدي و اندوه دلها را فراگرفت. سرانجام اين تنها عاميان بودند كه از رسيدن به « خواست خود» شادمان گرديدندـ نه خواستي كه خود در دل داشتند بلكه خواستي كه بي‌آنكه بفهمند و بدانند به دلهاشان انداخته بودند. آيا اين ننگ‌آور نيست؟!..

آن انبوه مليوني كه فرياد « جمهوري اسلامي» سر داده بود جمهوري چه مي‌دانست؟ ، از اسلام هم همينكه سينه‌ زني و زنجير زني براه باشد و بتواند بزيارت برود يا مسجد كويش پر از جمعيت باشد و بحسين گريه‌هاي پرآب كند و به محمد و آل او صلواتهاي بلند بفرستد ، خواست خود را رسيده مي‌ديد.

بدينسان كفه‌ی اين دسته از مردم و خواستهاي بي‌ارجشان سنگيني كرد و توانستند همچشمان خود را از ميدان بيرون كنند. كارها بدست كساني افتاد كه بر دلهاي توده‌ی طوطي صفت فرمانروايي داشتند : همينكه پيشوايانشان امروز مي‌گفتند بايد جمهوري اسلامي باشد فردا طوطي صفتان نينديشيده و نسنجيده همان را در راهپيمايي‌ها مي‌سرودند. روز ديگر مي‌گفتند : زنان بي‌حجاب بيرون نتوانند آيند. فردايش دو كرور مردم بجان زنان روباز مي‌افتادند. امروز گفته ميشد : " بشكنيد اين قلمها را " باز مي‌ديدي فردا دفتر روزنامه‌ها به تاراج مي‌رفت و كتابفروشيها به آتش كشيده ميشد. بدينسان اين لشكر نادانان بود كه ميدان را به آزاديخواهان تنگ گردانيد و هم آنان سررشته‌ی كارها را كه دور نبود از دست پيشوايانشان درآيد نگاه داشتند.

جا دارد افسانه‌اي را بازگوييم كه درباره‌ی يك سرزمين و دو مدعيِ فرمانروايي و كشاكشهاشان سروده‌اند.

گفته شده بازرگاني از پايتخت فرمانرواي يكم به شهر و پايتخت فرمانرواي دوم سفر كرده در آنجا يكي از شتران خود را گم مي‌كند. اينست پرسان و جويان به خيمه‌گاه فرمانروا رسيده از گم شدن شتر خود مي‌گويد. فرمانروا از نشانيهاي شتر مي‌پرسد. بازرگان مي‌گويد : گمشده‌ام شتر نر سفيد رنگي است كه كجاوه‌اي از چوب سياه بر پشت دارد. فرمانروا مي‌گويد : "شتري يافت شده و به اينجا آورده‌اند ولي آنكه نشانيهايش دادي نيست ، برويم و يكبار هم باهم ببينيم". سپس همراه بازرگان و چند تني از گماشتگان بر سر شتر مي‌روند. بازرگان شتر و كجاوه را ديده و شناخته ، اينست رو به فرمانروا نموده مي‌گويد : اين همان شتر منست. آنگاه فرمانروا نگاههاي ناباورانه‌اي به بازرگان انداخته از يكايك گماشتگانش مي‌پرسد : آيا اين شتر نرست؟ ، آيا سفيدست؟ ، آيا اين كجاوه سياه رنگست؟. ايشان نيز به همه‌ی پرسشها يكايك « نه» مي‌گويند.

فرمانروا بازرگان را كه شگفت زده شده بود و نمي‌دانست چه بگويد به گوشه‌اي مي‌برد و ميگويد : من نيك مي‌دانم كه اين شتر ازآن‌ِ توست. اين گماشتگانم را هم ديدي كه نه آنچيزي كه مي‌فهمند و مي‌بينند بلكه آن چيزي را كه من مي‌خواهم بزبان مي‌رانند. تو پس از انجام كارهايت به شهري كه از آن آمده‌اي بازخواهي گشت. شترت را بردار و برو و از زبان من به آن همشهري مدعي‌ات بگو من از اين جنس پيروان دو كرور در ركاب مي‌دارم. ديگر خود داند!

شيوه‌اي كه راهبران توده‌ی عامي و نادان مردم در برابر آزاديخواهان پيش گرفتند به اين افسانه مي‌مانست جز اينكه ايشان به تهديد بسنده نكرده ، پيروي بي‌چون و چراي پيروان و ناداني و سبكمغزي ايشان را چماقي بر سر آزاديخواهان گرداندند. همان پيشوايان و كارگردانان دست بخون جوانان بسياري آلودند و پرونده‌ی سياه فراموش نشدني‌اي از خود بجا گذاردند.

در صد سال گذشته اين توده‌ی انبوه مردم عامي در كارهاي سياسيِ چندي دست داشته و نادانسته و ناآگاهانه بسود اين يا آن دسته كوشش و از خود گذشتگي نموده و در رخدادها تأثير گذاشته.

نمي‌توان گفت كه ايران تنها از رهگذر اين گروه زيان ديده زيرا كم نبوده‌اند درسخواندگان و برجستگان توده كه جز سود خود نجسته و سود توده و كشور را فداي خواستها و آرزوهاي بي‌ارج خود كرده‌اند. با اينهمه اين پنديست كه از گذشته آموخته‌ايم : بايد هميشه پرواي مردم عامي را داشت و تا توان ايشان را از دژآگاهي‌ها و نادانيها رهانيد تا ابزار دست سياست بدخواهانه‌ی اين و آن نگردند. همچنانكه بايد مردان برجسته‌ی پاكدامن و دانشمندي را تربيت كرد تا كارهاي بزرگ بدست كاردانان‌ِ بدخواه نيفتد.

اكنون سخن در آنست كه آزاديخواهان در جنبش سالهاي 56 ، 57 برنامه‌اي نداشتند و كوششهاي پيشين ايشان نيز به تربيت مردم و تغيير باورهاي آنان كمتر پروا كرده بود. هدفي كه ايشان دنبال مي‌كردند افسوسمندانه در برانداختن شاه خلاصه مي‌شد. زيرا خام انديشانه گمان ميكردند همه‌ی دشواريها و گرفتاريها از شاه و دربار اوست و بس. اينبود براي برانداختن شاه به چيزي جز برانگيختن احساسات مردم نياز نمي‌ديدند. اين جمله‌ی زبانزدي گرديده بود : " بگذار اين شاه برود همه چيز درست مي‌شود! "

بگذريم كه از اين برانگيختن احساسات دسته‌هاي ناپاك و همدست بيگانگان بيشتر سود
مي‌بردند و همانا اينان بودند كه دروغها و سخنان گزافه‌آميزي را رواج دادند. سخناني كه از بس گفته شده بود در دلهاي ساده‌انديشان جا باز كرده بود و ايشان هم نادانسته كار بلندگوي آن ناپاكان را مي‌كردند. براي مثال اينكه شاه 24 ميليارد دلار دارايي دارد ، يا زندانيان سياسي ايران بيش از سي هزار تن مي‌باشند ، يا تجارت مواد مخدر در دست اشرف پهلوي است.

كوتاه سخن آنكه بيست و پنج سال خرده‌گيري از شاه و دشنام دادن و بدنام كردن او و
خانواده‌اش ، « كوشش سياسي» نام گرفته بود. كسي هم نبود كه به اين وارونه كاري انتقادي كند. نتيجه را نوشتيم : همه دست بهم دادند و كوشيدند شاه را براندازند. البته در اين كار فيروزي بهره‌ی ايشان شد. ولي خواست (هدف) اصلي در لابلاي كوششها گم شد. خواست مردم و آزاديخواهان بيگمان رفع دشواريها و گرفتاريها و براه پيشرفت افتادن اين مردم بود. ولي آيا باين آرزوي ديرينه رسيديم؟! البته كه نه! : " از كار وارونه نتيجه‌ی وارونه بدست آيد".

تا سال 63 يا 64 بسياري از حقوق مردم و حتا حق زنده ماندن قرباني شد تا هيئت حاكمه بتواند بر سر كار بماند. انبوهي از مردم از كرده‌ی خود پشيمان شده و آرزوي بازگشت سالهاي زمان شاه را
مي‌كردند. اين آرزو و حس پشيماني هنوز هم درميان بزرگترها (پنجاه ساله‌ها و سالمندترها) ديده مي‌شود. آري هركسي بفراخور سنگيني خوابش ديرتر يا زودتر برمي‌خاست و خود را زيانديده و پشيمان مي‌يافت.

اينكه اين كوتاهي بگردن كيست بماند. آن جستارِ جداي ديگريست و جايش اينجا نيست. همين اندازه بدانيم كه سي و اند سال نگذشته همان اشتباهات را در كار تكرار كردنيم. باشد كه اين سخن به كساني گران افتد و به آساني نپذيرند ولي اين واقعيت دارد. زيرا در آن زمان آنچه به آن پروايي نمي‌شد اين بود كه خب ، پس از برافتادن شاه چه خواهد شد؟.

هرآينه بودند كساني كه به اين انديشيده و پاسخهاي تاريكي برايش تراشيده بودند : " بالاتر از سياهي رنگي نيست! بدتر از حكومت شاه كه نخواهد شد! "يا "يك حكومت دموكراتيك تشكيل خواهد شد و همه‌ی گروهها در آن شركت كرده و منطبق با اصول دموكراسي كشور را راه خواهند برد". يا آنكه :" احزابي با آرمانهاي گوناگون در صحنه‌ی سياسي نمايان شده و ميدان سرانجام به قويتران خواهد رسيد". البته هيچ گروهي خود را ناتوان نمي‌پنداشت و گمان داشت در صحنه‌ی سياسي خواهد ماند. ليكن همه ديدند كه آنچه پيش‌آمد از آرزوهاشان فرسنگها جدا افتاد.

آيا كوششهاي امروزي تكرار همان اشتباهات ويرانگر نيست؟!.. آيا كوشندگان سياسي جز برانگيختن احساسات مردم به برانداختن اين حكومت ، به سرانجام كوششهاشان نيز انديشيده‌اند؟! آيا برنامه‌اي براي آن زمان دارند؟! آيا براي همباور گردانيدن مردم با خود ، كوششي بكار بسته‌اند؟! آيا ايشان پاسخ : " سپس چه خواهد شد؟" را دارند؟! يا به همان "بالاتر از سياهي رنگي نيست! " بسنده خواهند كرد؟!

ما اشتباه تكرار شده‌اي در تاريخ خود داريم كه مي‌بينيم براي چندمين بار در كار تكرار شدنست. اين اشتباه از يك گمراهي برخاسته كه گمان دارد يك دسته همين كه « قدرت» را بدست آورد « همه كاري» مي‌تواند بكند. در حاليكه چنين نيست و هرآينه به « هر كاري» توانا نيست! مثالش اينكه حكومت ملايان بيشترين كوشش را بكار بست كه زنان آنگونه كه او مي‌خواهد به خيابانها درآيند. آيا توانست؟!..

بدتر آنكه اين « قدرت» را تنها در اختياراتي كه آن جايگاه دارد مي‌بيند : قدرت يك دولت را در اختيارات او مي‌داند ، قدرت يك وزير را در اختيارات سپرده باو مي‌بيند و همچنان ديگران. در حاليكه قدرت بجز بزرگيِ اختيارات او به كساني كه « مخاطب» اين جايگاه هستند و چگونگي همبستگي ميان او با مخاطبانش نيز بستگي دارد. (« مخاطب» يك آموزگار شاگردانند ، مخاطب يك دولت مردمند …)

پس از همه‌ی اينها اشتباه ديگري هم هست و آن اينكه « قدرت سياسي» جز با گسترش دايره‌ی نفوذ بدست نمي‌آيد و پس از بدست آمدن نگاه داري هم ميخواهد و اين همه نخواهد شد مگر آنكه به توده‌ی انبوه پرداخته شود و بتوان دسته‌ی ارجداري از ايشان را با خود همباور گردانيد و همباور نگاه داشت.

چنانكه گفتيم اين گزافه‌انديشي درباره‌ی نيرو يا قدرت در تاريخ ما چندين بار تكرار شده و چون در اينجا فرصت آن نيست براي آگاهي بيشتر ، شما را به گفتاري بنام « دور از آزادگي» مي‌خوانيم. ولي بايد دانست گفتارهايي كه از روزنامه‌ی پرچم و ديگر نوشته‌هاي احمد كسروي خواهيم آورد يكايك اين جستارها را بروشني خواهد آورد. ما اينجا ناچاريم بكوتاهي كوشيم.

اشتباه ديگري نيز در كار هست كه ناگزير از يادآوري آن مي‌باشيم. اين نكته‌ی ارجداريست كه ما سرچشمه‌ی گرفتاريهاي خود را بدانيم. در زمان شاه ، سرچشمه‌ی همه‌ی گرفتاريها را از خود شاه و دربارش مي‌دانستيم. سپس در كار دريافتيم كه نچنانست. اكنون هم بسياري از كوشندگان همان اشتباه را تكرار مي‌كنند. زيرا به باور ايشان سرچشمه‌ی همه‌ی گرفتاريهاي ما از ملايان است.

با آنكه ما ملايان را سرچشمه‌ی بسياري از گرفتاريها و ناستودگيها مي‌دانيم ولي بايد دانست : نخست ، كسان بيشماري هستند كه دستار و عبا بتن ندارند ولي در انديشه و باور كمي از ملايان ندارند. اين دولت نيز نه تنها به ملايان بلكه به آنان هم تكيه دارد.

دوم ، مي‌پرسيم آيا ملا بخود بر سر كار مانده يا ماييم كه او را نگاه داشته‌ايم؟! بيگمان اگر مردم ملا را نگاه نمي‌داشتند ماندن او اينهمه ديرپا نمي‌بود. پس بايد سرچشمه‌ی گرفتاريها را در خود مردم جستجو كرد. اين جستار هم در گفتارهاي بعدي روشنتر خواهد شد.

سوم ، گاهي جز ملا به بسيجي و پاسدار و ديگران نيز اشاره‌هايي مي‌رود و ايشان بعنوان سرچشمه‌هاي گرفتاريها و شوربختيها شناسانده مي‌گردند. اين نيز راست نيست. آنها نيز از اين مردمند و اگر مردم « نيك» نگردند اميدي نيست كه بسيجي و پاسدار برود بهتر از او بيايد. در گفتاري كه همراه اين نوشته از پرچم خواهد آمد اين موضوع نيز روشني خواهد يافت.

پيش از آنكه دو گفتار ارجدار از پرچم را كه بستگي به اين موضوع دارد بياوريم بجاست كه شرحي درباره‌ی مختاري و گروه 53 نفر بياوريم.

ركن الدين مختاري سرشهرباني (رئيس پليس) حكومت رضاشاه بود كه پس از پیشامدهاي شهريور20 دستگير گرديد. مختاري متهم بود به سختگيريهاي ددمنشانه بزندانيان سياسي و شكنجه كردن ايشان. محاكمه‌ی او پنج ماه و اندي پس از نوشتن اين گفتار پرچم (كه خواهد آمد) برپا شد. در آن محاكمه كسروي عنوان وكيل تسخيري فرشچي نامي از همدستان مختاري را داشت. در روز آخر ، وكالت تسخيري مختاري را نيز به كسروي مي‌دهند. با توجه به‌انديشه‌ی كسروي درباره‌ی كارهاي رضاشاه و تحريك احساسات مردم عليه رضاشاه و حكومت او در آن روزها و نوشته‌هاي پرچم اين گمان پيش مي‌آيد كه تعيين شدن كسروي بعنوان وكيل تسخيري مختاري دسيسه‌اي براي كاستن از خوشنامي كسروي بوده.

كسروي اين را بِرو نمي‌آورد و از جلسات آن دادگاه بيشترين بهره را در جهت شناساندن علتهاي پيدايش ديكتاتوري در ايران و نام بردن از مقصرين دولتهاي پيشين و دفاع از تاريخ ايران مي‌جويد.

صورت دفاعيات كسروي در دادگاه مختاري و پزشك احمدي ، از ارزشمندترين كارهاي قضايي اوست و در يك كتاب گرد آمده.

« گروه 53 نفر» عنوان گروهيست كه شادروان دكتر تقي اراني در تهران پايه گزاري كرده بود. اين گروه جز برپا كردن بحثهايي در پيرامون ماديگري و سوسياليسم هنوز هيچ « كوشش سياسي مؤثري» نكرده بودند كه در سال 1316 دستگير شده و سال بعد محاكمه گرديدند. اعضاي آن بيشتر دانشجو ، استاد دانشگاه و از برجستگان توده بودند. شادروان اراني در اين هنگام 36 ساله و استاد فيزيك دانشگاه تهران مي‌بود. اراني در پايان اين محاكماتِ سفارشي به ده سال زندان محكوم ولي افسوسمندانه شانزده ماه بعد در بيمارستان زندان درگذشت.

همراهان او در زندان ماندند و پس از پیشامدهاي شهريور1320 از زندان رها گرديدند. هسته‌ی مركزي حزب توده بيشتر از همين همراهان دكتر بود. احمد كسروي كه در آنهنگام بجز راهبري ماهنامه‌ی پيمان به پيشه‌ی وكالت نيز سرگرم بود در محاكمات سال 1317 دفاع چشمگيري از متهمان كرد.

آقاي صدرالاشرافي از زبان ايرج اسكندري كه از وكلاي دادگاه 53 نفر بوده چنين مي‌نويسد :

من خودم دفاع حقوقي و قضائي كردم ولي كسروي نه تنها از [محمد]شورشيان كه از كل جريان 53 نفر دفاع اصولي و جمعي حقوقي كرد.

آقاي صدرالاشرافي مي افزايد :

در جلد اول كتاب سه جلدي انور خامه‌اي به نام « پنجاه نفر و سه نفر» نيز جريان اين محاكمه به كوتاهي ذكر شده… وي دفاع كسروي را از كل 53 نفر نه تنها محمد شورشيان چنين ذكر كرده است: " اينها شبيه در آورده بودند. اينها حزب نداشتند. حزب بازي كرده بودند … اينها بزهكارند اما بدگهر نيستند … اينها را بايد گوشمالي داد نه كيفر … به همين اندازه كه زندان كشيده‌اند بسنده كرد." …

مرحوم اسكندري گفت : "در آن زمان كه نفس كشيدن جز با اجازه‌ی رضاشاه ممنوع بود شجاعت فوق العاده‌اي لازم بود تا وكيلي از اولين فرد دستگير شده‌ی پنجاه و سه نفر يعني شورشيان دفاع اصولي و جمعي به عمل آورد. به نظر مرحوم اسكندري … رضاشاه از همان اول مسئله را مهم نگرفت بعد از محاكمه نيز با توجه به دفاع اصولي كسروي « به سبب شناختي كه رضاشاه از او داشت» و برخلاف درخواست كاسه ليسان و بزرگ نمائي‌هاي شهرباني كه مي‌خواست « دستگيري شبكه كمونيستي خطرناكي» را براي رضاشاه جلوه‌گر سازد ، رضاشاه در جواب قرباني كردن چند تن از آنان براي عبرت سايرين گفته بود : " چند معلم (روشنفكر) كه اين همه‌ هاي و هوي لازم ندارد". [خاطره اي از زنده ياد سيد احمد كسروي تبريزي ـ پايگاه اينترنتي]

اين دفاعيات كسروي كه جزو افتخارات اوست در كتاب ده سال در عدليه‌ی او نيامده. علت اين كاستي را مي‌توان در پيشگفتار همان كتاب سراغ گرفت :

… باشد كه كساني پندارند كه چون نويسنده خودم بوده‌ام چيزهايي افزوده و يا بداستان رنگ و روي فزونتر داده‌ام. مي‌بايد بگويم بوارونه‌ی آن كار كرده‌ام. چون نويسنده خودم بوده‌ام براي آنكه خودستايي نباشد چيزهايي را كاسته‌ام و در ستودن هر داستاني كوشيده‌ام كه رنگ و رويش كمتر باشد كه فزونتر نباشد. بسياري از داستانها را ناگفته گزارده‌ام. …

 

آنانكه از مشروطه دلسردي مي نمايند چه دليلي دارند؟.

كسانيكه از مشروطه يا دموكراسي دلسردي ميكنند من تاكنون دليلي از آنان نشنيده‌ام. گاهي جمله‌هايي ميگويند كه ببهانه شبيه‌تر است تا بدليل خردمندانه.

مثلاً برخي مي‌گويند : مشروطه يا دموكراسي كهنه شده. ولي اين سخن بسيار بيپاست و
« حقايق» هيچگاه كهنه نگردد.

اساساً در اين زمينه كه ماييم و سخن از آسايش زندگاني ميرانيم و به پيشرفت كار توده ميكوشيم جايي براي گفتگو از كهنگي و تازگي نيست. آن در تفنن و بازي و خود آرائيست كه دربند كهنگي يا تازگي باشند. آن بچگانند كه يك بازيچه را با خواهش و پافشاري خواهند و چون گرفتند و زماني بازي كردند ديگر نپسندند و دور اندازند ، آن زنانند كه رختي را با شوق و آرزوي بسيار بدست آورند ولي چون چند بار بتن كردند دلسرد گرديده بكنار گزارند.

اين زندگاني يكتوده را بازيچه گرفتن است كه كسي تنها بنام كهنگي از يك حقايقي دلسردي نمايد. اين خود نشان هوسبازيست. اين خود دليلست كه آنكسان از گفتار و رفتار خود نتيجه نميخواهند و از روي فهم و انديشه سخن نميرانند.

يك چيز بدي در ايران گوش بسوي اروپا تيز كردنست. يكچيزي را همينكه از اروپا ميشنوند دل بآن ميبازند و بي‌آنكه به كنهش رسند و نيك فهمند هواخواه آن ميگردند. در اين زمينه نيز همينكه شنيده‌اند كه برخي كشورهاي اروپا از دموكراسي صرفنظر كرده و يك راه ديكتاتوري پيش گرفته‌اند بي‌آنكه انگيزه و سرچشمه‌ی آن را بدانند و يا از نيك و بدش آگاه گردند ، دل ميبازند و با يك بيباكي مي‌نشينند و دلسردي از مشروطه مي‌نمايند و چون هيچ دليلي ندارند چنين بهانه مي‌آورند :
« دموكراسي كهنه شده». تو گويي گفتگو از رخت و كلاهست كه چنين پاسخي ميدهند.

شگفتتر آنكه چون بدينسان از پاسخ در ميمانند مي‌گويند : « جلو فكر جوانان را نبايد گرفت». ميگويم : ما جلو انديشه‌ی شما را نميگيريم ، جلو هوسبازيها را ميگيريم. شما اگر از روي انديشه يك چيزهايي پيدا كرده‌ايد ، با دليل بگوييد تا ما نيز بدانيم. گفتگو در اينجاست كه شما بجاي دليل كهنگي و تازگي را بهانه مي‌آوريد.

يك غفلت ديگر اين كسان آنست كه دربند همراهي توده نميباشند. يك راهيكه براي زندگاني توده برگزيده ميشود بايد كوشيد و همه‌ی توده را از آن آگاه گردانيد و همه را خواهان و هوادار آن ساخت. در يك توده بايد انديشه‌ها يكي باشد. بايد همگي افراد توده براه زندگاني خود علاقه‌مند گردند. آنان اين را هيچ نمي‌انديشند و هيچ درپي اين نيستند.

سي و شش سالست مشروطه در ايران برپا گرديده و در اين مدت متمادي هنوز بيشتر مردم آشنا بآن نشده‌اند و معنايش را نميدانند ، اينان ميخواهند يك چيزهاي تازه‌اي بجاي آن گزارده شود.

برخي از آنان در برابر اين خرده‌گيري بهانه آورده چنين ميگويند : « هر توده‌اي را يك دسته‌ی منوري [امروز روشنفكر گفته مي‌شود] از ايشان اداره كند. لازم نيست كه همگي افراد همه چيز را بدانند». ولي اين سخن نيز بسيار خامست.

از يك توده اگر مقصود پيشرفت و نيرومنديست ، بايد كوشيد و همه‌ی افراد را از حقايق زندگاني آگاه گردانيد چيزي كه هست چون مردم يكسان آفريده نشده‌اند ، ناگزير از ميان همه‌ی افراد كساني پيدا شده و بديگران پيشي جسته و رشته‌ی كارها را در دست گيرند. اينست آنچه هميشه در جهان بوده و در توده‌هاي اروپايي امروز هست.

اينكه يكدسته تنها خود آگاه باشند و توده را در پشت سرخود نادان و ناآگاه گزارند يك چيز غلطيست كه هيچ باخردي آن را نتواند پذيرفت از چنين كاري جز درماندگي نتيجه‌اي نتوانيد برداشت.

درد اينجاست كه شما نمي‌انديشيد وگرنه موضوع بسيار روشن و آسانست. چنين گيريم كه شما يك راه تازه‌اي « جز از راه مشروطه» پذيرفته‌ايد. در جاييكه توده با شما همراه نيست چه نتيجه‌اي توانيد برداشت؟!.

شما ميگوييد : بايد قدرت پيدا كرد و مردم را راه برد ، هيچ نمي‌گوييد كه قدرت را چگونه پيدا خواهيد كرد؟.. با چه نيرويي بتوده چيره توانيد گشت تا بگفته‌ی خودتان آنان را اداره كنيد؟!..

هيچ نمي‌انديشيد كه پيدا كردن قدرت بسته بآنست كه شما حقايقي را دنبال كنيد و همانها را در توده رواج داده همدستان تهيه نماييد.

من از اين مرحله نيز مي‌گذرم. چنين فرض كنيد كه قدرت نيز يافته و سررشته‌ی كارها را بدست گرفته‌ايد با يك توده‌اي كه با شما هم انديشه نيستند و علاقه بشما ندارند چه فيروزي‌اي توانيد يافت؟!..

برخي نيز بهانه‌ی ديگري آورده مي‌گويند : در اين سي سال آزموده شده اين مردم لايق مشروطه نيستند بايد اينها را با مشت راه برد.

من نميدانم از كجا چنين چيزي آزموده شده؟!.. حوادث اين سي سال را ما نيك ميدانيم كدام يكي اين را ميرساند؟!.. در اين سي سال كي مشروطه براه افتاد تا دانسته شود مردم شايسته نيستند؟ در سي سال هنوز بيشتر مردم معني مشروطه را ندانسته‌اند. هنوز يك تبدلي در انديشه‌ی توده‌ی انبوه پيدا نشده. هنوز يك گامي در اين راه برداشته نشده. پس چگونه آزموده گرديده كه مردم لايق مشروطه نيستند؟!..

اگر مردم لايق مشروطه نيستند بايد كوشيد لايقشان گردانيد ، نه آنكه از مشروطه يا
سررشته‌داري توده كه بهترين راه فرمانرواييست چشم پوشيد.
يكدسته اگر پيشرفت توده و سرفرازي آن را مي‌خواهند بايد بكوشند و آنان را بپايه‌ی ديگر توده‌هاي آزاد و سرفراز جهان رسانند. نه اينكه خود انديشه‌هاي دوري را گيرند و توده را بيكبار فراموش كنند.

نيروي كشور از توده‌ی انبوه برميخيزد. آبادي كشور از ايشانست. بايد بيش از همه دربند آنان بود. بايد در راه پيشرفت هميشه آنان را در پشت سر داشت.

كساني كه بتوده بي‌پروايي مينمايند ، و خود چند سخني فرا گرفته از توده دور مي‌افتند ، داستان آنان داستان آن دسته سپاهيان ناآزموده است كه چنين دانند هرچه جلو باز است بايد پيش رفت و اين ندانند كه هميشه بايد پشت سر را نگه داشت و از مركز و بُنه بسيار دور نشد.

(پرچم روزانه شماره‌ی 8 ، سه شنبه 14 بهمن ماه 1320)

 

همگي از اين توده‌اند

ما ميگوييم : شما اگر ميخواهيد يك توده‌ی سرفراز و نيكنامي باشيد و در جهان به آسايش و آزادي زندگي كنيد راهش آنست كه بكوشيد و نيك باشيد. مي‌گويم : از گله و ناله و فرياد نتيجه‌اي نتواند بود.

اين گفته‌هاي ما بكساني گران مي‌افتد و خوش نمي‌آيد. اينان ميخواهند كه هميشه گناه را بگردن ديگران اندازند و با ناله و زاري و بدگويي خشم خود را فرو نشانند و ديگر درپي چاره نباشند. ميخواهند ما نيز در پرچم موافق ميل ايشان تندي نويسيم و باين و آن تعرض كنيم. ميگويم : چنين كاري آسانست ولي نتيجه نخواهد داشت بايد كاري كرد كه باين دردها چاره شود.

ببينيد امروز همگي از وضع گذشته مي‌نالند ولي علت آن را جستجو نميكنند و درپي اين نيستند كه ديگر آن وضع باز نگرد.

امروز در روزنامه‌ها يكرشته گفتارهايي درباره‌ی زندان و شكنجه‌هاي آن نوشته ميشود. كساني كه گرفتار زندان بوده‌اند و آزاد گرديده‌اند آنچه را كه ديده و دانسته‌اند مينويسند و از مختاري رئيس پيشين شهرباني شكايتهاي بسيار ميكنند.

اينها همه راست است. مختاري نيز بيگفتگو گناهكار است و بايد بكيفر خود برسد. ولي من ميپرسم : مگر مختاري از آفريقا آمده بود؟! مگر از ميان همين مردم نبود؟!..

من مختاري را نمي‌شناسم و هيچگونه آميزش با او نداشته و يكبار هم او را نديده‌ام. ولي نيك ميدانم كه او نيز پيش از آنكه بآن مقام برسد همچون ديگران دم از وجدان ميزده و نيكي از خود نشان ميداده و از ستم و مردم آزاري نفرت مينموده. ولي چون بآن مقام رسيده از ضعف نفس خودداري نتوانسته و خوي درندگي آشكار ساخته.

شكايت از بدرفتاري پاسبانان زندان ميشود ، اينها همه راستست. ولي آيا آن پاسبانان از كشور ديگري آورده شده؟!.. آيا از ميان همين توده برنخاسته؟!.. آنها همان كساني هستند كه مي‌آيند و
مي‌نشينند و آنها نيز همان سخناني را كه بزبانهاست ميگويند. آنها نيز دم از نيكي ميزنند. چيزيكه هست چون ضعيف نفسند همين كه اختيار بدستشان مي‌افتد همچون درنده‌ی خونخواري گرديده آن دژ رفتاريها را ميكنند.

پس بدانيد توده آلوده است. بدانيد كه بايد بچاره‌ی اين توده كوشيد. چاره نيز همان است كه هركس نخست بخود پردازد و خود را آراسته گرداند.

داستان محاكمه‌ی 53 تن را در سه سال پيش خوانندگان فراموش نكرده‌اند. من در آن محاكمه كه بودم خدا ميداند آنروز يكي از روزهايي بود كه من پيش خود كوچك گرديدم : روز نخست كه 48 تن را آورده و در سالن فتحعليشاهي بروي نيمكتها نشانده و در پيرامونهاشان پاسبانان و ديده‌بانان گمارده بودند ، و از يكسو قاضيان و كاركنان دادگاه و از يكسو وكلاي مدافع ، براي محاكمه آماده ميشدند من نگاه ميكردم ديدم همه‌ی كسانيكه در اينجا هستند جز دربند خودنمايي نيستند. به هر يكي مينگريستم ميديدم گردن راست گرفته ، و سينه پيش آورده و با يك تفاخري ايستاده كه تو گويي يك فوج سربازند و شهري را فتح كرده‌اند. يا تو گويي اين 53 تن دشمنان قهاري بوده‌اند و اينان با دليري و زور بازو آنها را دستگير ساخته‌اند. يك نگاههاي خشم آلودي بسوي آنها مي‌انداختند كه بتصور نيآيد.

مخصوصاً مي‌نگريستم « داديار» كه در دست راست دادگاه بروي يك بلندي مي‌نشست يكتن ضباط در پشت سر او مي‌ايستاد كه پرونده‌ها را يكايك باو بدهد. همان ضباطِ هيچكاره چنان گردن مي‌افراشت و سينه جلو ميداد كه تماشا داشت.

دادستان كه يا از كمي نطق و بيان و يا بملاحظه‌ی ديگري خود بدادگاه نيامده دستيارش را فرستاده بود ، با اينهمه از خودنمايي باز نمانده پياپي مي‌آمد و ميرفت و دستورها ميداد و دخالتها ميكرد. اگر از يكايك كسان سخن رانم مايه‌ی رنجش خواهد بود.

بالاخره محاكمه آغاز يافت. « ادعانامه» خوانده شد. من نمي‌دانم آن را كه تدوين كرده بود كه در مقدمه‌اش زور خود را بكار برده و چنين خواسته بود كه جرم را هرچه بزرگتر نشان دهد. از جمله عبارت « مقدمين بر عليه استقلال كشور» را بكار برده بود كه من همين را ايراد گرفته گفتم : " اقدام بر عليه استقلال كشور در قانون ماده‌ی جداگانه دارد كه شما در اين ادعانامه بآن استناد نكرده‌ايد و كيفر آن « اعدام» است كه شما نخواسته‌ايد. با اينحال چرا اين عبارت را گنجانيده‌ايد؟!.." از اينگونه ايرادهاي بسياري داشت.

محاكمه چند روز امتداد يافت. پس از بازپرسها و رسيدگيها نوبت دفاع بوكلاء رسيد. يكي از آنان كه اروپا ديده و در آنجا درس خوانده بود بجاي مدافعه از متهم بستايش از اروپا پرداخت و ايران و ايرانيان را نكوهش بسيار كرد. ديگري كه سفري باروپا كرده دو يا سه ماهي در شهرهاي آن گرديده بود او نيز سفر خود را گفت و داستاني از آنجا ياد كرد.

ديگري چون از دسته‌ی ديگري بود بمناسبت روز رمضان يك حديثي خواند و قدري موعظه كرد. همچنين هر يكي بيش از همه خود را و دانش خود را نشان داد و جز دو سه تني بدفاع حسابي نپرداخت.

سپس نوبت دفاع بخود متهمان رسيد. دفاعهاي اينها شنيدني بود. هريكي بنوبت خود سخنان مغزداري گفتند و به بيگناهي خود دليلها ياد كردند. جز از دو يا سه تني كه بگفته‌هاي بيهوده‌اي پرداختند ديگران رفتار بسيار متيني كردند. يكدسته از شاگردان دانشكده‌ها تنها گناهشان آشنايي پيدا كردن با دكتر اراني و گوش دادن بسخنان او بود.

اينان با دليل بيگناهي خود را برخ دادگاه كشيدند ، و از سختيهاي زندان سخنها راندند ، و از بيتابي و ناآرامي مادران و خواهران خود شرحها سرودند. برخي از اينان چنان دفاع كردند و سخنان مؤثر گفتند كه بيشتر شنوندگان را بگريه ‌انداختند.

بيگناهي اين دسته چندان روشن ، و اين دفاعهاشان چندان مؤثر بود كه من يقين داشتم اينها را رها خواهند كرد. ميدانستم محاكمه ساده نيست ، با اينحال گمان محكوميت به بيشتر از پانزده يا شانزده تن نميدادم مي‌گفتم : براي بازمانده چون هيچ عنواني نيست تبرئه خواهند كرد. ولي برخلاف اين تصور دو روز ديگر چون حكم دادند ديده شد بيش از دو تن را تبرئه نكرده‌اند.

كنون شما ببينيد آيا تنها مختاري گناهكار است؟!.. آيا آن قاضياني كه چنين رأيي داده‌اند گناهكار نيستند؟ آيا چه گناهي بدتر از اين كه كساني بروي ميز داوري نشينند ولي گوش بسفارش يا دستور ديگران دارند؟!..

از آنسوي مي‌پرسم : آيا اين قاضيان از حبشه آمده‌اند؟ آيا نه از ميان همين توده برخاسته‌اند؟! آيا نه از رديف ديگران ميباشند؟! آيا شما مي‌پنداريد كه اگر ديگران بجاي آنان گمارده شوند بهتر خواهد بود؟!.

اگر چنين مي‌پنداريد اشتباه كرده‌ايد. آن قاضيان از همين توده‌اند و تنها آنان نيستند كه پا بروي حق مي‌گزارند ، اگر ديگران را بجاي آنان گماريم همان رفتار خواهند كرد. از هزاران تن يكي پيدا ميشود كه گوش بهوا و هوس ندهد و بخاطر شغل يا باميد ترفيعِ رتبه از راه راستي برنگردد.

بالاخره نتيجه آنست كه توده آلوده است. از چنين توده‌اي قاضي ، و وكيل ، و سرشهرباني و زندانبان و پاسبان بهتر از اين درنيايد. اينست بايد به نيكي توده كوشيد ، و آن نيز با بدگوئي از مختاري و آه و ناله از شكنجه‌هاي روزهاي زندان و مانند اينها بدست نيايد. بايد از راهش وارد شد ، و راهش همينست كه ما پيش گرفته‌ايم.

نميگويم : بايد بديهاي مختاري يا ديگران را ننوشت. مي‌گويم : آنها را كه مي‌نويسيد نتيجه اين را بگيريد كه توده آلوده است و با ما همراهي كنيد كه بچاره‌ی اين آلودگي كوشيم.

(پرچم روزانه شماره‌ی 13 دوشنبه 20 بهمن ماه 1320)

 

8 ـ هيچگاه نبايد منتظر حوادث نشست

پايگاه : پیشامد «11 سپتامبر 2001 » چهره‌ی ديگري به ميدان سياست جهاني داد. غربيان از آن پیشامد سود جسته براي خواستهاي سياسي ، خود را نيازمند دشمنان تازه‌اي دانسته آن را آفريدند و اينبار نه تنها به افغانستان و عراق لشكركشي كردند بلكه دولتهاي اين دو كشور را برانداخته در هر كار ايشان دخالتهاي آشكار كردند.

پس از جنگ دوم جهاني و بنياد يافتن سازمان ملل ، بارها به اين سازمان بي‌پروايي شده بود و اينبار اين نيز بي‌پروايي بزرگ ديگري به آن سازمان و همه‌ی جهانيان و نيز توهين به ايشان بود.

واكنش ايرانيان به اين لشكركشيها همه از يك جنس نبود. متأسفانه كساني اين را نه يك توهين بلكه فرصتي براي ناتوان ساختن « جمهوري اسلامي» دانسته خوشحاليها كردند. دسته‌ی ديگري به اين كار غربيان با خشم و گله‌گزاري نگريستند.

در هر حال ايرانيان در برابر اين رفتار غربيان آن حسي كه مي‌شايست و روا بود را از خود نشان ندادند. زيرا اين تهديدي در دو قدمي كشور ما بود (و هنوز هم هست) و هر خرد درستي حكم ميكند كه بايد بخود آمد و از گذشته پند گرفت و انديشيد كه چه بايد كرد تا به سرگذشت آنان دچار نشد. شادماني كردن در جاي خود ، روشنست كه خشم از خود نمودن و گله‌گزاري كردن هم دردي را درمان نمي‌كند.

با آنكه كمتر روزي ميشد كه خبر تركيدن بمبي يا زد و خورد مرگباري از اين دو كشور نيايد و سخن از جان باختن پنجاه شصت تن از مردم بيگناه كوچه و بازار نباشد ، و از آنسو يكي دو سال هم سخن از تهديدهاي نظامي همان كشورها به ايران درميان بود ، با اينهمه در كشور ما رفتاري كه نشان از بخود آمدن و پند گرفتن باشد ديده نشد.

اين تنها در برابر لشكركشي غربيان به عراق و افغانستان و ناآراميهاي پاكستان نبود ، در ديگر هنگامها نيز يك بي‌پروايي بيمناكي در مردم ديده مي‌شود. براي ما اينها عادي مي‌نمايد ولي همان عادي بودن خود درد است. اين نه تنها درد است ، خود نشان « بيدردي» است. اين نشان نوميدي است. آيا اين ننگ‌آور نيست كه ايرانيان بجاي آنكه دست بهم دهند و چاره‌ی گرفتاريهاي خود كنند چشم به اين كشور و آن كشور بيگانه بدوزند و نيكروزي خود را از ايشان انتظار دارند؟!..

اين سخن از نبود يگانگي دارد. اين سخن از نبود يك « آرمان مشترك» در اين كشور دارد. اين نشان از پراكندگي مردم از يكديگر دارد و آن خود نشاندهنده‌ی پراكندگي انديشه‌ها و هدفهاي مردمست و بايد دانست : "پراكندگي مرگست".

اينها بايد ما را وادارد كه بخود آييم و هرچه زودتر درپي چاره‌ی دردهامان باشيم. انكار گرفتاريها و آلودگيهاي توده كار را دشوارتر و خطر را نزديكتر مي‌گرداند.

در اين زمينه است كه سه گفتار از پرچم را برگزيده و اينجا آورده‌ايم. اينها دنباله‌ی همان گفتارهاي پيشين در زمينه‌ی نيك گرديدن توده است. پس از اين باز هم گفتارهاي ديگري از پرچم خواهيم آورد تا اين جستارها روشنتر گردد.

 

بايد نيكان جدا گردند

براي نيكي يك توده گذشته از آنكه بايد نيك و بد دانسته شود و آنگاه هركسي بخود پردازد ، يك شرط بزرگ ديگر اينست كه بنياد زندگي بروي نيكي باشد كه اگر كسي نيكو بود قدرش دانند و پاسش دارند ، و اگر بد بود خوارش گيرند و پستش شمارند. اين خود عامل بزرگي در نيكي توده است.

كنون من ميپرسم : آيا توده‌ی شما اين شرط را داراست؟.. اگر بگوييد داراست راست نگفته‌ايد. ما خود ميدانيم كه در اين توده چنان حالي نيست. در اين توده نيكان قدري ندارند و از بدان هم تنها كساني شكايت ميكنند كه از بدي آنها صدمه كشيده‌اند وگرنه ديگران معنايي ببدي آنان نميدهند و خوارشان نميدارند.

از مختاري اينهمه شكايت نوشته ميشود. اين شكايت را كيها مي‌نويسند؟.. تنها آن كساني كه گرفتار چنگال او بوده‌اند. ديگران پروايي ندارند. اگر في المثل مختاري بازگردد و همچنان سرشهرباني شود از قدرش نخواهند كاست و باين بيدادهايش ترتيب اثر نخواهند كرد. مختاري را براي مثل مي‌نويسم. با هر بدي رفتارشان اينست.

از آنسوي اگر فرض كنيم بجاي مختاري يك سرشهرباني دادگر و نيكويي بود و شب و روز ، خود را برنج انداخته بآسايش مردم ميكوشيد آيا از او قدرداني ميشد؟!..

همان قاضيان كه ديروز ياد كردم و گفتم در محاكمه‌ی پنجاه و سه تن چشم رويهم گزارده رأي دادند ، نظاير آنها بسيار است. اساساً امروز قضاوت يك پيشه ايست. يك قاضي بيش از همه در انديشه‌ی نان و زندگاني خود ميباشد و اينست در رأي دادن تنها ملاحظه‌ی آن ميكنند كه مبادا يك زورمندي را برنجانند و نانشان بريده شود. اين چيزيست كه پوشيده نتوان داشت.

ولي من ميپرسم : اگر قاضياني براستي قضاوت ميكردند و در دادن رأي تنها حق و عدالت را منظور ميداشتند ـ چنانكه از همينگونه قاضيان هستند و هميشه بوده‌اند ـ آيا مردم يا توده‌ی انبوه از آنها قدرداني مينمودند؟!.. يك جدايي ميانه‌ی آنان با ديگران ميگزاردند؟!.. اگر بگوييد جدايي ميگزاردند راست نگفته‌ايد.

من خود اين را آزمودم كه اگر يك قاضي دليري از خود نشان دهد و پرواي اين و آن نكرده تنها در پي حق و عدالت باشد و باين گناه از سر كار برداشته شود ، بيشتر مردم بجاي قدرداني ازو بآزارش پردازند. يكدسته ملامتش كنند كه چرا تهور نموده؟..  يكدسته بد گويند كه خشك و ديوانه است. يك دسته حسد برند و آشكاره خوارش دارند. كساني كه خشنودي از كار او نمايند و بستايش پردازند آنان نيز چنين گويند : " آدم نيكيست. ولي اهل اين زمان نيست. در اين زمان آن كارها را نميشود كرد".

بويژه اگر چنان قاضي دليري كمچيز باشد و پس از بيرون افتادن از اداره كار ديگري براي خود پيدا نكند كه زبانها برويش تندتر گردد و خواري و موهوني بيشتر باشد.

اين حال مردم است. در اين كشور جنبشي بنام مشروطه برخاست و نيكمرداني پا به پيش گزارده و در راه اين كشور جان باختند و گزندها ديدند ، مردم نه تنها قدرشان نشناختند ، يك دسته‌ی انبوهي هميشه بدگوي آنان بودند و به هر يكي عيب ديگري بسته آن را دستاويز زباندرازي ميگرفتند.

هنگاميكه من تاريخ مشروطه را نوشتم آشكاره ديدم كساني بخشم آمده‌اند و از نزديك و دور چنين ميگويند : " نبايستي اينقدر تعريف كرد" يا بمن رسيده مي‌پرسند : "حقيقتاً اينها براي كشور ميكوشيده‌اند و خودشان اغراضي نداشتند؟ ". اگر آن تاريخ را ديگري آغاز كرده بود با همين سخنان از ميدانش درمي‌بردند.

همين چند روزه كه ما در پرچم عكسهاي پيشروان آزادي را بچاپ ميرسانيم و شرحهاي مختصري درباره‌ی هريكي مينويسيم ، اين مايه‌ی دلتنگي يكدسته‌اي گرديده و بارها گله و شكايت ميشنوم.

بهبهاني چند سال كوشيد و خود را بخطر انداخته و براي اين كشور مشروطه و قانون درست كرده و سرانجام جان در اين راه گزارده. ما از او يادي ميكنيم و فلان آخوند دغل حسد برده و ميكوشد مگر دروغهايي به بهبهاني بندد و اينكار ما را بيجا وانمايد.

نتيجه‌ی اين سخنان يك چيز است ، و آن اينكه در اين توده رشته از هم گسيخته و براي نيك و بد بنيادي نمانده ، و چون آرماني يا مقصود مشتركي نيست زندگاني بروي شخصيت [فرديت] رفته. انبوه مردم درپي نيكي نيستند و آن را نميخواهند ، اين شكايتها كه از بدي مختاري يا از كس ديگري ميشود براي آنست كه شكايت كنندگان خود صدمه ديده‌اند. وگرنه مردم درپي دنبال كردن بدان نيستند.

اين درد است. اما چاره : بايد يكدسته آزادگاني جدا گردند و دست بهم داده نخست خود نيك گردند و سپس بنيكي ديگران كوشند و بنيك و بد تقيد نمايند و بي‌پروا نباشند ـ یک راهي را پيش گيرند و يك مقصدي را دنبال كنند. اينست چاره و بس. هم اينست آنچه ما ميخواهيم و در راهش ميكوشيم.

اينكه مي‌گويم « يكدسته» براي آنست كه همگي نيكي پذير نمي‌باشند. ما اين را آزموده‌ايم و ميدانيم دسته‌هاي انبوهي از اين توده درخورِ نيك بودن نيستند. از آنسو بنيكي همگي نيازي هم نمي‌باشد و ما نبايد معطل آن باشيم.

(پرچم روزانه شماره‌ی 14 سه شنبه 21 بهمن ماه 1320)

 

پايگاه : در گفتار ديگري پس از شرح كوششهاي توده‌هاي درگير در جنگ دوم جهاني ، چنين نوشته :

كنون گفتگو در آنست كه ما نيز بايد در انديشه‌ی آينده‌ی خود باشيم. ما نيز بايد بكوششهايي برخيزيم. كنونكه چنين هنگامه‌اي در جهان پديد آمده و ما هم زيان آن را مي‌كشيم باري يك
نتيجه‌اي براي خود بديده گيريم. اينگونه بي‌پروا نشستن و لگام خود را بدست حوادث دادن كار خردمندان نيست.

يك چيز بسيار بدي كه من در ايرانيان مي‌بينم چشم دوختن بدست اين بيگانه و آن بيگانه ميباشد. دسته‌هاي انبوهي گرفتار اين درد بيدردي شده‌اند ، و بيخردانه از فيروزيهاي ديگران براي خود سهمي اميد مي‌بندند. اين بدتر كه هر دسته‌اي بيك سوي ديگري گراييده‌اند و چشم بسوي ديگري مي‌دارند.

از اين بدتر آنستكه چون كسي را در اين راه ناداني با خود همراه نمي‌بينند با او دشمن مي‌شوند و تهمت مي‌بندند. در نزد اين بيخردان آدمي بايد يا طرفدار اينسو باشد و يا طرفدار آنسو. اينست چون كسي را همچون خودشان هوادار فلان بيگانه نمي‌يابند مي‌گويند پس هوادار آن سوي ديگر است.

هنگامي اين گرفتاري را در زمينه‌ی مذهب داشتيم ، كه همينكه ايراد بخرافه‌هاي شيعيگري ميگرفتيم ميگفتند : "پس شما سني هستيد". هنگامي تهمتْ بابيگري بود كه هركسي را كه با خود همراه نمي‌يافتند ميگفتند : « بابيست» اكنون هم تهمت اينگونه چيزهاست.

ما را باين كسان هيچ سخني نيست و اينان را بحال خود ميگزاريم. روي سخن ما با آزادگان و خردمندانست كه ميگوييم : هر توده‌اي بايد خود بكوشد تا بجايي برسد. به آنانست كه مي‌گوييم در اين جهان پرآشوب هيچ توده‌اي را دل بديگري نخواهد سوخت. هيچ مردمي بخاطر ديگران از منافع خود چشم نخواهد پوشيد.

ميگوييم : بايد بكوشيم و بجايي برسيم ، وگرنه اين سالهاي سخت نيز خواهد گذشت و اين توده همان خواهد بود كه هست.

ما نميدانيم پايان جنگ چه خواهد بود. اين ميدانيم كه پايان جنگ هرچه باشد و جهان به هرحالي بيفتد براي يك توده‌ی پريشان و آلوده جز خواري و درماندگي سرنوشتي نيست.

يكدسته ميخواهند تنها باظهار احساسات بس كنند : بنالند و گله كنند ، و چون از اين دسته رنجيده‌اند دل بدسته‌ی ديگري بندند ، و هواداري تندي از آنان نمايند. معني « ميهن پرستي» همين را شناخته‌اند و اين بدتر كه ميخواهند هر روزنامه‌اي نيز پيروي از رفتار آنان كند.

يكدسته‌ی ديگري خود را باين يا بآن [به انگليس ، به روس ، به آلمان و …] بسته‌اند و گرايش آشكاري از خود نشان ميدهند و كوششهايي بكار ميبرند.

اينها همه از درماندگيست ، همه ضعف نفس است. يكدسته‌ی باخرد اين ميداند كه تنها از اظهار احساسات هيچ نتيجه‌اي نتواند بود. چهل سالست اين احساسات اظهار ميشود و اين ناله‌ها و گله‌ها درميانست. آيا تاكنون چسودي داشته كه پس از اين داشته باشد؟!.. اين ميدانند كه ما بايد خود بكوشيم و براي خود بكوشيم. از گرايش بديگران جز زيان نخواهيم ديد.

اگر كساني براستي علاقه بكشور دارند و آرزومند كوشش در راه آن مي‌باشند يك راه بيشتر بروي آنان باز نيست ، و آن اينكه خود دست بهم دهند و آلودگيهاي توده را بديده گيرند و بچاره‌ی آنها كوشند. اينست راه و جز اين نيست.

چنانكه گفته‌ايم ما پرچم را براي همين بنياد نهاده‌ايم. براي همين بنياد نهاده‌ايم كه اكنون كه اين هنگامه در جهان برخاسته و توده‌ها در راه زندگاني سخت‌ترين نبرد را ميكنند ، در ايران نيز مردان باخرد و غيرتمندي دست بهم دهند و یک راهي را پيش گيرند و بكوششهايي پردازند.

چنانكه در عنوان گفتار شرح داده‌ايم تا جنگ درميانست ما سالهاي سختي را خواهيم گذرانيد و چون جنگ بپايان رسد سختي‌هاي ديگري پيش خواهد آمد. اينست بايد به آمادگيهايي كوشيده هيچگاه منتظر حوادث ننشست.

(پرچم روزانه شماره‌ی 17 شنبه 25 بهمن ماه 1320)

 

چند سخني با جوانان

ما چون در پرچم عكسهاي پيشروان مشروطه‌خواهي را آورده ياد آنان ميكنيم ، چنانكه كساني قدرداني مينمايند و خواستارند كه در پيرامون هر عكس شرح بيشتري نويسيم ، كسان ديگري از آوردن آنها ناخشنودي مينمايند ، و آن را عنواني براي خرده‌گيري ساخته چنين ميگويند : " اينها گذشته و رفته".

پيداست كه برخي از اين خرده‌گيران مايه‌ی كارشان جز رشك نيست. ليكن ما در اين ميان بيك حقيقت ديگري پي ميبريم. يك احساس ديگري را در ميان توده‌ی ايران پيدا ميكنيم.

يكدسته از جوانان چون زمان خود را بهتر از آغاز مشروطه ميشمارند ، و همچنين از نظر دانش و آگاهي خود را والاتر از آن پيشروان ميپندارند ، و چون امروز خود را در كوششهايي درباره‌ی كشور
مي‌بينند ، از اينرو خوش نميدارند كه بگفتگويي از آن پيشروان پرداخته شود. روشنتر گويم : مردان آن زمان و كارهاي آنان را كوچك ميشمارند. اينست سرچشمه‌ی يكرشته از آن گله‌ها و خرده‌گيريها.

اينان چون از راه سادگي آن حس را پيدا كرده‌اند اينست ميخواهيم پاسخي بآنان نويسيم و اين پرده را از پيش بينش آنان برداريم.

ميگوييم : راست است كه اين زمان‌ِ شما با چهل سال پيش فرق دارد. در اين چهل سال هم جهان پيش رفته و هم ايران تغييرات بسياري يافته.

نيز راست است كه شما از حيث دانش و آگاهي به پيشروان مشروطه خواهي برتري داريد آنان بسياري بيسواد بودند و ديگران كه سواد داشتند بسياري از دانسته‌هاي شما را نميدانستند.

ليكن آنان نيز چيزهايي داشتند كه شما امروز نداريد. زيرا آنان باورهاشان استوار و خود يكدل بودند و شما بيشترتان سست باور و دودل مي‌باشيد. آنان با يكديگر متحد و همدست بودند شما پراكنده و از هم جدا مي‌باشيد. آنان از آن كوششهاي خود به نتيجه‌هايي رسيدند. ولي شما با اينحال كه داريد بهيچ نتيجه‌اي نخواهيد رسيد.

آن پيشروان مشروطه كه ما نامهايشان مي‌بريم بيشترشان معني درست مشروطه را نميدانستند و از حكومت ملي (يا سررشته داري توده) آگاهي نداشتند. همان كسانيكه پيشگام گرديدند جز در جستجوي عدالت نبودند و از مجلس شورا بيش از اين منظور نداشتند كه جايي باشد و كارهاي كشور در آنجا به شور گزارده گردد. اين معني را كه ما امروز منظور داريم و ميخواهيم كمتر يكي
مي‌شناختند.

ليكن مشروطه را به همان معناي ناقصي كه شناخته بودند از درون دل دوست ميداشتند و جز بآن علاقه‌مند نبودند. از آنسوي در همه جا همگي با يكديگر همدست بودند و چون بيك كاري برميخاستند از همه‌ی شهرها آواز بهم مي‌انداختند. در نتيجه‌ی همان استواري عقيده و يكدلي باهم بود كه آن كارهاي تاريخي را انجام دادند.

شما كارهاي آنها را كوچك ميشماريد ، در حاليكه بسيار بزرگ بوده. چون نبوده و نديده‌ايد آگاه نيستيد در يك كشوري كه هزارها سال با استبداد بسر داده بود پيشرفت مشروطه بآساني نتوانستي بود. بويژه با موانع بزرگي كه از رهگذر سياست خارجه در ميان بود و مشروطه خواهان ناگزير بودند كه به هر گامي كه برميدارند رعايت آن موانع را نمايند. تاريخ مشروطه را بخوانيد تا بدانيد چه رنجهايي كشيده‌اند و چه گزندهايي ديده‌اند.

از جان‌گذشتگي در راه توده و كشور بزرگترين فداكاريست. چنين فداكاري اي نبايد فراموش گردد. از چنين فداكاري‌اي نبايد چشم پوشي شود. اين كسانيكه ما در پرچم عكسهاشان مي‌آوريم در راه پيشرفت كار توده از جان گذشته بودند و بيشتري از آنان در آن راه كشته گرديدند.

گذشته از همه‌ی اينها ، شما جوانان را با آنان معارضه نبايد بود. من نميدانم اين حس همچشمي از كجا پديد آمده؟!.. اين خود زمينه‌ايست كه بايد جداگانه مورد بحث واقع شود. شما اگر ميخواهيد بآنان برتري فروشيد اين خود خطاي بزرگي از شما خواهد بود.

آنان در زمان خود كوشيده‌اند و يك بنيادي گزارده‌اند. كنون شما بايد بكوشيد و آن بنياد را استوارتر و پايدارتر گردانيد. آن وظيفه‌ی آنان بود و اين وظيفه‌ی شما است.

اين آيين زندگانيست كه هر طبقه‌اي در زمان خود بكوشند و نتيجه‌ی كوششهاي خود را بدست طبقه‌ی آينده سپارند. آنان كوشيده‌اند و اين نتيجه‌ی كوشش ايشانست كه در اين كشور مشروطه بنياد يافته. كنون شما بايد آن مشروطه را پيشرفت دهيد و هرچه استوارتر گردانيد. آنان نتيجه‌ی كوششهاي خود را بشما سپارده‌اند. شما نيز نتيجه‌ی كوششهاي خود را بطبقه‌ی آينده بسپاريد.

امروز ما يادي از جانفشاني‌هاي چهل سال پيش ميكنيم و نامهاي آن مردان را بنيكي ميبريم ، اگر شما نيز جانفشانيها كنيد و يك نتيجه‌اي از كوشش‌هاي خود بدست دهيد چهل سال ديگر كساني بياد شما خواهند پرداخت و نامهاي شما را بنيكي خواهند برد و عكسهاي شما را در روزنامه‌ها بچاپ خواهند رسانيد.

اين در پاسخ كسانيست كه تنها خرده‌گيريشان درباره‌ی يادآوري از گذشتگان ميباشد ـ اما كسانيكه بمشروطه ايراد دارند و آن را نمي‌پسندند پاسخهايي بايراد آنها در شماره‌هاي پيش داده‌ايم و باز بهنگام خود خواهيم داد.

(پرچم روزانه شماره‌ی 19 دوشنبه 27 بهمن ماه 1320)

 

9ـ آزادي يا هرج و مرج ، هوچيگري يا كوشش سياسي؟!

پايگاه : يكصد سال پيش پدران ما كه زير فشار ستم و بيداد قاجاريان كوفته و لگدمال گرديده بودند به ايستادگي قهرمانانه‌اي كه تا آنروز بيمانند بود برخاستند و با كوششهايي به پيشوايي دو سيد و ديگران نخست خواستار « عدالتخانه» شده و سرانجام توانستند « فرمان مشروطه» را از مظفرالدينشاه بگيرند.

اين جنبش از هر ديده كه بنگريم جنبش بزرگ و پر ارجي بود. مي‌توان گفت هر آيين ارجمندي از كشورداري كه امروز در اين كشور روانست ريشه در جنبش مشروطه دارد. هر پيشرفتي كه اين مردم پس از قاجاريان كرده‌اند از رهگذر اين جنبش بوده. بيشتر كارهايي كه رضاشاه در ايران روان گردانيد و در كارنامه‌ی او ميدرخشد پايه‌هايش در آن جنبش گزارده شده بود.

ليكن بر آگاهان پوشيده نيست كه مشروطه به انجام خود نرسيد و پيش از آنكه نتيجه‌هاي ارجمندتري از آن نمايان گرديده ايران را در رده‌ی كشورهاي بزرگ جهان درآورد ، از توان افتاد و از راه خود دور شده به خودكامگي رضاشاه ، محمدرضاشاه و سرانجام ملايان دچار آمد.

چرا چنين شد؟!.. شرح علتهاي اين سرگذشت پر اندوه نيازمند گفتارهاي بسيارست و ما در اين پايگاه قصد آن داريم كه بدستياري نوشته‌هاي پرچم و پيمان آنها را يكايك آشكار گردانيم. نخست در اين گفتار مي‌خواهيم تنها به ظاهر پیشامدها پرداخته اين روشن گردانيم كه چگونه شور آتشين
مشروطه‌خواهي و خودكامه ستيزي كم‌كم به ديكتاتور خواهي انجاميد.

اين تاريخچه يكي از آن جهت سودمندست كه به ريشه‌ی ديكتاتوري نزديكتر آييم و آن را بهتر بشناسيم و از ديگر سو اين پايه‌ايست براي آشنايي با دوره‌هاي ديگر تاريخ معاصر همچون دوره‌ی فرمانروايي رضاشاه ، « دوره‌ی دموكراسي» (1320 تا 1332) و دوره‌هاي 1332 تا 1357 و 1357 تا امروز. اين گفتارها در اصل تاريخچه اي از حزبها بوده و براي آن نوشته شده كه نيك و بد حزبها در ايران دانسته شده و راه براي دانستن معني حزب گشوده گردد.

اين گفتار از نوشته‌هاي پرچم روزانه شماره‌هاي 44 ، 45 و 46 (اسفند ماه سال 1320) و پيمان سال هفتم شماره‌ی چهارم‌ (مهرماه 1320) گردآوري شده. در اين گفتار تاريخهاي قمري را به خورشيدي تبديل كرده‌ايم :

سي و چند سال پيش چون در ايران مردم بيدار شدند و جنبشي بنام مشروطه خواهي برخاست خواه ناخواه حزبها پيدا شدند. نخستين حزب در ايران دسته‌ی مجاهدان بودند.

تاريخچه‌ی اين دسته بكوتاهي آنست كه دو سال پيش از زمان مشروطه گروهي از ايرانيان در باكو ، گرد آمده يك حزبي بنام « اجتماعيون و عاميون» پديد آوردند و رئيس ايشان نريمان نريمانوف بود كه سپس يكي از كسان بنام گرديد.

اين جمعيت تازه بكار پرداخته بود كه در ايران داستان مشروطه پيش آمد و آنان كساني را از اعضاي خود برگزيده براي شركت در شورش بشهرهاي ايران فرستادند كه هنوز چند تن از آن كسان در تبريز و ديگر جاها زنده‌اند.

ولي در تبريز در همان ماههاي نخست شورش ، چند تن از سردستگان دست بهم داده در خود آنجا جمعيتي بنام « مجاهد» پديد آوردند كه چنانكه گفتيم نخستين حزبي در ايران بود.

در آنهنگام بچنين دسته‌اي نياز سختي بود. زيرا مشروطه تازه آغاز شده و هنوز دربار ايستادگي داشت و يكدسته ميبايست كه آن ايستادگي را بشكند و بمشروطه پيشرفت دهد ، و اينكار را مجاهدان كردند. بايد گفت اين دسته طبيعي ترين حزبي بود كه در ايران ، در آن دوره‌ی جنبش ، پديد آمد.

اين حزب با سادگي بسيار تشكيل يافت و با يك نظم و تندي پيش رفت. نخست تنها در تبريز بودند. سپس در تهران و گيلان و شهرهاي ديگر آذربايجان نيز پيدا شدند ، و چنانكه در تاريخ نوشته شده همين حزب بود كه با محمدعليميرزا [محمدعليشاه] نبردها كرد و سپس بخونريزيها پرداخت و سرانجام او را از تخت پايين آورد و از ايران بيرون راند. اين حزب بود كه پايه‌ی مشروطه را در ايران استوار گردانيد ـ اين حزب بود كه قهرماناني همچون ستارخان و باقرخان و حسين خان باغبان و يفرمخان و سردار محيي و يارمحمدخان و حيدرعمواغلي و عظيم زاده و ميرزا علي اكبرخان و ديگران بيرون داد.

پس از آن ، در سال چهارم مشروطه (پس از فتح تهران) دسته‌ی دموكرات برپا گرديد. كسانيكه اين حزب را بنياد نهادند حسن نيت نداشتند. آنان با دستهاي ديگري مي‌جنبيدند و غرضشان آن بود كه با پديد آوردن اين حزب ، دسته‌ی مجاهدان را كه اين زمان يك دسته‌ی بسيار نيرومندي گرديده و در سايه‌ی شركت بانقلاب آبرويي درميان مردم پيدا كرده بودند ، از اعتبار اندازند ، و به هرحال با حزب سازي اختلاف و كشاكش در ميانه‌ی آزاديخواهان پديد آورند.[اين سخن باري به سيد حسن تقيزاده باز ميگردد] ولي با اين سوء نيت بنياد گزاران ، چون بيشتر كسانيكه در آن ابتداء باين حزب درآمدند از پيشروان آزاديخواهان و خود مردان خونگرم و غيرتمندي بودند اين حزب نيز رونق و آبروي بسياري پيدا كرد و در سالهاي 1289 و 1290 مركزيتي بانديشه‌ها داد و در برابر « اعتداليان» كه بيشترشان همان درباريان پيشين بودند و بيش از همه به كند گردانيدن گردش چرخ انقلاب ميكوشيدند ايستادگي خوبي نمودند ، و در پیشامد بازگشت محمدعليميرزا و در جنگها و نبردهاييكه برخاست شايستگي از خود نشان دادند.

اگرچه اين بار نيز جنگ را مجاهدان و بختياريان كردند و با دست اينان بود كه ارشدالدوله سردار محمد عليميرزا دستگير و كشته گرديده و خود محمدعلي شكستهاي پي درپي يافته به استرآباد [گرگان كنوني] گريخت ليكن در پارلمان و در تهران ايستادگي دموكراتها در برابر بدخواهان و پشتيباني آنان بدولت اثر بزرگي داشت.

سپس چون در همان سال روسيان التيماتوم داده سپاه تا بقزوين آوردند و ايران در برابر يك خطر بزرگي واقع شد ، در اين پیشامد نيز دموكراتها در اظهار احساسات و ايستادگي شايستگي از خود نشان دادند. اگرچه بيك كاري موفق نشدند (و خود نمي‌توانستند شد) ليكن زبوني ننمودند.

در اهميت اين حزب آن بس كه روس و انگليس نبودن آنان را ميخواستند ، و چون پس از پذيرفته شدن التيماتوم ، مجلس بسته گرديد ناصرالملك و وزيران او كه فرصت يافته بودند بكندن ريشه‌ی اينان كوشيدند. از آنسوي در تبريز روسيان چند تن از اينان را كه ميرزا احمد سهيلي و آقا محمد ابراهيم و ديگران بودند بدار كشيدند.

سپس چون در سال 1293 جنگ جهانگير اروپا برخاست و در ايران نيز تبدلاتي رخ داد مجلس بار ديگر باز شد ، در اين هنگام نيز دموكراتها جوش و جنب بزرگي از خود نشان دادند و بيك كار بزرگي برخاسته براي جنگ با دو دولت همسايه [روس و انگليس] از تهران مهاجرت كردند ، و با آلمانها و عثماني همدست شده با دسته‌هاي سپاه روس ، جنگ و خونريزي نمودند و دولت مركزي را بنام آنكه با روس و انگليس همدست ميباشد برسميت نشناخته خود ، در كرمانشاهان دولت ديگري بنياد نهادند. اينها نيز كارهاي حزب دموكراتست. اينها نيز در تاريخ ايران مؤثر افتادند و نامي از خود در آن يادگار گزاردند.

ولي در داستان مهاجرت يك چيزهاي ناستوده‌اي رخ داد ، زيرا آلمان براي پيشرفت مقاصد خود در ايران از دادن پول مضايفه نميكرد و ليره‌هاي بسياري سكه زده همراه خود آورده بودند. كساني از سران مهاجران به پول گرويده رفتار ناستوده‌اي كردند و اين مايه‌ی تنفر ديگران شد و در ميانه اختلافها رخ داد.

از آنسوي خود مهاجرت نتيجه‌ی نيكي نداد. يكدسته‌ی بزرگي از ژاندارم ايران و مهاجران در جنگ كشته گرديدند و آخرين نتيجه آن شد كه مهاجران پس از دو سال رنج و آوارگي از خاك ايران بيرون رفته در عثماني و ديگر جاها پراكنده گرديدند.

اين نافيروزيها نتيجه آن را داد كه بيشتر آزاديخواهان نوميد گرديده كناره‌جويي كردند. بخصوص مردان پاكدامني كه جز رهايي اين كشور و توده را نميخواستند و درپي سود شخصي نبودند. اينان بيكبار دلسرد شده بكناري رفتند.

اين دلسردي و كنارجويي آنان نيز نتيجه آن را داد كه ميدان براي كسان سودجو و آلوده‌دامن باز گرديد كه بنام آزاديخواهي يا دموكراتي بميان افتادند و بخودنمايي و سودجويي پرداختند. بايد گفت يك « تحولي» در عالم آزاديخواهي پديد آمد و دستگاه تغيير يافت.

اينزمان ده سال بيشتر ، از آغاز جنبش مشروطه ميگذشت. در آن ده سال بيشتر ، كم‌كم در تهران كساني پيدا شده بودند كه شيوه‌ی سودجستن و پول درآوردن را ـ از راه دسته‌بندي و
روزنامه‌نويسي و هياهو و دخالت در كار كابينه‌ها و هواداري از اين وزير و از آن وزير و مانند اينها ـ نيك ياد گرفته بودند.

در آن ده سال و بيشتر ، اين قبيل سودجويان از اين شهر و از آن شهر بتهران آمده و در اينجا مانده كم‌كم يكدسته‌ی بزرگي شده بودند.

بسياري از نمايندگان پارلمان از شهرها بتهران آمده و پس از پايان دوره‌ی وكالت باز نگشته و در اينجا مانده و از آن راهيكه گفتيم بپول اندوزي و خوشگذراني پرداخته بودند. اين كسان را در آن زمان « هوچي» ناميده‌اند ما نيز به همان نام ميخوانيم.

آزاديخواهان غيرتمند و جانفشان از ميان رفته و اين هوچيان جاي آنان را گرفته بودند.

در اين ميان در سال1296 شورش[= انقلاب] روسيه رخ داد ، و اين شورش بزرگ كه در همه‌ی جهان تكاني پديد آورد در ايران نتيجه‌اش اين شد كه دولت بيكبار ناتوان گرديد و درهمه جا آزاديخواهان ـ يا بهتر گويم سرجنبانان بتكان آمدند و بيكرشته كارها پرداختند.

چنانكه گفتيم در تهران ميدان براي اين هوچيان باز مانده بود و اينان از پیشامد استفاده جسته بيكرشته كارهاي ناستوده‌اي شروع كردند.

از همان آغاز شورش روسيه تا هنگاميكه رضاشاه رشته‌ی اختيارات كشور را بدست گرفت ، كه نزديك به ده سال است يكدوره‌ی خاصي از تاريخ ايران ميباشد و در اين يكدوره اين هوچيان يك عامل مؤثري در كشور بودند و آسيبهاي بزرگي رسانيدند.

من اگر كارهاي اينان را بنويسم بايد يك كتاب جداگانه پردازم. در اينجا بي‌آنكه از كسي نامي برم بياد دو رشته از كارهاي ننگين ايشان ميپردازم :

نخست : اينان دخالت در سياست (يا بهتر بگويم هوچيگري) را پيشه‌اي براي خود گرفته از آن راه نان ميخوردند. بلكه دارايي مي‌اندوختند. هر نخست وزيري كه ميخواست كابينه تشكيل دهد ميبايست پولي درميان اينان تقسيم كند و بكساني از آنان در ادارات كار دهد ، وگرنه بهياهو پرداخته نميگزاردند كابينه پا گيرد و بكار پردازد.

اين يك رسمي شده بود و خود وزيران بآن عادت داشتند و دادن پول سختشان نمي‌آمد. بلكه اگر كسي ميخواست كابينه درست كند خود از پي اينان ميفرستاد و نويد پول ميداد و براي برانداختن كابينه‌ی حاضر بكارشان واميداشت. اين معامله‌ی رايجي بود.

از اين رو يك كابينه نميتوانست بيش از دو يا سه ماهي دوام كند. زيرا اينان پولي را كه ميگرفتند و ميخوردند و تمام ميكردند ، بايستي اسبابي فراهم كنند كه دوباره پول گيرند. از اينرو بايستي بسراغ يك خريدار تازه‌اي روند و يا او بسراغ اينان بيايد.

اينكه نوشتم كه در بيست و چند سال پيش چون در يكسال چهار كابينه عوض شد آنها را
« كابينه‌هاي چهار فصلي» ناميدند ، يكي از علل آنها دخالت همين دسته‌ی هوچيان بوده.

از اينان در اين زمينه‌ها كارهاي بسيار زشتتر هم سرزده كه مي‌بينم اگر بنويسم بغيرت ايرانيگريم خواهد برخورد و اينست خامه را نگه مي‌دارم ـ از آنسوي براي آنكه گفته‌هايم بيكبار
بي‌دليل نباشد تنها يكداستاني را ياد ميكنم.

از رضاشاه پهلوي يادداشتهايي در دست است كه خود اسناد گرانبهاييست.

در آن يادداشتها از بسياري از اين هوچيان نام برده و خيانتهايي را كه از هر يكي سرزده ذكر كرده از جمله درباره‌ی يكي از آنان چنين مي‌نويسد :

" اين مرد طماع در داستان جمهوريت بنزد من آمد و پول خواست. من چون ندادم رفت پيش
محمد حسن ميرزا و از او پولي گرفت و با من بمخالفت پرداخت."

در همان يادداشتها يك تلگراف رمزي را كه محمد حسن ميرزا ببرادرش احمد شاه فرستاد و كليدش بدست افتاد و كشف گرديده نقل ميكند.

احمد شاه در پاريس بوده محمد حسن ميرزا باو تلگراف ميكند : "سي هزار تومان كه فرستاديد و باطرافيان داديم كمست. اينها بطمع پول براي ما كار ميكنند. زود حواله‌ی ديگري بفرستيد".

اين يك نمونه‌اي از كارهاي آن ناكسانست. نيك بينديشيد كه يك مردي[سردار سپه] در كشور پيدا گرديده و ميخواهد رئيس جمهوري باشد ، و يك جنبشي در توده بنام اين موضوع پديد آمده. آيا يك ايراني چه بايد كند؟… نه آنست كه اگر آن را بسود توده ميداند بايد ياري كند ، و اگر نمي‌داند بايد به جلوگيري پردازد؟!..

ببينيد تا چه‌اندازه بيشرميست كه در چنان پیشامدي كساني تنها در انديشه‌ی پول گرفتن باشند و رو باينسو و آنسو آورده آشكاره پول بخواهند.

آيا ميتوان پنداشت كه رضاشاه تهمت زده؟!.. آيا ميتوان گفت كه دروغ باو بسته؟!. من از رضاشاه هواداري نميكنم. ولي بآن جايگاه باور نكردنيست كه بيك هوچي پست تهمت بندد. رضاشاه را اگر هم بد بدانيم چنين گماني باو نخواهيم برد.

از اين گذشته ما خود آن كسان را مي‌شناسيم. ما خود ميدانيم كه كارشان اين بوده و براي پول گرفتن بوسيله‌هاي بسيار زشتتر از اين دست مي‌زده‌اند.

همان كسي را كه رضاشاه مينويسد ، او خود گفتاري در يكي از روزنامه‌هاي آن زمان نوشته بمناسبتي چنين ميگويد :

"بعضي بمن ميگويند از سياست بركنار باش. ولي من این را صلاح نميدانم. زيرا اديب الممالك چون از سياست دست برداشت از گرسنگي مرد".

همين دو جمله كافيست كه او را بشناسيد. نخست ببينيد سياست چه چيز را مي‌گويد.
اديب الممالك يك شاعري بود این را ستايش ميكرد و پول ميگرفت و او را هجو ميكرد و پول ميگرفت. اين رفتار زشت يا هوچيگري او را دخالت در سياست مي‌شمارد. دوم دخالت در سياست را يك كسبي ميداند و آشكاره ميگويد : اگر دست بردارم گرسنه خواهم ماند.

دوم : اينان حزب يا جمعيت درست كردن را يك بازيچه‌اي گردانيدند. نخست در ايران حزب بزرگي بود « حزب دموكرات» ، و چون آنان را تندرو مي‌شماردند يك دسته در برابر آنان خود را
« اعتدالي» مي‌ناميدند. ولي در زمان اين هوچيان آن ترتيب هم بهم خورد و بسياري از آنان
نظيره سازي كرده خود حزبهائي پديد آوردند و كم‌كم اينكار رواج گرفته تا بآنجا رسيد كه
حزب سازي از آسانترين كارها شمرده شد كه هركسي همينكه ميخواست ، با چند تن از آشنايان فراهم نشسته يك جمله‌اي را بهم بافته و آن را « مرامنامه» مي‌ناميدند و يك نامي بروي خود گزارده يك مهري نيز مي‌كندند و با اين چند مقدمه‌اي حزبي پديد مي‌آوردند.

كم‌كم كار برسوائي كشيده و نامهاي موهون بسياري از « كميته‌ی آهن» و « تجدد ايران» و
« جامعه‌ی تبليغ» و « دموكرات نصرت» و « دموكرات مستقل» و « كميته‌ی اتحاد شرق» و « اتحاد بشر» و « اصلاح طلبان» و بسيار مانند اينها بيرون ريخت.

اساساً حزب سازي يك افزاري در دست هوسبازان و طمعكاران گرديد. مثلاً فلان السلطنه يا بهمان الدوله مي‌خواست نخست وزير گردد و مي‌فرستاد يكي از سردستگان هوچيان را بنزد خود مي‌خواند و با او بشور مي‌نشست كه از چه راه وارد شود و آن سر دسته پاسخ داده چنين ميگفت :
" بايد يك حزبي درست كنيم". اين يكي از كارهاي رايج آنزمان بود و بسياري از وزيران براي خود حزبي مي‌ساختند.

اين زمان ، صد يك مردم نميدانستند حزب براي چيست و چه نتيجه‌اي را از آن بايد خواست و از چه راهي بايد پيش رفت. شما اگر پرسشي در اين زمينه‌ها از ايشان ميكرديد پاسخي نميتوانستند داد. تنها چون شنيده بودند در اروپا حزبهايي هست و از آنسوي حزب دموكرات را كه بازمانده از زمان پيش بود ميديدند ، بتقليد آنها حزبها ميساختند.

مثلاً در تبريز چون دموكراتها بودند (پس از شورش روسيه دوباره برپا شده بود) يكدسته‌ی ديگري خود را « سوسيال» خواندند ، باز گروهي نام « ديموكرات نصرت» روي خود گزاردند. شنيدنيست كه اسماعيل آقا يا سيمقو كُرد معروف[كه سالها در شهرهاي آذربايجان به تاراجگري و خونريزي سرگرم بود و گردن از فرمان دولتهاي مركزي كشيده با سپاهيان مي‌جنگيد] از اين حزب بوده است و من
نامه‌هاي او را كه بكميته‌ی حزب در تبريز نوشته در دست ميدارم.

خواهند پرسيد : اين حزبها كه تشكيل مي‌يافت به چكار مي‌پرداختند؟.. مي‌گويم : جز باين
نميپرداختند كه با حزبهاي ديگر همچشمي و دشمني نمايند و در نشستهاي خود يا در روزنامه‌ها بدگويي از يكديگر نمايند ، و اگر توانستند خود و بستگانشان را در ادارات جا دهند ، و گاهي يك ورقه « بياننامه» نشر كنند ، يا در جايي گرد آمده « ميتينغ» [ميتينگ= گرد هم آيي] دهند ، بيايند و بروند ، هفته‌اي دو سه روز گرد هم آيند و نشست برپا كرده بگويند و بشنوند ، و بر سر چيزهاي بيهوده با هم مجادله نمايند ، و بدينسان چند ماهي بسر برده ، و از بيمقصدي و بيكاري كم‌كم سست گرديده رو بتفرقه گزارند ، و از حزب جز تابلوي سياهش باز نماند. اينهاست كارهاييكه احزاب سياسي بآن ميپرداختند.

اينان آنچه هيچگاه نمي‌انديشيدند و بديده نميگرفتند نيازمندي‌هاي كشور بود. شما ببينيد در ايران « سوسياليسم» چه تناسب داشت؟!.. در كشوري كه نه كارخانه‌ها بود و نه گروههاي كارگران ، مرام « سوسياليسم» چه پيشرفت توانستي كرد؟!.. شگفت‌تر از همه آنست كه در اين حزب سوسيال چند تن از ديه‌داران عضويت داشتند. اينان از دموكراتها رنجيده و باين حزب كه در برابر آن برپا شده بود گراييده و مرامنامه‌اش را كه آشكاره بزيانشان بود نخوانده بودند.

در اين حزبها كسي را با مرامنامه كار نبود و كمتر كسي آن را ميخواند. هركسي بخيال ديگري باينها مي‌پيوست و هركسي جز سود خود را نميجست. مثلاً اسماعيل آقا كه به « ديموكرات نصرت» پيوسته براي آن بوده كه با دست اين دسته و با دادن ششصد تومان پول نشاني و لقبي از
محمدحسن ميرزاي وليعهد بگيرد و باين مقصود خود نيز نايل گرديده. از اينسوي اين دسته كه او را پذيرفته‌اند كاري با انديشه‌ی او نداشتند و تنها اين ميخواسته‌اند كه بنام « اسماعيل آقا» تفاخر كنند.

يكي از زمانهايي كه بازار حزبسازي گرم ميگرديد هنگامي بود كه انتخابات آغاز مي‌يافت. در اينجا بود كه رسواييها از اندازه ميگذشت و چند نام موهون ديگري بيرون مي‌آمد و هرروز برگهايي براي نشان دادن كانديدهاي اين حزب انتشار مييافت.

براي آنكه سخنم بي‌دليل نباشد برخي جمله‌ها را از سر مقاله‌ی « عصر جديد» كه در سال 1296 بهنگام انتشار آگهي انتخابات دوره‌ی چهارم مجلس نوشته در پائين مي‌آورم. عنوان گفتار « تجهيزات براي انتخابات» است و در زير آن پس از جمله‌هايي مي‌نويسد :

"دوباره مي‌بينيم در محيط سياست تهران جنب و جوشهايي توليد و هركس و هردسته در صدد تأمين آتيه است. احزاب سابق تشكيلات منحل شده‌ی خود را تأسيس و قواء خود را تجهيز مي‌نمايد ـ احزاب تازه در شرف تشكيل ـ حكاكان مشغول كندن امهار ـ مطبعه‌ها مشغول طبع اعلانها ، پروگرامها ، مرامنامه‌ها مي‌باشند.

از قراري كه ميشنويم يك فرقه بنام سوسيال دموكرات ، يك فرقه بنام حاميان برزگران ، يك فرقه بنام وداديون يا اتحاد ملي تشكيل شده. فرقه‌ی سوسيال دموكرات ( و مطابق مهر فرقه كه ديده شد سوسياليست دموكرات) چندان بي‌سابقه در ايران نبوده. بعلاوه با بودن آن در ممالك ديگر محتاج بتوضيح نيست. فرقه‌ی طرفداران بزرگ نيز بطوريكه شنيده‌ايم از سه چهار نفر تجاوز نميكند. حزبي كه ميگويند فعلاً داراي چهل و پنجاه نفر جمعيت شده است فرقه‌ی وداديون يا اتحاد ملي است.."

چند سال ايران گرفتار اين حزبها بود. تهران كه مركز كشور است مركز اين سياهكاريها نيز گرديد. در اين شهر بزرگ دسته‌بندي و هوچيگري بيرون از اندازه شد و براستي دست و پاي دولت را بست.

فلان روضه‌خوان و بهمان ساعتساز ، و فلان پنبه‌زن و بهمان شاعر ، ميداني پيدا كرده ميرفتند و مي‌آمدند ، و مي‌نشستند و ميگفتند ، و از اينكه « سياستمدار» شده‌اند و با اين وزير و آن وزير روبرو مي‌نشينند بخود مي‌باليدند و لذت بي‌اندازه مي‌بردند ، و كلمه‌هاي تاكتيك ، پرنسيب ، ديسيپلين ، ايده‌آل ، دموكراسي ، سوسيالزم ، آنارشي ، اوليگارشي و مانند اينها را سرمايه‌ی دانشي براي خود گرفته پياپي بزبان ميراندند. كوتاه سخن : يكمشت بدنهادان از بينوايي توده بنوايي رسيده و بهيچوجه دست از كارهاي خود بر نميداشتند.

در سالهاي 1297 و 1298 ، بهنگاميكه رشته‌ی ايمني در سراسر كشور از هم گسيخته و راهزنان بنام ، از نايب‌حسين كاشاني و پسرش ماشاء‌ ‌الله خان ، رضا جوزاني ، جعفر قليخان ، رجبعلي ، خليل ، رمضان باصري و ديگران پيدا شده و هر يكي براي خود دستگاه كامراني چيده بودند ، در پايتخت كشور نيز اين حزب سازان و هوچيان مجال آسايشي براي مردم نگزارده و با جست و خيزهايي كه جز سياهكاري نتوان ناميد روز ميگزاردند.

همين‌ها در ايران ديكتاتوري پديد آورد. همين زشتكاري‌ها باعث شد كه مردم از آزادي نفرت نمودند و چشم براه ديكتاتوري دوختند.

 

10ـ شهريور1320 و درسهاي آن

پايگاه : همچنانكه جنبش مشروطه تاريخ ما را به دو دوره‌ی بيكبار جدا از يكديگر : « پيش از مشروطه» و « پس از مشروطه» بخش مي‌كند ، شهريور1320 نيز از يكسو نشانگر پايان يافتن
« دوره‌ی ديكتاتوري» و افتادن رضاشاه و از آنسو آغازگر روزگار نوي است كه بنام « دوره‌ی دموكراسي» شناخته ميشده.

اينچنين پیشامدهايي در تاريخ يك توده ، هر كدام « نشانگر» آغاز يك دوره‌ی نويست كه با دوره‌ی پيش از آن جداييهاي چشمگيري دارد.

ايران كه پس از بركناري محمدعليشاه گرفتار كشمكشهاي دروني و ستمگريهاي گردنكشان نوخاسته شده و هنوز در چنگ دو همسايه‌ی نيرومند شمالي و جنوبي ، روس و انگليس ، و سياستهاي آزمندانه‌ی ايشان بسر مي‌برد و دور نبود كه به سرگذشت بيمناكتري دچار آيد ، قضا را شورش بزرگ روسيه در 1296 و كودتاي 1299 در ايران ، آن را براه ديگري انداخت و بگونه‌اي از بيمهاي بزرگ رها گرديد ولي از آزادي نيز فرسنگها دور گرديد.

دوره‌ی فرمانروايي رضاشاه را ميدانيد كه مجلس و انتخابات جز بازيچه اي در دست دولت نبود ولي از آنسو اين نيز بس شناخته شده است كه كارهايي كه در اين زمان انجام گرفت بيكبار اوضاع كشور را دگرگون ساخت و در پيشرفت اين توده جهش چشمگيري پديد آورد. ليكن با افروخته گرديدن آتش جنگ جهاني دوم در 1318 و يورش آلمان به كشور سوسياليستي نوپاي شوروي در تيرماه 1320 ، پيشروي تند ايشان در خاك روسيه و سخت گرديدن كار جنگ به روسها و پر شدن دلهاي متفقين (روس و انگليس و آمريكا) از هراس رسيدن آلمانها به چاههاي نفت قفقاز ، كشور ايران موقعيت جغرافيايي ويژه اي يافت به اين معنا كه بهترين راه رساندن خواروبار و جنگ افزار به روسها از اين كشور شدني بود و از اينرو ايران هم از آتش جنگ دور نتوانستي ايستاد.

تنها دو ماه از حمله‌ی آلمان به شوروي مي‌گذشت كه دو كشور همسايه لشكرهاشان را از شمال و جنوب رو به پايتخت راندند. ظاهر داستان آن بود كه ايشان كاركنان آلماني در ايران را بهانه كرده و به دولت ايران اخطار داده و دولت ايران (رضاشاه) بيباكي و نافهمي از خود نشان داده و به اخطارهاي ايشان پرواي بايسته را نكرده و ايشان نيز بي‌طرفي ايران در جنگ را ناديده گرفته جنگ براه‌انداختند. آري جنگي در گرفت ولي نه از آنگونه كه ميان دو دشمن كينه جو در مي‌گيرد : خيانت آشكار فرماندهي آرتش از يكسو به شكستن و آسيب يافتن آن راه گشود و از سوي ديگر از دامنه‌دار شدن جنگ و درگير گرديدن دو همسايه با يك جنگ تازه‌ی ديگر جلو گرفت.

ستودگيها و ناستودگيهاي يك فرد در زمانهاي ويژه‌اي شناخته مي‌گردد. همچنانكه از ديرباز گفته شده كه "دوستت را در سفر بشناس" (سفرها در گذشته بسيار دشوارتر از امروز بود و خوي و خيمهاي كسان كمتر پنهان مي‌ماند و در فراز و فرود سفر شناخته مي‌گرديد.) ، همچنانست شناخت تواناييها و ناتوانيهاي يك توده كه در زمانهاي ويژه‌اي بهتر آشكار مي‌گردد. اين زمانها هنگامهاي
« بحران» است ، خواه اين بحران يك « زمين لرزه‌ی» سهمناك باشد ، خواه هنگام جنگ يا كميابي خواروبار.

نابسامانيها و آشفتگيهايي كه از رهگذر پیشامدهاي شهريور1320 در كشور در مدت چند روز نمودار گرديد خود بهترين نشان از ناستودگيهايي داشت كه يك توده مي‌بايد پيش از روزهاي بحران خود را از آنها بپيرايد.

آن پیشامدها همچنانكه گزندهاي بزرگي به اين كشور رساند درسهاي بزرگي نيز داشت. ايرانيان مي‌توانستند دريابند كه زندگاني اجتماعي جز از زندگاني فرديست و آن قانونهاي خود را دارد و زيست افراد در يك اجتماع ولي با شيوه‌ی زندگاني فردي ـ زندگاني‌اي كه همه‌ی كوششش بهره‌مندي فرد بوده به سود توده بيپروا باشد ـ مايه‌ی نابودي آنست. مي توانستند دريابند كه آسايش بآساني بدست نيايد و چون با رنج و كوشش بسيار آمد آنگاه نيز نياز بنگهداريست و براي چنین خواستی افراد بايد « نيك» باشند تا بتوانند دست بهم دهند و همچنانكه يك خانواده را با همدستي و همدلي نگاه ميدارند كشور را نيز نگاهدارند و راه برند. ميتوانستند دريابند كه تا جهان اينچنينست ، توده‌هاي ناتوان بايد تاوان ناتواني خود را با خون جوانان و آوارگي و پاشيدگي خاندانها و ويراني كشورشان بپردازند و همچون بردگان فرمانبر و زيردست توده‌هاي زورمند باشند. مي توانستند دريابند كه ناتوانند و اين از آنروست كه بستودگيهاي توده‌هاي نيرومند آراسته نيستند.

ايرانيان مي‌توانستند به كوششهاي بيمانند كشورهاي بزرگ درگير جنگ بنگرند و بدانند كه ايشان براي سرفرازي و استقلال كشورشان به چه از خود گذشتگي‌ها و حتا جانبازيهايي آماده‌اند و بيگمان سرفرازي و استقلال يك توده را بهايي هست كه ايشان با جانهاي خود آماده‌ی پرداختش بودند. ايرانيان مي‌توانستند دريابند كه شناخته نبودن معني ميهن پرستي و بيپروايي به آن در ميان توده چه‌اندازه به اين كشور گران مي‌افتد و چه آسيبها از اين رهگذر به كشور مي‌رسد. مي‌توانستند بفهمند كه زيانكاري يك مشت خيانتكار باعث مرگ هزاران جوان غيرتمند سرفراز و آوارگي ده هزاران خاندان و زبوني مليونها مردم تواند گرديد. …

درسهاي شهريور20 بسيار است اگر ديدگان بينا بود و خود خواستار ياد گرفتن. از آنسو در پیشامدهاي اين هنگام رخدادهاي شگفتي نيز ديده شد كه هريك چيستاني مي‌نمايد.

بايد دانست كه كم بوده‌اند كساني كه به اين رخدادها با ديده‌ی ژرف‌بيني نگريسته و جستجوي علتهاي آن كرده باشند. اينست بايد رخدادهاي شهريور20 كه به افتادن رضاشاه ، نخست وزيري فروغي و پادشاهي محمدرضاشاه انجاميد بازنگريسته شده رازهاي آن بدست آيد.

چون پيش از اين ، سخن ما در زمينه‌ی نيك بودن و نيك گرديدن توده بود ، در زير تكه‌اي از كتاب « افسران ما» كه به اين پیشامدها از ديده‌ی ستودگي و ناستودگي توده مي‌نگرد را مي‌آوريم. از آنسو يك بخشي از كوششهاي پرچم در دو سه ماه نخست ، دنبال كردن رفتارهاي ننگ‌آور و خائنانه‌ی برخي از اميران ارتش و دولتيان بود و در گفتارهايي بهمين مناسبت سخناني رانده شده كه به موضوع ما بستگي مي‌يابد ، اينست از هر باره بجا بود كه تاريخچه‌اي از آن پیشامدها بياوريم تا خوانندگان تصوير روشني از رخدادهاي آن سالها بدارند. اينك آن نوشتار :

"سوم شهريور يكي از ننگ آورترين داستانها در تاريخ ايران بود. داستاني بود كه بايد فراموش نگردد و رازهاي آن بيرون ريخته شود تا رسوايي‌اي كه بهره‌ی ايران گرديده كم باشد. مي‌بينم برخي جوانان جستجو از رخدادهاي آن مي‌كنند و چيزها نوشته مي‌پراكنند ، و اين كار نيكست. اگرچه برخي بدخواهان بآنها نيز دست مي‌يازند و جوان ساده‌اي را بگير آورده با مهربانيها مي‌فريبند و خود را
« قهرمان» مي‌گردانند : " در آن پیشامد من فلان كوشش را كردم ، بهمان فداكاري را نمودم ، يا برضاشاه چنين گفتم و چنان شنيدم". ولي اينها از ميان خواهد رفت و بدخواهان شناخته خواهند گرديد.

درباره‌ی سوم شهريور نيز من از دور تماشا مي‌كردم و آگاهيم كمست. ولي خواهم توانست از راه داوري سخناني گويم و نكته‌هايي را روشن گردانم :

نخست جاي گفتگو نيست كه ايستادگي نشاندادن ايران در برابر روس و انگليس و كار را بجنگ كشانيدن خود نيرنگي بوده. نه ايران را با انگليس و روس جنگ مي‌بايستي ، و نه ايران با آنها جنگ مي‌توانستي. ما با روس و انگليس چرا مي‌جنگيديم؟.. اگر آن دو دولت راه مي‌خواستند كه كالاهاي انگليس از ايران بگذرد و بخاك روس رود ، اين نه چيزي بود كه ايران نتواند پذيرفت. نه چيزي بود كه به ايران برخورد. در آن هنگام سخت جنگ ، در آن روزگار زورورزي كه آلمانها مرزهاي چند دولت بي‌يكسويي [= بيطرفي] را شكسته بودند ، از ايران چه كاستي اگر راهي از كشور خود براي كالاهاي انگليسي باز كردي؟!..

از آنسو ايران با انگليس و روس چه جنگي توانستي؟!.. كدام آرتش ورزيده را ميداشت؟!. كدام افزارهاي جنگي را راه ‌انداخته بود؟!. به پشتيباني كدام توده اميد مي‌بست؟!.

كساني كه آن جنگ را پيش آوردند ، بايستي يا ديوانگاني بيهوش باشند كه باك از زيان و آسيب آن ندارند ، و يا بدخواهاني كه نيرنگي را بديده گيرند.

آنچه تاكنون شناخته شده آنستكه اختيار در دست رضاشاه مي‌بود و او نافهمانه كار را بجنگ رسانيد. وزيران هم از ترس كتك و دشنام چيزي گفتن نتوانسته‌اند. اينست آنچه شناخته شده و اين عنوان بدست جوانان نويسنده داده كه چيزهايي نويسند و رضاشاه را ديكتاتور ناميده ريشخندها به او كنند. داستانها سروده مي‌شود كه منصور[نخست وزير] و عامري[كفيل وزارت خارجه] چهار ساعت پس از نيمشب بنزد شاه رفته‌اند كه از مرز گذشتن سپاهيان دو دولت را بشاه آگاهي دهند ، و شاه چنان گفته و اينان چنين پاسخ داده‌اند. ولي اينها همه پندارهاييست كه سرچشمه اش جز ناآگاهي نيست.

كسي چرا نينديشد كه رضاشاه آن اندازه خام نمي‌بود كه زيان جنگ با انگليس و روس را نداند. ديوانه هم نشده بود. اگر بگوييم دانسته و فهميده جنگ را پيش مي‌آورد تا گزند به ايران رساند ، اينهم برضاشاه نچسبيدنيست. رضاشاه هرچه مي‌بود ، نيك يا بد ، ما كار نمي‌داريم ، به هرحال ايران را دوست مي‌داشت. بزرگي خودش را در بزرگي نام ايران مي‌دانست.

آنگاه اگر سرچشمه‌ی كارها رضاشاه ميبوده و او نافهمانه ايران را بچنان جنگي مي‌كشانيده و وزيران چنانكه گفته‌ی خودشانست آن را بد دانسته خرسندي نميداشته‌اند ، چشده كه از كار كناره نجسته‌اند تا پايشان درميان نباشد؟!. اگر آنان كناره جستندي ، بيش از آن چه بودي كه چند روزي در زندان باشند ، و يا چند دشنامي از شاه بشنوند؟!. آيا چنين ترسي بهانه براي ايشان توانستي بود؟!.

آنچه من از روي آگاهيهاي خود ميدانم ، آنستكه در آن پیشامد همه‌ی كارها را وزيران و سرلشكران بدخواه كرده‌اند و چنانكه گفتم نيرنگي درميان بوده.

نخست مي‌بايد گوييم : اينكه شناخته شده كه رضاشاه ديكتاتور مي‌بود و سررشته‌ی همه‌ی كارها را در دست مي‌داشت ، راست نيست. اين خود رازيست كه اين وزيران در زمان رضاشاه دسته‌بندي خود را نگه داشته همچنان نيرومند مي‌بودند. راستست كه در برابر او ايستادگي نمي‌نمودند ولي رضاشاه نمي‌توانست اينها را براندازد و وزيران ديگري بياورد. اين چيزيست كه بايد بيگمان دانست و دليلهايي مي‌دارد كه من در جاي ديگري ياد كرده‌ام.(كتاب دادگاه)

دوم رضاشاه يك تن مي‌بود كه در كاخ خود مي‌نشست و همه‌ی دستورهايش بايستي با دست اين وزيران و سرلشكران بكار بسته گردد ، و من چنان گمان مي‌برم كه اينان ـ اين وزيران و سرلشكران بدخواه ـ كه نقشه كشيده و نيك دانسته بودند كه در پايان آن رضاشاه برافتاده از ميان خواهد رفت ، گستاخ و دلير گرديده ، از چند روز پيش بيكبار شاه و دستورهاي او را بكنار نهاده ، خودسرانه از روي نقشه كار مي‌كرده‌اند. رضاشاه يا نمي‌دانسته و يا اگر مي‌دانسته جز برآشفتن و پرخاش كردن كاري از دستش برنمي‌آمده.

اين گمانيست كه من ميبرم ، و چون نمي‌خواهم بروي آن پافشاري نشان دهم ، اينست
ميگويم : چه رضاشاه هم دست مي‌داشته و چه نمي‌داشته ، نقشه‌ی كار از سوي اين بدخواهان كشيده شده و با دست خود آنان روان مي‌گرديده ، و نتيجه‌اي كه خواسته مي‌شده ، گزند و آسيب ديدن آرتش و رسوا و بي آبرو گرديدن آن مي‌بوده.

رضاشاه سالها رنج برده و آرتشي براي ايران پديد آورده بود. آرتشي كه باري بيرون آبرومندي
مي‌داشت و هر سال كه در سوم اسفند [سالروز « كودتاي سوم حوت» 1299] رژه رخ مي‌دادي خونهاي جوانان غيرتمند بجوش مي‌آمدي و بسياري با دلخواه رو بسوي آن مي‌آوردندي ، آرتشي كه اگر براي جنگ با دولتهاي ديگر توانا نبودي براي كوفتن سرِ زيروبيگها و محمدرشيدها [ دو تن از چندين سركش و راهزن آن روزگار] توانا بودي و درون كشور را ايمن مي‌گردانيدي.

چنين آرتشي پديد آمده و آن بدخواهان اين را برنمي‌تافتند. از اينرو فرصت بدست آورده
مي‌خواستند كه آن را رسوا گردانند و دستگاه سست و بي‌آبرويي سازند و براي اين خواست آن نقشه را كشيده بودند.

اگر ايران با روس و انگليس ايستادگي ننموده با بستن پيمان دوستانه راه كالا بردن بآنان دادي آرتش ايران دست نخورده ماندي. پس بايستي ايستادگي نموده شود تا كار بجنگ انجامد و از آنسو هيچگونه بسيجي [= تداركي] در كار نباشد و همانكه جنگ درگرفت و دسته‌هاي سپاه در جنوب و شمال و شرق و غرب بدم چك داده شد هيچگونه پشتيباني بآنها نشان داده نشود. بلكه آشفتگيهايي در كار آنان پديد آورده گردد. دو روز ديگر نيز دستور « ترك مقاومت» فرستاده شود كه نتوانند « با دليريهاي خودشان هم باشد» ايستادگي نمايند. دستور « ترك مقاومت» فرستاده شود كه هيچگونه پشتگرمي درميان نباشد ، سامان و دستگاه بهم بخورد ، فرماندهان بزرگ كه خود از دسته‌ی بدخواهان مي‌باشند زيردستان را بيسر و سامان گزارده خود از ميان ناپديد گردند ، كه بدينسان سپاهيان گزند و آسيب هرچه بيشتر بينند و رسوايي هرچه بيشتر باشد.

اين بوده آن نقشه‌ی شوم و اين بوده خواستي كه از آن مي‌داشته‌اند كه روز روشن در برابر چشم ما نقشه‌ی خود را بكار بستند و خواست خود را پيش بردند.

رسواييهاي آن چند روز چندانست كه اگر بنويسند چند جلد كتاب تواند بود. چه جوانان دلير و نازنيني كه بخون آغشتند. چه افسران كارآمدي كه قرباني خيانت شدند و از ميان رفتند. چه گزندهايي كه شهرها و آباديها ديد ، پس از همه چه رسواييها و بدناميها كه كشور و توده برد.

اكنون سخن در آنستكه در چنان خيانت بي‌آزرمانه‌ی بزرگي ، بيش از همه ، وزارت جنگ كار كرده. رل بزرگتر را در آن نمايش سراپا خيانت ، اين وزارت بگردن گرفته. راستست كه گفتگوهاي سياسي با نخست وزير مي‌بوده و در آن باره وزارت جنگ را گناهكار نتوان گرفت. ولي پس از آنكه دو دولت راه مي‌خواستند و ايران ايستادگي مي‌نمود و اين روشن شده بود كه كار بجنگ خواهد انجاميد و وزارت جنگ اگر انديشه‌ی خيانت نداشتي بايستي با شتاب بسيار به بسيج جنگ پردازد و بسرلشكرها كه در آذربايجان و خراسان و خوزستان و كردستان مي‌بودند دستورها دهد و افزارها فرستد و بشماره‌ی سپاهيان افزايد ، از هر باره باستوار گردانيدن مرزها كوشد ، كه چنانكه همه دانستند يك گام در اين راه برداشته نشده بود.

ما در تهران مي‌بوديم و مي‌ديديم كه از يكسو سخن از ايستادگي است و بانگليسيها و روسها پاسخهاي سخت داده مي شود و با انگيزش دولت در روزنامه‌ی اطلاعات گفتار نوشته مي‌شود كه « ما كلمه‌ی ترس را مدتهاست از قاموس خود بيرون كرده‌ايم» ، و در همان حال كمترين آمادگي نمي‌رود و پروايي نمي‌شود.

چنانكه نوشته شد و همه دانستند سرلشكران استانها تلگراف كرده آگاهي ميداده‌اند كه آمادگيهايي در مرز از سوي دولت همسايه پديدار است و دستور مي‌خواسته‌اند. وزارتجنگ بآنها پاسخي
نمي‌داده. تلگراف سرلشكر مطبوعي بچاپ رسيد كه در پانزدهم مرداد با « رمز» بستاد آرتش آگاهيها ميداده و دستور مي‌خواسته و ستاد آرتش پاسخي بآن نداده سرلشكر محتشمي در روزنامه نوشت كه از چندي پيش آمادگي‌هاي مرزي همسايه را بتهران مي‌نوشته و دستور مي‌خواسته كه وزارت جنگ بهيچيك از آنها پاسخي نفرستاده.

اينها چيزهاييست كه همه دانسته‌اند. از آنسو چون جنگ آغاز يافت ما در تهران ديديم كه دولت انبارهاي خواربار را بست و نايابي پديد آورد. بنزين باتوبوسها نداد و آنها را از كار انداخت. براي ترسانيدن مردم دروغها پراكند. روز نوشته پراكند كه « آگهي خطر هوايي در شب با خاموش شدن چراغهاي برق داده مي‌شود» و شب بي‌آنكه هواپيمايي در آسمان باشد چراغها را خاموش گردانيد و مردم جنگ ناديده‌ی تهران را بهراس انداخت.

بدتر از همه‌ی اينها « مرخص» كردن سربازان و بيرون ريختن ايشان از سربازخانه‌ها مي‌بود كه روز چهارم يا پنجم جنگ ديده شد. سربازان را كه بيشترشان روستايي مي‌بودند رختها و كفشهاشان كنده با رختها و كفشهاي پاره‌ی خودشان بيرون ريختند كه هر كسي كه آنها را در خيابان مي‌ديد برسوايي و بدبختي كشور افسوس مي‌خورد.

كم كسي در تهران آن روز اندوهبار را فراموش كرده. اين كار را كرده بودند كه مردم را بيكبار نوميد گردانيده بفهمانند كه ايران ديگر نماند. كرده بودند كه رسوايي هرچه فزونتر باشد و سرافكندگي غيرتمندان هرچه سختتر گردد.

چنانكه سپس در روزنامه‌ها نوشتند و دانسته شد ، اين كار بي‌آزرمانه را سرلشكر ضرغامي رئيس ستاد ارتش و سرلشكر [متن اصلي : سرتيپ] احمد نخجوان كفيل وزارت جنگ كرده بودند كه رضاشاه چون دانسته بسيار خشمناك شده و بر سر نخجوان رفته و او را كتك زده ، و با دستور او بوده كه دوباره سربازان را بازگردانيده‌اند.

اينها همه نيك مي‌رساند كه وزارت جنگ يكي از لانه‌هاي بدخواهان مي‌بوده. نيك مي‌رساند كه كساني كه آن وزارتخانه را راه مي‌برده‌اند ـ سرلشكران و سرتيپهايي كه رشته‌ی كارهاي آنجا را در دست ميداشته‌اند ـ  بيشترشان از دسته‌ی خائنان ميبوده‌اند. مردان بيناموس و بي‌آزرمي مي‌بوده‌اند كه در توي رخت افسري بنابود گردانيدن كشور و توده‌ی خود مي‌كوشيده‌اند.

در همان هنگام كه در تهران اين رسواييها رخ مي‌داد و اين خيانتها مي‌رفت در استانها نيز سرلشكران و سرتيپان كه مي‌بايد گفت از دسته‌ی بدخواهان مي‌بودند ، هريكي بنوبه‌ی خود كارهاي خائنانه‌ی ديگري مي‌كرد و رسواييهاي ديگر پديد مي‌آورد. روز آزمايش فرارسيده و « ديپلمه‌هاي دانشكده‌ی خيانت» هريكي هنر خود را استادانه نشان مي‌دادند. آن سرلشكر مطيعي بود كه در رضاييه زيردستان خود را گزاشت و با چند تن از افسران كه افزار دزديهاي او مي‌بودند از راه كردستان رو بگريز نهاد. سرتيپ قادري در اردبيل همان رفتار را كرد. سربازان را گزارده خود را بيرون انداخت. سرلشكر محتشمي در خراسان همان كار را كرد و رسواييهاي بيشتر بار آورد.

در كردستان و آن پيرامونها در سايه‌ی پستي و بي‌آزرمي اين افسران رسوايي‌هايي رخداد كه من از گفتن ننگ مي‌دارم. در چندجا كردان سربازان را بميان گرفتند و تفنگ و افزارهاي ديگر از دست آنان درآوردند. صد زشتي رخداد.

در چندجا خود افسران تفنگها و افزارها در كوه و بيابان ريختند كه بدست كردان و شاهسونان و ديگران بيفتد تا سر بگردنكشي و نافرماني و راهزني برآورند. اين خيانت بسيار پست از سرتيپ پوريا و سرتيپ قادري و ديگران سرزد.

در همه جا سرلشكران و افسران بزرگ كاميونهاي آرتش را كه مي‌بايست در دسترس سربازان گزارده شود ويژه‌ی زنان و فرزندان و كاچال[= اسباب خانه] و كالاي خود گردانيدند. در هنگامي كه سربازان و برخي افسران غيرتمند پيش رفته در برابر دشمن مي‌جنگيدند و جانبازي مي‌كردند اين افسران خائن با همه‌ی كاميونها و اتومبيلها كه در زير دست مي‌داشتند فرزندان و كاچالهاي خود را راه
مي‌انداختند.

افسر شكم گنده‌اي را در تبريز مي‌شناسم كه مي‌گويند در همان روز نخست كه در صوفيان و آن پيرامونها جنگ مي‌رفت و هواپيماهاي روسها بالا سر شهر مي‌پريد و مي‌غريد ـ اين سرهنگ در بازار بخريدن « جواهرات» و زرينه افزار مي‌پرداخت و چون غرش هواپيماها برمي‌خاست جمله‌هاي دشنام آميزي درباره‌ی ايران و آرتش ايران بزبان مي‌آورد.

همچنان در تهران ، جنبشي بنام كوچ پديد آمده چون زنان و فرزندان شاه ، ـ شاهپورها و شاهدختها ـ باسپهان مي‌كوچيدند ، افسران بزرگ ، از شاه نيز جلوتر افتاده زنان و فرزندان خود را با اتومبيلهاي آرتش باسپهان فرستادند. سپس خودشان هم پا بگريز نهاده راه افتادند. ديدني مي‌بوده كه اين افسران والاجايگاه چگونه خود را در اتومبيلها پنهان ساخته و ميگريخته‌اند. از كساني كه نام مي‌برند كه در آنروز تهران و آرتش و مردم را گزارده براي نگهداري خود گريخته‌اند سرلشكر
يزدان پناه فرمانده‌ی پادگان مركز ، سرلشكر نقدي فرمانده‌ی لشكر دوم ، سرلشكر بوذرجمهري فرمانده‌ی لشكر يكم ، سرلشكر احمد نخجوان كفيل وزارت جنگ بوده‌اند. سرلشكر يزدان پناه همان افسر است كه رئيس دانشكده مي‌بوده و براي اين كشور افسران مي‌پروريده. همان افسر است كه گفتارها در ميهن پرستي به شاگردان مي‌رانده.

يك كار وزارت جنگ كه در پي آن خيانت ، و خود براي بپايان رسانيدن آن كرد اين بود كه افسراني كه در شهرستانها آن رفتار رسوا را كرده بودند ، چون يكايك بتهران رسيدند بكمترين بازخواستي از آنان برنخاست كه تو گفتي هيچكاري رخ نداده. بلكه بهمه‌ی آنان روي خوش نشانداد و بآنانكه كارهاشان از دستشان رفته بوده كارهاي ديگري بديده گرفت.

در حاليكه آن افسران خيانتهاي آشكار كرده و گناهشان يكي دو تا نمي‌بود. گذشته از « تخلفات» كه ما از آنها آگاه نمي‌باشيم و سخن نمي‌رانيم رفتارهاي زشت و پست ديگري از هريكي از آنان سرزده بود كه بزبانها افتاده و از همه جا آواز بدگويي مردم بلند مي‌بود.

[سپس رفتارهاي نامردانه و پست افسراني را كه نام برده يكايك باز مي‌نمايد و گزندهايي كه بمردم رسيده و آسيبهايي كه به سرفرازي و اميدهاي ايشان رسيده را نشان ميدهد.]

بسياري از افسران نامردي را بآنجا رسانيده بودند كه در چنان هنگامي در انديشه‌ی دزدي باشند و خواروبار سربازان را بار كرده راه افتند و آنها را گرسنه و تهيدست گزارند. در تبريز كه برخي افسران با دسته‌ی خود پيش رفته بجنگ پرداخته بودند در پشت سر افسراني جيره و پول آنها را دزديده راه افتاده بودند. از اينگونه نامرديهاي پست چندان مي‌بود كه بگفتن نيايد. با اينحال وزارتجنگ نخواست از كسي بازخواستي كند.

راستي هم آنست كه كسي نمي‌بود كه به بازخواست برخيزد. بيشتر افسران آنها مي‌بودند كه در آن خيانت زشت دست داشته و در آن نمايش رلي بازي كرده بودند. اگر دو يا سه تن افسران پاكي
مي‌بودند آنها نيز نمي‌توانستند آوازي درآورند.

گفته مي‌شد رضاشاه سخت برآشفته مي‌خواست « ديوان حرب» برپا گرداند كه خود رئيس آن باشد و سرلشكر ضرغامي و سرلشكر[ اصل : سرتيپ] نخجوان و ديگر افسران خائن را بمحاكمه بكشد. ولي تا توانسته‌اند جلو گرفته‌اند و سپس هم او افتاده و رفته.

بيگمان بايد دانست كه اگر هايهوي روزنامه‌ها نبودي و نامهاي سرلشكر معيني و سرلشكر محتشمي و سرتيپ قادري و ديگر روسياهان بزبانها نيفتادي ، وزارتجنگ نه تنها كار ، « ترفيع» هم بآنها دادي. ما در اين باره دليلي در دست مي‌داريم كه مي‌بايد گفت : « نمونه‌اي از خيره رويي و بيشرمي خائنان» است.

سرواني كه در رضائيه [اروميه] از دستكهاي دزدي و ستمگري سرلشكر معيني مي‌بوده كه در گريختن او را نيز همراه برداشته ، در سنندج بيك دسته از سربازان شوروي دچار آمده‌اند كه همانكه آن سربازان را ديده‌اند اتومبيل را گزارده هر يكي بجايي گريخته‌اند ، و چون سربازان شوروي شليك كرده‌اند يك گلوله از پشت سر بپاي آن سروان خورده كه آن را زخمي گردانيده. وزارت جنگ بنام آنكه در جنگ زخم برداشته ، باو « ترفيع» داده كه ما چون داستان را در روزنامه‌ی پرچم دنبال
مي‌كرديم آن سروان نوشته‌ها را آورد و ما خود با ديده ديديم.

روزنامه‌ها كه آن هايهوي را كردند و از جمله ما در روزنامه‌ی پرچم گفتارهاي بسيار نوشتيم وزارت جنگ نتوانست به سرلشكر معيني و سرلشكر محتشمي و سرتيپ قادري و ديگران « ترفيع» دهد و يا سر كار نگه دارد. ولي با آنهمه خواهشها محاكمه برپا نگردانيد. آنچه دانسته شد تنها سرتيپ قادري را نهاني بمحاكمه كشيدند و نتيجه‌ی آن بيرون نيامد. (جز اينكه يكي از روزنامه‌ها حكم دادگاه را بدست آورده بچاپ رسانيد).

چنانكه مي‌دانيد چندي پيش در مجلس هم گفتگوها در اين زمينه بميان آمد و سرانجام قانوني گذشت كه آن افسران را بمحاكمه كشند. ولي تاكنون نشاني از چنان كاري پيدا نيست. آنچه ما ميدانيم يا محاكمه نخواهند كرد يا اگر كردند به پرده‌پوشي و رويه‌كاري و ماستمالي خواهند كوشيد.

شُوَندش [= علتش] ناگفته پيداست : اگر آنان را بمحاكمه كشند صد خيانت نهان ديگر بيرون خواهد افتاد و چيزهاي نادانستني دانسته خواهد شد.

آنها زشتكاريهاي افسران و وزيران بود. بياييد بديگران : در چنان هنگامي ملايان چه كردند ، روزنامه نويسان چه كردند ، روستائيان چه كردند ، ايلها چه كردند ، يكايك از ديده گذرانيد و كارهاشان بياد آوريد.

من چون سخنم از افسران مي‌بود تنها گريختن آنها را گفتم. ولي آيا استاندارها و فرماندارها و رئيس شهربانيها و كلانترها نگريختند؟!. آيا سران اداره‌ها نگريختند؟!. آيا روستاييان براه آهن تبريز و تهران نريختند و آهنها و تيرهاي آنها را نكندند؟!. آيا ملايان فرصت يافته بكينه‌ی سالهاي گذشته بزباندرازيها و بدگوييها برنخاستند؟!. آيا كشاورزان از گشادن راه كربلا بشادماني برخاسته در چنان هنگام گرفتاري بيست و يك هزار تن بتهران نريختند و با گرفتن گذرنامه بعراق نشتافتند؟!. آيا روزنامه‌ها نبودند كه تا ديروز ستايش از رضاشاه و از شاهپورها و شاهدختهايش را باياي[= وظيفه‌ی] خود مي‌شماردند و صد چاپلوسي مي‌نمودند و بيكبار بازگشتند و ببد نوشتن پرداختند؟!. آيا نمايندگان نبودند كه تا ديروز هريكي خود را نوكري از رضاشاه مي‌شناخت و فروتني و چاپلوسي بي‌اندازه مي‌نمود و اكنون بيكبار رو گردانيده هريكي با زبان ديگري بدگفتن از او آغاز كردند؟!."

(كسروي ، افسران ما ،1323 ص 33 تا 46)

[دنباله‌ی اين گفتار بسيار ارجدارست و سخن از علتهاي اين آلودگيها رانده آنها را در سه بخش
« آموزاكها» ، « پیشامدها» و «سرگذشتها» جداگانه باز مي‌نمايد. ما بهنگام خود به آنها پرداخته و اين گفتار را دنبال خواهيم كرد.]

 

11 ـ چشم پوشي از بدان تلخترين ميوه‌ها را خواهد داد

در شماره‌ی پريروز نوشتيم : « از بدان چشم نبايد پوشيد». اين زمينه بسيار مهم است و اينك دنباله‌ی آن را مينويسيم :

اگر از بدان چشم پوشيده شود چند نتيجه‌ی زشتي را درپي خواهد داشت ، زيرا از يكسو همان بدان جري گرديده ترك آن بديها نخواهند گفت ، و از اين گذشته صدها كسان ديگري پيروي از آنان خواهند نمود. از يكسو هم نيكان نوميد گرديده بنيكي كمتر خواهند گراييد.

مثلاً در همان داستان شهريور ماه چنانكه نوشتيم يكدسته از افسران نه تنها خود را فراموش كرده و از گام نخست جز در انديشه‌ی گريز نبوده‌اند ، بيباكانه در چنان هنگام گرفتاري بسودجويي پرداخته بنادرستيهايي دست زده‌اند.

چنانكه ميگويند : آقاي سرلشكر مطبوعي فرستاده در همان هنگام از بانك 180 هزار ريال [كمابيش بهاي يك خانه‌ی بزرگ در تهران بوده] پول گرفته و با خود آورده و در چنان هنگامي او و چند تن ديگر از سركردگان جز در انديشه‌ی حمل اثاثيه‌ی خود نبوده و كاميونهاي سپاه را باينكار خود تخصيص داده‌اند.

ولي چند تني از سركردگان از سرهنگ هاشمي و سرهنگ جان پولاد و ديگران غيرتمندانه بوظيفه‌ی خود پرداخته و در نتيجه‌ی آن گزندها ديده و زيانها كشيده‌اند. يكدسته از افراد نظامي غيرتمند ايستادگي نشان داده و كشته شده‌اند.

از مأمورين ديگر آقاي استاندار و فرماندار و رئيس شهرباني كه وظيفه شان نگهداري شهر [تبريز] بود همان روز نخست گريخته جان بدر برده‌اند. پيداست وقتيكه آنان نبودند كلانتريها و پاسبانان نيز نبوده‌اند و در چنان هنگامي شهر بيكبار بي نگهدار مانده ، و چون بيم تاراج و آشوبهاي ديگري ميرفته دو سه تني از آقايان محمدعلي آذر و محمدعلي اخباري ، جوانمردي نموده و بيرون آمده و براي ايمني و آسايش بگفتگوهايي پرداخته‌اند. آقاي بلوري ناگزير شده رئيس شهرباني گرديده. آقاي صلحي بجاي بازرگاني باداره كردن شهر پرداخته همچنين ديگران كه هركسي باندازه‌ی خود جوانمردي كرده و كارهايي را كه بگردن استاندار و فرماندار و سرشهرباني گريخته بوده بعهده گرفته‌اند.

آيا بايد از اينها چشم پوشيد و آن بدان و اين نيكان را بيك ديده ديد؟!.. داستان گريز سرلشكر محتشمي را از خراسان بشكلي ميگويند كه آدم از شنيدن آن سرافكنده ميگردد. مسئوليت لشكر يك استان بزرگي را عهده داشته و همينكه خطر رو نمود جز در انديشه‌ی جان و دارايي خود نبوده و باري در آن باره هم متانتي از خود نشان نداده.

در مراغه چنانكه نوشتيم يك يا دو روز پيش از آمدن سپاه مهاجم ، فرماندار و شهردار شهر را گزارده و گريخته. رئيس شهرباني بازمانده و بروي وظيفه‌ی خود پافشاري نموده. ولي كلانتر گريخته و از ميان رفته و پاسبانان پراكنده شده‌اند.

اين كار رئيس شهرباني ، سيداسدالله فقري ، دليل غيرت و مردانگي اوست. با آنكه در مراغه خانه يا زن و فرزند نداشته كه پا بسته‌ی آنها باشد محض بنام وظيفه شناسي ايستاده و به نگهداري شهر كوشيده ولي جاي افسوس و دريغ است كه پس از رسيدن سپاه مهاجم كشته شده.

در چنان هنگامي كه در شهر بيم تاراج ميرفته ، آقايان ضياء و وثوق و ديگران پيش افتاده‌اند و كميسيوني برپا كرده‌اند و پولها براي پرداختن بپاسداران بازار از ميان خودگرد آورده‌اند. باين ترتيب آن روزهاي سخت را گذرانيده‌اند تا پس از آرامش دوباره فرماندار و ديگران برگشته‌اند.

آيا بايد از اينها چشم پوشيد؟!.. آن كسانيكه اين وظيفه ناشناسي‌ها را كرده‌اند چون در مجلسي مي نشينند بيشتر از ديگران خودستايي مينمايند و هميشه از بدي توده شكايت ميكنند. آيا نبايد گفت : پس اين رفتار شما چيست؟!..

اگر نگوييد و از اينان بازپرسي نكنيد گذشته از آنكه خود گستاختر گردند و همين رفتار پست را شيوه‌ی خود گيرند ، هزاران ديگران پيروي از ايشان نمايند ، و ديگر مرد غيرتمندي همچون اسدالله فقري كه در راه انجام وظيفه خود را بكشتن داده پيدا نشود.

شگفت است كه كساني ميگويند : "پس نبايستي جان خود را حفظ كنند؟! ".

بيخردي را نگريد. اينان نميدانند كه كسي كه بكار توده مي پردازد نبايد از جان خود بترسد. نبايد بنام نگهداري جان از وظيفه گردن پيچد.

بكسيكه فرمانداري داده و هزاران كسان را زيردست او گردانيده‌اند ، بكسي كه فرماندهي داده و اختيار جان هزارها سپاهي را بدست او سپرده‌اند ، اين رتبه و جايگاه را مفت باو نسپرده‌اند. اين برابر جانفشاني‌هاييست كه او بايد كند و اگر نياز افتاد از جان خود نترسد. شما از يك فرد نظامي ، از يك تابين[= سرباز ساده] فداكاري ميخواهيد. در حاليكه او هميشه زيردست است و كمترين حقوق را ميبرد. ولي خودتان با آن رتبه و آن حقوق گزاف خود را مكلف بفداكاري نمي‌شناسيد؟..

برخي هم ايراد ديگري گرفته ميگويند : از گفتن و نوشتن چه نتيجه تواند بود؟!.. باينها كه كيفر نميدهند.

ميگويم : همين نوشتن و گفتن خود يك كيفريست. بزرگترين كيفر همينست كه شما جدايي ميانه‌ی آنان با نيكان گزاريد و آنان را خوار داريد و از احترامشان بكاهيد. شما در نوبت خود اينكار را بكنيد و دربند آن نباشيد كه كيفري ميدهند يا نميدهند.

امروز يكدرد بزرگي در توده‌ی ايران همينست. همينست كه حس نفرت از بديها و قدرداني از نيكيها سست گرديده. ما نوشتيم كه نيك و بد از ميان رفته. كنون بايد بگوييم : حس دريافت نيك و بد نيز از ميان رفته.

ما مي‌بينيم كساني صد پستي ميكنند و باز در ميان مردم با سرفرازي زندگي مينمايند و از كسي بي احترامي نمي‌بينند. از روزيكه ما بنوشتن پرچم آغاز كرده‌ايم يكي از گرفتاريهاي ما همينست. مي‌آيند و مي‌گويند " از فلانكس بد نوشته‌ايد خوب نشده" ، آنوقت سري تكان داده ميگويند : "دوست ماست". يا ميگويند : "شما بد مينويسيد او هم برميدارد دشنام ميدهد". يا ميگويند : " امروز مردم باين چيزها مقيد نيستند. شما هم خود را بزحمت نيندازيد".

اينهاست سخنانيكه هر روز ميشنويم و ما براي همه‌ی آنها يك پاسخ داريم ، و آن اينكه آيا ميخواهيد در اين جهان سرفراز و آزاد زندگاني كنيد و از اين ذلت و بدبختي رها گرديد يا نه؟.. اگر نميخواهيد بيكبارگي برويد درپي خوشيهاي خود باشيد ، و اگر ميخواهيد بايد راهش را پيدا كنيد. راه آن اين نيست كه پيش گرفته‌ايد.

براي آزاد زيستن و سرفراز بودن شرطهايي هست و يكي از مهمترين آنها اينست كه جدايي ميانه‌ی نيك و بد گزاريد و از بدان نفرت كنيد. رفيق بازي كردن و عاطفه‌هاي بيهوده بخرج دادن با زندگاني شرافتمندانه نخواهد ساخت.

يكدسته هوسبازاني را كه بدنهادانه دشمني با كشور و توده خود ميكنند بايد بد دانست و بد نوشت. اگر آنان دشنام دهند اين بدنهادي ديگري از آنان خواهد بود. دشنام بخود دشنام دهنده باز گردد نه بديگران. بالاخره مگر بايد از ترس دشنام از خيانتهاي ايشان چشم پوشيد؟!.. مگر بايد از ترس دشنام گردن باسارت و بدبختي داد؟!..

به هرحال شما نخواهيد توانست در زندگاني يك قاعده‌ی تازه‌اي بگزاريد. نخواهيد توانست با طبيعت مخالفت ورزيده بآن غلبه كنيد. اين يك قاعده‌ی طبيعيست كه مردميكه جدايي ميان نيكان و بدان نگزارند و از بدان و خيانتكاران نفرت و بيزاري ننمايند روي رستگاري نخواهند ديد.

(پرچم روزانه شماره‌ی 20 سه شنبه 28 بهمن ماه 1320)

 

12 ـ راه را گم كرده‌ايد

از روزيكه پرچم را آغاز كرده‌ايم بارها مي‌بينيم يك كسي گفتاري آورده در اين زمينه كه بدولت فلان پيشنهاد را كند يا فلان ايراد را گيرد. اين رسميست كه از سالها در كشور ما پيدا شده. كسان بسياري بخود حق ميدهند كه در كارهاي كشور « اظهار نظر» كنند و در پيشرفت زندگاني توده دخالتي نمايند.

ما باين دخالت يا اظهار نظر ايراد نداريم. زيرا معني مشروطه همينست : ما چون مشروطه را معني ميكنيم مي‌گوييم : حكومت يا سررشته داري ازآن‌ِ توده است ، ولي چون توده نخواهد توانست خود رشته‌ی كارها را در دست گيرد ، كساني را از ميان خود بنمايندگي برمي‌گزينند كه مجلسي كنند و بنشينند و درباره‌ی كشور و كارهاي آن گفتگوهايي كنند و قانونهايي گزارند و تصميمهايي گيرند و سپس بچند تني از وزيران اعتماد كرده بكار بستن آن تصميمها و قانونها را بايشان سپارند.

پس راستي را چه مجلس شورا و چه دولت هرچه مي‌گويند و هرچه ميكنند بنمايندگي از توده ميباشد و از گفتن بي‌نياز است كه خود توده حق ديده‌باني دارد و ميتواند اظهار نظر كند يا خرده گيرد.

ولي از چه راه؟!. گفتگو در راه آنست. اين ترتيبي كه امروز در ميانست و هر كسي هرچه
مي‌فهمد و به ‌انديشه‌اش ميرسد به تنهايي ايراد ميگيرد يا پيشنهاد ميكند نتيجه‌ی درستي نتواند داد و خود چند عيب دارد.

زيرا نخست اينها چيزهاي ناسنجيده ايست و در پيرامون آنها دقت بكار نرفته و رسيدگي درستي نشده. چيزهاييست كه خود گوينده پس از چندي فراموش خواهد ساخت و يا پشيمان خواهد گرديد. بسياري از آنها كلياتيست كه همه ميدانند.

دوم اگر چنين باشد كه هر كس به تنهايي پيشنهادي كند چه بسا ديگران آن را نپسندند ، و چه بسا يك كس ديگري پيشنهادي بضد آن نمايد. چنانكه بارها ديده ميشود كه يكچيزي را كه يكي پيشنهاد ميكند مردم ريشخند مي‌نمايند و يا ايراد گرفته ضد آن را پيشنهاد ميكنند.

پس چگونه ميتوان باين پيشنهاد يا يادآوريها ترتيب اثر كرد؟!. خود شما اگر رشته‌ی حكومت را بدست گيريد چگونه توانيد باين پيشنهادها توجه كنيد؟!.

خواهيد گفت : پس چه كار كنيم؟.. آيا خاموش باشيم و هيچي نگوييم؟!.. مي‌گويم : نه ! خاموش نباشيد. ولي راه ايراد گرفتن يا پيشنهاد كردن را ياد گيريد. شما راه آن را گم كرده‌ايد.

در كشور مشروطه يك تن (يا يك فرد) در حكم هيچست. زيرا در كشور مشروطه همه با هم يكسانند ، و اگر چنين باشد كه هر يكتني اظهارنظر كند ميليونها اظهار نظر درميان خواهد بود ، و چنانكه گفتيم نتيجه‌ی اين جز درهمي كارها و آشفتگي زندگي نخواهد بود.

پس راه آنست كه خردمندان و نيكخواهان باهم يكي گردند و دسته‌اي باشند ، و آنگاه بنام آن دسته هر پيشنهاد دارند بكنند ، هر ايرادي دارند بگيرند. اين از چند جهت بهتر و سزاوارتر است.

از يكسو چون تنها نيستند مطالب را بشور گزارند و سنجيده و پخته گردانند و يك پيشنهاد ارجداري بيرون دهند. از يكسو چون يكدسته‌اي هستند بسخنشان اهميت دهند و ترتيب اثر كنند و كسي هم بضد آن برنخيزد. بالاخره اگر دولت گوش نداد ، چون پيشنهاد كننده يكدسته ايست ، توانند پافشاري كنند و پيشرفت آن را بخواهند.

اگر مقصود كوشيدن و نتيجه بردنست راهش اين است و بس. شما اگر روزنامه‌ها را بخوانيد سي و اند سالست در ايران مشروطه برخاسته و روزنامه‌ها بنياد يافته و هميشه ستونهاي آنها پر از اينگونه پيشنهادها و يادآوريها بوده. ولي آيا چسودي داده؟!.

چيزهاي فرعي بماند. امروز اساس زندگي متزلزلست. چنانكه گفته‌ايم در اين كشور رنجها كشيده شده و خونها ريخته گرديده و مشروطه‌اي بنياد يافته است. چنين چيزي كه اساس زندگاني توده‌ايست ما مي‌بينيم دسته‌هاي بزرگي با آن دشمني مي‌نمايند و بيزاري ميجويند ، و چون ما به سخن درآمده علت را مي‌پرسيم ‌ينيم پاسخي نمي‌توانند ، و چون نيك ميجوييم مي‌بينيم سرچشمه‌ی اين دشمني‌ها و بيزاريها جز هوسبازي نيست. يك سخناني از اين كشور و آن كشور رسيده و كسان ناآزموده‌اي بي‌آنكه نيك بفهمند مقصود چيست بآنها گراييده و باين نمايشها برخاسته‌اند ، و داستاني باين بزرگي و باين اهميت باري آن نميكنند كه بنشينند و گفتگو كنند و آن را بجايي رسانند. آن نمي‌كنند كه در اساس زندگاني انديشه و سخن يكي گردانند آيا اين نقص نميباشد؟

 

در شماره‌ی پريروز پرچم نوشته‌ی مفصل آقاي دادپرور را درباره‌ی آذربايجان بچاپ رسانيديم. نويسنده‌ی نامبرده از بدي حال آذربايجان شكايت ميكند : ايمني از آذربايجان برخاسته ، به بهداشت آنجا نمي‌پردازند در شهرها آبادي و خيابان‌كشي بجايي نرسيده ، در شهر تبريز كه كرسي يك استان بزرگيست بيش از يك دبيرستان نيست.

اينها همه راست است. به آذربايجان در بيست سال گذشته بي‌پرواييها شده و ستمها رفته و كنون هم گرفتاري پشت سر گرفتاري مي‌آيد. ولي من بآقاي دادپرور پاسخ داده ميگويم : چاره‌ی اين دردها گفتن نيست. نمي‌گويم نگوييد و ننويسيد. ميگويم اگر چاره ميخواهيد راهش اين نيست.

در آذربايجان غيرتمندان و آزادگان دست بهم دهيد و يك جمعيتي گرد آوريد و باهم پيمان بنديد كه پشتيبان و نگهدار آن باشيد و با گفتگو و شور دردها را بشناسيد و سرچشمه‌اش را بدانيد و چاره‌اش را بفهميد و آنگاه يكدل و يكزبان بدولت پيشنهاد كنيد و در اجرايش پافشاري نماييد. اينست راهي كه مي‌تواند به نتيجه‌اي رساند.

در همان تبريز گروهي آزادگان و غيرتمندان باينكار ميكوشند. شما نيز همراهي كنيد و يك دسته‌ی آبرومندي باشيد و از سرزمين خود پشتيباني كنيد. آنجا سرزمين شماست مسئول نگهداري و آبادي آنجا مي‌باشيد. برادرانه همدستي نماييد و وظيفه‌ی خود را پيش گيريد.

تنها از اين راهست كه به نتيجه توانيد رسيد وگرنه نه تنها بسخنانتان گوش ندهند و گوش نتوانند داد خودتان نوميد و فرسوده گرديده بكنار رويد.

در جهان هرچيزي يك راهي دارد كه اگر از آن راهش نباشد پيش نتواند رفت. دولت نه اينكه نميخواهد بآذربايجان توجهي كند ولي چون كارها از راهش نيست نتيجه بدست نمي‌آيد.

همين اكنون گفته ميشود كه براي آذربايجان يك استانداري بفرستند ولي هر كسي را بديده ميگيرند نمي‌پذيرد. زيرا يكرشته دشواريها در كار مي‌بينند و در اين هنگام آشفتگي جهان بزير بار چنان كار سختي نمي‌رود. در چنين هنگامي يك استاندار يا هركس بايد از مردم پشتيباني و راهنمايي بيند تا بتواند بدشواريها غلبه كند. كو آن جمعيت شايسته‌اي كه چنين پشتيباني تواند؟!..

در يك شهري يا در يك استاني مسئول كارها پيش از همه خردمندان آنجايند ، و اين خردمندان هنگامي توانند كاري كنند كه باهم انديشه و دست يكي دارند. شما در آذربايجان بيش از هر كاري بچنين همدستي و هم انديشي نيازمنديد.

شما كه از دردها و گرفتاريها ميناليد اگر در سراسر آذربايجان ده هزار تن باهم گرديد بهمه‌ی آنها چاره توانيد كرد ، و نميدانم چرا در انديشه‌ی چنين كاري نيستيد؟.. نميدانم در جاييكه چاره در دست خودتانست چرا بديگران اينهمه فشار مي‌آوريد؟..

براي اين سخن بهيچ دليلي يا گواهي از بيرون نياز نداريم. تاريخ خود آذربايجان بهترين دليل و گواه است. در سي و اند سال پيش كه سالهاي نخست مشروطه جريان داشت در تبريز يك جمعيتي بنام آزاديخواهان و مجاهدان نه تنها همه‌ی كارهاي آذربايجان را پيش مي‌بردند بجنبش تهران و ديگر جاها نيز پشتيباني نشان ميدادند ، و هيچ كشاكشي در ميان دربار قاجاري و آزاديخواهان رخ نميداد كه آذربايجان در آن دخالت نكند و با يك پافشاري قضيه را بسود آزاديخواهان بانجام نرساند. آنهمه نامي كه آذربايجان در تاريخ مشروطه‌ی ايران پيدا كرده و همان مايه‌ی احترامش شده جز نتيجه‌ی آن يك جمعيت نبود.

شايد صد تن بيشتر از پيشروان و كاردانان نبودند كه دست بهم داده و ديگران را در پشت سر انداخته و آن يگانگي و همدستي را پديد آورده بودند و آن كارهاي بزرگ را انجام ميدادند.

كنون شما بايد همان را كنيد و همان راه را رويد ، و چنانكه نوشتم زمينه نيز آماده گرديده و اگر نمي‌توانيد از اين راه پيش آييد در آنحال بايد گفت : كوتاهي از خودتانست و جاي گله از هيچ كس نيست.[1]

 

اگر نيك انديشيده شود و حقايق روشن گردد ، اساساً اينگونه پيشنهادها يا يادآوريها بدولت بيهوده و بيجاست ، و براي آنكه سخنم روشن باشد بايد « دولت» را معني كنيم :

چنانكه گفتيم در كشور مشروطه دارالشورا نماينده‌ی توده است ، و اين دارالشورا چون تصميماتي ميگيرد و قانونهايي مي‌گزارد بايد بكساني اظهار اعتماد كند و از آنان هيئتي پديد آورد و اجراي تصميمات و قانونها و راه بردن كشور را از ايشان بخواهد.

اين معني دولت است و خود يكچيز ساده فهميده ميشود. ولي در عمل اشكالهايي پيدا شده ترتيب ديگري پيش مي‌آيد. باين معني اگر در كشوري اختلاف عقيده نيست و مردم با يكديگر كشاكش و مجادله ندارند ، يك هيئت دولت ، تا بكارهاي بي‌رويه‌اي نپرداخته مورد اعتماد دارالشورا و مردم باشد و با اطمينان و آسودگي بكار پردازد. ولي اگر در كشوري اختلاف عقيده و دسته‌بندي بود ، بايد يك حزب نيرومندي پا پيش گزارد و دولت را او برگزيند و خود پشتيبان آن باشد.

اينست راهيكه قرنها در كشورهاي مشروطه آزموده شده و مجري بوده. كنون شما بگوييد حال ايران كدام يك از اين دو است؟. آيا آن نخست است و در ايران اختلاف عقيده نيست؟!. آيا مي‌توان چنين سخني گفت؟!. بيگمان نتوان گفت. اين كشور پر از اختلاف عقيده است و در سراسر آن هزار تن با يك فهم و انديشه بآساني نتوان يافت.

پس ميماند دوم ، كه يك دسته‌ی نيرومندي پديد آيد و بيك دولتي اظهار اعتماد كند و خود پشتيبان آن باشد و پيشرفت كارها را از آن بخواهد.

اساس چاره آنست كه با اختلاف عقيده نبرد كنيم و آن را از ميان برداريم. ولي چون باين زودي و آساني نتواند بود چاره جز آن نيست كه غيرتمندان و باخردان چه در تهران و چه در ديگر جاها به يك جمعيتي درآيند و يك دسته‌ی نيرومندي پديد آورند و با پشتيباني از يك دولتي كه خود مي‌شناسند باين گرفتاريها و دردها درمان كنند.

امروز يگانه راه اينست و بايد اين را پيش گرفت. وگرنه يكدولتي كه بروي كار بيايد چند نقص بزرگي در آن جمع خواهد بود :

نخست : چون از يك جمعيتي بيرون نيامده‌اند هر يكي از وزيران عقيده و انديشه‌ی جدائي خواهد داشت و با آن ديگران نخواهد ساخت. بجاي همدستي با يكديگر بدشمني خواهد پرداخت.

دوم : چون يك مقصد و مرام معيني ندارند ، هر يكي با سليقه‌ی خود بكارهائي خواهد پرداخت و چه بسا خطاهاي بزرگي از آنان سر خواهد زد.

سوم : چون پشتيبان ندارند از روز نخست متزلزل بوده و نخواهند دانست كه آيا بنگهداري خود كوشند و يا بكارها پيشرفت دهند. بالاخره يكدولتي اگر نيك باشد بدان با او دشمني نموده به برانداختنش خواهند كوشيد ، و اگر بد باشد نيكان بضديت پرداخته ريشه‌اش را خواهند كند.

اگر ميخواهيد بآيين مشروطه زندگاني كنيد و از سودهاي آن بهره مند گرديد راهش اينست و بايد شما نيز این راه را پيش گيريد وگرنه در كنار ايستادن و از دور يك پيشنهادي كردن يا يك ايرادي گرفتن و يك چيز « من در آورده‌ی» شماست و نتيجه‌ی آن همين تواند بود كه مي‌بينيد : هر روز صد پيشنهاد و يادآوريست كه در روزنامه‌ها بچاپ ميرسد و بهيچ يكي كوچكترين اثري داده نميشود. هميشه مردم از دولت ناله ميكنند و دولت از مردم شاكي ميباشد.

اين سخنان را بايستي از سي سال پيش بگويند و در دلها جا دهند تا پيشرفت كند و امروز اين گرفتاريها و آوارگيها درميان نباشد. راست است از زمانيكه جنبش مشروطه پديد آمد در ايران حزبهايي نيز پيدا شد و برخي از آنها كارهاي تاريخي كرد و نامي از خود در تاريخ گزاشت (همچون دسته‌ی مجاهدان تبريز و گيلان). ولي رويهمرفته مردم نه معني مشروطه را درست فهميدند و نه اين موضوع را نيك دريافتند ، و سي و اند سال همه بغلط راه رفته و زندگي كرده‌اند و كنون ديگر عادت شده. ولي بايد اين عادت را بهم زد و اين غلط را از ميان برداشت.

يك كلمه بايد گفت : شما با حال كنوني و با اين بيراهي و پراكندگي [به] هيچ جا نتوانيد رسيد. چنانكه از سي سال پيش هميشه پس رفته‌ايد ، از اين سپس نيز پس خواهيد رفت. مگر اين حال را تغيير دهيد و شما نيز راهي را پيش گيريد. ميدانم كساني چون این را بخوانند بياد حزب سازيهاي بيست و چند سال پيش افتاده بمن ايراد خواهند گرفت كه مردم را بچنان كارهايي دعوت مي‌نمايد. ولي چنين نيست و من خود از آن كارهاي ناستوده سخت بيزارم. ما اگر مي‌نويسيم بايد غيرتمندان دست بهم دهند هيچگاه مقصودمان آن دسته‌بنديها نيست و خود در شماره‌هاي آينده روشن خواهيم گردانيد كه كدام جمعيت را مي‌گوييم و چه راهي را پيشنهاد مي‌كنيم.

ما امروز ناگزيريم بچنان كاري برخيزيم. اگر پست نهاداني در بيست سال پيش باين نام كارهاي ناستوده‌اي كرده‌اند دليل نخواهد بود كه ما در انديشه‌ی زندگاني نباشيم و بهمدستي و همراهي نكوشيم.

يك توده را هميشه خردمندان ايشان راه مي‌برند ، و من نيز روي سخنم با ايشانست. با ماجراجويان و پول اندوزاني كه دخالت در كارهاي توده را وسيله‌ی استفاده گيرند سخني ندارم و آنان را بنادانيهاي خودشان واميگزارم.

(پرچم روزانه شماره‌هاي 27 ، 28 و 29 سه شنبه ، چهارشنبه و پنج شنبه 5 ، 6 و 7 اسفند ماه 1320)

[1] : از زمان محمدرضاشاه تاكنون بارها خوانده و شنيده‌ايم كه دولتها خواسته‌اند خيابانها را از گدايان پاك گردانيده ساماني بكارشان دهند. از فرداي آن روز دولت به گدايان سخت گرفته و چند روزي با هايهوي و بگير و ببند گذشته و سپس اين رشته رها گرديده و همان شده كه بوده.

اكنون كه هزاران صندوق « كميته‌ی امداد امام» ، بنياد فلان و جمعيت بهمان در سراسر كشور سر برآورده و همگي دعوي كمك به بينوايان مي‌كنند باز هم اين گوشه و آن گوشه گدايان راه بر رهگذران و خودروها مي‌بندند. اين درماندگي در كار گدايان تنها در شهر تبريز است كه ديده نمي‌شود. زيرا در اين شهر از پنجاه سال بيشتر ، نيكوكاراني دست بهم داده و با كارداني به دستگيري از بينوايان و تنگدستان آبرومند پرداخته‌اند و كمكهاي مردم را يكسره به آنها ميرسانند و چون اينكار با يك سامان و درستكاري پيش رفته اينست جايي براي گدايان باز نمانده و اگر كسي خيره‌رويي كرده به گدايي برخيزد از مردم شهر پولي درنخواهد يافت.

كار به جايي رسيده كه بسياري آرزو كرده‌اند نيكوكاران تبريز به گدايان تهران نيز پرداخته و اين كار را در اينجا هم بساماني رسانند.

اين يك نمونه است كه مردم چه كارهاي ارجمند و بزرگي انجام توانند داد. افسوسمندانه مردم ما به بيماري نوميدي دچار شده و هر كاري را از دولت چشم دارند. همين چشمداشت از دولت يك نتيجه‌اش اميد از خود بريدن است. حال آنكه يك مردمي كه در يك زمينه‌اي هم‌انديش گرديده دست بهم دهند نيروي بس بزرگي خواهند داشت و كارهاي بزرگي توانند كرد. ليكن گام نخست آنست كه به چنان نيرويي باور دارند و نوميد نباشند.

 

13ـ بهار در كار فرا رسيدنست

زمستان گذشت و بهار در كار فرا رسيدنست. يك بهاريكه خدا ميداند چه‌ها رو خواهد داد. چنانكه ميدانيم اين زمستان را همه‌ی دولتها بتداركات جنگي پرداخته‌اند كه از بهار بكار جنگ برخيزند. و اينك بهار نزديك گرديده.

ما اگر آرزومند باشيم كه در چنين زماني بيكبار آسوده بمانيم آرزوي خامي كرده‌ايم. از آنسوي ايران بارها جنگ ديده يكبار ديگر نيز ببيند. اينها باكي ندارد.

آنچه باك دارد و مايه‌ی نگراني ميباشد حال خود كشور است. از اين رهگذر است كه ما در ترس هستيم و بنوشتن اين گفتار برخاسته‌ايم.

پیشامدهاي شهريور ماه يك نمونه‌اي بود كه در اين كشور چگونه بنياد اجتماعي سستست ، و چگونه پايه‌ی اخلاقي پست است. از آن پیشامدها بايد عبرت گرفته و براي آينده بي‌باك و بي‌پروا ننشست.

در آن داستان ما ديديم بسياري از كاركنان عاليمقام دولت پابندي بوظيفه‌ی خود ننموده و تو‌گويي در يك كشور بيگانه اي مأموريت داشتند كه همينكه خطر نمودار شد مردم را گزاردند و خود بگريختند. افسران بزرگ و سران لشگر ، هم گريختند و هم نادرستي كردند و همه‌ی اسلحه و افزار بدست اشرار دادند.

اينها بماند. اينها را بارها گفته‌ايم. ما در تهران ديديم همينكه خبري رسيد كه جنگي رخ داده در اندك زماني نان كمياب گرديد. قند و شكر و نفت و ذغال و ديگر دربايستهاي زندگي ناياب شد. دكانهاي سَقَط فروشان[خرده فروش چاي و قند و ادويه و پاره‌اي از خشكبار] و بقالان و قنادان تهي گرديد. نرخها دو برابر بالا رفت. مردان و زنان در جلوي دكانها ازدحام كردند و همديگر را لگدمال ساختند ، اتوبوسها از كار افتاد و آمد و شد بريده گرديد.

با آنكه در اينجا خطر كم بود بلكه خطري نبود خاندانها بكوچ پرداختند. توانگران سوار اتومبيلها
(اتومبيل هاي اداري يا شخصي) گرديده رو باسپهان و شيراز نهادند. كجا ميرفتند؟ ـ و چرا ميرفتند؟… خودشان نيز نمي‌دانستند. سراسيمه‌وار رو بگريز نهاده بودند.

در تهران هر روز دروغهاي رنگارنگي ساخته پراكنده مي‌گردانيدند ، هر كسي به پیشامد معناي ديگري ميداد و پيرايه‌هاي ديگري مي‌بست. همچون وحشيان دست و پا گم كرده نمي‌دانستند چه بايد كرد. اگر جنگ بيست روز امتداد مي‌يافت در تهران مردم از گرسنگي ميمردند و صد حادثه‌ی ناگوار رخ ميداد.

اين در پايتخت كشور بود. از اينجا پيداست كه بيرونها چه حالي داشته. در جاييكه مردم پايتخت اين رفتار را ميكردند چه شگفتي داشته كه در بيرونها بيكبار رشته گسيخته گردد و هرج و مرج رخ نمايد؟! چه شگفتي داشت كه روستائيان گرمرود براه آهن ريزند و چوبها و تخته‌هاي آن را كشيده ببرند؟!.. چه شگفتي داشت كه لران و شاهسونان بيدرنگ بتاراج و راهزني پردازند؟!.. چه شگفتي داشت كه كردان بكشتار و خونريزي برخيزند؟!.

اين حالي است كه من نميدانم آن را چگونه تصوير نمايم. و از زشتي آن با چه زباني سخن رانم! تو گويي در ميان اين مردم كمترين رابطه‌اي باز نمانده و هر كسي جز دربند خود نيست. تو گويي اين كشور مال اين مردم نميباشد و هيچگونه دلبستگي بآن ندارند. تو گويي يك گروه پراكنده‌ی ويلگرديند كه از راه باين سرزمين رسيده‌اند و هيچ رابطه اي درميان نميباشد.

اين چيزيست كه بايد باكش داريم و درپي چاره‌اش باشيم. شما چنين انگاريد بهاري رسيده و خدا نخواسته جنگ تا بايران رسيده. آيا با اين كسان و با اينحال سرنوشت اين كشور چه خواهد بود؟!. ديگر چيزها بكنار آذوقه و خواروبار چه صورتي پيدا خواهد كرد؟!. داستان كوچ و گريز توانگران و اتومبيل داران چه رنگي پيدا خواهد نمود؟!

اينها چيزهاييست كه بايد انديشيم و درپي چاره‌اش باشيم ـ چه جنگ بكشور ما برسد و چه نرسد يك سالهاي پر تكان و آشوبي را در پيش داريم و بايد خود را آماده‌ی آن گردانيم. خواهيد گفت چگونه خود را آماده گردانيم؟ من در شماره‌ی آينده پاسخ اين پرسش را خواهم نوشت.

 

آينده را جز خدا نميداند. ما بيقين نميدانيم در بهار يا در تابستان آينده چه خواهد بود. ولي يكسال بيمناكيست. جنگ دولتها بيك دوره‌ی بسيار سختي خواهد رسيد و آتش آن گام بگام بما نزديكتر خواهد گرديد. بلكه اگر بسخنان راديوي ويشي [1] گوش دهيم يكي از ميدانهاي جنگ
« آسياي ميانه» [خاورميانه؟] خواهد بود.

اين بيمها در ميانست و از آنسوي حال خود كشور بيشتر بيم آور است. زيرا گذشته از سستي تشكيلات دولت و پابند نبودن بيشتري از مأمورين بوظيفه‌ی خود كه ديديم و آزموديم ، در خود توده مرض نوميدي پيدا شده و هر يكي از راه ديگري نسبت بكشور و ميهن خود بيعلاقگي نشان ميدهند ، وهر كسي برآنست كه جز در انديشه‌ی خود نباشد.

اين بدترين درديست كه در يك توده پيدا ميشود. چنين توده‌اي ، آنهم در چنين زماني ، سرنوشتش جز لگدمالي و نابودي نتواند بود.

اين نوميديها و بيعلاقگيها علتهاي گوناگون دارد كه ما در اينجا مجال گفتگو از آنها نداريم. اينها يكرشته دردهاي كهنه‌ايست كه از بس درمان نشده و مانده جايگير گرديده. كساني سرچشمه‌ی بداخلاقي‌ها و آلودگيهاي مردم را در بيست سال گذشته جستجو ميكنند. ولي اين خود لغزشيست و اين آلودگي‌ها بسيار كهنست و در بيست سال گذشته يك چيزهاي كمي بآنها افزوده گرديده.[2]

هرچه هست ما در اينجا مجال گفتگو از آنها نداريم ، و از آنسوي چاره‌ی آنها نيز باين آساني و باين زودي نشدنيست. امروز با اين حاليكه جهان پيدا كرده و با اين آينده‌ی بيمناكي كه ما داريم راه چاره تنها يك چيز است و آن اينكه نيكان و علاقه‌مندان بكشور و توده در هر كجا كه هستند جدا گردند و دست بهم داده دسته‌اي پديد آورند و مقصد و راه يكي گردانند و نگهداري كشور و توده را بگردن گرفته در آن راه پاكدلانه جانفشاني نمايند.

اينان بايد از يك سو بيك دولتي اعتماد پيدا كنند و از او پشتيباني نمايند و بنگهداري او كوشند و با دست او اساس تشكيلات دولتي را استوار گردانند ، و از يكسو به بيدار كردن مردم و چاره بمرض نوميدي كوشند و تا بتوانند بيشتري از آنان را بر سر خود گرد آورند.[3]

امروز تنها يك چنين جمعيتي است كه خواهد توانست دستي از اينمردم بگيرد و كاري از پيش برد و بايد هرچه زودتر باين كار برخاست.

امروز مردم بدو دسته‌اند : يك آنانكه بتوده و كشور بيكبار بيعلاقه‌اند و جز دربند نگهداري خود نيستند ، ديگري آنانكه علاقه بكشور و توده دارند ولي پراكنده و بيراهند. اينان هر دو بيهوده‌اند و هر دو بيكاره‌اند. آنچه بيعلاقگانند حال آنان گله‌ی گاوان و گوسفندانيست كه در مرغزاري مي‌چرند و كمترين علاقه بآن پيدا نميكنند ، و هر زمان كه يك گرگي يا شيري يا درنده‌ی ديگري پديدار گرديد تنها درپي گريز باشند و هر يكي رو بسوي ديگري آورند و گريخته جان بدر برند.

اين بيخردان نه معني كشور را ميدانند ، نه قدر آزادي را مي‌شناسند. از همه‌ی اينها ناآگاهند و زندگاني را تنها خوردن و خوابيدن و كامگزاردن ميشمارند. آنچنان پست نهادند كه كمترين علاقه بميهن خود نشان نميدهند و برآنند كه اگر خطري پيش آمد با گريختن خود را رها گردانند و چندان گستاخند كه مي‌نشينند و آشكاره دم از بيعلاقگي ميزنند و بكسان ديگري كه علاقه دارند ريشخند دريغ نميگويند.

اما علاقه‌مندان ، آنان نيز بيراه و پراكنده‌اند و با اينحال هرچه بكوشند نتيجه‌اي در دست نخواهند داشت. تنها علاقه بكشور كافي نيست. از احساساتِ تنها نتيجه نتواند بود. بايد نخست دست بهم داد و يكي بود و دوم راه كوشش را پيدا كرد.

من در شماره‌هاي آينده در اين باره سخنان روشنتري خواهم نوشت. بايد توضيح دهم كه راهي كه ميگوييم كدام است و چگونه ميتوان بآن درآمد و آن را دنبال كرد.

در اينجا در پايان يك نكته‌اي را علاوه ميكنم و آن اينكه پیشامد شهريورماه و آن رفتاريكه از برخي افسران و كاركنان دولتي سر زد بسيار ننگين بود و ما براي آنكه در آينده بمانند اين دچار نگرديم بايد از بديهاي آن مأمورين چشم نپوشيم و آنان را همچنان دنبال كنيم.

ما در پرچم از چند تن نام برديم و بديهاشان نوشتيم و مي‌بينيم كساني ميانجيگري مينمايند و گاهي چنين مي‌گويند : « آنها ديگر گذشت و رفت». ميگويم : نگذشته و نرفته : ما بايد آنها را هميشه بد بدانيم و در توده خوارشان داريم. اين گذشته از آنكه سزاي پستيهاي ايشانست براي آينده بسيار مؤثر ميباشد. زيرا در آينده اگر باز يك چنان داستاني رخ داد نيكان چون ديده‌اند كه قدرشان مي‌شناسيم با دلگرمي خواهند كوشد و از جان نخواهند ترسيد. بدان نيز از ترس همين رسوايي تا توانند ايستادگي نموده وظيفه‌ی خود را بكار خواهند بست.

اينها چيزهاي بسيار روشنيست كه ما بنوشتن و گفتن نياز نمي‌بينيم. يك توده‌ی زنده بايد جدائي ميانه‌ی نيكان و بدان گزارد. در كارهاي توده پرواي دوستي و آشنايي نتوان كرد ، بايد هزاران فرد را فداي توده گردانيد.

ما چون در اين هنگام براي رهايي اين توده بكوششهايي برخاسته‌ايم در اين راه جز خدا و خشنودي خدا را بديده نخواهيم گرفت ، و اين بنام پيشرفت مقصود است كه آنكسان را دنبال ميكنيم و آرزومنديم اين نوشته‌هاي ما تنها نقشي بروي كاغذ نباشد و در دلها جايگير گردد. آرزومنديم اين نامردان بدكاره در نزد هر علاقه مندي بتوده و كشور خوار و بي‌قدر گردند. براي اين نتيجه است كه بد آنها را مي‌نويسيم.

(پرچم روزانه شماره‌هاي 30 و 31 آدينه 8 و شنبه 9 اسفند ماه 1320)

[1] : حكومت فرانسه در دوره‌ی جنگ جهانی دوم كه پس از شكست از آلمان هيتلري زيردست او بود.

[2] : در بيشتر نوشته‌هاي كسروي تاريخچه‌ی اين آلودگيها و بدبختيها نوشته شده. خواننده براي نمونه مي‌تواند به كتاب ما چه ميخواهيم؟ نگاه كند.

[3] : در آن زمان روزنامه‌ها و نمايندگان مجلس همچون كسي كه روي بام شنيد : "عقب برو نيفتي" آن اندازه عقب رفت كه از سوي ديگر افتاد ، پس از فراهم شدن زمينه‌ی يك آزادي موقتي ، آن را جز هياهو براه‌انداختن و باين و آن تاختن ندانسته ميدان را بدولت تنگ گردانيده و هر چند گاهي سخن از تغيير دولت و كابينه پيش مي‌آوردند و اين را از دربايستهاي آزادي مي‌شماردند ، چندان كه دولت درگير چنان كشاكشهايي مي بود و كار مؤثري نمي‌توانست.

چون اين نوشتار در روزهايي نوشته شده كه بارها سخن از تغيير دولت بميان آمده بود و چند روز بعد هم فروغي افتاده سهيلي جاي او را گرفت ، چنان مي‌نمايد كه روي سخن او به اين پیشامد است ، در حاليكه خواست نويسنده كلي‌تر است. آن « نيكان و علاقه مندان بكشور و توده» كه نام مي‌برد اعضاي يك جمعيت « ايرانخواه» و آن« دولت» هم همانست كه آن جمعيت به او اعتماد كرده و يا خود پديد آورده ـ چنانكه نوشتارهاي بعدي مي‌نماياند و ما نيز در آينده آنها را خواهيم آورد.]

 

14 ـ يك تاريخچه

در شهريور ماه كه در ايران تبدلاتي رخ داد و شاه گذشته از ميان رفت من در سفر شيراز و بوشهر بودم. چون بازگشتم و با برخي از ياران ديدار كردم چنين گفتند : " كنون وقت كوشش است. ما نيز بايد بكوشيم بايد يك حزبي باشد".

گفتم : هميشه وقت كوشش است. در زمان شاه گذشته هم ما ميكوشيديم و بيكار نبوديم. اما حزب ، نخست بايد معني آن را دانست. در ايران معني حزب را هم ندانسته‌اند.

در ايران از حزب جز اين معني را نمي‌فهمند كه چند تني از دوستان و آشنايان گرد هم آيند ، چند جمله‌اي را بهم بسته و آن را « مرامنامه» خوانند و يك نامي نيز براي خود گزارده « حزبي» باشند ، و اين پست‌ترين معناييست كه بحزب داده ميشود. حزب اگر اينست گو هرگز مباد.

نخست اين كسان اغراضشان بسيار پست است. اينان دلهاشان بمردم نميسوزد و درپي كوششهايي براي اين مردم نيستند. حزب را جز براي خودنمايي و هوسبازي يا براي پيشرفت كارهاي خودشان نميخواهند.

دوم سرمايه‌ی اينان جز سخن نيست. آنچه در مرامنامه‌ی خود مي‌نويسند به همان لفظ آن قناعت ميكنند مثلاً مي‌نويسند : « ترويج زراعت» اين يك جمله‌ی دلفريبيست. رواج كشاورزي را همه ميخواهند. ولي شما از آنكسان بپرسيد : از چه راه ميخواهيد بكشاورزي رواج دهيد؟!. چه كوششهايي را در اين باره به‌انديشه گرفته‌ايد؟!. اينها را بپرسيد و خواهيد ديد كه پاسخي نتوانستند و درماندند ، خواهيد ديد كه هيچگاه در انديشه‌ی معني نبوده‌اند و نتيجه‌اي نخواسته‌اند ، و تنها به همان نوشتن در مرامنامه بس كرده‌اند.

و چون قدري بيشتر فشار آوريد و بيشتر پرسيد خواهيد ديد بخشم آمده چنين گفتند : "مرامنامه اينطور ميشود ديگر. پس ميخواستيد چه بنويسيم؟!." يا ميگويند : "ما اينها را نوشته‌ايم كه مردم را بر سر خود گرد آوريم ، مردم را كه بر سر خود آورديم همه كاري ميتوانيم كرد".

همان رواج « كشاورزي» ، ما اگر بخواهيم صورت عمل پيدا كند بايد بسيار چيزها را تغيير دهيم. بايد ببينيم چه چيز باعث ويراني ديهها شده و كشاورزان را از پا انداخته تا از ميان برداريم. روشنتر گويم بايد نخست آنچه روستايي ميكارد و محصول برميدارد در دست خود او بماند و ديگران برسرش كوفته از دستش نگيرند. دوم جلو ستمگران گرفته شود و اين نباشد كه يك تابين امنيه [ژاندارمري] يا يك مأمور دارايي مايه‌ی ويراني دهي[؟] گردد. سوم در ديهها پزشك باشد داروخانه باشد ، دبستان
باشد ، دادگاه باشد تا يك كشاورز بتواند به آسودگي زندگي كند. چهارم بايد قانون زندگي تغيير يابد و جلو مفتخوري گرفته شود تا مردم تن برنج كشاورزي دهند.

آنكسان از هيچيكي از اينها آگاه نيستند و تنها يك جمله‌ی « ترويج زراعت» را مينويسند و دل به همان خوش ميگردانند.

يا مي‌نويسند « وحدت ملي». در اينجا هم اگر بپرسيد : « وحدت ملي» چيست و چگونه تواند بود درمانند و پاسخي نتوانند. زيرا هيچ نينديشيده‌اند و كنون هم درپي آن نيستند كه براستي يك كوششي در اين زمينه كنند. عبارتهاييست شنيده و نافهميده بدل سپارده‌اند و بروي كاغذ مي‌آورند و افزار مقاصد خود ميگردانند.

آري امروز يكي از بدترين گرفتاريهاي ايران پراكندگيهاست كه درميان افتاده و ما اگر بخواهيم اين توده بجايي رسد بايد بآن پراكندگيها چاره كنيم ، ولي چگونه و از چه راه؟. از اين راه كه يكايك آن پراكندگيها را بشناسيم و يكايك آنها را از ميان برداريم.

يكرشته پراكندگي از راه كيشهاست. در ايران چهارده كيش هست و هر كيشي براي خود سياست ديگري و مقصد ديگري دارد.

يكرشته ديگر از راه زبانست. در اين كشور هفت يا هشت زبانست و اينها با يكديگر همچشمي و دو تيرگي دارند.

يكرشته ديگر از راه مسلكهاست ، چندين مسلك رواج يافته و به هر يك كساني گراييده‌اند و دنبال ميكنند.

اينها چيزهاييست كه آشكار است و بچشم برميخورد و همه ميدانند. يكرشته پراكندگيهاي نامحسوس ديگري نيز هست. مثلاً شهري دسته‌ی ديگري و روستايي دسته‌ی ديگريست. زنان دسته‌ی ديگري و مردان دسته‌ی ديگريست. جوانان خود را از ديگران جدا ميگيرند. اروپاديدگان خود را از ديگران برتر شمرده جدا مي‌ايستند. مانند اينها بسيار است كه بشمردن نيآيد.

كنون ما اگر « وحدت ملي» يا « يگانگي توده» ميخواهيم بايد با همه‌ی اينها نبرد كنيم و همه‌ی اينها را از ميان برداريم. گذشته از اينها بايد انديشه و آرمان يكي باشد. مردم را بهمديگر جز انديشه و آرمان نبندد.

صد تن هزار تن كه در يكجا گرد آمده‌اند شما اگر بخواهيد آنان را يكي گردانيد با زنجير يا طناب كه بهم نخواهيد بست ، و بايد همه‌ی ايشان را داراي يك انديشه و يك آرمان (مقصد) گردانيد. وگرنه از هم جدا و پراكنده‌اند ، اگرچه در يكجا باشند و اگرچه با زبان دعوي يگانگي كنند.

آنكساني كه حزب مي‌سازند و عبارت « وحدت ملي» را در مرامنامه‌ی خود مي‌نويسند از اينها كمترين آگاهي ندارند ، و خود چندان نادان و نافهمند كه مي‌بيني از يكسو در مرامنامه‌شان اين عبارت را مي‌نويسد و از يكسو در بيرون در اين مجلس و آن مجلس دعواي ترك و فارس راه
مي‌اندازند.

اينست حال حزب و حزب سازان در ايران. در بيست و چند سال پيش يكي از رسواييها همين بود. ماجراجويان چون دستشان بچيز ديگري نميرسيد ، چند تن گرد هم آمده حزب ميساختند و كار بجايي رسيد كه همگي نفرت كردند و يكي از چيزهايي كه زمينه براي ديكتاتوري شاه پيشين آماده گردانيد اين موضوع بود. اينست مي‌گويم : در ايران معني حزب را نميدانند.

معني درست حزب آنست كه يكدسته از مردان بافهم خرد ، و پاكدل و علاقمند ، نيازمندي‌هاي كشور را بديده گيرند ، و دردها را تشخيص داده راه چاره پيدا كنند و باهم نشسته و با گفتگو انديشه و سخن يكي گردانند ، و آنوقت بكوشش برخاسته از يكسو ديگر مردان بافهم و باخرد را بسوي خود خوانند و بجمعيت خود بيفزايند ، و از يكسو در راه چاره سازي گامهايي بردارند.

اين معني درست حزبست ، چنانكه مي‌بينيد اساس آن سه چيز است : 1ـ فهم و خرد كه دردها و چاره‌ها را نيك فهمند و حقايق را درك كنند. 2ـ پاكدلي و علاقه‌مندي كه مقصود جانفشاني و رنج بردن باشد و اغراض پست خود را داخل موضوع حزبي نكنند. 3ـ كوشش بفزوني جمعيت كه نيرو بيشتر گردد و پيشرفت آسان باشد.

يك چنين حزبي موفق بكار بزرگي تواند بود و از خود نامي در تاريخ تواند گزاشت. در سالهاي اخير در اروپا و آسيا بيشتر كارها با دست اين حزبها پيش رفته و تاريخ بيش از همه كارهاي آنان را ياد ميكند.

امروز در آلمان كارها در دست كيست؟!.. در روسيه اين كارهاي شگرف را كه انجام ميدهد؟. در تركيه سررشته‌ی كارها را كه در دست دارد؟!. در همه‌ی اينها ، و همچنين در بسياري از كشورهاي ديگر رشته‌ی كارها در دست حزبها مي‌باشد.

مي‌توان مثلهاي نزديكتري ياد كرد. حزب « اتحاد و ترقي» عثماني فراموش نگرديده كه در آن كشور مشروطه بنياد نهاد و تا سالياني سررشته‌ی همه‌ی كارها در دست آنان بود ، و امروز كه آن حزب از ميان رفته نامهاي پيشروان آنها ـ از انورپاشا ، و نيازي بيك ، محمود شوكت پاشا و ديگران ـ با احترام برده ميشود و در تاريخها عكسهاي آنان بچاپ ميرسد.

در مصر آن كارهاي تاريخي را « حزب وفد» انجام داده و ما با آنكه از ايشان دوريم نامهاي مصطفي كامل و سعد زغلول پاشا و ديگران را شنيده‌ايم و هميشه با احترام بزبان مي‌آوريم.

در خود ايران جنبش مشروطه چگونه برخاست و چگونه پيشرفت؟. نه آنست كه شادروانان بهبهاني و طباطبائي بهمدستي كساني از ملايان و بازرگانان در تهران بكوشش برخاستند ، و بي‌آنكه نام حزب درميان باشد خود حزبي براي مشروطه طلبي پديد آوردند و همين حزب بي‌نام بود كه مشروطه گرفت و پارلمان بنياد نهاد.

سپس در تبريز چند تني از بازرگانان و ديگران ـ از حاج رسول صدقياني و حاجي علي دوافروش و علي مسيو و جعفرآقاي گنجه اي و آقاميرباقراستانبولچي و مانند اينهاـ يك انجمني نهاني بنام
« مركز غيبي» برپا كرده و با دست آن دسته‌ی مجاهدان را بنياد نهادند و در نتيجه‌ی كوششهاي اين دسته بود كه مشروطه در ايران ريشه گرفت.

اينان همگي نامهاشان در تاريخ بازخواهد ماند و شما مي‌بينيد كه ما تاريخ مينويسيم و از كارهاي جوانمردانه‌ی آنان ستايش مي‌كنيم و عكسهاي آنان را از اينجا و آنجا بدست آورده كليشه ميكنيم و بچاپ ميرسانيم.

هركاري چون از راهش بود و پاكدلانه بود اين نتيجه‌ها را دهد كه ما در اينجا ياد مي‌كنيم و ستايش و خشنودي دريغ نميگوييم و چون از راهش نبود و پاكدلانه نبود همچون حزبسازيهاي بيست سال پيش ايران باشد كه ما چون بياد ميآوريم از نفرت خودداري نمي‌توانيم.

كنون شما كدام يكي از اين دو رشته را ميخواهيد؟ آيا حزب را بآن معني كه در ايران فهميده و عمل ميكنند طالبيد يا درپي معني درست آن هستيد؟

اينها را با ياران و همراهان ميگفتم كه گوشهاشان باين مطالب چندان بيگانه نبود و خود ميدانستم كه مقصودشان حزب بمعني درست است. اين بود چون پاسخهايي دادند و پاره‌اي گفتگوها رفت و قرار نهاديم در پيرامون نيازمنديهاي ايران جستجوها و گفتگوها كنيم و زمينه براي پديد آوردن يك جمعيتي آماده گردانيم.

من در اين باره چنين گفتم ، چنانكه همه ميدانيم در ايران در سي و شش سال پيش يك جنبشي بنام مشروطه خواهي برخاست. در باره‌ی آن جنبش بايد چند نكته را از ديده دور نداشت.

1) آن جنبش نتيجه‌ی غمخواري‌‌ها و كوششهاي دلسوزانه‌ی مردان ارجمند و بزرگي بود. از زمان حاجي ميرزا حسينخان سپهسالار اين انديشه در ايران پيدا شده و كوششها بكار رفته بود تا سرانجام زمينه آماده گرديده و يك جنبش بزرگي برخاست.

2)  آن جنبش با نتيجه‌اي كه داد براي ايران پيشرفت بزرگي بود. بايستي گفت : ايران بيكبار صد گام بسوي پيش رفت زيرا گذشته از اينكه رهايي از استبداد خود يك فيروزي يا پيشرفتي بود اساساً مشروطه يا دموكراسي يا اگر بفارسي بگويم « سررشته‌داري توده» ، خود بهترين شكل حكومت ميباشد. ايران از بدترين حكومتي به بهترين حكومتي انتقال يافت.

3)  كسانيكه در آغاز كار پا درميان جنبش گزاردند و بكوششها برخاستند چه از دسته‌ی علما و چه از گروه بازرگانان و چه از طبقه‌ی عوام ، رويهمرفته جانفشاني و جوانمردي پر ارزشي بخرج دادند و شايستگي و مردانگي شاياني از خود ابراز نمودند.

گزارش مشروطه يكي از بخشهاي پرافتخار ايرانست و مي توان آن را مايه‌ی سرفرازي گرفت و ميتوان از آن گزارش خشنود و خرسند گرديد.

با آن كوششها و جانفشاني‌ها كه پيشروان آزادي بكار بردند ، مشروطه در ايران پيش نرفت و ناانجام ماند و اين بدو علت بود : يكي آنكه توده آماده نبود و يك كوششهاي پر زوري ميخواست كه توده را آماده گرداند. اساساً مردم معني مشروطه را ندانستند تا براي پذيرفتن آن آماده گردند. در آن روز كسان جانفشاني ميخواست كه بميان توده افتاده معني درست مشروطه را بمردم بفهمانند و توده را آماده‌ی آن گردانند.

فرق مشروطه با استبداد تنها در بودن و نبودن قانون و يا در شكل حكومت نيست. يك فرق بزرگ در شايستگي و ناشايستگي توده است.

در حكومت مشروطه مردم آزادند و كسي نميتواند بآنان فرمان راند و يا بسرشان كوبد. ولي از آنسوي يكايك مردم وظايفي در قبال كشور بگردن دارند كه بايد آن را انجام دهند. يك توده هنگامي كه شورش كرده و با پادشاه مستبد خود به نبرد برخاسته در واقع بآن پادشاه چنين گفته : " تو دست بردار ما خودمان كشور را راه خواهيم برد" و آنوقت خودشان يك پيماني با هم بسته‌اند كه دست بيكديگر داده كشور را راه برند و آن را نگهدارند.

در حقيقت معني شورش اينست. ولي در ايران اين معني را كمتر فهميدند ، و اينست كه شايستگي در توده پيدا نشد ، و اين خود علتي براي ناانجام ماندن آن كوششها گرديد. نيز دخالت بيگانگان در كارهاي ايران بود كه ناگزير مايه‌ی اختلال ميگرديد و از پيشرفت مانع ميشد.

در نتيجه‌ی اينها كم‌كم جنبش آزاديخواهي مبدل به هوچيگري و هياهو گرديد. آن جانفشانيها و دلسوزيها رفته سودجويي‌ها و دسته‌بنديها جاي آن را گرفت. ده سال در ايران جز هرج و مرج نبود تا شاه پيشين (رضاشاه) برخاست و اين نيز بجاي هرج و مرج ديكتاتوري و استبداد را برقرار گردانيد.

كنون كه آن پادشاه رفته و شما ميخواهيد بكوششهايي برخيزيد كار بسيار بزرگ و بسيار سودمند آنست كه دست بهم دهيد و آن كوششها را بانجام رسانيد.

باين معني كه يك حزبي برپا كنيد كه از يكسو معني درست مشروطه را بهمه‌ی مردم بفهماند و با عقيده‌هاي پراكنده‌اي كه بضد آن در ميان توده پيدا شده مبارزه كند ، و رويهمرفته توده را براي حكومت آزاد شايسته و آماده گرداند ، از يكسو نيز از بازگشتن استبداد يا ديكتاتوري جلوگيري كند.

اين خود بهترين وسيله‌ايست كه شما يك جمعيت صالحي پديد آوريد و مردان غيرتمند و
علاقه‌مند را از هر سوي كشور با خود همدست گردانيد و يك مايه‌ی اميدي براي توده باشيد.

مشروطه چون در ايران بشكل ناقص مجري گشت و چندان نتيجه‌اي از آن بدست نيامد در
ديده‌ها خوار شد ، و امروز شما مي‌بينيد يكدسته هنوز هم با آن دشمني مي‌نمايند و از ريشخند و توهين باز نمي‌ايستند. و از آن سوي دسته‌هايي از جوانان مشروطه را كهنه شده مي‌پندارند و دلسردي از خود نشان ميدهند.

اينها همه از دانسته نبودن معني درست مشروطه است. اينان نميدانند كه حكومت ملي يا سررشته‌داري توده كه معني مشروطه است بهترين طرز حكومتهاست. نميدانند كه اگر در ايران مشروطه مجري شده بود امروز اين كشور با كشورهاي متحده‌ی آمريكا همسنگ شمرده ميشد.

هر مردمي بايد باساس حكومت كشور خود علاقه‌مند باشند و از روي عقيده آن را مجري دارند. امروز اين اختلال بزرگيست كه ايرانيان باساس حكومت خود علاقه ندارند و هر دسته‌اي تمايلات ديگري از خود نشان ميدهند.

از اين بدتر آنست كه آنكساني كه دشمني با مشروطه ميكنند شما چون با آنان گفتگو كنيد خواهيد ديد اساساً دربند كشور و توده نيستند و هيچگونه وظيفه اي براي خود در قبال كشور
نمي‌شناسند و زندگاني را بيش از اين نميدانند كه بخورند و بخوابند و پول اندوزي كنند و با خوشي روز گزارند. حقيقتاً بايد گفت بدرجه‌ی پست حيواني تنزل كرده‌اند.

اينان چندان تيره درونند كه فرقي ميانه‌ی استقلال كشور و آزادي زندگاني با زيردستي بيگانگان و بندگي آنان نميگزارند و اينست چون گفتگو از كوشش درباره‌ی كشور ميشود با صد گستاخي بي‌پروايي ميكنند و اين گفتگوها را بيهوده ميشمارند.

از اينسوي جوانان كه دلسردي از مشروطه نشان ميدهند اگر بپرسيد خواهيد ديد علتي براي اينكار نيست و اگر بگوييد چه ايرادي بمشروطه داريد بيش از اين نخواهند گفت كه مشروطه كهنه شده.

اينها دردهاي كوچكي نيست. اكنون كه شما ميخواهيد نيازمنديهاي كشور را بديده گرفته براي چاره‌سازي بآنها دست بهم دهيد اينك يكي از آن نيازمنديها را من بشما نشان دادم.

بدينسان سخنان خود را بپايان رسانيدم ، و چون گفتگوهايي شد چنين قرار داديم كه يك جمعيتي پديد آوريم كه در گام نخست بموضوع مشروطه و نشر معني آن درميان توده پردازد و خود هوادار آن بوده باستواري بنيادش كوشد. نيز به نشستهاي خود ادامه دهيم كه در ديگر زمينه‌ها نيز گفتگو رود.

اين بود بخشي از تاريخچه‌ی پيدايش يك جمعيت ـ يك جمعيتي كه پرچم زبان آنهاست. اين تاريخچه را تا اينجا نوشتيم و بازمانده را بهنگام ديگري ميگزاريم.

(پرچم روزانه شماره‌هاي 32 ، 33 و 34 دوشنبه 11 (دو نوبت) و سه شنبه 12 اسفند ماه 1320)

 

15 ـ بايد جدايي ميانه‌ی نيك و بد گزاشت

يك مرده با يك زنده فرقهايي دارد و يكي از آن فرقها اينست كه زنده نيك و بد فهمد و جدايي ميانه‌ی خوشي و ناخوشي گزارد. مثلاً اگر كسي باو احترام كرد يا نوازش نمود يا در روز درماندگي دستگيري دريغ نگفت ازو خشنود ميگردد و مهر او را بدل سپارد. برعكس اگر كسي باو بي‌احترامي نمود و يا زباندرازي كرد و يا خيانتي نشان داد او را دشمن دارد و كينه اش را در سينه جا دهد.

اينها خاصيت يك زنده است. ولي مرده هيچ جدايي ميانه‌ی نيكي و بدي نتواند گزاشت. كسي اگر دلش باو سوخت و بالا سرش ايستاده گريست ، و ديگري بي احترامانه او را لگدمال ساخت ، هر دو يكي باشد و از مرده خشنودي و ناخشنودي پديدار نگردد.

در توده‌ها نيز چنين است. در توده‌ها برخي زنده‌اند و خواص زندگاني توده‌اي را دارا ميباشند و برخي مرده‌اند و خواص چنان زندگي از ميانشان برخاسته.

يكتوده‌ی زنده فرق ميان نيكيها و بديها گزارد. كسي را كه نيكي كرد اگرچه يكفرد گمنامي باشد بزرگ گرداند و آنكه بدي نمود خوارش دارد و نابودش گرداند.

يكي از حالات غم‌انگيز در توده‌ی ايران همينست كه حس فرق گزاري ميانه‌ی نيك و بد بسيار ضعيف گرديده ، و اين يكي از علاماتست كه اين توده‌ی بدبخت بيمار است و حس زندگاني در آن كمتر گرديده.

ما مي‌بينيم كساني باين كشور خيانت كرده و از راه خيانت پول اندوخته‌اند و مردم با آنكه سياهكاريهاي آنان را ميشناسند باز با آنان آمد و شد دارند ، در مجالس راهشان ميدهند.

مي‌بينيم كساني كه ديروز در زمان شاه گذشته در ستايشگري اندازه نمي‌شناختند و صد چاپلوسي ميكردند همينكه او رفت بيكبار زبان برگردانيده بدگويي آغاز كردند ، و چنين شناعتي از صدها كسان سرزده ، ولي مردم پروا نمي‌نمايند و هيچ نميخواهند از اين بدكاران بازخواستي كرده بگويند : آن ستايشگري ديروزي چه بود و اين نكوهشگري امروزي چيست؟!..

مي‌بينيم كساني از سركردگان سالها از وزارت جنگ حقوقهاي گزاف گرفته و هميشه بنام سرلشكري يا سرتيپي يا سرهنگي رياست كرده ، و هميشه با اتومبيلهاي شيك دولتي در گردش بوده، و هميشه در خيابانها و مجلسها بمردم برتري فروخته‌اند ، و چون پس از سالياني يك آزمايش پيش آمد و هنگام آن رسيد كه اين سربازان عاليمقام انجام وظيفه نمايند بيكباره همه چيز را فراموش كردند و با يك رسوايي فراموش نشدني رو بسوي تهران آورده بگريختند؟

آن سرلشكر محتشمي بود كه از خراسان گريخته كه آدم از شنيدن داستان آن شرمنده ميگردد. آن سرلشكر مطبوعي و سرهنگ صفوي [درباره‌ی سرهنگ صفوي اشتباه از گزارشگر رخ داده و دو شماره بعد در روزنامه پوزش خواهي شده و نوشته شده كه او نه تنها از گريختگان نبوده بلكه ايستادگي نموده و دستگير گرديده بود كه اخيراً با ديگران آزاد گرديده] بود كه از تبريز با آن شرحيكه بارها نوشته‌ايم رو بگريز آوردند ، آن سرتيپ قادري بود كه همينكه خطر رو نموده عده را بافسران زيردست سپرده و خود از ميان دررفته و از اردبيل رو بتهران آورده. آن سرتيپ پوريا بود كه بسربازان دستور داده اسلحه را بريزند و بگريزند و خود نيز رو بگريز آورده.

كسانيكه گناهي باين بزرگي كرده‌اند مردم چندان پروايي نميكنند و چندان جدايي ميان آنان با آن افسران غيرتمندي كه ايستاده و كشته و يا دستگير گرديدند نميگزارند.

دريغا يك افسر و گريختن از جنگ؟!.. يك افسر و اسلحه دادن بدست راهزنان؟!.. دريغا! صد دريغا!

اينها چيزهاييست كه اگر مي‌شنيديم بآساني باور نميكرديم. ولي آمد روزيكه با ديده‌ی خود ديديم. كنون از آن بدتر این را مي‌بينيم كه مردم باين سياهكاريها با ديده‌ی عادت مي‌نگرند و چندان پروايي نمي‌نمايند. در اينجاست كه مي‌فهميم اين توده سخت بيمار است و خواص زندگاني توده‌اي را از دست داده.

ما ميشنويم در اين پيش‌آمدها در پيرامون مراغه شرارتهايي پيدا شده و كساني در اينجا و آنجا سواراني بگرد سرآورده براهزني پرداخته‌اند و پس از آنكه مدتها مايه‌ی شرارت بوده‌اند و دارايي مردم را برده‌اند ، امنيه بر سر آنها رفته و با جنگ دستگيرشان گردانيده ولي شبانه رهاشان كرده و چنين شهرت داده كه گريخته‌اند.

مي‌شنويم صفرنامي را كه چون امنيه اقدام نميكرده خود مردم سواراني ترتيب داده و بر سرش رفته و پس از جنگ و كشته شدن كسان او را شكسته‌اند كه ناگزير گرديده تسليم شود و اسلحه سپارد ولي در همان هنگام ، ناگهاني رئيس امنيه‌ی مراغه خود را بآنجا رسانيده و بدخالت پرداخته و بنام آنكه صفر بمن ملتجي گرديده و ديگر شرارت نخواهد كرد سواران را باز گردانيده و بدينسان راهزن را از دست مردم گرفته و آزاد گردانيده.

يك چنين خيانت آشكاري از يك مأمور دولتي سرزده ، و اين بدتر كه مردم نيز بخاموشي گراييده‌اند و در برابر چنين زشتكاري اي جز بي‌پروايي از خود نشان نميدهند.

من ناگزيرم در اينجا بيك داستان تاريخي پردازم. خوانندگان نام اسپارت و آتن و يونان باستان را شنيده و داستان جنگهاي آنان را با دولت هخامنشي دانسته‌اند ، اين خود يك داستان شگفت آوريست كه يك كشور كوچكي در يونان با دولت جهانگير بزرگي همچون دولت هخامنشي جنگ كرد و در برابر آن ايستادگي توانست. اين داستان چون شگفت است بسياري از دانشمندان را واداشته كه درباره‌ی زندگاني يونانيان باستان رسيدگي و جستجوي بسياري كنند و راز اين فيروزي را بدست آورند. اينست در اروپا تاكنون هزارها كتاب درباره‌ی تاريخ يونان و قانونهاي يوناني و اخلاق و عادات مردم آنجا نوشته شده و رويهمرفته بسياري از كارها و رفتارهاي يونانيان دستور و سرمشق اروپاييان ميباشد.

اينك من در اينجا رفتاري را كه در اسپارت با گريختگان از جنگ كرده ميشده مي‌آورم تا دانسته شود توده‌هاي زنده با بدكاران چه رفتاري ميكرده‌اند.

اسپارت يك شهري بود ولي خود كشوري شمرده ميشد و سپاهيان او هميشه در جنگها فيروز درآمدندي تا آنجا كه « سپاهيان شكست ناپذير» پنداشته ميشدند و علت اين ، گذشته از ديگر موجبات ، آن سختگيري‌اي بود كه قانون درباره‌ی گريختگان از جنگ داشت ـ زيرا از روي قانون اسپارت كسيكه از جنگ مي‌گريخت از بسياري از حقوق قانوني محروم بود. مردم او را سخت خوار ميگرفتند. دختر دادن باو و دختر گرفتن ازو ننگ شمرده ميشد. اگر كسي در كوچه باو برميخورد از روي قانون حق داشت او را بزند و آزار دريغ نگويد ، و او حق دفاع از خود نداشت. ميبايست خود را نشويد و پاكيزه نباشد و رختهاي خوب در بر نكند ، و بجامه‌هاي خود وصله‌هاي رنگارنگ ناجور زند و نيمي از ريش خود را تراشيده و نيمي را باز گزارد تا شناخته باشد و هر كس بتواند كينه از او جويد. اين بود دستور قانون اسپارت درباره‌ی گريختگان از جنگ. كنون شما این را با حال توده‌ی خود بسنجيد.

از اسپارتيان يكداستان ديگري بنويسم : در يونان هر شهري استقلال داشت و حكومت باين معني كه ما امروز مي‌گوييم و در سراسر كشور يك حكومتي برپاست نزد يونانيان شناخته نبوده. در ميان آن شهرها آتن و اسپارت از ديگران بزرگتر بود و هر كدام بيكرشته شهرها نفوذ داشت و چنانكه گفتيم اين دو شهر شايستگي بسياري از خود نشان داده و با دولتي همچون دولت هخامنشي جنگ كردند و ايستادگي نمودند.

تا سالياني اين دو شهر رشته‌ی اختيار همه‌ی يونان را در دست داشتند. ولي چون با يكديگر بجنگ و دشمني برخاستند و سي سال كمابيش كشاكش و خونريزي در ميان آنان ميرفت در نتيجه هردو ناتوان افتادند. و در اين ميان يك شهر ديگري بنام ثبيس سر برافراشت كه با اسپارت بدشمني سختي برخاست.

در اسپارت در اين زمان رشته‌ی اختيار در دست آكيسيلاوس پادشاه آنجا بود كه خود يكي از سرداران جنگ آزموده و بنام شمرده ميشد. سپاه ورزيده‌ی اسپارت با چنين سرداري گمان شكست باو نميرفت ولي آپامينونداس سردار ثبيس تغييراتي در صف بنديهاي جنگي داده و درسايه‌ی اين اختراع جنگي خود بسپاه اسپارت چيره درآمده آنان را بشكست ، و اين مايه‌ی شهرت او در سراسر يونان گرديد.

شكست اسپارت بر آن گران بسرآمد. زيرا آپامينونداس لشكر برداشته بر سر شهر آمد ، و اين نخستين بار بود كه زنان اسپارت دشمن را در كنار شهر خود ميديدند ، و آنچه ترس آنان را بيشتر مي‌كرد اين بود كه اسپارت بارويي در دور خود نداشت و شهر بي‌ديوار و مانع در برابر دشمن
مي‌ايستاد. اسپارتيان از غروري كه داشتند و خود را شكست ناپذير مي‌شماردند به بارويي در                        دور شهر خود نياز نديده و نكشيده بودند.

باري ثبيسيان هجوم آوردند و جنگ درگرفت. اسپاتيان جانبازانه ميكوشيدند و از اين كوچه بآن كوچه دويده دشمن را بيرون ميراندند. آكيسيلاوس خود كوشش بسيار ميكرد و در نتيجه‌ی دليري و از جانگذشتگي او و زيردستانش ثبيسيان كاري نتوانسته و از شهر بيرون رفتند.

در اين جنگ يكداستان شگفتي رخ داد : اساداس نامي از جوانان نه تنها بي‌زره و سپر بلكه با تن نيمه لخت جنگ كرد و دليريها از خود نشان داد : چه او بشيوه‌ی آنزمان روغن بتن ماليده و درخانه نشسته بود كه ناگهان هياهوي جنگ برخاست. اساداس نايستاد. با همان حال شمشير بيكدست و نيزه‌اي بدست ديگر گرفته بي‌باك و بيم بيرون شتافت و از گرد راه بجنگ پرداخت كه هركه را ميديد شمشير برسرش مي نواخت يا نيزه بسينه اش فرو ميبرد. بدينسان دليريها از خود نشان داد و اين شگفت كه هيچ زخمي برنداشت.

پلوتارخ مي‌نويسد : " اين يا از آن جهت بود كه خدايان به نوجواني و دليري او بخشودند و نگهداري نمودند و يا از اينجهت كه چون تازه جوان خوشروي و نيك اندامي بود دشمنان زيبايي او را ديده و از آن لختي و بي‌سپريش در شگفت شده از زخم زدن خودداري نمودند".

مي‌نويسد : "پس از پايان جنگ ايفوران بپاداش آن دليري تاجي از گل باو دادند. ولي در همان هنگام بگناه اينكه بي‌زره بجنگ شتافته هزار درهم جريمه ازو گرفتند".

گواه سخن اين جمله‌هاي آخريست. يكتن جواني چون جانبازي كرده كار او را بي‌پاداش
نمي‌گذارند و يك تاج گلي كه براي گردان (قهرمانان) ميدادند باو ميدهند. ولي از آنسوي چون قانون را شكسته و بي‌زره بجنگ برخاسته بود اين گناهش را فراموش نكرده از كيفرش چشم نمي‌پوشند. چون گفتيم يك توده‌ی زنده‌اي بودند خواستم اين يكداستان را هم از آنان بگواهي آورم.

كنون شما حال توده‌ی خود را با اين بسنجيد. رفتاري را كه در اين توده با نيكوكاران و بدكاران ميشود بياد آوريد و با اين داستان در ترازو گزاريد. آنان چكار ميكردند و در اين توده چه كار ميكنند.

در اينجا نميخواهم از دولت و رفتار او با بدكاران سخن رانم. آن بماند بگفتار ديگري. از مردم و رفتار آنان با بدكرداران پرسش ميكنم. اين خود توده است كه حس نفرت از بديها و خشنودي از نيكيها را فراموش ساخته. اين توده است كه مي‌بينيم سخت بيمار است و همچون يك مرده پرواي نيك و بد نمي‌نمايد.

در چند شماره از پرچم كه ما از خائنان و از كسانيكه در پیشامد شهريور گريخته بودند سخن رانديم مي‌بينيم كساني آمده وساطت ميكنند و چنين ميگويند : " اينها باعث ميشود كه از نان خوردن بيفتند". يكتوده بايد نابود گردد و بزيردست بيگانگان بيفتد براي آنكه يكمشت خائن نان بخورند.

در اينجاست كه مي‌بينيم اين بدبختان معني درست هيچ چيز را نمي‌دانند. در بيرون چنين ديده ميشود كه اينان چشم دارند و گوش دارند و فهم دارند و خرد دارند و همه چيز را مي‌فهمند ولي چون پاي آزمايش بميان ميآيد مي‌بينيم بيچارگان فهم و خرد خود را باخته‌اند و گيج و سرگردان زندگي ميكنند.

بدبختان اين نمي‌دانند كه كارهاي دولتي براي نان خوردن نيست براي انجام وظيفه است. يك سرهنگ يا سرتيپ را ميگيرند نه براي آنكه نان خورد بلكه براي اينكه كشور را از دزدان و راهزنان و از دشمنان بيگانه نگه دارد و اگر نياز افتاد جان خود را دريغ نگويد. همه‌ی كارهاي دولتي چنين است و هيچيكي براي نان خوردن نيست. آن حقوقي كه بكاركنان دولت ميدهند براي اينست كه گرسنه نمانند نه آنكه تنها درپي اين حقوق و ديگر استفاده‌ها باشند.

اگر اين سخن را از يك كس و دو كس شنيده بوديم پروا نمي‌كرديم. اين عقيده‌ی بسياري از مردم است و شما چون نگاه كنيد اساساً در ايران هر كاري جز براي پول درآوردن و نان خوردن نيست.

كارهاي دولتي بماند. واعظ كه خود را رهنما ميشمارد و بمردم پند ميدهند آن را يك شغلي براي خود گرفته و تنها درپي دخل ميباشد. روزنامه نويسان كه خود را مربيان توده ميشمارند جز فزوني فروش روزنامه‌هاي خود را نمي‌خواهند و جز در بند پول نمي‌باشند.

نمايندگي در مجلس يك كسبي گرديده و تنها براي ماهانه داوطلب نمايندگي ميشوند. بلكه بمسائل علمي نيز سرايت كرده. مردك تاريخ مينويسد براي آنكه اين و آن را خشنود گرداند و پول درآورد. كتابي بنام اخلاق مينويسد و تنها مقصودش آنست كه از فروش آن استفاده برد.

ولي اينها همه غلط است. بايد پيش از همه كوشيد و اين انديشه‌هاي غلط را از مغزها بيرون گردانيد. بايد نخست با اينها به نبرد پرداخت. بايد در همه جا آشكاره گفت : كارهاي دولتي براي نان خوردن نيست براي خدمت كردن بتوده است. روزنامه‌نويسي براي پول اندوزي نيست. براي نوشتن حقايق و آگاه گردانيدن مردم است.

بايد اينها را گفت و بروي آنها ايستادگي نشان داد. بايد آن فلسفه‌ی غلط را از ميان برداشت. اين نتيجه‌ی آن فلسفه‌ی غلط و آن عقيده‌هاي پست مردم است كه يك رئيس امنيه راهزنان را دستگير ساخته و پولي براي خود گرفته رها ميگرداند. اين نتيجه‌ی آنست كه يك سرلشكر يا يك سرتيپ همه چيز را با پول ميفروشد و در اندك زماني ثروت هنگفتي مي‌اندوزد.

آقاي سرتيپ از روزيكه رسيده جز در انديشه‌ی پول اندوزي نبوده و بدينسان انبارها آكنده است. اينها همه نتيجه‌ی آن انديشه‌ی غلط است.

(پرچم روزانه شماره‌هاي 38 و 39 ، شانزدهم و هفدهم اسفند ماه 1320)

 

16 ـ ما از ديگران تندروتريم

يكدسته از جوانان پيام فرستاده چنين مي‌گويند : " پرچم تند نميرود". مي‌گويند :" ما از ديگران عقب مانده‌ايم بايد تند برويم".

مي‌گويم : چكار كنيم كه تند رفتن باشد؟. شما آن را بما بفهمانيد. اين راست است كه ما از ديگران عقب مانده‌ايم. راست است كه بايد تند رويم. ولي آيا تند رفتن چيست؟.

ما راستي را راهي زير پا نداريم و گام برنميداريم كه تند كنيم و گامهاي بلندتري برداريم. ما براي پيشرفت كارهاي خود بيكرشته كوششهايي نيازمنديم و بايد بكوشيم. شما بگوييد چه كنيم و چگونه كوشيم كه در نظر شما تندروي باشد؟

آيا سخنان درشت نويسيم؟ آيا بهياهو پردازيم؟ آيا بدشمنان كشور نفرين فرستيم؟ آيا شما اينها را تند رفتن ميشماريد؟.

اگر اينها را تند رفتن ميشماريد بخطا رفته‌ايد. اينها راه را گم كردن و بيهوده دست و پا زدنست. از سخنان درشت گفتن و هياهو كردن چه نتيجه‌اي تواند بود؟ تاكنون چه نتيجه بوده است كه پس اين باشد؟.

راستي را گاهي الفاظ آدم را فريب ميدهند و يك منظره‌ی پرت و غلطي در جلوي انديشه او باز ميكند. اين داستان راجع به بيست سال پيش است. روزي مردي كتابي ميخواند نگاه كرده ديدم كتابيست كه يك پيشواي ديني براي پيروان خود نوشته و دستورهايي بايشان ميدهد. از عبارتهايي كه بچشمم خورد اينها بود : "همچون دريا بجوشيد ، و همچون نهنگ بخروشيد"(يا شبيه باين دو جمله). من چون انديشيدم ديدم اينها هيچ معنايي ندارد. آخر پيروان چكار كنند؟ راستي را دريا نيستند كه بجوشند يا نهنگ نيستند كه بخروشند ، چكار كنند؟ آيا بالا جهند و پايين بيفتند؟ در كوچه‌ها نعره زنند؟ هرچه مي‌انديشيدم معنايي براي آنها پيدا نميكردم ليكن ميديدم خواننده يك لذتي از آنها ميبرد و يك منظره‌هاي خيالي در برابر چشمش باز شده.

در اينجا نيز مي‌بينم جوانان همان حال را پيدا كرده‌اند. وقتيكه مي‌گويند :" ما بايد تند برويم يك تكاني بخود ميدهند و لذتي ميبرند. ولي اگر بپرسيم :"چكار كنيم؟ " هرآينه خواهند درماند و آن منظره‌ی خيالي از جلو چشمشان محو خواهد شد.

امروز را اين خود مايه‌ی سرگرداني و گيجي براي جوانان گرديده و اينست من ميخواهم آنان را از اين اشتباه بيرون آورم.

چنانكه گفتم ما راه نميرويم كه تند باشيم. ما بيكرشته كوششهايي نيازمنديم و بايد بيشتر بكوشيم. دركوشش هم بايد نخست راه آن را پيدا كنيم. دوم همگي دست بهم دهيم. اگر راه كوشش را پيدا نكنيم و باهم همدست نباشيم هرچه بيشتر تلاش كنيم بيشتر گرفتار خواهيم بود.

اينست آنچه نياز داريم ، و از اينروست كه ما هميشه در پرچم ميكوشيم كه از يكسو یک راهي براي كوشش باز كنيم و از يكسو همگي را بهمراهي و همدستي بخوانيم. در اين كار پرچم يگانه روزنامه‌ايست كه ميكوشد.

ما امروز دردهايي داريم كه بايد پيش از همه بچاره‌ی آنها پردازيم ، و بدترين آن دردها پراكندگي انديشه‌هاست. يك توده با انديشه‌هاي پراكنده بهيچ جا نتواند رسيد.

اينست ما از گام نخست ميكوشيم كه باين پراكندگي چاره كنيم و انديشه‌ها را يكي گردانيم. آن  گفتارها كه درباره‌ی مشروطه و معني آن مينويسيم براي اين مقصود است.

براي يك توده چه گرفتاري بالاتر از اين كه راه حكومتش دانسته نباشد؟! چه بدبختي بدتر از اين كه انبوهي از مردم نسبت به « راه حكومت» و قانون اساسي كشور بيگانه باشند؟ چه بيچارگي بيشتر از اين كه صد تن داراي يك انديشه پيدا نشود؟!

بايد نخستين گاميكه در راه كوشش برداريم چاره‌ی اين درد باشد و شما مي بينيد كه ما بآن آغاز كرده‌ايم. پس شما مي بينيد كه ما بكار پرداخته و گام نخست را برداشته ايم. ديگران از دور ايستاده تنها بهياهو بس ميكنند ولي ما براه افتاده‌ايم.

پس ما از ديگران تندرو تريم ، از ديگران جلوتر مي‌باشيم. اگر كساني براستي تندروي را ميخواهند بيايند با ما همراه باشند.

تندروي سخنان تند گفتن نيست. هياهو راه‌انداختن نيست. آن كسانيكه باينها ميپردازند مقصودشان فريب مردم است. آنها تنها این را ميخواهند كه روزنامه‌هاشان بيشتر فروخته شود و دلهايشان بمردم نميسوزد.

ما بسيار متأسفيم كه جوانان بدينسان فريب آنان را ميخورند. بسيار متأسفيم كه ميخواهند ما نيز پيروي از آنان كنيم.

اين جوانان بدانند كه ما از همه‌ی ديگران جلوتريم. ديگران ايستاده‌اند و بيهوده هياهو ميكنند ولي ما راهي را پيش گرفته‌ايم و ميكوشيم كه گام بگام جلو رويم. ما راه خود را در شانزده بند خلاصه كرده براي آگاهي همگي در روزنامه نوشتيم. آن راه ماست و همچنان پيش خواهيم رفت.

(پرچم روزانه شماره‌ی 36 پنجشنبه 14 اسفند ماه 1320)

 

17 ـ يگانگي بسته بآنست كه‌انديشه‌ها يكي باشد

بارها مي‌بينم يكي گفتاري براي چاپ در پرچم آورده ، و چون باز ميكنم و ميخوانم مي‌بينم موضوعي را عنوان ساخته ولي تنها بستايشها يا نكوهشهاي شاعرانه اكتفا كرده.

مثلاً يكي گفتاري نوشته و آورده درباره‌ی « اتحاد» و تنها بستايش آن بس كرده : " اگر ما ميخواهيم از اين گرداب فلاكت نجات يابيم بايد دست اتحاد بهم دهيم … دشمنان سنگ تفرقه بميان ما انداخته‌اند". سي يا چهل تا از اينگونه جمله‌ها را بهم بافته.

من در شگفتم كه از اينگونه گفتارها چه نتيجه تواند بود؟!. از ستاش يگانگي و از نكوهش پراكندگي و مانند اينها چسودي بدست آيد؟!.. اين مثل آنست كه كسي بالا سر بيماري نشيند و براي او پياپي تندرستي را ستايش كند و از بيماري و ناتندرستي نكوهش سرايد. آيا از ستايش و نكوهش نتيجه تواند بود؟!. آيا بيمار باختيار خود بيمار گرديده كه چون ستايش تندرستي را شنيد از بستر بيماري برخيزد و تندرست گردد؟!..

نيكي اتحاد يا يگانگي را هر كسي ميداند. ولي يك كار اختياري نيست كه مردم خود توانند آن را داشته باشند. اتحاد يا يگانگي بسته بآنست كه‌انديشه‌ها يكي باشد ، و يكي بودن انديشه‌ها بسته بآنست كه حقايق بميان آيد و اين انديشه‌هاي پراكنده كه مغزها را پر كرده از ميان برخيزد.

بسياري از مردم اين را نميدانند و چنين مي پندارند كه يگانگي يك امر اختياريست. من بارها ميشنوم فلان جوانان يك حزبي ساخته‌اند يا فلان دسته اتحادكرده‌اند. اينها دليل است كه در اين كشور نه معني حزب دانسته شده و نه معني اتحاد را ميدانند.

چنين فرض كنيد كه صد تن در يكجايي گرد آمده ميخواهند باهم يگانگي كنند و همدست باشند. اين كار بسته بدو چيز است.

نخست آنكه‌انديشه‌ها و باورهاي اينها يكي باشد. وگرنه يگانگي صورت نخواهد گرفت و دير يا زود كشاكش و اختلاف درميان آنان خواهد درگرفت.

دوم بايد يك مقصودي را دنبال كنند و در راه آن بكوشش برخاسته گام بگام پيش روند ، وگرنه پس از اندكي سست و دلسرد گرديده پراكنده خواهند شد.

يگانگي در يكجا گرد آمدن نيست. بيست يا سي نفر دست بهم دادن و يكنام حزبي بروي خود گزاردن نيست. اينها ببازيچه‌هاي كودكانه شبيه‌تر است تا بكارهاي خردمندانه.

امروز در اين كشور صد اختلافي هست. اين مرداني كه مي‌بينيد ، مغزهاشان آكنده از انديشه‌هاي گوناگون است. اساساً در اين كشور راه زندگي دانسته نيست. اگر يگانگي ميخواهيد بايد باينها چاره شود. بايد يكرشته حقايق روشن شود و یک راهي براي زندگاني باز گردد و يكدسته از مردم در پيرامون آنها دست بهم دهند و يك جمعيت شاينده‌اي باشند و اين همان كاريست كه ما بآن ميكوشيم. كساني اگر ميخواهند بكشور خود نيكي كنند در اين راه با ما همراهي نمايند ، اين حقايق را كه مينويسيم درميان مردم منتشر گردانند ، با انديشه‌هاي پراكنده نبرد كنند. وگرنه از تلاشهاي ديگر كمترين نتيجه نخواهد بود.

در اينجا داستاني هست كه بايد بنويسم : سه سال پيش يكي از آشنايان از تبريز آمده بود و بارها بنزد من مي‌آمد. يكروز گفتگو ميكرديم در ميان سخن چنين گفت : " شما با نوشته‌هاي خود عوام را آزرده ميگردانيد ، چيزهايي مي‌نويسيد كه مخالف عقيده‌ی عوام است. آخر ما با اينها كار داريم. يكروز بايد از اينها استفاده كنيم.

سپس داستاني آغاز كرد كه چون پس از كشته شدن [شيخ محمد] خياباني تشكيلات دموكرات بهم خورده بود ، ما ميخواستيم دوباره آن را درست گردانيم ، كساني ميرفتند و سخناني برخلاف عقيده‌ی عوام ميگفتند و آنان را مي رنجانيدند ، ولي من با ميل عوام رفتار ميكردم اين بود موفق شدم كه به تنهايي سي چهل حوزه برپا كنم.

گفتم پيش از آنكه پاسخ شما را بدهم بايد من هم يك داستاني نقل كنم : پانزده سال پيش از اين يكي از آشنايان من در تهران روزنامه‌اي بنام « انعكاس» بنياد نهاد و روزنامه‌ی آبرومندي بود. من آنزمان در زنجان بودم و براي من نيز مي‌آمد. ولي پس از سه ماه ديگر بريده شد و از ميان رفت و دانستيم كه تعطيل كرده.

پس از چندي كه به تهران آمدم با مدير آن ديدار كردم و گفتگوي روزنامه به ميان آمد. گفت :   " بكمتر روزنامه اي در ايران چنان اقبال كرده بودند. در ماه نخست ما هزار و هفتصد نفر مشترك داشتيم". گفتم : پس چرا تعطيل كرديد؟.. گفت : "پول ندادند كه…"

دانسته شد مرد ساده روزنامه را بهمه‌ی آشنايان و دوستانش فرستاده و آنها گرفته‌اند و خوانده‌اند ولي بهنگام مطالبه‌ی پول رو برگردانيده‌اند.

اين داستان پاسخ شماست. بگو ببينم آن سي و چهل حوزه چه شد؟!.. خنديد و گفت : " هيچي پس از مدتي پراكنده شدند و رفتند پي كارشان".

گفتم : خوب شد كه خودتان گفتيد. تفاوت در اينجاست كه شما ميخواهيد حوزه درست كنيد ولي ما ميخواهيم يك توده را از گرفتاري و بدبختي رها گردانيم. شما ناگزيريد عوام را نرنجانيد ، ولي ما ميخواهيم مغز او را از انديشه‌هاي پست و بيهوده پاك گردانيم و از رنجيدن و نرنجيدنش باك نداريم. شما به همان گرد آمدن و فراهم نشستن قيمت ميدهيد ولي ما ميدانيم كه هيچ سودي ندارد و كمترين نتيجه‌اي از آن نتوان برداشت.

اين داستان ازآنِ سه سال پيش است و من مي‌بينم امروز بار ديگر بآن سخنان نياز افتاده. بيشتري از مردم يگانگي را تنها در يكجا گرد آمدن ميشمارند و اينست چنين ميدانند كه اگر گفتارهايي نويسند و بمردم پند دهند اتحاد بدست خواهد آمد. ولي چنانكه گفتيم اين يك انديشه‌ی بسيار خاميست ، و اين دسته بنديها و حزب بازيها كه شما امروز مي‌بينيد درست از رديف سي و چهل حوزه‌ی آن آشناي تبريزي ماست و هر يكي پس از زماني پراكنده خواهند شد و از پي كار خود خواهند رفت.

ما اگر ميكوشيم ـ بيكي گردانيدن انديشه‌ها ميكوشيم ، با گمراهي‌ها و عقيده‌هاي پراكنده نبرد ميكنيم. ما پرچم را بنياد نهاديم كه بدستياري آن يكرشته حقايق را ـ درباره‌ی كشورداري و زندگاني توده اي ـ نشر نماييم و خود از این راه است كه به نتيجه اميدواريم.

(پرچم روزانه شماره‌ی 40 دوشنبه 18 اسفند ماه 1320)

 

18 ـ بجوانان چه حمايتي بايد كرد؟..

از پست ديروز از تبريز گفتاري رسيده زير عنوان : « از توده‌ی جوانان حمايت كنيد». نويسنده‌ی گفتار از جوانان ستايشهايي نوشته اظهار افسوس ميكند از اينكه قدرداني از آنان نميشود.

مي‌گويم : امروز چه از جوانان و چه از پيران ، جاي هيچ ستايشي نيست. امروز اين توده سخت آلوده است : انديشه‌هاي گمراه و پراكنده ، خويهاي پست و دور از هم ـ و خود نتيجه‌ی اين آلودگيهاست كه چنين خوار و زبون مي‌باشيم.

آفريدگار جهان ستمگر نيست. يكتوده را براي زبوني و زيردستي و ديگري را براي سرفرازي و فرمانروايي نيافريده. در اين جهان هر مردمي چه نيك و بد سزاي خود را يابد.

ما نيز از بدي چنين خوار و زبونيم. از بدي زيردست و لگدمال شده‌ايم. همين خواري و زبوني دليل است كه خود آلوده‌ايم. بايد بجاي ستايش كه دروغ است و سودي هم ندارد ، بديها را بدانيم و بشناسيم و بچاره‌ی آنها كوشيم ، بايد بجاي لاف زدن از نيكي ، براستي نيك باشيم و اين آلودگيها را از خود دور گردانيم.

گرفتم كساني خود نيكند. از نيكي آنان چسودي تواند بود؟!.. بايد كوشيد تا ميتوان توده را نيك گردانيد. اساساً يك دليل نيكي كوشيدن باصلاح توده است. آن چه نيكيست كه كسي توده‌اش چنين آلوده باشد و بچاره نكوشد؟!.

دو سال پيش در همان تبريز دبيري جشني براي خود گرفت و شاگردان زيردست را واداشت كه در روزنامه « خدمات سي ساله‌ی او را بفرهنگ» ، بنويسند و ستايشها نمايند. من چون در تبريز بودم از اين كار او دلتنگ گرديدم. در اين توده چه جاي جشن است؟!.. با اين گرفتاريها چه جاي شاديست؟!. كدام فيروزي بدست آمده؟!. كدام پيشرفت رخ داده؟!.

جشن ما آنروزي خواهد بود كه باين آلودگيها چاره كنيم. اين انديشه‌هاي پراكنده را از ميان برداريم ، اين خوي پست را از ريشه براندازيم ، وگرنه يكتن يكتا دانشمند جهان باشد چون توده‌اش خوار و زبونست او نيز ارج نخواهد داشت.

من كمتر ميخواهم در نوشته‌هايم يادي از خود كنم و كارهاي خود را شمارم ـ ولي اين داستان چون گواه معتبري دارد مينويسم : دو سال پيش روزي آقاي اميرخيزي (حاجي اسمعيل آقا) در اتوبوس مرا ديد و چنين گفت : " فلان آقا از اروپا آمده. رفتم بديدنش. شما را مي‌پرسيد و تقريباً ده دقيقه توصيف شما را ميكرد. ميگفت : " در اروپا ميان دانشمندان معروف است. كتابهايش در انجمن علمي قيمت دارد." [1]

مقصودش اين بود كه من بديدن آن تازه وارد بروم. گفتم : نه تنها بديدنش نخواهم رفت ، اگر او از من نيك گفته من هميشه ازو بد خواهم گفت. زيرا او اگر با خود من دوستي نشان ميدهد با توده‌ام دشمني مينمايد و بكندن ريشه‌اش ميكوشد. شما او را « يك اديب علامه‌ی فاضل» ميشناسيد ولي من نيك ميدانم كه افزاريست براي آنكه كتابهاي سراپا پستي و زبوني دوره‌ی مغول را در ميان ايرانيان و شرقيان رواج دهد و با اين ترتيب نگزارد از پستيهاي زمان مغول پاك گردند. نگزارد اين انديشه‌هاي پوچ و بيهوده كه در آن كتابهاست از ميان برخيزد. با چنين كسي مرا چه دوستي تواند بود؟. مرا چه سود دارد كه خودم در ميان اروپاييان شناخته و ارجمند باشم در جاييكه توده‌ام خوار و بي‌ارج است؟!.

چنانكه گفته بودم آن كس آغاز بكار كرد و با پشتيبانيهايي كه ميديد به نشر كتابهاي زمان مغول پرداخت و كسانيكه باو نزديك رفتند سودهاي بزرگي بردند ، و من تاكنون روي او را نديده‌ام و اميدمندم كه نخواهم ديد.

از سخن خود دور نيفتيم : از جوانان جاي هيچ ستايشي نيست ، تا توده چنين آلوده و گرفتار است به نيكي يكتن يا يكدسته قيمتي نبايد گزاشت. از آنسوي امروز جوانان داراي نقيصه‌هاي بسياريند و بايد بجاي ستايش كوشيد و اين نقيصه‌ها را رفع نمود.

اين جوانان درسهايي را كه در دبيرستانها و دانشكده‌ها خوانده و آگاهيهاي پراكنده‌اي را كه از روزنامه‌ها و كتابها ياد گرفته‌اند يك سرمايه‌ی مهمي ميشمارند و بغرور آن در كارهاي توده دخالت ميكنند و اظهار عقيده مي‌نمايند ، و چون خود را از حيث دانش و آگاهي درحد كمال مي‌شناسند بسخن ديگران گوش نميدهند و سر بياد گرفتن چيزي فرو نمي‌آورند.

در حاليكه آن آموخته‌هاي اينان جز چيزهاي ناقصي نيست و هرگز سرمايه‌ی زندگي نتواند بود. آنان خود از اين حقيقت غفلت دارند و بآساني نخواهند پذيرفت.

در بيست سال گذشته ، يكي از سياستها اين بوده كه جوانان را در دبيرستانها و دانشكده‌ها گيج گردانند و مغزهاي آنان را با تاريخچه‌ی فلان شاعر ، و يا يادگرفتن فلان قصيده ، و با خواندن فلان فلسفه و مانند اينها فرسوده ساخته از كار اندازند. اين را بقصد كرده و از روي يك نقشه اي پيش برده‌اند .

در اينجا از آن زمينه گفتگو نخواهم كرد. در اينجا ميخواهم بگويم : جوانان بي‌آنكه خود بدانند و بي‌آنكه مقصر باشند گرفتار اين نقيصه‌اند و ما بايد بجاي ستايش از آنها برفع اين نقيصه پردازيم.

اين يك نمونه‌اي از نقص جوانانست كه مي‌آيند و بايرادهايي مي‌پردازند و همينكه چند پرسشي ميكنيم درمي‌مانند. چندي پيش بارها مي‌شنيدم جوانان حزبي درست كرده‌اند و سه هزار نفر جمعيتند. مي‌گويند : ما بكسي اعتماد نداريم بايد مملكت را خودمان اداره كنيم.

اين سخنان را مي‌شنيدم. روزي هم يكمرد دلسوزي گفتگو از آنان كرده چنين گفت : " اينان راه را گم كرده‌اند و بسيار پرت ميروند. بايد بآنان يك پندهايي دهيم".

گفتم : من نمي‌شناسم. گفت : من چند تن را مي‌شناسم. وعده بخانه‌ی خود مي‌گيرم. شما نيز بياييد.

دوبار با آنان ديداركرديم. بجاي سه هزار نفر بيش از پنج و شش تن نديديم. من پرسيدم شما كه حزبي برپا كرده‌ايد از چه راه آغاز بكار خواهيد كرد؟!.. دردهايي كه تشخيص داده‌ايد چيست و چه چاره‌اي براي آنها در انديشه داريد؟!..

بپرسش من پاسخ نداده چنين گفتند : " مملكت بجوانان بيشتر از ديگران تعلق دارد و اينست جوانان بايد بكوشند". از اينگونه بسيار سرودند.

گفتم : گرفتم كه سخنتان راست است و كشور بشما بيشتر تعلق دارد تا بديگران ، من مي‌پرسم : چه كار خواهيد كرد؟!..

باز پاسخي نداده چنين گفتند : " ما ميخواهيم هسته‌ی اين جمعيت از جوانان باشند و اساسش را اينان بگزارند …"

گفتم باز ميگويم : آن كارهايي كه خواهيد كرد چيست؟!..  ديدم درمانده‌اند و بروي هم نگاه ميكنند و پاسخي نمي‌توانند. پس از زماني يكي گفت : " بايد بكوشيم و بكشور ترقي دهيم و جامعه را اصلاح كنيم". گفتم : چگونه خواهيد كوشيد؟!.. چه كارهايي خواهيد كرد؟!… ديدم باز پاسخي نميتوانند. لحن سخن را تغيير داده گفتم : براي پيدايش يك جمعيتي بايد نخست يك مقصودي درميان باشد كه همگي آن را بخواهند و براي رسيدن بآن بكوشند. دوم بايد انديشه‌ها يكي باشد و همگي از يك راه بكوشند. اينهاست كه ميخواستم شما روشن گردانيد و نظر حزب خود را بگوييد.

با اينهمه تكرار پاسخي نتوانستند و ما ناگزير شديم كه سخن را بپايان رسانيده برخيزيم. اين نمونه‌ی رفتار جوانانيست : آن غرور ايشان كه خود را برتر از ديگران ميدانند و بآنها درآميختن را كسر شأن خود مي‌شمارند و اين نارسايي انديشه‌شان كه در پاسخ پرسشها در مي‌مانند و راستي اينست كه هيچگاه باين چيزها توجهي نداشته و هيچگاه در اين باره‌ها نينديشيده‌اند.

يك سخناني شنيده‌اند و بي‌آنكه معنايش را بفهمند بدل سپارده‌اند. بسياري از اينان جمعيت يا اتحاد را همان گرد آمدن در يكجا ميشمارند و اينست همينكه ده يا بيست تن در يكجا گرد آمدند آن را حزب يا جمعيت مينامند و آن را در بيرون انتشار ميدهند.

در جاي ديگر نوشته‌ايم كساني از اينان مي‌آيند و با من گفتگو كرده ايراد ميگيرند كه چرا هواداري از مشروطه مي‌نمايم. مي‌پرسم : ايرادتان چيست؟. مي‌گويند : "مشروطه ديگر كهنه شده" يا مي‌گويند : " ديگر هواداري ندارد" يا ميگويند : " در اين مدت آزموده شد اين مردم لايق مشروطه نيستند" و چون ميگويم : "حقايق كهنه نميشود" ، يا مي‌گويم : " ما را با ديگران چكار است. اگر آنان هواداري نمي‌كنند نكنند ، ‌ما يك چيزي را كه بسود كشور خود ميشناسيم بايد هوادارش باشيم" ، يا مي‌پرسم : " اين آزمايش را كه كرده؟. در اين مدت در ايران مشروطه اجرا نگرديده تا دانسته شود مردم شايسته يا ناشايسته‌اند"ـ اين پاسخها را كه ميدهم بخاموشي ميگرايند و ديگر سخني نميتوانند.

اينها همه نقيصه‌ی جوانانست. اينها دليل است كه از حقايق بسيار دورند ـ دليلست كه سرمايه‌شان بسيار كمست ـ كنون بايد اين نقص را دريابند و بگردن گيرند و تكاني بخود داده بفرا گرفتن حقايق پردازند. ميدانم اين به بسياري از آنان گران خواهد افتاد. ولي چه بايد كرد؟!. راستي اگر هم تلخ است بايد گفته شود. اگر هم سخت است بايد پذيرفته گردد.

اگر ميخواهند بارزش خود بيفزايند بايد اين را بپذيرند. اگر ميخواهند بكشور و توده‌ی خود نيكي توانند بايد از اين گردن نپيچند وگرنه با حال كنوني ، خود تباه گرديده و بتوده نيز جز زيان نتوانند رسانيد.

شما ببينيد : اين نمونه‌ی كردار ايشانست كه خود را از پيران و سالمندان جدا ميگيرند و با يك گستاخي مي‌گويند : " ما بديگران اعتماد نداريم". اين در كجاي جهانست كه جوانان خود را بدينسان جدا گيرند؟!. در كجاي جهانست كه بدينسان از بزرگتران بي‌نيازي نمايند؟!. آيا اين سخن جز نتيجه‌ی نارسايي انديشه‌هاست؟!

دوباره مي‌گويم : اينها گناه آنان نيست. گناه آن كسانيست كه در بيست و چند سال گذشته به گيج گردانيدن جوانان كوشيده‌اند ، گناه آنكسانيست كه روانهاي اينان را فرسوده گردانيده ، و از آنسوي با ياد دادن يكرشته تعليمات پراكنده و بيهوده مغرورشان ساخته با اين حال بميان توده فرستاده‌اند.

ما كنون بايد بچاره پردازيم. كنون بايد بجبران گذشته كوشيم. نويسنده‌ی گفتار از تبريز مي‌گويد : " بتوده‌ی جوان حمايت كنيد" ، مي‌گويم : بهترين حمايت ما اينست كه نقيصه‌هاي آنان را رفع كنيم و اينك به همان ميكوشيم.

يكي از مقاصد ما همانست كه جوانان را با حقايق آشنا گردانيم و از معني درست زندگاني آگاهشان سازيم. اين گفتارهاي پياپي براي همينست. ما از يكسوي اين حقايق را براي ايشان روشن ميگردانيم و ازيكسو یک راهي براي كوشش و همدستي ـ چه در تهران و چه در تبريز ـ بروي ايشان باز كرده‌ايم.

(پرچم روزانه شماره‌هاي 42 و 43 چهارشنبه و پنجشنبه 20  و 21 اسفند ماه 1320)

[1] : كسي كه ازو آن ياد شده محمد قزويني است. چون پرفسور ادوارد براون و همدستانش (محمدعلي فروغي ، علي اصغر حكمت ، حسن تقيزاده و كساني ديگر) به زنده گردانيدن كتابهاي دوره‌ی پستي ايران ـ دوره‌ی مغول ـ كه مي‌رفت تا براي هميشه فراموش گردد (همچون ديوان شاعران ياوه گو و كتابهايي كه سراسر پستي و بيغيرتي را مي‌آموزد) آغاز كردند ، كسي كه از ايران به ياري پرفسور فرستاده شد همين محمد قزويني بود. اين همانست كه به همدستي براون تاريخ ادبيات ايران براي ما نوشتند. او سي و شش سال در اروپا زيست و جز تصحيح و چاپ جهانگشاي جويني كه كتاب تاريخ است ارمغانهايش به ايران تصحيح ، حاشيه نويسي و چاپ دوباره‌ی كتابهايي به شرح زير است : لباب الالباب (شرح حال شاعران ، وزيران و فرمانرواياني كه به فارسي شعر سروده‌اند) ، تذكره‌ی الاولياء (كتابيست درباره‌ی صوفيان و پر است از داستانهاي دروغ و رسوا) ، شدالازار (درباره‌ی زندگاني و تعيين محل قبر علما و فرمانروايان بخاك سپرده در شيراز) ، المعجم في معايير الاشعار العجم (درباره‌ی فنون شعري و نقد شعر) ، چهار مقاله‌ی عروضي (بخشي از آن درباره‌ی شعر و شاعري است).

محمد قزويني درباره‌ی كتاب آذري (يا زبان باستان آذربايجان) نوشته‌ی كسروي « تقريظي» هم نوشته. چه بسا آرزو داشته كه كسروي هم به دسته‌ی ايشان بپيوندد. ليكن چنانكه كسروي يادآوري
مي‌نمايد سود توده ارجمندترين چيزيست كه مي‌بايد در زندگاني هميشه بديده داشت. آن تقريظها و صد ستايش ديگر نمي‌توانست او را از راه و پيمانش دور گرداند.

دسته‌ی ايشان كيها بودند و چه‌ها مي‌كردند؟ و چرا كسروي با چنان مايه‌ی دانشي از ايشان دوري مي‌جسته؟ پاسخ به اين پرسش در همين گفتار به كوتاهي آمده. براي آگاهي بيشتر كتاب در پيرامون ادبيات ديده شود.

 

19ـ ما از مردم چه ميخواهيم؟..

در ايران يكرشته كلمه‌هايي هست كه معناهاي نيكي داشته ، ولي چون بدست بدان افتاده بد گرديده و كلمه‌ها نيز موهون شده كه آدم چون ميخواهد در گفتن و يا در نوشتن يكي از آنها را بكار برد سختش ميآيد.

يكي از آن كلمه‌ها « حزب» است كه از بس موهونست ما بسختي آن را بكار ميبريم ، و آنگاه در ترديد مي‌مانيم كه آيا خوانندگان چه معنايي را از آن فهميدند ـ آيا آن معناي درست و نيكش را يا اين معناي آلوده و موهونش را؟..

من چون در نوشته‌هايم اين كلمه را بكار ميبرم اينست بايد در اينجا معني درست آن را روشن گردانيده بگويم ما از اين كلمه چه معنايي را ميخواهيم. نخست بايد اندكي از تاريخچه‌ی حزبها در ايران بنويسيم.

سي و چند سال پيش چون در ايران مردم بيدار شدند و جنبشي بنام مشروطه خواهي برخاست خواه ناخواه حزبها پيدا شدند. نخستين حزب در ايران دسته‌ی مجاهدان بودند.

تاريخچه‌ی اين دسته بكوتاهي آنست كه دوسال پيش از زمان مشروطه گروهي از ايرانيان در باكو ، گرد آمده يك حزبي بنام « اجتماعيون و عاميون» پديد آوردند و رئيس ايشان نريمان نريمانوف بود كه سپس يكي از كسان بنام گرديد.

اين جمعيت تازه بكار پرداخته بود كه در ايران داستان مشروطه پيش آمد و آنان كساني را از اعضاي خود برگزيده براي شركت در شورش [= انقلاب] بشهرهاي ايران فرستادند كه هنوز چند تن از آن كسان در تبريز و ديگر جاها زنده‌اند.

ولي در تبريز در همان ماههاي نخست شورش ، چند تن از سردستگان دست بهم داده در خود آنجا جمعيتي بنام « مجاهد» پديد آوردند كه چنانكه گفتيم نخستين حزبي در ايران بود.

اين حزب با سادگي بسيار تشكيل يافت و با يك نظم و تندي پيش رفت. نخست تنها در تبريز بودند. سپس در تهران و گيلان و شهرهاي ديگر آذربايجان نيز پيدا شدند ، و چنانكه در تاريخ نوشته شده همين حزب بود كه با محمد عليميرزا نبردها كرد و سپس بخونريزيها پرداخت و سرانجام او را از تخت پايين آورد و از ايران بيرون راند. اين حزب بود كه پايه‌ی مشروطه را در ايران استوار گردانيد ـ اين حزب بود كه قهرماناني همچون ستارخان و باقرخان و حسين خان باغبان و يفرمخان و سردار محيي و يارمحمدخان و حيدرعمواغلي و عظيم زاده و ميرزا علي اكبرخان و ديگران بيرون داد.

سپس چون محمد عليميرزا برافتاد و اندك آرامشي در ايران رخ داد برخي از ايرانيان كه از اروپا بازگشته بودند در تبريز و تهران حزب دموكرات را بنياد نهادند. آنچه ما مي‌دانيم اين بنيادگزاران
سوء نيت داشتند و مقصودشان اين بود كه جدايي درميان آزاديخواهان پديد آورند و يك حزبي ساخته با دست آن مجاهدان را از ميان برند.

با اينحال چون كسانيكه دعوت آنان را پذيرفته بدموكراتي درآمدند از آزاديخواهان خونگرم بودند آن حزب هم در اندك زماني در همه‌ی شهرهاي بزرگ ايران تأسيس يافت و خود يك جمعيت كوشنده‌ی بزرگي شد. چون در سال 1329 محمد عليميرزا دوباره به ايران بازگشت و بار ديگر خطر براي آزادي رخ داد ، اينان در برابر پیشامد دليري و ايستادگي نشان داده پشتيباني مهمي بدولت نمودند.

اگرچه اين بار نيز جنگ را مجاهدان و بختياريان كردند و با دست اينان بود كه ارشدالدوله سردار محمد عليميرزا دستگير و كشته گرديده و خود محمدعلي شكستهاي پي درپي يافته به استرآباد گريخت ليكن در پارلمان و در تهران ايستادگي دموكراتها در برابر بدخواهان و پشتيباني آنان بدولت اثر بزرگي داشت.

سپس چون در همان سال روسيان التيماتوم داده سپاه تا بقزوين آوردند و ايران در برابر يك خطر بزرگي واقع شد ، در اين پیشامد نيز دموكراتها در اظهار احساسات و ايستادگي شايستگي از خود نشان دادند. اگرچه بيك كاري موفق نشدند (و خود نمي‌توانستند شد) ليكن زبوني ننمودند.

در اهميت اين حزب آن بس كه روس و انگليس نبودن آنان را ميخواستند ، و چون پس از پذيرفته شدن التيماتوم مجلس بسته گرديد ناصرالملك و وزيران او كه فرصت يافته بودند بكندن ريشه‌ی اينان كوشيدند ، از آنسوي در تبريز روسيان چند تن از اينان را كه ميرزا احمد سهيلي و آقا محمد ابراهيم و ديگران بودند بدار كشيدند.

سپس چون در سال 1332 جنگ جهانگير اروپا برخاست و در ايران نيز تبدلاتي رخ داد [و] مجلس بار ديگر باز شد در اين هنگام نيز دموكراتها جوش و جنب بزرگي از خود نشان دادند و بيك كار بزرگي برخاسته براي جنگ با دو دولت همسايه از تهران مهاجرت كردند ، و با آلمان و عثماني همدست شده با دسته‌هاي سپاه روس ، جنگ و خونريزي نمودند و دولت مركزي را بنام آنكه با روس و انگليس همدست ميباشد برسميت نشناخته خود ، در كرمانشاهان دولت ديگري بنياد نهادند. اينها نيز كارهاي حزب دموكراتست. اينها نيز در تاريخ ايران مؤثر افتادند و نامي از خود در آن يادگار گزاردند.

ولي در داستان مهاجرت يك چيزهاي ناستوده‌اي رخ داد ، زيرا آلمان براي پيشرفت مقاصد خود در ايران از دادن پول مضايفه نميكرد و ليره‌هاي بسياري سكه زده همراه خود آورده بودند. كساني از سران مهاجران بپول گرويده رفتار ناستوده‌اي كردند و اين مايه‌ی تنفر ديگران شد و در ميانه اختلافها رخ داد.

از آنسوي خود مهاجرت نتيجه‌ی نيكي نداد. يكدسته‌ی بزرگي از ژاندارم ايران و مهاجران در جنگ كشته گرديدند و آخرين نتيجه آن شد كه مهاجران پس از دو سال رنج و آوارگي از خاك ايران بيرون رفته در عثماني و ديگر جاها پراكنده گرديدند.

اين نافيروزيها نتيجه‌ی آن را داد كه بيشتر آزاديخواهان نوميد گرديده كناره جويي كردند. بخصوص مردان پاكدامني كه جز رهايي اين كشور و توده را نميخواستند و درپي سود شخصي نبودند. اينان بيكبار دلسرد شده بكناري رفتند.

اين دلسردي و كنارجويي آنان نيز نتيجه آن را داد كه ميدان براي كسان سودجو و آلوده دامن باز گرديد كه بنام آزاديخواهي يا دموكراتي بميان افتادند و بخودنمايي و سودجويي پرداختند. بايد گفت يك « تحولي» در عالم آزاديخواهي پديد آمد و دستگاه تغيير يافت.

اينزمان ده سال بيشتر از آغاز جنبش مشروطه ميگذشت. در آن ده سال بيشتر كم‌كم در تهران كساني پيدا شده بودند كه شيوه‌ی سودجستن و پول درآوردن را ـ از راه دسته‌بندي و روزنامه‌نويسي و هياهو و دخالت در كار كابينه‌ها و هواداري از اين وزير و از آن وزير و مانند اينها ـ  نيك ياد گرفته بودند.

در آن ده سال و بيشتر اين قبيل سودجويان از اين شهر و از آن شهر بتهران آمده و در اينجا مانده كم‌كم يكدسته‌ی بزرگي شده بودند.

بسياري از نمايندگان پارلمان از شهرها بتهران آمده و پس از پايان دوره‌ی وكالت باز نگشته و در اينجا مانده و از آن راهيكه گفتيم بپول اندوزي و خوشگذراني پرداخته بودند. اين كسان را در آن زمان « هوچي» ناميده‌اند ما نيز به همان نام ميخوانيم.

آزاديخواهان غيرتمند و جانفشان از ميان رفته و اين هوچيان جاي آنان را گرفته بودند.

در اين ميان در سال 1335[قمري = 1296 خورشيدي] شورش روسيه رخ داد ، و اين شورش بزرگ كه در همه‌ی جهان تكاني پديد آورد در ايران نتيجه‌اش اين شد كه دولت بيكبار ناتوان گرديد و درهمه جا آزاديخواهان ـ يا بهتر گويم سرجنبانان بتكان آمدند و بيكرشته كارها پرداختند.

چنانكه گفتيم در تهران ميدان براي اين هوچيان باز مانده بود و اينان از پیشامد استفاده جسته بيكرشته كارهاي ناستوده‌اي شروع كردند.

از همان آغاز شورش روسيه تا هنگاميكه رضاشاه رشته‌ی اختيارات كشور را بدست گرفت ، كه نزديك به ده سال است يكدوره‌ی خاصي از تاريخ ايران ميباشد و در اين يكدوره اين هوچيان يك عامل مؤثري در كشور بودند و آسيبهاي بزرگي رسانيدند.

من اگر كارهاي اينان را بنويسم بايد يك كتاب جداگانه پردازم. در اينجا بي‌آنكه از كسي نامي برم بياد دو رشته از كارهاي ننگين ايشان مي‌پردازم :

نخست اينان دخالت در سياست (يا بهتر بگويم هوچيگري) را پيشه‌اي براي خود گرفته از آن راه نان ميخوردند. بلكه دارايي مي‌اندوختند. هرنخست وزيري كه ميخواست كابينه تشكيل دهد ميبايست پولي در ميان اينان تقسيم كند و بكساني از آنان در ادارات كار دهد ، وگرنه بهياهو پرداخته نميگزاردند كابينه پا گيرد و بكار پردازد.

اين يك رسمي شده بود و خود وزيران بآن عادت داشتند و دادن پول سختشان نمي‌آمد. بلكه اگر كسي ميخواست كابينه درست كند خود از پي اينان ميفرستاد و نويد پول ميداد و براي برانداختن كابينه‌ی حاضر بكارشان واميداشت. اين معامله‌ی رايجي بود.

از اين رو يك كابينه نميتوانست بيش از دو يا سه ماهي دوام كند. زيرا اينان پولي را كه ميگرفتند و ميخوردند و تمام ميكردند بايستي اسبابي فراهم كنند كه دوباره پول گيرند. از اينرو بايستي بسراغ يك خريدار تازه اي روند و يا او بسراغ اينان بيايد.

اينكه نوشتم كه در بيست و چند سال پيش چون در يكسال چهار كابينه عوض شد آنها را
« كابينه‌هاي چهار فصلي» ناميدند ، يكي از علل آنها دخالت همين دسته‌ی هوچيان بوده.

از اينان در اين زمينه‌ها كارهاي بسيار زشتتر هم سرزده كه مي‌بينم اگر بنويسم بغيرت ايرانيگريم خواهد برخورد و اينست خامه را نگه مي‌دارم ـ از آنسوي براي آنكه گفته‌هايم بيكبار
بي‌دليل نباشد تنها يكداستاني را ياد ميكنم.

از رضاشاه پهلوي يادداشتهايي در دست است كه خود اسناد گرانبهاييست. در آن يادداشتها از بسياري از اين هوچيان نام برده و خيانتهايي را كه از هر يكي سرزده ذكر كرده از جمله درباره‌ی يكي از آنان چنين مي‌نويسد.

اين مرد طماع در داستان جمهوريت[1] بنزد من آمد و پول خواست. من چون ندادم رفت پيش محمد حسن ميرزا و از او پولي گرفت و با من بمخالفت پرداخت.

در همان يادداشتها يك تلگراف رمزي را كه محمد حسن ميرزا ببرادرش احمد شاه فرستاد و كليدش بدست افتاد و كشف گرديده نقل ميكند.

احمد شاه در پاريس بوده محمد حسن ميرزا باو تلگراف ميكند : " سي هزار تومان كه فرستاديد و باطرافيان داديم كمست. اينها بطمع پول براي ما كار ميكنند. زود حواله‌ی ديگري بفرستيد".

اين يك نمونه‌اي از كارهاي آن ناكسانست. نيك بينديشيد كه يك مردي در كشور پيدا گرديده و ميخواهد رئيس جمهوري باشد. و يك جنبشي در توده بنام اين موضوع پديد آمده. آيا يك ايراني چه بايد كند؟… نه آنست كه اگر آن را بسود توده ميداند بايد ياري كند ، و اگر نمي‌داند بايد بجلوگيري پردازد؟!..

ببينيد تا چه‌اندازه بيشرميست كه در چنان پیشامدي كساني تنها در انديشه‌ی پول گرفتن باشند و رو باينسو و آنسو آورده آشكاره پول بخواهند.

آيا ميتوان پنداشت كه رضاشاه تهمت زده؟!.. آيا ميتوان گفت كه دروغ باو بسته؟!. من از رضاشاه هواداري نميكنم. ولي بآن جايگاه باور نكردنيست كه بيك هوچي پست تهمت بندد. رضا شاه را اگر هم بد بدانيم چنين گماني باو نخواهيم برد.

از اين گذشته ما خود آن كسان را مي‌شناسيم. ما خود ميدانيم كه كارشان اين بوده و براي پول گرفتن بوسيله‌هاي بسيار زشتتر از اين دست ميزده‌اند.

همان كسي را كه رضاشاه مينويسد او خود گفتاري در يكي از روزنامه‌هاي آن زمان نوشته بمناسبتي چنين ميگويد :

"بعضي بمن ميگويند از سياست بركنار باش. ولي من این را صلاح نميدانم. زيرا اديب الممالك چون از سياست دست برداشت از گرسنگي مرد".

همين دو جمله كافيست كه او را بشناسيد. نخست ببينيد سياست چه چيز را مي‌گويد. اديب الممالك يك شاعري بود این را ستايش ميكرد و پول ميگرفت و او را هجو ميكرد و پول ميگرفت. اين رفتار زشت يا هوچيگري او را دخالت در سياست مي‌شمارد. دوم دخالت در سياست را يك كسبي ميداند و آشكاره ميگويد : اگر دست بردارم گرسنه خواهم ماند.

دوم : اينان حزب يا جمعيت درست كردن را يك بازيچه‌اي گردانيدند. نخست در ايران حزب بزرگي بود « حزب دموكرات» ، و چون آنان را تندرو مي‌شماردند يك دسته در برابر آنان خود را « اعتدالي» ميناميدند. ولي در زمان اين هوچيان آن ترتيب هم بهم خورد و بسياري از آنان نظيره سازي كرده خود حزبهائي پديد آوردند و كم‌كم اينكار رواج گرفته تا بآنجا رسيد كه حزب سازي از آسانترين كارها شمرده شد كه هر كسي همينكه مي‌خواست ، با چند تن از آشنايان فراهم نشسته يك چند جمله‌اي را بهم بافته و آن را « مرامنامه» مي‌ناميدند و يك نامي بروي خود گزارده يك مهري نيز ميكندند و با اين چند مقدمه‌اي حزبي پديد مي‌آوردند.

كم‌كم كار برسوايي كشيده و نامهاي موهون بسياري از « كميته‌ی آهن» و « تجدد ايران» و
« جامعه‌ی تبليغ» و « دموكرات نصرت» و « دموكرات مستقل» و « كميته‌ی اتحاد شرق» و « اتحاد بشر» و « اصلاح طلبان» و بسيار مانند اينها بيرون ريخت.

اساساً حزب سازي يك افزاري در دست هوسبازان و طمعكاران گرديد. مثلاً فلان السلطنه يا بهمان الدوله ميخواست نخست وزير گردد و ميفرستاد ستاد يكي از سردستگان هوچيان را بنزد خود مي‌خواند و با او بشور مي‌نشست كه از چه راه وارد شود و آن سر دسته پاسخ داده چنين مي‌گفت : " بايد يك حزبي درست كنيم". اين يكي از كارهاي رايج آنزمان بود و بسياري از وزيران براي خود حزبي مي‌ساختند.

يكي از زمانهاييكه بازار حزبسازي گرم ميگرديد هنگامي بود كه انتخابات آغاز مي‌يافت. در اينجا بود كه رسواييها از اندازه ميگذشت و چند نام موهون ديگري بيرون مي‌آمد و هرروز برگهايي براي نشان دادن كانديدهاي اين حزب انتشار مي‌يافت.

براي آنكه سخنم بي‌دليل نباشد برخي جمله‌ها را از سر مقاله‌ی « عصر جديد» كه در سال  1335[2] بهنگام انتشار آگهي انتخابات دوره‌ی چهارم مجلس نوشته در پائين مي‌آورم. عنوان گفتار « تجهيزات براي انتخابات» است و در زير آن پس از جمله‌هايي مي‌نويسد :

" دوباره مي‌بينيم در محيط سياست طهران جنب و جوشهايي تولد و هركس و هر دسته در صدد تأمين آتيه است. احزاب سابق تشكيلات منحل شده‌ی خود را تأسيس و قواء خود را تجهيز مينمايد ـ احزاب تازه در شرف تشكيل ـ حكاكان مشغول كندن امهارـ مطبعه‌ها مشغول طبع اعلانها، پروگرامها ، مرامنامه‌ها ميباشند.

از قراري كه ميشنويم يك فرقه بنام سوسيال دموكرات ، يك فرقه بنام حاميان برزگران ، يك فرقه بنام وداديون يا اتحاد ملي تشكيل شده. فرقه‌ی سوسيال دموكرات ( و مطابق مهر فرقه كه ديده شد سوسياليست دموكرات) چندان بي‌سابقه در ايران نبوده. بعلاوه با بودن آن در ممالك ديگر محتاج بتوضيح نيست. فرقه‌ی طرفداران بزرگ[؟] نيز بطوريكه شنيده‌ايم از سه چهار نفر تجاوز نميكند. حزبي كه ميگويند فعلاً داراي چهل و پنجاه نفر جمعيت شده است فرقه‌ی وداديون يا اتحاد ملي است …"

از سخن خود دور نيفتيم : يكدسته در بيست و چند سال پيش ، با رفتار زشت خود « جمعيت» يا « حزب» را رسوا گردانيده‌اند.

اين كلمه‌ها امروز موهون است و ما كه آنها را بكار ميبريم نفرتي در خود احساس ميكنيم. از آنسو ميترسيم خوانندگان چنين دانند كه مقصود ما از اين نامها همان بازيچه‌هاي خنك و زشت بيست و چند سال پيش ميباشد. اينست براي جلوگيري از نافهميدگي باين گفتار پرداختيم و مقصودمان در اينجا دو چيز است :

يكي آنكه رفتار زشت هوچيان و بدكرداران و حزب سازيهاي خنك آنان دليل بدي حزب يا جمعيت نيست. در جهان بسيار چيزهاست كه خود نيك است ولي بدنهاداني آن را بازيچه‌ی اغراض خود ساخته‌اند. در جهان موضوعي گرانمايه‌تر از دين نيست و شما ميدانيد كه هميشه دسته‌هاي انبوهي از دين نان خورده‌اند و آن را در راه غرضهاي خود بكار برده‌اند.

همچنين اگر برخي حزبها بد بوده‌اند دليل روگرداني ما از آن نتواند بود. بگفته‌ی يكي از آشنايان شما اگر ده تا تخم مرغ بخريد و چون يكي بشكنيد تباه درآيد ، و همچنين دوم و سوم و چهارم يكي پس از ديگري فاسد باشد آيا از اينجا همه‌ی تخم مرغها را فاسد دانسته ديگر آرزوي تخم مرغ خوردن نخواهيد كرد؟.

كشور مشروطه بي‌حزب نتواند بود. امروز شما به هر كشوري از كشورهاي آزاد جهان نگريد همه را حزبها راه ميبرند. آيا آلمان را كه راه ميبرد؟.. روسيه را كه اداره ميكند؟.. در انگلستان رشته در دست كيست؟!.. در تركيه سررشته داران كيانند؟.. اينها را بينديشيد تا بدانيد چه نيازي به حزب يا جمعيت هست.

ديگري اينكه ما اساساً باين زمينه‌ها نزديك نميشويم. ما نه تنها حزب و جمعيت را بآن معنايي كه هوچيان فهميده بودند و بكار ميبردند نميخواهيم و از آن كارها بيكبار بيزاريم با حزب يا جمعيت بمعني اروپاييش نيز چندان كاري نداريم ما مقصودمان بالاتر از اينهاست. ما چون كلمه يا نام ديگري پيدا نكرده‌ايم اينها را ميآوريم. وگرنه خواست ما چيز ديگري ميباشد.

ما ميگوييم : آيا اين كشور را بايد نگه داشت يا نه؟.. اگر ميگوييد نگه نبايد داشت. آشكاره بگوييد تا بدانيم. همچنين اگر تصور ميكنيد نيازي به نگه داشتن ما نيست و خدا نگه ميدارد و يا خودبخود ميماند آن را هم بگوييد.

اگر ميگوييد نگه بايد داشت پس بايد يكدسته‌اي باشند كه آن را نگه دارند و در این راه بكوشش پردازند ، و اينهم پيداست كه آن دسته بايد راهشان يكي باشد و همگي دست بهم دهند و يكدل و يكزبان بكار پردازند.

اين چيزيست كه هيچكس انكار نتواند كرد و ما نيز شما را باين كار ميخوانيم. ما اين روزنامه را بنياد نهاده و اين كوششها را بگردن گرفته‌ايم براي آنكه یک راهي براي نگهداري اين كشور باز كنيم و يكرشته حقايق را در زمينه‌ی زندگاني توده‌اي روشن گردانيده ، انديشه‌ها را در پيرامون آنها يكي سازيم و بدينسان يكدسته‌اي از غيرتمندان و پاكدلان پديد آوريم كه نگهداري اين كشور را بعهده گيرند.

اين مقصود ماست و براي اين ميكوشيم وهمه‌ی غيرتمندان و آزادگان را بهمدستي در اين مقصود ميخوانيم و هيچگاه دربند مراسم و آيين حزبها نمي‌باشيم. ما بيش از همه يكي شدن دلها را ميخواهيم بيش از همه بروشني حقايق ميكوشيم.

(پرچم روزانه شماره‌هاي 44 ، 45 و 46 بيست و دوم ، بيست و سوم و بيست و چهارم اسفند ماه 1320)

[1] : پيش از برافتادن خاندان قاجار و آغاز پادشاهي پهلوي ، سردارسپه خواهان برپايي جمهوري شد ليكن ملايان با آن ناهمداستاني نشان دادند و هياهو برانگيختند. سرانجام نمايندگان مجلس كه مخالف جمهوري بودند و سردارسپه به توافقي بدينسان رسيدند : سردار سپه دست از جمهوري خواهي كشد و آنان هم از پادشاهي قاجاريان هواداري نكنند.

[2] : در نوشتن يا در چاپ اين تاريخ اشتباهي رخ داده زيرا مجلس چهارم در روز يكم تيرماه 1300 خورشيدي ( 1339 قمري) گشوده گرديد. (گویا اشتباهی رخ نداده :‌ مجلس چهارم نابهنگامی داشته.)

 

20ـ درباره‌ی آذربايجان

چون دارنده‌ی اين نامه ، برخاسته‌ی آذربايجانست بي‌مناسبت نخواهد بود اگر نخستين گفتار ، در نخستين شماره‌ی آن ، درباره‌ی آذربايجان باشد.

از شهريور ماه گذشته كه تبدلاتي در ايران رخ داده ، يكرشته گفتگوهايي درباره‌ی آذربايجان ، در تهران پيدا شده. بتازگي هم گفتاري در يكي از روزنامه‌ها زير عنوان « غائله‌ی آذربايجان» انتشار يافت.

آنچه ما مي‌دانيم در آذربايجان ، حادثه يا حالي كه شايسته‌ی نام « غائله» باشد نيست. آري در شهريور ماه[1320] كه آن تبدلات روداد در آذربايجان ناامني‌هايي آغاز شد. كردان به تاراجگري برخاستند ، در قره‌داغ و آن پيرامونها نابسامانيهايي پديد آمد. ولي اينها تازگي نداشت و آنگاه مخصوص آذربايجان نبود. من در آنهنگام در جنوب بودم. ميانه‌ی شيراز و بوشهر آمد و رفت سختي داشت و در كتل دختر روز روشن جلو اتومبيلها را مي‌گرفتند.

درباره‌ی حال كنوني آذربايجان ما آگهي درستي را در شماره‌هاي آينده‌ی پرچم خواهيم نوشت.

يك چيز شگفتي كه در آذربايجان ، برخلاف انتظار ، رو داده روزنامه‌ايست كه چند تن مينويسند و هواداري جدي از زبان تركي مي‌نمايند. اين روزنامه چون تازه بيرون مي‌آمد من در تبريز بودم. چون نيمي بفارسي و نيمي بتركي مينوشت پرسيده شد : « تركي چرا؟..» گفتند : اين روزنامه همان « آذربايجان» است كه در سال 1324 (سال نخست مشروطه) نشر ميشد و نيمي فارسي و نيمي تركي بود ، ما هم اكنون پيروي از آن مينماييم.

ولي اين بهانه بود سپس ديده شد كه گفتارها درباره‌ی تركي نوشتند و هواداري جدي از آن نموده چنين گفتند : « بايد درسها در دبستانها با تركي باشد» و نام اين كار خود را « نهضت آذربايجاني» نهادند.

نيز روزنامه‌ي شاهين ، آن روزنامه‌ي بيراهي كه ديروز در ستايشگري استاد انوري شده بود و امروز در بدگويي و پرده دري شاگرد يغما گرديده[1] ، آن هم ستونهاي خود را بروي شعرهاي تركي باز كرد و در آن نيز گفتارهايي درج يافت.

آنچيزيكه در آذربايجان رو داد و گمان نميرفت اين سخنان بود. ما بگفته‌هاي اينان پاسخ خواهيم نوشت. ولي نخست بگويم : ما را با « آذربايجان» يا « شاهين» سر مجادله نيست. نمي‌خواهيم يك چيزي ما نويسيم و يك پاسخي آنان دهند. يك چيزي را كه اين روزنامه‌ي « نو پديد» ما نخواهد داشت مجادله با اين و آن كردنست. ما بسيار چيزها خواهيم نوشت ، و به بسيار كساني ايراد خواهيم گرفت. ولي [هيچگاه] گرد مجادله نخواهيم گرديد و هميشه در نوشته‌هاي خود روي سخن را با توده خواهيم داشت.

در اينجا هم روي سخن با آذربايجانيانست. اينها را براي آنان مي‌نويسم. روزنامه‌هاي آذربايجان و شاهين سخنهايي نوشته‌اند و دليلهايي آورده‌اند و اكنون نوبت ماست كه بنويسيم و بدليلهاي آنان پاسخ دهيم. بالاخره داوري با مردم آذربايجان خواهد بود ،

من نخست مي‌پرسم : پس چرا اكنون؟!… پس چرا اكنون باين كار ـ يا بگفته‌ی خودتان باين نهضت ـ برخاسته‌ايد؟!.

اكنون كه جهان برآشفته و همگي توده‌ها شب و روز در پي تأمين آزادي و استقلال خود ميباشند.

اكنون كه لشگرهاي دو دولت همسايه در خاك ما هستند و بايد هرگونه دو سخني را فراموش كرد و آوازي در نياورد.

اكنون كه در نتيجه‌ی پیشامد شهريور اشرار جري شده و در هر گوشه‌اي آماده نشسته و گوش بزنگ يك چنان صدايي هستند.

شما اگر براستي هوادار تركي هستيد و آن را دستاويزي براي پيشرفت اغراض خود نگرفته‌ايد ، پس چرا اكنون در چنين هنگامي بآن برخاسته‌ايد؟

داستان زبان تازگي ندارد. از سي و اند سال پيش اين گفتگو در آذربايجان در ميان بوده و سخناني رفته و تصميماتي گرفته شده. چشده كه شما امروز در چنين هنگامي بآن برخاسته‌ايد.

در سال 1324 چون مشروطه برخاست و آن شور و جنبش در آذربايجان بويژه در تبريز جريان داشت گاهي در روزنامه‌ها شعرهايي يا خطابه اي به تركي درج ميكردند. روزنامه‌ی آذربايجان كه آقاي حاجي ميرزا آقا بلوري آن را بنياد گزارده بود ، چون پيروي از روزنامه‌ی ملانصرالدين نموده تكه‌هاي شوخي آميز (يا  فكاهي) مي‌نوشت اين تكه‌هاي آن بتركي بود.

كم‌كم كساني بهوس افتاده كه روزنامه‌هايي بتركي نشركنند. سيدحسنخان مدير روزنامه‌ی عدالت ، روزنامه‌ی كوچكي بنامي « آناديلي» بنياد نهاد. سپس ديگري بنام « صحبت» بيرون داد. مناف زاده نامي روزنامه‌اي بنام « شكر» نشركرد. ولي اينها پيش نرفت و هر يكي بيش از چند شماره بيرون نيامد. از آنسوي كسان هوشياري بزيان آنها پي بردند و بجلوگيري كوشيدند.

اين در آغاز مشروطه بود. سپس چون جنگ جهانگير سال 1914 برخاست و كم‌كم دامنه‌ی آن تا بايران و آذربايجان رسيد و در سال 1336 سپاه عثماني بآذربايجان آمده مجدالسلطنه‌ی افشار را كه با خود آورده بودند از سوي خود والي گردانيدند ، اين مجدالسلطنه هوادار زبان تركي بود و يك روزنامه‌اي بتركي بنام « آذرآبادگان» بنياد نهاد كه گفتارهاي آن را ميرزا تقيخان رفعت مينوشت ، و نيك بياد دارم كه نخستين گفتار آن ، زير عنوان « آذربايجان نه دمكدر؟.» در پيرامون معني نام آذربايجان بود و نويسنده‌ی مغرض گفته‌هاي پوچ و بيمغز برهان قاطع و ديگر فرهنگها را بگواهي آورده بود.

ولي اين روزنامه نيز پيش نرفت و پس از چند شماره‌اي از ميان رفت. ليكن در نتيجه‌ی آن در همان روزها دمكراتها يك جلسه‌ی عمومي برپا كردند و از رفتار ميرزا تقيخان گفتگو بميان آورده و او را يك مرد نادرست و بدخواه كشور شناخته و از ميان فرقه بيرون كردند ، و در همان نشست تصميم گرفته شد كه پس از آن گفتگو در مجالس حزبي با فارسي باشد.

آنروز بيش از هزار  تن حاضر بودند ، و نيك بياد دارم كه چون پيشنهاد درباره‌ی گفتگو با فارسي بميان آمد و تصميم گرفته شد ، گفتارها از همانجا بفارسي تبديل يافت.

اين نيز گذشت ، و در زمان سرلشگري آيرم در آذربايجان باز گفتگو از زبان رواجي يافت و با كوشش آيرم كنفرانس برپا گرديده تصميم درباره‌ی اينكه در دبستانها و اداره‌ها و انجمن‌ها تا حد امكان گفتگو با فارسي باشد مؤكد گرديد. من در اين هنگام در تبريز نبودم. از دور داستانش را شنيدم.

اين تفصيل را مينويسم براي آنكه نخست تاريخچه‌ی داستان دانسته گردد و اين روشن باشد كه در اين باره تصميمهاي پياپي از سوي پيشروان و هوشياران آذربايجان گرفته شده. دوم از نويسندگان
« آذربايجان» و « شاهين» پرسيده شود : پس در آن گفتگوها شما كجا بوديد و چرا در آنهنگام عقيده‌ی خود را نمي‌گفتيد؟!..

شايد خواهند گفت : ما در آن زمان نبوديم و در اينگونه مسائل پا درميان نداشتيم. اين پاسخ از همه‌شان مسموع نيست. آنگاه ما ميپرسيم : پارسال و پيرارسال در كجا بوديد؟!…

گذشته از آن جريان كه شرح داديم از هشت سال پيش كه مهنامه‌ی پيمان برپا گرديده بارها در زمينه‌ی زبان آذربايجان گفتگو رفته و بارها گفتارها نوشته شده. از اين گذشته دو يا سه سال پيش در خود تبريز بار ديگر تكاني بنام « كوشش برواج فارسي» پديد آمده بود و در اداره‌ها و دبستانها و دبيرستانها شعرها سروده و بديوارها ميخكوب كرده بودند. اينها كه چندان دور نيست و شما بيگمان بوديد. پس چرا عقيده خود را نگفتيد؟!..

ميدانم خواهيد گفت : آزاد نبوديم. سانسور نميگزاشت. ولي اين پاسخ راست نيست. زيرا سانسور با اينگونه مطالب كه جنبه‌ی علمي نيز دارد كاري نداشت.

در اين شماره باين اندازه بس ميكنم. در شماره‌هاي ديگر بدليلهايي كه در اين باره آورده شده خواهم پرداخت و به هر يكي پاسخ خواهم داد. اين داستان بآن آساني پنداشته‌اند نيست.

در پايان گفتار اين را بگويم كه قصد ما از اين سخنان توهين بزبان تركي يا كاستن از ارج آن نيست. تركي يكي از زبانهاي بزرگ جهان و خود در شمار عربي و فارسي و اينگونه ميباشد. اين كمي آذربايجانيان نيست كه زبانشان تركي گرديده. كسانيكه از كاركنان دولت يا از ديگران ، در تهران يا در تبريز يا در ديگر جاها ، زباندرازي بآذربايجان ميكنند ، و به نام ترك و فارس احساسات كينه‌آميز از خود نشان ميدهند ، همين دليل پست نهادي ايشانست و ما در همين روزنامه آنان را رسوا خواهيم گردانيد.

ما بنام صلاح توده‌ی ايران ميگویيم بايد زبان يكي باشد. اين دليل جوانمردي آذربايجانيان است كه از احساسات خودخواهانه جلوگرفته و تعصب جاهلانه را كنار گزارده ، و در راه سعادت توده و كشور پيشگام گرديده ميگويند : بايد از تركي چشم پوشيد و تا ميتوان رواج فارسي را در ميان آذربايجانيان بيشتر گردانيد. اين انديشه‌ايست كه خود آذربايجانيان در نتيجه‌ی خردمندي و پاكدلي پيدا كرده‌اند و خود پيش افتاده آن را بجريان گزارده‌اند ، و كساني كه بيست يا سي سال پيش را ديده بودند و فراموش نكرده‌اند نيك ميدانند كه اين انديشه‌ی جوانمردانه‌ی آذربايجانيان اثر بسيار كرده و در اين سي سال پيشرفت فارسي در تبريز و ديگر جاها تند و محسوس بوده.

كنون بدليل‌هايي كه درباره‌ی زبان تركي آورده مي‌پردازيم :

در روزنامه‌ی شاهين در شماره‌هاي 7 و 8 آن ديده شد ، از تهران از دانشكده‌ی حقوق جواني شعرهايي بتركي فرستاده و بچاپ رسيده. اين كاريست كه بيشتر روزنامه‌ها مي‌كنند و هر كسي هرچه فرستاد بچاپ مي‌رسانند. ولي ما را بآن ايرادهايي هست.

ما مي‌گوييم : جواني بيكار بوده و دلش خواست شعرهايي بتركي يا بفارسي ، بنام اظهار اشتياق بشهر خود سروده. يك كاريست ، چه نيك و چه بد ، براي خود كرده. چه ربط دارد كه روزنامه آن را بچاپ رساند؟!. چسودي بمردم دارد كه روزنامه آن را درج كند؟!.

اين خود بحثي است كه روزنامه براي چيست؟. آيا براي سرگرم كردن مردم است كه هر كسي هرچه فرستاد در آن چاپ شود؟!.. آيا براي پركردن ستونهاست كه هرچه بدست افتاد در آن درج گردد؟!.

مي‌گويند : روزنامه براي راهنمايي بتوده است. مي‌گويم : در آنصورت شما بايد تنها آن چيزهايي را بچاپ رسانيد كه براي مردم سودمند باشد. شعرهايي كه فلان جوان يا بهمان پير بهنگام بيكاري خود سروده بمردم چه سودي دارد؟!.

فراموش نكرده‌ام روزي يكي از روزنامه‌هاي تهران شعرهاي مفصلي را در صفحه‌ی يكم خود بچاپ رسانيده و بالاي آن نوشته بود : « مناجات».

من در شگفت شدم. زيرا « مناجات» با خدا راز دل گفتن و نيايش كردنست ، و اين كار چه تناسب دارد كه شعر باشد؟!. چه تناسب دارد كه در روزنامه چاپ شود؟! كسي اگر « مناجات» ميخواهد بايد در يك اتاق تنهايي ، يا در يك بياباني ، يا در تاريكي شبي ، دل بسوي خدا گرداند ، با يكزبان ساده و بي‌تكلف ، دردهاي خود بگويد و خواستهاي خود بخواهد. اين با تكلف قافيه هيچ سازش ندارد. مگر كسي بنام مناجات بقافيه بازي پردازد و خواستش جز بازيچه نباشد. به هرحال چنين كاري چه ربط بصفحه‌هاي روزنامه دارد؟! مگر مناجات را با مردم مي‌كرده؟!.

« مناجات» يك كلمه‌ی عربيست و معناي زير لفظي آن « نهاني سخن گفتن» است. اينمعني چه تناسب با آن دارد كه كسي شعرهايي سرايد و در صفحه‌ی روزنامه بجهانيان آگهي دهد؟!.

از اينگونه كارها در صفحه‌هاي روزنامه‌ها فراوانست. آن شعرهاي تركي روزنامه شاهين نيز از اينگونه بود و بايستي ايراد گرفت. ولي سپس ديده شد كه در شماره‌هاي ديگري گفتاري نيز از گوينده‌ی آن شهرها درباره‌ی زبان تركي درج گرديد ـ گفتاري كه بضد دلخواه هر آذربايجاني بافهم و خرد است. گفتاريكه از يكنفر جوان ناآگاه بسيار « فزونجويي» بوده.

من نام آن نويسنده را نبردم و نمي‌خواهم ببرم. ولي براي آنكه خوانندگان آشنايي درباره‌ی آن داشته باشند يك داستاني را در اينجا مينويسم. اين داستان بيرون از موضوع است ، ولي بايد آن را نوشت :

دو سال پيش از اين يكروز مي‌بينم در روزنامه‌ی شاهين گفتاري با دستينه‌ی آن نويسنده درج گرديده نزديك باين مضمون : « يكي از كسانيكه عاشق فارسي سره نوشتن است ميخواست كلمه‌هاي فارسي را پيدا كند و در نوشته‌هاي خود بكار برد. دست برد و كتاب فرهنگ را برداشت و باز كرد و ديد چنين نوشته : « آبخوست بمعني خربزه است» او باشتباه « خربزه» را « جزيره» خواند و آن كلمه را بياد خود سپرد و برداشت در نوشته‌ی خود « آبخوست»  را بغلط بمعني « جزيره» بكار برد.

سپس بمدير روزنامه پيشنهاد كرده كه بهتر است بجاي « مقالات فكاهي» در روزنامه اين گونه غلطهاي فارسي نويسان دنبال كرده شود.

پس از خواندن اين گفتار من نامه‌اي بدارنده‌ی شاهين نوشتم نزديك باين مضمون : « درباره‌ی فلان گفتار اشتباه را نويسنده‌ی شما كرده و غلط را خود او مرتكب شده. زيرا « آبخوست» جز بمعني
« جزيره» نيست. در فرهنگها آن را «خشكي ميان دريا»  معني كرده‌اند. نويسنده‌ی شما اشتباه كرده كه آن را بمعني « خربزه» گرفته.

نوشتم : « اين نامه‌ی مرا در روزنامه‌تان درج كنيد. واداريد خود نويسنده شرح ديگري بنام عذرخواهي بنويسد و آن را درج كنيد».

این را نوشتم و مدتها از اين گذشت ، و يكروز مي‌بينم باز در نامه‌ی شاهين گفتار ريشخندآميز ديگري با دستينه‌ی همان نويسنده نوشته شده ، نزديك باين مضمون : « شما اگر ميخواهيد بدانيد اين فرهنگها كه نوشته شده چقدر غلط دارد فرهنگي را كه آقاي محمد علي خياباني نوشته برداريد فلان صفحه را باز كنيد تا ببينيد آبخوست را بمعني خربزه آورده ، و فلان را باز كنيد تا ببينيد همان كلمه را بمعني جزيره نوشته».

از اين داستان آن نويسنده را بشناسيد و اوصافش را دريابيد :

1)   سالهاست گفتگوي پيراستن زبان فارسي از كلمه‌هاي بيگانه در ميانست و اين خود يك موضوع علمي است و دليلهاي علمي براي خود دارد. اين بيفرهنگانه آن را ريشخند ميكند.

2 ) خود معني آبخوست را غلط فهميده با اينحال بيباكانه نسبت غلط را بديگري ميدهد و يك داستان دروغي از خود جعل ميكند.

3 ) پس از آنكه من غلط او را نوشته‌ام عارش مي‌آيد كه بگردن گيرد و عذر خواهد ، و خيره‌رويانه اين زمان از راه ديگري پيش مي‌آيد ، و رشته‌ی خودفروشي را از دست نهشته بيك مؤلف پيره مردي زباندرازي ميكند.

از سخن خود دور نيفتيم : يكجوان با اين بيمايگي ، در زمينه‌ی زبان آذربايجان ـ زمينه‌اي كه از سي سال پيش در ميان بوده و تصميمها درباره‌ی آن گرفته شده ـ گفتار مي‌نويسد و بگمان خود دليلها براي آن ياد ميكند.

چه مينويسد و چه دليلي ياد ميكند؟ اينك چند جمله از نوشته‌هاي او : « در تشكيل دولتها و ملتهاي متمدن امروز زبان ، دين ، نژاد ، رنگ و غيره مورد توجه و نظر نيست …»

يكي بپرسد : تو اين را از كجا ميگويي؟!… چه دليلي براي آن داري؟! چيزيست بسيار محسوس : دو دسته كه در زبان يا در نژاد يا در كيش جدا بودند درميان آنان دو تيرگي خواهد بود و با يكديگر همچشمي و كينه‌ورزي خواهند داشت. يك كلمه بايد گفت : هر چيزيكه دوتايي آورد اين نتيجه را در بر دارد.

حقايق « امروز و ديروز» ندارد و هميشه يكيست. گنجانيدن يك كلمه‌ی « تمدن» در ميان جمله نيز كمكي بشما نخواهد داشت. توده‌ها چه با تمدن و چه بي‌تمدن بايد تا ميتوانند از هر باره يكي باشند ، وگرنه زيان خواهند ديد.

سوئيس و بلژيك را مثل آورده ميگويد : « در سويس بسه زبان مختلف حرف ميزنند در بلژيك دو زبان جداگانه شايع و معمول است …»

بايد گفت ما را با سويس و بلژيك كاري نيست. ما بايد در انديشه‌ی خود باشيم و بدردهاي خود چاره كنيم. اگر بلژيك يا سويس گرفتار يك دردي هستند نبايد ما نيز خود را گرفتار گردانيم. اينكه در سوئيس يا در بلژيك دو سه زبان هست ، اين از نيكي آن نيست كه شما نيز پيروي كنيد.

پس چرا شما سويس و بلژيك را كه حالشان بر ما چندان روشن نيست مي‌بينيد. ولي دولت اتريش را كه داستانش بيرون افتاده و همه دانستند فراموش ميكنيد؟ چرا بياد نمي‌آوريد كه دولتي بآن بزرگي و نيرومندي ، چون از نژادها و زبانهاي گوناگون پديد آمده بود سالها گرفتار كشاكشهاي دروني بود و خونريزيها رخ ميداد و پادشاه و وليعهد كشته ميشد ، و در فرجام كار نيز در سايه‌ی همان چند تيرگي از هم پاشيد و نابود گرديد؟!.. [2]

اصلاً چرا توده‌ی خودتان را در برابر چشمتان نمي‌بينيد و بجاهاي بسيار دور رفته از سويس و بلژيك مثل مي‌آوريد؟!.. از همين توده‌ی خودتان بسنجيد و بينديشيد و حقيقت را دريابيد. بينديشيد كه اختلافهاييكه بنام زبان يا كيش يا بعنوان ديگري در ميان است چه آسيبهايي را بايران رساند و چه آتشهايي را مي‌افروزد.

ديگر چيزها بماند. همان بدرفتاري را كه بسياري از كاركنان فارسي زبان دولت ، بنام همان اختلاف زبان ، در آذربايجان ميكردند و امروز يكي از شكايتهاي آذربايجانيان است بديده گيريد. همان نفرتي را كه هميشه ميان كردان و ديگران است و هميشه مايه‌ی صد آشوب و آسيب بوده بياد آوريد. چرا باروپا ميرويد و بديگران مي‌پردازيد. بخودتان پردازيد و گرفتاريهاي خود را بانديشه سپاريد.

همين رفتار ناستوده‌ی چند تن ، كه در چنين هنگام گرفتاري جهان ، بياد زبان تركي افتاده‌اند و آن را عنواني براي گفتارنويسي و گله و شكايت ساخته‌اند از كجا برخاسته؟!.. آيا جز نتيجه‌ی دو زبانيست؟!

از اينها گذشته ـ آذربايجان را بپاي بلژيك و سويس بردن غلط است. در آن كشورها چون دو يا سه نژاد است دو زباني در ميان ميباشد و چون هر دسته‌اي بزبان و نژاد خود علاقه‌مند ميباشند به همان حال اختلاف باز مانده‌اند. اين كجا و داستان آذربايجان كجا؟!..

مردم آذربايجان جز ايراني نيستند و زبانشان جز فارسي نبوده. هنوز نشانه‌هاي فارسي ، با فراواني بسيار ، در آن سرزمين پايدار است.

خود همان نام « آذربايجان» فارسي است و ما معني آن نام و تاريخچه‌اش را در پرچم خواهيم نوشت. آذري كه زبان خاص آذربايجان و خود شاخه‌اي از فارسي بوده و هنوز از ميان نرفته و در خلخال و قره‌داغ و گلين‌قيه و زنوز و ديگر جاها سخن گفته ميشود.

آذربايجانيان در همه‌ی مدتي كه تركي در آنجا رواج گرفته نوشتن فارسي را رها نكرده‌اند. يك آذربايجاني فارسي را بهتر از تركي ميخواند ، يك روزنامه‌ی فارسي را بيشتر از يك روزنامه‌ی تركي دوست ميدارد.

در آذربايجان در اين مدت چند صد سال جز برخي كتابهاي كوچك و كم بهايي ـ از ثعلبيه و دخيل و ديوان راجي و مانند اينها ـ تأليف نگرديده ، و چنانكه شمرديم جز چند روزنامه‌ي كم عمري بآن زبان انتشار نيافته است.

اين بر من بسيار دشوار مي‌افتد كه بچنين سخناني مي‌پردازم و چيزهاي روشن و آشكاري را برشته‌ی بيان ميكشم جاي بسيار افسوس است كه ناگزير گرديده در شماره‌هاي نخست روزنامه‌ی خود باين موضوع مي‌پردازم.

بسيار جاي افسوس است كه جواني همينكه بشنود در تبريز گفتگوي تركي درميانست بي‌آنكه بداند مقصود چيست و زمينه چه ميباشد هوسمندانه خامه بدست گيرد و سخنان بيپايي بهم ببافد و بروزنامه بفرستد. بسيار جاي افسوس است كه جوانان چنين بار آيند و جز هوس و خودنمايي دربند هيچي نباشند.

دوباره ميگويم : روي سخن من در اين گفتارها نه باين نويسندگان بلكه بمردم آذربايجانست. اينان هوس خود را بكار برده و آنچه بايستي كنند كرده‌اند. از آنجا كه باينگونه گفته‌ها اگر پاسخي داده نشود در برخي دلهاي ساده جا براي خود باز كند اين گفتار براي جلوگيري از آنست.

نويسنده‌ی گفتار در شاهين مي‌گويد : « براي تشكيل يك توده بنام ملت حقوقي « ناسيون» و براي ادامه‌ی همكاري اجزاي متشكله‌ی « ملت» تنها وحدت آمال ملي كافيست».

اين سخن نمونه‌ی ديگري از كوتاه‌انديشي نويسنده‌اش ميباشد. اين ميگويد :

 

براي يكتوده يكي بودن زبان و نژاد و كيش هيچ يكي لازم نيست  تنها « وحدت آمال ملي» كافيست. اين بدان ميماند كه كسي در انديشه‌ی يك سراييست و آجر و تير و در و پنجره خريده ميخواهد بآن پردازد ، يك برسد و چنين گويد : « ديگر آجر و تير و در و پنجره چه لازمست؟!. ديوارهايي بالا ببر و سقفي بروي آن بگزار كافيست» اين را بگويد و نداند كه اگر آجر و تير و ديگر افزارها نباشد ديوار و سقف ممكن نخواهد شد.

اين هم نميداند كه مردمي كه زبان و نژاد و كيششان يكي نيست ، اگر هم در نتيجه‌ی تصادفات روزگار در يكجا زيند ، يكتوده نخواهند بود ، و توقع « وحدت آمال ملي» از چنين مردمي از چشم كور بينايي خواستن است.

اين دسته نويسندگان سرمايه‌شان تنها الفاظ و عباراتست و هيچگاه با حقايق سر و كار ندارند و از گفته‌هاي خود دربند نتيجه نمي‌باشند. يك جمله‌ی « وحدت آمال ملي» را ياد گرفته و در گفته‌ی خود بكار ميبرد. ولي نه معني درست آن را ميداند ، و نه براستي دربند نتيجه‌اي از آن جمله ميباشد.

اگر معني « وحدت آمال ملي» را ميدانست ، اين ميدانست كه براي استواري بنياد چنان وحدتي در ايران از ميان رفتن زبانهاي گوناگون لازم است. اگر براستي دلبستگي بچنان وحدتي ميداشت بنوشتن گفتاري كه انگيزه‌ی آن جز هوس ، و نتيجه‌ی آن جز فزوني كينه و دو تيرگي ميانه‌ی ترك و فارسي نيست برنميخاست. چون سرمايه اش تنها عباراتست و از معني بهره‌اي ندارد و تناقضي را كه ميانه‌ی سخنش و رفتارش هست نفهميده.

بدتر از همه آنست كه مينويسد : « نميدانم در اجراي منظور وحدت زبان كه در اثر ناشي‌كاريهاي مأمورين اجراي اين نيت عكس العمل سخت توليد شده و نزديك است بر پايه و اساس وحدت آمال ملي هم صدمه زند چه فايده‌ی بزرگ تصور ميرود».

كسي اگر از حال ايران و آذربايجان آگاه نباشد و اين عبارتها را بخوانند چنين خواهند پنداشت كه دولت يا يك نيروي ديگري در آذربايجان جلوگيري از زبان تركي ميكند و اين كار را با دست
« مأمورين ناشيكاري» اجرا مي‌نمايد ، و اينست قضيه توليد كينه و عداوتي در آذربايجان كرده و آذربايجانيان از اين قضيه نفرت پيدا كرده‌اند و ميخواهند از پيوستگي بايران نيز چشم پوشند.

آن عبارتها معنايش اينست و من در شگفتم كه آقاي گفتارنويس اين دروغهاي بزرگ را از كجا آورده و براي چه آورده؟!.. اين سخن از دو جهت دروغ است :

نخست در آذربايجان كسي مردم را از سخن گفتن بتركي باز نداشته و فارسي در آنجا ناگزيري نيست. « مأموريني» نيز براي اين كار در ميان نبوده. آذربايجانيان در خانه‌ها و در بازار و ديگر جاها همان تركي را سخن مي‌گويند ، ولي نوشته‌ها همه بفارسي است. همچنين درسها از روي همان كتابهاييست كه از تهران فرستاده شده. از آنسوي از سالهاست كه خواسته شده در اداره‌هاي دولتي و در دبستانها و دبيرستانها تا ميتوان گفتگو بفارسي باشد. اينها نيز حال « اجبار» پيدا نكرده.

دوم ترويج زبان فارسي در آذربايجان كاريست كه خود آذربايجانيان در آن باره پيشگام شده‌اند و بيشتر پيشرفت اين با دست خود آذربايجانيانست. در اين باره پافشاري آذبايجانيان چندانست كه گذشته از دبيرستانها و اداره‌ها در نشستها نيز اگر يكتن فارسي زبان باشد ، همگي بفارسي سخن گويند.

من خود در سالهاي گذشته بارها به تبريز رفتم و در بيشتر نشستها ، من چون بفارسي سخن ميگفتم ديگران نيز همان را مي‌كردند ، و با آنكه همگي تركي را ميدانيم كمتر بآن ميگراييديم.

يك چيزي كه فارسي گويي را بآذربايجانيان آسان گردانيده آمد و شد بسياريست كه در سالهاي آخر در ميانه‌ی تهران و آذربايجان رخ ميدهد ، انبوهي از مردان آذربايجان ـ بويژه از شهر نشينان ـ بتهران آمده و زماني در اينجا مانده و بازگشته‌اند و بهنگام اقامت در اينجا بفارسي آشناتر گرديده‌اند.

سه سال پيش كه ما با خانواده بمراغه رفتيم و در خانه‌ی آقاي ضياء مقدم بوديم دخترهاي او را ديديم با ما بفارسي سخن مي‌گويند. پرسيدم دانسته شد يكي دو سالي در تهران مانده‌اند و ياد گرفته‌اند.

تنها يك كار ناستوده‌اي كه در اين باره در سالهاي آخر رخ داده آنست كه برخي از مأموران دولتي كه از تهران رفته‌اند ، فضولانه باين موضوع زبان دخالت كرده‌اند و بآذربايجانيان بنام آنكه تركي زبانند بي‌احتراميها كرده‌اند. اين فشار آنان بكسان بسياري برخورده و من هم نميخواهم از گناه آنان درگذرم. بلكه چنانكه گفته‌ام همان پست نهادان بيفرهنگ را در ستونهاي پرچم دنبال خواهيم كرد و كيفرشان خواهيم داد.

چيزي كه هست شماره‌ی آن مأموران از ده نمي‌گذرد و بهرحال رفتار زشت آنان جلوگير يك مقصود بزرگي نتواند بود. مثل فارسي ميگويد : « با دهان سگ دريا ناپاك نگردد».

به هرحال هيچ زمينه‌اي در آذربايجان براي دروغهاي نويسنده‌ی آن گفتار شاهين نيست. نه كسي آذربايجانيان را از تركي منع كرده ، و نه آذربايجانيان در اين زمينه آزردگي دارند. اساساً گفتن اينكه « نزديك است بر پايه و اساس وحدت آمال ملي صدمه زند» بسيار فضولانه است و گمان ندارم هيچ آذربايجاني بافهم و خردي باين خرسندي خواهد داد.

يكي از او بپرسد : آيا آذربايجانيان بدلخواه فارسي را ميخوانند و ياد ميگيرند يا كسي آنان را ناگزير گردانيده؟! زمانهاي پيش بماند ، در اين سي و اند سال كه دوره‌ی مشروطه در ايران آغاز شده و در توده يك توجهي باينگونه موضوعها پيدا گرديده ، آيا مردم آذربايجان خود خواهان رواج فارسي در آن سرزمين بوده‌اند يا دولت بچنين كارشان وا داشته؟!

در اين سي و اند سال ، اگر چند سال آخر را از دوره‌ی پادشاهي رضاشاه بكنار بگزاريم ، هميشه آذربايجان نيرومند بوده و در اينگونه كارها رشته را در دست داشته ، بويژه در سالهاي نخست جنبش مشروطه كه آذربايجان نيرويش بيش از همه‌ی ايران بوده. پس با اينحال چرا بهواداري از تركي برنخاسته؟! چرا هميشه هوادار رواج فارسي بوده؟!

اساساً درباره‌ی زبان من هيچگونه اقدامي از سوي دولت بياد ندارم. تاريخچه‌ی آن را نوشتم كه از خود آذربايجان سر زده. در تهران تا آنجا كه من ميدانم ، تنها يك كاري شده و آن اينكه در سال 1304 آقاي تقي‌زاده گفتاري درباره‌ی « يكزباني» ايران رانده و ايرانيان را بترويج فارسي در همه جاي كشور تشويق كرده. تقي‌زاده هم از خود آذربايجانيان بوده و آنروز كه اين سخن را گفته نمايندگي مجلس را داشته و سمتي از سوي دولت نداشته.

يك موضوع ديگري كه نويسنده‌ی گفتار شاهين عنوان ميكند و خود دروغ بيپاست دشواري فارسي براي نوآموزان ميباشد و براي بهانه باين موضوع آب و تاب داده چنين مينويسد : « آن دستهايي كه در امضاي جواز آزادي زبان آذربايجان مي لرزند بهتر است اندكي به رنج و شكنجه‌ی اطفال و كودكان معصوم آذربايجان فكر بكنند»

بايد دانست زبان فارسي يكي از آسانترين زبانهاي جهانست (و اگر اصلاحي كه آغاز كرده‌ايم پيش رود ديگر آسانتر خواهد بود). نويسنده كه چند زباني را ميدانم و از چند زبان ديگر هم آگاهم ، در ميان همه‌ی آنها فارسي را آسانتر ميدانم.

يك دليل اين گفته آن است كه ما در آذربايجان « اين زبان را بي‌خواندن دستور ياد گرفته‌ايم ـ در چهل سال پيش براي فارسي دستوري ننوشته بودند و خودنيازي بآن نمي‌افتاد. من جز  فارسي ، زباني را كه بي‌دستور توان آموخت سراغ ندارم.

اينست عنوان « رنج و شكنجه» بسيار بيجاست و بچگان آذربايجان فارسي را بآساني مي‌آموزند و تاكنون آنچه آزموده شده و دانسته گرديده آنست كه شاگران آذربايجاني هيچگاه عقب‌تر از شاگردان تهراني نبوده و بفارسي بودن درسها آنان را در پس نگزارده است.

با اينحال هيچ مانعي ندارد كه اگر نيازي هست نوآموزان الفبا را در تركي بخوانند. اين هم چيزيست كه بايد دبستانها بسنجند و بيازمايند و نتيجه گيرند.

هرچه هست اين جز از آنست كه از رواج فارسي در آذربايجان كه يك خواست ارجمند و بزرگيست چشم پوشي شود. جز از آنست كه يك جوان بيمايه اي « فزونجويي» نمايد و فارسي را با زبان روسي يكي گرداند و چنين خواهد كه فارسي در آموزشگاههاي آذربايجان چنان باشد كه روسي در آموزشگاههاي قفقاز.

در ايران جز از فارسي زبان بسيار است. اگر چنين باشد كه آذربايجانيان تركي را زبان خود شمارند و در دبستانها و اداره‌ها آن را بخواهند داستان در اينجا نخواهد ايستاد و كردان نيز زبان خود را خواهند خواست ، عربهاي خوزستان عربي را ، آسوريهاي ارومي آسوري را ، و ارمنيان ارمني را بلكه نوبت به نيمزبانها نيز رسيده از مازندران و گيلان و خوزستان و سمنان و سرخه و سده ـ در هر يكي مردم زبان بومي خود را خواهند خواست ، و شما بينديشيد كه نتيجه‌ی چنين كاري ـ آنهم در يك كشور ناتواني چه خواهد بود؟!…

اينها پاسخهاييست كه ما در برابر گفتار شاهين نوشتيم. اما « آذربايجان» چنانكه گفتيم اين روزنامه هواداري از تركي را شعار خود گردانيده و در بيشتر شماره‌هايش سخناني از آن رانده. چيزيكه هست دليل آن نيز دليل شاهين است. آن بلژيك و سويس را بگواهي ياد ميكند. پاسخ ما نيز همانست كه داده‌ايم و به بيشتر از آن نيازي نيست.

اينست گفتگو درباره‌ی زبان را بپايان ميرسانيم. ولي درباره‌ی ديگر چيزها از آذربايجان باز سخن خواهيم راند.

پرچم روزانه شماره‌هاي 1 ، 2 و 3 يكشنبه ، دوشنبه و سه شنبه 5 ، 6 و 7 بهمن ماه 1320)

[1] : انوري شاعر ستايشگر دوره‌ی سلجوقي و يغما شاعر هجوسراي دوره‌ی قاجاري. نه تنها روزنامه‌ی شاهين بلكه بسياري از روزنامه‌نويساني كه ديري ستايشگر رضاشاه بودند پس از شهريور 1320به بدگوي او بدل شده بدينسان اين « ستايشگران ديروزي و بدگويان و پرده دران امروزي» آن خوي دورويانه و سودپرستانه‌ی خود را به آشكار آوردند.

[2] : بياد داريم كه ده‌ها سال كساني بجز بلژيك و سويس ، شوروي را مثال زده آرزومند جدايي زبانهايي مانند تركي و كردي در ايران بودند و چنان وامي‌نمودند كه دوزباني يا چندزباني تأثيري بر يگانگي (وحدت) توده‌ها ندارد. ولي به باور ما يكي از رخنه‌هايي كه از نخست بر بنياد شوروي يا يوگوسلاوي بود و سرانجام از همانجا اين كشورها فروپاشيدند همين چند نژادي و چند زباني بود. حتا همان بلژيك را كه نويسنده‌ی ياد شده مثال زده از اين رهگذر در رنج بوده و هست.

اين كسان پروا نمي‌كنند كه چند زباني بجز آنكه به يگانگي يك توده آسيب مي‌رساند و هميشه بدوش كشور يك بار مخارج بزرگي مي‌گزارد ، جز آن هميشه آتش زير خاكستر بوده و بيگانگان را افزاري براي دخالت و دسيسه است.

اينكه امروز در اين دوره‌ی همچشميهاي شانه بشانه‌ی جهاني ميان كشورها و دخالتهاي مستقيم و بيپرده‌ی كشورهاي بزرگ و دسيسه‌سازيهاي كشورها براي تكه تكه گردانيدن همسايه‌ی خود ، كساني دم از « فدراليزم» مي‌زنند نه چيزيست كه بتوان آن را ساده پنداشت و يا همه‌ی آن كسان را فريبخورده شمارد.

اين بيگمانست كه بيگانگاني در اين جوش و جنبها آرزوها و سودهاي بزرگ دارند و اميد بسيار بسته‌اند كه نقشه‌هاي صد ساله شان روزي به نتيجه رسد.

 

پادآواز پرچم در آذربايجان

چنانكه اميد داشتيم رسيدن شماره‌هاي پرچم بآذربايجان تكاني به نيكان آنجا داده و انعكاس (يا بگفته‌ی فارسي پادآواز) خوبي داشته. انبوه مردم چه در زمينه‌ی زبان و چه در ديگر زمينه‌ها ، با ما هم‌آواز ميباشند.

از پست امروز نامه‌هاي بسياري از آزادگان و ديگران رسيده كه همگي از انتشار پرچم و از گفتارهاي آن درباره‌ی آذربايجان و زبانش خشنودي نموده‌اند. شماره‌هاي يكم و دوم كه رسيده در يك ساعت بفروش رفته و با تلگراف نسخه‌هاي فزونتري خواسته شده كه ما هم نداريم. همچنين از مراغه با تلگراف نسخه‌هاي فزونتري خواسته‌اند.

اين نامه‌ها چون براي چاپ شدن در روزنامه‌ها نيست در اينجا نمي‌آوريم. تنها يكي از آنها كه آقاي احمد مهروانلو در زمينه‌ی زبان نوشته و فرستاده براي چاپ كردنست. دريغ كه او نيز جواني را كه ما گفتيم از تهران شعرهاي تركي براي روزنامه‌ی شاهين فرستاده طرف گفتگو قرار داده و روي سخنش با اوست. در جاييكه ما از آن جوان آشكاره نامي نبرديم و كنون هم نمي‌خواهيم ببريم. از اين گذشته او از كرده‌ی خود پشيمانست و چنانكه نوشته بوديم هوس جواني انگيزه‌ی كارش بوده (بگفته‌ی خودش آماتور است و به تعبير آقاي مهروانلو مشق نويسندگي ميكند) و كنون متنبه گرديده و پشيماني ميكند و چنانكه وعده داده جبران آنكار نابجاي خود را بجا خواهد آورد. هرچه هست جاي تعقيبي باقي نمانده.

ما پيشنهاد ميكنيم آقاي مهروانلو يا هر كس ديگري كه بخواهد انديشه و آرزوي خود را درباره‌ی زبان آذربايجان و در ديگر باره‌ها بي‌آنكه كسي را مورد خطاب قرار دهد و يا بكسي تعرض شود بنويسد و براي چاپ در پرچم بفرستند.

در اين هنگام بسيار بجاست كه آذربايجانيان احساسات خود را بآشكار آورند تا اين دانسته گردد كه هواداري از تركي ريشه‌اي در آنجا ندارد و اين از استواري علاقه‌ی آذربايجانيانست كه بدلخواه برواج فارسي ميكوشند.

(پرچم روزانه شماره‌ی 14 سه شنبه 21 بهمن ماه 1320)

 

در پيرامون كشاورزي

در شماره‌ی ديروز پرچم شرحي را از تبريز بچاپ رسانيديم كه در آن اظهار بيم از كمي گندم و خواروبار در سال آينده نموده و از ما درخواست كرده‌اند كه درباره‌ی كشاورزي گفتارهايي نويسيم و توجه دولت را باين موضوع مهم زندگاني جلب كنيم.

اين نوشته مرا واداشت كه درباره‌ی كشاورزي گفتاري نويسيم ولي چون خامه بدست گرفته‌ام خود را در برابر يكموضوع بسيار درهم و دشواري مي‌بينم. زيرا كارها همه بهم مربوط است و ما چون ميخواهيم از اصلاح يك موضوعي سخن رانيم ناگزير اختلال موضوعهاي ديگر بميان مي‌آيد.

در همان زمينه‌ی كشاورزي ما هرچه بگوييم « كشاورزي سرچشمه‌ی زندگانيست» ، هرچه تكرار كنيم : « دولت بايد باين موضوع توجه كند» ، هرچند يادآوري كنيم : « سال آينده از اين باره بيمناكست» از اين سخنان هيچ نتيجه‌اي نخواهد بود و سختي‌ها با اين جمله‌ها آسان نخواهد گرديد.

اگر ميخواهيم نتيجه بگيريم بايد ببينيم اختلال از كجا برخاسته و از آنجا آغاز كرده راه اصلاح را باز نمائيم.

اين يكي از مقاصد بزرگ ماست كه كشاورزي اساس زندگاني باشد و بآن بيش از اكنون اهميت داده شود و بيش از اكنون پرداخته گردد. نيز از مقاصد ماست كه ديه‌ها بزرگ گردد و تفاوت ميانه‌ی آنها با شهرها هرچه كمتر باشد.

ولي آيا اينها تنها با همين گفتن پيش خواهد رفت؟! تنها با چند جمله بنتيجه خواهد رسيد؟ بيگمان نخواهد رسيد و بايد راهش را پيدا كرد و وسايلش را فراهم گردانيد.

همان موضوع بزرگي ديهها بسته بآنست كه در هر ديهي پزشكي باشد و داروخانه باز گردد كه مردم ناگزير نباشند براي چاره‌ی دردها بشهر آيند ، بآنست كه دبستان و دبيرستان باشد كه شاگردان درس خوانند و بيسواد نمانند. بسته بآنست كه راههاي شوسه كشيده شود و اتومبيلها آمد و شد كنند. بسته بآنست كه يك قانون دادگرانه گزارده گردد و كشاورز آنچه ميكارد در دست خودش بماند ، يك امنيتي باشد كه يك مباشر يا يك رئيس پست امنيه بجان و مال مردم چيره نگردد.

پس از همه‌ی اينها بايد در شهرها نيز راه زندگاني تغيير يابد و جلو مفتخواري گرفته شود تا هر كس از كار نگريزد و در شهر با مفتخواري زندگي نتواند. بالاخره بايد اصلاح شهر و ديه در يكجا صورت گيرد. بايد در بسياري از شئون زندگاني تغييراتي پيش آيد تا به نتيجه برسد وگرنه از گفتن و آرزو كردن سودي در دست نباشد و تنها بيك موضوع توجه كردن نتيجه‌اي ندهد.

اين نكته‌هاست كه در نوشتن گفتار جلو ما را ميگيرد. مي بينيم در برابر يك توده‌اي ايستاده‌ايم كه فساد و اختلال بهمه‌ی كارهاي زندگاني آن راه يافته و نميدانيم بكدام يكي از آنها پردازيم.

در چندي پيش نويسنده‌اي گفتاري فرستاده در اين زمينه كه در ايران توليد بسيار كم گرديده و تعادل ميانه‌ی آن با مصرف از ميان رفته. نويسنده نامبرده پيشنهاد ميكند كه دولت كاركنان فزوني را كه در ادارات بسيار است و نيازي ببودن آنها نيست بيرون كند و بفرستد تا در روستاها بكشت و كار پردازند و يا در كارخانه‌ها كارگر باشند.

اين سخن گفتنش آسانست و بكار بستنش بسيار مشكل ميباشد. با حال كنوني زندگاني از چه راهي ميتوان چنين چيزي را بانجام رسانيد؟! آن كدام كاركن اداره است كه چنين درخواستي را بپذيرد؟! گرفتم كه دولت اين پيشنهاد را پذيرفت و كساني را از ادارات بيرون ريخت ، آيا ميتوان گمان برد كه بدستور دولت كار بسته و با خاندان خود بروستاها رفته در آنجا بكشت و كار خواهند پرداخت؟!.. ميتوان گمان برد كه كسانيكه به نشستن در پشت ميز عادت كرده‌اند در كارخانه‌ها در پشت ماشين ايستند و رنج كارگري بخود هموار گردانند؟!.. ديگران را كنار بگزاريم آيا ما خودمان بچنين كاري گردن گزاريم؟!.. خود پيشنهاد كننده حاضر است كه پيشگام گردد و به پيشنهاد خود صورت عمل دهد؟!..

همين يك عمل كه بسيار ساده بنظر مي‌آيد بسته بآنست كه همه‌ی ترتيبات كنوني بهم خورده و نه تنها طرز كارها ديگر گرديده ، قوانين نيز عوض شود ، انديشه‌ها نيز تغيير يابد.

خلاصه‌ی اين گفته‌ها يكچيز است ، و آن اينكه ما اگر بخواهيم يك زندگاني آسوده و استواري پيدا كنيم بايد در همه‌ی رشته‌ها بتكاني پردازيم و هر گروهي در سهم خود براي تغييراتي حاضر باشد. از آنسوي اين كار باين زودي و باين آساني نتواند بود. امروز بايد بيك وسائل موقتي تشبث نماييم و يك رشته اصلاحات موقتي را در كارها پديد آوريم.

در همان موضوع كشاورزي ، چنانكه از هر سوي كشور آگاهي ميرسد نگرانيهايي براي سال آينده در ميان است و يكي از بيمها براي آينده كمي خواروبار ميباشد. پيداست كه بايد هم دولت و هم خود مردم بموضوع توجه كنند و در انديشه‌ی چاره باشند.

بگمان ما بيش از هر كاري بايد بامنيت كوشيد. براي برزگران امنيت بيش از هرچيزي ضرور است. چنانكه خبرهاي آذربايجان و ديگر جاها نشان ميدهد در روستاها امنيتي نيست. گذشته از آنكه در بيشتر جاها آشوب پديدار است اساساً يك بيمي مردم را فراگرفته. در نتيجه تزلزل انديشه‌ها و ثابت نبودن وضع كشور و هاي و هوي جنگ اروپا كه بهمه جا رسيده مردم را نگران و بيمناك گردانيده.

همان داستان سراب كه در شماره‌ی ديروزي زير عنوان « دادخواهي» بچاپ رسانيده‌ايم يك نمونه‌ايست كه در دهات آذربايجان چه آشوبهايي درميانست. اين كارها بهر عنواني كه روي دهد معنايي جز آشوب ندارد. اگر چنين باشد كه كساني در روستاها با چنين دستاويزهايي بآدمكشي برخيزند اين رشته سر دراز خواهد داشت و سامان و ايمني از كشور رخت خواهد بست.

اگر خواسته ميشود يك تغييراتي در وضع مالكيت ديهها پيش آيد بايد نخست در شهر مورد بحث گردد و رويه‌ی قانون يا مرام بخود گيرد و آنگاه بكار بسته شود. اين حال كنوني را جز هرج و مرج نتوان ناميد و بيگمان صدمه‌ی بزرگي بكشاورزي خواهد زد.

تا چند ماه پيش آسيب روستاها افراد امنيه بودند كه در همه جا چيرگي بجان و دارايي مردم داشته و باعث ويراني ديه‌ها ميشدند كنون نيز اينحال پيدا گرديده.

بگمان ما دولت نبايد باين موضوع بي‌علاقه باشد و بايد از هر راهيكه مقتضي است بجلوگيري كوشد. چنانكه در آن نوشته‌ی تبريز يادآوري شده بايد در فرستادن نيرو بآذربايجان تسريع بعمل آيد وگرنه آشوب روز بروز دامنه پيدا خواهد كرد.

(پرچم روزانه شماره‌ی 25 يكشنبه 3 اسفند ماه 1320)

 

پيام به آقاي مهروانلو

آقاي احمد مهروانلو من دريغم مي‌آيد كه شما با آن خامه‌ی شيوا و انديشه‌ی روشن گفتار مينويسيد و ما نمي‌توانيم بچاپ رسانيم. اين بار دوم است كه نوشته‌ی شما رسيده و ما نخواسته‌ايم در پرچم چاپ كنيم. زيرا شما روي سخن را باين و آن داشته‌ايد و در برابر آنها دليلها آورده‌ايد.

ما چنانكه گفته‌ايم در اين نوشته‌هاي خود با مردم آذربايجان و ايران سخن ميرانيم. با يك كس و دو كس ، يا تنها با يكدسته كار نداريم. زيرا يك كس و دو كس يا يكدسته ، خود عرضهايي دارند و ناگزيرند كه دليل نپذيرند و بحقايق گردن نگزارند. ولي توده‌ی انبوه غرض ندارند و اينست گوش بدليل دهند.

در همان موضوع زبان ، آنچه مقصود ما بود بجا آمد ، و زباني كه از خاموشي توليد شده بود از ميان برخاست. ولي از آنسوي پيداست كه چند تني نپذيرفتند و نبايستي بپذيرند.

يك نتيجه‌ی آن گفتارها اينست كه آن جوانيكه شعرهاي تركي سروده و گفتار درباره‌ی تركي نوشته بود ، پس از خواندن گفتارهاي پرچم بنزد آقاي واعظپور آمده و چنين گفته : « مقصودي از سرودن آن شعرها نداشتم. چون گفتگوهايي در تبريز بود من نيز شركت كردم و زيان آن را ندانستم». گفته : « من آماتورم. شعر گفتن و مقاله نوشتن من براي تفنن است».

اين گفته از او راستست. زيرا يكجوان كمسال از همه چيز آگاه نيست و اهميت موضوع زبان را نميداند. تنها او نيست. بسياري از جوانان آذربايجاني پس از خواندن پرچم بنزد ما مي‌آيند و گفتگو ميكنند و عقيده‌ی خود را ميگويند.

ما نيز جز اين نميخواستيم و هيچگاه با اين كس و آن كس سر و كاري نداشتيم. ما نيك ميدانيم در ايران در برابر دليل به چه چيزها دست يازند و چه سخنان نازيبايي نويسند و يا گويند. اين چيزيست كه از سالها آزموده‌ايم و پاسخي هم براي آنها نداريم.

ولي اين را هم آزموده‌ايم كه آن هايهويها هدر گردد و سرانجام حقيقت جاي خود را گيرد.

كساني مي‌گويند ما چرا بيك موضوع زبان آن اهميت را داديم. ميگويم : موضوع زبان نيست. موضوع آينده‌ی آذربايجان و ايرانست. موضوع سرنوشت يك كشور بزرگست.

مي‌گويند : چرا اين و آن را با خود دشمن گردانيديم. مي‌گويم : ما نميخواستيم كسي را دشمن خود گردانيم. اگر كساني اين كوششهاي ما را به زيان خود مي‌يابند و دشمن ميشوند يا زبان بسخنان پست مي‌گشايند اينكاريست بآنان راجع است. به هرحال ما نبايستي از ترس دشمني اين و آن چشم از زندگاني خود پوشيم و بدفاع نكوشيم. اينها چيزهاييست كه هيچ تأثيري در كار ما ندارد ، و مقصود از اين يادآوريها آنست كه در گفتارهايي كه فرستاده ميشود باين بخش هيچ نپردازند.

ما دوست ميداريم از آذربايجان گفتارهايي رسد و هميشه ارتباط ميانه‌ی پرچم و آذربايجان در كار باشد. شما نيز شيرين و شيوا مي‌نويسيد و با انديشه‌ی روشني بموضوع درمي‌آييد. اينست چشم ميداريم كه گفتارهايي ، تنها در مصالح آذربايجان و بي‌هيچگونه توجهي بديگران بنويسيد و بفرستيد.

(پرچم روزانه شماره‌ی 27 سه شنبه 5  اسفند ماه 1320)

 

21 ـ بايد از دور و نزديك دست بهم داد

در يكرشته گفتارهاي گذشته مقصود خود را روشن گردانيدم و اينك ميخواهم روشنتر از آن گردانم :

امروز ايران در يك حاليست كه اگر كسي نيك انديشد و حال گرفتاري اين توده را بديده گيرد بايد رويش نخندد و هميشه دلتنگ و ناآرام باشد. بايد شبها خوابش نبرد و هميشه دل پر از درد دارد.

ببينيد كشوريست ما داريم : داراي هواي خوش ، آبهاي گوارا ، زمينهاي بارده ، كشوري پر از نعمت و بركت. در اين كشور زندگي ميكنيم و درپي نگهداري آن نيستيم ، در انديشه‌ی آباديش نمي‌باشيم ، بهره‌اي كه از آن توان برداشت برنميداريم.

امروز يكدسته‌ی بزرگي در اين كشور ببهانه‌ی مذهب خود را كنار كشيده مي‌گويند ما كاري بكشور نداريم.[1] اينان پول دولت را حرام مي‌شمارند. كوشش در راه كشور و نگهداري آن را گناه مي‌پندارند. تا ميتوانند ماليات نميدهند ، بسربازي نميروند.

اينان تا حدي پافشارند كه ماها را كه بنگهداري كشور علاقه‌منديم دشمن ميدارند و آشكاره بد ميگويند و ريشخند ميكنند ، و هر زمان كه روز سختي بكشور پيش ميآيد بشماتت مي‌پردازند.

دسته‌هاي كوچك ديگري با اين كشور دشمن مي‌باشند و نابودي آن را ميخواهند. چون مذهبشان يا نژادشان جداست دل پر از كينه‌ی ايرانيان دارند و براي كينه‌جويي بدبختي آنان را ميخواهند. در اين كشور زندگي ميكنند و از خوشيهاي آن بهره ميبرند و از درون دل دشمن آن مي‌باشند.

يكدسته‌ی ديگر به بيگانگان گراييده بپيشرفت مقاصد آنان ميكوشند. حزبي ساخته‌اند ، روزنامه مينويسند ، خود را از توده ميخوانند ، ولي براي ديگران كار ميكنند.

گروه انبوهي از جوانان جز درپي هوسبازيها و خودنماييها نيستند و هر كسي بكارهاي هوسمندانه‌ی ديگري ميكوشند.

اينها شهرنشينانند. از آنسو روستاييان كه اكثريت با آنهاست بيكبار از اين مطالب ناآگاهند و بيچارگان از زندگي جز ستمكشي و توسري خوري نفهميده‌اند و كمترين علاقه را بكشور و اين مطالب ندارند. ايلها كه آنها نيز دسته‌ی بزرگي هستند از اين زمينه بسيار دورند و زندگي را جز كوچيدن و رفتن و برگشتن ـ و اگر فرصت يافتند ـ چپاول كردن نمي‌شمارند.

اينست اجمالي از حال توده. بگوييد چكار بايد كرد؟! آيا بايد پيروي از ديگران نمائيم و ما نيز
بي‌پروايي كنيم؟!. آيا بايد چشم براه حوادث دوخته بكاري نكوشيم؟!..

نگهداري از كشور و آزادي توده وظيفه‌ی آدميگري هر كسي ميباشد كه بهره از آدميگري دارد ، بايد بآزادي خود و كشورش بكوشد و از زيردستي بيگانگان دوري گزيند.

امروز ما اگر بنگهداري كشور خود نكوشيم آيندگان بما نفرينها خواهند فرستاد و نامهاي ما را ببدي خواهند برد. فرزندان ما دچار تيره‌روزي گرديده و ما را مسئول آن دانسته از بدگويي باز نخواهند ايستاد.

پس چگونه ميتوان به پيروي از ديگران بي‌پروايي نمود؟!.. چگونه ميتوان چشم براه حوادث دوخت و آسوده نشست؟!. چنين انديشه‌اي بسيار غلطست و ما نبايد بي‌پروايي كنيم. ديگران نميكوشند نكوشند ما بايد بكوشيم.

امروز یک راه بيشتري نيست و آن اينكه غيرتمندان جدا گردند و از دور و نزديك ، از پير و جوان ، از زن و مرد ، باهم مربوط گردند ، و یک راه پيشرفتي بانديشه گرفته همگي آن را بپذيرند ، و براي كوشش در راه آن پيمان بندند و بدينسان يكدسته‌ی بزرگي پديد آورده مردانه بكوشش پردازند.

امروز با همه‌ی اين آلودگيها مردان آزاده و غيرتمند كم نيستند. كم نيستند ولي پراكنده و بيراهند. باين معني كه باهم مربوط نمي باشند و هر يكي در تنهايي اين گرفتاريها را مي بينند و مي‌سوزند و ناله و فغان بلند ميكنند از آنسوي راهي براي كوشش در پيش ندارند و جز از گله و ناله و يا اظهار افسوس و دريغ كاري نمي‌شناسند ، نه دردها را نيك ميدانند و نه چاره‌ی آنها را مي‌شناسند.

تنها چاره آنست كه اينان باهم مربوط گردند و يكتوده باشند و همدستي نمايند. از آنسوي یک راهي براي كوشش بروي آنان باز باشد.

يگانه راه اينست و ما نيز باين ميكوشيم. اگر حزب ميگوييم اين را ميگوييم. اگر جمعيت ميناميم اين را ميخواهيم.

ما براي اينكار زمينه آماده ميكنيم. زيرا از يكسو يكرشته حقايقي را برگزيده‌ايم و يكايك آنها را شرح ميدهيم تا زمينه براي يكي گرديدن انديشه‌ها باز شود.

آن گفتارها كه ما در پيرامون مشروطه نوشتيم مقدمه‌ی همين كار است. كساني اگر آنها را بخوانند همه راستي است. هر كسي كه از خرد بهره دارد و بدليل گردن ميگزارد بايد آنها را بپذيرد. آنها در زمينه‌ی يكي از مقاصد ماست. زمينه‌هاي ديگري را نيز يكايك بگفتگو گزارده حقايق را خواهيم نوشت.

از يكسو نيز ميكوشيم همه‌ی غيرتمندان از هر كجا هستند بما گرايند و با ما همدست گردند. و براي اينكار تلاشهايي بكار ميبريم.

اين روزنامه براي همان مقصود است. هر كسي كه اينها را ميخواند و در دلش تكاني پديد ميآيد و بصدد مي‌آيد كه مردانه كوشش در راه كشور و توده كند بايد بما پيوندد و همراهي نمايد. اينست آنچه ما ميخواهيم ، اينست آنچه در راهش ميكوشيم.

(پرچم روزانه شماره‌ی 52 آدينه 7 فروردين ماه 1321)

[1] : دسته‌اي كه نويسنده اشاره دارد همانهايي اند كه امروز براي خود « تاريخ كوششهاي سياسي» پديد مي‌آورند و مدعي‌اند كه نه تنها پس از شهريور 20 بلكه در زمان رضاشاه هم كوشش سياسي مي‌كرده‌اند. اينها همانهايي‌اند كه بالاي منبر سخناني از اين گونه گفته‌اند : ” ما از خارجه مي‌ترسيديم كه مي‌آيند و بقبور مسلمين هتك احترام مي‌كنند. دولت گذشته (دولت [رضاشاه] پهلوي) قبرستانهاي ما را كند و سنگهاي آنها را در خيابانها در زير پا انداخت. ما ديگر چه ترسي از آمدن خارجه داريم …" اين بجز فرستادن تلگراف خشنودي و سپاسگزاري به امپراتور نكولاي تزاري در 1290 است ، هنگامي كه روسها آزاديخواهان را در تبريز يكايك بدار مي‌كشيدند. از اين دو رشته گفتار و كردار ايشان در زمان خود سخن خواهيم راند.

 

بايد در انديشه‌ی رنجبران بود

بخامه‌ی استاندار آذربايجان

بعد از قضاياي سوم شهريور ماه كه دولت اساس حكومت دموكراسي و آزادي را مطابق قانون اساسي اعلام نمود باقتضاي چنين حكومت فرقه‌ها و جمعيتهاي سياسي در تبريز تشكيل و سرلوحه‌ی مرام خود را كلمه‌ی آزادي و رعايت حال رنجبران و برزگران و رعايا قرار دادند ولي در عمل كلمه‌ی آزادي را هر كس بنفع شخصي خود تعبير مينمايد ولو اينكه مخالف تمام قوانين و مصالح عمومي باشد. رنجبر و زارع و رعيت هم جز قتل و غارت و متواري شدن از اين هواخواهي و آزادي بهره نبرده‌اند. بطور مثال چند مورد را متذكر ميشود.

آقايوف نام شرور جاني باتفاق ناصر دزد جمعي از اشرار را دور خود جمع كرده و بعنوان آزادي خواهي و آسايش حال رنجبران از كنار ارس تا مرند دهات را قتل و غارت نمود. در دارانداش و هاوستين و خانسر هشت نفر را پس از كشتن قطعه قطعه كرده در دره  انداختند و از متجاوز از يك صدهزار تومان اموال مردم و گمرك را غارت و بالاخره بقفقاز فرار كرد. در الان براغوش دسته‌ی ديگري از همين طبقه‌ی آزاديخواهان بآغميان و اردلان رفته جمعي زن و مرد را با وضع فجيعي كشته اموال آنها را غارت كردند.

در اوغان چند نفر اشرار بعنوان آزاديخواهي و آسايش حال رعيت دهات را غارت امنيه را خلع سلاح و يكنفر امنيه را كشتند. نظاير اين وقايع زياد است. چيزيكه اسباب تعجب ميشود اينست كه احزاب و جمعيتهاي آزاديخواه و طرفدار رنجبر و روزنامه‌ها هيچگاه از رفتار و عمليات اين دستجات شرور و غارتگر و فجايع اعمال آنها كلمه‌اي ذكر نكردند ولي همينكه مأمورين امنيه براي تعقيب و دستگيري مرتكبين رفتند صداي شكايت از رفتار امنيه و تعدي برعايا بلند شد. مقصود دفاع از افراد امنيه نيست. آنها هم اهل همين محل و ممكن است بين آنها نيز مردمان متعدي پيدا شود ولي قدر متيقن اينكه تجاوزات امنيه ده يك بلكه صديك تعديات اشرار نبوده است. در اين صورت آيا در حكومت دموكراسي رفتار اشرار و قتل و غارت آنها نسبت برعيت و رنجبر مجاز بوده است؟ بدتر از همه اين اشرار براي مرعوب ساختن مردمان عوام خود را مأمور قواي شوروي معرفي ميكردند در صورتيكه پرده از روي كار آنها برداشته و معلوم شد مأمورين شوروي از اين حركات متنفر و منزجر بوده و با قواي دولتي در قلع و قمع اشرار مساعدت و رعايا را آسوده و دولت را از اين ابراز دوستي بيش از پيش متشكر ساختند.

هيچ جاي شبهه و ترديد نيست و بر هر كس كه حس انسانيت دارد غمخواري طبقه‌ی رنجبران كه در هر دوره مظلوم‌ترين طبقات بوده و جزو اعظم ملت هستند لازم و واجب است. بيشتر زحمات هواخواهان واقعي عدالت و مشروطيت هم بالاصاله نظر بظلمهاي وارده بر آن طبقه بوده است. طبقات ديگر اگر مظلوم واقع ميشدند مظلوم بالنسبه بوده‌اند و شايد بواسطه ظلم بزيردست خسارت خود را جبران ميكردند ولي مظلوم مطلق طبقه‌ی رنجبران بوده‌اند. آيا حيرت آور نيست در موقعيكه هزاران رنجبر و رعيت در اطراف لگدكوب اشرار و قطاع الطريق هستند و حاصل رنج و مشقت آنها كه مشتي غله و چند رأس گاو و گوسفند است بغارت ميرود مدعيان طرفداري آنها مشغول نزاع در محدود كردن ساعات كار و افزايش مزد كارگر باشند و ملاحظه نكنند كه اين عمل هم موجب بينظمي و اغتشاش و بالاخره تعطيل كارخانه ميشود.

با مسلميت اينكه مقصود اصلي تمام احزاب و اساس مشروطيت آسايش افراد و سعادت هيئت جامعه است ديگر جاي ترديد نيست كه از آن مقصود اصلي غفلت كردن و مشغول منازعه در نظريات شدن سعي بي‌حاصل بلكه مشاركت در تخريب مملكت است. عمليات در هركشور بايد بمقتضاي حال هرملت و موافق عادات و اخلاق و احتياجات آنها باشد. مردم را باجبار نميتوان تابع نظريات خود داشت بخصوص كه براي استفاده از مسائل نظري هم انتظام مملكت كه عمليات فوري لازم دارد مقدم است و جاي شبهه باقي نيست كه در هر شكلي از اشكال حكومت ، از استبداد گرفته تا جمهوريت مطلق مملكت حكومت مقتدر و منظم لازم دارد چه حصول آمال ملت و آسايش افراد بدون حكومت مقتدر و انتظام ادارات غيرممكن است ، و اول شرط حسن اداره اينستكه اعضاء و مستخدمين ادارات دولتي از پائين تا بالا در حين خدمت از اعمال نظريات سياسي خارج و بيطرف صرف باشند. عقايد سياسي مخصوص احزاب و مبني بر اختلاف قواعد نظري و سياست است كه در مرامنامه‌ها مشاهده ميشود ليكن همين احزاب قبل از تعقيب نظريات بايد در اصول اداره و تنظيمات آن كه يقيناً مصلحت مشتركه است متفق شوند تا موقع اجراي نظريات برسد والا بي‌وجود اداره‌ی منظم مسلم است كه مرام هيچيك از احزاب با زور و جبر بمقام عمل نخواهد رسيد بلكه چنانكه مي‌بينيم نتيجه‌ی بعكس ميدهد.

در مملكت مشروطه اجبار بهيچ شكلي از اشكال نبايد باشد. صاحبان عقايد سياسي هر وقت اكثر افراد ملت را با خود هم عقيده نمودند قهراً عقايد آنها در مجلس شوراي ملي ظهور ميكند و هر دسته كه در مجلس حائز اكثريت است دولت را از هم مسلكان خود انتخاب خواهد كرد تا عقايد آنان را بصورت قانون درآورده بمقام اجرا برساند. همين كه اكثريت تغييركرد قوه‌ی مجريه مطابق مسلك دسته‌ی تازه تشكيل و ارادات خود را تعقيب مينمايد ليكن در تمام اين مراحل كارمندان و مستخدمين ادارات بايد چنانكه گفته شد بيطرف صرف باشند. بعبارت اخري كارمندان ادارات بايد آلت كار باشند نه علت آن و در هر دستي بايد وسيله‌ی اجراي اوامر باشند تا قوه‌ی مجريه كه با اكثريت فرقه تشكيل ميشود بتواند افكار خود را بدست آنها بموقع اجرا گذارد والا با تغيير هر كابينه لازم است تمام ادارات هم تغيير كند و اين امر معقول نيست زيرا ديگر نه كارمند مطلع و باتجربه در ادارات ميماند و نه نظم و ترتيب باقي خواهد بود و هيچ امر قانوني بموقع اجرا نميرسد و اگر اجرا شود موافق مقصود اصلي واضع قانون نخواهد بود. اشتباه نشود مقصود اين نيست كه كارمندان ادارات دولتي نبايد داراي عقايد سياسي و داخلي احزاب باشند بلكه غرض اينست كه از اعمال عقايد سياسي خود در ضمن انجام وظايف اداري بايد احتراز كنند و اتكاء آنان منحصراً بصحت عمل و رعايت قوانين و آئين نامه‌ها و انتظامات داخلي اداره باشد نه بجمعيت سياسي كه منتسب بآن هستند.

اگر بنا باشد هريك از جمعيتها و احزاب سياسي براي حفظ كارمندان خود و فزودن نفوذ حزبي در كارهاي داخلي ادارات مداخله نمايند بايد تصديق كرد كه بجاي انتظام ، هرج و مرج كاملي در ادارات حكمفرما شده و اطاعت هر مادون بمافوق كه شرط بلافارق حسن اداره است از بين ميرود.

بنابراين از جمعيتهاي سياسي تقاضا ميشود كه از مداخله در كارهاي ادارات و كارمندان آن خودداري نموده و اگر مطلب مفيد بنظرشان ميرسد برئيس مافوق اداره تذكر دهند كه البته در حدود صلاحيت خود اقدام خواهد كرد.

استاندار آذربايجان ، خليل فهيمي

(پرچم روزانه شماره‌ی 48 سال يكم چهارشنبه  27  اسفند ماه 1320)

 

« احزاب سياسي» يا چند دسته هوسمندان

در شماره‌ی ديروز پرچم گفتاري را كه آقاي فهيمي استاندار آذربايجان فرستاده بودند بچاپ رسانيديم. گفتاري پر از حقايق بود. امروز بايد بيش از همه در بند ايمني بود و رشته‌ی آسايش را از هم نگسست.

در كشوري همچون ايران كه در هر گوشه‌ی آن تاراجگران خوابيده‌اند بهترين هواداري از رنجبران و روستاييان اين است كه رشته‌ی ايمني از هم گسيخته نگردد و ميدان براي تاراجگران و خونريزان باز نشود.

ما از داستان آقايوف و مانندهاي آن آگاهي نداشته‌ايم. ولي در همين پرچم اين موضوع را دوبار تكرار كرده‌ايم كه شورانيدن روستاييان به هر نامي كه باشد جز توليد ناايمني نتيجه‌اي نتواند داد. جز خانه خرابي سودي براي روستايي نتواند داشت.

گفته‌ايم: نيكيها بايد از شهرها آغاز گردد. ما براي نيك شدن نيازمند تغييرات در همه‌ی رشته‌هاي زندگي مي‌باشيم : بايد انديشه‌ها ديگر گردد ، حقايق زندگي روشن شود ، اين باورها و پندارهاي پوچ و پراكنده كه مغزها را آكنده از ميان برود. قانونها عوض شود. خويهاي ستوده رواج يابد ـ صدگونه تغييرات روي دهد و يكي از آنها نيز اصلاح حال روستاييان باشد.

اينست راه نيك گرديدن توده. نه آنكه كساني همه چيز را فراموش كنند ، و حتا باستقلال كشور كه اساس همه‌ی نيكيهاست پشت پا زنند ، و يگانه شاهكارشان شورانيدن روستاييان و برانگيزانيدن آقايوفها و مانندگان آنها باشد. چنين رفتاري جز از روي هوس و ناداني نتواند بود. چنين كساني جز درپي خودنمايي نمي‌باشند.

ما از جناب استاندار گله‌منديم كه باينان نام « احزاب سياسي» ميدهند. اين نام بچنان كساني چه سزاست؟!.. كدام حزب؟!.. كدام سياست؟!.. مگر همينكه كساني چند تني دور هم نشستند و يك نامي بروي خود گزاردند و چند جمله‌اي را بنام مرامنامه بهم بافتند حزب مي‌باشند؟!. مگر همينكه چند روزي فرصت يافته بخودنمايي بدخواهانه پرداختند « سياسي» شمرده گردند؟!..

من نميخواهم در اينجا از آن دسته‌ها كه در همه جا فراوانند سخن رانم. در فرصت ديگر ، از اين زمينه گفتگوي بسيار خواهيم كرد. در اينجا دو نكته را يادآوري مينمايم :

نخست : اين كسان ديروز در كجا بودند؟!.. پس چرا نمي‌كوشيدند؟!.. پس چرا انديشه‌ی چاره نميكردند؟!. كسيكه علاقه بتوده يا كشور يا بيك مسلكي دارد هيچگاه بيكار ننشيند و هر زمان باقتضاي آن راهي پيدا كرده بكوشد. اينها ديروز در زمان رضاشاه كجا بودند؟!.. چه كوششي ميكردند؟!.. آيا جز از آنست كه بخاموشي گراييده با صد بيپروايي درپي كارهاي شخصي خود بودند؟!.

آيا اين دليل بيحسي و بيدردي آنان نيست؟!.. آيا اين نميرساند كه اين جنب و جوشهايي كه امروز مي‌نمايند تنها براي خودنمايي و يا از روي شيادي و بدنهاديست؟!.. آيا نميرساند كه اگر بار ديگر يك شاهي پيدا شد همگي بخاموشي خواهند گراييد و همچون موشاني كه سر گربه‌اي را ببينند و يا آواز پايي بشنوند هر يكي بسوراخ ديگري خواهند خزيد؟!..

آيا چنين كسان بي‌عزم و اراده‌اي را « احزاب سياسي» تواند ناميد؟!.. اينان كجا و چنين نامي كجا ؟!..

دوم : اينان كارهاشان جز تقليدهاي خنك و بيجايي از حزبهاي اروپايي نيست. چون در اروپا بسياري از حزبها را كارگران پديد آورده‌اند و آنان گاهي « گرو» [Grève = اعتصاب] ميكنند اينان در ايران هم تنها چيزي كه بخاطرشان ميرسد آنست كه يك اعتصابي يا گروي پديد آورده يك تقليدي از حزبهاي اروپا نمايش دهند.

اينان نميدانند كه هر توده‌اي گرفتاريهايش چيز ديگر است و در هر كشوري بايد از روي مقتضيات آنجا بكوششهايي پرداخت. در اروپا يكي از گرفتاريهاي بزرگ داستان كارگر و كارخانه‌دار است در حاليكه ما در ايران آن را هيچ نداريم. ما در ايران بجاي آن ، گرفتاريهاي پراكندگي انديشه و رواج پندارها و پستي خويها و مانند اينها را داريم كه بايد از راهش چاره كنيم.

ولي آنان از ناداني مي‌كوشند كه در ايران گام بگام حزبهاي اروپا راه روند و چون در اينجا كارخانه‌هاي بزرگي كه هر يكي داراي هزارها كارگر باشد نيست ناگزير مي‌چسبند بنانوايي‌ها و مانند آنها و براي آنكه مسمايي بعمل آورند آنان را به اعتصاب واميدارند. اين نمونه‌ی ديگري از كوتاهي انديشه‌هاي ايشانست.

در ده و چند سال پيش كه تازه نام هيتلر پيشواي آلمان بايران ميرسيد كساني در اينجا بانديشه افتاده ميخواستند يك حزبي از روي ناسيونال سوسياليست پديد آورند و چون ميخواسته‌اند از هر باره تقليد بآنان نمايند گفتگو از بيرون كردن يهوديها بميان آورده‌اند. يكي هم ميگفته در ايران يهودي بسيار نيست ، ما بايد بجاي آنها سيدها را بيرون كنيم. اينست نمونه‌ی فهم و انديشه‌ی اين كودكان هوسباز چهل ساله. بچنين كساني و بدسته‌بنديهاي آنان نام « احزاب سياسي» نتوان داد. اينان جز هوسمنداني نيستند كه بيخردانه با آزادي و استقلال كشور بازي ميكنند.

(پرچم روزانه شماره‌ی 49 سال يكم پنجشنبه 28  اسفند ماه 1320)

 

22 ـ سال نو فرا مي‌رسد

سال كهن 1320 بپايان آمده سال نوين 1321 فرا ميرسد.

سال نوين فرا ميرسد چنين پيداست كه يكسال پرآشوب و رنجي خواهد بود و ما نيز در سهم خود رنجهايي خواهيم ديد و سختيهايي خواهيم كشيد.

شيوه‌ی همگانيست كه در اين هنگام بدوستان و آشنايان دعا گويند و پيام « شادباش» فرستند. ما بجاي شادباش و دعا مي‌گوييم : بياييد اي ايرانيان ، اين سال را براي خود سال نيكي و فيروزي گردانيم.

با اين گرفتاريها ما را جاي « شادي» نيست. دعا هم از ما نخواهند پذيرفت. ولي در دست خود ماست كه در اين يكسال چند گامي بسوي پيش رويم و بدينسان آن را سال نيكي و فيروزي سازيم.

با اين آشفتگيها كه در جهانست ، و با اين جنگها و خونريزيها كه در شرق و غرب درگرفته ، ناگزير است كه با سختيهايي دچار خواهيم بود. و سال ديگر در چنين روزي اگر پشت سر برگرديم و نگاهي كنيم خواهيم ديد يكسال پررنجي را گذرانيده‌ايم و هيچ نتيجه‌اي در دست نداريم. ولي اگر به نيكيها كوشيم نتيجه‌اي را در دست خواهيم داشت و از رنج كشي چندان افسوس نخواهيم خورد ، و اين يك مايه‌ی سرفرازي براي ما خواهد بود كه در چنان هنگام پرآشوبي به پيشرفت پرداخته چند گامي را بجلو برداشته ايم. من بجاي « شادباش» اين پيام را ميفرستم.

بدانيد اي ايرانيان ، ما بديم كه از جهان بدي مي‌بينيم. در اين دستگاه جدايي ميان اين و آن نيست. خدا يك دسته را براي زبردستي و يك دسته را براي زيردستي نيافريده. اين نتيجه‌ی حال و كار خود توده است كه گرفتار گرديده.

بياييد در اين يكسال بنيكي كوشيم و چند گامي در اين راه پيش رويم. بياييد از راهش بچاره‌ی دردها كوشيم.

خواهيد گفت : نيكي چيست؟.. مي‌گويم : نيكي در اينجا نخست دانستن حقايق زندگاني و دوم دست بهم دادن و در راه آنها تلاش بكار بردنست.

درد بزرگ ايرانيان ندانستن حقايق زندگانيست. چون حقايق را نميدانند از هم پراكنده‌اند ، در كارها سستند ، بكشور خود علاقه كم دارند ، در برابر حوادث تنها بگله و ناله بس ميكنند و در كوشش به تقليدهاي صوري كه از اروپائيان مينمايند اميد مي‌بندند ، هر كسي خود را راهنما مي‌شمارد ، هر كسي پيشنهادها ميكند. اينها همه نفهميدن معني زندگانيست.

نمي‌گويم : دردهاي ديگري نيست ، دردهاي ديگر فراوان است. ولي پايه‌ی جملگي اين ، ناآشنايي بحقايق است.

من مي‌گويم : بياييد اين يكسال را بياد گرفتن حقايق زندگاني كوشيم ، بياييد يكرشته قواعدي را براي زندگاني بگفتگو گزاريم ، و نيك بدانيم ، و در پيرامون آنها يكدل و يكزبان باشيم. اين باشد گامهايي كه در اين يكسال پرشور تاريخي بسوي پيش برداريم.

من ميدانم بسياري از اين سخن من خواهند رنجيد ، و اينكه مي‌گويم نميدانند و نمي‌شناسند بغرور آنها خواهد برخورد. ولي حقيقت از ميان نخواهد رفت. دوباره ميگويم : اين توده راه زندگاني را گم كرده. اين مردم حقايق زندگاني را نميدانند. دوباره درخواست ميكنم : بياييد اين يكسال را بباز كردن يك راهي بكوشيم.

آنانكه بخود مغرورند و اين گفته‌هاي ما بآنان سنگين مي‌افتد بركنار مانند. روي سخن ما بآن كسانيست كه از غرور دورند و گرفتاري اين توده را ديده و دل پر از درد ميدارند. باين غيرتمندان است كه پيام ميفرستم ، از آنانست كه چشم همراهي ميداريم.

(پرچم روزانه شماره‌ی 50 آدينه 29 اسفند ماه 1320)

 

كيفر بدكرداران را بايد خود توده دهد

كساني مي‌گويند : افسراني كه از جنگ گريخته بودند و شما نكوهشها نوشتيد چه نتيجه داد؟!.. دولت چه ترتيب اثري كرد؟!.. ميگويم شگفت از شماست كه همه چيز را از دولت ميخواهيد؟!.. يك دولتي كه با صد گرفتاري بروي كار ميآيد شما ميخواهيد خشم يا خشنودي توده را نيز او اظهار كند.

همين خود اشتباهي از شماست. دولت گرفتاريها و سرگرميهاي بسيار دارد و شما مي‌بينيد كه داستان شهريورماه همچنان سربسته مانده و تاكنون در پيرامون آن پرسشي يا بازخواستي از كسي نشده.

بگزاريد آن بماند و كسانيكه خيانت آشكار كرده‌اند شما آنها را بد بدانيد ، در همه جا بديهاشان بگوييد ، در خيابان سلام ندهيد و سلامشان نگيريد. در نشست‌ها اگر ديديد پستيهاشان برخشان كشيد. اينها كيفريست كه بايد از سوي توده به پست نهادان و خائنان داده شود.

اينكه ما در پرچم ياد آنها كرديم و خيانتهاشان نوشتيم نخست خود آن نوشتن يك كيفريست. اينكه نام يك سرلشكري يا سرتيپي يا سرهنگي در روزنامه بزشتي برده شود و خائن خوانده گردد و او پاسخي نتواند همين خود كيفري ميباشد.

دوم خواست ما اين بود كه مردم بدانند و آنان را خوار دارند و بي‌احترامي نمايند. ما بيش از همه هوشيار گردانيدن توده را ميخواهيم. توده بايد در هركاري خشم يا خشنودي خود را اظهار دارد.

يكي از آشنايان بنزد من آمده ميگويد : شما چرا از سرلشكر معيني نام نبرديد؟!. گفتم : داستان او را نميدانم. من در پشت سر پیشامد شهريور ماه بسفر شيراز و بوشهر رفتم و اينست از بسيار داستانها ناآگاهم. گفت : اين سرلشكر كار زيردريايي كرده. زيرا همينكه غايله رخ داد ناگهان از ارومي ناپديد گرديده فردا از ملاير سر درآورده. دسته‌هاي زيردست اين سرلشكر است كه پس از گريختن فرمانده چون خود را بي‌سرپرست يافته‌اند بتركيه پناهيده‌اند.

گفتم : من این را نشنيده بودم و راستي را داستان شگفتي است. بايد در پرچم این را هم بنويسيم. بايد اين نام را هم بر آن « فهرست» سياه بيفزاييم. گناههاي اينها كوچك نيست. اينان بيست سال در اين كشور بنام سرهنگ و سرتيپ و سرلشكر حقوقهاي گزاف گرفته ، و از اتومبيلهاي دولتي سوار شده، و رختهاي گرانبها پوشيده ، و هميشه دسته‌هايي را در زير دست داشته بودند ـ اينها براي آن بود كه روزي بيايند و اينان جانفشاني كنند و بنگهداري كشور كوشند. كنون چنان روزي رسيده و هريك از اينها باندازه‌ی يك تابين يا يك فرد عادي ، مردي و دليري از خود نشان نداده‌اند. گذشته از آنكه خود گريخته‌اند زيردستان را بي‌سرپرست گزارده‌اند تفنگ و افزار باشرار داده‌اند ، چنانكه نوشته‌ايم برخي از ايشان پستنهادانه دزدي هم كرده‌اند.

اينها نه گناهانيست كه چشم پوشي شود. دولت اگر محظوري دارد و پیشامدهاي شهريورماه را سربسته ميگزارد بگزارد ، خود مردم كه محظوري ندارند اينان را گناهكار و روسياه شناسند و از هر احترامي بآنان خودداري نمايند. بلكه اگر وظيفه شناسي درميانست بايد خويشان و كسان آنان هم اين رفتار را بكنند.

ليكن در اينجا دو نكته هست كه بايد رعايت شود : يكي آنكه اين داستانها خوب روشن گردد و هر كسي كه آگاهيهاي درستتري دارد بنويسد و براي ما بفرستد. زيرا ما از زبانها چيزهايي مي‌شنويم و بهتر است روشنتر از اين بدانيم. بهتر است قضايا با جزئيات آن در روزنامه نوشته شود كه مردم بهتر داوري كنند. اينست ما خواستاريم كه هركسي كه در اين پیشامدها بوده و داستان را از نزديك تماشا كرده دانسته‌هاي خود را بنويسد و براي ما بفرستد كه اگر خواست بنام خود او وگرنه بنام يك نام ديگري در روزنامه بچاپ رسانيم.

همچنين اگر يكي از خود آن افسران پیشامد را بنويسد و مقصودش اين باشد كه حقايق را بگويد و از خود دفاع كند ما از چاپ نوشته او باز نخواهيم ايستاد.

نكته‌ی ديگر آنكه ما بآن افسران بفهمانيم كه اين نوشتنها و بدگوييها بنام دشمني شخصي نيست ، از راه رشك بمقام شما نميباشد.

نويسنده‌ی اين گفتارها با هيچ يكي را سرلشكر محتشمي و سرلشكر مطبوعي و سرلشكر معيني و سرتيپ قهرماني و سرتيپ پوريا آشنايي ندارد و يكبار هم باشد آنان را نديده. از آنسوي كسيكه در آرزوي افسري باشد نيست. اين كينه و دشمني نتيجه‌ی آن كردار زشتي است كه درشهريور ماه از شما سرزده ، و مي بينيد كه ما نه تنها شما را دنبال ميكنيم از ديگران نيز نام ميبريم.

از آقاي علي اصغر اعتصام فرماندار مراغه تاكنون چند بار نام برده‌ايم. رئيس شهرباني آنشهر را بارها ياد كرده‌ايم. در شماره‌ی گذشته در يك گفتاري نام آقاي اردلان ( استاندار تبريز در شهريور ) آورده شد و ما تاكنون ندانسته بوديم كه اين آزاديخواه كهن نيز از گريزندگان است. نميدانستيم اين مرد هفتادساله نيز از مرگ ترسيده و روز سختي از وظيفه و مردمي و همه چيز چشم پوشيده و از تبريز رو بگريز آورده. نميدانستيم كه اينمرد بي‌ارزش كه از آغاز جوانيش هميشه در كارهاي دولتي بوده و تاكنون صد برابر بهاي خود را از كيسه‌ی اين توده دريافت داشته روز آزمايش از جانفشاني گردن كشيده و يكشهر بزرگي را كه بنگهداري او سپرده شده بود گزارده و خود از ميان بيرون رفته. نميدانستيم اين مرد خوشنام كه در تبريز هر كه را ميديده ميهن پرستي را پيش ميكشيده و با اصرار و پافشاري بنام باشگاه پول ميگرفته خود كمترين عقيده را بميهن پرستي نداشته و در برابر اندك ترسي گزارده و گريخته ، اين بدتر كه همان مرد گريزنده را همينكه بتهران رسيده براي بيكار نماندن به اسپهان فرستاده‌اند كه دانسته نيست از آنجا كي خواهد گريخت؟!

به هرحال شما مي‌بينيد كه ما از همگي نام ميبريم و همين دليل است كه مقصود دشمني شخصي نيست. اينست ميخواهيم بشما يك پيشنهادي كنيم و آن اينكه بخود جسارت داده بگناه خود خَستوان [= معترف] گرديد و آنگاه بجبران كوشيد. نميدانم راه جبران چه باشد ، خودتان بينديشيد كه از چه راه جبران توانيد كرد و از چه راه اين لكه‌ی ننگ را از دامن خود و خاندانتان پاك توانيد كرد.

آيا ميتوانيد از داراييهاي گزافي كه برخي از شماها گرد آورده‌ايد چشم بپوشيد و آن را در یک راه نيكي بسود توده بكار بريد؟.. ميتوانيد سركوب اشرار يك بخشي از كشور را بعهده گيريد و داوطلبانه و جانبازانه بچنان كاري شتابيد؟.. به هرحال يكچنين راهي نيز بروي شما باز است و ميتوانيد خود را از اين ننگ رها گردانيد.

(پرچم روزانه شماره‌ی 51 پنجشنبه 6 فروردين 1321)

 

با بدنهادان دشمني نماييد

در شماره‌ی ديروز پرچم شرحي از حال آذربايجان نوشتيم و اينك ميخواهيم باز در آن زمينه چند سخني نويسيم :

چنانكه ميشنويم ماجراجويان كه در تبريز و ارومي و ديگر جاها حزب ميسازند و يا دسته بسته بآدمكشي مي پردازند ، چنين وامينمايند كه افسران سپاهي و كاركنان سياسي شوروي پشتيباني بآنان دارند و باين آوازه‌ی دروغ كار خود را پيش ميبرند.

در نتيجه‌ی همين نسبت است كه كاركنان دولت شوروي بارها بصدد تكذيب آمده و اين نسبت را از خود رد كرده‌اند.

ما ميخواهيم بكاركنان دولتي ايران در آذربايجان و همچنين بمردم آنجا بگوييم كه گذشته از آنكه كاركنان دولت شوروي چنان نسبتي را تكذيب ميكنند و اين تكذيب داراي همه گونه اعتبار ميباشد اساساً ما با دولت  شوروي پيماني داريم و آن پيمان باستواري خود برجاست.

در شهريور ماه كه دو دولت بخاك ما درآمدند و آن حوادث رخ داد ، خود آنان در همه جا آگهي پراكندند كه درآمدنشان بايران از روي دشمني نيست و بيش از اين مقصودي ندارند كه از وضع جغرافيايي كشور ما استفاده‌ی جنگي كنند و سپس خود آنان پيماني پيشنهاد كردند كه چند هفته در مجلس بگفتگو گزارده شد و پذيرفته گرديده و در آن پيمان تصريح گرديده كه اين بودن سپاه انگليس و روس در ايران اشغال نظامي نيست و هيچگونه مزاحمتي با قواي تأمينيه نخواهد داشت و هيچگونه دخالتي در كارهاي دروني ايران نخواهد نمود.

در نتيجه‌ی آن اظهار دوستي كه نمودند و اين پيماني كه بستند ما نيز با آنان رفتار دوستانه مينماييم و در اين هنگام كه سراسر جهان در جوش و خروشست و هر توده‌اي از بزرگ و كوچك از سرنوشت آينده‌ی خود گفتگوها و جستجوها ميكنند ما با يك آرامش و خاموشي روز ميگزاريم و بلكه بجلوگيري از احساسات جوانان و ديگران ميكوشيم. و باطمينان اينكه همسايگان استقلال كشور ما را در پيماني كه بسته‌اند تصريح نموده و البته آن را محترم ميشمارند از تشويش خودداري نموده يك جمله در روزنامه‌هامان شكايت نمي‌نويسيم.

تاكنون بارها راديوهاي محور سخن از دخالت كاركنان شوروي در آذربايجان راندند و راديوها و روزنامه‌هاي روسي و انگليسي بتكذيب پرداختند و در هر فرصتي از اشاره باستواري مواد پيمان خودداري ننمودند.

كوتاه مطلب : آنچه نبايد ترتيب اثري كرد اينست كه كاركنان دولت شوروي از اشرار و ماجراجويان پشتيباني نمايند. اين چيزيست كه هيچگاه نبايد پذيرفت و هيچگاه برو نبايد آورد.

ما بايد گناه را از خود آن اشرار و ماجراجويان بدانيم. بايد آنها را بپست نهادي بشناسيم و از نفرت و بيزاري باز نايستيم. بايد فراموش نكنيم كه در چنين هنگامي كه ميبايست همه هوسها را كنار گزارند و همه كينه‌ها از ياد برند و همگي از دور نزديك دست بهم داده امنيت و آرامش را نگاه دارند و همدستي و يگانگي نشان دهند ، يك دسته بدنهاداني فرصت يافتند و ببهانه‌هائي دم از تفرقه زدند و با يك خيالهاي خائنانه‌اي حزبها ساختند و بدستاويز مسلك دسته‌هاي تاراجگري و آدمكشي بروستاها فرستادند.

بايد فراموش نكنيم كه در توده‌ی ما چنين بدنهاداني بسيارند. فراموش نكنيم كه تاراجگران كرد همينكه فرصت يافتند از كشتار و يغما پرهيز نميكنند. فراموش نكنيم كه آسوريان در رضائيه هميشه مايه‌ی دردسري براي ما فراهم مي كنند. فراموش نكنيم كه يك دسته هوسمنداني در توده‌ی ما يافت شده‌اند كه اگر يك رضاشاهي برخاست و مشتي گره كرد پستنهادانه خاموشي مي‌گزينند و باين گوشه و بآن گوشه ميخزند و اگر آزادي داده شد اينزمان در لجام گسيختگي اندازه نمي شناسند و بنام خودنمايي و هوسبازي پشت پا باستقلال كشور نيز ميزنند.

اينها از آلودگيهاي خود توده است. ما بايد در انديشه‌ی چاره باين آلودگيها باشيم. بايد اين نامردان را دشمنان خود دانسته سزاي خائنان بايشان دهيم. بايد نگوييم از ما هستند. نگوييم خويشان يا دوستان ما ميباشند. نگوييم نام ايرانگيري براي خود دارند. بايد فريب آزاديخواهي و مسلكداري كه از خود مينمايند نخوريم.

بيشرمي نگريد : اشرار را برمي‌انگيزند كه بروستاها روند و مردان و زنان بيگناه را بكشند ، و چون نيروي نظامي از چگونگي آگاه ميگردد و بسراغشان ميرود و دستگيرشان ميسازد اينزمان بدادخواهي ميپردازند و تلگراف ميفرستند كه قواي دولت « چون فاشيستهاي خونخوار» بفلان ديه ريختند و چنين كردند و چنان كردند. با اين جمله ميخواهند خود را آزاديخواه بجلوه دهند و در ضمن دعوي انتساب بدولت شوروي نمايند. اينست شيوه‌ی كاري كه براي بدنهادي‌هاي خود انديشيده‌اند.

بدنهادان بنام هواداري از رنجبران ريشه‌ی رنجبران را ميكنند. آدمكشان و تاراجگران را هوادار رنجبران مي‌خوانند و سپاهيان دولتي را كه براي نشر امنيت رفته‌اند ، « فاشيستهاي خونخوار» نام ميدهند. اينست نمونه‌ی وارونه‌گوييهاي آنان.

دوباره ميگويم بايد اينان را دشمن گرفت. بايد از نفرت و بيزاري باز نايستاد. اين نتيجه‌ی سست‌گيري مردم است كه يكمشت هوسمندان خيانتكار گستاخ گرديده‌اند.

ما ميشنويم دسته‌هايي از تبريز و ديگر جاها مي‌كوچند. اينكار بسيار غلط است. كوچيدن براي چيست؟!.. مگر ميخواهيد از سرزمين خود دست برداريد؟!. مگر ميخواهيد آن را باشرار واگزاريد؟!.. و آنگاه بكجا مي‌كوچيد؟!.. مگر در شهرهاي ديگر از آن بدنهادان نيستند؟!.. مگر گمان آشفتگي بهمه جا نميرود؟!..

اين جز نتيجه‌ی سست نهادي و ناشايستگي نيست. هرگز نبايد كوچيد. هرگز نبايد از شهر خود چشم پوشيد. چرا آن نميكنيد كه مردانه دست بهم دهيد و يكدسته‌ی نيرومندي باشيد و در برابر اشرار ايستادگي نشان دهيد؟!.. چرا آن نميكنيد كه يك توده‌اي گرديده و از كاركنان دولت كه بكندن ريشه‌ی اشرار مي‌كوشند پشتيباني بنماييد.

بدانيد اي آذربايجانيان : وظيفه ناشناسي و خيانت بكشور راههاي بسياري دارد و در اين هنگام يكي از آنها كوچيدن و شهر را به اشرار و ماجراجويان باز گزاردنست.

ميدانم خواهيد گفت : از دست ما كاري برنمي‌آيد. ميگويم : تا بدينسان پراكنده‌ايد البته هيچ كاري از دستتان نخواهد آمد. ولي اگر آزادگي نماييد و مردانه بیک راه درآييد و يكدسته‌ی آبرومندي باشيد در آنحال خواهيد توانست باشرار فيروز درآييد و هر آرزويي كه داريد بانجام رسانيد.

(پرچم روزانه شماره‌ی 52 آدينه 7 فروردين ماه 1321)

 

23 ـ دارايي چيست؟..

يكي از دانستنيهاي مهم معني داراييست. دارايي چيست؟.. بسياري از مردم دارايي يا مال پول را ميشناسند. شما اگر بفلان بازرگان ايراد گيريد كه چرا فلان كالا را باروپا ميفرستيد ، پاسخ دهد : ميفرستيم پول بياورد ، ثروت بياورد.

ولي اين بسيار عاميانه است. پول دارايي نيست. پول افزار مبادله است.

چون پيشه‌وران و رنجبران بايد كالاي خود را باهم مبادله كنند ، مثلاً گندمكار بايد مقداري از گندم خود را به كفشدوز داده كفش بگيرد ، مقداري بچيت‌ساز داده چيت بگيرد ، همچنين با ديگر كالاداران كه بايد مبادله كند ـ اين مبادله در زمانهاي باستان كالا بكالا بوده (چنانكه در روستاها هنوز هم هست) سپس براي آساني كار پول را انديشيده‌اند كه وسيله‌ی مبادله باشد. گندمكار گندم خود را داده پول بگيرد و پول را داده كفش يا چيت يا هرچه ميخواهد بخرد.

ارزش پول از اينجهت است وگرنه خود آن فلزي بيش نيست و بيش از قيمت فلزي خود ارزش ندارد. از اينجا شما مي‌بينيد كه ما امروز بجاي آن كاغذ (اسكناس) را وسيله‌ی مبادله ساخته‌ايم و همان استفاده را از كاغذ مي‌كنيم.

يكدسته‌ی ديگر دارايي را كالاهاي بازرگاني ميشمارند : فرش ، آهن ، پشم ، پنبه ، چرم ، خرما ، گندم ، روده ، مويز ، كشمش ، قيسي ، چوب و مانند اينها.

بايد گفت : اينها داراييست ولي دارايي تنها اينها نيست. اصل دارايي اين زمين و هوا و آبست كه خدا بدست ما سپرده. زيرا با اينهاست كه ميتوان زندگي كرد. از اينهاست كه ميتوان دربايستهاي زندگي را بدست آورد.

شما اگر امروز از كساني بپرسيد : " ديه توانگرتر است يا شهر؟.." خواهند گفت : " شهر ، زيرا در شهر پول هست ، زر هست ، سيم هست ، كالاهاي بازرگاني هست ، ولي در ديه اينها نيست". اين پاسخيست كه بشما خواهند داد ولي حقيقت نه اينست. اگر حقيقت را بخواهيم ديه توانگرتر و بينيازتر از شهر است. باين دليل كه اگر روزي رابطه در ميانه‌ی شهر و ديه بريده شود شهريان دچار گرسنگي گردند و اگر يكماه و دوماه بدانسان گذرد از گرسنگي بميرند. ولي در ديه اگر هم اندك سختي روي دهد گرسنگي درميان نباشد و روستاييان دربايستهاي زندگاني را تدارك توانند كرد. از آن زمين و آب و هوا و تابش آفتاب كه در دسترس دارند چيزي بدست توانند آورد.

اينست ميگويم : اصل دارايي اينهاست ، آن مردمي كه اينها را دارند « دارا» ميباشند و زندگي بخوشي توانند كرد و آنان كه ندارند « نادار» ميباشند و زندگيشان با سختي خواهد گذشت. (مثلاً اسكيموها كه چون در نزديكيهاي قطب شمال زندگي ميكنند از تابش آفتاب بي‌بهره‌اند و زمينهاشان نيز در بيشتر سال زير برف پوشيده ميباشد. اينست بايد با گوشت خرس و گرگ و مانند آن زندگي كنند.)

مقصود از اين سخن دو چيز است ، يكي آنكه حقيقت روشن گردد و ايرانيان بدانند كه با اين كشور كه دارند از توانگرترين و داراترين مردمان جهان ميباشند ، اين را بدانند و قدر سرزمين خود را بشناسند.

مرا شگفت افتاد كه گاهي در روزنامه‌ها مي‌بينم مي‌نويسند : « ملت فقير ايران». اين يكي از جمله‌هاييست كه تكيه‌گاه بسياري از گفتارهاست. اين نويسندگان نادان معني دارايي را نميدانند. اگر ميدانستند بچنين جمله‌ی بيپايي برنمي‌خاستند. نادانان بجاي آنكه خود دانش آموزند و حقايق زندگي را ياد گيرند هوسبازانه خامه بدست گرفته باين ياوه گوييها ميپردازند.

ما چون مي‌نويسيم ايرانيان معني زندگاني را نميدانند هزاران كسان از ما مي‌رنجند و كساني گله كرده ميگويند : "چطور ما معني زندگاني را نميدانيم …" اينك اين يك نمونه از ندانستنهاي شماست. در يك كشور بسيار توانگري زندگي ميكنيد و خود را « نادار» (فقير) ميشماريد. چنين دارايي‌اي را داريد و قدر آن را نمي‌شناسيد.

در شهريور ماه گذشته كه من بشيراز رفتم چون كسي را بايستي ببينم سراغ او را در خانه‌ی ملايي دادند. چون بآنجا رفتم ديدم ملاي ميزبان بيمار است و خوابيده. ولي در همان حال كساني را بر سرخود گرد آورده بآنان سخن ميراند و چنين ميگويد : " ما از خارجه مي‌ترسيديم كه مي‌آيند و بقبور مسلمين هتك احترام مي‌كنند. دولت گذشته (دولت پهلوي) قبرستانهاي ما را كند و سنگهاي آنها را در خيابانها در زير پا انداخت. ما ديگر چه ترسي از آمدن خارجه داريم …"

ما اگرچه براي كار ديگري رفته بوديم و نمي‌بايست در اين زمينه‌ها بگفتگو پردازيم. ولي اين سخن از بس نافهمانه و پست نهادانه بود من خودداري نتوانستم و بپاسخ برخاسته چنين گفتم : "بسيار پرتي آقاي حاجي شيخ. بيگانگان بكشور ما براي كندن گورستانها نخواهند آمد. براي آن خواهند آمد كه اين زمينهاي پر بركت را از دست ما درآورند. اينهمه جنگها و خونريزيها در جهان براي زمين است".

آن روز آقاي هادي صدرزاده كه خود جوان دانشوريست با من بود و باين داستان گواه است. اين ملا كسيست كه در روز نخست مجلس شورا نماينده‌ی فارس بود و بگفته‌ی خود به سياست آشناست و همچون ديگر ملايان خشك نيست. اين تر ايشانست كه باين نافهميست ، ببينيد خشكهاشان در چه حالند و در توي چه نادانيها مي‌غلطند.

ببينيد چه چيزهاي كوچكي را بهانه ساخته بكشور و سرزمين كه سرچشمه‌ی زندگانيست بيپروايي نشان ميدهند ، ببينيد با چه سخناني مردم را از راه برده از كشور دلسرد ميگردانند : " دولت چون گورستانها را كنده است ما ديگر ترسي از آمدن بيگانه نخواهيم داشت! " خدا رويتان را سياه گرداناد. خدا بر شما نبخشاياد.

آن روزنامه نويسش ، اين ملايش. از اين گمراهان چندانست كه بشمار نيآيد. بجاي آنكه مردم را بحقايق آشنا گردانند و بقدرداني از اين كشور وادارند با بهانه‌هاي بي‌ارزش ، و با خرافات بيپا و با وعده‌هاي دروغ و بيجا آنان را از پرداختن بزندگاني و كوشش بنگهداري كشور بركنار ميگردانند ، و برخي از اينان چندان گستاخ و بيشرمند كه ميآيند و با من كه حقايق را مينويسم بمجادله ميپردازند. بيهوده نميگويم : بزرگترين گرفتاري ايرانيان نشناختن حقايق است.

 

كساني مي‌آيند و با من گفتگو كرده چنين ميگويند : " من معني ميهن پرستي را نفهميدم. اين كوه و زمين و دره چه پرستش دارد؟!.." ديگران بسخن رنگ فلسفه داده و چنين مي‌گويند : " همه‌ی مردمان يكي هستند ، براي چه من با فلان كرماني هم ميهن باشم و با فلان بغدادي نباشم؟!.." برخي هم از راه مذهب پيش آمده چنين ايراد مي‌گيرند : " ميهن‌پرستي بت‌پرستيست. ما بايد خدا را بپرستيم نه ميهن را."

اينها نمونه‌ی ديگري از ندانستن حقايق زندگانيست. اينها « ميهن پرستي» مي‌شنوند و معناي آن را نميدانند. بايد گفت : ميهن تنها اين كوهها و دره‌ها و اين سرزمين نيست. ميهن بيك معني مهمتر ديگري ميباشد.

ما چون ميگوييم : ميهن پرستي مقصودمان بيش از همه آن پيمان همدستي است كه يك توده بايد داشته باشد. بيست مليون مردم كه در يكجا زيست ميكنند و يك توده‌اي تشكيل داده‌اند اينها در حقيقت پيمان باهم بسته‌اند كه در پيشرفت دادن بكارهاي زندگاني و ايستادگي در برابر سختيها همدست باشند و در سود و زيان و اندوه و خوشي باهم شركت كنند. مثلاً اگر راهزناني در كرمان پيدا شدند از آذربايجان و خوزستان و گيلان و ديگر جاها سپاه براي دفع آنها بفرستند و نگويند بما چه ربطي دارد؟!.. اگر دشمني از سوي گيلان رو نمود از همه جا بجنگ آنان شتابند و نگويند ما چه كار داريم؟!.. اگر در گوشه‌اي از كشور خشكسالي رخ داد و مردم دچار گرسنگي گرديدند ، يا در شهرهايي زمين لرزه افتاد و ويرانيها پديد آمد ، يا بآباديهايي سيل آمد و آسيبها رسانيد ـ در همه‌ی اينها از همه جا بدستگيري برخيزند و خود را در زيان و آسيب شريك شمارند و كناره‌گيري ننمايند.

يك چنين پيماني در هر توده‌اي هست و اساس توده همين پيمان مي‌باشد. ما از « ميهن پرستي» پيش از همه اين معني را مي‌خواهيم ، و شما مي‌بينيد كه يك معناي بسيار مهم و گرانمايه‌اي ميباشد ، و اينكه نام « ميهن پرستي» ميگزاريم براي آنست كه اين ميهن ، يا اين سرزمين خانه‌ی ماست ، و گهواره‌ی پرورش ماست ، سرچشمه‌ی زندگاني ماست چنانكه شرح داديم اساس دارايي اين سرزمين ميباشد. اينست بايد [به]نگهداري آن كوشيم ، بايد نخستين ماده در آن پيمان نگهداري اين سرزمين باشد. زيرا اگر اين سرزمين را از دست دهيم آواره و سرگردان خواهيم بود. زبون و خوار گرديده به بردگي و زيردستي بيگانگان خواهيم افتاد. زبون و خوار گرديده كم‌كم نابود خواهيم گرديد. اينست آن را « ميهن پرستي» مي‌خوانيم. مقصود از پرستش در اينجا « خدمت» مي‌باشد.  « پرستيدن» در فارسي خدمت كردنست.

آنانكه ميگويند : " اين كوه و زمين و دره چه پرستشي دارد؟!.." اين معني را نميدانند. از آنان بايد پرسيد : مگر شما نمي‌خواهيد در اين جهان زندگي كنيد؟!.. مگر نمي‌خواهيد با كساني همدست باشيد؟!.. مگر نمي‌خواهيد اين آب و خاك را كه سرچشمه‌ی زندگاني شماست نگه داريد؟!.. ميهن پرستي يا ميهن دوستي ، هر نام ديگري كه بگزاريد همين‌هاست. اين وظيفه‌ی مردانگي هركسيست كه در اين راه با ديگران همدستي كند و كوشش دريغ نگويد.

امروز زندگاني بسيار سخت گرديده و توده‌ها با يكديگر بر سر خاك و زمين سخت‌ترين نبرد را ميكنند. اين جنگ و خونريزي كه امروز در جهان ميرود همه براي زمين است. شما نيز ناگزيريد بيپروايي ننماييد و بنگهداري سرزمين خود بكوشيد. ناگزيريد در انديشه‌ی آينده خود و فرزندانتان باشيد.

كسي نمي‌گويد شما بزمين سجده كنيد ، يا در برابر اين كوهها و دره‌ها بايستيد و گردن كج گردانيد. پرستش باين معني را كسي از شما نمي‌خواهد. مقصود نگهداري كشور است كه اگر نكنيد سرنوشتتان جز بندگي و زيردستي نخواهد بود. اگر نكنيد نه تنها در پيش مردم در نزد خدا نيز شرمنده و روسياه خواهيد بود.

اينكه ميگويند : " چرا من با فلان كرماني هم ميهن باشم و با فلان بغدادي نباشم" پاسخش اينست : فلان بغدادي از ما جدا ميباشد و با ما پيمان همدستي ندارد. اگر بغداديان نيز با ما همدست گردند و بتوده‌ی ما درآيند هم ميهن ما شمرده خواهند گرديد.

ببينيد چگونه اين حقايق تاريك مانده و دسته‌ی انبوهي اينها را نميدانند. سالها در اين سرزمين با خوشي بسر برده و از نعمتهاي خدادادي آن بهره يافته‌اند بي‌آنكه بدانند اين خوشيها از كجاست و اين نعمتها از چه سرچشمه ميباشد بلكه از ناداني و ناآگاهي چنين پنداشته‌اند كه اين خوشيها هميشه تواند بود ، بي‌آنكه بكوشند و نگه دارند هميشه تواند ماند.

انبوهي از آنان نه تنها خود انديشه‌ی اين چيزها را ندارند و بكوششي در اين راهها برنمي‌خيزند از كوششهاي ديگران نيز جلو ميگيرند و گستاخانه زبان درازيها مي‌نمايند.

3 ـ

مقصود دوم از اين سخنان آنكه ايرانيان اگر قدر اين آب و خاك را بدانند بسيار بيشتر از اكنون بهره توانند برداشت. من از گزافه و مبالغه دوري گزينم ، اينست حداقل را گرفته ميگويم : بيگمان از خاك ايران ده برابر آنچه كه اكنونست بهره‌مند توان گرديد. اين در جاييست [كه] وسايل شيميائي بكار نبرند و به تدبيرهاي علمي برنخيزند وگرنه بهره‌مندي بسيار بيشتر از اين اندازه‌ها خواهد بود.

امروز ايرانيان گيجند و راه را گم كرده‌اند ، از بس مغزهاشان پر از انديشه‌هاي بيهوده است سود و زيان خود را نميدانند. اينست با داشتن آنهمه زمين و توانستن اينكه آبها روان گردانند ، يك زندگاني بسيار ناستوده‌اي دارند و بيشتر سالها با بيم نايابي و گراني بسر مي‌برند. با داشتن آنهمه كشتزارها ، انبوه مردم نان جوين مي‌خورند. در ديهها اگر برويد مردم سالي يكبار روي ميوه را نمي‌بينند ، ماست و روغن و كره و اينگونه خوراكها جز براي شهر نيست و در اينجا هم بايد با هر چيز ديگري مخلوط باشد. تخم مرغ خوراك توانگران گرديده انبوه مردم جز بهره‌ی اندكي از خوردنيها ندارند. ميوه همچون صنايع ظريفه در پشت شيشه‌ها نگهداشته ميشود.

اينها همه از آنست كه بكشاورزي اهميت داده نميشود. امروز بسياري از مردم نميدانند كه سرچشمه‌ی زندگاني كشاورزيست. نميدانند كه بايد بكارند و بخورند. نميدانند كه اين زمينهايي كه دارند خود گنجينه‌ايست و گرانبهاتر از هر گنج ميباشد.

در زمانهاي پيش كساني در ايران و ديگر جاها بكيمياگري ميكوشيدند و سالها در آن راه رنج ميبردند. اينكار بيكبار بيهوده بود. زيرا تغيير ماهيت محالست و اين باور نكردنيست كه مس زر گردد. چنانكه تاكنون از هزاران كساني كه بآن كار پرداخته‌اند يكي به نتيجه نرسيده. از اين گذشته زر يكچيز بسيار مهمي نيست و بيش از ديگر فلزها اثري در زندگاني ندارد. اينكه گرانست از كمي مقدارش ميباشد. كيمياگران اگر فيروز گرديدندي و مسها را زر گردانيدندي بيش از اين نتيجه ندادي كه زر ارزان گردد و بهمان بهاي مس باشد.

كيمياگري خردمندانه كشاورزيست. زيرا با اين كيمياگريست كه از خاك تيره ميوه‌هاي بسيار بامزه از خربزه و انگور و انجير و هلو و مانند اينها توان در آورد.

با اين كيمياگريست كه از يكدانه گندم صد دانه حاصل توان برداشت. با اين كيمياگريست كه از يك زمين خشك بدنما باغهاي دلكش سبز و خرم توان پديد آورد. با اين كيمياگريست كه خوراك خاندانها تدارك توان كرد. با اين كيمياست كه لذت از زندگي توان برداشت.

اين يكي از مقاصد ماست كه بكشاورزي بيشتر اهميت دهيم. اهميت دادن بكشاورزي تنها با كارهاي وزارت كشور نيست. تنها با راه‌انداختن تراكتورها نيست. اينها هريكي در جاي خود سودمند است. ولي بايد بيك چاره‌هاي ديگري كوشيد.

بايد پيش از همه‌انديشه‌ها ديگر گردد پيش از همه مردم پي بحقايق زندگي برند. بايد اينسخنان بسيار گفته شود و بگوش همگي برسد. بايد مردم بجاي سخنان بي مغز و بيهوده كه از اينجا و آنجا ياد ميگيرند با اين حقايق آشنا گردند.

امروز يك عيب بزرگ زندگاني همين است كه بكشاورزي كه سرچشمه‌ی زندگانيست ارج نميگزارند و بكشاورزان احترام نميكنند. ولي بكارهاي بيهوده اي قيمت ميگزارند :

اين فلان اديب است ، اين فلان نويسنده است ، آن فلان روضه خوانست ، آن فلان واعظست ، آن فلان شاعرست ، آن فلان رمان نويس است ، آن فلان منجم است ، آن فلان سينماچيست … اينها كه همه بيهوده كار و مفتخوارند درميان مردم ارج بيشتر دارند تا كشاورزان و رنجبران. تا پايه‌ی انديشه‌ها اينست زندگاني همين خواهد بود.

ما مي‌گوييم : بايد ديهها بزرگ و شهرها كوچك گردد. اين يكي ديگر از مقاصد پرچم است. ولي اين يك چيز ساده‌اي نيست و تنها با سخن يا آرزو انجام نگيرد و ناگزير بيكرشته تبدلاتي در آيين زندگاني و در انديشه‌ها نياز ميباشد. زيرا بايد :

1) در ديهها وسائل زندگاني فراهم باشد : بايد گرمابه‌ها باز شود ، دبستانها بنياد يابد ، دادگاه‌ها برپا گردد ، دفترهاي رسمي گشايش يابد ، پزشكان باندازه‌ی نياز يافت شود ، داروخانه‌ها باز شود ، از تلگراف و تلفن و برق و راديو روستاييان بهره‌مند گردند ، راههاي شوسه‌ی اتومبيل رو ديهها را بهمديگر وصل نمايد.

2)  قانون دهدار و ده‌نشين تغيير يابد و بي‌اجحاف و ستم دسترنج كشاورزان بخودشان واگزار گردد.

3) در شهرها جلو مفتخواري گرفته شود و مردم نتوانند بي‌آنكه رنجي كشند از دسترنج ديگران بهره‌مند گردند و بدينسان بكارهاي لازم و سودمند وا داشته شوند.

4) بروستاييان و كشاورزان با ديده‌ی توهين نگريسته نشود و احترامي درباره‌ی آنان منظور گردد.

اينها مقدماتيست كه بايد تهيه گردد ، ولي اساس اصلي كار آنست كه‌انديشه‌ها عوض شود و مردم بحقايق آشناتر گردند و نيك و بد و سود و زيان را درست بفهمند.

اساس اصلاحات دانستن حقايق است. چون حقايق دانسته گرديد مردم توجه بآنها نمايند و در نتيجه‌ی اين توجه زمينه باجراي آنها آماده گردد. امروز يك كار بزرگي آنست كه مردم تأثيري را كه كشت و كار در زندگاني دارد نيك فهمند و آن خدمتي را كه كشاورزان به توده انجام ميدهند منظور نظر هر كس باشد. بالاخره بايد قيمتي كه اين آب و خاك دارد دانسته شود و مردم در انديشه و آرزوي استفاده از آن باشند.

ما با بازرگاني يا با صنعت (افزارسازي) دشمني نداريم و نمي‌گوييم آنها نباشد. نمي‌گوييم : بآنها نبايد پرداخت ، درجاي خود از آنها سخن خواهيم راند ، مي‌گوييم : بايد كشاورزي را سرچشمه‌ی زندگاني شناخت و آن را اساس همه‌ی آنها گرفت. اينست مقصود ما از اين سخنان.

(پرچم روزانه شماره‌هاي 53 تا 55 شنبه 8 تا دوشنبه 10 فروردين ماه 1321)

 

24 ـ بايد انديشه‌ها يكرويه گردد

در گفتارهاي گذشته معني « دارايي» را روشن گردانيديم. دارايي اين خاك و اين آبها و اين هوا و اين تابش آفتابست ، اين كانهاست كه بفراواني در سينه‌هاي كوههاست ، اين چهارپايانست كه از هرگونه در دسترس ماست و در كارهاي زندگاني بما ياوري ميكنند ، اين مرغهاي قشنگ است كه در خانه‌ها و در باغها با ما همسايگي ميكنند.

اينهاست اساس دارايي. بايد قدر اينها را دانست كه از يكسو در انديشه‌ی نگهداري آن بود و از يكسو بآبادي و نيكيش كوشيد.

در شهريور ماه گذشته كه آن حوادث اندوه انگيز رخ داد در همانروزها يكي از نمايندگان در مجلس گفتگوي جواهرات كرد و اينسخن بزبانها افتاد ، و من ميديدم مردم با يك علاقه‌ی بسياري باين گفتگوها ميپردازند و از اينكه شاه گذشته آنها را با خود نبرده شاديها مي نمايند.

اين كار آنان بمن بسيار ناگوار مي‌افتاد. زيرا ميديدم اينان به بيمهايي كه از هر سو كشورشان را فرا گرفته اهميت نميدهند ولي درباره‌ی جواهرات آنهمه علاقه نشان ميدهند.

ميديدم اينان از حقايق بسيار دورند و چنين مي‌دانند كه سرمايه‌ی زندگيشان آن جواهرات و مانند آنهاست. ميديدم معني درست دارايي را نميدانند.

از نظر حقيقت ارزش جواهر بسيار كم است. فلان لعل يا زمرد جز يك سنگ سرخ يا سبزي نيست و خود بيش از اين سودي ندارد كه يك پادشاهي آنها را بتاج خود زند و يك زني آنها را بخود آويزد. اگر با آب و خاك بسنجيم همه‌ی آن جواهرات بهاي يك كيلومتر [مربع] زمين نميباشد زيرا اين يك كيلومتر [مربع] زمين سرچشمه‌ی زندگاني گروهي تواند بود ولي آن سنگهاي قشنگ در زندگي هيچ اثري نتواند داشت.

اينها با آن اهميتي كه در نظر مردم دارند از ديده‌ی حقيقت همسنگ ديگر سنگها هستند. اينها نه گرسنه‌اي را سير توانند كرد ، نه بدردي درمان توانند بود ، نه بلختي رخت توانند گرديد. اگر روزي پايش افتاد و نياز پيدا گرديد بايد در راه نگهداري كشور از اينها چشم پوشيم. نه تنها اينها ، بايد از جانها در راه آن درگذريم. اين سرزمين سرچشمه‌ی زندگاني ما و فرزندان ماست. اينها [اينجا؟] خانه و آسايشگاه ماست. بايد همه‌ی ارزش را باين دهيم. بايد همه‌ی كوشش را در راه نگهداشتن و آباد گردانيدن اين بكار بريم. اين وظيفه‌ی مردانگي هر كسي است.

در چندي پيش اين را نوشتم كه بمردم ايران هر سخني را بگوييد خواهند گفت : " ميدانيم". راستي هم آنست اينان از هر مطلبي يك چيزهاي ناقص را شنيده‌اند و بي‌آنكه نيك بفهمند و باور كنند بدل سپارده‌اند. مثلاً نام ميهن پرستي را شنيده و شايد چند گفتاري نيز در پيرامون آن خوانده‌اند. ولي از آنسوي مغزهاشان پر از انديشه‌هائيست كه بضد ميهن‌پرستي ميباشد.

امروز در ايران اين يكي از گرفتاريهاست. اين يكي از گرفتاريهاست كه‌انديشه‌هاي درهم و ضد هم مغزها را پر گردانيده و خود نتيجه‌ی آنهاست كه اراده‌ها سست شده ، فهمها از كار افتاده ، مغزها تباه گرديده. يكي از بدبختيهاي ايرانيان همين مي‌باشد و در اين باره در سي سال اخير بيش از همه روزنامه‌ها باعث بوده‌اند. اينها براي پر كردن ستونهاي خود هرچه پيدا كرده بچاپ رسانيده‌اند ، و آنچه امروز گفته‌اند فردا بضدش نوشته‌اند.

امروز شما اگر پيش كسي از ميهن‌پرستي گفتگو كنيد و اين سخناني را كه نوشتيم برايش بگوييد همه را گوش دهد و چنين وانمايد كه خودش هم مي دانسته ، بلكه چه بسا ايراد گرفته ميگويد : " ما مگر اينها را نميدانستيم؟!.." سپس اگر سخن از ماديگري برانيد و چنين بگوييد : " آدم بايد زيرك باشد پول در بياورد و اعتنا بهيچ چيزي نكند" ، يا اگر از شعرهاي خيام و حافظ برايش بخوانيد : " اينجهان هيچست و پوچست ، بايد دم را غنيمت دانست و در فكر گذشته يا آينده نبود" ، يا اگر گفتگو از صوفيگري كنيد كه : " آدم بايد دنيا را ترك كند و تنها در انديشه‌ی تصفيه‌ی نفس باشد" بهمه‌ی اينها نيز گوش دهد و هيچ نگويد : " اينها كجا و ميهن پرستي كجا؟! " هيچ ايراد نگيريد كه اينها با زندگاني سازش ندارد ، هيچ نپرسد : " آخر اين سخنان ضد هم براي چيست؟!.." زيرا از بس سخنان درهم و متضاد شنيده كه از يكسو عادت گرفته و از سوي ديگر مغزش از كار افتاده و اساساً معني درست اينها را نمي‌فهمد تا متضاد بودنش را بداند.

از سخن خود دور نيفتم : بسياري از ايرانيان اينسخنان را كه ما درباره‌ی « دارايي» و آب و خاك و ميهن‌پرستي نوشتيم خوانده چنين خواهند گفت : « ما اينها را ميدانستيم». اينان « دانستن» را همان شنيدن و بياد سپردن ميشمارند. ولي اين دانستن نيست. « دانستن» آنست كه يكي يك موضوعي را نيك بفهمد و با دليل آن را تصديق كند و بروي آن پافشاري نمايد و اگر سخني را بضد آن شنيد با دليل رد كند و پس از همه آن را بكار بندد و رفتارش از روي آن باشد. دانستن این را ميگويند ، و ما نيز اينگونه دانستن را ميخواهيم.

ما مي‌خواهيم ايرانيان اين سخنان را نيك بفهمند و نيك بينديشند و باور كنند و هرگونه ‌انديشه‌هاي ضد آن كه در دل دارند بيرون كنند.

ميخواهيم اين را باور كنند كه اين سرزمين كه خدا بايشان داده سرچشمه‌ی زندگاني خودشان و فرزندانشان ميباشد و اينست بايد آن را گرامي شمارند و قدرش دانند و بنگهداريش كوشند.

ميخواهيم اين را باور كنند كه اگر نكوشند اين سرزمين از دستشان خواهد رفت و همگي بزيردستي و بندگي خواهند افتاد و پراكنده و خوار و بيچاره خواهند گرديد.

ميخواهيم اينها [را] نيك بفهمند و باور كنند و بكار بندند ، آن وقت آن سخنان بيهوده‌اي را كه از بدآموزيهاي ماديگري يا از گفته‌هاي بيپاي شاعران يا از فريبكاريهاي ملايان و ديگران شنيده‌اند و با اين انديشه‌ها نميسازد از دل بيرون كنند.

(پرچم روزانه شماره‌ی 56 سه شنبه 11 فروردين ماه 1321)

 

كارها و پيشه‌ها

يك دانستني مهم ديگر معني پيشه‌ها و كارها و شناختن سودمند و زيانمند آنهاست. پيشه يا كار چيست؟! چرا بايد هر كسي بيك كاري يا پيشه‌اي پردازد؟.. چرا اين كفشدوز ، و آن درزي ، و آن بازرگان ، و آن برزگر ، و آن آسيابانست؟.. اينها براي چيست؟.. آيا براي روزي درآوردنست؟… آيا براي پول اندوختن است؟… اينها پرسشهاييست كه بايد به هر يكي پاسخ داد.

مردم در توي اينها زندگي ميكنند و هميشه اينها را مي‌بينند ، ولي حقيقت آنها را نميدانند ، و اينست نتيجه‌ی درستي بدست نميآورند.

بسيار فرق دارد كه مردمي معني زندگاني و كارهاي آن را بدانند و از روي فهم و بينش زندگي كنند با آنكه گيج‌وار سر پايين انداخته و بكارهايي پردازند و روزها بسر برند.

امروز اگر شما از يك بازرگاني مثلاً بپرسيد : بازرگاني براي چيست؟.. براي چيست كه شما باين كار مي‌پردازيد؟… بيگمان پاسخ درستي نميتواند داد و اگر راز دلش را بخواهيم مقصودي جز گرد آوردن پول ندارد و آن بازرگاني را جز براي پول اندوختن نميكند.

اگر بيك ملايي بگوييد : آقا در منبر قدري از معني بازرگاني و اهميت آن بگوييد ، بيش از اين نخواهد توانست كه چند حديثي از راست و دروغ ، از اينجا و از آنجا پيدا كند و بخواند و به بازرگانان وعده‌ی حور و غلمان دهد. بيش از اين آگاهي ندارد.

اگر از يك روزنامه نويس خواهش كنيد كه چند گفتاري در معني داد و ستد و بازرگاني بنويسد و از اهميت آنها سخن راند بيش از اين نخواهد توانست كه بيك ستايشهاي پا در هواي گزافه‌آميزي پردازد يا سخناني را از اين دانشمند اروپايي و از آن پرفسور آمريكايي ترجمه نمايد.

در هر زمينه چنين است. آنچه در دست نيست حقيقت هر چيزي و هر كاريست. چيزهاييست كه از پدران خود ديده و آموخته‌اند و يا از اروپائيان شنيده و يا تقليد كرده‌اند ، بي‌آنكه معني درست آنها را بفهمند.

گفتگومان از كارها و پيشه‌هاست. ميخواهيم معني درست اينها را شرح دهيم. چنانكه گفته‌ايم اصل « دارايي» زمين و آب و هوا و تابش آفتابست. اينها سرچشمه‌ی زندگانيست. خدا ما را آفريده و آنچه براي زندگاني لازم داريم در اينها وديعه نهاده. چيزي كه هست بايد بكوشيم و آنچه ميخواهيم و لازم داريم بدست آوريم.

اين يك راز خداييست كه آدميان بيكار نمانند و ناگزير باشند كه بكوشند و كار كنند.

ما بايد كشاورزي كنيم و گندم و جو و ارزن و ذرت و ديگر دانگيها را بكاريم و براي خود خوراك آماده گردانيم. بايد درختها بپروريم و از ميوه‌هاي آن بهره‌مند شويم. بايد پنبه كاريم و يا گوسفند بپروريم و از پشم آنها پارچه بافيم و براي خود رخت دوزيم. بايد آجر بسازيم و از آن و از سنگ خانه‌ها براي نشستن بنياد گزاريم. بايد داروها را بشناسيم و بدستياري آنها با بيماريها نبرد كنيم. بايد آتش آماده كنيم و از روشنايي و گرمي بهره‌ها بريم. همچنان ديگر نيازهاي زندگاني كه همه ميدانيم و بيكايك شمردن نيازي نميباشد.

اينهم ميدانيم كه صدها يا هزارها قرن كه بزندگاني آدميان گذشته در اينمدت نيازمنديهاي او روز افزون بوده. يكروز بوده كه آدميان تنها بضروريات اولي زندگاني ـ از خوراك و پوشاك و خانه ـ اكتفا ميكرده‌اند. ولي امروز ما بصدها چيز نيازمنديم تا زندگاني خود را راه‌اندازيم.

از همينجاست كه در زمانهاي باستان هر خانداني مي‌توانسته نيازمنديهاي زندگاني را خود راه‌اندازد : خود گندم و جو باندازه‌ی خوراكش بكارد ، گاوي يا گوسفندي براي بهره‌مندي از شير و پشمش نگهدارد ، خود كلبه‌اي براي نشستن بنياد گزارد ، خود از پشم يا از پوست پوشاك تدارك كند ، خود داروهايي براي بيماري آماده گرداند. از اينرو هر خانداني ميتوانسته جداگانه از ديگران زيست كند.

ولي رفته رفته چون از يكسو نيازمنديها بسيار شده كه يك كسي يا يك خانداني به تنهايي از عهده برنيامده و از سوي ديگر دقت در كارها بيشتر گرديده و جربزه‌ها و قريحه‌ها شناخته شده كه هر كس چه كاري را بهتر ميتواند ، از اينجا كارها از هم جدا گرديده و به هر رشته كسان خاصي پرداخته‌اند. كساني تنها بگندم كاشتن پرداخته‌اند و كشاورز شده‌اند ، ديگراني تنها به پارچه بافتن برخاسته‌اند و پيشه‌ی بافندگي پيش گرفته‌اند ، ديگراني در خانه سازي استادي از خود نشان داده و آن را كار خود ساخته‌اند. همچنان در ديگر نيازمنديها كه هر رشته اي را دسته اي بعهده گرفته‌اند.

اينست تاريخچه‌ی مختصري از پيدايش پيشه‌ها. بايد گفت : اين يك تحول مهمي در زندگاني آدميان بوده و يكرشته نتيجه‌هايي را درپي خود داشته است كه ما اينك فهرست‌وار ميشماريم :

1) در نتيجه‌ی پيدايش پيشه‌ها و اينكه هر دسته‌اي از مردم بانجام يكرشته از نيازمنديها پرداخته‌اند ارتباط خاندانها بيكديگر فزونتر گرديده و پس از آن ناگزير بوده‌اند كه در يكجا زندگي كنند و با يكديگر همدستي نمايند.

2) چون كارگران و پيشه‌وران حاصل كار و صنعت خود را با هم مبادله ميكرده‌اند از اينجا بازار و بازرگاني و داد و ستد و اينگونه چيزها پيدا گرديده. نيز چنانكه گفتيم پول ايجاد شده كه وسيله‌ی مبادله بوده.

3)  در نتيجه‌ی اين ترتيب در واقع مردم هر شهري يا هر كشوري يك پيماني باهم بسته‌اند كه در تهيه‌ی نيازمنديهاي زندگاني همدستي كنند و سپس حاصل آن كوششها را در ميان خود تقسيم نمايند.

اينها هر يكي در زمينه‌ی خود نتيجه‌ی مهمي ميباشد و ما از هر يكي جداگانه گفتگو خواهيم داشت.

ديروز شرحي درباره‌ی كارها و پيشه‌ها نوشتيم. نتيجه‌ی آن شرح يك چيز است ، و آن اينكه « كارها و پيشه‌ها براي گرديدن چرخ زندگانيست» ، براي آنست كه لوازم زندگاني تهيه گردد.

بايد اين را يك قاعده‌ی اساسي گرفت و همه‌ی شغلها را با اين سنجيده و هر كدام كه با اين موافق نبود آن را نامشروع شناخت.

مثلاً قماربازي چون براي گرديدن چرخ زندگاني نيست نامشروع است. يك قمار باز بيخوابي ميكشد و آسيب بيم و اضطراب را تحمل ميكند و انديشه بكار ميبرد ، ولي چون اينها تأثيري در كار زندگي ندارد اينست ما آن را يك كار ناروا مي‌شناسيم.

دزدان و راهزنان خود را بخطر مي‌اندازند و اموالي كه بدست مي‌آورند در نتيجه‌ی كوشش و رنج است ، ولي چون كارشان كمكي به پيشرفت زندگي ندارد بلكه آن را مختل ميگرداند اينست نامشروع است.

لاتار يا بخت‌آزمايي همين حال را دارد. چسودي از آن بزندگاني تواند بود؟!.. كدام دربايست از آن تدارك ميشود. اينست همچون قمار ناروا ميباشد.

شاعري كه ستايشگري ميكند و يا غزلهاي بيجا ميسرايد ، رمان نويسي كه افسانه‌هاي بيهوده ميبافد ، صوفي‌اي كه در خانقاه نشسته بگمان خود « تصفيه‌ي نفس» ميكند ، درويشي كه دوره ميگردد و قصيده مي‌خواند ـ همه‌ی اينكارها بيهوده است و كمترين تأثيري در پيشرفت كار زندگي ندارد ، و اينست اگر اينها را پيشه‌ی خود گيرند و از اين راه روزي خورند به پيشه‌ی نامشروع پرداخته‌اند.

كسيكه براي بچه‌ها بازيچه ميسازد و مي‌فروشد كارش نامشروع نيست. ولي كارهاي اينها نامشروع است زيرا بازيچه براي بچه از لوازم است. ولي غزل و قصيده و افسانه و رياضت جز چيزهاي بيمصرفي نيست.

فالگير ، منجم ، رمال ، تعزيه خوان ، دعانويس و مانند اينها همگي بيهوده‌اند و همگي نان نامشروع ميخورند. اينها گذشته از آنكه مردم را فريب ميدهند كمترين همدستي در پيشرفت كار زندگاني ندارند.

مارگير خطرناكترين پيشه را دارد و يك لقمه نان را با بهاي جان ميخورد. شعبده‌باز هنرهاي شگفتي از خود مينمايد و همه را بحيرت مي‌اندازد. با اينهمه چون كارهاشان بيهوده است نامشروع ميباشد.

گفتيم بايد پيشه‌وران و كارگران كالاهاي خود را مبادله كنند. گاهي اين مبادله نيازمند به يكدست ميانجيست. مثلاً فلان روستايي كه گندم خود را بشهر آورده اگر بخواهد خود او بخانواده‌ها بفروشد بايد در شهر درنگ كند و اين او را از كار باز خواهد داشت. اينست بصرفه‌ی اوست كه گندم را بعلافي فروشد كه آن علاف بخانواده‌ها رساند. باين دست ميانجي هم در زندگي نيازمنديم. اين كار مشروع است ولي بايد بيش از اندازه‌ی نياز نباشد. مثلاً در همان مثال بايد علاف گندمي را كه از روستايي خريده بخاندانها فروشد. نه اينكه بديگري فروشد و آن نيز بديگري دهد و بدينسان چند دستي در ميانه بگردد و هر يكي چيزي بقيمت بيفزايد. باينگونه دستهاي ميانجي نياز نيست و كساني كه از اين راه نان ميخورند مفتخوارند و نانشان نامشروع ميباشد.

همچنين در مبادله‌ی ميانه شهرها و كشورها بدستهايي نياز هست. مثلاً بايد از ايران مواد خام فرستند و از اروپا ماشين آلات و پارچه و كاغذ و لاستيك و اينگونه چيزها را بياورند و كساني بايد كه باين مبادله بپردازند و اين يك كار مشروعيست. چيزيكه هست در اينجا هم بايد تا ميتوان دستهاي ميانجي را كم كرد.

امروز يكي از اختلالها از همينجاست. شما اگر حساب كنيد در هر شهري صدها و هزارها كسان از اين كار نان ميخورند.

يك كالايي كه از اروپا ميرسد اين چيزي برويش كشيده بديگري ميفروشد ، آن ديگري بنوبت خود همين كار را ميكند. بدينسان يك كالايي چند ماه بلكه چند سال در انبارها و كاروانسراها ميخوابد و دست بدست ميگردد تا بخريداران ميرسد.

اين كار از دو راه زيان دارد : يكي آنكه اين دستهاي ميانجي هر كدام چيزي ببهاي كالا مي‌افزايد و چه بسا همين كار مايه‌ی گراني كالاها ميگردد.

دوم آنكه اين دستهاي ميانجي باين پيشه‌ی بيهوده پرداخته مفتخواري مي‌نمايند. زيرا بي‌آنكه كمكي به پيشرفت كار زندگي كنند از دسترنج ديگران بهره ميبرند.

اينها كار و پيشه را براي پول بدست آوردن ميشناسند و اينست تصور ميكنند از هر راهي كه توانستند و خواستند ميتوانند پول بدست آورند. اين معني كه ما براي كار و پيشه ياد ميكنيم كمتر بگوش آنان خورده ، اينست آن كار خود را مشروع ميدانند و هيچگاه در انديشه‌ی آنكه اين تأثيري در تهيه‌ی لوازم زندگاني دارد يا ندارد نيستند ، و اين سخنان را كه مينويسيم چون بخوانند در شگفت خواهند بود.

از اينان بايد پرسيد : اگر مقصود تنها آنست كه پول بدست آيد پس شما چه ايرادي بدزدان يا راهزنان داريد؟! آنها نيز تنها درپي پول بدست آوردن هستند و همچون شما پرواي حال توده و اينكه لوازم زندگي تهيه شود ندارند.

ياد دارم روزي با يكي اين سخن را ميگفتم برآشفت. گفت : " ما كاسبيم چه ربط بدزدان و راهزنان داريم؟! ". گفتم : "پس تفاوتي را كه ميانه‌ی يك پيشه يا كار مشروع با نامشروع بايد بود شرح دهيد كه يك كسبي اگر چگونه باشد مشروع است". پاسخي نتوانست و درماند. ناگزير شدم معني درست كار و پيشه را باو شرح دهم و بازرگاني را تفسير نمايم. اين سخناني را كه نوشته‌ام باو باز گفتم. ولي ديدم سختش مي‌آيد كه بپذيرد. پاسخي نميتواند ولي چون تا كنون بگوشش نخورده بآساني تصديق نمي‌نمايد.

 

در دو شماره‌ی گذشته گفتگو از پيشه‌ها كرديم و هميشه مثل از لوازم اوليه‌ی زندگاني ( از خوراك و پوشاك و خانه و مانند اينها ) آورديم.

بايد دانست نيازمنديهاي زندگاني تنها اينها نيست و چند رشته كارهاي ديگري نيز هست. از جمله چون يك توده در يكجا زندگي ميكنند و كشوري دارند بيك دستگاه حكومت (يا سرشته‌داري) نياز سختي خواهند داشت.

زيرا درميان چند مليون مردم همه نيكوكار نمي‌باشند و ناگزير در ميان آنان ستمگران و آزمندان هستند كه تعدي بديگران خواهند نمود ، نادرستاني هستند كه بدزدي يا راهزني خواهند برخاست.

نيز درميان آنان اختلافها پيدا شده و دعويها (حقوقي يا جزايي) خواهد برخاست كه اگر بحال خود ماند و فيصله نيابد كار بزد و خورد و نابساماني خواهد كشيد.

همچنين هركشوري را دشمناني هستند كه اگر راهشان باز گذاشته شود هجوم آورده بآنجا دست خواهند يافت.

پس بايد يكدستگاهي يا يك هيئتي باشد كه باين كارها و مانند اينها پردازد ، و آن دستگاه حكومت ميباشد ، پس بحكومت (يا سررشته‌داري) نيازمنديم و كسانيكه باين كارها پردازند يك كار مشروعي ميكنند و نان از یک راه مشروع ميخورند.

ما حكومت را معني كرده گفته‌ايم : اين حق خود توده است. ولي چون همگي نميتوانند باين كارها پردازند بايد نمايندگاني از ميان خود برگزينند و سررشته را بدست آنان سپارند.

گفته‌ايم اين نمايندگان در يك مجلس (مجلس شورا) فراهم مي‌نشينند و درباره‌ی كارهاي كشور شور مي‌كنند و يك تصميماتي مي‌گيرند و يا قانونهايي مي‌گزارند. از آنسوي بايد كساني را برگزينند (هيئت وزيران) كه آن تصميمها و قانونها را مجري گردانند.

اينها را شرح داده‌ايم. مقصود آنست كه اين نمايندگان (اگر براستي از سوي مردم باشند) يك كار لازم و مشروعي دارند و روزي از راه مشروع ميخورند. همچنين وزيران كارشان لازم و مشروع ميباشد.

مي‌آييم به اداره‌ها و وزارتخانه‌ها : ما بشهرباني نيازمنديم تا از دزدان و كلاهبرداران و ستمگران جلو گيرد. بوزارت جنگ نيازمنديم كه سپاه و افزار براي نگهداري كشور آماده گرداند. بوزارت كشور نيازمنديم كه از راهزنان و تاراجگران جلوگيرد ، ‌بوزارت فرهنگ نيازمنديم كه دبستانها و دانشكده‌ها در كشور بنياد گزارد ، به بهداري نيازمنديم كه با بيماريها نبرد كند ، بكشاورزي نيازمنديم كه پشتيباني از كشاورز كند ، به پست و تلگراف نيازمنديم ، بشهرداري نيازمنديم ، به اداره‌ی برق نيازمنديم ، بدادگستري نيازمنديم ، باداره‌ی ثبت نيازمنديم ، بدفترهاي رسمي نيازمنديم.

باينها نياز داريم و بايد كساني باين كارها پردازند ، و ناني كه از اين راه بخورند نان بسيار حلال و مشروعي مي‌باشد. بويژه سپاهيان و افسران و افراد امنيه و مانند اينها كه چون بيك كارهايي پرداخته‌اند كه بايد از جان چشم پوشند (اگر درستكاري نمايند و دلسوزانه كوشند) از ديگران گرانمايه‌تر و ارجمندتر ميباشند.

امروز مردم اينها را نميدانند و شما اگر جستجو كنيد خواهيد ديد دلها پر از باورهايي بضد اينهاست. مثلاً همان بازاريان كه كارشان جز دست بدست گردانيدن كالاها نيست و ما گفتيم كه مفتخوارند (بلكه با ترتيبي كه امروز دارند و از هر پیشامدي بهانه جسته نرخها را بالا ميبرند همرديف دزدان و راهزنان ميباشند) ، كارهاي دولتي را نامشروع ميشمارند و هميشه زبانشان بطعنه و بدگويي باز است.

واعظان كه خود نان از حرام ميخورند (خواهيم گفت كه نان خوردن از راه دين نامشروع است) ، كاركنان دولتي را « ظلمه» ناميده پولهاي ايشان را حرام مي‌شمارند. ببينيد چگونه حقايق وارونه گرديده.

در اينجا داستاني هست كه بايد ياد كنم : دو سال پيش يكي از آشنايانم گفت : " فلان سيد از تبريز آمده و عجب اينجاست كه بخانه‌ی پسرش نرفته و ميگويد چون كاركن دولت ميباشد زندگاني او حرامست" گفتم : پس چكار ميكند و از كجا اداره ميشود؟.. خنديد و گفت : " يك سيد پيرمرد از كجا اداره خواهد شد؟! هر روز در حجره‌ی اين بازرگان و آن بازرگان است و پول ميگيرد! ".

ببينيد كار بكجا كشيده. بيكار ماندن و چشم طمع بدست اين و آن دوختن كه حرام اندر حرام است مشروع شمرده ميشود ولي كاركني در ادارات دولتي حرام ميباشد. اينست نمونه‌اي از پوشيده ماندن حقايق درميان اين توده.

از سخن خود دور نيفتيم : كارهاي سررشته‌داري و اين اداره‌ها از لوازم زندگانيست و بيگمان مشروع ميباشد. كسانيكه اينها را نامشروع ميشمارند شما از آنان بپرسيد : " اگر اين اداره‌ها نباشد كارهاي دولتي را كه خواهد كرد؟!.." اين را بپرسيد و خواهيد ديد پاسخي ندارند. خواهيد ديد كه سرمايه‌شان جز زورگويي و خيره‌رويي نيست.

آن فريبكار خداناشناس كه بمردم ميگويد « كاركنان دولت ظلمه‌اند» اگر شبي دزدي بخانه‌اش بيايد و صد ريال مالش را ببرد صبحگاهان بكلانتري شتافته و داد و فرياد راه خواهد انداخت.

آنچه بايد هيچ گوش نداد سخنان اينهاست. ولي از آنسوي بايد درباره‌ی كاركنان دولتي نيز دو نكته را يادآوري كرد :

يكي آنكه كار كردن در ادارات دولتي نيز براي پيشرفت توده و راه افتادن چرخ زندگانيست. براي پول گرد آوردن نيست. براي برتري فروختن بمردم نميباشد. اين نكته نيز امروز از يادها رفته و كاركنان ادارات آن را از يكسو وسيله‌اي براي خودفروشي[1] مي‌شمارند و از يكسو بيش از همه بحقوق اهميت ميدهند. اين هر دو غلط است و بايد اينان نيز بحقايق آشنا گردند.

سستي اداره‌ها و اينكه چندان كاري پيش نميرود و نتيجه بدست نمي‌آيد بيشتر از اينجهت است. كاركنان دولتي دلسوزي ندارند و تنها آخر ماه را مي‌پايند كه حقوقي بگيرند. (بماند داستان آن نامرداني كه نادرستي نيز ميكنند كه از آنها بايد جداگانه سخن رانيم).

يك نكته‌ی ديگر اينست كه شالوده‌ی اداره‌ها بسيار بزرگ برداشته شده و در هركدام از آنها كسان فزوني و بيجهت بسيارند كه نه تنها بكاري نميخورند ، مايه‌ی اختلال نيز ميباشند ، اينست يك كوشش ديگري درباره‌ی اداره‌ها اين خواهد بود كه اين كسان فزوني را از آنها بيرون آورند.

چنانكه درباره‌ی بازاريان بايد تا ميتوان دستهاي ميانجي را كم گردانيد درباره‌ی اداره‌ها نيز همان رفتار را بايد كرد. بخصوص درباره‌ی آنهاييكه رتبه‌هاي بالا دارند و حقوقهاي بسيار ميگيرند. فزوني و بيجهتي درميان آنان بيشتر ميباشد.

ما از اين زمينه در جاي ديگري سخن خواهيم راند و چون در اينجا مقصودمان گفتگو از پيشه‌ها و كارها است (نه از اداره‌ها) بآن نميپردازيم.

(پرچم روزانه شماره‌هاي 57 ، 58 و 59 چهارشنبه 12، آدينه 14 و يكشنبه 16 فروردين ماه 1321)

[1] : خودفروشي ، خودنمايي بيش از اندازه است. خودفروش درباره‌ی خود همان كاري را ميكند كه يك فروشنده براي تبليغ كالاي خود مي‌كند. اينكه آن را به معنايي كه واژه‌ی « تن فروشي» براي آن مناسب است بكار مي‌برند غلطست.

 

25 ـ در پيرامون خواربار

چرا باز نرخها بالا رفته؟..

در اين چند روزه كه گفتگوي پخش اسكناس بميان آمده ناگهان نرخها بالا رفته و بقيمت كالا افزوده. آيا علت اين گراني چيست؟..

اگر از بازرگانان و بازاريان بپرسيد چنين ميگويند : فزوني انتشار اسكناس اعتبار آن را از ميان ميبرد. اينست مردم بدارايي خود ميترسند و شروع بخريد كالا كرده نرخها را بالا برده‌اند.

و اين يك بهانه‌اي بيش نيست و حقيقت چيز ديگري است. حقيقت اينست كه يكدسته از آزمندان پول دوست اختيار بازار را در دست دارند و اينان هر روز درپي يك بهانه‌اي هستند كه قيمت كالاها را بالا ببرند و بميزان استفاده‌ی خود بيفزايند.

اينان كه شبها گرد راديو مي‌نشينند و گوش ميدهند ، روزها كه روزنامه خريده ميخوانند ، باين و آن كه ميرسند و جستجوي اخبار ميكنند ، منظوري جز اين ندارند كه ببينند يك بهانه‌اي هست كه نرخها را بالا برند. در اين چند سال كه در جهان بيم جنگ درميان بوده و سپس هم جنگ درگرفته و كنون دو سال ، دو سال و نيم از آن ميگذرد ، اينان كارشان همان بوده و از هر پیشامدي بهانه جسته و نرخها را بالا برده و چون هميشه كار خود را با موفقيت انجام داده‌اند اينست گستاخ و جسور گرديده‌اند. اعتنا به توده يا بدولت ندارند.

اگر روزي يك راديويي يك خبر دروغي منتشركند (مثلاً منتشر كند كه تركيه وارد جنگ شده بآلمان يا بانگليس آگهي جنگ فرستاده) همانروز خواهيد ديد در بازار جنب و جوشي هست تلفنها بكار افتاده ، دلالها به تكاپو درآمده ، نرخها بالا ميرود. اين تكان نخست در بازار پيدا شده سپس بسقط فروشها و خرازي فروشها و بزازها و ديگران ميرسد.

بابا چه شده؟. چه خبر است؟.

تركيه وارد جنگ گرديده!

گرديده باشد ، بشما چه!. ما از تركيه چه وارد ميكرديم كه بريده شود. آنگاه بروغن و برنج و خواربار چه ربط دارد؟! مگر اينها از تركيه ميآمد؟!.

اين را مثل آوردم. كارهايشان هم از اين قبيل است ، يكدسته آزمندان تيره‌درون كه همه‌ی هوش و حواس خود را به نفع پرستي متوجه گردانيده‌اند هر پیشامدي را بي‌آنكه معناي درستش را بفهمند دستاويزي براي خود ميگيرند.

ما در شماره‌ی ديگر موضوع پخش اسكناس را شرح خواهيم كرد. هيچگاه معناي آن چنين نيست كه اينها مي‌فهمند و هيچگاه تماس باعتبار بانك ندارد. ولي فرض كنيم كه فهم اينها درست است. در آن صورت اين يك زيانيست كه بهمه‌ی مردم كشور ميخورد و هر كس از آن نتيجه ميبرد. ديگر چه معني دارد كه يك دسته‌ی كوچك هزار يا دو هزار تني در انديشه باشند كه با افزودن بنرخ كالاها زيان خود را جبران كنند.. آيا اينها تا اين اندازه عزيز و گراميند كه تنها آنها منظور باشند و ديگران هرچه بادا باد!..

ما نميدانيم دولت چه‌انديشيده. از چه راه از اينها جلوگيري خواهد كرد؟!.. دولت بايد در انديشه‌ی مردم باشد. بايد فراموش نكند كه اين خود فشار بسيار سختي بخاندانهاست.

ما يك راه چاره‌اي را پيشنهاد ميكنيم. كساني كه اختيار بازار را در دست گرفته‌اند و اين فشارها را بخاندانها وارد مي‌آورند بدو طبقه‌اند : يكي بازرگانان حجره نشين و ديگري دكانداران و مغازه‌داران (از سقط فروش و خرازي فروش و بزاز و مانند اينها)

آنچه حجره نشينانند چنانكه در سرمقاله‌ی امروزي پرچم شرح داديم اينان مفتخوارند و داراييشان از راه نامشروع گرد آمده.

يك كالايي را يك كارخانه‌اي پديد آورده (مثلاً پارچه‌هايي بافته) و بايد خاندانهايي آنها را بكار برند (رخت دوزند و بتن كنند). در ميانه اينها چكاره‌اند؟!..

بايد اينها را از ميان برداشت. بايد ميانه‌ی پديد آورنده و بكار برنده بيش از يكدست ميانجي نباشد. بلكه گاهي بآن يكدست نيز نياز نيست.

نيك انديشيد فلان حاجي كه در حجره‌اش نشسته چكاري را براي اين توده انجام ميدهد؟! چه شركتي در تهيه‌ی لوازم زندگاني دارد؟!.. افزار كار اينان [جز] يك تلفني در ديوار ، و چند دفتري بروي ميز و يكدلي پر از آز نيست. با اين افزارها چكاري از كارهاي زندگاني را انجام ميدهند؟!.. مي‌ريسند؟!.. مي‌بافند؟!.. مي‌دوزند؟!.. مي‌سازند؟!.. مي‌كارند؟!.. يا چه كار ديگري ميكنند؟!..

اينها جز مايه‌ی اختلالي در زندگاني نيستند. نتيجه‌ی بودن اينها آنست كه يك كالايي كه از كارخانه مثلاً بده ريال بيرون آمده بصد ريال بدست خاندانها ميرسد كه در ميانه نود ريال بكيسه‌ی اين مفتخواران ميريزد.

اينان در اين چند سال پولها اندوخته‌اند ، خانه‌هاي باشكوه ساخته‌اند ، اتومبيلهاي شيك خريده‌اند ، انبارها زيرزمين آكنده‌اند. خاندانها را به بي چيزي انداخته براي خود دارايي اندوخته‌اند. آن اتومبيلهاي شيك و باشكوه كه در نزديكيهاي بازار بصف مي‌ايستند مال اين مفت خوارانست.

مقصود آنكه در زندگاني باين دسته هيچ نيازي نيست و كنونكه كار باينجا كشيده دولت كالاهايي را كه در دست آنهاست بهمان قيمتي كه از اروپا و يا از هرجاي ديگري وارد شده (با يك نفع متناسبي) از دستشان گيرد و براي نيازمندان در معرض فروش بگزارد.

ما هوادار دخالت دولت در كارهاي زندگاني نيستيم و اين را سودمند نميدانيم. ولي امروز در اين هنگام زمان ، و با اين رفتاريكه از آنان ديده ميشود جز اين چاره‌اي نيست. اكنون كه دولت ناگزير گرديده در كار خواربار و لوازم زندگاني دخالت كند آن را تكميل گرداند. دوباره ميگويم امروز جز اين چاره‌اي نيست.

دسته‌ی ديگر دكانداران و مغازه دارانند. اينها نيز پيروي از حجره نشينان دارند و همينكه يك بهانه‌اي پيدا شد به نرخها مي‌افزايند. چاره‌ی اينها نيز دخالت دولت است.

آن ميدانهاي خواربار فروشي شهر بسيار خوبست بايد آنها را بيشتر و بزرگتر گردانيد و همه نوع خواربار را در آنها فروخت.

 

درباره‌ی خواروبار يك خيانت ديگر از كسانيست كه بيش از حد لزوم ميخرند و در خانه‌هاي خود ذخيره ميكنند. اين عادت هم در اين چند سال در ايرانيان پيدا شده.

اين كار را اگر در مواقع عادي ميكردند زيان چنداني نداشت. گفتگو اينجاست كه در موقع عادي نميكنند همينكه يك خطري پيدا ميشود يا يك عنواني بدست بازاريان افتاده نرخها را بالا ميبرند آن هنگامست يكدسته‌ی بزرگي بانديشه‌ی ذخيره كردن مي‌افتند و رو ببازار آورده به هر بهايي كه پيدا كردند ميخرند.

در پیشامد شهريورماه ديده شد توانگران حتا شيريني‌هاي دكانهاي قنادي را به بهاي گراني خريدند و بردند و همه‌ی آنها را تهي گردانيدند. امروز هم كه ببهانه‌ی انتشار اسكناس نرخها بالا رفته و يك هياهويي پيدا شده كسان بسياري همان كار را ميكنند.

اين رفتار از چند جهت خطاست : نخست اين يك كار بيجهت و بيهوده ايست. زيرا امروز ترس درباره‌ی خواروبار نيست. يك حادثه‌اي كه موجب نگراني باشد رخ نداده. اگر ترس از آنست كه گرانتر گردد همين رفتار خود گراني را بيشتر خواهد گردانيد. بازرگانان آزمند همينكه ديدند مردم رو آورده با يك حرصي ميخرند نرخ را بيشتر بالا خواهند برد. اگر بحال خود بگذارند ، بلكه برعكس رفتار امروزي ، اگر تا چندي از خريدن دست نگهدارند همين يك اندازه جلوگيري از بالا رفتن نرخها خواهد كرد.

دوم اين رفتار دليل سست بودن رابطه‌ی مليت است. اين كسان تنها در انديشه‌ی خود هستند و ديگران را فراموش كرده‌اند و اينست مبادرت بذخيره ميكنند و هيچ نميگويند : گرفتم كه من ذخيره كردم و خود را آسوده گردانيدم چاره‌ی خاندانهاي كمچيز چيست؟!.. تهيدستان چكار بايد كنند؟!.. اينان نميدانند كه زندگاني را بايد بهمدستي و همراهي ديگران پيش برد. بخصوص در اين هنگام آشفتگي جهان كه سختيها و خطرهاي بسياري ما را تهديد ميكند و اين با نيروي همدستي و همراهيست كه خواهيم توانست با آنها مقاومت نماييم و نيروهاي فردي تاب مقاومت را ندارد.

به هرحال اين موضوع ذخيره بسيار بيجاست. زيرا نتيجه‌ی معكوس دارد و خود باعث فزوني كميهاست.

در چنين مواقع بايد بچاره‌هاي همگاني پرداخت. بايد هر دسته‌اي ، هر گروهي باهم متحد گردند و اگر توانستند يك شركتي براي تهيه‌ی خواربار خودشان تشكيل دهند و يا اگر يك پيشنهادي بدولت بنظر ميرسد پس از شور و انديشه اين را يادآوري كنند. در چنين موقع آنچه كه گره‌ی كار را خواهد گشود دست بهم دادن و در انديشه‌ی همگي بودنست … اين اقدامهاي حريصانه‌ی شخصي جز آنكه گره را سخت‌تر گرداند نتيجه‌اي ندارد.

(پرچم روزانه شماره‌هاي 58 و60 سال يكم ، آدينه 14 و دوشنبه 17 فروردين ماه 1321)

 

در پيرامون 700000000 ريال اسكناس

چنانكه خوانندگان ميدانند اخيراً دولت قانوني بمجلس پيشنهاد كرد كه بموجب آن مجلس ببانك ملي اجازه داد كه هفتصدمليون اسكناس تازه نشر كند (و در اختيار دولت بگزارد) و اين قانون ، بلكه گفتگوي آن ، باعث بالا رفتن نرخها گرديد.

من در اين زمينه گفتگو ميكنم. ميخواهم بدانيم چه رابطه‌اي درميان نشر اسكناس با گراني خواربار ميباشد؟! اگر دولت اسكناس نشر كرده چه ربط دارد كه روغن گران شود ، نرخ برنج بالا رود ، هر كالايي بقيمت افزايد؟!. ميخواهيم این را بدانيم.

اگر بقانوني كه در چهار ماده از مجلس گذشته دقت كنيم در واقع دولت اين مبلغ را از بانك ملي وام گرفته و در هجده ماه تصفيه خواهد كرد. اينموضوع چه ارتباطي با گراني كالاها دارد؟!..

چون مي‌پرسيم كساني با يك جمله‌ی مبهمي پاسخ داده ميگويند : " هرچيزي چون فراوان شد قيمتش كم ميشود". ولي اين پاسخ در اينجا بيمعني است. زيرا آن در كالاهاست كه چون فراوان باشد فروشندگان از ترس آنكه بر سرشان نماند قيمت را كمتر ميكنند و ميفروشند.

ليكن در اسكناس يا پول چنين چيزي نيست. اسكناس يا پول را كسي نخواهد فروخت ، و بر سر كسي ، نخواهد ماند. دولت باين اسكناسها نياز پيدا كرده و بعنوان وام ميخواهد و البته بيش از اندازه‌ی نيازمندي خود خرج نخواهد كرد. به هرحال گمان اينكه اسكناس خريداري پيدا نكند و بر سر دولت يا بانك بماند هرگز درميان نيست. پس اين پاسخ ناانديشيده و خامست.

يكدسته‌ی ديگري چنين ميگويند : " چون اسكناس بيشتر از اندازه‌ی اعتبار بانك ملي ميشود مردم ديگر اعتماد ندارند و اينست ميخواهند پولهاي خود را تبديل بكالا كنند. اينست قيمت كالاها بالا رفته".

ميگوييم : اين انديشه غلط است. زيرا در خود قانوني كه بمجلس پيشنهاد شده محل اعتباري براي اين مبلغ اسكناس نشان داده شده (جواهرات دولتي). از اين گذشته آقاي وزير دارايي در گفتگو با دارندگان روزنامه‌ها توضيح دادند كه مطابق قانون بانك زر موجودي بانك ملي هر مثقالي ( از زر ناب تمام عيار) 62 ريال قيمت شده در حاليكه اگر قيمت امروزي زر ناب را در نظر بگيريم ميزان اعتبار بانك ملي دو برابر بالاتر از آنست كه محسوب ميشود.

پس از همه‌ی آنها اين وجه را دولت قرض ميگيرد كه پس از هجده ماه باز گرداند. آيا يك دولتي اين اندازه اعتبار ندارد؟!.. دولت ايران نه وامدار و ورشكست است و نه با دولتي در جنگ مي‌باشد كه اعتبار خود را از دست دهد.

روزي بود كه دولت ايران قرضهاي گزافي داشت و گمرگهاي شمال و جنوبش در گرو بودند و طلبكاران بالا سرش ايستاده هميشه سخت‌گيري ميكردند. ولي امروز خوشبختانه چنان نيست و دولت نه تنها بدهي ندارد يك بودجه‌ی عايدات كافي دارد. و آنگاه دولت توضيح ميدهد كه اين وجه را نه براي پركردن كسر بودجه بلكه براي انجام يكرشته معاملاتي كه از خود كشور و از خارجه بعهده گرفته است ميخواهد. در قانون هم اين نكته قيد كرديده كه « چهارصد مليون بمصرف مساعده‌هاي خارجي و سيصد مليون براي خريد اجناس انحصاري» تخصيص يابد.

آيا اين معاملات دروغست؟!.. آيا دولت آن معاملات را نميكند؟!.. قند و شكر نميخرد؟!.. لاستيك وارد نميكند؟!.. هزار تن كاغذ حمل نگرديده؟!.. آيا خود اين معاملات يك اعتباري براي دولت نيست؟!.. مقصودم دفاع از دولت نيست. دولت خودش از خودش دفاع كند. من دلم بمردم ميسوزد و ميخواهم بگويم هيچ موجبي براي بالا رفتن نرخها نيست. اساس قضيه همانست كه گفته‌ايم : يكدسته آزمندان بي‌انصاف رشته‌ی اختيار بازار را بدست گرفته‌اند از هر پیشامدي فرصت جسته نرخها را بالا ميبرند.

اين بي‌انصافي را ميكنند و آنوقت بفلسفه بافي ميپردازند و اين بهانه را بميان ميآورند. ما مقصودمان جلوگيري از بهانه‌هاي آنهاست.

من ميگويم : گرفتم كه دولت يك خطايي كرده و اين كار او باعث است كه اعتبار اسكناس كمتر شود ، بايد زبان باز كرد ايراد گرفت و زيان اين كار را روشن گردانيد. بايد از نمايندگاني كه باين قانون رأي داده‌اند بازخواست نمود. نه اينكه بيدرنگ بنرخ كالاها افزود. نه اينكه انتقام دولت را از خاندانهاي كمچيز كشيد.

اگر اين كار دولت زيان دارد بهمه‌ی مردم است. تنها براي يكمشت مفتخواران بازار نيست. براي يكدسته عزيزان بيجهت نيست.

از آنسوي ما از دولت گله‌منديم كه چنان قانوني را گذرانيده بي‌آنكه راه زيانش را در نظر گيرد. با اين ترتيب گذشته از آنكه خاندانها در سختي خواهند بود خود دولت دچار اشكالها خواهد گرديد.

من يكي از آن اشكالها را يادآوري ميكنم : آن اضافه‌اي كه براي كاركنان ادارات منظور گرديد با اين گراني بي‌اندازه و روزافزون نرخها چه تكافويي خواهد داشت؟!..

آيا دولت براي آسايش كاركنان خود چه فكري كرده است؟!..

آقاي وزير دارايي در جلسه‌ی دارندگان روزنامه‌ها وعده دادند « ضرب شصتي» باين مفتخواران نشان داده شود. ما اميدمنديم اينكار را هرچه زودتر كنند.

چنانكه گفته‌ايم : يكي از راههاي چاره توسعه دادن بميدان شهرداريست. ديگري ضبط كالاها از انبارهاي زيرزمينيست. اينكارها بايد بشود. در چنين موقعي بايد اندكي هم جسارت نشان داد.

یک راه ديگري هم اينست كه شركتهاي انحصاري براي اداره‌ی خواربار تحت نظر دولت برپا گردد. آن شركتهاي انحصاريكه چند سال پيش براي بهره‌مندي دولت تأسيس گرديده بود امروز امثال آنها براي بهره‌مندي توده تأسيس يابد.

اگر دولت موافقت كند ميتوان شركتهايي برپا گردانيد كه خواروبار و ديگر لوازم زندگي را از سرچشمه‌هاي خود خريداري كند و با يك نفع اندكي در دسترس خريداري خاندانها گزارد.

اينكه ميگويم : انحصاري باشد براي آنست كه اگر آزاد باشد همان مفتخواران سرمايه‌دار برقابت و كارشكني برخاسته براي از پا انداختن اين شركتهاي نوپديد از تحمل زيان نيز خودداري نخواهند نمود. براي آنكه چنين رقيبي را از پا اندازند ميتوانند چند ماهي از سود چشم پوشيده كالاها را ببهاي بسيار پاييني بفروشند و چون آن شركتها را از پا انداختند باز جهود منشي را از سر گيرند.

اينها راههاييست كه هست ، بايد ديد دولت كدام يكي را مي‌پذيرد. به هرحال اين نشدنيست كه ما در برابر چنين اجحافي كه يكمشت آزمندان مي‌نمايند خاموش نشينيم. اگر دولت چاره دارد بكار پردازد. اگر ندارد بخود مردم واگزارد.

(پرچم روزانه شماره‌ی 60 سال يكم ، دوشنبه 17 فروردين ماه 1321)

 

26 ـ درباره‌ی استقلال

در شماره‌ی 57 پرچم گفتاري از آقاي دادپرور درباره‌ی آذربايجان بچاپ رسانيديم كه در آن چنين ميگويد : " در آذربايجان پرچم مانند دسته‌ی گلي دست بدست ميگردد … هر كس مي‌خواهد ببيند نسبت به آذربايجان تازه چه نوشته شده … اما افسوس … كمتر در پرچم خبر مسرت بخشي نسبت به آذربايجان خوانده ميشود".

ميگويم : چه آذربايجان و چه ديگر جاها « خبر شادي‌آور» بسته بكوششهاي خود ماست. ما را از اين گرفتاريها جز كوششهاي خودمان رها نخواهد گردانيد. بايد كوشيم و فيروز گرديم و به نتيجه‌هاي شادي‌آور رسيم.

بدانيد اي آقاي دادپرور : در جهان هيچكاري بي‌انگيزه نتواند بود. همان ناموسهايي كه در فيزيك و شيمي و ديگر علوم خوانده‌ايد در سراسر كارهاي جهان حكمفرماست. اين گرفتاريها و سختي‌ها بيعلت نيست. و يك كار تصادفي نبوده. نتيجه‌ی اوضاع كواكب نمي‌باشد. اينها نتيجه‌ی آلودگيهاي هزار ساله است. آلودگيهاي هزار ساله اين توده را ناتوان گردانيده و از پا انداخته و اينست هميشه صدمه ميخورد ، هميشه گزند مي‌بيند.

از اينسو امروز هم اگر از راهش بكار درآييم و بكوششهاي دلسوزانه پردازيم ، اين كوششها بي‌نتيجه نخواهد ماند و هرآينه فيروزمند خواهيم گرديد.

آذربايجان يكرشته نيازمنديهايي دارد كه بايد دولت توجه كند. درباره‌ی آنها گفتگو شده است و ما نيز فشار توانيم آورد. ولي اساس چيزهاي ديگريست ، يكرشته موضوعهاي بسيار مهمتري درميانست كه مربوط بخود توده است.

امروز در گام نخست ما نياز بنگهداري كشور خود داريم. امروز اين جنگها و خونريزيها كه در جهان برخاسته همه براي آب و خاك است. ما نيز بايد در انديشه باشيم. نبايد بي‌پروا نشينيم و چشم براه حوادث دوزيم.

امروز جنگ است و دولتها در برابر يكديگر ميدانها باز كرده‌اند. شايد فردا نيز گفتگو آشتي و تقسيم غنايم جنگ بميان آيد. در همه‌ی اين حالها بكشور ما خطرهايي متوجه است و ما بايد خود را براي مقاومت با حوادث آماده گردانيم.

من ميشنوم كساني در اين مجلس و آن مجلس نشسته چنين ميگويند : « ايران طلسمي است كه هر كه در آن افتاد بيرون رفتن نخواهد توانست». بتوده‌اي كه بدبختي رو آورده اينگونه پندارهاي بيخردانه فراوان ميگردد. خلفاي عباسي در دوره‌هاي ناتواني خود عقيده داشتند كه هيچكس با آنان دشمني نتواند كرد : « اين خلافه آل عباس موصوله بيوم القيمه». با اين خرافه‌ی رسوا دلهاي خود را شاد ميساختند ولي روزي رسيد كه از دست مغولان مشت سختي را خوردند و خلافت بماند كه خاندانشان از ميان رفت. بشومي آن خرافه‌ی رسوا بود كه چهل روز در بغداد كشتار ميرفت و مغولان از خون مردان و بچگان جويها روان ميگردانيدند.

اين ننگ براي يك توده است كه بجاي كوششهاي مردانه خود را باين خرافه‌ها دلخوش گرداند. ننگ است كه چنين انديشه اي از دل كسي گذرد ، چه رسد بآنكه بزبان آورده و در اين مجلس و آن مجلس بگويد.

مگر ايرانيان جز از ديگر مردمانند كه نكوشند و استقلال داشته باشند؟! چشده كه قانون طبيعت درباره‌ی اينها نقض گردد؟!..

كسان ديگري را ميشنوم چنين ميگويند : « ‌اين مملكت صاحبي دارد. او خود نگه ميدارد». بپرسيد آن صاحب كشور كيست؟!… تا كي ميتوان اين سخنان پيره‌زنانه را شنيد؟!…

يكدسته هم رنگ سوسيالي به پستيهاي خود داده چنين ميگويند : « چه كشوري؟!… چه ميهني؟!… بايد همه‌ی اينها يكي گردد». آنها نيز براي بيدردي و تنبلي خود اين بهانه را پيش مي‌آورند. [1]

بايد گفت : نخست كشور است و پس از آن مسلك و انديشه. اي بيخردان سوسيالهاي اروپا تفنگ بدوش گرفته بر سر آب و خاك خون يكديگر را مي‌ريزند ، و بر سر خاندانهاي همديگر آتش و آهن مي‌بارانند مگر اي بدبختان با اين سخن شما را بحال خود خواهند گزاشت؟!

يكدسته‌ی ديگر نوميدي نشان داده چنين ميگويند : « ما بيست مليون نفر چكار خواهيم توانست و بكجا خواهيم رسيد؟!..» اينهم بهانه‌ی آنهاست. اينها نمي‌فهمند كه شرط استقلال و سرفرازي تنها فزوني نفوس نميباشد و امروز درميان دولتها توده‌هاي سه مليوني و پنج مليوني هست كه استقلال دارند و دولتها از آنها حساب ميبرند. گذشته از اينكه ما هم كم نيستيم و اگر از راهش كوشيم بسيار فزونتر از آنيم كه پنداشته ميشود.

به هرحال اينها همه بهانه‌هاي بيجاست و ما بايد بكشور خود علاقه‌مند باشيم و براي كوشش و جانفشاني آماده گرديم. جهان آينده آينده‌اش بيمناكست و كسي نميداند چه حوادثي در پيش خواهد بود. كسي نميداند چه تاختهايي از زمين و هوا بكشور ما خواهد بود. كسي نميداند چه طمعهايي به آب و خاك ما در دلهاي آزمندان خوابيده. به هر حال ما بايد بي‌پروايي ننماييم و براي روبرو شدن با حوادث آماده گرديم.

خواهيد گفت : از چه راه؟.. ميگويم از همان راهي كه بارها شرح داده‌ايم. بايد يكدسته غيرتمندان و آزادگان جدا گردند و دست بهم دهند و انديشه و سخن يكي گردانند و براي كوشش و جانفشاني آماده باشند.

امروز با اين شتابي كه در ميانست و حوادث گام بگام بما نزديك ميگردد نخواهيم توانست همگي مردم كشور را براه آوريم و بكار واداريم. ولي اين خواهيم توانست كه مردان باخرد و غيرت را بتكان آوريم و با خود همدست و همراه سازيم. چه درباره‌ی آذربايجان و چه درباره‌ی سراسر ايران چاره همينست و بايد بهمين بكوشيم.

[1] : دسته‌ی ديگري كه بيشتر شعر پرستان و « اديبان» اند گفته و اين معني را بر زبانها انداخته‌اند كه ايران را فرهنگ و ادبيات آن نگه داشته و از مهلكه‌ها رهانيده ، هميشه اين عامل بزرگي در« مستحيل» كردن بيگانگان در وطن ما شده بطوريكه اگر ايشان از نبردگاه پيروز درآمده‌اند ليكن در پهنه‌ی فرهنگي شكست خورده‌اند! ـ پايگاه

 

امروز دسته‌هاي بسياري بكوشش در راه نگهداري كشور گردن نميگزارند. چنين وظيفه‌اي براي خود نمي‌شناسند و هر دسته‌اي بهانه‌ی ديگري دارند. بارها گله كرده‌ايم كه بسياري از اينان همينكه نام « ميهن پرستي» ميشنوند ريشخند ميكنند. مردك نميداند ميهن پرستي يعني نگهداري خانه و خاندان خود ، ميهن پرستي يعني غيرت و مردانگي.

كار پستي تا باينجا كشيده كه دسته‌هاي انبوهي زندگاني را جز پول درآوردن و خوش خوردن و خوش خوابيدن و روز گزاردن نمي‌شناسند و پرواي غيرت و مردانگي را ندارند. آري كار پستي تا باينجا كشيده.

اينها نتيجه‌ی آن تعليمات بيهوده و پستيست كه از پيشوايان و آموزگاران خود گرفته‌اند. نتيجه‌ی آنست كه معني زندگي را نميدانند.

هرچه هست بايد از اينان چشم پوشيم. امروز با اين گرفتاري بآنان نتوان پرداخت. هستند دسته‌هاي انبوه ديگري كه علاقه بكشور خود دارند و بكوشش و جانفشاني در راه آن آماده‌اند. بايد باينان پردازيم. بايد از اينان يكدسته‌اي پديد آوريم.

اينان يك نقص بزرگي دارند و آن اينكه پراكنده و باهم يكي نيستند. هركس به تنهايي آرزومند كوشش و تلاش است. از آنسوي نميدانند چكار كنند و از چه راه بكوشند. بايد اين نقص را از ميان برداريم و همه‌ی اينها را تا آنجا كه ميتوانيم بیک راه درآوريم و باهم مربوط گردانيم.

باين كار است كه بايد بكوشيم و از اين راهست كه خواهيم توانست فيروز گرديم و به « خبرهاي شادي‌آور» برسيم. اين كار را هم ما بايد بكنيم نه دولت. اين چيزي نيست كه از دست دولت برآيد يا وظيفه‌ی او باشد. اين وظيفه‌ی خود مردم است. چه در آذربايجان و چه در ديگر جاها بايد باين كوشيد. بايد همه غيرتمندان را باين راه خواند.

ما نيز باين ميكوشيم. اين روزنامه را هم براي آن بنياد نهاده‌ايم. اين روزنامه زبان « آزادگان» است. دسته‌اي باين نام چه در تهران و چه در تبريز و چه در شهرهاي ديگر هستند و ميكوشند كه ديگر غيرتمندان را نيز با خود همدست گردانند و براي كوشش در راه آزادي و استقلال ايران آماده گردند.

اين كار امروز تنها دو مانع در پيش دارد :

1) پراكندگي انديشه‌ها : چون راهي درميان نبوده و حقايق زندگاني دانسته نگرديده هر كس چيزهاي ديگري انديشيده ، چيزهاي ديگر از اينجا و آنجا ياد گرفته. اين خود علت بزرگ بدبختيست. مردمي كه ‌انديشه‌هاشان پريشان و پراكنده است در هيچ كاري همدست نتوانند گرديد. چنين مردمي پراكنده‌اند اگرچه در يكجا باشند.

براي چاره‌ی اين درد ما بنشر حقايق زندگاني پرداخته‌ايم. چاره‌ی پراكندگي جز با نشر حقايق نيست. اينكه مشروطه (يا سررشته‌داري توده) را معني مي‌كنيم و مزاياي آن را شرح مي‌دهيم ، اينكه « ميهن» و « ميهن پرستي» را تفسير ميكنيم ، اينكه حقيقت « دارايي» را روشن ميگردانيم ، اينكه از « كار و پيشه» بگفتگو مي‌پردازيم ـ همه‌ی اينها بنام نشر حقايق و براي چاره‌ی انديشه‌هاي پراكنده است.

2) هوسها و خودنماييها : يكدسته‌اي چنان گرفتاري هوسبازي و خودنمايي‌اند كه در چنين هنگام نيز از آن دست برداري نمي‌توانند. ما بارها مي‌شنويم فلان آقا يك حزبي درست كرده ، فلان كسان جمعيتي تأسيس كرده‌اند.

اينها براي چيست؟!.. آيا جز هوسبازي چه علتي دارد؟!.. از اين كارها چه نتيجه تواند بود؟!.. اگر شما در انديشه‌ی كوششيد چرا نمي‌آييد با ما همدست گرديد؟!. ما سالهاست ميكوشيم و كنون هم يكدسته‌ی بزرگي هستيم. چشده كه شما در انديشه‌ی حزب ديگري مي‌باشيد؟!.. و آنگاه با كدام مايه بچنان كاري برخاسته‌ايد؟!.. كدام همدستاني را داريد؟!.. جز آنكه چند زماني بياييد و برويد و باهم بنشينيد و يكرشته سخنان پوچ و بيهوده‌اي را كه از روزنامه‌ها ياد گرفته‌ايد بهمديگر فروشيد چكاري توانيد كرد؟!..

در اين باره يك داستاني از همان تبريز بنويسم : در چند ماه پيش كه نويسنده به تبريز آمدم مقصودي جز اين نداشتم كه در چنين هنگامي با همشهريان خود از نزديك ديدار و گفتگو كنم و آنان را بهمدستي و يگانگي وادارم. چون بگفتگوها پرداختم كساني را ديدم در جهان ديگري هستند و پیشامد را فرصت شمرده‌اند كه نهاد بد خود را بيرون آورند. ديگران را ديدم درپي هوسبازيند و مردان چهل ساله و پنجاه ساله تنها اين را ميخواهند كه جلسه‌ها درست كنند و بنشينند و گفتگو كنند و بي‌هيچ نتيجه‌اي از هم جدا گردند ، و همين را آزاديخواهي ميشمارند و يك قيمتي بآن ميدهند.

ناگزير از آنان چشم پوشيدم و با يكدسته‌ی ديگري گفتگوها كرديم و جلسه‌ها برپا ساختيم و در نتيجه يك جمعيتي پديد آمد. جمعيتي كه از حال و مقصد آنان همه آگاهند و نميخواهم در اينجا آن را شرح دهم.

آنچه ميخواهم شرح دهم آنست كه پس از بازگشت من دو سه تني خود را كنار كشيده و يك حزبي ساخته‌اند يك مرامنامه‌اي نوشته و چند كسي را با خود گردانيده و يكنامي نيز نهاده حزبي شده‌اند. در نظر آنان حزب همينست. با همين چند چيز ميتوان يك حزبي پديد آورد.

شما بينديشيد كه اين كار چه علتي داشته؟! آيا جز خودخواهي علت ديگري براي آن توان پنداشت؟! آن كسان از چه رنجيده‌اند؟!.. آيا چه ايرادي گرفته‌اند؟!..

شنيدم گفته‌اند : چون ديديم كاري پيش نميرود اين ترتيب كرديم. بهانه را تماشا كنيد؟! با همدستي كار پيش نمي‌رفته دست بدامن پراكندگي زده‌اند كه كاري پيش ببرند. بسيار خوب در اين مدت كه جدا هستيد چه كاري پيش برديد؟! چه نتيجه را بدست آورديد؟!..

اين را براي مثل ياد كردم. در تهران نيز از اين كارها بسيار است. امروز مانع ما اين دو چيز است. اين دو چيز جلوگير همدستي علاقه‌مندان بكشور و توده ميباشد. ولي بايد بكوشيم و باينها نيز چيره درآييم. بايد اين دو مانع را هم از جلو برداريم. با اين كوششها و از اين راهست كه خود را از گرفتاري رها گردانيده بخبرهاي شادي‌آور خواهيم رسيد.

(پرچم روزانه شماره‌ی 61 و 62 سال يكم ، سه شنبه 18 و چهارشنبه 19 فروردين ماه 1321)

27 ـ بيكاري يكي از گناههاست

در يكرشته گفتارهايي از كارها و پيشه‌ها سخن رانده معني آنها را روشن گردانيديم. چنانكه گفتيم آنچه ما در زندگاني نيازمنديم در طبيعت گزارده شده. ولي بايد بكوشيم و آنها را بدست آوريم و از اينجاست كه كارها و پيشه‌ها پيدا گرديده. هر دسته‌اي از پيشه‌وران و كارگران و ديگران يك قسمت از لوازم زندگي را آماده ميگردانند و يا بيك بخشي از كارهاي آن ميپردازند. اينست معني كارها و پيشه‌ها.

در اينجا بايد يك نكته‌ی ديگري را روشن گردانيم ، و آن اينكه بيكاري يكي از گناهانست. چون بايد در اين زندگاني بكوشيم و لوازم آن را آماده گردانيم ، از اينرو هر كس بايد پيشه‌اي يا كاري پيش گيرد تا در آن كوشش شركت كند و هر كسي كه بيكار مي‌نشيند معني اين رفتار وي آنست كه از دسترنج ديگران بهره ميبرد بي‌آنكه عوض دهد و اين خود خيانتي بتوده است.

ميدانم بيكاران خواهند گفت : ما پول ميدهيم و خواروبار و ديگر چيزها را ميگيريم. ما مفت نميخوريم. ميگويم : آن پول بدست شما از كجا آمده؟!.. پول خود ارزش ندارد و جز افزار مبادله نيست. شما چه كرده‌ايد كه مبادله ميكنيد؟!.. يك كسي اگر پول دارد (اگر ميخواهد نان به ناسزا نخورد) بايد [به]يك كاري يا پيشه‌اي پردازد تا بوسيله‌ی آن درتهيه‌ی لوازم زندگي شركت نمايد.

جز از بيماران و ناتوانان كه از آنها بايد جداگانه گفتگو كرد ، از ديگران بيكاري نسزاست. بايد كسان بيكار را خوار شمرد و بآن كار بدشان نكوهش دريغ نگفت.

اينست يكي از حقايق زندگاني. ولي اين حقيقت يكي از چيزهاييست كه پوشيده مانده و مردم بآن باوري ندارند. در ايران مطلب معكوس است و كسان بسياري كار را « كسر شأن» مي‌شمارند. در اينجا بايد آقا بيكار باشد ، خان بيكار باشد ، ملا بيكار باشد ، مرشد بيكار باشد ، فيلسوف بيكار باشد. اينگونه « بزرگيها» با كار كردن سازش ندارد.

اينست نمونه‌اي از ناآگاهي مردم از حقايق زندگاني. با اين ناآگاهيها شما هر سخني هم بگوييد خواهند گفت : « مگر ما اينها را نميدانستيم» يكتوده‌اي با صد گمراهي و آلودگي گمان نقص بخود نميبرد.

در اينجا داستاني هست كه بايد بنويسم : ده سال يا بيشتر پيش از اين در تهران كسي مُرد. با يك تجليلي او را از ميان برداشتند و در روزنامه‌ها ستايشها كردند و فيلسوفش خواندند.

من در شگفت شدم : در ايران فيلسوفي بوده و ما نميدانستيم. اين شيوه‌ی روزنامه‌هاست كه چون كسي مرد ستايشها ازو نويسند و كساني را كه در زندگيش چشم ديدن نداشتند پس از مرگش با يك تأسفهايي بياد او پردازند. اين يكي از رفتارهاي زشت بيهوده‌ی ايرانيانست و من آن را ميدانستم. با اينحال لقب « فيلسوف» وادارم كرد كه جستجويي درباره‌ی آن مرده كنم و او را بشناسم.

يكي از يارانم او را مي‌شناخته است و شرح بسياري از تاريخچه‌ی زندگيش برايم گفت. دانسته شد مردي نود سال عمر كرده ، و در آن عمر دراز خود چهار گناه بزرگي را هميشه مرتكب بوده.

1) هميشه بيكار بوده ـ از آغاز جواني تن بكاري يا پيشه‌اي نداده و نود سال در اينجهان زيسته بي‌آنكه شركتي با ديگران در تهيه‌ی لوازم زندگي بنمايد.

2) هميشه بنام مرشدي يا سيدي در خانه‌هاي ديگران مي‌زيسته. بگفته‌ی عوام همواره بديگران كل بوده. بكساني كل بوده كه آنها خود بتوده كل هستند.

3)  در همه‌ی عمر زن نگرفته و از اين وظيفه‌ی مقدس گردن پيچيده.

4) بيشتر وقت خود را با شعرهاي بيهوده و سخنان ياوه بسر داده و يكي از كارهاي ناستوده‌اش اين بوده كه كتابي بنام « قيصرنامه» پرداخته كه چنانكه ميگويند نه هزار بيت است كه در ستايش ويلهلم قيصر آلمان سروده. روسياه نان اين كشور را خورده و با ستايش بيگانگان روز گزارده. آنهم چه ستايشهايي؟! ستايشهايي كه اگر قيصر ميشنيد و ميفهميد به سبكمغزي گوينده‌اش پي ميبرد : " تو كه از كوچه ميگذري اگر زحل تعظيمت كند از نحوست بيرون آيد".

اينها هر يكي گناه بزرگيست. هر يك دليل ديگري به پستي نهاد آنمرد ميباشد. چنين كسي را فيلسوف مي‌نامند. اينست نمونه‌اي از نادانسته بودن حقايق در ميان اين توده.

در همان روزها با يكي از روزنامه‌نويسان گفتگو كردم و گفتم : اينمرد چه كرده بود كه فيلسوفش خوانديد؟!. با حال تعجب گفت : " په آقا ! سخنان بسيار خوبي دارد". گفتم : مگر كسي با سخن فيلسوف ميشود؟!.. فيلسوف يعني « دوستار حقيقت». اينمرد همه پشت پا بحقايق زده و در سراسر عمر با حقايق دشمن بوده. ديدم پاسخي نتوانست و درماند. [1]

این را براي مثل ياد كردم. از اينگونه دليلها فراوانست. بيهوده نمي‌نويسم : نيك و بد شناخته نيست بيهوده نميگويم : معني زندگي را نميدانند.

از سخن خود دور نيفتم : از روي قاعده‌اي كه براي كارها و پيشه‌ها ياد كرديم بيكاري خود يكي از گناهان ميباشد.

(پرچم روزانه شماره‌ی 63 سال يكم پنجشنبه 20 فروردين ماه 1321)

[1] : اين مرد اديب پيشاوري است و يكي از كلهاي توده كه او را در خانه‌اش نگاه مي‌داشته حاجي محتشم السلطنه (حسن اسفندياري) بوده. حسن اسفندياري كيست؟.. او از آغاز مشروطه به كارهاي حكومتي درآمد و در زمان رضاشاه رئيس مجلس مي‌بود. با چنان جايگاهي خود را « پير غلام» و « چاكر خانه زاد» مي‌خواند. در نمايشهاي دسته‌ی بدخواه يا بهتر گوييم دشمنان مشروطه و خائنان بتوده ، اين مرد هميشه « رل مسخره» را بگردن داشته و كارهايش جز اين نتيجه را نمي‌داده كه مشروطه و مجلس در ديده‌ها خوار گردد.

شرح بيشتر درباره‌ی اين دو تن در كتاب در پيرامون ادبيات و دفتر يكم ديماه 1323 آمده.

تنها در اينجا نيست كه نويسنده به كوتاهي كوشيده و نام كسان را نمي‌برد. اين شيوه‌ی اوست كه در بيشتر جاها مي‌كوشد از سخن اصلي دور نيفتد. ليكن ما در اينجا مجال بيشتري داريم و چون شناختن سردمداران و كسان بنام مايه‌ی روشني تاريخ است اينست از افزودن شرحهايي درباره‌ی ايشان دريغ نخواهيم كرد. پايگاه

 

خدا مردان را براي كارهايي آفريده و زنان را براي كارهايي

آنچه ما درباره‌ی كارها و پيشه‌ها نوشتيم درباره‌ی مردانست. اما زنان ، آنها را كارهاي جداييست. خدا مردان را براي كارهايي آفريده و زنان را براي كارهايي.

زنان براي خانه آراستن و بچه پروردن و دوختن و بافتن و پختن و اينگونه كارهايند. ما در زندگاني باينها نيز نيازمنديم. چنانكه بايد خوراك و پوشاك و افزار و مانند اينها را تهيه كنيم ، بايد براي آسودن ، يك خانه‌اي هم برپا گردانيم. آراستن اين خانه و تهيه‌ی وسايل آسايش بگردن زنانست.

از آنسوي زنان يك وظيفه‌ی گرانمايه‌ی ديگري را در عهده دارند و آن وظيفه‌ی مادريست. اين خواست خداست كه نژاد آدمي از جهان برنيفتد و اگر يكي مي‌ميرد ديگري بجاي او بيايد ، و پيشرفت اين خواست بيش از همه با زنانست. اين وظيفه‌ی گرامي بگردن آنهاست.

تا چند سال پيش ، گاهي كساني برميخاستند و براي زنان « مساوات حقوق» ميخواستند. بگمان آنان بايد زنان نيز نماينده‌ی پارلمان باشند ، وكيل شهرداري گردند ، در دادگاه قضاوت كنند ، در هر كاري با مردان دوشادوش باشند.

ولي اينها از نافهميست. زنها براي اين كارها نيستند. و آنگاه وظيفه‌ی مادري كه زنان راست بسيار ارجمندتر از اينهاست. زنان را مايه‌ی سرفرازي نيست كه وكيل پارلمان گردند و يا بروي صندلي قضاوت نشينند. آنان را مايه‌ی سرفرازي اينست كه مادري نمايند و وكيل پارلمان و يا قاضي دادگاه بپرورانند.

آري زنان ميتوانند پزشكي خوانند ، يا دندانسازي ياد گيرند يا به درزيگري[= خیاطی] پردازند ، و يا آموزگاري پذيرند كه بزنان معالجه كنند و دندان سازند و رختها دوزند و بدختران درس آموزند. اينگونه پيشه‌ها زيان ندارد و در زندگاني نيازمند آنها مي‌باشيم. زنهايي كه پيشه ميخواهند باينها پردازند.

اينكه امروز زنان و دختران را در اداره‌ها بكار ميگمارند از چند راه خطاست :

1)  اين برخلاف طبيعت و خود مانند آنست كه شما كار دست را از پا خواهيد و يا پا را بكارهاي دست گماريد.

2)  زنهايي كه در اداره‌ها بكار مي‌پردازند از وظيفه‌ی خود كه خانه‌داري و بچه‌پروريست باز ميمانند.

3) بشماره‌ی آنها مردان بيكار ميمانند و روزيشان بريده ميگردد. در اداره‌ها كارهاي فزوني ندارند ، از مردان بريده بزنان ارجاع ميكنند.

4)  زنها در هر اداره‌اي كه هستند مردان را مشغول داشته از كار باز ميدارند.

من اينها را به اجمال ياد كردم. ولي هر يكي ضرر بزرگي ميباشد. بخصوص زيان دوم كه بسيار بزرگست و ما نبايد از آن چشم پوشيم. ما امروز از چند جهت بفزوني نفوس نياز داريم [نفوس ایران در آن زمان بیست ملیون تن بلکه کمتر بوده] و بايد يكي از آرزوهاي خود ، این را گيريم كه بفزوني نفوس بكوشيم. با اينحال چه سزاست كه دختران شوهر نكنند و در اداره‌ها بكار پردازند و يا شوهرداران بجاي بچه زائيدن و پروردن بماشين نويسي يا دفترداري برخيزند؟!..

اساساً بايد پرسيد : اين كار براي چيست؟!.. براي چيست كه ما در اداره كارها را بمردان نسپارده به زنان ارجاع كنيم؟!.. آيا كارها فزونست و مردها كفايت نمي‌كنند؟!.. آيا همچون ديگران در جنگ ميباشيم و مردان را بميدان جنگ فرستاده‌ايم و ميخواهيم جاهاي آنها را پر كنيم؟!.. آيا زنها بهتر از مردها مي‌كوشند و بهتر از آنها از عهده برمي‌آيند؟!.. آيا كدام يكي از اينهاست؟!..

اگر هيچ يكي از اينها نيست آيا جز هوس اروپاييگري علتي براي آن توان پنداشت؟!.. اينكه چند سال پيش ، پس از برداشته شدن چادر در اندك زماني چند صد تن زنان و دختران را در ادارات گنجانيدند ، آيا عنوانش جز اين بود كه چون در اروپا هست ما هم بايد داشته باشيم؟!..

يك كاريست بسيار عبث و بيجهت و اينهمه زيانها را در بر دارد ، و اينست بايد متروك گردد و از ميان رود. اين يكي از مقاصد ما ميباشد و بايد اجرا گردانيم. اين يك كاري كه مايه‌ی سرفرازي ايرانيان باشد نيست.

من هنوز از زيانهاي اخلاقيش گفتگو نكردم. يك دختري در ميان مردان هميشه در معرض لغزش است و به هرحال كمترين زيان اين كار آنست كه اين دختران خانه‌داري و شوهرداري نخواهند توانست. اينها كه خود را با مردان در يك عرض مي‌بينند و بمساوي آنان كار ميكنند و حقوق ميگيرند ، اينانكه سر از ميان مردان در مي‌آورند و هميشه خطابهاي چاپلوسانه‌ی جوانان را مي‌شنوند يك غروري پيدا خواهند كرد كه مانع از خانه‌داري و شوهرداري خواهد بود و مايه‌ی بدبختي آنان خواهد گرديد.

زنهاي ايران مي‌بايست از حجاب بيرون آيند. آن حجاب زيانهاي بسياري داشت. اين يكي از نيكيهاي شاه گذشته است و بايد بنامش در تاريخ بماند. ولي نميبايست دختران باداره‌ها كشيده شوند. باين هيچ نيازي نبود.

يك چيز شگفتي اينست كه هنوز بسياري آن رفع حجاب را نپذيرفته‌اند و شما مي‌بينيد كه از چندي پيش بسياري از زنها بچادر بازگشته‌اند و گاهي در روزنامه‌ها نيز به برخي نوشته‌هاي لوسي در اين زمينه برمي‌خوريم. از آنسوي يكدسته نه تنها رفع حجاب ، رفع شرم و آبرو نيز كرده‌اند و هر روز بايد دخترانشان با توالت و آراستگي كيف بدست در ساعت هشت روانه‌ی اداره گردند و پدران اين اندازه حميت نشان ندهند كه باري از توالت جلوگيرند. اين يك نمونه‌اي از بي‌ترتيبي انديشه‌هاست. بلكه بايد گفت يك نمونه‌اي از بيچارگي توده است.

شما هر روز در اتوبوس يا در خيابان باين منظره برميخوريد كه يك زن چهل يا پنجاه ساله‌ای همه جاي خود را پوشانيده و روي خود را نيز با روسري يا با چادر ميگيرد ، ولي دخترش يا عروسش در پهلويش با سينه و بازوهاي باز و سر و روي آراسته و توالت كرده مي‌نشيند يا راه ميرود. اين دو تن از يك خانه بيرون آمده‌اند آن يكي هوسش آن را ميخواهد و اين يكي اين را. دربند هيچ چيزي جز از هوسهاي خود نيستند.

روزي يك مادري را با دخترش با اين ترتيب ديدم. چون از آشنايان بودند گفتم : چرا از هم جدا مي‌افتيد؟!.. اگر شما به بهشت خواهيد رفت دخترت را هم ببر. اگر او بدوزخ خواهد رفت مادرش را هم ببرد.

در چند شماره‌ی پيش نوشته‌اي را در پرچم چاپ كرديم كه مينويسد : زنان تهران چون بقم ميرسند از قطار راه آهن پياده نشده تغيير وضع داده خود را بصورت ده سال و بيست سال پيش در مي‌آورند و با اينحال بقم وارد ميشوند. اين بازيها[ي] خنك و لوس معنايش چيست؟!..

درباره‌ی زنان اداره‌رو كساني ميگويند : درخواست كنيم اينها را بيرون كنند. ميگويم : چنين درخواستي را نخواهند پذيرفت و بهانه‌هايي از كنترات و خوابيدن كار خواهند آورد. راه بهترش آنست كه با گفتن و نوشتن زمينه براي آن آماده گردانيم. اگر ما بگوييم و بنويسيم بسياري از خود آن زنان و دختران پا خواهند كشيد.

ما بايد هميشه باين كوشيم كه‌انديشه‌ها را تغيير دهيم و آنها را باصلاح آوريم. اساس آنست. بايد در مجلسها و جلسه‌ها بجاي گفتگو هاي بيهوده‌ی ديگر باين سخنان پردازيم. بايد هميشه با پراكندگي انديشه‌ها و گمراهي آنها در نبرد باشيم.

و آنگاه چنانكه نوشتيم اين يكي از مقاصد ماست و بايد روزي بيايد و اجرا گردد.

(پرچم روزانه شماره‌ی 66 یکشنبه 23 فروردين ماه 1321)

 

از ديگران چيزي نگرفته‌ايم

گفتارهايي را كه در پرچم درباره‌ی معني « دارايي» و يا در پيرامون « كارها و پيشه‌ها» نوشتيم كساني خوانده و چنين گفته‌اند : " اينها حرفهاي سوسياليستهاست".  يكي هم گفته : " اينها را از كارل ماركس برداشته".

ميگويم : هر دو دروغست. من تاكنون سخني را از ديگري گرفته و بنام خود ننوشته‌ام. از آنسوي تاكنون كتابي از سوسياليستها يا از كارل ماركس بدستم نيفتاده و نخوانده‌ام. تنها دو سال پيش يكي از ياران در تبريز كتابي بمن داد كه بعربي نوشته شده و از « جمعيتهاي سري» سخن ميراند ، و در آن مقاصد سوسياليستها را نيز فهرست‌وار ميشمرد.

نخستين بار مقاصد سوسياليستها را در آنجا خوانده و ديدم و در برخي جاها با ما موافقند ولي در بسياري از هم جدا ميباشيم.

به هرحال ما راهمان جستجوي حقايق است. ما ميخواهيم بنياد زندگاني آدميان بروي حقايق گزارده شود. اينست در همه چيز حقيقت آن را ميگيريم. در باره‌ی دارايي و كار و پيشه‌ها معنيهاي درست آنها را نوشتيم. كنون اگر در برخي چيزها با سوسياليستها يا با ديگران موافق باشيم ايرادي بما نخواهد بود. آيا ميتوانيم يك حقيقتي را بنام آنكه سوسياليستها پيش از ما گفته‌اند رد كنيم و نپذيريم؟!..

من اگر كسي بودم كه پيروي از سوسيالان كنم ميبايست اين پيروي را پيش از همه در بيديني و خداناشناسي كنم ، در ماديگري كنم زيرا نخستين گام آنان اينست. كساني اگر مرا ميشناسند ميدانند كه با ماديگري چه نبردهايي كرده‌ام ميدانند كه در دين چه راهي را پيموده‌ام.

نميدانم چرا كساني باين سخنان بيهوده مي‌پردازند؟!.. چه لذتي از اينها ميبرند؟!. چرا چشمشان برنميدارد كه يك سخناني را يكتن از ميان خودشان بگويد؟!.. هنگاميكه پيمان را آغاز كرديم اين گرفتاري را داشتيم كه هر سخني مي‌نوشتيم آن يكي ميگفت : " از اخبار برداشته". اين يكي ميگفت : " از فلسفه گرفته" ديگري ميگفت : " اينها در مفاوضات هست" ، اكنون هم در نوشتن پرچم با اين گفته‌ها روبرو ميشويم.

يكچيزي را كه ما هميشه رعايت ميكنيم آنست كه شرقيان در برابر غربيان استقلال انديشه نشان دهند و پيروي كوركورانه از آنان ننمايند. اين يكي از مقاصد ماست. اگر فراموش نشده نه سال پيش بيك رشته نبردهاي سختي با اروپاييگري برخاستيم و من گفتارهاي بسياري در آن زمينه در شفق سرخ نوشتم. سپس نيز پيمان را بنياد نهادم. با اينحال چه شدنيست كه‌انديشه‌هاي اروپاييان را بگيريم و بنام خود نوشته بشرقيان ياد دهيم؟!.. چنين كاري چه سزاست؟!..

كساني اگر حقيقت را ميخواهند ما با اين گفتارهاي خود لغزشهاي اروپاييان را اصلاح ميكنيم. كارل ماركس و ديگران مطالبي انديشيده و بحقايقي پي برده‌اند. ولي كارشان ناقص بوده و از بسيار چيزها دور مانده‌اند. ولي ما همه حقايق را مي‌گوييم.

يكدسته نيز اين ايراد را از راه ديگري ميگيرند. باينمعني چون اين سخنان را بزيان خود مي‌يابند براي ايراد چنين ميگويند : " اينها حرفهاي سوسياليستهاست".

مي‌گويم : شما هر نامي ميگزاريد بگزاريد. اينها حقايق است و بايد اجرا گردد. بايد قانونها از روي اينها نوشته شود. از آنسوي اينها بزيان كسي نيست. آنكساني كه اينسخنان را بزيان خود ميشمارند اين هم يك نافهمي از ايشانست.

امروز در اين زندگاني غلطي كه مردم دارند تنها بدسته‌ی كوچكي خوش ميگذرد و ديگران همه در رنجند ، آن دسته‌ی كوچك نيز اگر بفهمند باينحال خشنودي ندهد.

اينهمه رنج و زحمتي كه مردمان ميكشند قسمت بيشترش نتيجه‌ی دانسته نبودن حقايق است. اگر زندگي از روي حقايق باشد رنجها بسيار كم و خوشيهاي زندگاني فزونتر خواهد گرديد.

كساني ميگويند : شما كه مي‌نويسيد بازرگانان كالا را دست بدست ميگردانند و كارشان نامشروع ميباشد اگر از آن كار دست بردارند چكنند؟!..

مي‌گويم : از آن كار بيهوده دست بردارند و بجاي آن كارخانه برپا كرده پارچه بافند ، نخ ريسند ، افزار زندگاني سازند. اگر ميخواهند بهتر باشند بكشت و كار پردازند. براي كسيكه ميخواهد بكوشد راه باز است.

در شماره‌ی ديروزي پرچم بيانات آقاي وزير دارايي را آورديم. بگفته‌ی ايشان يك كشور پهناوري همچون ايران گندم و جوش براي خوراك مردم كفايت ندارد. اينست سالانه بايد از بيرون غله بخرند كه سال گذشته صدهزار تن خريده‌اند و براي سال آينده نيز چهل هزار تن در نظر گرفته‌اند.

آيا اين نتيجه‌ی چيست؟!. چشده كه كشوري [با اين]پهنا و درازا مردمش گرسنگي ميكشند؟!.. آيا نه آنست كه چون حقايق پوشيده مانده و زندگاني بيك راه غلطي افتاده و در نتيجه‌ی آن ، دسته‌هاي بزرگي با بيكاري يا با كارهاي بيهوده (از دست بدست گردانيدن كالاها و مانند آن) مي‌پردازند و از سوي ديگر زمينها خشك و ويران ميماند و بهره‌مندي از آنها نميشود؟!.. آيا بايد اين زندگاني غلط را از دست ندهيم؟!.. آيا بايد تغييري در حال خود پديد نيآوريم؟!.. آيا بايد از ترس آنكه چند تني ميرنجند و نام سوسياليست بروي ما ميگزارند از گفتن حقايق خودداري كنيم؟!..

(پرچم روزانه شماره‌ی 64 سال يكم آدينه 21 فروردين ماه 1321)

 

همه چيز از دانستن برخيزد

گفتارهاييكه در شماره‌هاي اخير پرچم در زمينه‌ی كارها و پيشه‌ها نوشتيم يكي از « ادبا» خوانده و چنين گفته : اينها سودش چيست؟!..

مي‌گويم : نخست دانستن اينها خود سود است. مردم چنانكه بايد خود را بشناسند ، جهان را بشناسند بايد معني كارهاي خود را نيز بشناسند. اين بسيار ننگ است براي مردمي كه بكارها و پيشه‌هايي بپردازند ولي معني آنها را ندانند. و از نتيجه‌اي كه بايد داد آگاه نباشند.

شما امروز اگر از يك كارگري بپرسيد : اينكار را چرا مي‌كنيد ، خواهد گفت : " براي آنكه يك لقمه ناني بدست آورم". اگر از يك بازرگان بپرسيد : باين كار چرا برخاسته‌ايد ، خواهد گفت : " براي آنكه داد و ستد كنم و پول بدست آورم". بيش از اين آگاهي ندارند.

داستان اينان داستان نابينايانست كه در جهانند ولي آن را نمي‌بينند و جز يك تصورهاي غلطي از آن در دل ندارند. اينان نيز كوردلند. زندگي ميكنند ولي معني آن را نميدانند و از هركاري يك تصور غلطي در انديشه دارند.

بايد بجاي تاريخچه‌ی شعرا و شعرهاي بيهوده و فلسفه‌هاي كهن و قصص بني‌اسرائيل و ديگر آموختنيها كه در دبستانها يا در بيرونها بمردم مي‌آموزند اينها را ياد دهند. اينها و مانند اينهاست كه سرمايه‌ی زندگاني تواند بود. اينها از سودمندترين دانشهاست.

دوم در جهان همه چيز از دانستن برخيزد. هرچيزي نخست در انديشه‌ها جا گيرد و سپس جريان پيدا كند. امروز بايد اين حقايق را منتشر گردانيد و بهمه‌ی مردم ياد داد ، و از همين ياد دادن نتيجه‌ها خواهد بود.

زيرا اينها چون دانسته شد بيشتر مردم خودبخود آنها را بكار خواهند بست و ديگر پي كارهاي بيهوده (كارهائيكه بزندگاني تأثير ندارد) نخواهند رفت و از مفتخواري پرهيز خواهند نمود. از آنسوي كم‌كم زمينه آماده گرديده قانونها بروي اينها گزارده خواهد شد.

اين بي‌ترتيبي‌هاي امروز همه از نادانستن است. سرچشمه‌ی كارهاي آدمي مغز اوست. در جاييكه مغزها آكنده از انديشه‌هاي نادرست است كارها نيز همه نادرست خواهد در آمد.

يكي از آشنايانم چند سال پيش از تبريز بازگشته بود و درميان گله‌هايي كه مي‌كرد چنين ميگفت : در خانه‌ی فلان رئيس اداره براي نهار ميهمان بودم. از اداره‌اش باهم رفتيم. در راه بقالي جلو آمد و چنين گفت : " آن روغنها كه فرستاديم پولش همچنان مانده …" رئيس اداره از اين طلبكاري بدش آمد و درشتيها كرد. سپس چون بخانه رسيديم ديدم يك مرد ژوليده مانندي در آنجاست. ميزبان باو احترام بسياري كرد و دانسته شد يكي از درويشانست و آقاي رئيس اداره باو ارادت مي‌ورزد. پس از ناهار چون درويش ميخواست برود با احترام راهش انداختند و ميزبان دو ليره از جيبش درآورده و در كف او نهاد.

ميگفت : من بسيار رنجيدم و با خود گفتم : بقال طلبش ميخواست و آن درشتيها را شنيد ولي اين مفتخوار بيهوده اين احترامها را ديد و دو ليره هم دستي گرفت. اين گله را آن آشنا ميكرد.

من گفتم : اين گناه او نيست. گناه آنست كه در اين كشور حقايق لگدمالست. گناه آنست كه نيك و بد بنيادي ندارد. آن رئيس اداره از روزيكه خود را شناخته هميشه ستايش « مشايخ و عرفاء» را شنيده ولي هيچگاه ستايشي از بقال و عطار و برزگر بگوش او نخورده. در همين كشور شما صد كتاب بيشتر درباره‌ی صوفيگري و صوفيان پيدا توانيد كرد. ولي يك كتاب درباره‌ی كار و پيشه و معني آنها بدست نتوانيد آورد. بلكه اگر كتابها را بخوانيد پر است از نكوهش بازاريان و سوداگران و رنجبران و در كتاب صوفيان حديثها نقل كرده‌اند كه بازار جايگاه شيطانست.

نتيجه‌ی اين نادانيها همانست كه يك رئيس اداره يا هر كس ديگري به بقال و عطار و سبزيفروش و برزگر و بزاز و ديگر مانند اينها كه اداره كنندگان دستگاه زندگانيند با ديده‌ی توهين نگرد و از پرداختن طلب آنها خودداري كند. ولي بفلان درويش شياد مفتخوار احترامها كند و پولها پردازد.

ماننده‌ی اين داستان فراوانست. در جلسه‌ی اخير روزنامه‌نويسان آقاي وزير دارايي يكي از گله‌هايش اين بود كه آردي كه بنانوايان ميدهند آرد خالص گندم ميباشد ولي صدي چهارده نيز آرد جو ميدهند كه با آن مخلوط نمايند و توضيح ميداد كه اين اندازه آرد نه تنها نان را مغشوش نگرداند بلكه رنگ آن را سفيدتر ساخته و بخوشي خوراكيش مي‌افزايد. ميگفت : ولي نانوايان مقداري از آرد خالص را بقيمتهاي گزافي ميفروشند ولي جوش را نگه داشته به نان مي‌افزايند و در نتيجه‌ی آنست كه نانها باين ترتيب مغشوش در مي‌آيد.

اين را چون ميگفت من با خود مي‌انديشيدم كه اين نانوايان چون مال دولت را حرام مي‌دانند از روي عقيده‌ی خود جايز ميشمارند كه در آن تقلب كنند ، نهايت بايد يك « رد مظالمي» دهند و يا از يكي از علما تحصيل اجازه كنند ، نتيجه آن ميشود كه آرد خالص را بفروشند و بمردم نان جو بخورانند. اينها نتيجه‌ی نادانيهاست. نتيجه‌ی آنست كه حقايق وارونه گرديده.

از اينسوي اگر چاره ميخواهيم نخستين گام آن اينست كه با نادانيها مبارزه كنيم و حقايق را با گفتن و نوشتن در دلها جا دهيم. اينست سوديكه از نوشتن اين گفتارها چشم ميداريم.

(پرچم روزانه شماره‌ی 65 سال يكم شنبه 22 فروردين ماه 1321)

 

28ـ بايد از نادانيها جلو گرفت

ما تاكنون بارها نام « حزبسازي» برده و گله كرديم. ولي هنوز جاي گله باز است ، هنوز بايد گفتارها برانيم. اين يك بازيچه‌ی بسيار خنكي گرديده. شش يا هفت تن گرد هم مي‌نشينند و يكرشته جمله‌هايي را از اينجا و آنجا دزديده در يكدفتري مينويسند : « وحدت ملي ، ترويج كشاورزي ، اصلاح برنامه‌ی فرهنگ …» و نامي نيز از فلان و بهمان بروي خود ميگزارند ، و همين را حزب ميشمارند و بهمديگر وعده داده چنين ميگويند : بايد تبليغات كنيم ، بايد بكوشيم ، بايد جامعه را اصلاح نماييم ـ بيخردان چنين مي‌پندارند كه با اين چند چيز حزب درست ميشود. اين بازيچه‌ی كودكانه را حزب مينامند.

در تبريز حكايتي هست ميگويند : زني پسر خود را به دكان مسگري گزاشت كه مسگري بياموزد. پسر سه روز آمد و ديگر نيامد. مسگر بدر خانه‌شان رفت و در را زد. زن بيرون آمد. پرسيد : پسرت ديگر چرا نمي‌آيد؟.. گفت ميگويد : من مسگري را ياد گرفتم.

مسگر در شگفت شد و گفت : چگونه در سه روز مسگري را ياد گرفته؟!.. گفت آري ياد گرفته. ميگويد : مس را ميگزارند در آتش ميشود گرم. ميكوبند با چكوچ ميشود پهن ، اطرافش را برميگردانند ميشود ديگ. استاد خنديد و گفت : ناقلا خودش ياد گرفته بمادرش هم ياد داده.

درست داستان اين بيخردانست. چنين ميدانند حزب تنها مرامنامه نوشتن و يكنامي بروي خود گزاردن و چند جلسه‌اي دور هم نشستن است ، و اين كار را چندان آسان ميشمارند كه جوانان ناآزموده و ناآگاه نيز بآن مي‌پردازند.

شما اگر ميخواهيد تهيدستي و ناآگاهي آنان را بدانيد بپرسيد : چكار خواهيد كرد؟!.. چه كوششي بكار خواهيد برد؟!.. شما چه چيزها را كوشش ميناميد؟.. اگر اينها را بپرسيد خواهيد ديد درماندند و پاسخي نتوانستند.

براي آنكه ‌اندازه‌ی ناداني اين كسان تا اندازه‌اي روشن گردد ناگزيرم يك نكته‌اي را شرح كنم : اساس يك حزب يا يك جمعيت (يا بفارسي گويم يك باهماد) يگانگي و همدستي ميباشد. صد تن يا هزار تن هنگامي جمعيت يا حزب ناميده ميشوند كه باهم يگانه گردند. ببينيم يگانگي با چه چيز درست ميشود؟ جز يكي بودن انديشه‌ها و مقصدها درست نميشود. اينست ما اگر ميخواهيم يك جمعيتي پديد آوريم بايد بكوشيم انديشه‌ها و مقصدها را يكي گردانيم. براي اينكار هم یک راه بيشتر نيست ، و آن اينكه از يكسو حقايق زندگاني و همچنين منافع كشور را شرح نموده در دلها جا دهيم و از يكسو با انديشه‌هاي گمراه و پراكنده كه دلها را پر كرده ، و همچنين با خيانتها و بدخواهي‌هايي كه با كشور ميشود نبرد كنيم. تنها از اين راهست كه خواهيم توانست انديشه‌ها و مقصدها را بيك زمينه درآوريم.

آن كساني كه شش تن و هفت تن گرد هم مي‌نشينند و حزب ميسازند اساساً از اين نكته ناآگاهند و سبك مغزانه چنين ميدانند كه همينكه صد تن يا دويست تن را بنام فلان حزب باهم مربوط ساختند همان كافيست ، همان را يگانگي و همدستي ميشمارند. از بس ناآگاهند اين پراكندگي انديشه‌ها را كه درميانست و خود بدترين دردي ميباشد بحساب نمياورند و آن را عيب كار خود نميدانند.

از آنسوي گرفتم كه اينها را دانستند و چنين خواستند كه چاره‌اي باين پراكندگي انديشه‌ها نمايند ، آيا چكار خواهند كرد؟!.. چه چاره بكار خواهند بست؟!.. آيا نبرد كردن با گمراهيها و پراكنده‌انديشيها از دست هر كس برمي‌آيد؟!.. آيا اين چيزها تا باين آسانيست؟!..

كساني از اينان بنزد من مي‌آيند و مي‌نشينند و چنين ميگويند : " ما هم يك حزبي تأسيس كرديم … مرامنامه نوشته شده. حوزه‌ها هم مرتب است. يكروزنامه هم خواهيم نوشت. امتيازش خواسته شد". بيخرد مي‌پندارد حزب خانه است كه هر كس يكي بسازد ، يا شركت تجاريست كه هرچه بيشتر بهتر باشد.

مي‌گويم : شما اگر ميخواستيد بكوشيد و كارهايي كنيد ما كه از سالهاست ميكوشيم و اكنون يك جماعتي هستيم. چرا نيامديد با ما باشيد؟!.. از پاسخ در ميمانند و پس از اندكي توقف صدايش را آهسته گردانيده چنين ميگويد : " ما هم خواستيم يك حزبي داشته باشيم".

مي‌گويم شما معني حزب را ندانسته‌ايد. حزب باغ يا باغچه نيست كه هر كس آرزو كند خود داشته باشد. اگر چنين باشد هر چند تني يكحزب ديگري تأسيس خواهند كرد و حزب شما بيش از همان چند تن نخواهد بود.

مي‌بينم بدبخت معني اينها را نمي‌فهمد. در پاسخ من ميگويد : " بگزار حزب مان را تكميل كنيم مي‌آييم با شما  « ائتلاف» مي‌نماييم".

اين يك مايه‌ی رسواييست. يك عنوان بزرگي بدينسان بازيچه‌ی هوسها گرديده. اين در اين كشور معمول گرديده كه هر زمان كه يك سختي روي ميدهد و يا يكمرد چيره‌اي پيدا ميشود همه خود را كنار ميكشند و ميدان را بچاپلوسان وامي‌گزارند ، و هر زمان كه آزادي پيش ميآيد بدينسان حزبسازي آغاز ميگردد.

اينان آن كسانيند كه ديروز در زمان شاه گذشته خاموشي گزيده و نبودن آزادي را بهانه ساخته بكمترين كوششي برنميخاستند ، امروز هم رفتارشان را مي‌بينيد.

داستان داستان قورباغه‌هاي يك استخر است كه هر زمان كه پيرامون استخر را تهي يافتند سر از آب بيرون آورده هر يكي بهوس و دلخواه آوازخواني كنند و سراسر باغ را پر از هياهو گردانند. ولي همينكه كسي پيدا شد و يك سنگي انداخت بيدرنگ سر بزير آب فرو برند و از ديده‌ها ناپديد گردند.

كساني ميگويند : اين حزبهاي بيمايه و بيپايي كه هستند اثري ندارند و مردم پروايي به آنها نمي‌نمايند ، و آنگاه هر كدام پس از يكي دو هفته عمر از ميان مي روند. پس چه نياز دارد كه شما از آنها بد نويسيد؟!..

مي‌گويم : چرا كساني بيك كارهاي بيهوده‌اي برخيزند كه پس از دو سه هفته از ميان رود؟!.. اينان اگر دشمنان ما بودند مي‌گفتيم بگزار عمر خود را با كارهاي بيهوده هدر گردانند. ولي دشمنان ما نيستند و ما بايد بجلوگيري كوشيم. اينها همه نتيجه‌ی نادانستن است و ما چون بنويسيم و بدانند بسياري از آنان باز خواهند گرديد.

اينها زيانش تنها بخود آنكسان نيست كه ما بتوانيم خاموش باشيم. اينها زيانش بيش از همه بكشور و توده است كه آبروي آن را ميبرد. امروز هر كس از خودي و بيگانه اين كارها را بشنود باين توده با ديده‌ی توهين خواهد نگريست. در كشوري كه اين بازيچه‌هاي خنك رخ ميدهد و جلوگيري يا اعتراض نميشود هركس حق دارد بآن كشور بدبين باشد.

اين رفتار چندين ناداني را در بر دارد ، از چندين ناداني تركيب يافته است.

1) اين كار جز نتيجه‌ی خودخواهي نيست. آن خوي پست خودخواهيست كه آنان را باين كار واداشته. وگرنه براي چيست كه ما از سالهاست ميكوشيم و خود يك جمعيتي هستيم بما نمي‌پيوندند و خودشان رفته آن بازيچه را درست ميكنند؟!.

اين يكي از دانستنيهاست كه يك مردمي هرچه بيشتر پايين افتند و بيشتر خوار گردند خوي پليد خودخواهي در ميان آنان بيشتر نيرو گيرد. امروز در اين مردم آن خوي ناستوده بسيار نيرومند است و اين در نتيجه‌ی همانست كه از همدستي با يكديگر عارشان مي‌آيد و هر كسي مي‌خواهد خود پيشوا باشد و بنيادگزار يك حزب شمرده شود.

اين كار زشت را ميكنند و آنوقت بهانه‌هاي شگفتي مي‌آورند. مثلاً مي‌پرسيم : شما اگر براستي ميخواهيد يك جمعيتي باشيد چرا نبايد با ما همدست گرديد؟!.. در پاسخ درمي‌مانند و بهانه آورده چنين مي‌گويند : " چون شما از شعرا بد گفته‌ايد جوانان از شما رنجيده‌اند و بشما نزديك نمي‌آيند".[1]

پاسخ را شما تماشا كنيد! خوب اي بيخردان ، ما اگر از شعرا بد نوشته‌ايم براي آنست كه آنها را بد ميدانيم و شعرهاي آنها را بزيان اين توده و اين كشور مي‌شناسيم. ما جمعيت را براي اين ميخواهيم كه دست بهم داده باين آلودگيها چاره كنيم براي پلو خوردن نميخواهيم. ما اگر از شعرا بد نوشته‌ايم دليلهايش هم ياد كرده‌ايم. جوانان اگر نمي‌پسندند ايرادهاشان بنويسند. بنويسند تا بدانيم چه عذري براي آن پستيهاي شعرا مي‌آورند. و آنگاه كدام جوانانند كه از ما رنجيده‌اند؟!.. جز يك چند تني هوسباز كه از ياوه‌بافي لذت ميبرند و نميخواهند از آن دست بردارند كدامها از ما رنجيده‌اند؟!..

آن نوشته‌هاي ما درباره‌ی شعر اين اثر را داد كه كساني از جوانان با فهم و خرد از بيهوده‌گويي توبه كردند و سروده‌هاي خود را از ميان بردند. تنها دسته‌ی كوچكي از پير و جوان عناد بخرج دادند و دست از بيهوده‌گويي نكشيدند.

گذشته از همه‌ی اينها ، مگر ما بايد از رنجش اين كس و آنكس بترسيم؟!.. شما اگر گرفتار خودخواهي نيستيد بايستي با ما همدست گرديد و بآن جوانان نيز پاسخ دهيد. نه اينكه بخاطر رنجش آنان خود را كنار گيريد و يكدسته‌ی ديگري باشيد.

2) اينان معني حزب و جمعيت را نفهميده‌اند و آن را بيش از اين نميدانند كه يك نامي بروي خود گزارند و چند جمله‌اي را بهم بافند مرامنامه خوانند و چند جلسه گرد هم نشينند. حزب را همين ميدانند و بس. چنانكه ديروز گفتيم اين همان داستان شاگرد مسگر و مسگري ياد گرفتن اوست.

اينان هيچ نمي‌دانند كه يكدسته از چه راه باهم يگانه مي‌گردند. نمي‌دانند كه اساس يگانگي چيست؟!.. اگر شما بپرسيد پاسخ درستي نخواهيد شنيد. اينان مي پندارند همينكه از دوستان و رفقاي خود خواهش كنند كه بياييد و با ما باشيد و آنها نيز بپذيرند همين كافيست ، يا تصور ميكنند كه مردم را به هر نامي كه بدور خود گرد آورند نتيجه خواهد داد.

يكي از اينان با من مي‌گفت : شما اگر در مرامنامه قيد كنيد : « كار پيدا كردن براي بيكاران» يا « سعي باضافه حقوق كارمندان دولت» پيشرفت بسياري خواهد كرد و يكدسته‌هايي از بيكاران و يا از كارمندان دولت بسر شما گرد خواهند آمد. ديگري ميگفت : من يك فكري كرده‌ام و آن اينكه بمستخدمين دون اشل ادارات وعده‌ی حمايت دهيم و آنها را بسر خود گرد آوريم.

در تبريز با يكي از آنانكه حزب ساخته‌اند گفتگو ميكرديم. من گفتم : اساس بدبختي ايران پراكندگي انديشه‌هاست. امروز در اين كشور اساس حكومت دانسته نيست. زيرا قانون اساسي بروي دموكراسيست در حاليكه دسته‌هاي بسياري بعنوان‌هاي گوناگون آن را نمي‌پسندند و ايرادهايي ميگيرند و هر دسته يكنوع ديگري از حكومت را آرزو مينمايند. مقصود اين بود كه بايد نخست تكليف اين اختلاف و مانندهاي آن را روشن گردانيم تا انديشه‌ها يكي گردد و يگانگي درميان باشد.

ولي شنونده چنين گفت : " ما امروز بايد همه را بر سر خود گرد آوريم و باين اختلافها كاري نداشته باشيم". در دل خود گفتم : اندازه‌ی دانش شما دانسته شد.

اينها نمونه‌هايي از انديشه‌هاي آنهاست و خود دلالت ميكند كه معني درست حزب را نميدانند و از سرّ يگانگي آگاه نيستند. اينها تنها مربوط شدن صد تن يا كمتر يا بيشتر را بهمديگر يگانگي ميشناسند. در حاليكه آن يگانگي نيست و خود سودي ندارد. زيرا يكدسته‌اي كه با آن ترتيب بهم مربوط شوند و درميان ايشان اشتراكي در انديشه و باور و آرزو نباشد با يك پيشآمدي پراكنده گردند و اساساً از چنين دسته‌اي كاري ساخته نگردد.

از تاريخ دليلهاي بسيار براي اين گفته پيدا توان كرد. در آغاز مشروطه روزنامه‌ها پياپي مردم را به « اتحاد و اتفاق» دعوت ميكردند. هر روز گفتارها بود كه در اين زمينه نوشته ميشد. نويسندگان بجاي آنكه معني درست مشروطه را بمردم بفهمانند و حقايق را شرح داده تصرف در انديشه‌هاي آنان كنند و از این راه « يگانگي و همدستي» درميان ايشان پديد آورند هر روز فشار آورده بمردم ميگفتند : « اتحاد كنيد» و « دست برادري بهم دهيد» و « اعتصموا بحبل الله» و مانند اينها. آن وقت داستانها از يگانگي و همدستي توده‌هاي اروپايي مي‌سرودند.

در نتيجه‌ی اين كار مردم در تهران و ديگر جاها بتكان آمده آرزو ميكردند كه همدستي نمايند. ولي چه مي‌كردند؟… مثلاً در يك مسجدي پانصد تن گرد مي‌آمدند و يكي پا ميشد و ستايش از « اتحاد» ميكرد و بالاخره همگي پيمان مي‌بستند كه « متحد» باشند و باهم برادري نمايند ، و سپس برداشته بتهران يا بشهرهاي ديگر تلگرافهاي گزافه‌آميز مي‌كردند كه ما مردم فلان شهر ده هزار نفر متحد شده‌ايم و پيمان برادري بسته‌ايم.

در حاليكه دلهاي آنها پر از انديشه‌هاي گوناگون بود و در نهان كمترين وسيله براي همدستي و يگانگي باهم نداشتند ، و اين بود پس از چند ماهي همينكه در تهران حاجي شيخ فضل الله نوري و در نجف سيدكاظم يزدي با مشروطه مخالفت نمودند همان كسان بميانشان دوتيرگي افتاده و دسته‌ی انبوهي از آنانكه ديروز بنام مشروطه خواهي اتحاد كرده بودند امروز مشروطه خواهان را بيدين شناختند و در تبريز و برخي شهرهاي ديگر تفنگهاي خود را برداشته بكشتن مشروطه خواهان برخاستند. اين بود پايان آن پيمانهاي اتحاد كه باهم مي‌بستند.

(پرچم روزانه شماره‌هاي 67 و 68 سال يكم دوشنبه 24 و سه شنبه 25 فروردين ماه 1321)

[1] : كسروي در سال 1312 مهنامه‌ی پيمان را بنياد گزارد و از سال دوم كه به بهانه‌ی هزاره‌ی فردوسي شعرسرايي و توجه به « ادبيات» رويه‌ی ديوانگي و سرسام بخود گرفت به موضوع شعر و ادبيات پرداخت و نه با شعر به معني درست آن بلكه با ياوه‌گويي ، بيهوده‌گويي و پستيهايي كه در شعرها بكار رفته نبردها كرد.

اين نبرد هياهوي بزرگي برانگيخت و به كينه‌توزيها و دشمنيهايي انجاميد و كسروي را دشمن شعر شناساندند. ليكن چون به دليلهاي او پاسخي نبود ، و از آنسو كسروي در انجمن ادبي تهران سخنراني بيمانندي كرد و به خرده‌گيري شاعران و هوادارانشان پاسخهاي بُرنده داد ، اينبود هياهو رفته رفته خوابيد.

پيمان در هر سال زمينه‌اي را دنبال ميكرد و با انتشار حقايق با گمراهيها و آلودگيهاي توده نبرد كرده راه را براي پيشرفت توده مي‌گشود. پيمان تا خرداد 1321 يعني چند ماه پس از آغاز پرچم هم منتشر مي‌شد و مي‌بايد آن را در نبرد با ناراستيها و پندارها پيشگام دانست.

درست است كه نوشته‌هاي پيمان دشمنان زخم خورده‌اي بجا گزارد ولي از آنسو هواداران پافشاري را نيز دور خود گرد آورد. نشستهاي هواداران پيمان در تهران در خانه‌ی دارنده‌ی آن و شبهاي آدينه‌ی هر هفته تا آخرين هفته‌ی زندگاني او برگزار مي‌گرديد.

در زمينه‌ی « ادبيات» تأثير پيمان بسيار برجسته و چشمگير بوده است. چنانكه از هياهويي كه بدخواهان در پيرامون « ادبيات» برپا كرده بودند و يك نيم از جوانان را به شعر خواندن و سرودن و به كار شعرا پرداختن واداشته بودند بسيار كاست و تير ايشان به سنگ خورد (در اين باره كتاب در پيرامون « ادبيات» و گفتار بعدي « ما بكار از راهش درآمده‌ايم» ديده شود). با اينهمه دسته‌اي از آن كار بيهوده دست نكشيدند و همچنان هم هستند. اشاره‌ی بهانه‌جو به رنجش جواناني از آن دسته است. ـ پايگاه

ما بكار از راهش درآمده‌ايم

مي‌دانم كساني خواهند گفت : در جاييكه از ديگران بد مي‌نويسيد پس چگونه خودتان حزبي بنياد گزارده‌ايد؟!.. مي‌گويم : ما حزبي بآن معني كه فهميده‌ی ديگرانست بنياد نگزارده‌ايم. ما از چنان بازيچه‌هاي خنك بيزاريم.

كساني اگر تاريخچه‌ی جمعيت ما را بخواهند از نه سال پيش آغاز گرديده. در زمان شاه گذشته كه يكدسته كارشان چاپلوسي كردن و بهره‌ها بردن بود ، و دسته‌هاي ديگر نيز دست روي دست گزارده تنها بگله و بدگويي بس ميكردند من و يارانم یک راه بسيار مهمي را پيش گرفته ميكوشيديم. اين جمعيت ما از سال 1312 آغاز شده.

از آنسوي ما اين نكرديم كه چند جمله‌اي را بهم ببافيم و آن را « مرامنامه» خوانيم و به همان بس كرده پي خوشيهاي خود رويم. ما بكار از راهش درآمديم. در اينجا همه‌ی سخنها را نميتوان نوشت. همين اندازه ميگويم : ما كوشش را با يك بينش بيمانندي آغاز كرديم.

ما نيك مي‌دانستيم كه مايه‌ی بدبختي ايران (بلكه مايه‌ی سراسر شرق) ، بيش از همه چيز ، انديشه‌هاي كج و پراكنده است. در ايران درميان بيست مليون مردم شما ده تني پيدا نميكرديد كه داراي يك انديشه و یک راه باشند.

نيك مي‌دانستيم كه اين انديشه‌هاي پراكنده دو زيان بسيار بزرگي را در بر دارد : زيرا از يكسو مردم را از هم مي‌پراكند و پريشاني بميان ايشان مي‌اندازد ، از سوي ديگر چون چيزهاي پوچ و كجيست مردم را كوتاه‌انديش ميگرداند و خويهاشان پست و ناستوده ميسازد.

نيك ميدانستيم كه بايد پيش از همه باينها چاره كرد و چاره هم جز آن نيست كه « حقايق» را منتشر گردانيم و در دلها جا دهيم و بدستياري آنها اين انديشه‌هاي پراكنده و پوچ را از دلها بيرون سازيم.

پس از همه نيك ميدانستيم كه چون حقايق را بنويسيم يك هايهويي خواهد برخاست و مردم بدو دسته خواهند بود : يكدسته آنانكه اين حقايق را بپذيرند و يكدسته آنانكه بدشمني و كارشكني برخيزند.

در نتيجه‌ی اين دانستنها بود كه من بي‌آنكه كسي را دعوت كنم و يا از دوستان خود خواهشي نمايم بنشر حقايق پرداختم. نخست گفتارهايي در شفق سرخ نوشتم كه در اينجا چون پايش افتاده بايد از دارنده‌ی آن (آقاي مايل تويسركاني) سپاس گزارم. سپس هم مهنامه‌ی پيمان را بنياد گزاردم كه سال بسال تاكنون انتشار يافته است.

چنانكه پيش‌بيني كرده بوديم انتشار حقايق بيك هياهوي سختي برخورد : پيمان در هر سال خود يك زمينه‌اي را دنبال ميكرد : در سال نخست اروپاييگري ، در سال دوم شعرها و كتابهاي زمان مغول ، از سال سوم كيشهاي پراكنده. ما در هر زمينه‌اي بكشاكش و هياهوي سختي برخورديم. ولي در آنميان از دور و نزديك مردان پاكدرون حقايق را پذيرفته و كم‌كم با ما رابطه و آشنايي پيدا كردند و بسياري از آنان به پشتيباني از پيمان برخاستند و مردانگيها نمودند. بدينسان يك جمعيتي پديد آمد كه امروز در همه‌ی شهرهاي ايران هستند و در اين كوششها كه مي‌نماييم از دور و نزديك همدستي ميكنند.

راست است كه ما در اين نه سال رنج بسيار كشيده‌ايم و اكنون نتيجه‌ی كمي در دست داريم. پس از نه سال كوشش هنوز انبوهي از مردم نام پيمان را نشنيده‌اند. اگر رنجهاي خود را با اين نتيجه در ترازو گزاريم بي‌تناسب بنظر خواهد آمد. ولي ما بيك زمينه‌ی سختي درآمده بوديم و از سوي ديگر كارشكنيهايي مي‌ديديم و با آنحال بيشتر از اين پيشرفت نمي‌توانستيم. داستان كسي بود كه بخواهد سنگ را بشكافد و جويي پديد آورد و افزار كارش جز يك كلنگي نباشد. ما ميبايست با چند رشته در نبرد باشيم و با اينحال پيش رويم و پيداست كه اين پيشرفت گام بگام بايستي بود.

من اگر تاريخچه‌ی پيمان را بنويسم بسيار دراز خواهد بود. براي آن يك كتاب جداگانه‌اي بايد. يكروزي بود جناب آقاي فروغي نخست وزير و جناب آقاي حكمت وزير فرهنگ بودند و اين دو وزير هواداري بسيار از شعراي گذشته ايران مينمودند و در راه رواج آنها كوشش بي‌اندازه نشان ميدادند. در همان روزها « كنگره‌ی فردوسي» تازه بپايان رسيده و در نتيجه‌ی آن جشن و تجليل باشكوه در سرتاسر ايران هواداري از شعر و شاعران رواج بي‌اندازه يافته بود. در بيشتر شهرها انجمن ادبي كه خود انجمن شاعران بود برپا ميكردند. روزنامه‌ها پياپي شعر و غزل بچاپ ميرسانيدند.

در همان هنگام ما در سال دوم پيمان بنوشتن گفتارهايي در نكوهش از بيهوده‌گويي شاعران آغاز كرديم و زيانهاي كتابهاي بازمانده از زمان مغول و قرنهاي گذشته را يكايك شمردن گرفتيم.

ما با هر شعر مخالف نيستيم. من مقصود خود را درباره‌ی شعر بارها نوشته‌ام و در پرچم نيز خواهيم نوشت. ما از يكسو با بيهوده گويي شاعران دشمني مي‌نموديم و از يكسو شعرها و كتابهاي زمان مغول و قرنهاي گذشته را ( كه دوره‌ی زبوني ايران بوده) زيان‌آور ميدانستيم. اينها را بايد در جاي خود شرح دهيم.

به هرحال نوشته‌هاي ما در چنان هنگامي با يك هياهوي سختي مصادف گرديده انجمن ادبي و شاعران همگي بدشمني برخاستند. برخي روزنامه‌ها ستونهاي خود را بروي گفتارهاي پست و بي‌ادبانه كه كساني در برابر دليلهاي ما مي‌نوشتند باز كردند.

از آنسوي آقايان نخست وزير و وزير فرهنگ با پيمان دشمني سختي نمودند و از فشار باز نايستادند. همان جناب حكمت چون گواه اين داستانست در اينجا مينويسم : در آن روزها من در دانشكده‌ی معقول [و] منقول درس مختصري [تاريخ] داشتم و چون همان هنگام قانون دانشگاه گذشت من نيز مشمول بودم كه بايستي يك رساله‌اي بنويسم و از شمار استادان باشم و ماهانه سه هزار ريال بيشتر حقوق گيرم. ليكن روزي بديدن جناب آقاي حكمت رفتم و ايشان بي‌مقدمه بپرخاشهايي برخاستند كه چرا در پيمان از خيام و ديگر شاعران بدگويي رفته ، و در پايان چنين گفتند : " ما شما را باستادي در دانشگاه با اين شرط خواهيم پذيرفت كه آن نوشته‌هاي خود را جبران كنيد". من پاسخ داده گفتم : "در آنصورت بايد از استادي دانشگاه چشم پوشم". چنان هم كردم براي آنكه از راه خود برنگردم از حقوق استادي و از ديگر بهره‌هاي آن چشم پوشيدم.

كساني بمن ايراد ميگيرند كه كيف وكالت بزير بغل گرفته و هر روز در دادگاهها در جلو اين ميز و آن ميز مي‌ايستم. ولي من خود از اينكار بسيار خرسندم. زيرا همين كيف به بغل زدن و در جلو ميزهاي دفتر و دادگاه ايستادنست كه مرا توانا گردانيده از چنين آزمايشهايي با پيشاني باز بيرون آيم.

در اينجا جاي آن نيست كه بگوييم چرا آقاي فروغي و آقاي حكمت بكتابهاي زمان مغول و بشعراي گذشته آن علاقه را نشان ميدادند و چرا من آن مخالفت را ميكردم. ظاهر مطلب آنست كه آقايان چون خود شاعرند هواداري از شعرا مينمودند و من چون شاعر نيستم از آن بدم مي‌آمد. ولي چنين نيست و داستان از هر دو سو بسيار عميقتر از اينست كه در بيرون ديده ميشود. نه آنان كسي هستند كه بنام شاعري يا شعر دوستي بآن سختگيريها و فشارها پردازند و نه من كسي هستم كه بعلت شاعر نبودن آن دشمني را با شاعران نمايم و آن سختيها را بخود هموار گردانم. اينها علتهاي ديگري دارد كه بايد يكروزي با خود آقايان روبرو شويم (اگر خدا خواهد) و اينسخنان را بميان آوريم و در آن هنگام در روزنامه هم خواهيم نوشت و بسياري از رازها را آشكار خواهيم گردانيد.

براي آنكه فرق ميان كوششهاي ما و كارهاي بيهوده‌ی ديگران نيك دانسته گردد يك مثل ياد ميكنم : چنين فرض كنيد شما بيك ديهي رفته‌ايد و مي‌خواهيد چند سالي در آنجا بمانيد. ولي مي‌بينيد روستاييان در ناداني فرو رفته‌اند و از حقايق بسيار دورند ، (مثلاً سيزده را نحس ميشمارند ، اگر كسي عطسه كرد پي كاري نميروند ، زمين را هنوز بروي شاخ گاو مي‌شمارند ، آفتاب را چنين ميدانند كه شامگاهان در يك چاهي فرو ميرود و بامدادان از چاه ديگري بيرون مي‌آيد) و شما دوست ميداريد كه آنان را از ناداني بيرون آوريد ـ آيا چكار كنيد؟..

آيا روستاييان را گرد آورده و از آنان يكحزبي ميسازيد و يكمرامنامه نوشته يكماده‌ی آن را « مبارزه با ناداني» قرار ميدهيد و بهمين اندازه بس كرده آسوده مي‌نشينيد ، يا اينكه بنشر حقايق پرداخته و هركجا كه فرصت يافتيد گفتگو مي كنيد و حقيقت زمين و آفتاب را با زبان روستايي فهم بآنان ميدهيد ، و بي‌اساسي نحوست سيزده و بي‌تأثيري عطسه را بهمگي ميفهمانيد؟!.. آيا كدام يكي از اين دو بخرد نزديك است؟..

پيداست كه آن كار نخستين بيهوده است و از حزب ساختن و مرامنامه نوشتن نتيجه‌اي نباشد و بايد باين كار دوم پرداخت و با نشر حقايق اوهام را از دلهاي روستاييان بيرون گردانيد. نتيجه تنها از اين تواند بود.

كار ما با ديگران همين فرق را دارد. ما بنشر حقايق ميكوشيم ولي آنها بمرامنامه نوشتن بس ميكنند بلكه كارشان سست‌تر از اينست. آن جمله‌هايي را كه در مرامنامه‌هاشان مي‌نويسند ، اگر پرسشهايي كنيد خواهيد ديد معناي آنها را نيز نميدانند. يك جمله‌هاييست از اينجا و آنجا برداشته‌اند و خود معنايش را نمي‌فهمند.

مثلاً مي‌نويسد : « كوشش باستواري وحدت ملي» شما اگر بپرسيد : "« وحدت ملي» چيست؟.. با چه چيزهاست كه يگانگي درميان يك توده پديد مي‌آيد؟.." خواهيد ديد پاسخي نتوانستند. اگر بپرسيد : " شما از چه راه باستواري بنياد آن خواهيد كوشيد و به چه كارهايي خواهيد پرداخت؟!.." خواهيد ديد درماندند. اينها چيزهاييست كه هيچگاه نينديشيده‌اند.

دوباره ميگويم : آنان را باين كار جز خودخواهي برنيانگيخته و مقصودشان جز هوسبازي نيست. اينست نيازي بانديشه در پيرامون آن ندارند. بيك كاري كه هيچگاه نخواهند كوشيد چه نيازي بانديشه در پيرامون آنست.

چنين فرض كنيم شما يك زميني داريد و ميخواهيد براستي آن را آباد كنيد و يك باغي پديد آوريد. ناچار خواهيد انديشيد كه براي آنكار وسايل بسياري از بيل و كلنگ و كارگر و نهال درخت و تخم و مانند اينها لازم داريد و بايد چند سال بكوشيد. ولي اگر چنين نيتي را براستي نداريد و تنها براي خودنمايي ميگوييد : " اينجا را باغ خواهيم كرد" ناچار درباره‌ی وسايلش نخواهيد انديشيد. در آنحال ممكنست پايه‌ی لاف و گزاف را بالا برده مدعي شويد كه يك عمارت هشتاد طبقه‌اي هم در يك گوشه‌ی آن باغ موهومي خواهيد ساخت.

چنانكه اين حزبسازان نظير همين لاف و گزاف را هم دارند و در چند مرامنامه‌اي كه بدستم افتاده مي‌بينم گذشته از ديگر ماده‌ها كه همگي لغو است يك ماده هم « اصلاح دين» مينويسند كه اين خودش دليل است كه بيكبار از معاني چشم پوشيده‌اند و تنها درپي الفاظند. اينها را كساني مينويسند كه اگر بپرسيم : " دين چيست؟.." خواهند درماند و معني درست آن را نخواهند توانست. با اينحال گستاخانه برميدارند اين عبارتها را مينويسند.

اين عبارتها درست مانند آنست كه يكمرد بي‌چيز و لاتي كساني را دور خود گرد آورد و بآنها وعده‌ی تأسيس يك بانك دهد و يا گفتگو  از يك شركت يك ملياردي كند.

روزهاييكه تازه بتهران آمده بودم مي‌شنيدم يكي گفته من « دائره المعارف» خواهم نوشت. روزي در يك مجلسي گفتگو مي‌كردند گفتم : « دائره المعارف يا انسيكلوپيدي كتابي را ميگويند كه همه‌ی دانشها را در بر داشته باشد و اينست آن را يكتن نمي‌تواند نوشت. بلكه بايد دانشمندان هر فني در نوشتن آن شركت كنند. پس آن كسيكه مدعي است دائره المعارف خواهد نوشت همين دليل است كه معني دائره المعارف را نميداند.

آن لاتي كه مي‌نشيند و وعده‌ی تأسيس بانك ميدهد پيداست كه معني بانك را نميداند! آن حزبسازاني كه در مرامنامه‌هاشان مي‌نويسند : « اصلاح دين» بي‌گمانست  كه معني دين را نفهميده‌اند. اگر فهميده بودند بچنين سخني گستاخي نمي‌نمودند.

موضوع دين بماند ، در آن زمينه‌ی « وحدت ملي» گفتگو كنم. اين يك چيزيست از سالها بزبانها افتاده. از سالها اين آرزو در ميانست كه توده‌ی ايران همگي يكي گردند و در ميانشان جدايي و پراكندگي نباشد. ما نيز آن را آرزو ميكنيم. ولي بايد ديد مقصود چيست و از چه راه ميتوان بآن رسيد؟..

براي روشني مطلب بايد موانع آن يگانگي را شرح دهيم : در ايران امروز چند چيز است كه توده را از هم پراكنده و پريشاني بميان ايشان انداخته : يكي از آنها كيشهاست ، در ايران شمرده‌ايم چهارده مذهب هست كه پيروان هر مذهبي از هم جدا ميباشند. ديگري از آنها زبانست. در اين كشور زبانهاي بسياري هست (از تركي و عربي و ارمني و آسوري و فارسي) و اينها خود مايه‌ی جدايي و كينه‌توزي ميباشد. ديگري از آنها پريشاني انديشه‌هاست كه شما چهار تن را با يك انديشه پيدا نتوانيد كرد.

اينها موانع يگانگيست و ما كه چاره ميخواهيم بايد با يكايك اينها در نبرد باشيم ، و اين كاريست كه ما از نه سال پيش بآن برخاسته‌ايم و ميكوشيم. در اين نه سال ما از يكسو با اين موانع نبرد كرده و به هر كدام حمله‌هاي سختي كرده‌ايم و از يكسو بنشر حقايق و روشن گردانيدن معني درست زندگي تلاش نموده‌ايم.

مثلاً ديروز از مخالفتي كه با شعرا كرده‌ايم سخن راندم. آن مخالفت را چرا كرده‌ايم؟… چه نتيجه از آن ميخواستيم؟ براي اين كرده‌ايم كه يكي از علل پريشاني انديشه‌ها شعرهاي همان شاعران ميباشد. اينان در زمان مغول در دور بدبختي و زبوني ايرانيان برخاسته و هرچه شنيده و انديشيده‌اند ـ از كج و راست و سودمند و زيانمند ـ برشته‌ی نظم كشيده براي آيندگان يادگار گزارده‌اند.

شما اگر يك ديوان شاعري را باز كنيد و با يك دقتي آن را جستجو نماييد ، در هر صفحه چند مطلب متناقص هم بنظم كشيده شده : تعليمات ديني ، فلسفه‌ی يونان ، بدآموزيهاي خراباتيان ، پندارهاي صوفيان ، گمراهيهاي باطنيان ، خرافات بني اسرائيل ، بافندگيهاي منجمان و بسيار مانند اينها همه بهم درآميخته ، و با يك زبان خوشِ شيوايي برشته‌ی شعر آورده گرديده. اينست كسانيكه بآن ديوانها انس دارند مغزهاي آنها آكنده از انديشه‌هاي متناقض ميباشد. در نتيجه‌ی همين آكندگي مغز اراده‌هاشان سست و اخلاقشان آلوده است. اينست علت مخالفت ما با آن شعرها و ديوانها.

اين يك موضوعيست كه بايد بسيار مشروحتر از اين بنويسيم. در اينجا مقصود آنست كه در اين نه سال ما همه در راه يگانگي توده ، يا بگفته‌ی ديگران « وحدت ملي» كوشيده‌ايم و كنون هم در همان زمينه ميكوشيم. اين همه گفتارهاي پياپي براي نشر حقايق است كه‌انديشه‌ها بهم نزديك گردد.

ما اين را خود دانسته‌ايم و ميكوشيم. ولي ديگران تنها بنوشتنش در مرامنامه بس ميكنند كه نه معنايش را ميدانند و نه كمترين كوششي را در آن راه بكار خواهند برد. بلكه همين رفتار بيخردانه‌شان كه هرچند تني يك حزبي پديد مي‌آورند خود دليل است كه كمترين علاقه را باين موضوع ندارند. زيرا اگر علاقه داشتند خودشان به پراكندگي نمي‌كوشيدند. اگر علاقه داشتند با يك شوق و دلخواه بما پيوسته همدستي مي‌نمودند.

داستان اينان داستان آن كودكيست كه در كودكستان جمله‌هايي يادش داده بودند كه يكي هم اين بود : " چون پدر و مادرمان خوابيده صدا نكنيم …" كودك اين را ياد گرفته بود و هنگام ظهر كه پدر و مادرش خوابيده بودند با آواز بلند آن را ميخواند.

اينان در بيشعوري از آن كودك كمتر نيستند. « اتحاد» و « اتفاق» و « وحدت ملي» و اينگونه عنوانها را ياد گرفته‌اند ولي خودشان يگانگي را بهم زده هر چهار تني يك حزبي ميسازند.

كوتاه سخن آنكه ما از راه نشر حقايق پيش آمده‌ايم و مقصودمان آنست كه يك رشته حقايق روشن گردد. و يك دسته مردان باغيرت ـ از دور و نزديك ـ در پيرامون آنها همدستي نمايند و راهنماي انديشه‌هاي توده باشند.

ما در ايرانيان يك بيچارگي غريبي حس كرديم. در اين جهان پرحوادث اين مردم بيچاره نميدانند چكار كنند و رو بكدام سو آورند. همچون غريقي كه به سيل افتاده دست پا زنان ميروند و نميدانند كارشان بكجا خواهد انجاميد.

سالهاست در ايران راهي براي زندگاني نيست و مردم همه سرگردانند و نميدانند رو بكجا برگردانند. يكدسته گوش بسوي اروپا دوخته‌اند كه يك آوازي از آنسو بشنوند و فهميده و نافهميده دنبالش را گيرند ، و هرچه در اروپا هست از دموكرات ، و سوسيال دموكرات ، و ناسيونال سوسياليست ، و كمونيست ـ در ايران شبيهش را سازند. يكدسته‌ی ديگري چشم از جهان پوشيده و خود را بدامن انديشه‌ی كهن ـ از صوفيگري ، خراباتيگري و مانند آن ـ مي‌اندازند و با اينها خود را سرگرم ميسازند. يكدسته‌ی ديگري سرگرداني را با بي‌حميتي توأم گردانيده به بيگانگان ميگرايند و خود را افزار دست آنان ميگردانند.

ببينيد بيچارگي بكجا رسيده : در اين كشور خونها ريخته شده و پس از سالها كوشش مشروطه (يا حكومت ملي) برپا گرديده و هنوز سي و چند سال نگذشته دسته‌هاي انبوهي از آن دلسردي مينمايند ، و ما چون ميپرسيم : " علت اين دلسردي چيست؟!.." مي‌بينيم پاسخي نمي‌توانند ، و علتي جز سرگرداني و نافهمي برايش پيدا نمي‌كنيم.

اين سرگرداني و بيچارگي توده ، من و يارانم را برآن واميدارد كه بميان آييم و مردان غيرتمند را از دور و نزديك بياري خود خوانيم و باين سرگرداني و بيچارگي چاره ‌انديشيم. برآن واميدارد كه يكرشته حقايق زندگي را بميان آورده و یک راهي باز كرده و همه‌ی آزادگان و غيرتمندان را بهمراهي دعوت نماييم.

ما نيك ميدانيم در اين كشور مردمان خونگرم باغيرت فراوانند ـ آنمردان گردنفراز كه خواري و زبوني توده آنان را دلسوخته گردانيده و براي كوشش و جانفشاني در اين راه آماده‌اند.

ايندسته مردان فراوانند ، ولي از هم پراكنده‌اند و بهم مربوط نميباشند. هر يكي به تنهايي در آتش درد ميسوزند ، هر يكي به تنهايي مي‌انديشند و چاره‌اي نمي‌توانند. ما ميخواهيم آنان را بهم مربوط گردانيم. ميخواهيم همه را بیک راه كشانيم. بآنانست كه آواز برداشته ميگوييم :

بياييد اي غيرتمندان ، بياييد اي دلسوختگان ، بياييد هم انديشه باشيم و بچاره‌ی دردها كوشيم ، بياييد از دور نزديك دست بهم دهيم و اين توده‌ی گرفتار را رها گردانيم.

رستگاري ايران با دست شما تواند بود. ولي بايد بیک راهي درآييد و همگي انديشه و آرزو يكي گردانيد. بايد از دور و نزديك خود را بما بشناسانيد و با ما ارتباط پيدا كنيد براي همين مقصود ما روزنامه را بنياد گزارده‌ايم.

ما چنانكه گفته‌ايم شانزده موضوع را برگزيده‌ايم كه بتدريج بگفتگو گزاريم. اينها برنامه‌ی ماست. ما كه شما را بهمدستي ميخوانيم برنامه‌ی خود را براي شما شرح ميدهيم.

ما پيش از همه ميخواهيم هواداري از مشروطه كنيم. چنانكه گفته‌ايم مشروطه يا سررشته‌داري توده بهترين شكل حكومت است. ميبايد بكوشيم و اين را در ايران استوار گردانيم و نگاهش داريم. كسانيكه از اين دلسردي مي‌نمايند دليلي جز هوسمندي يا نافهمي ندارند. آنانكه ميگويند : " آزموده شد اين توده شايسته‌ی مشروطه نيست" بايد پرسيد ، اين را كه آزموده؟… در اين كشور هنوز مشروطه اجرا نگرديده تا كسي بيآزمايد مردم شايسته‌ي آن نميباشند. هنوز انبوه مردم معني مشروطه را نميدانند. هنوز جز نامي از مشروطه در ايران نميباشد.

دوم ايرانيان قدر كشور خود را نمي‌دانند. اين سرزمين با اين آب و هوا و با اين باردهي ، يك نعمت گرانبهاييست كه بايد قدر آن را بدانند و با كاشتن و آباد كردن و كان بيرون آوردن از آن بهره‌مندي نمايند. از آنسوي هميشه بنگهداري آن كوشند و در اين راه جانفشاني دريغ نگويند.

چنانكه مي‌گويند ايران شش برابر خاك فرانسه است. در حاليكه نفوس ايران يك نيم مردم فرانسه ميباشد از سنجش اين ارقام مي‌توان نتيجه گرفت كه اين سرزمين براي زندگاني دوازده برابر نفوس كنوني كفايت دارد. در جاييكه با حال كنوني براي زندگاني مردم كم خود كفايت ندارد و ما ناگزير گرديده از ديگران غله خريداري ميكنيم.

اين خود نتيجه‌ی ندانستن معني زندگاني و پي نبردن بحقايق است. ما در اين باره ميخواهيم حقايق را روشن گردانيم و از راهيكه نشان داده‌ايم دست بهم داده و به نگهداري اين سرزمين ، و همچنين به بهره‌مندي از آن كوشيم.

سوم يكي از گرفتاريها در ايران درهم آميختگي كارها و پيشه‌ها و شناخته نبودن معني آنهاست. ايرانيان معني درست كار و پيشه را نميدانند و اينست به مفتخواران و بيكاران كه خود گناهكارند و بايد خوارشان داشت احترام ميگزارند. يكرشته كارهاي بيهوده‌اي را (از قبيل دست بدست گردانيدن كالاها و مانند آن) مشروع ميشمارند و از آنسوي كار كردن در ادارات دولت را كه نياز سختي بآن داريم نامشروع مي‌انگارند.

اينها گذشته از آنكه نادانيست و براي يك توده مايه‌ی ننگ ميباشد خود اختلال بزرگي در پيشرفت زندگي پديد مي‌آورد. اينست ما معني حقيقي كار و پيشه را روشن گردانيده ميكوشيم اين زمينه را بحقيقت خود برگردانيم.

اين چند چيز از مقاصد ما آنهاييست كه تاكنون شرح كرده‌ايم و من در اينجا بطور خلاصه آوردم. بازمانده را هم بياري خدا شرح خواهيم كرد. براي همدستي در پيرامون اينهاست كه همه‌ی نيكمردان و غيرتمندان را ميخوانيم.

(پرچم روزانه شماره‌هاي 69 ، 70 و 71 سال يكم چهارشنبه 26 ، پنجشنبه 27 و آدينه 28 فروردين ماه 1321)

 

29 ـ در پيرامون شعر

چون در گفتارهاي پيش از مخالفت خود با شاعران نام برديم ميخواهيم در اينجا بهتر و مفصلتر شرح دهيم.

بايد دانست هرچيزي يك حقيقتي دارد كه اگر دانسته شود نيكي يا بديش بآساني شناخته خواهد بود. درباره‌ی شعر هم بايد حقيقت آن را دانست. زيرا چنانكه حقيقت بسيار چيزها دانسته نيست حقيقت شعر نيز دانسته نمي‌باشد. شاعران خودشان ستايشهاي غريبي از آن كرده‌اند. چنانكه گاهي آن را « معجزه» ناميده‌اند. گاهي « سحر» خوانده‌اند. گاهي « يد بيضا» گفته‌اند. برخي گزافه را بالا برده آن را « وحي» ناميده‌اند. ولي اينها همه گزافه است. همه از آنست كه معني درست شعر را نميدانند.

شما اگر امروز از كسي بپرسيد :"شعر چيست؟.." از اين پرسش شما در شگفت شده خواهد گفت : "چطور شعر چيست؟.. مگر شما معني شعر را نميدانيد؟!.. مگر تاكنون شعر نشنيده‌ايد؟!.." بايد گفت : چرا شعر شنيده‌ايم. در ايران چه فراوانست شعر. مثلاً اين يك شعريست :

بشب نشيني زندانيان برم حسرت            كه نقل مجلسشان دانه‌هاي زنجير است

ما چون این را مي‌انديشيم و مي‌سنجيم مي‌بينيم « سخن» است : سخني باوزن و قافيه. از اينجا ميدانيم كه سخن بدو گونه است : يكي ساده (بي‌وزن و قافيه) ديگري باوزن و قافيه ، كه آن يكي را نثر مي‌ناميم و اين يكي را شعر. پس حقيقت شعر دانسته شد : « شعر سخن است» شما اگر يك سخني داريد مي‌توانيد آن را با نثر يا با شعر ـ يا هر كدام كه دلتان ميخواهد ـ بگوييد.

اين چيزيست كه همگي بايد بپذيرند. كنون مي‌آييم بر سر سخن : ما درباره‌ی سخن يك قاعده‌اي داريم. آن اينكه : « سخن براي نياز بايد بود». نطق يا سخنگويي يك نيروييست خدا بآدميان داده كه با آن مطالب خود را بيكديگر بفهمانند. سخن براي آنست كه شما چون مطلبي داريد بديگري يا بديگران بگوييد. اينست اگر كسي يك مطلبي ندارد و بيجهت زبان و دهان خودرا بكار مي‌اندازد و يك جمله‌هاي بيمعنايي ميگويد ، يا كسي در يك اطاقي تنها نشسته خودبخود سخنراني ميكند ، اين كار دليل اختلال مغز آن كس ميباشد و مردم او را ديوانه يا سبكمغز خواهند شمرد. بسياري از ديوانه‌ها آسيب ديگري ندارند و عنوان ديوانگيشان جز بيهوده سخن گفتن نيست.

اين هم چيزيست كه بايد همگي بپذيرند ، و ما از اين دو مقدمه نتيجه گرفته مي‌گوييم : « شعر هم بايد جز بهنگام نياز نباشد» ايراد ما بشعرا از همينجاست. شعرا شعر را تابع نياز نميدانند و آن را يك چيزي جداگانه‌اي ميشمارند و اينست بي‌آنكه نيازي باشد مي‌نشينند و شعر ميسازند.

اينان گمان ميكنند شعر بخودي خود يكچيز مطلوبيست. بايد آن را ساخت و نوشت و چاپ كرد. اگر چه نيازي درميان نباشد. ما مي‌گوييم : اين غلط است. اين كار بيهوده‌گوييست. چه فرقي هست ميان آنكه كسي با نثر بيهوده‌گويي كند يا اينكه ديگري با نظم كند؟!.. چرا بايد آن را ديوانگي و سبكمغزي شمرد و اين را نشمرد؟!..

تنها سخن نيست. هر كار ديگري همينكه از روي نياز نبود بيهوده شمرده خواهد شد. شما چنين انگاريد يك معماري يا يك شركتي از اينجا تا قم ، در سر راه پياپي خانه ميسازد و ميگذرد. اين كار او جز دليل ديوانگيش نخواهد بود. خانه بايد ساخت ، ولي بهنگام نياز و باندازه‌ی نياز. خانه براي نشستن است. خود آن يك مطلوب جداگانه‌اي نيست.

ايراد نخستين ما بشعر از همين راه است. ما مي‌گوييم : در جهان نيك و بدي هست ، خدا بمردمان خرد داده كه نيك و بد و سودمند و زيانمند را از هم جدا گردانند. ميگوييم : بايد در هركاري خرد را داور گردانيد و راهنمايي او را پذيرفت.

مي‌گوييم : بحكم خرد بيهوده‌گويي چه با شعر باشد چه با نثر ناستوده است. ميگوييم بايد شعر را هم تابع نياز گردانيد ، نه اينكه آن را يك مطلوب جداگانه پنداريد و هزارها و صدهزارها شعرهاي بيهوده بسازيد و بيرون بريزند و عمر خود و ديگران را هدر گردانيد.

ما ميگوييم : اگر كسي بيمار است و ميخواهد از درد بنالد بنالد ، اگر از روزگار سختي ديده ميخواهد بگله پردازد بپردازد ، اگر كسي گرفتار عشق گرديده ميخواهد سوز و گداز دروني را بزبان آورد بياورد ـ اينها را با نثر ميكنند بكنند با شعر ميكنند بكنند ـ ما را بآنها ايرادي نيست. ولي اين بسيار غلط است كه كسي بيمار نباشد و بيجهت از درد بنالد ، بسيار غلط است كه كسي از روزگار سختي نبيند و بيهوده بگله پردازد ، بسيار غلط است كه كسي گرفتار عشق نباشد بخيره ، سوز و گداز عاشقانه نمايد ، بسيار غلط است كه يك پيرمرد شصت ساله با دلي سرد و دستي لرزان و سري جنبان غزلهاي عاشقانه سرايد و از سوزش دل بناله‌ها پردازد.

براي آنكه موضوع نيك روشن گردد يك مثلي ياد ميكنم ـ مثلي كه خود شاعرانه است و باريكي مطلب ، مرا بياد كردن آن واميدارد : شما اگر از جلو يك مغازه‌ی خواربار فروشي بگذريد خواهيد ديد مغازه‌دار يكسو كره را در ظرفي توده‌وار ريخته و گزارده و يكسو هم كره‌هاي قالبي را رويهم چيده شما ميتوانيد آن كره‌ي توده‌وار را به نثر و اين كره‌ی قالبي را بشعر تشبيه كنيد. پيداست كه كره‌ی قالبي همان كره است نهايت با وزن و شكل خاصي. نيز پيداست كه كره‌ی قالبي خوشنماتر از كره‌ی توده‌وار ميباشد و در بها نيز تفاوتي با آن خواهد داشت.

ولي در اينجا چند نكته‌اي هست : نخست اينكه كره‌ی قالبي براي صبحانه و سرسفره خوبست و آن را در همه جا بكار نمي‌برند. مثلاً در مطبخ براي پختن خوراك آن را بكار نبايد برد. در سخن نيز چنينست. شعر برخي مزايايي دارد و خوشنماتر از نثر است و در پاره‌اي جاها نياز بآن داريم. مثلاً در نظام سرود ميخوانند ، در موسيقي آواز ميخوانند ، در اين گونه مواقع بشعر نيازمنديم و بايد آن را داشته باشيم. ليكن چيزيكه هست شعر در همه جا نيست. مثلاً تاريخ را نبايد بشعر كشيد ، دانشها را نبايد با شعر سرود ، همچنين در بسيار جاها كه شعر بسيار بيجهت است.

نكته‌ی دوم اينكه در كره‌ی قالبي ارزش مال كره است. نهايت قالب هم اندكي بآن افزوده. مثلاً فرض كنيد كره سيري يك ريال است كره‌ی قالبي سيري شش عباسي خواهد بود. يك پنجيك ببهاي كره افزوده خواهد شد.

در شعر نيز چنينست و ارزش مال خود مطلب بايد بود نهايت وزن و قافيه ‌اندكي بآن خواهد افزود. باينمعني بايد بيك مطلب لازم و سودمندي پرداخت كه خود آن داراي ارزش باشد و از شعر هم بارزشش افزوده گردد. ولي شعراي ايران چنين مي‌پندارند كه ارزش تنها مال وزن و قافيه و مزاياي شعريست و اينست پرواي اينكه مطلبي لازم باشد و نباشد ، و سودي دارد و ندارد نكرده‌اند ، و اينست هرچه بانديشه‌شان رسيده برشته‌ی شعر كشيده و در ديوانها يادگار گزارده‌اند. و اين داستان آنكسيست كه چنين داند در كره‌ی قالبي همه‌ی ارزش مال قالب است و اينست يك قالبي بدست گيرد و خاك و خاكستر و پهن و گچ و آهك و هرچه پيدا كرد بقالب زند و در مغازه رويهم چيند و انتظار كشد كه خريداران بيايند و آنها را بخرند و ببرند. درست مانند همينست.

 

اينكه ما ميگوييم : « شعر بخشي از سخنست و بايد تابع نياز باشد» شعراي ايران نفهميده‌اند. آنان از روز نخست شعر را يك چيز جداگانه دانسته و خود آن را مطلوب شمرده نام « ادبيات» داده‌اند ، و بهمين جهت هر يكي هزارها شعر سروده و از خود يادگار گزارده‌اند. بلكه بيشتر آنان چه درگذشته و چه اكنون شاعري را كار يا پيشه‌اي پنداشته جز بآن نپرداخته‌اند.

مثلاً ميگويند سحابي استرآبادي 70000 رباعي ساخته. اگر اين راست است بايد گفت كاري جز اين نميكرده. صائب شاعر اسپهان 100000 شعر سروده. پيداست كه پيشه‌اش جز همين نبوده. امير عليشير نوايي وزير سلطان حسين بايقرا چهار ديوان بزرگي (بتركي جغتايي) پرداخته و شعرهاي ديگري نيز بسيار دارد. يقين است از وزارت جز نام آن را نميداشته. محمدعلي حزين در زمان استيلاي افغان باسپهان ، از آن شهر بيرون آمده و در شهرهاي ايران ميگرديده و بگفته‌ی خودش در همان هنگام آشوب همه چيز را فراموش ساخته پياپي شعر ميسروده و ديوان ميپرداخته.

در نظر آنان همينكه شعر داراي وزن و قافيه‌ی درستي بود و شرايط شعري را داشت كافيست و جاي ايرادي نميباشد و اگر داراي يك مضموني بود ديگر بهتر است. اينان بمضمون اهميت بسيار ميدهند. مثلاً همان شعريكه ديروز نوشتيم ،

بشب نشيني زندانيان برم حسرت             كه نقل مجلسشان دانه‌هاي زنجير است ،

از نظر ما يك سخن بيهوده‌اي بيش نيست ، و از آنسوي معنايش بسيار ركيك است. يك كسي چقدر سبكمغز باشد كه بحال زندانيان حسرت برد و آن را آرزو كند. ولي از ديده‌ی يكشاعر چون داراي يك مضمونيست و دانه‌هاي زنجير به نقل تشبيه شده ، يك شعر خوبي ميباشد.

اين داستان مضمون در نزد شاعران اهميت بي‌اندازه دارد. چنانكه اگر بزيان خودشان باشد از آن نميگذرند. يك شاعر شيرازي بنام ميرزا تقي خان ضياء لشكر كه در سالهاي نخست مشروطه در تهران بوده و  شعرهايي سروده و بروزنامه‌ها ميفرستاده در يكجا ديدم چنين شعري سروده :

بر شاعر و سگ تا بتواني مگذر هيچ                    ور ميگذري بر دمشان پا نگذاري

شعري باين زشتي را ساخته و در روزنامه بچاپ رسانيده تنها براي آنكه يك مضموني را در بر دارد.

فراموش نميكنم در سالهاييكه تازه بتهران آمده بودم اين را در مجلسي بگفتگو گزارده ميگفتم : چرا بايد كسي باين زشتيها تنزل نمايد؟.. يكي از خود شاعران پاسخ داده گفت : " به هرحال يك مضمون تازه‌اي را بكار برده".

در هنگاميكه ما از شعر گفتگو ميكرديم و اينسخنان خود را مينوشتيم ديدم كساني از شعراي تهران شعرها در نكوهش شعر (بلكه در هجو شاعران) نوشتند و آوردند و از ما در ميخواستند كه آنها را بچاپ رسانيم.

روزي يكي از ياران گفت : مضمون‌هاي تازه‌اي بدست شاعران داديد. ديگري گفت : يكزمينه‌ی نويني پديد آورديد.

در سال 1313 كه ما در پيمان از شعرا بنكوهش پرداختيم در ايران شعرگويي و علاقمندي بشعر تا باندازه‌ی ديوانگي رسيده بود. زيرا گذشته از آنكه داستان شعر و شاعري در ايران ريشه دارد و از زمان سلجوقيان باينطرف از اين كشور ده‌ها هزار شاعر برخاسته و چنانكه گفته ميشود ديوانهاي شش هزار بيشتر از شاعران ، امروز در دست است دخالت شرقشناسان اروپا باين موضوع و كتابهاييكه مستر براون و ديگران در اين زمينه نوشتند تأثير بسيار بزرگي را در بر داشته بود. در نتيجه‌ی آنها در دبيرستانها « تاريخ الشعرا» از دروس شمرده ميشد. وزارت فرهنگ اهتمام بي‌اندازه‌اي باين كار نشانداده كسان بسياري را بتأليف كتاب درباره‌ی شعر و شاعران واميداشت. روزنامه‌ها ستونهاي خود را با شعرهاي تازه مي‌آراستند. برخي روزنامه‌ها تنها براي چاپ كردن شعر برپا شده بود. چند مجله براي همينكار چاپ مييافت.

پس از همه‌ی اينها در همان سال چون جشن فردوسي گرفته شد و نمايندگان بسياري از روس و انگليس و فرانسه و آلمان و مصر و هندوستان و تركيه و افغانستان و ديگر جاها براي يادآوري از يك شاعر هزار سال پيش ايراني بتهران آمدند و از اينجا با شكوه و پذيرايي بسيار بمشهد رفتند ، خود اين محرك سختي گرديد و رواج شعر و شاعري را در ايران چند برابر بالا برد. در بيشتري از شهرهاي ايران از جمله در خود تهران ـ انجمن ادبي برپا گرديد كه كسان بسياري در آنها شركت ميكردند و هفته‌اي يكشب كه گرد مي‌آمدند هر كسي يك غزلي يا قصيده‌اي يا قطعه‌اي كه ساخته بود ميخواند و اين نتيجه آن را ميداد كه هر كس از اينان در هر هفته يك يا چند غزلي يا قصيده‌اي بسازد كه در شب جلسه تهيدست نباشد. از آنسوي با پولهاي وزارت فرهنگ و يا تشويقهاي آن ، ديوانهاي شعراي گذشته را پياپي بيرون آورده بچاپ ميرسانيدند. هر شهري به بزرگ گردانيدن شعراي خود كوشيده بروي قبرهاي آنان گنبد و بارگاه مي‌افراشتند.

در چنان هنگامي ما بگفتارهايي درباره‌ی شعر پرداخته اين موضوع را بميان كشيديم كه سخن چه نثر باشد و چه نظم براي معنيست ، بايد نخست معاني باشد تا گوينده آنها را با نثر يا نظم بزبان آورد ، اين شعرها كه براي معني نيست بيهوده گوييست ، و بايد از آنها جلو گرفت ـ اينها را كه نوشتيم يك هياهوي بزرگي برخاست. يكدسته به زباندرازي‌ها پرداختند و برخي از آنان گفتارهاي لوسي در مجله‌ها يا در روزنامه‌ها نوشتند. سپس در انجمن ادبي تهران سخنرانيهايي شد كه آقايان اورنگ و نفيسي و دكتر شفق ـ بگمان خود پاسخهايي بنوشته‌هاي ما دادند.

شگفت اين بود كه ديديم بسياري از آنان (بلكه همه شان) اين معني را كه ما ميگوييم نميفهمند. كساني تعجب ميكردند كه ما چگونه به غزلهاي شيواي فلان شاعر كه داراي همه‌ی مزاياي شعريست و مضمونهاي قشنگي دارد ايراد ميگيريم. چون علت ديگري پيدا نميكردند ميگفتند : " ذوق شعري ندارد". برخي از آنان بنزد من آمده چنين ميگفتند : " حق با شماست بايد بعضي شعرهاي بد را كنار گزاشت. ولي شعرهاي خوب را كه بايد نگه داشت". از پيش خود بگفته‌هاي ما اين معني را ميدادند.

ناچار ميشدم بگويم : " آقا مقصود ما اين نيست. همان شعرهاي خوبي كه شما ميگوييد ، چون براي معني گفته نشده و نيازي بچنان سخني درميان نبوده بيهوده گوييست و اينست خرد از آن بيزار است". ميديدم باز نمي‌فهمند. ناگزير ميشدم مثل آورده بگويم : يك معمارخانه‌هاي بسيار خوبي ميسازد و در معماريش استاد است ولي بي آنكه دربند نيازمندي خود يا مردم باشد پياپي خانه‌ها برپا ميكند. آيا اين كار سفيهانه نخواهد بود؟!.. يا آن مثل كره‌ی قالبي را كه ديروز نوشتيم ياد ميكردم.

ما چون بغزلهاي بيهوده كه ديوانها را پركرده ايراد ميگرفتيم كساني ميآمدند و ميگفتند : " پس شما منكر عشق هستيد؟! " ناگزير ميشدم بگويم : " آقا شما معني عشق را هم نفهميده‌ايد. اينكه يك مرد پنجاه ساله و شصت ساله با دل بيدردي بنشيند و بنام يك يار پنداري شعرها بسازد و زلفهاي او را به مار و مژگانهايش را به تير و ابرويش را به شمشير تشبيه كند و يكرشته مضامين لوسي را مكرر گرداند عشق نيست. اين كار كجا و عشق كجا؟!. عشق يك چيز اختياري نيست. عشق آنست كه مردي بيكزن زيبايي دل بازد و در آرزوي رسيدن باو باشد و از جدايي بيتابيها نمايد و سوز و گداز نشان دهد. ما با اين كاري نداريم. ولي بسيار غلط است كسيكه چنين دردي ندارد بيهوده غزلها سازد و بيرون ريزد.

امروز پس از نه سال ، باز هم كساني مقصود ما را نفهميده‌اند. اينكه « خدا در آدميان نيرويي بنام خرد آفريده و آن نيرو داور نيك و بد سود و زيانست و هر چيزي را كه آن بد شناخت بايد پرهيز جست» چيزيست كه اينان بآساني نمي‌توانند پذيرفت.

چون سالها با اينگونه شعرها بسر برده‌اند و هميشه ستايش شعرا شنيده‌اند و هميشه نام « ادبيات» (كه همان شعرها مقصود است) با تجليل بگوششان برخورده اكنون كه ما ميگوييم : آنها بيهوده‌گوييست اين را بخود هموار نميتوانند گردانيد و ناگزير نزديك نيامده از دور ايستاده بهياهو ميپردازند. داستان آن راهروانيست كه مسافت بسياري را پيموده و خود را در نزديكي سر منزل ميپندارند. ولي ناگهان شما از جلو درآمده ميگوييد : " این راه كه آمده‌ايد عوضي بوده نه تنها بسر منزل نرسيده‌ايد بلكه از آن بسيار دورتر شده‌ايد بايد بازگرديد و دوباره مسافتي را بپيماييد" پيداست كه اين گفته‌ی شما بآنان بسيار گران خواهد افتاد و بآساني سخنتان را نخواهند پذيرفت. مگر آنكه خردهاشان نيرومند باشد و حقيقت را با همه‌ی تلخيش بپذيرند.

(پرچم روزانه شماره‌هاي 72 و 73 سال يكم شنبه 29 و يكشنبه 30 فروردين ماه 1321)

 

يكرشته زشتيهايي نيز با شعرسرايي توأم است

ما بشاعران دو ايراد ميگيريم : يكي آنكه شعر را يك چيز جداگانه ميشمارند و به بيهوده گويي ميپردازند (چنانكه اين ايراد را در گفتارهاي پيش شرح داديم) ديگري اينكه هر شاعري خود را در يكرشته زشتكاريهايي آزاد ميشمارد. بيكاري ، نان از دست ديگران خوردن ، ستايشگري و چاپلوسي ، هجو و دشنام ، گزافه و دروغ ، چيزهاييست كه نود در صد شاعران گرفتار بوده‌اند و عيبي بخود نشمارده‌اند. اين شگفت كه مردم نيز اينها را بآنان ايراد نگرفته‌اند. از نخست شاعري در ايران با اين بديها توأم بوده و همچنان تا بزمان ما رسيده. و چون اينها گناههاي بزرگي ميباشد ما از هر كدام جداگانه سخن ميرانيم.

1) بيكاري و نان از دست ديگران خوردن : چنانكه گفته‌ايم بيكاري خود يكي از گناهانست. از ديده‌ی حقيقت دزدي با بيكاري چندان تفاوتي ندارد. دزد و بيكار هر دو مفت ميخورند ، هر دو از دسترنج ديگران بهره برده عوض نميدهند. يكي كسي اگر پولدار است و از بي‌نيازي پي كاري نميرود گناهكار است ، چه رسد بآنكه بي‌پول و نيازمند باشد و براي نان خود چشم بدست ديگران دوزد كه گناه‌اندر گناهست.

نود درصد از شعراي ايران اين گناه‌اندر گناه را مرتكب شده‌اند. زيرا چون شعر را پيشه ساخته‌اند ناگزير پي كاري يا پيشه‌اي نتوانسته روند . از آنسوي چون نيازمند بوده‌اند ناگزير شده‌اند نان از دست ديگران بخورند. بدينسان دو زشتي را توأم گردانيده‌اند. بلكه بسياري از آنان در اين اندازه نايستاده زبان بدرخواست پول از اين و از آن باز كرده‌اند كه بايد گفت ننگ گدايي را بخود هموار گردانيده‌اند.

در سي و چند سال پيش مشهدي محمد آقا نامي صابون پز از باكو بتهران آمده و در اينجا با شعرا آميزش كرده و در نتيجه‌ی تشويق ايشان از صابون پزي دست برداشته شاعر گرديده كه با پول گرفتن از اين و آن زندگي مي‌كرده. سپس از اينجا به اسپهان رفته و چون اسپهانيان باو پولي نميداده‌اند شعرهايي در شكايت از ايشان سروده و چنين ميگويد : " من صابون پز بودم از آن دست كشيده شاعر گرديدم و ندانستم كه مردم قدر هنر را نميدانند …" در روزنامه‌ي تربيت كه شعرهاي او را بچاپ رسانيده به ركن الملك نايب الحكومه‌ی اسپهان سفارش ميكند كه قدر آن اديب را بدانند و به او پولي را برسانند.

در چند شماره پيش داستان آنمردي را نوشتيم كه نودسال عمر كرده و چون شاعر بود همه‌ی عمر با بيكاري بسر برده و در خانه‌هاي اين و آن زيسته بود. نيز نوشتيم كه با اين گناهان بزرگ او را فيلسوف ميناميدند و پس از مرگش در روزنامه‌ها ستايش بسياري مي‌نوشتند.

شگفتتر از همه كار انوري است كه در شعرهاي خود شرح ميدهد كه هر پيشه‌اي براي انجام يكي از نيازمنديهاي زندگانيست كه اگر نباشد مردم معطل خواهند ماند. بجز از شاعري كه هيچيكي از نيازمنديهاي زندگي را انجام نميدهد. سپس ميگويد : « نان ز كناسي خوردن بهتر بود كز شاعري» ليكن با اين دانستن حقيقت باز از شاعري دست نكشيده و پي كاري نرفته است.

2) ستايشگري و چاپلوسي : ستايشگري خود يكي از زشتيهاست. چنين كاري جز نشان پستي خوي نتواند بود. ولي بايد دانست كه پسنديدن يا خرسند بودن جز از ستايشگري ميباشد. شما اگر كارهاي يكي كسي را مي‌پسنديد و از او خرسند ميباشيد در دلتان او را دوست ميداريد و در همه جا از او هواداري مي‌نماييد و از همراهي و كمك تا آنجا كه ميتوانيد باز نايستيد. اين كار ناستوده نيست.

ليكن ستايشگري جز اين مي‌باشد. ستايشگري آنست كه شاعر بي‌آنكه از كارهاي كسي آگاه باشد تا آنها را بپسندد و از درون دل راضي باشد ، زبان بستايشهايي ازو باز ميكند ، و در اين كار خود جدايي ميان نيكان و بدان نميگزارد.

مثلاً يك شاعري كه يك پادشاهي را ستايش ميكند ، هيچگاه دربند نخواهد بود كه آن پادشاه نيكست يا بد است ، اين در ستايشگري شرط نيست. چه بسا شاعري در ستايش يك پادشاهي قصيده بسرايد ولي در پشت سر او نفرين كند.

از آنسوي ستايشهاي اينها نيز چيزهاي شگفتي است. مثلاً شما اگر كسي را بخواهيد ستايش كنيد خواهيد گفت : بالايش بلند است ، رويش زيباست ، مرد كاردانيست ، دست دهنده دارد. اينگونه ستايشها خواهيد كرد. ولي كار شعرا چيز ديگريست. آنان وقتيكه از يك پادشاهي بستايش مي‌پردازند بايد دارا و جمشيد را دربان ، و خاقان و قيصر را حاجب او گردانند ، قضا را چاكر او ، قدر را نوكرش خوانند ، عزمش را كوه ، و سخايش را ابر شمارند ، امپراتوران جهان را بآستان بوسيش آورند ، ستارگان آسمان هر يكي را بخدمت ديگري در درگاه او گمارند ، و بدينسان صد گزافه را بهم در آميخته يك ستايشي پديد آورند :

نُه كرسي فلك نهد انديشه زير پا                      تا بوسه بر ركاب قزل ارسلان زند

اين هم شيوه‌ی ستايشگري آنانست كه سرتا پا ننگين و بيهوده است. در سال 1324 كه مظفرالدينشاه مرد و محمدعليشاه بتخت نشست ميرزا تقيخان ضياء لشكر قصيده‌اي سروده در يكروزنامه‌اي بچاپ رسانيد كه يكي از شعرهاي آن اينست :

چون گشته جمله عالم از عدل شاه آباد               قربان جان شه باد جان تمام عالم

پادشاهيكه تازه بتخت نشسته و هنوز دانسته نبود بماند يا بيفتد ، نيك باشد يا بد درآيد ، اين با يك بي‌پروايي ميگويد : "جمله عالم از عدل او آباد گشته". ببينيد چند دروغ و گزافه را بهم در آميزد. از اين بدتر آنكه جان تمام عالم را قربان جان آنشاه ميكند.

3) هجو و دشنام : بسياري از شعراي ايران اين زشتي را هم بخود پسنديده‌اند كه اگر با كسي دشمني پيدا كردند و يا اگر از يكي پول خواستند و نداد او را هجو كنند و زبان بدشنام بيالايند و اين را يك هنري از خودشان پنداشته‌اند بلكه برخي از آنان شعر سروده‌اند كه " هر شاعري كه هجو نگويد پلنگي را ميماند كه چنگال و دندان ندارد". از آنسوي ديده ميشود كه اينكار را زشت ندانسته و اينست آن شعرهايي را كه سروده بوده‌اند در ديوانهاشان نگه داشته‌اند ـ همچنين مردم آنها را زشت نشمرده و ايرادي نگرفته‌اند.

امروز بيشتر ديوانها پر از اين سخنان زشت است. بسياري از شعراي امروزي از عشقي و ايرج و ديگران هم اينكار را كرده‌اند و ديوانهاي آنها بارها چاپ ميشود و بخاندانها پخش مي‌يابد.

4) دروغ و گزافه : « كتابهاي عروض و بديع» گزافه يا مبالغه را يكي از محسنات شعري شمرده‌اند. ولي ما آن را جز عيب نتوانيم شمرد. چسودي دارد كه شما يك را هزار خوانيد و چند قطره اشكي را كه از ديده‌ی كسي فرو ميريزد شط بخوانيد ، و گردي را كه از ميدان جنگ برخاسته يك طبقه از آسمان بشماريد؟… چه نتيجه از اينها تواند بود؟!..

در مشهد در زمان صفويه يك كشتاري رخ داده شاعري درباره‌ی آن ميگويد :

هنوز اگر بفشارند خاك مشهد را                       سفينه با شط خون تا بكربلا برود

 

در شماره‌ی ديروزي زشتكاريهايي را كه با شعر توأم گرديده باختصار ياد كرديم. تنها آنها نيست. برخي زشتيهاي بدتر ديگري نيز هست. اين نيز هست كه يك مرد بيناموسي از پست نهادي غزل بسرايد و در روزنامه‌ها بچاپ رساند و بگويد :

هركس كه بكف باده و به بر ساده ندارد               اسباب نشاط و طرب آماده ندارد

بسياري از شعراي ايران باين پستي و بيغيرتي نيز آلوده بوده‌اند و هستند. اين لكه‌ی ننگ را هم بدامن توده‌ی ايران زده‌اند. ديوان ايرج با آن زشتيش بيست و پنج هزار نسخه چاپ شد و بخاندانها تقسيم يافت و بدست جوانان افتاد و كسي جلو نگرفت. بلكه از كوردروني و نافهمي ، در برخي دبستانها آن را بعنوان جايزه بشاگردان دادند. ايرج از كسانيست كه بايد هميشه نامش با لعن و نفرين توأم برده شود. در كتابهاي دبستاني نام او را با احترام برده و شعرهاي پستش را براي خواندن كودكان نقل كرده‌اند.

اين ديوان ايرج از كتابهاييست كه بدست هركه افتاد بايد بآتش اندازد ، ما بارها اينكار را كرده‌ايم ، ولي شما اگر بخانه‌ها رويد در بسياري از آنها اين كتاب شوم را خواهيد يافت كه درميان ديگر كتابها جا داده شده.

روزي بخانه‌ی كسي رفتم. پس از رسيدن و حال پرسيدن گله از بدي مردم آغاز كرد و چنانكه عادت همگيست توده را بد خوانده و خود را بركنار داشت. گفتم : من بالا سر شما ديوان ايرج را ميبينم. شما اگر بدي آن را نميدانيد همين نافهمي از شما بس. اگر ميدانيد با اينحال هوس وادارتان كرده كه بخريد و بخوانيد و در خانه نگهداريد و بچه‌هاتان نيز بخوانند با اين آلودگي از شما شايسته نخواهد بود كه از ديگران بد گوييد. گفت : " اين يك تراژدي ادبيست". ديدم مردك بيخرد ميخواهد با اين نامگزاري پرده بروي زشتيهاي آن بكشد. خاموش گرديده و ديگر ننشستم و برخاستم.

اين زشتي شعرا يك داستاني دارد كه بايد بنويسم : در سال 1313 كه گفتم داستان شعرگويي و شعرخواني در ايران تا بحد ديوانگي رسيده بود و هر روز در روزنامه‌ها و مجله‌ها شعرهاي تازه بچاپ ميرسيد بارها ميديدم در روزنامه‌هاي تهران شعرهايي در زمينه‌ی اين بيناموسي سروده شده. چندتن از شاعران كه خود بدنام اين زشتي [بودند] شعرهايي نيز سروده آشكاره در روزنامه‌ها بچاپ ميرسانيدند. در همان روزها ما چون در پيمان نكوهش از شاعران مي‌نوشتيم و چنانكه گفتيم نخست وزير و وزير فرهنگ آنزمان هر دو از اين نوشته‌ها دلتنگي مي‌نمودند و فشار مي‌آوردند ، من چند نسخه از روزنامه‌ها را گرد آورده برايشان فرستادم و پيام دادم : شما كه حمايت از اين بيهوده گويان ميكنيد باري از اين يكرشته كه مايه‌ی بي‌آبروگري ايرانست جلو گيريد. در پاسخ گفته بودند : بشهرباني مي‌نويسيم. ولي ننوشتند و اين زشتي بود تا يكي دو هفته پس از آن گفتگو كابينه تغيير يافت و آقا[ي] جم سروزير گرديد. چون او نيز پشتيباني از شاعران مينمود و روزي كه من بديدنشان رفته بودم چنين عنوان كرد : " من خواهش ميكنم اين موضوع را دنبال نكنيد". گفتم خواهش شما برآورده است ، ما درباره‌ی شعر سخنان خود را گفته‌ايم و ديگر درپي تكرار آنها باين زودي نخواهيم بود ، ولي من نيز خواهش ميكنم باري دستور دهيد از اين شعرهاي بيناموسانه جلوگيرند. پس از اين هنگام بود كه از آنها جلو گرفتند.

از سخن خود دور نيفتيم : يكچيزي كه بنياد آن « بيهوده گويي» و عمر تباه كردنست و آنگاه با چند زشتي ديگري توأم ميباشد ، تشويقهايي بسياري از آن ميكردند ، و يك جنبشي در سراسر ايران باين نام پديد آمده بود. شعر و شاعري در ايران ريشه‌ی درازي دارد. چنانكه گفتيم از زمان سلجوقيان رواج گرفته ، و قرنها درميان بوده و در زمان مغولان و همچنين در روزگار صفويان بازار بسيار گرمي داشته است. ليكن پس از جنبش مشروطه و توجه مردم بموضوع كشورداري و ميهن پرستي خواه ناخواه بازار شعر از گرمي افتاده توجهي بآن نميرفت. تا در سالهاي آخر از يكسو كوششهاي پرفسور براون و برخي شرقشناسان ديگر و از يكسو همدستي كساني از ايرانيان با آنان ، دوباره بازار آن را گرمتر گردانيده و كم‌كم كار را بآنجا رسانيده بود كه چنانكه گفتيم از حال عادي بيرون رفته و صورت ديوانگي پيدا كرده بود.

نتيجه‌ی آن تشويقها اين بود ، كه جوانان دسته دسته رو بشاعري بيآورند و بجاي هر كار ديگري ، وقتهاي خود با قصيده ساختن و غزل سرودن تلف كنند ، و چون زماني با اينها بسر بردند و يك ديوانگي پديد آوردند آن را يك سرمايه‌اي براي خود پندارند و ديگر پي كاري نرفته سربار توده باشند و بدينسان ده هزاران و صد هزاران كسان تباه گردند ، و از آنسوي شعرها و ديوانهاي آنها دست بدست گردد و در كتابخانه‌ها جا گيرد و خود يك وسيله‌ی ديگري براي نشر انديشه‌هاي پوچ و پست و رواج خويهاي زشت باشد. اين بايستي بود نتيجه‌ی قطعي آن جنبش و هياهو.

در زمانيكه زندگاني سخت‌ترين صورتي بخود گرفته و توده‌ها براي نگهداري خود و كشور خود آيروپلان ميسازند ، زيردريايي درست ميكنند ، هر روز يك افزار نوين ديگري اختراع مي‌نمايند ، در ايران مردم باين بيهوده كاريها بايستي پردازند. در زمانيكه ديگران از جوانان خود چترباز تربيت ميكنند در ايران قافيه‌ساز تربيت بايستي كرد. از شگفتيها بود كه ما مي‌ديديم چندين نفر از افسران علاقه‌ي بي‌اندازه بشاعري نشان ميدهند : يكي خود شاعر است و هر روز قصيده‌اي ساخته بروزنامه‌ها ميفرستد. ديگري « منتخبات اشعار» بچاپ ميرساند. رئيس شهرباني يكي از شهرها تذكره‌اي براي شعرا در ده دوازده جلد تأليف ميكرد.

يك چيزي كه زيان و بدبختي را بيشتر ميگردانيد آن بود كه بياد شعراي گذشته پرداخته به بزرگ گردانيدن آنان ميكوشيدند و ديوانها و كتابهاي آنان را بچاپ رسانيده درميان مردم پراكنده ميساختند. وزارت فرهنگ يك بودجه‌اي براي اين كار تخصيص داده ، پولهاي بسيار بخرج ميرسانيد. هركسي كه تاريخچه‌ی يك شاعري را مينوشت كتابش را بچاپ ميرسانيد ، يك پولي هم بخود او ميداد. برخي ديوانها كه نسخه‌اش در ايران نيست پول ميفرستاد كه عكس آنها را بردارند و بايران بفرستند.

چنانكه گفتم : اين كار زيان و بدبختي را بيشتر گردانيد. زيرا آن شاعران در زمانهاي زبوني و بيچارگي ايران زيسته و گذشته از آنكه بيشترشان خود پست و بدخوي بوده‌اند ، همه‌ی پستيها و گمراهيهاي آن زمان را در شعرهاي خود گنجانيده‌اند ، و رواج دادن بكتابهاي آنها ، جز مردم را به پستنهادي و زبوني راندن نميباشد (چنانكه ما از اين زمينه جداگانه سخن خواهيم راند).

اينها را مي‌كردند و يك نام « ادبيات» هم بروي آنها مي‌گزاردند ، و ما چون بسخناني در اين باره برخاسته گفتارهايي نوشتيم ، بهياهو پرداختند و چنين گفتند : " شما با ادبيات دشمني ميكنيد". ما بگفته‌هاي خود دليل مي‌آورديم و آنان تنها باين بهانه بس مي‌كردند. ما ناگزير شديم بپرسيم : " ادبيات چيست؟.." اين پرسش بسيار سودمند افتاد و همه‌ی آوازها بريده گرديد. زيرا دانستيم از اين كلمه نيز تنها لفظش را ميشناخته‌اند ، و معناي روشني از آن در دلهاشان نبوده است. كنونكه هشت سال از آن زمان ميگذرد بارها اين پرسش را تكرار كرده‌ايم و پاسخي نشنيده‌ايم.

(پرچم روزانه شماره‌هاي74  و 75 سال يكم دوشنبه 31 فروردين و سه شنبه يكم ارديبهشت ماه 1321)

 

30 ـ ما را با موسيقي دشمني نيست

چند سال پيش كه ما از شعر سخن رانديم و به بيهوده گويي شعرا ايراد گرفتيم كساني گفتند : "با موسيقي هم دشمنست ، ميخواهد شعر و موسيقي و صنايع مستظرفه نباشد" و چون چند روز پيش دوباره در پرچم گفتارهايي در همان زمينه نوشتيم باز كساني آن سخن را بميان آوردند. ما نميدانيم چه ملازمه ميانه‌ی موسيقي و بيهوده گويي مي‌باشد كه ما از آن نكوهش مي‌كنيم و كساني بياد اين مي‌افتند. موسيقي كجا و اين بيهوده گويي كجاست؟!.. آري شعر را با موسيقي نسبتي هست. ولي ما كه با خود شعر دشمني ننموديم. بلكه از اينكه شعر را يك چيز جداگانه شمارند و بي‌هيچ نيازي بنشينند و قصيده يا غزل سرايند نكوهش كرديم.

همانا اينان مي‌خواهند بيهوده گوييهاي خود را همسنگ موسيقي جلوه دهند و هردو را از يك رديف و داراي يك ارزش شمارند. ولي نه درست است. دوباره مي‌گويم : موسيقي كجا و اين بيهوده گوييها كجاست؟!.. موسيقي يكي از خوشيهاي زندگانيست و يك لذت طبيعي دارد. موسيقي روان را تازه گرداند و احساسات را بتكان آورد. اين كجا و بيهوده گويي روانفرسا و احساسات كش كجا؟!..

اين دو گذشته از ديده‌ی سود و زيان زندگاني ، در ميان توده هم فرق بسيار دارد. شما اگر عروسي داريد ، يا جشني برپا كرده‌ايد ، يا ميخواهيد يكشبي را با شادي و خوشي بگذرانيد خواهيد فرستاد دنبال نوازندگان و خوانندگان ، و آنان را با گرمي و مهرباني پذيرفته و هنگام رفتن يك پولي نيز خواهيد پرداخت. ولي هيچگاه نخواهيد فرستاد دنبال يك شاعري كه بيايد و برايتان قصيده بسازد ، يا غزلي سرايد ، يا قطعه پردازد.

شما مي‌بينيد با همه‌ی دشمني كه ملايان با موسيقي نموده‌اند و آنها را حرام گفته‌اند نوازندگان و خوانندگان در هر زماني بوده‌اند و بيشترشان با خوشي زيسته‌اند. مردم هيچگاه از آنان بي‌نيازي ننموده‌اند. ولي شاعران با همه‌ی ستايشهايي كه خودشان از كار خود كرده‌اند و گزافه‌ها سروده‌اند هميشه خوار بوده‌اند و جز آنهاييكه بسته‌ی يك درباري بوده‌اند ديگران زندگي را با سختي و تنگدستي بسر برده‌اند.

با همه‌ی رواج شعر در ايران هميشه اين دسته از شاعران را خوار شمرده شده‌اند و چون كارشان گرهي از رشته‌ی زندگاني نمي‌گشايد هميشه آنان را مفتخواران محسوب داشته ارزشي نداده‌اند. شعرا كساني بوده‌اند كه بايستي بخانه‌هاي اين توانا و آن توانگر بروند و با خواهش لابه و يا با ترسانيدن از هجو و دشنام نان بخورند اين چيزيست كه همه ميدانيم و نيازي بشرح آن نمي‌باشد.

در اينجا يكداستاني هست كه بايد بنويسم : سه سال پيش يكي از آشنايان كهن كه از اينگونه شاعرانست بنزد من آمده و چنين گله كرد : " در فلان اداره كه هستم بمن قيمت نميدهند ، در اين چند سال ترفيعي بمن داده نشده بجاي خود ، چند روز است ابلاغ كرده‌اند كه بخدمت شما در