ایوان مداین

 

خاقانی

 

 

هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان
یک ره ز لب دجله منزل به مدائن کن
خود دجله چنان گرید صد دجله ٔ خون گوئی
بینی که لب دجله چون کف بدهان آرد
از آتش حسرت بین بریان جگر دجله
بر دجله گری نونو وزدیده زکاتش ده
گر دجله در آمیزد باد لب و سوز دل
تا سلسله ٔ ایوان بگسست مدائن را
گه گه بزبان اشک آواز ده ایوان را
دندانه ٔ هر قصری پندی دهدت نونو
گوید که تو از خاکی ما خاک توایم اکنون
از نوحه جغد الحق ماییم بدرد سر
آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی
ما بارگه دادیم ، این رفت ستم برما
گوئی که نگون کرده است ایوان فلک وش را؟
بر دیده ٔ من خندی کاینجا ز چه می گرید
نی زال مدائن کم از پیرزن کوفه
دانی چه مدائن را با کوفه برابر نه
این هست همان ایوان کز نقش رخ مردم
این هست همان درگه کاو راز شهان بودی
پندار همان عهد است از دیده ٔ فکرت بین
از اسب پیاده شو بر نطع زمین رخ نه
ای بس شه پیل افکن کافکنده بشه پیلی
مست است زمین زیرا خورده است بجای می
بس پند که بود آنگه در تاج سرش پیدا
کسری و ترنج زر، پرویز و به زرین
بر باد شده یکسر، با خاک شده یکسان
کردی ز بساط زر زرین تره را بستان
زرین تره کو برخوان؟ رو کم ترکوا برخوان
بس دیر همی زاید آبستن خاک، آری
خون دل شیرین است آن می که دهد رَز بُن
چندین تن جباران کاین خاک فرو خورده است
از خون دل طفلان سرخاب رخ آمیزد
خاقانی از این درگه دریوزه ٔ عبرت کن
امروز گر از سلطان رندی طلبد توشه
گر زاد ره مکه توشه است به هر شهری
هر کس برد از مکه سبحه ز گل حمزه
این بحر بصیرت بین بی شربت از او مگذر
اخوان که زره آیند آرند ره آوردی
بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند
  ایوان مدائن را آیینه ٔ عبرت دان
وز دیده دوم دجله برخاک مدائن ران
کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان
گوئی ز تف آهش لب آبله زد چندان
خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان
گر چه لب دریا هست از دجله زکات استان
نیمی شود افسرده نیمی شود آتشدان
در سلسله شد دجله ، چون سلسله شد پیچان
تا بوکه بگوش دل پاسخ شنوی زایوان
پند سر دندانه بشنو ز بُن دندان
گامی دو سه بر ما نه و اشکی دو سه هم بفشان
از دیده گلابی کن درد سرما بنشان
جغد است پی بلبل ، نوحه است پی الحان
بر قصر ستمکاران تا خود چه رسد خذلان
حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان؟
گریند برآن دیده کاینجا نشود گریان
نی حجره ٔ تنگ این کمتر ز تنور آن
از سینه تنوری کن وز دیده طلب طوفان
خاک در او بودی دیوار نگارستان
دیلم ملک بابل، هندو، شه ترکستان
در سلسله ٔ درگه ، در کوکبه ٔمیدان
زیر پی پیلش بین شهمات شده نعمان
شطرنجی تقدیرش درماتگه حرمان
در کاس سر هرمز خون دل نوشروان
صد پند نوشت اکنون در مغز سرش پنهان
پرویز به هر خوانی زرین تره گستردی
پرویز کنون گم شد زان گم شده کمتر گو
گفتی که کجا رفتند آن تاجوران اینک
زیشان شکم خاک است آبستن جاویدان
دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان
زآب و گل پرویز است آن خم که نهد دهقان
این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد زایشان
این زال سپید ابرو وین مام سیه پستان
تا از در تو زآن پس دریوزه کند خاقان
فردا ز در رندی توشه طلبد سلطان
تو زاد مدائن بر تحفه ز پی شروان
پس تو زمدائن بر تسبیح گل سلمان
کز شط چنین بحری لب تشنه شدن نتوان
این قطعه ره آورد است از بهر دل اخوان
مهتوه مسیحا دل ، دیوانه ٔ عاقل جان

 

جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا
باجگه دیدم و طیار ز آراستگی
رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم
سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت
پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن
گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال
گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف
من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد
دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت
شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند
مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم
سوخته بید منم زنگ زدای می خام
حجرالاسود نقد همگان را محک است
زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من
خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است
باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق
نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز
اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است
لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز
می خوری به که روی طاعت بی‌درد کنی
گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی
می‌خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است
چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی
از تو منت نپذیرم که ملک‌وار چو شمع
منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ
کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر
وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم
تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من
تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری
کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا
  باز هم در خط بغداد فکن بار مرا
عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا
هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا
سفر کوی مغان است دگر بار مرا
دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا
این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا
این چنین بیهده پندار مپندار مرا
چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا
درنگیرد چون نبیند دم کردار مرا
که سگان در دیرند خریدار مرا
کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا
ساقی میکده به داند مقدار مرا
کم عیارم من از آن کرد محک‌خوار مرا
زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا
پیر سجاده تو را داده و زنار مرا
برهاند همه زنار من از نار مرا
واندرین فسق نیاز است به خروار مرا
و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا
لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا
اندکی درد به از طاعت بسیار مرا
می‌خورم تا ز گل گور دمد خار مرا
نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا
دست در گردن تیغ تو حلی‌وار مرا
تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا
بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا
خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا
کس فرستاد به سر اندر عیار مرا
هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا
خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا
کس مبیناد چو او مؤمن و هشیار مرا

غزل شماره ۱

ای آتش سودای تو خون کرده جگرها
در گلشن امید به شاخ شجر من
ای در سر عشاق ز شور تو شغب‌ها
آلوده به خونابه‌ی هجر تو روان‌ها
وی مهره‌ی امید مرا زخم زمانه
کردم خطر و بر سر کوی تو گذشتم
خاقانی از آنگه که خبر یافت ز عشقت
  بر باد شده در سر سودای تو سرها
گلها نشکفنند و برآمد نه ثمرها
وی در دل زهاد ز سوز تو اثرها
پالوده ز اندیشه‌ی وصل تو جگرها
در ششدر عشق تو فرو بسته گذرها
بسیار کند عاشق ازین گونه خطرها
از بیخبری او به جهان رفت خبرها

غزل شماره ۲

طبع تو دمساز نیست عاشق دلسوز را
دستخوش تو منم دست جفا برگشای
از پی آن را که شب پرده‌ی راز من است
لیک ز بیم رقیب وز پی نفی گمان
دل چه شناسد که چیست قیمت سودای تو
گر اثر روی تو سوی گلستان رسد
تا دل خاقانی است از تو همی نگذرد
  خوی تو یاری‌گر است یار بدآموز را
بر دل من برگمار تیر جگردوز را
خواهم کز دود دل پرده کنم روز را
راه برون بسته‌ام آه درون سوز را
قدر تو چه داند صدف در شب‌افروز را
باد صبا رد کند تحفه‌ی نوروز را
بوکه درآرد به مهر آن دل کین توز را

غزل شماره ۳

خوش خوش خرامان می‌روی، ای شاه خوبان تا کجا
ز انصاف خو واکرده‌ای، ظلم آشکارا کرده‌ای
غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته
بر دل چو آتش می‌روی تیز آمدی کش می‌روی
طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده
دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب
هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی
گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را
خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو
  شمعی و پنهان می‌روی پروانه جویان تا کجا؟
خونریز دل‌ها کرده‌ای، خون کرده پنهان تا کجا؟
صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟
درجوی جان خوش می‌روی ای آب حیوان تا کجا؟
بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟
تو شمع پیکر نیم‌شب دل دزدی اینسان تا کجا؟
نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟
حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟
ای گوشه‌ی دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟

غزل شماره ۴

رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا
جائی که هست فزون از کل کون و مکان
صحن سراچه‌ی او صحرای عشق شده
از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین
دارندگان جمال از حسن او به حسد
رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب
گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو
هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت
  چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا
جائی که هست برون از وهم ما و شما
جان‌های خلق در او رسته به جای گیا
وز آه سوختگان عنبر بخار هوا
بینندگان خیال از نور او به نوا
آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا
گفتم که هست بلی اما الیک فلا
ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا

غزل شماره ۵

ز خاک کوی تو هر خار سوسنی است مرا
برای آنکه ز غیر تو چشم بردوزم
ز بسکه بر سر کوی تو اشک ریخته‌ام
فلک موافقت من کبود درپوشید
از آن زمان که ز تو لاف دوستی زده‌ام
هر آنکه آب من از دیده زیر کاه تو دید
به دام عشق تو درمانده‌ام چو خاقانی
  به زیر زلف تو هر موی مسکنی است مرا
به جای هر مژه بر چشم سوزنی است مرا
ز لعل در بر هر سنگ دامنی است مرا
چو دید کز تو بهر لحظه شیونی است مرا
بهر کجا که رفیقی است دشمنی است مرا
یقین شناخت که بر باد خرمنی است مرا
اگر نه بام فلک خوش نشیمنی است مرا

غزل شماره ۶

به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما
گله‌ی فراق گفتم که نه نیک رفت با
به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو
به زبان چرب جانا بنواز جان ما را
ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو
به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون
ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب
  چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را
به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را
اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را
به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را
به کران برد زمانه غم بی‌کران ما را
همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را
چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را

غزل شماره ۷

بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را
به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد
به بهانه‌ی حدیثی بگشای لعل نوشین
به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما
ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما
مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد
به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو
  به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را
گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را
به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را
ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را
ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را
ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را
اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را

غزل شماره ۸

گرنه عشق او قضای آسمانستی مرا
گر مرا روزی ز وصلش بر زمین پای آمدی
گرنه زلف پرده سوز او گشادی راز من
بر یقینم کز فراق او به جان ایمن نیم
آفت جان است و آنگه در میان جان مقیم
مرقد خاقانی از فرقد نهادی بخت من
  از بلای عشق او روزی امانستی مرا
کی همه شب دست از او بر آسمانستی مرا
زیر این پرده که هستم کس چه دانستی مرا
وین نبودی گر به وصل او گمانستی مرا
گرنه در جان اوستی کی باک جانستی مرا
گر به کوی او محل پاسبانستی مرا

غزل شماره ۹

ای پار دوست بوده و امسال آشنا
ای سفته در وصل تو الماس ناکسان
چند آوری چو شمس فلک هر شبانگهی
آن را که خصم ماست شدی یار و همنفس
الحق سزا گزیدی و حقا که در خور است
بودیم گوهری به تو افتاده رایگان
بی‌دیده کی شناسد خورشید را هنر
ما را قضای بد به هوای تو درفکند
ای کاش آتشی ز کنار اندر آمدی
حکم قضای بود و گرنه چنین بدی
  وی از سزا بریده و بگزیده ناسزا
تا کی کنی قبول، خسان را چو کهربا
سر بر زمین خدمت یاران بیوفا
با آنکه کم ز ماست شدی یار و آشنا
پیش مسیح مائده و پیش خر گیا
نشناختی تو قیمت ما از سر جفا
یا کوزه گر چه داند یاقوت را بها
آری که هم قضای بلا باد بر قضا
نه حسن تو گذاشتی و نه هوای ما
خاقانی از کجا و هوای تو از کجا

غزل شماره ۱۲

درد زده است جان من میوه‌ی جان من کجا
دوش ز چشم مردمان اشک به وام خواستم
او ز من خراب دل کرد چو گنج پی نهان
یار ز من گسست و من بهر موافقت کنون
گه گهی آن شکرفشان سرکه فشان ز لب شدی
روز به روز بر فلک بخشش عافیت بود
ناله‌ی خاقانی اگر دادستان شد از فلک
  درد مرا نشانه کرد درد نشان من کجا
این همه اشک عاریه است اشک روان من کجا
من که خرابه اندرم گنج نهان من کجا
بند روان گسسته‌ام انس روان من کجا
گرم جگر شدم ز تب سرکه‌فشان من کجا
آن همه را رسیده بخش ای فلک آن من کجا
ناله‌ی من نبست غم دادستان من کجا

غزل شماره ۱۳

سر به عدم درنه و یاران طلب
بر سر عالم شو و هم جنس جوی
مرکز خاکی نبود جای تو
مائده‌ی جان چو نهی در میان
روی زمین خیل شیاطین گرفت
ای دل خاقانی مجروح خیز
زهر سفر نوش کن اول چو خضر
خطه‌ی شروان نشود خیروان
سنگ به قرابه‌ی خویشان فکن
یوسف دیدی که ز اخوه چه دید
مشرب شروان ز نهنگان پر است
روی به دریا نه و چون بگذری
مقصد آمال ز آمل شناس
  بوی وفا خواهی ازیشان طلب
در تک دریا رو و مرجان طلب
مرتبه‌ی گنبد گردان طلب
جان به میانجی نه و مهمان طلب
شمع برافروز و سلیمان طلب
اهل به دست آور و درمان طلب
پس برو و چشمه‌ی حیوان طلب
خیر برون از خط شروان طلب
خویش و قرابات دگرسان طلب
پشت بر اخوه کن و اخوان طلب
آبخور آسان به خراسان طلب
در طبرستان طربستان طلب
یوسف گم کرده به گرگان طلب

غزل شماره ۱۵

مست تمام آمده است بر در من نیم شب
کوفت به آواز نرم حلقه‌ی در کای غلام
گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع
او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من
کردم برجان رقم شکر شب و مدح می
گرنه شبستی رخش کی شودی بی‌نقاب
گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک
گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من
گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست
  آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب
گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب
گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب
کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب
کامدن دوست را بود ز هر دو سبب
ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب
درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب
عارض سیمین تو این رخ زرین سلب
گفتم معذور دار زر ننماید به شب

غزل شماره ۱۷

ترک خواهش کن و با راحت و آرام بخسب
به ریا خواب چو زاهد نبود بیداری
در هوای چمن ای مرغ گرفتار منال
گر به خورشید رخی گرم شود آغوشی
بالش از خم کن و بستر بکن از لای شراب
همچو محمل برو آفات به غفلت بگذار
نغمه‌ی من بشنو باده بکش مست بشو
  خاطر آسوده ازین گردش ایام بخسب
چند جامی بکش از باده‌ی گلفام بخسب
شب دراز است دمی در قفس و دام بخسب
تا دم صبح قیامت ز سر شام بخسب
بگذر از ننگ مبرا بشو از نام بخسب
در جهان بی‌خبر از کفر وز اسلام بخسب
شب ماه است به جانان به لب بام بخسب

غزل شماره ۱۹

کار عشق از وصل و هجران درگذشت
کار، صعب آمد به همت برفزود
در زمانه کار کار عشق توست
کی رسم در تو که رخش وصل تو
فتنه‌ی عشق تو پردازد جهان
جوی خون دامان خاقانی گرفت
  درد ما از دست درمان درگذشت
گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت
از سر این کار نتواند درگذشت
از زمانه بیست میدان درگذشت
خاصه می‌داند که سلطان درگذشت
دامنش چه، کز گریبان درگذشت

غزل شماره ۲۱

پای گریز نیست که گردون کمان‌کش است
ماویز در فلک که نه بس چرب مشرب است
چون مار ارقم است جهان گاه آزمون
با خویشتن بساز و ز کس مردمی مجوی
با هر که انس گیری از او سوخته شوی
عالم نگشت و ما و تو گردنده‌ ایک از آنک
در بند دور چرخ هم ارکان، هم انجم است
خاقانیا منال که این ناله‌های تو
  جای فزاع نیست که گیتی مشوش است
برخیز از جهان که نه بس خوب مفرش است
کاندر درون کشنده و بیرون منقش است
کان کو فرشته بود کنون اهرمن‌وش است
بنگر که انس چیست مصحف ز آتش است
گردون هنوز هفت و جهت همچنان شش است
در زیر ران دهر هم ادهم، هم ابرش است
برساز روزگار نه بس زخمه‌ی خوش است

غزل شماره ۲۲

تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست
گوئی اندر کشور ما بر نمی‌خیزد وفا
خون به خون می‌شوی کز راحت نشانی مانده نیست
از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک
باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون
وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر
کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو
درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را
میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان
از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک
از کس و ناکس ببر خاقانی آسا کز جهان

 

نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست
یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست
خود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست
هرگز از کاشانه‌ی کرکس همائی برنخاست
از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست
کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست
از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست
کاندر او تا اوست خصل بی‌دغائی برنخاست
کز جهان تاریک‌تر زندان سرائی برنخاست
هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست
هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست

غزل شماره ۲۴

کار گیتی را نوائی مانده نیست
زان بهار عافیت کایام داشت
وحشتی دارم تمام از هرکه هست
دل ازین و آن گریزان می‌شود
زنگ انده گوهر عمرم بخورد
کوه آهن شد غمم وز بخت من
با عنا می‌ساز خاقانی از آنک
  روز راحت را بقایی مانده نیست
یادگار اکنون گیایی مانده نیست
روشنم شد کاشنایی مانده نیست
زانکه داند با وفایی مانده نیست
چون کنم کانده زدایی مانده نیست
در جهان آهن ربایی مانده نیست
خوش دلی امروز جایی مانده نیست

غزل شماره ۲۵

اهل بر روی زمین جستیم نیست
زین سپس بر آسمان جوئیم اهل
برنشین ای عمر و منشین ای امید
خرمگس برخوان گیتی صف زده است
گفتی از گیتی وفا جویم، مجوی
بر کمین‌گاه فلک بودیم دیر
هست در گیتی سلیمان صدهزار
ترک خاقانی بسی گفتیم لیک
در خراسان نیست مانندش چنانک
  عشق را یک نازنین جستیم نیست
زان که بر روی زمین جستیم نیست
کاشنائی همنشین جستیم نیست
یک مگس را انگبین جستیم نیست
کز تو و او ما همین جستیم نیست
شیرمردی در کمین جستیم نیست
یک سلیمان را نگین جستیم نیست
مثل او سحرآفرین جستیم نیست
در عراقش هم قرین جستیم نیست

غزل شماره ۲۷

در این عهد از وفا بوئی نمانده است
جهان دست جفا بگشاد آوخ
چه آتش سوخت بستان وفا را
فلک جائی به موی آویخت جانم
به که نالم که اندر نسل آدم
نظر بردار خاقانی ز دونان
  به عالم آشنارویی نمانده است
وفا را زور بازویی نمانده است
که از خشک و ترش بویی نمانده است
کز آنجا تا اجل مویی نمانده است
بدیدم آدمی خویی نمانده است
جگر میخور که دلجویی نمانده است

غزل شماره ۲۸

از کف ایام امان کس نیافت
شام و سحر هست رصد دار عمر
رفت زمانی که ز راحت در او
و آمد عهدی که ز خرم ‌دلان
اهل میندیش که در عهد ما
جنس طلب کردی خاقانیا
  وز روش دهر زمان کس نیافت
زین دو رصد خط امان کس نیافت
نام غم از هیچ زبان کس نیافت
در همه آفاق نشان کس نیافت
سایه‌ی عنقا به جهان کس نیافت
کم طلب آن چیز که آن کس نیافت

غزل شماره ۲۹

زآتش اندیشه جانم سوخته است
از فلک در سینه‌ی من آتشی است
سوز غمها کار من کرده است خام
شعله‌های آه من در پیش خلق
دولتی جستم، وبالم آمده است
دیده‌ای آتش که چون سوزد پرند
شعر من زان سوزناک آمد که غم
در سخن من نایب خاقانیم
  وز تف یارب دهانم سوخته است
کز سر دل تا میانم سوخته است
خامی گردون روانم سوخته است
پرده‌ی راز نهانم سوخته است
آتشی گفتم، زبانم سوخته است
برق محنت همچنانم سوخته است
خاطر گوهر فشانم سوخته است
آسمان زین رشک جانم سوخته است

غزل شماره ۳۴

طره مفشان که غرامت بر ماست
غمزه بر کشتن من تیز مکن
بس که از خصم توام بیم سر است
گر عتابی ز سر ناز برفت
گفت بیهوده بر انگشت مپیچ
هیچ بد در تو نگفتم بالله
این قدر گفتم کان روی چو گل
من همانم تو همان باش به مهر
بنده خاقانی اگر کرد گناه
  طیره منشین که قیامت برخاست
کان نه غمزه است که شمشیر قضاست
بر سر این همه خشم تو چراست
مرو از جای که صحبت برجاست
بر کسی کو به تو انگشت نماست
خود خیال تو بر این گفته گواست
بسته‌ی دیده‌ی هر خس نه رواست
که همه شهر حدیث تو و ماست
عذر آن کرده به جان خواهد خواست

غزل شماره ۳۷

من ندانستم که عشق این رنگ داشت
دسته‌ی گل بود کز دورم نمود
عافیت را خانه همچون سیم رفت
صبر بیرون تاخت از میدان عشق
از جفا تا او چهار انگشت بود
دل بماند از کاروان وصل او
ناله‌ی خاقانی از گردون گذشت
  وز جهان با جان من آهنگ داشت
چون بدیدم آتش اندر چنگ داشت
زآنکه دست عقل زیر سنگ داشت
در سر آمد زانکه میدان تنگ داشت
از وفا تا عهد صد فرسنگ داشت
زآنکه منزل دور و مرکل لنگ داشت
کارغنون عشق تیز آهنگ داشت

غزل شماره ۴۱

باز از نوای دلبری سازی دگرگون می‌زنی
تا مهره وامالیده‌ای کژ باختن بگزیده‌ای
آه از دل پر خون من زین درد روز افزون من
خاقانی از چشم و زبان شد پیش تو گوهرفشان
  دیر است تا در پرده‌ای از پرده بیرون می‌زنی
نقشی که در کف دیده‌ای نه کم نه افزون می‌زنی
هر شب برای خون من رای شبیخون می‌زنی
تو عمر او را هر زمان کیسه به صابون می‌زنی