خودانگیخته گی‌ و‌ سازمان

پل‌ماتیک

۱

در جنبش کارگری به مساله ی سازمان و خودانگیخته گی بعنوان موضوعی در باره آگاهی طبقاتی که متضمن روابط اقلیت انقلابی با توده هایِ کارگری که تحت نفوذ آموخته های سرمایه داری اند برخورد شد. چنین فرض شد که بعید است بیش از یک جمع محدودی (اقلیتی) آگاهی انقلابی کسب کنند و از طریق سازماندهیِ خود از این آگاهی پاسداری کرده و آنرا بکار بندند. توده کارگران تنها تحت فشار شرایط انقلابی رفتار خواهند کرد. لنین این رویکرد را بطور خوشبینانه پذیرفت. دیگران، همچون روزا لوگزامبورگ، بصورت دیگری به آن می اندیشیدند. به منظور تحقق بخشیدن به دیکتاتوری حزب، لنین در درجه اول خودش را با مساله ی تشکیلات درگیر کرد. روزا لوگزامبورگ به منظور خلاصی از خطر دیکتاتوری جدیدی بر کارگران بر موضوع خودانگیخته گی تأکید نمود. با این وجود، هردو عقیده داشتند درست همانگونه که تحت شرایط معینی سرمایه داری افکار و اعمال توده های کارگر را تعیین میکند، بنابراین تحت شرایط دیگری یک اقلیت انقلابی میتواند چنین کند. در حالیکه لنین این موضوع را همچون فرصتی برای بوجود آوردن جامعه سوسیالیستی میدید، روزا لوگزامبورگ نگران بود که هر اقلیتی که در جایگاه طبقه حاکمه قرار بگیرد، احتمالآً طولی نخواهد کشید که همچون بورژوازی قدیمی فکر و عمل کند.
در ورای این نگرشها، عقیده راسخی بود که توسعه اقتصادیِ سرمایه داری توده های کارگر را به سمت فعالیتهای ضد سرمایه دارانه میراند. با وجودی که لنین روی این موضوع حساب میکرد، همزمان اما از حرکتهای خودانگیخته هراس داشت. او نیاز به مداخله آگاهانه در انقلابات خودانگیخته را با استناد به عقب ماندگی توده ها توجیه میکرد و در خودانگیخته گی عنصر مهم تخریب و نه سازنده گی را میدید. به نظر لنین، هر چقدر جنبشهای خودانگیخته توانمندتر باشند نیاز به تکمیل و هدایتشان توسط فعالیت حزبی سازمان یافته و برنامه ریزی شده بیشتر خواهد بود. به تعبیری, کارگران باید در برابر خودشان محافظت شوند، و الا ممکن است که آنها هدفشان را به خاطر نادانی برباد دهند و با زایل ساختن قدرتشان راه را بر ضد انقلاب بگشایند.

روزا لوگزامبورگ به طرز دیگری میاندیشید، زیرا میدید که ضد انقلاب نه فقط در قدرتها و سازمانهای سنتی کمین کرده, بلکه مستعد گسترش درون خودِ جنبشهای انقلابی هم هست. او امیدوار بود که جنبشهای خودانگیخته نفوذِ سازمانهایی که سودای تمرکز قدرت در دستان خودشان دارند را محدود کنند. باوجودی که هم خودانگیخته گی و سازمان ۲ لوگزامبورگ و هم لنین انباشت سرمایه را بمثابه پروسه ایجادگری بحران میدیدند، لوگزامبورگ بیش از لنین به بحران همچون یک فاجعه باور داشت. هر چه بحران ویرانگرتر باشد، اقداماتِ خودانگیخته مورد انتظار فراگیرتر، و نیاز کمتری به هدایت آگاهانه و کنترل مرکزی خواهد بود و شانس بیشتری برای پرولتاریا که بیاموزد به روشهای مناسبی که مورد نیاز خودش است فکر و عمل کند. به عقیده لوگزامبورگ، سازمانها صرفاً میباید کمک کنند که نیروهای ذاتی درون فعالیتهای تودها رها شوند و میباید که خودشان را در تلاشهای مستقل پرولتاریا برای شکل دادن به یک جامعه نوین، مستحیل سازند. این رویکرد, پیش فرض را نه بر وجود یک آگاهی انقلابیِ شفاف و جامع، بلکه بر طبقه کارگری بسیار پیشرفته قرار میداد که با تلاشهای خودش قادر به کشف راه ها و وسایلی است که دستگاه تولیدی و توانایی های خودش را برای یک جامعه سوسیالیستی بکار گیرد.

رویکرد دیگری هم نسبت به مساله سازمان و خودانگیخته گی وجود داشت. جورج سورل و سندیکالیستها نه فقط متقاعد شده بودند که پرولتاریا میتواند خودش را بدون هدایت روشنفکران رها سازد، بلکه باید خودش را از عناصر طبقه متوسط که سازمانهای سیاسی را کنترل میکنند، نیز رها سازد. به نظر سورل، حکومت سوسیالیستها به هیچ وجهی موقعیت اجتماعی کارگران را تغییر نخواهد داد. برای رهایی، کارگران خودشان باید به عمل و روشهای مبارزاتی مخصوص خودشان متوسل شوند. به نظر او، سرمایه داری پیشاپیش تمام برولتاریا را در صنایعاش سازمان داده است. آنچه که برای عمل باقی مانده, از میان برداشتن دولت و مالکیت است. برای انجام چنین امری، پرولتاریا، آنقدر که نیاز به این اعتقاد درونی دارد که انقلاب و سوسیالیسم نتیجه اجتنابناپذیر مبارزه مداوم خودش است، چندان نیازی به باصطلاح بصیرت علمی نسبت به روندهای ضروری اجتماعی ندارد. بر این مبنا, اعتصاب بعنوان مدرسه انقلاب کارگران در نظر گرفته شد. افزایش تعداد اعتصابها، وسعت اعتصابها، و افزایش مدت زمانشان نشانه سمتگیری به اعتصاب‌عمومی محتمل، یعنی به سمت انقلاب قریبالوقوع است. هر اعتصاب مشخصی کپی کوچک شده اعتصاب عمومی و تدارکی برای این برآمد نهایی است. اراده‌انقلابی فزاینده نمیتواند با موفقیت احزاب سیاسی, بلکه از طریق کثرت اعتصابها و اشتیاقی که در آن نهفته است سنجیده میشود. تشکیلات تدارکی برای عمل مستقیم است و این آخری، به نوبه خودش، مشخصه تشکیلات را شکل میدهد. اعتصابهای خودانگیخته رخ داده، اشکال سازمانی عصیاناند و همچنین بخشی از سازمان اجتماعیِ آینده که تولیدکنندگان خودشان تولیداتشان را کنترل میکنند. انقلاب از عملی به عملی دیگر به صورت امتزاج مداوم خودانگیخته گی و عناصر تشکیالتی مبارزه پرولتاریا برای رهایی، به پیش میرود.

۲

با تأکید بر خودانگیخته گی، سازمانهای کارگری ضعفشان را پذیرفتند. از آنجا که آنها نمیدانستند چگونه جامعه را تغییر دهند، در امید بستن به اینکه آینده مسایل را حل خواهد کرد افراط کردند. مطمئناً، امید به آینده بر مبنای تشخیص پارهای روندهای واقعی قرار داشت؛ همچون توسعه بیشتر تکنولوژی، ادامه پروسه های تراکم و تمرکزِ خودانگیخته گی و سازمان ۳ همراه با توسعه سرمایه داری، افزایش تناقضات اجتماعی و غیره. با این وجود، این امیدِ صرف بود که جای فقدان قدرت سازمانی و ناتوانی در اینکه بطرز مؤثری عمل شود را پر میکرد. خودانگیخته گی باید به «واقعیتِ» ظاهراً اهداف دست نایافتنیشان اضافه میشد تا انفعال تحمیلی را چشم پوشی کنند و سازگاری را توجیه.

از طرف دیگر، سازمانهای نیرومند گرایش داشتند که نسبت به خودانگیخته گی بیاعتنا باشند. خوشبینیشان متکی بر موفقیت خودشان بود و نه بر این احتمال که جنبشهای خودانگیخته در دوره بعدی به سراغشان میآیند. آنها یا از اینکه قدرت سازمانیافته باید توسط قدرت سازمانیافته در هم شکند دفاع میکردند و یا بر این اعتقاد بودند که مکتبِ عملیِ فعالیتهای روزمره که توسط حزب و اتحادیه به پیش میرود مداوماً کارگران بیشتری را به شناخت از ضرورتِ گریز ناپذیرِ تعویضِ روابط اجتماعیِ موجود سوق میدهد. آنها رشد منظم تشکیلات خودشان را پیشرفت آگاهی طبقاتی کارگری میدیدند و گاه گاهی آرزو میکردند که این سازمانها کل طبقه کارکن را در بر بگیرد.

با این همه، تمامی سازمانها درون روابط عمومی اجتماعی جا میگیرند. آنها هیچ >استقالل» مطلقی ندارند؛ و به این یا آن طریق توسط جامعه تعیین میشوند و به نوبه خود به تثبیت جامعه کمک میکنند. هیچ سازمانی در نظام سرمایه داری نمیتواند بطور پایدار ضد سرمایه داری باشد. «پایداری» صرفاً به فعالیت محدود ایدئولوژیکی بر میگردد و امتیاز سکتها و اشخاص است. برای کسب نفوذ اجتماعی، سازمانها بمنظور اینکه بر رویدادهای اجتماعی تأثیر گذار باشند و همزمان به اهداف خودشان خدمت کنند باید که اپورتونیست باشند.

ظاهراً فرصت طلبی و «واقع بینی» یک چیز هستند. فرصت طلبی نمیتواند بوسیله ایدئولوژیِ رادیکالی شکست خورد که با تمامی روابط اجتماعی موجود مخالف است. این غیر ممکن است که به تدریج نیروهای انقلابی را به درون سازمانهای قدرتمندی گرد آورد که آماده عمل در برهه های مناسباند. تمام تلاشها در این مورد شکست خورده است. فقط آن سازمانهایی که آرامش روابط بنیادین رایج را به هم نزدند به نفوذی دست یافتند. اگر آنها با یک ایدئولوژی انقلابی شروع کردند، رشدشان متضمن تضاد بعدیِ بین ایدئولوژی و کارکردشان بود. مخالف سرمایه داری ولی همچنین سازمان یافته درون آن، بدین ترتیب از اختیارشان خارج بود که به دشمنانشان کمک نکنند. آن سازمانهایی که توسط دشمنان جاهطلب نابود نشدند، نهایتاً به خاطر فعالیت موفق آمیزشان تسلیم نیروهای سرمایه داری شدند.

در رابطه با مساله تشکیلات، پس این یک تنگنای بنیادینِ فرد رادیکال است: برای اینکه کاری با اهمیت اجتماعی انجام شود، عملیات میباید سازمان یافته باشند. ولی، عملیات سازمانیافته به درون کانالهای سرمایه دارانه میچرخند. چنین بنظر میآید برای اینکه اکنون کاری کرد، فقط میشود کارهای اشتباه انجام داد. و برای اینکه از اقدامات اشتباه پرهیز کرد، نباید بطور کل کاری را به عهده گرفت. ذهن سیاسی فرد رادیکال مقدر است که غمانگیز باشد: از آرمانگرائیاش )utopianism )آگاه است و چیزی جز شکست را تجربه نمیکند. یک رادیکال به صرفِ دفاع از خود, همیشه بر خودانگیخته گی با آنچنان طرز تفکری رمز آلود تأکید میکند که گویی یاوه خودانگیخته گی و سازمان ۴ میگوید، مگر اینکه عارف مسلک باشد. ولی به نظر میرسد سماجتاش برهانی باشد که او هیچ گاه تأمل نمیکند که منطق این یاوه را دریابد.

پناه بردن به ایده خودانگیخته گی نشانه درماندگی واقعی یا ذهنی برای شکل دادن به سازمانهای کارآمد و خودداری از مبارزه با سازمانهای موجود به روشی «واقع بینانه» است. برای مبارزه موثر با آنها شکلگیری سازمانهای مغایر )organisation-counter )ضرورت مییابد، به این طریق اما، دلیل موجودیتشان توسط خودشان زایل میشود. از این رو «خودانگیخته گی» رویکردی منفی به مساله تحوالت اجتماعی است و فقط ممکن است در معنای صرفاً ایدئولوژیکیاش مثبت در نظر گرفته شود، چرا که در این معنا متضمن جدائی ذهنی از آن نوع فعالیتهائی است که مطلوب جامعه مسلط است. این رویکرد استعداد نقادانه را تیز میکند و به انفصال از فعالیتهای بیهوده و سازمانهای بیسرنوشت منجر میشود. به دنبال نشانه هائی از در هم ریختهگی اجتماعی و محدودیتهای کنترل بر طبقه میگردد. نتیجهاش در تشخیص صریحتر میان ظاهر و واقعیت و بطور خالصه عالمت مشخصه روش انقلابی است. از آنجا که برخی نیروها، روابط و سازمانهای اجتماعی به سمت نیستی میروند و برخی دیگر به سمت تحکیم خود؛ واضح است آنانی که به آینده، به نیروهای نوین در حال ارتقا دل بستهاند، بر خودانگیخته گی تأکید ورزند و آنانی که بیشتر به طرز تنگاتنگی با وضعیت دیرینه گره خوردهاند بر ضرورت تشکیلات پا فشارند.

۳

حتی یک بررسی سطحی از فعالیتِ سازمانیافته آشکار میکند که تمام سازمانهای مهم، صرف نظر از نوع ایدئولوژیشان، از وضعیت‌موجود )que status )پشتیبانی میکنند؛ یا در بهترین حالت، پیشرفت محدودی در شرایط عمومی یک جامعه معین در دوره تاریخی معینی را قوت میبخشند. اصطالح وضعیت موجود در شفافیت بخشیدن به مفهوم سکون در چارچوب مفهوم دگرگونی کمک کننده است. به این اصطالح باید همچون هر نوع نظریه یا وسیله عملی نگریسته شود که صرف نظر از تمامی عملکرد فلسفیاش، استفاده های خودش را دارد. البته روشن است که شرایط پیشا- سرمایه داری، به هر طریقی که دگرگون شده باشد، با شرایط سرمایه داری ادغام شده است. به همین طریق شرایط ما بعد پسا- سرمایه داری، در این یا آن شکل، درون شرایط سرمایه داری ظاهر میشود. ولی این به تحول عمومی بر میگردد و اگر چه خاص نمیتواند بطور واقعی از عام رها شود، اما مداوماً توسط عمل واقعی انسانها از عام جدا میشود.

وضعیت موجود, که در اینجا در مورد نظام سرمایه داری بکار برده شد به معنای یک دوره از تاریخ اجتماعی است که در آن کارگران درون روابط پیچیده بهم تنیدهای از وسایل تولید جدا شدهاند و بدین طریق توسط طبقه حاکمه کنترل میشوند. ویژهگیهای کنترل سیاسی بر پایه ویژهگیهای کنترل اقتصادی قرار دارد. مادام که رابطه خودانگیخته گی و سازمان ۵ سرمایه-کار زندگی اجتماعی را تعیین میکند، مستقل از اینکه تا چه حد این جامعه بطرز دیگری نمایان میشود، ما همچنان با یک جامعه «تغییر نایافته» روبروایم. رقابت‌آزاد)faire-Laisses ،)انحصار یا سرمایه داری دولتی مراحل تحول درون وضعیت موجوداند. در حالیکه تفاوتهای میان این مراحل انکار ناشدنی است، ما میباید بر هویت واحد بنیانی شان تأکید کنیم و با مخالفت با آنچه که تمامی این مراحل در آن مشترکاند، نه فقط با یکی یا دیگری بلکه همزمان با تمامیشان مخالفت کنیم.

از نقطه نظر کنترلشدگان )که این نقطه نظر خود مشروط به زمان است( تحول یا صرفاً تغییر درون وضعیت موجود ممکن است «خوب» یا «بد» باشد. مثالی در مورد اول میتواند مبارزه موفقیتآمیز کارگران برای شرایط بهتر زندگی و آزادیهای سیاسیِ بیشتر, و در مورد دومی از دست دادن هر دوی این دست آوردها با استیالی فاشیسم باشد ) فارغ از این سئوال که آیا موفقیتهای مورد اول یک علت هر چند محدود عروج فاشیسم بوده است یا نه(. مشارکت در سازمانهایی که تحول در وضعیت موجود را ترغیب میکنند اغلب یک ضرورتِ ناگزیر است. از این رو بینتیجه است که با برنامه حداکثری که فقط خارج از وضعیت موجود قابل تحقق است با چنین سازمانهایی مخالفت کرد. با این وجود، قبل از ورود یا باقی ماندن در سازمانهای«واقع بین» الزم است بررسی کرد که درون وضعیت موجود تغییرات در چه جهتی به پیش میروند و چگونه این تغییرات ممکن است بر جمعیت کارکن تأثیر گذار باشند.

اکنون دیر زمانی است که دیگر اتحادیه های کارگری و احزاب سیاسی کارگری از عمل کردن بر طبق مقاصدِ اولیه رادیکالشان بازایستادهاند. «مسائل روز» این جنبشها را دگرگون کرد و منجر به وضعیتی شد که علیرغم حضور بسیاری از سازمانهای ساختهگیِ همچنان بزرگ، سازمانهای کارگری «واقعی» وجود ندارند. حتی جناح سوسیالیستِ جنبش – صرف نظر ازاین واقعیتکه در ادبیاتاش اغلب واژه های سوسیالیستی را به خدمت میگیرد- رفرم را نه بمثابه گذار به سوسیالیسم بلکه بمثابه ابزاری برای یک سرمایه داری بهتر و مطلوب تر درک میکند.

مبارزه برای شرایط بهتر زندگی در چارچوب اقتصاد بازار، به علت اینکه مبارزهای بر سر نیروی کار است، جنبش کارگری را به جنبش سرمایه دارانه کارگران تبدیل کرد. هر چه فشارِ پرولتری بیشتر شد، نیاز سرمایه داری برای افزایشِ بارآوریِ کار توسط روشهای تکنولوژیکی و سازمانی و بسط فعالیتهای تجاری -اقتصادی در سطح ملی و بینالمللی نیز بیشتر شد. مثل رقابت بطور کلی، مبارزه پرولتری نیز بمثابه وسیلهای در خدمت افزایش سرعت انباشت سرمایه و هل دادن جامعه از مرحلهای به مرحله دیگر عمل کرد. نه فقط رهبران کارگری بلکه توده های ردهی پایینی)file and rank )نیز آرمانهای اولیه انقلابیشان را از دست دادند، چرا که افزایش بارآوری کار بسط سرمایه را سرعت بخشید و راه را برای سود بیشتر توأم با دستمزدهای بهتر باز کرد. هرچند دستمزدها در رابطه با تولید کاهش یافت، ولی بطور مطلق افزایش یافت و سطح زندگی توده های کثیر کارگران صنعتی را در کشورهای اصلی سرمایه داری بالا برد. به سود افزوده شد و شکلگیری سرمایه با بسط تجارت خارجی و استثمار مستعمراتی بیش از پیش تسریع شد. تمامی اینها در خدمت تثبیت موقعیت به اصطالح آریستوکراسیِ کارگریِ در حال ارتقا بود. این پروسه متناوباً توسط بحرانها و کسادیها قطع شد که این خودش، هر چند بطور کور، بمثابه خودانگیخته گی و سازمان ۶ یکی از عواملِ هماهنگ کننده در پروسه باز- سازمانی سرمایه داری عمل کرد. با وجود این در طولانی مدت، حمایت دو سویه از بسط سرمایه توسط طبقه کارکن و رقابت سرمایه دارانه منجر به در هم آمیختهگی کامل منافع میان سازمانهای کارگری و کنترل گران سرمایه شد.

البته، سازمانهایی بودند که علیه ادغام جنبش کارگری در ساختار سرمایه دارانه مبارزه میکردند. آنها رفرم را بعنوان قدمی به سمت انقلاب تعبیر کرده و میکوشیدند در همان زمانی که در فعالیتهای بورژوایی درگیر میشوند هدف انقلابی را حفظ کنند. اختالط سرمایه و کار را یک امر موقتی دیدند که تا زمانی که ادامه دارد میتوان از آن آسیب دید یا بهرهبرداری کرد. تردید باطنیشان در باره موضوع همکاری با بورژوازی مانع این بود که اهمیت سازمانی کسب کنند؛ و این به نوبه خود، سبب شد که آنها بر خودانگیخته گی تأکید ورزند. جناح چپ سوسیالیستها و سندیکالیستهای انقلابی در این دستهبندی میگنجند.

بعضی کشورها سطح زندگی بالاتری نسبت به سایر کشورها دارند و دستمزدهای بالای برخی گروه های کارگری متضمن دستمزدهای پایین دیگر گروه های کارگری است. عمل کرد گرایشات متعادل کننده در سرمایه داری رقابتی با توجه به بارآوری ]کار[، نرخ سود و سطح دستمزدها, به حذف منافع ویژه و مزیتهای استثنایی تمایل دارد. درست همانطور که سرمایه داران تلاش میکنند که از این پروسه تعادل سازی از طریق انحصارگری بر کنار بمانند، گروه های کارگری سازمان یافته تلاش میکنند که موقعیت ویژهشان را، برغم نیازهای طبقاتی پرولتاریا بمثابه یک کلیت، مصون دارند. این منافع ویژه الزاماً باید که منافع «ملی» شوند. کارگران با دفاع از سازمانهای سیاسی و اقتصادیشان برای اینکه از طریق این سازمانها امتیازات اقتصادی- اجتماعیشان را محفوظ بدارند نه فقط از آن مرحله مشخصِ توسعه سرمایه داری که موقعیت ویژهشان را تضمین میکند بلکه هم چنین از سیاستهای امپریالیستی کشورشان نیز دفاع میکنند.

۴

برای حفظ وضعیت موجود,‌روابط اجتماعیِ اساسی «با کارآیی» بیشتری سازماندهی و باز-سازماندهی میشود. باز- سازماندهی امروزین درون ساختار طبقاتی اجتماعی دارای ماهیتی خودکامه (توتالیتری totalitarian )است. ایدئولوژی نیز هم بمثابه پیش شرط و هم نتیجه این باز-سازمانی توتالیتری میشود. سازمانهای غیر-توتالیتر در تلاش برای محافظت از خود به سمت خودکامهگی میچرخند. در کشورهای توتالیتری سازمانهای به اصطالح کارگری منحصراً به نیابت از طبقه حاکمه عمل میکنند. در کشورهای «دموکراتیک» نیز وضع به همین ترتیب است، اگر چه به نحوی کمتر عریان و با ایدئولوژی بخشاً متفاوت. از این رو، آشکارا راهی نیست که این سازمانها را با سازمانهای جدیدی با مشخصه انقلابی جایگزین کرد. برای آنانی که میخواهند جامعه نوینی را درون پوسته قدیمی سازمان‌دهند‌و برای آنهایی که هنوز بر «بهبود» جامعه درون وضعیت موجود نظر دارند، وضعیت ناامیدکنندهای است – چرا که اکنون هر رفرمی مستلزم ابزارهای توتالیتر است. دموکراسی بورژوایی تحت شرایط رقابت آزاد -یعنی شرایط اجتماعیای که دروناش سازمانهای کارگری نوع سنتی میتوانستند شکل بگیرند خودانگیخته گی و سازمان ۷ و توسعه یابند- بیش از این یا وجود ندارد و یا در حال تحلیل رفتن هستند. تمامی مباحثات حول مساله تشکیلات و خودانگیخته گی که جنبش کارگری قدیم را مضطرب میکرد اکنون دیگر معنایاش را از دست داده است. هر دو نوع سازمانها، یعنی چه وابستگان به خودانگیخته گی و چه کوشندگان برای خبره شدن در سازمان، در حال تحلیل رفتن اند. تبلیغ برای سازمانهای جدید جز امید به اینکه آنها به خودی خود پدیدار شوند، راه به جای دیگری نمیبرد. همانند معتقدان به خودانگیخته گی، مدافعان سازمان نیز، در حال حاضر در مواجه با واقعیت توتالیتری «اتوپیائی» هستند.

با این وجود برای برخی به نظر میرسد که این ادعا که جنبش قدیم کارگری تحلیل رفته است و نیز این استدالل که به علت تغییر شرایط اجتماعی بحث درباره تشکیلات و خودانگیخته گی بیمعنا شده است، با موجودیت روسیه بلشویکی در تناقض باشد. بالاخره، آنهایی که بر تشکیلات تاًکید کردند راه و رسمشان را در روسیه داشتند و به اعمال قدرتشان تحت نام سوسیالیسم ادامه میدهند. آنها ممکن است موفقیتشان را بعنوان تأیید نظریهشان بشمار آورند و به همین ترتیت همچنین آن سازمانهای رفرمیستی، بعنوان مثال حزب کارگر بریتانیا، که حزب دولتی شدند نیز ممکن است چنین کنند. ممکن است موقعیت کنونیشان را نه بمثابه دگرگونی به سرمایه داری توتالیتر بلکه بمثابه قدمی به سوی سوسیالیستی کردن جامعه به حساب آورند.

به هر حال، حکومت حزب کارگر ]بریتانیا[ و سازمانهای حامیاش صرفاً نشان دادند که جنبش قدیم کارگری بوسیله موفقیت سازمانیاش به آخر خط رسیده است. کاملآروشن است که تنها موضوع مورد توجه اعضای حزب کارگر حفظ وضعیت موجود است. البته، آنها همچنان درگیر باز-سازماندهی سیاسی و ساختار حکومتیاند، ولی دفاع از سرمایه داری دفاع از موجودیت خودشان شده است. و دفاع از سرمایه داری یعنی اینکه به تراکم و تمرکز قدرت اقتصادی و سیاسی مستتر شده پشت «ملی کردن» صنایع کلیدی را ادامه دهند و بدان شتاب دهند. این امر مستلزم تغییرات اجتماعی است که قدرت کنترل و عوام فریبی سرمایه و حکومت را هم افزایش داده و هم تضمین کند. و اینکه جنبش کارگری را در شبکه رو به توسعهی سازمانهای توتالیتر که هیچ کارکردی جز خدمت به طبقات حاکمه ندارند، ادغام کند.

اگر سازمانهایی همچون آنها که بر جنبش کارگری بریتانیا مسلط اند نفوذ سیاسی به دست آورند و آنرا در راه هدف های انقلابی بکار نبندند، به علت این نیست که «ایدئولوژی دموکراتیک» شان آنها را منع می کند که از راه هایی غیر از آراء عمومی به قدرت واقعی -متمایز از قدرت حکومتی- دست یابند. علت بلکه این است که سازمانهای خودشان که فقط در لفظ “دموکراتیک” اند بوسیله یک بوروکراسی و با شباهتی نزدیک به ساختار دموکراتیک سرمایه دارانه که پیش فرض اش حاکمیت مطلقه مالکان و کنترلگران بر سرمایه است, تَعَین یافته اند. و آنان واهمه ای ندارند که چه قدرتی نزد حریفان سرمایه داریشان باقی میماند. محافظه کاریشان مستقیماً از منافع سازمانیشان سرچشمه میگیرد که معطوف به مرحله ماقبل- توتالیتر توسعه سرمایه داری است.

تحول توتالیتری این سازمانها تکرارِ تغییر شکل لیبرالی جامعه به اقتدارگرایی (Authoritarian ) در مقیاسی کوچک است. این پروسه ای آرام و متناقض است و به طور ضمنی حاکی از کشاکش درون-سازمانی و همچنین ستیز علیه جنبشهای سیاسی رقیب است. این مساله در زمانی ظهور یافت که بسط بین المللی پروسه تمرکز سرمایه از حالت انحصارگرانه به سمت منافع ناسیونالیستی چرخید؛ یعنی وقتی که اقتصاد جهانی در انحصار چندین کشور یا بلوکهای قدرت است و کنترل مستقیم برروی تولید و بازار که در کشورهای توسعه یافته موجود است در سطح وسیع جهانی قابل تحقق میشود. تحت این شرایط، جنبش کارگری دیگر قادر نیست که از گسترش سرمایه صرفاً از طریق مبارزه برای منافع ویژه گروهی خودش پشتیبانی کند. این جنبش باید که جنبش ملی (کشوری) باشد و باید که در باز-سازماندهی اقتصاد جهانی بر طبق تغییرات روابط قدرت شرکت بجوید. با این وجود جنبش کارگری دست و بال شکسته بوسیله سنت و داشتن منافع خودش, چرخش از حامی صِرفِ ملی گرایی (ناسیونالیسم) به موتور محرکه ی امپریالیسم را مشکل مییابد. جنبشهای سیاسی جدید پدیدار میشوند تا ازاین انعطاف ناپذیری بهره بگیرند و جایی که مقاومت نشان داده میشود، جنبش کارگری را با یک جنبش ناسیونال-سوسیالیستی جایگزین سازند.

مطمئناً جنبش ناسیونال-سوسیالیست فقط بدین خاطر ملی (ناسیونال) است که امپریالیستی شود. «انترناسیونالیسم» بورژوایی که بمعنای بازار آزاد جهانی است، افسانه ای بود. فقط «آزاد» بود زیرا آزاد از رقابت علیه کشورهای اصلی سرمایه داری و تراستهای بین المللی بود. بسط سرمایه در حالیکه رقابت را از یک سو محدود میکرد اما از سوی دیگر آنرا اشاعه میداد؛ موقعیتهای انحصاری قدیم به نفع گروه های جدید انحصاری نابود شدند. اگر دخالت انحصارگرایانه در بازار آزاد جهانی بسط سرمایه داری را مانع شد، ولی [قدرتهای انحصاری] بطورِ هم زمان کشورهای جدیداً رو به توسعه را – و با برانگیزاندن منافع خصوصی در میانشان- مجبور کردند که محدودیتهای رقابت انحصاری خودشان را برقرار سازند بدین منظورکه برای خود جایگاهی درون اقتصاد جهانی تضمین کنند.

مبارزه برای ورود به بازار «آزاد» جهانی و به همچنین تللش برای دور نگه داشتن تمام تازه واردین از این بازار، توسعه عمومی سرمایه را به قیمت رشد ناموزن اقتصاد به طور کلی تسریع کرد. از این رهگذر تفاوت میان تمامیت نیروهای تولید اجتماعی به حال خود واگذاشته شد و با گسترده تر شدن سازمانهای تولید و تجارت جهانیِ تحت اراده بخش خصوصی – و نیز دولتی- ترقی سرمایه دارانه هم بیشتر شد. باز-سازماندهی اقتصاد جهانی – درمانده از متوقف کردن رشد نیروهای تولیدی بعلت شرایط رقابتی – مطابق با باز-تقسیم قدرت اقتصادی از طریق بحرانها و جنگ ها ادامه یافت. این به نوبه خود، منجر به تأکید مجددی بر ملی گرائی شد، هر چند تمام مسائل سیاسی و اقتصادی بوسیله طبیعت سرمایه دارانه اقتصاد جهانی تعیین میشود. ناسیونالیسم صرفاً ابزاری است برای رقابت در مقیاس بزرگ؛ در حقیقت این «انترناسیونالیسم» جامعه سرمایه داری است.

انترناسیونالیسم پرولتری بر مبنای پذیرش اصل افسانهای «تجارت-آزاد» بورژوازی بنا شد؛ با این تصور که توسعه بین المللی بمثابه گسترشِ صِرفِ کمیِ همان توسعه ملی است. درست همانطور که مؤسسات سرمایه داری مرزهای ملی را درهم شکستند، جنبش کارگری نیز پایه ای بین المللی یافت بدون اینکه شکل یا فعالیتهایش را عوض کند. تنها تغییرِ کیفی که میتوانست با جنب وجوش حاصله از تغییرات کمی قابل انتظار باشد انقلاب پرولتری بود. و این بدلیل اعتقاد به قطبی شدن جامعه بود: بدین معنی که همواره گروه کوچکتری از حاکمان همیشه با ازدیاد توده های تحت حکومت روبرویند. منطقاً، این پروسه میتوانست یا به پوچی برسد و یا به خلع ید از افراد خلع ید کننده.

اگر که نتیجه مبارزه بر سر قیمت نیروی کار، رشد پیوسته ی آگاهی طبقاتی پرولتاریا و ایجاد پایه ای مادی برای سوسیالیسم در نظر گرفته شود، پس باید از تمام پروسه تمرکز سرمایه داری نیز بعنوان یک گام ضروری پیشرفت در جهت جامعه جدید استقبال کرد. آنگاه، مؤسسات اقتصادی در مقیاس بزرگ، کارتل گرایی، تراست گرایی، کنترل مالی، دخالت دولت، ناسیونالسیم و حتی امپریالیسم باید نشانه های «پخته گی» جامعه سرمایه داری به سمت انقلاب اجتماعی باشد. اگر این رفرمیستها را تشویق کرد که پیروزی قانونی در کنترل حکومت را به عنوان شرط کافی برای تحول اجتماعی تصور کنند؛ همین، برای انقلابیون این امید را ممکن ساخت که حتی تحت شرایط کمتر «پخته ای» از طریق تصرف قدرتهای حکومتی سوسیالیسم میتواند ساخته شود. ستیزِ میانِ سوسیالیستها و بلشویکها بر سر موضوعات تاکتیکی بود و توافق اساسیشان نسبت به اینکه با اقدامات حکومتی «آخرین مرحله» سرمایه داری میتواند به سوسیالیسم تحول یابد را تحت تأثیر قرار نمیداد. اگر به نظر میرسد که سوسیالیستها منتظر میمانند تا «پیشرفت» مسیر خود را طی کند و قدرت حکومتی را به آنها بدهد، بلشویکها آماده بودند که این پیشرفت را درست کنند و آنرا تسریع نمایند.

شکست روسیه در جنگ اول جهانی و حمایت گسترده از ضرورت «مدرن سازی» روسیه برای اینکه استقلال اش را مصون دارد, منجر به سرنگونی تزاریسم و انقلابی شد که «عناصر مترقی ای» را به قدرت رساند. بزودی جناح تندروترِ جنبش سوسیالیستی قدرت را در دستانش متمرکز کرد. برای تسریع پروسه سوسیالیزه کردن، بلشویکها مردم را مجبور کردند که مطلقاً مطابق با برنامه سیاسیشان عمل کنند. از دیدگاه آنها، تا آنجا که آنها در خط توسعه عمومی سرمایه داری به سمت سرمایه داری دولتی بودند و بشرطی که آنها تولیدات را افزایش داده و حکومت بلشویکی باقی میماند؛ این مساله مطرح نبود که آیا تصمیماتشان هنوز مشخصه سرمایه دارانه داشتند یا نه. حکومت بلشویکی -باوجود تمام تناقضات، سازشها، و اعطای امتیاز به اصول سرمایه و قدرتهای سرمایه دار- بمثابه تضمینی دیده میشد که میتوانست سرانجام وضعیت سوسیالیسم را از بالا صادر کند. نکته این بود که حکومت را انقلابی نگه دارند، یعنی در دستان بلشویکها; و خصلت انقلابی اش را از طریق ارشاد سفت وسخت اعضایش با یک ایدئولوژی اساساً غیر قابل تغییر حفظ کنند. و اینکه با ترویج جزمی گری قادر باشند با همه کج رویهایی مقابله کنند که تلاش بلشویکی در نگهداری دستگاه سازمانیای که قدرتمندتر از تمامی رقبایش باشد را به مخاطره میاندازند. بدین ترتیب، دیکتاتوری حکومتی که از سوی یک حزب دیکتاتورانه-هدایت گر (directed–dictatorially ) با یک سیستم هیرارشی با حقوق ویژه پشتیبانی میشد، بعنوان اولین قدم اجتناب ناپذیر در تحقق سوسیالیسم در نظر گرفته شد.

فراسوی رشد نظم انحصارگرایانه، دخالتهای دولت در امور اقتصادی و ضرورتهای سازمانیِ امپریالیسمِ مدرن, گرایشی به سوی کنترل توتالیتری در تمام کشورها عمل میکرد. بویژه در کشورهایی که کم و بیش به شرایط بحران «بالانقطاع» مبتلایند. اگر که بحران سرمایه داری مثل اقتصادش بین المللی است، تمام کشورها بطور مساوی (نه با یک شدت و نه به یک شکل) از بحران لطمه نمی بینند. با توجه به ذخایر مادی، انسانی و سرمایه کشورهای «ثروتمندتر» و «فقیرتر» وجود دارند. بحرانها و جنگها به تغییر و تبدیل در موقعیت قدرتها و به ظهور گرایشات جدید درعرصه توسعه اقتصاد و سیاست منجر میشود. ممکن است که بحرانها و جنگها بیان جابجایی قدرتها باشند که یا قبالآ این جابجایی تحقق یافته و یا وسیله هایی برای متحقق کردنش می باشند. در هر دو حالت دنیای سرمایه دارانه خودش را به طور قطعی تغییر یافته و به طرز متفاوتی سازمان داده شده مییابد. ابداعهای جدید سازمانی از طریق کشمکشهای رقابتی عمومیت مییابند، اگرچه نه الزاماً شبیه به هم. در بعضی کشورها تمرکز بالای سرمایه که اشکال جدید کنترل اجتماعی را با خود آورد، ممکن است که خصلت اقتصادی غالب شود؛ حال آنکه در بعضی دیگر جلوه سیاسی به خود بگیرد. عملآ ممکن است که کنترلِ تمرکزیافته پیشرفته تری در کشورهای دسته اول باشد تا دومی ها. ولی اگر چنین است، آنگاه این اشکال نوین کنترل اجتماعی فقط کشورهای کمتر تمرکزیافته را مجبور میکند که ظرفیت کنترل سیاسی شان را افزایش دهند. یک رژیم فاشیستی از مبارزات اجتماعی ای که همراه با گرفتاریهای داخلی است و از ضرورت جبران ضعف هایش -که ملتهای قویتر سرمایه داری در آن شریک نیستند- به طریق سازمانی حاصل میشود. رژیمهای سیاسی توتالیتر جایگزینی هستند برای فقدان یک سیستم تصمیم گیری متمرکز« ««>آزادانه» توسعه یافته.

اگر توتالیتاریسم نتیجه تغییرات درون اقتصاد جهانی است، همچنین باعث گرایش کنونی جهان -گسترده ای است که نیروی اقتصادی را با وسایل سیاسی- سازمانی تکمیل میکند. بعبارت دیگر، رشد توتالیتاریسم فقط برحسب موقعیت سرمایه داری جهانی میتواند درک شود. بلشویسم، فاشیسم و نازیسم فرآورده های مستقل ملی نیستند بلکه واکنشهای ملی به اشکال تغییر یافته رقابت جهانی اند، همان طور که گرایش به سمت توتالیتاریسم در ملل «دموکراسی» بخشاً واکنشی به فشارها برای و علیه اعمال امپریالیستی است. البته فقط کشورهای بزرگتر سرمایه داری رقبای مستقلی برای کنترل جهان هستند؛ ملل کوچکتر بسیاری که به نقد از دور مسابقه خارج شده اند، صرفاً خودشان را با ساختار اجتماعی قدرتهای مسلط منطبق میکنند. با این همه، در ابتدا ساختار توتالیتری جامعه مدرن آنجایی که معمولآ انتظار میرفت -یعنی جائی که تمرکز قدرت اقتصادی بالا بود- رشد نکرد، بلکه درکشورهای ضعیفتر سرمایه داری رشد کرد. بلشویکهای آموزش دیده در غرب, در سرمایه داری دولتی، آخرین مرحله توسعه سرمایه داری، دروازه ورود به سوسیالیسم را دیدند. رسیدن به این دروازه به شیوه سیاسی مستلزم دیکتاتوری بود؛ و کارآمد کردن این دیکتاتوری به معنی توتالیتری بودن بود. رژیمهای فاشیستی آلمان، ایتالیا و ژاپن بیانگر تلاشهایی بودند تا از طریق سازماندهی, آنچه که بر حسب قدرت سرمایه داری سنتی در آنجا غایب بود را بسازند، که راه میان بری به رقابت در مقیاس بزرگ بیابند؛ چرا که توسعه عمومی اقتصاد مانع آنها بود که سهمشان را از بهره کشی از جهان افزایش دهند یا آنرا حفظ کنند.

با حرکت از این زاویه، تمامی توسعه سرمایه داری حرکت به سمت توتالیتاریسم بوده است. این روند با شروع قرن کنونی (بیستم) ظاهر شد. زمینه تحقق یافتن اش عبارت است از بحرانها، جنگها و انقلابها. توتالیتاریسم خودش را به طبقات مشخصی و کشورهای معینی محدود نکرده بلکه تمام جمعیت دنیا را در بر گرفته است. از این زاویه، شاید بتوان گفت که سرمایه داری «کاملآ توسعه یافته» سرمایه داری جهانی خواهد بود، با شیوه توتالیتری به طرز متمرکزی کنترل شده. اگر که این تحقق پذیر باشد، با هدف سوسیالیستی و بلشویکی حکومت جهانی، برنامه ریزی برای تمامیت زندگی اجتماعی، هماهنگی خواهد داشت. همچنین با «انترناسونالیسم» محدود سرمایه دارها، فاشیستها، سوسیالیستها و بلشویکها هماهنگی خواهد داشت که بلوک بندیهای محدودی همچون پان-اروپا، پان-اسالوها، بلوک آمریکای لاتین، تعداد زیادی بین الملل، کشورهای مشترک المنافع، دکترین-مونرو، پیمان آتلانتیک، سازمان ملل و غیره، را بمثابه گامهایی ضروری بسوی حکومت جهانی پیش بینی کنند.

در مقایسه با امروز، سرمایه داری قرن نوزدهم به نظر میرسد که «سرمایه داری توسعه نیافته درون پوسته» جامعه قدیم بشکف اند. عملکرد انقلابی اش در [ گذشته ] کنترل حکومتی را هدف گرفته بود فقط بدین منظور که مرزهای دست وپا گیر فئودالیسم را درهم بشکند و آزادی سرمایه را تضمین کند. سرمایه دارها بطور کامل با گسترش تجارت جهانی شان، با ایجاد پرولتاریا و صنایع شان و با انباشت سرمایه شان مشغول و راضی بودند. «آزادی اقتصاد» مهمترین دل مشغولی شان بود و تا آنجایی که دولت از موقعیت بهره کش اجتماعیشان حمایت میکرد، ترکیب و استقالل دولت دل مشغولی شان نبود.

استقلال نسبی دولت مهمترین خصلت سرمایه داری نبود؛ هر چند، ولی صرفاً بیانی از رشد سرمایه داری درون شرایط ناکامل سرمایه داری بود. توسعه بیشتر سرمایه داری تلویحاً بر سرمایه داری شدن دولت اشاره داشت. آنچه که دولت در رابطه با «استقلال اش» از دست داد در قدرت به دست آورد؛ آنچه که سرمایه داران در رابطه با دولت از دست دادند در افزایش کنترل اجتماعی باز پس گرفتند. به موقع اش منافع دولت و سرمایه یکی شد. این نشان میداد که شیوه تولید سرمایه داری و کارکرد رقابتی اش حالا دیگر بطور عمومی پذیرفته شده بود. دولت گسترده و سرمایه دارانه سازمان یافته در سطح ملی بار دیگر روشن کرد که همه مخالفین تحت کنترل درآمده بودند، که دیگر نه فقط مؤسسات اقتصادی سرمایه داری بلکه تمامی جامعه از جمله جنبش کارگری سرمایه دارانه شده بودند. سرمایه داری شدن جنبش کارگری یک واقعیت به سرانجام رسیده بود که در افزایش توجه اش به دولت بعنوان ابزار ۱ رهایی آشکار بود. «انقلابی» بودن یعنی گریز از «آگاهی اتحادیهایِ» تنگ نظرانه دوران سرمایه داری منچستری ، پیکار برای کنترل دولت و افزایش اهمیت دولت توسط بسط قدرت اش بر به حوزه های هر چه وسیعتر فعالیت اجتماعی. ادغام دولت و سرمایه همزمان ادغام هر دوی اینها با جنبش سازمان یافته کارگری بود.

ما در بلشویسم روسی با اولین سیستمی روبروایم که در آن ادغام سرمایه، کار و دولت از طریق تدبیر جناح رادیکال جنبش کارگری قدیم تکمیل شد. به عقیده لنین، بورژوازی خودش بیش از این قادر نبود که جامعه را به کلی متحول سازد. زمان برای انقلاب بورژوایی در معنای سنتی اش گذشته بود. برای گریز از موقعیت استعماری، مرحله امپریالیستیِ سرمایه داری کشورهای عقب افتاده را وادار کرد تا آنچه که تحت شرایط رقابت آزاد پایان احتمالی پروسه رقابتی به حساب میآمد را بعنوان نقطه شروع توسعه شان اقتباس کنند. کشورهای عقب مانده نمیتوانستند خودشان را با شیوه های سنتیِ توسعه ی سرمایه داری آزاد کنند مگر از طریق پیکار سیاسی با الگوی بلشویکی. حزب بلشویک نه با چالش سیستم استثمار سرمایه داری، بلکه فقط با چالش محدود این سیستم در رابطه با گروه های بخصوصی از کارفرمایان مؤسسات اقتصادی و بانکداری بود که از طریق کنترل بر دولت کنترل وسایل تولید را به دست گرفت. احتیاجی نبود که به طرح تاریخی پول سازی و انباشت سرمایه تن در داد تا به موقعیت کنترل اجتماعی رسید. استثمار نه به شرایط رقابت آزاد بلکه بر کنترل ابزار تولید متکی بود. این شیوه با یک سیستم کنترل متمرکز و واحد, قاعدتاً میباید که حتی سودآورتر و مطمئن تر باشد نسبت به آنچه که در گذشته تحت کنترل غیر مستقیم بازار و با دخالتهای پراکنده دولتی وجود داشت.

اگر در روسیه ابتکارِ توتالیتری از جنبش رادیکال کارگری بیرون آمد، بعلت مجاورت نزدیکی بود که با اروپای غربی وجود داشت. جایی که پروسه مشابه ی در راه بود. اگرچه آنها با رفرم و متدهای غیرانقلابی با این پروسه درگیر بودند. در ژاپن دولت ابتکار عمل را به دست گرفت و این پروسه خصلت متفاوتی بخود گرفت به این صورت که طبقات حاکم قدیمی مجریان سیاستهای دولت شدند. در اروپای غربی سرمایه داری شدن جنبش کارگری قدیم و نفوذش بر دولت به چنان نقطه ای رسیده بود، بویژه در خلال جنگ، که این جنبش از هرگونه قوه ابتکاری در رابطه با تغییر اجتماعی تهی شده بود. این جنبش نمیتوانست بدون اینکه ابتدا خودش را بطور رادیکال دگرگون کند بر سکونِ اجتماعی (که بخشاً از موجودیت خودش و تشدید رکود در اثر جنگ ناشی شده بود) غلبه کند. هرچند، تلاش برای بلشویزه شدن نیز با شکست مواجه شد. برخالف روسها، بورژوازی غرب در چارچوب نهادهای دموکراتیک “مترقی” از انعطاف پذیری بیشتری برخوردار بود و روی پایه اجتماعیِ ادغام شده وسیعتر و بیشتری عمل میکرد. در آلمان بود که بالاخره فاشیسم سر بلند کرد. در قدرتمندترین کشور بلحاظ سرمایه داری در میان تمامی مللی که در جنگ جهانی اول شکست خوردند و در تقسیم غنایم به کنار زده شده بودند.

ولی بلشویسم راهِ رسیدن به قدرت را از طریق فعالیت حزبی نشان داده بود. کنترل توتالیتری بوسیله حزب (امکان سرمایه داری حزبی) در روسیه نشان داده شده بود. احزاب سیاسی جدید، بخشاً بورژوائی، بخشاً کارگری، که با ایدئولوژیهای ناسیونالیستی-امپریالیستی و با برنامه های کم و بیش هماهنگ با سرمایه داری دولتی عمل میکردند, بعنوان نیروهای “انقلابی” برای رودررویی با سازمانهای قدیم بوجود آمدند. این احزاب، با پایه های توده ای خودشان، با بهره گیری از بحرانهای لاینحل، با احترام کمتری برای قوانین و طرز کارهای سنتی و با حمایت از تمام عناصری که محرکِ یافتنِ راه حلی امپریالیستی برای شرایط بحرانی بودند، توانستند ابتدا در ایتالیا و سپس درآلمان سازمانهای قدیم را شکست دهند. حتی در آمریکا، قویترین کشور سرمایه داری، در خلال رکود بزرگ تلاشهایی شد که افزایش اقتدار جدیداً کسب شده دولت از طریق ایجاد حمایت توده ای از سیاستهای همکاری طبقاتی حکومتی تضمین شود.

فروپاشی کشورهای فاشیستی در جنگ دوم جهانی روند توتالیتری را تغییر نداد. اگرچه استقلال کشورهای شکست خورده در پایان راهش بود، اما ساختار توتالیتری شان باقی ماند. فقط آن جنبه هایی از توتالیتاریسم شان که مستقیماً متوجه جنگ افروزی مستقل شان بود نابود گردید و یا اینکه به تبعیتِ نیازهای قدرتهای پیروزمند درآمد. امروزه توتالیتاریسم بیشتری در جهان نسبت به دوره قبل و حتی در دوره جنگ وجود دارد، هر چندکه مراکز کنترل تغییر کرده و شیوه های جدیدی به کمک طلبیده شده است. از این گذشته، کشورهای “پیروزمند”ی همانند انگلستان و فرانسه، امروزه خودشان را در همان موقعیتی می یابند که کشورهای شکست خورده بعد از جنگ جهانی اول خود را یافتند. چنین بنظر میرسد که تمام تحول اروپای مرکزی میان دو جنگ در انگلستان و فرانسه تکرار خواهد شد.

توتالیتاریسم، با این وجود، بیش از این محدود به جاه طلبی های سیاسی سازمانهای جدید نیست بلکه بوسیله تمام نیروهای سیاسی فعال پرورش داده میشود. برای اینکه از درون علیه گرایشات فاشیستی و بلشویکی رقابت شود سازمانهای غالب باید خودشان شیوه های توتالیتری را اقتباس کنند. از آنجا که تمام مبارزات درونی رقابت امپریالیستی را منعکس میکند تدارک های جنگی هر چه بیشتر جامعه را بسوی توتالیتاریسم سوق میدهد. و از آنجا که دولت بیشتر و بیشتر فعالیتهای اجتماعی و اقتصادی را کنترل میکند، دفاع از منافع خصوصی و انحصاری تقویتِ تمایلاتِ تمرکزگراییِ خودشان را الزامی میکند. بطور خلاصه، نیروهای اجتماعی که در دو جنگ جهانی رها شدند و تلاش میورزند که راه حل هایی درون وضعیت موجود بیابند، تماماً آماده اند که سرمایه داری توتالیتری را حمایت کنند و آنرا توسعه دهند.

تحت این شرایط، احیای جنبش کارگری به آنگونه که در گذشته شناخته شده بود و آنگونه که هنوز بصورت اخته شده در بعضی کشورها وجود دارد، واضح است که موضوعیت اش را از دست داده است. تمام جنبشهای موفق، حال تحت هر نامی، تلاش میکنند از اصول اقتدارگرایی پیروی کنند. درجه قدرت در دستان کنترل گران دلالت بر پایان دوره رقابت آزاد و بسط سرمایه داری توتالیتر دارد، چه اینکه کنترل اجتماعی در شکل دولت مبتنی بر اتحادهای انحصاری دولتی اعمال گردد یا در شکل فاشیسم یا سرمایه داری حزبی (capitalism-party) البته، بعید است که سرمایه داری هرگز به شکلِِِ مطلقِ توتالیتری برسد، چنانکه هرگز سیستم رقابت آزاد نیز به معنی کامل این اصطلاح نبود. تمام آنچه که این «برچسبها» مشخص میکنند, شیوه های مسلط بر فعالیتهای گوناگون اجتماعی و تمایزهای سازمانی بر طبق رویه غالب است. به هرحال روشن است که برای حفظ وضعیت موجود سرمایه داری (یعنی با توجه به قدرتهای جدید دولتی، سرمایه داری بشدت متراکم شده، تکنولوژی مدرن، کنترل اقتصاد جهانی، دوران جنگ های امپریالیستی و غیره ) وجود یک سازمان اجتماعی بدون مخالف و کنترل متمرکز و جامع فعالیتهای مؤثر اجتماعی انسانها ضروری شده است.

اگر پایان جنبش کارگری قدیم مساله سازمان و خودانگیخته گی را بی معنی کرده است، آنگونه که این جنبش آنرا دید و در مباحثاتش با آن برخورد کرد, مساله ممکن است اما هنوز در مفهوم وسیعتری از اهمیت برخوردار باشد، کاملآ جدا از مشکلات سازمانهای طبقه کارکن در گذشته. بحرانها و جنگها نیز باید همچون وقوع انقلاب، بعنوان رویدادهای خودانگیخته مورد توجه قرار بگیرند. در مورد بحرانها و جنگها در مقایسه با انقلاب اطلاعات بیشتری موجود است و تجربه های بیشتری انباشت شده است.

در سرمایه داری نظم و ترتیب مقتضیات بنیادهای جامعه در ارتباط با تولید و سهمبندی کار اجتماعی در جهت رفع نیازهای اجتماعی عمدتاً به مکانیسم بازار واگذار شده است. عملکردهای انحصاری این مکانیسم را مختل میکند، اما حتی بدون این دخالتها عملکرد این شکل اقتصادی-اجتماعی فقط میتواند بطور خاص (و نه عام) نیازهای «اجتماعی» سرمایه داری را برآورده کند. نوع رابطه غیر مستقیمی که بین عرضه و تقاضا توسط مکانیسم بازار برقرار شده, به سودآوری و انباشت سرمایه مرتبط است و توسط آن تعیین میشود. جنبه های آگاهانه «نظم» انحصارات که فقط متوجه منافع ویژه خودشان است، نامعقول بودن کل سیستم را افزایش میدهد. حتی برنامه ریزی سرمایه داری دولتی قبل از همه در خدمت نیازهای ویژه و امنیت گروه های مسلط و ممتاز خودش میباشد و نه نیازهای واقعی جامعه. از آنجا که عملیات سرمایه دارها بطور ویژه و بوسیله الزامات سود و نه توسط منافع عمومی تعیین میشود، نتایج عملی تصمیمات سرمایه دارها ممکن است از انتظاراتشان متفاوت باشد؛ نتیجه اجتماعی تصمیمات گوناگون، که بطور انفرادی تعین مییابد، ممکن است ثبات جامعه را مختل کند و مقاصد پشت تصمیمات را ناکام گذارد. فقط بعضی نتایج اجتماعی عملکرد انفرادی از پیش معلوم است، و نه همه آنها. منافع خصوصی از حضور آن سازمان اجتماعی که بتواند اطمینان معقولی در باره نتایج اصلی عملکردش ارائه دهد، ممانعت میکند. این دلالت دارد بر گسترش اجتماعی اصطکاک های رو به تزاید، ناهماهنگی ها، به تعویق انداختن باز- سازماندهی ها (که به کشاکش خشن میان منافع جدید و قدیم منتهی میشود) و به بحرانها و رکودها (که بنظر میرسد بطور خود بخودی اتفاق میافتند؛ که علت اش فقدان نظم و ترتیبی است که با جامعه از نقطه نظر اجتماعی و غیر طبقاتی برخورد کند).

در چارچوب وضعیت موجود امکان ندارد که فعالیتهای اجتماعی در جهت منافع کل اجتماعی سازمان بگیرد. سازمانهای جدید فقط بیان مواضع مواج طبقاتاند و روابط بنیادین طبقات را بالتغییر باقی میگذارند. اقلیتهای حاکم قدیم جایشان را به اقلیتهای حاکم جدید وا میگذارند، طبقه پرولتاریا به دسته هایی با منزلتهای اجتماعی متفاوت قطعه قطعه میشود، لایه هایی از طبقه متوسط محو و لایه های دیگری با نفوذی بیشتر باال میآیند. از آنجا که تمام فعالیت مشخص و سودمند اجتماعی – اگر که اصالً اجتماعی باشد- فقط در عمل اجتماعی است و نه در طرحریزی اش (به عبارتی یعنی «تصادفی»)، نیرویی در جامعه وجود ندارد که با رشد مدام خودش “آنارشی” اجتماعی را محدود کند و آگاهی کاملتری در باره نیازها و فرصتهای اجتماعی را توسعه دهد. توسعه ای که بتواند به خود-اراده گی و یک جامعه واقعاً اجتماعی بیانجامد. پس به نوعی این تعدد و گوناگونی سازمانها در سرمایه داری است که از سازمانیابی جامعه ممانعت میکند. این بدین معنا است که نه فقط تمام فعالیتهای ناهماهنگ و متضاد باید به بحرانهای قابل پیشبینی و هم چنین غیر قابل پیشبینی منجر شود، بلکه هم چنین فعالیتهای همه مردم -چه سازمان یافته و چه سازمان نیافته- نیز کم و بیش در انفجارات خودانگیخته به شکل بحران و جنگ “مسئول” هستند.

با وجود این، راهی نیست که تمام جزئیات مهم پروسه ای که به بحرانها و جنگها منجر شد را ردیابی کرد. و بنابراین بر اساس واقعیات توضیح داد که کدام عملکردهای مشخص و تدارکات اش درون پروسه های رو به رشد فاجعه را تعین بخشیدند. آسانتر این است, و برای مقاصد سرمایه دارانه کافی است, که بصورت اختیاری نقطه آغازی انتخاب شود، همچون اینکه جنگ به بحران و بحران به جنگ منجر میشود. و یا با ظرافت کمتری مثلآً به خصلتهای فردی ویژه هیتلر یا اشتیاق روزولت برای فناناپذیری اشاره شود. جنگها هم مثل طغیانهای خودانگیخته و هم مانند اقدامی سازمانیافته بروز مییابند. آنگاه تقصیرِ پیدایی جنگ به حساب ِ(ملتها، حکومتها، گروه های فشار، انحصارات، کارتلها و تراستها)ی مشخصی گذاشته میشود. اما انداختن تمام گناه بحرانها و جنگها به گردن سازمانهای بخصوص و سیاستهای مشخص به معنای چشم پوشی بر مساله واقعی ای میباشد که در اینجا در میان است و این خود نشانه ناتوانی در پرداختن به آن به طرزی کارآمد است. اشاره به عناصرِ سازمانی که درگیر بودند بدون تأکید بر محدودیتهایشان درون تمامیت محیط اجتماعی”آشوب زده”, توهم اینکه احتملآ «سازمانهای دیگری» و «سیاستهای دیگری» میتوانستند حتی درون وضعیت موجود مانع بروز چنین فجایع اجتماعی بشوند را اشاعه میدهد. با این همه، وضعیت موجود فقط نام دیگری است برای بحرانها و جنگها.

مطمئناً، نوعی «ترتیب» در سرمایه داری و روند رو به رشد معینی بر مبنای این «ترتیب» قابل مشاهده بود. رشد بارآوری کار آنرا فراهم کرده بود. افزایش بارآوری، با آغاز از یک حوزه یا حوزه های متعدد تولید، منجر به تعدیل وتبدیل عمومی سطح تولیدی جامعه و ترمیمهای تبعی اش در تمام روابط اقتصادی-اجتماعی شد. این تغییرات که در تغییر وتبدیل روابط سیاسی منعکس شده بود به تغییر روابط، کم و بیش تناقض آمیز، میان ساختار طبقاتی و نیروهای مولد جامعه منجر شد.

نیروهای مولده چه هستند؟
بطور آشکاری: کار، تکنولوژی، سازمان؛ و بطور کمتر آشکاری: تضادهای طبقاتی و از اینرو ایدئولوژی ها. به عبارت دیگر، نیروهای مولده عبارتند از فعالیتهای انسان، و نه چیزی جداگانه که فعالیت انسان را تعیین میکند. پس، نیازی نیست که الزاماً مسیر قبلیِ توسعه دنبال شود. وضعیتهای اجتماعی ای ممکن است فنا شوند، شرایطِ روابط عمومی ای ممکن است آفریده شوند که کلآ هر آنچه که قبلآ ساخته شده بود را نابود کنند. ولی اگر که «هدف اجتماعی» بسط و ادامه گرایش رو به رشد سابق بود، تاریخ واقعاً ممکن بود داستانِ «ترقی اجتماعی» از میان باز شدن ظرفیتهای تولیدی باشد.

اینکه سرمایه داری هستی یافت بر چندین پیش فرض متکی بود: رشد معین نیروهای مولده اجتماعی، افزایش کار اضافی و افزایش ظرفیت [تولیدی] که رشد طبقه غیر مولد را پشتیبانی کند. سخن گفتن از «رشد نیروهای مولده» بمثابه تعیین گرِ توسعه عمومی اجتماعی, بطور مشخصی مناسبِ حالتِ بت وارگیِ کالایی سرمایه داری رقابت آزاد بود. چرا که تحتِ اقتصاد ایندیویدوالیسم اش چنان بنظر میرسید که گوئی “نیروهای مولده» مستقل از تمایلات و نیازهای سرمایه دارانه توسعه یافت. اشتهای سیری ناپذیر برای انباشت همراه با رشد سریع نیروهای مولده بسط یافت و افزایش اینها تداوم باز-سازماندهی ساختار اقتصادی-اجتماعی را ممکن گرداند. و تجدید سازماندهیها به نوبه خود همچون محرکه های جدیدی برای افزایش بیشتر بارآوری اجتماعی عمل کردند. گفته شد که سرمایه داری, ۲ بطور تاریخی، خود را موجه جلوه داده است چرا که با وجود «کوری» اش در عین حال اما توسعه بالنده نیروهای مولده اجتماعی را سبب شده بود، که از آن میان پرولتاریای صنعتی مدرن عظیم ترین [دستاورد] تلقی شد.

اگر باید این گونه به نظر برسد که آزاد شدنِ کاملِ ظرفیتهای تولیدی جامعه شکلگیری و نگهداری جامعه بدون طبقه را ممکن میکند، این نیز کاملآروشن است که طبقاتِ بالفصلِ ممتاز فقط به خاطر احتمال جامعه سوسیالیستی آتی از کنترل امروزیشان صرف نظر نمیکنند. در باره چنان مسالهای، به هر حال، مالکان و کنترلگران تولید نمیتوانند همچون یک «طبقه» عمل کنند؛ «انقلاب با توافق» بی معنی است. انباشت بخاطر انباشت ادامه مییابد و به تمرکز بیشتر سرمایه و قدرت منجر میشود؛ یعنی اینکه به انهدام سرمایه، به بروز بحرانها، رکودها و جنگها منتهی میشود. برای اینکه سرمایه داری بطور همزمان هم نیروهای مولده را رشد میدهد و هم از رشدش جلوگیری میکند, و شکاف بین تولید بالقوه و تولید واقعی را بیشتر میکند. تضاد بین ساختار طبقاتی و نیروهای مولده, مانع «انجماد» در سطح تولیدِ متداول و نیز بسط اش به سمت وفورِ واقعی میشود.

اگر بنا به هیچ دلیل دیگری جز دلیل عادت هم که شده، بنظر محتمل میآید که آینده نزدیک، مثل گذشته بالفصل، با رشد بیشتر نیروهای تولیدی خصلت یابی خواهد شد. این دلالت بر شدت گیری رقابت دارد، علاغم همه کوششهای نیمهکاره یا کاملی که برای کنترل تولید صورت میگیرد. باوجودی که واحدهای بزرگتر سرمایه داری تعداد بسیاری از واحد های اقتصادی کوچکتر را در خود جذب کردهاند و شرایط موقتیِ انحصاری را برای کل صنایع و ترکیبی از صنایع تأمین کردهاند، این پروسه صرفاً رقابتِ بینالمللی و کشمکش بین واحدهای اقتصادیِ غیر انحصاریِ باقی مانده را تشدید کرده است. در سرمایه داری دولتی رقابت به صورت متفاوتی انجام میشود، ولی بیشترین اشکالِ رقابت را در بردارد, به علت اتمیزه شدن کامل توده های مردم بوسیله ماشین ترس و وحشت دولتی و در خودِ بوروکراسی بوسیله ساختارِ هیرارشیِ سازمانیاش.

کاربرد نیروهای سازمانی و تکنولوژیکیِ جدید تولید, کنترلهای اجتماعی بیشتری را ضروری میکند. آشفتگی پرولتاریا نشانه آغاز پروسه ای است که به اتمیزه شدن تام کل جمعیت و به انحصارِ دولتیِ تشکیالت میانجامد. در یک قطب ما با همه نیروهای سازمانیافته متراکم مواجهایم؛ و در قطب دیگر با توده های بیشکلِ مردم که قادر نیستند برای جنگیدن بخاطر منافعشان به هم بپیوندند. تا آنجایی که آنها سازمان یافتهاند، بوسیله کنترلگرانشان سازمان یافتهاند؛ تا آنجایی که آنها قادرند که صدایشان را بلند کنند، با زبان اربابشان سخن میگویند. در تمام سازمانها توده های مردمِ اتمیزه شده همیشه با یکجور دشمن روبرویند: دولت توتالیتری

اتمیزه شدن جامعه نیاز به سازمانِ دولتیِ فراگیر دارد. سوسیالیستها و بلشویکها، با توجه به تولید و مبادله و سایر جهاتِ فوقِ اقتصادی، جامعه سرمایه داری را بطرز ناکارایی سازمان یافته فرض کردند. تأکید بر سازمان تأکیدی برکنترل اجتماعی بود. از این زاویه، سوسیالیسم قبل از هر چیز میباید سازماندهی عقلانی کل جامعه باشد. و البته، یک جامعهی سازمانیافته کارا, از فعالیتهای پیشبینی نشدهای که قادر است به رویدادهای خودانگیخته منتهی شود، جلوگیری میکند. عنصر خودانگیختهگی در جامعه باید با برنامهریزیِ قاطعانه تولید و توزیعِ متمرکزِ کالاها محو شود. نه فقط بلشویکها، بلکه فاشیستها نیز از خودانگیخته گی فقط تا هنگامی سخن میگفتند که قدرتشان مطلقه نبود. وقتی که همه لایه های اجتماعی موجود به اتوریتهشان تن در دادند، آنها کاملترین سازمانگران جامعه شدند. و دقیقاً این فعالیت سازمانیافته بود که بعنوان سوسیالیسم نام گذاری شد.

با این حال تناقض میان ساختار اجتماعی و نیروهای مولده باقی میماند و با آن اجتنابناپذیری بحرانها و جنگها. با وجودی که توده های منفعل شده بیش از این نمیتوانند در مقابل توتالیتاریسم با شیوه های منظم سازمانیافته سنتی مقاومت کنند، و با وجودی که آنها راهکارها و اشکال جدید عمل که مناسب وظایف جدید باشد را ابداع نکردهاند، تناقضات ساختار طبقاتی الینحل باقی میماند. در عین حالیکه امنیتی موقتی داده شده، اما سیستم اقتدارگرای تروریستی همچنین ناامنی سرمایه داری توتالیتر را بازتاب میدهد. دفاع از وضعیت موجود، وضعیت موجود را از طریق فعالیتهای جدید کنترل نشده یا غیر قابل کنترل نقض میکند. قویترین کنترلها بر انسانها وقتی که با تناقضات وحشتناکی که جهان امروز را دارد از هم میدرد مقایسه شود، واقعاً سست و کم دوام مینمایند. با وجودی که تمام تضادهای کنونی در مقابل یک سازمان قرار دارند، جامعه سرمایه داری در هیچ زمانی به این شدت سازماندهی نشده بود آن چنانکه امروزه بطور کامل سازمان یافته است.

اگر تضمینی نیست که سوسیالیسم الزاماً باید در جریان تحوالت اجتماعی آتی شکل بگیرد، دلیلی هم نیست که تصور شود جهان با بربریت توتالیتری به آخر خواهد رسید. سازمان )تنظیم و ترتیب (وضعیت موجود نمیتواند جلوگیر فروپاشیاش باشد. از آنجا که توتالیتاریسم مطلق نیست، راه های بازی برای تهاجم درون ساختارش باقی است. اهمیت واقعی اجتماعیِ ضعف قابل مالحظهاش هنوز ناشناخته است. بعضی از نکات فروپاشیاش – علارغم اینکه بصورت تئوریک قابل تصور است- هنوز غیر قابل مشاهده است و فقط میتواند با بیان خیلی عمومی توصیف شود. درست همانطور که برای تدوین تئوری مبارزه طبقاتی مدرن نه فقط به توسعه سرمایه داری بلکه همچنین به مبارزه واقعیِ پرولتاریا درون سیستم سرمایه داری نیاز بود, به همان طریق احتماالً ضروری است که اول تلاشهای واقعی )عملی( برای طغیان تحت توتالیتاریسم را ردیابی کرد تا بتوان سطوح مشخص عمل را فرموله نمود، اشکال مؤثر مقاومت را برجسته کرد و نقاط ضعف سیستم توتالیتری را دریافت و از آن بهرهبرداری کرد.

خصوصیت آشکارا نومیدانه و ناچیزیِ همه آغازها دلیلی برای ناامیدی نیست. نه بدبینی و نه خوشبینی مساله واقعی عمل اجتماعی را تحت تأثیر قرار نمیدهد. هیچ کدام این برخوردها بر عملها و عکس العمل های افراد تاثیر مهمی ندارد، چرا که توسط نیروهای اجتماعی فراسوی حیطه کنترل افراد تعیین شده اند. برهم بستگیِ تمام عمل اجتماعی، در حالی که واسطه کنترل است، همچنین محدودیتهایی بر تمام فعالیت های تحت کنترل قرار میدهد. پروسه کار، در هر دو جنبه سازمانی و تکنولوژیکی‌اش (که بطور همزمان متکی بر نیروهای ناشناخته و تصمیمگیریهای مستقیم است) از استقلال نسبی بسندهای بواسطه قابلیت تغییرش برخوردار است که فریبکاریها و مانورهای تمرکز یافته را مشکل میسازد. فریبکاران توتالیتر نمیتوانند خودشان را از اشکال مشخصی از تقسیم کار خالص کنند. اشکالی که اغلب قدرتهای کنترل مرکزی را محدود میکند. آنها نمیتوانند بدون به خطر انداختن سلطه خودشان با درجه معینی از صنعتی شدن روبرو شوند. بنابراین مقاومت در اشکال متنوعی به کار گرفته خواهد شد، بعضی بی معنی، برخی برای دفاع از خود و بعضی دیگر کارآمد. در حالی که بعضی از اشکال امروزینِ عمل شاید نادیده گرفته شود، بخاطر شباهت های بیرونیِ معینِ ساختارِ توتالیتری با رژیمهای سابق آتوریتاری، اشکال قدیمی ممکن است که احیا شود. اگر سیاست اتحادیه های کارگری بیش از این حاکی از عمل «در محل تولید» نیست مگر حسابسازی و فریب میان ارگانهای حکومتی، راه های جدیدِ موثرِ سابوتاژ و مبارزه ممکن است در صنعت و در تولید بطور کلی یافت شود. اگر احزاب سیاسی بیانِ گرایش بسمت توتالیتاریسم هستند، اشکال متنوعی از سازماندهی برای گردآوردن نیروهای ضد سرمایه داری برای عمل جمعی هنوز قابل تصور است. اگر چنین عملیاتی میباید که با واقعیت توتالیتری بعنوان تلاشهاییِ برای فایق آمدن بر واقعیت منطبق شوند، تأکید باید بر خود- تصمیمی، موافقت، آزادی و همبستگی گذاشته شود.

جستجو برای راه ها و وسایلی که به سرمایه داری توتالیتر خاتمه داده، تا خود-اراده گی درمانده گانِِ تاکنونی را ببار آورد، به مبارزات رقابتی، استثمار و جنگ پایان بخشد، تا عقلانیتی را بسط دهد که افراد را علیه جامعه ننشاند بلکه هستی واقعیشان را در تولید و توزیع اجتماعی بازشناساند و ارتقای انسان را بدون رخوتهای اجتماعی مجاز داند، به طرزی تجربی و علمی که توسط جدیت دیکته شده به پیش خواهد رفت. اما، به نظر روشن میرسد که تا چند زمانی دیگر، نتایج تمامی انواع مقاومتها و مبارزات بعنوان رویدادهای خودانگیخته توصیف خواهند شد؛ اگرچه آنها چیزی نیستند جز عملیات برنامه ریزی شده یا انفعال پذیرفته شده ی انسانها. خودانگیخته گی یک لحن گفتاری است، گواه ناتوانی مان در تا کردن با پدیده های اجتماعی سرمایه داری به روشی علمی و تجربی است. تغییرات اجتماعی بمثابه انفجار دوره ه ای شکل گیری سرمایه، بی نظمی، برخوردهای رقابتی، و انباشت طولانی مدت نارضایی ها و اعتراضات اجتماعی تظاهر مییابد که در آخر بیانِ سازمانی خودشان را مییابند. خودانگیختهگی شان صرفاً نشان غیراجتماعی بودن نظم اجتماعی سرمایه داری است. تا زمانی که جامعه طبقاتی و تلاش برای پایان • دادنش وجود دارد تقابل میانِ سازمان و خودانگیختهگی هم وجود خواهد داشت

*********

توضیح مترجم: این نوشته، برای اولین بار، در نشریه «چپ» شماره ۱۵۲ ،اوت ۱۹۴۹ به چاپ رسید. از آن پس به زبانهای مختلف تجدید چاپ شد. و در سال ۱۹۷۸ در مجموعه ای از مقاله ها و نقدهای پل متیک تحت نامِ کمونیسم ضد بلشویک ( Anti-Bolshevik Communism ) که توسط خودش جمع آوری شده بود، نیز گنجانده شد. خلاصه ای از بیوگرافی پل متیک را می توانید  نحت نام ( آنتون پانه کوک و کاوش برای سوسیالیسمی رهائی بخش) مطالعه کنید.

۱ منچستر, یکی از مرکز مهم و اولیه انقلاب صنعتی در انگلستان. -م

۲ منظور کور بودن عملکرد بازار تحت شرایط رقابتی است -م