کارل کُرش: سهم او در مارکسیسم انقلابی

پل ماتیک، ۱۹۶۲

مترجم: پرویز قاسمی

کارل کُرش در سال ۱۸۸۶ در شهر توشتد در منطقه لونه‌بورگر هایده آلمان (Lüneburger Heide) متولد شد و در شهر کمبریج در ایالت ماساچوست آمریکا در سال ۱۹۶۱ فوت کرد. او که فرزند یک خانواده‌ی طبقه متوسط بود، تحصیلات دبیرستانی خود را در شهر مانینگن (Meiningen) به پایان رسانید و در ینا (Jena)، مونیخ، برلین و ژنو به تحصیل حقوق، اقتصاد، جامعه شناسی و فلسفه پرداخت. پس از اتخاذ درجه دکترای حقوق از دانشگاه ینا در سال ۱۹۱۱، سال‌های ۱۹۱۲ تا ۱۹۱۴ را در بریتانیای کبیر در مطالعه و تمرینِ انگلیسی و حقوق بین‌المللی گذراند. جنگ جهانی اول او را به آلمان  و برای چهار سال به  ارتش آن کشور بازگرداند. دو بار مجروح شد، و مطابق با تغییرات در صحنه سیاسی ترفیع و تنزلِ درجه گرفت و موضع ضدجنگِ خود را با وارد شدن در حزب سوسیالیستِ مستقلِ آلمان بیان داشت.

کارل کُرش درحین آموختن حقوق دریافت که باید به ریشه‌های مادی آن بپردازد یعنی به مطالعه‌ی جامعه. او که پیش از جنگ یک سوسیالیست بود، در جریان سقوط حکومت یک سوسیالیست انقلابی شد. در سال ۱۹۲۱، با ادغام سوسیالیست‌های مستقل و حزب کمونیست، کُرش نماینده‌ی کمونیستها در کنگره‌ی‌ ایالت تورینگن (Thuringian Diet) شد، و وزیر دادگستری در حکومت مستعجل حزب‌کارگری در ایالت تورینگن و بالاخره، از سال ۱۹۲۴ تا ۱۹۲۸ نماینده‌ی رایشتاک [مجلس] آلمان شد. در طی این دوره او بطور ممتد با نوشتن در مورد موضوعات جاریِ سیاسی و تئوریک به تهییج جنبش رادیکالِ کارگریِ پساجنگ پرداخت. او دبیری ارگان تئوریک حزب کمونیست، Die Internationale را بعهده گرفت و بزودی پس از آن به قلم زدن و ویراستاری در نشریه اُپوزیسیون، Kommunistische Politik پرداخت.

ناراضی از سمت‌گیری اپورتونیستیِ انترناسیونال کمونیست پس از ۱۹۲۱، و آشنائی و شناخت وی از تئوری مارکسیستی که بسیار فراتر از غالب تئوریسین‌های برجسته حزبی بود، بزودی کُرش را به تقابل با ایدئولوژیِ رسمیِ حزب بلشویک رسانده و منجر به جدائی راهش در ۱۹۲۶ شد. او اکنون سخنگوی جناح چپِ رادیکال حزب کمونیست (چپ مصمم) شده بود. جناحی که هنوز درون حزب بود ولی بدلیل خصلت این سازمان، عملاً دشمن انترناسیونال سوم محسوب می‌شد. بعد از ۱۹۲۸ کُرش فعالیت سیاسی خود را خارج از هر چارچوب تشکیلاتیِ معینی ادامه داد. او به نوشتن در مطبوعاتی که در دسترسش بود ادامه داد، چاپ تازه‌ای از جلد اول کاپیتال مارکس را آماده کرد، در کشورهای مختلف سخنرانی‌هائی ایراد نمود و پژوهشی در مورد کارل مارکس را برای سِری کتاب‌های یک انتشاراتیِ بریتانیائی در رابطه با جامعه شناسان مدرن نوشت.[۱]

با بقدرت رسیدن هیتلر در ۱۹۳۳، کُرش مجبور به ترک آلمان شد. او به انگلستان رفت، برای مدت کوتاهی به دانمارک، و سپس در ۱۹۳۶ به ایالات متحده مهاجرت نمود. در کنار تدریس در نئو اورلئان (New Orleans)، او سالهای اقامتش در ایالات متحده را به پیگیری در تئوری مارکسیستی گذراند. در آمریکا نیز مثل آلمان، عمدتاً بعنوان یک آموزگار مورد احترام دوستانش قرار داشت. دانش وسیع عمومی‌اش و ذکاوت ذهنی‌اش چنین نقشی را برای وی مقدّر ساخته‌بود، هرچندکه او خود ترجیح می‌داد که در «میانه میدانِ» نبرد برای رفاه و رهائیِ طبقه کارگر باشد، جائی‌که او خود را متعلقِ بدان می‌دانست. قابلیتِ ذهنی‌ و کمالِ اخلاقی‌اش، وی را از هیاهوی فرصت‌طلبانه برای مقام و برتری‌جوئی هم در دنیای آکادمیک و هم در جنبش رسمیِ کارگری جدا نگه‌داشت. اگر مرگ وی تقریباً توجه‌ای را جلب نکرد شاید تائید نهائی اعتقاد وی باشد که مارکسیسمِ انقلابی تنها در پیوند با جنبشِ انقلابیِ توده ی کارگر می‌تواند وجود داشته باشد. 

نقدی بر کائوتسکی

تاثیر جنگ جهانی اول و حتی بیشتر از آن انقلاب روسیه بحران طولانی مدتِ مارکسیسم و جنبش کارگری غرب را به مرحله انفجاری خشونت‌بار کشاند. برغم تجزیه خطوط تئوریکی درون حزب سوسیال‌دموکراسی به جناح باصطلاح «رویزیونیست» به سرکردگیِ ادوارد برنشتین، و جناح «ارتدکس» به نمایندگیِ کارل کائوتسکی، جنگ آشکار ساخت که هر دو این گرایشات یک فعالیت همسانِ رفرمیستی، سازش‌طلبی طبقاتی و سوسیال-میهن‌پرستانه را پوشش می‌دادند. عناصر حاشیه‌ایِ جناح چپِ جنبش بین‌المللی سوسیالیستی و مهمترین سخنگویان‌شان، لنین در روسیه و روزا لوکزامبورگ در آلمان، با خواست احیاء مجددِ وحدتِ فراموش‌شده ی تئوری و پراتیک، از فعالیت تحت سایه ی مارکسیسمِ «ارتدکس» امتناع کردند.

در حالیکه مبارزه با «رویزیونیسم»، بدلیل رد کامل مارکسیسم، مشکلی برای سوسیالیست‌های رادیکال نبود، «ارتدکسیِ» کائوتسکی مبارزه‌ای دوجانبه را علیه سوسیال‌دمکراسی و توجیهات ظاهری‌اش با عبارات مارکسیستی طلب می‌کرد. «بازگشت به مارکس» شعار این مبارزه شد تا در تلاش برای تجدید حیات جنبش کارگری از سنت رادیکال سوسیالیسم استفاده شود. اما طرح مسأله‌ی «مارکسیسم چیست» نیز بجا بود، چرا‌که هم پیروان و هم دشمنان «ارتدکسیِ» کائوتسکی متوسل به آثار مارکس می‌شدند. ولی، مارکسیسمِ زمان مارکس تا کجا و تا چه نسبت تحت شرایط تغییر‌یافته قرن جدید معتبر بود؟ شرایط انقلابی در آستانه‌ی جنگ تمایلِ تازه‌ای را نسبت به تئوری مارکسیستی با خود آورد.

از سال ۱۹۲۲ تا ۱۹۲۵، کُرش رشته مقالاتی[۲] علیه «ارتدکسیِ» کائوتسکی نوشت و بر اعاده‌ی محتوای انقلابی مارکسیسم تأکیدکرد. کُرش به تحلیل نقادانه و سیستماتیک[۳] «مارکسیسم اصول‌گر» در اثر کائوتسکی بنام درک ماتریالیستیِ تاریخ پرداخت که در آن نویسنده خود نقطه نظرات «ارتدکسی» پیشین خود را کنار گذاشته بود. با وجودآنکه در واژگانِ مورد استفاده کائوتسکی چندان تغییری صورت نگرفته بود، ولی تعبیرش از نوشتارهای مارکسیستی آشکارا به عقیم‌سازی روزیونیستیِ جنبش سوسیالیستی یاری می‌رساند. نظراتش در رابطه با توسعه، جامعه، دولت، مبارزه طبقاتی و انقلاب، همانطور‌که کُرش نشان داد، در خدمت بورژوازی بود تا طبقه کارگر. این بویژه بیانِ قطعیِ تئوریک خود را در تلاش کائوتسکی در ارائه درک ماتریالیستی از تاریخ بمثابه «علمی» مستقل نشان می‌داد که الزاماًً ربطی به مبارزه ی طبقاتیِ پرولتاریا نداشت. از نظر کُرش این بیشتر دلالتِ ضمنی داشت بر تبدیل مارکسیسم به یک ایدئولوژی صرف، که با عدم توجه به زمینه‌های شکل‌گیری‌اش خود را بعنوان یک «علم ناب» تصویر می‌کرد.

در این شکلِ ایدئولوژیک بود که ماتریالیسمِ دیالکتیکِ مارکس بر جنبش سوسیالیستی مستولی شد، و در همین شکل بود که معنای انقلابی خود را از دست داد. از نظر کُرش، مارکسیسم  علیرغم اطلاق نام «سوسیالیسم علمی» در تقابل با سوسیالیست‌های اتوپیائی، «علم» نیست و نمی‌تواند «علم» به مفهوم بورژوائیِ کلمه باشد. برای مثال، کاپیتال مارکس اقتصادِ سیاسی نیست، بلکه «نقد اقتصادِ سیاسی» از موضع پرولتاریاست. بهمین‌ترتیب، در سایر حوزه‌ها نیز تئوری مارکسیستی فلسفه، تاریخ و جامعه شناسی ِ بورژوائی را جایگزین فلسفه، تاریخ یا جامعه شناسیِ نوینی نمی‌کند، بلکه نقدِ تمامی تئوری و عمل بورژوائی است. مارکسیسم قصد تبدیل شدن به «علم ناب» را ندارد بلکه خصلت ایدئولوژیک و تقید طبقاتی علم و فلسفه بورژوائی را  افشاء می‌کند.

مارکس در جوانی دیدگاه‌های فلسفی‌ای را پذیرفته‌بود که خود در تحول نظری بعدی‌‌اش، بعنوان مواضعی ایدئولوژیکی خواند ‌که خود را می‌بایست از آن رها می‌ساخت. از نقد ایدئولوژیکی به نقد ایدئولوژی رسید و از آنجا به نقد اقتصاد سیاسی. درک ماتریالیستی از تاریخ، یعنی نظریه ی مارکس که «ساختار اقتصادی جامعه شالوده ی واقعی‌ای را بنا می‌نهد که بر روی آن روبناهای حقوقی و سیاسی شکل می‌گیرند که بنوبه خود اشکال معین شعور اجتماعی را می‌سازند»، نه از یک تلاش علمی یا فلسفی در کشف «قوانینِ عمومیِ تغییر اجتماعی» بلکه از نقدِ ماتریالیستیِ جامعه بورژوائی و ایدئولوژی‌اش حاصل شد.

مارکسیسم، از نظر کُرش، نه فلسفه ماتریالیستیِ اثباتی و نه یک علم اثباتی است؛ و تمام گزاره‌هایش خاص، تاریخی و کنکرت هستند، از جمله گزاره‌هائی که ظاهراً جهانشمول‌اند. حتی فلسفه‌ی دیالکتیکیِ هگل، که نقد آن نقطه ی آغاز تکامل نظری مارکس بود، نمی‌تواند به درستی درک شود مگر در ارتباط با انقلاب اجتماعی، و آنهم نه بعنوان فلسفه عام انقلاب، بلکه بعنوان بیان ادراکیِ انقلاب بورژوائی. باز هم، فی‌نفسه تمام پروسه ی این انقلاب را بازتاب نمی‌دهد، بلکه تنها مرحله ی نهائی آنرا.

رابطه ی دیالکتیکی بین تکامل عینی و تکامل اندیشه با گذشت دوران انقلاب بورژوائی معنای‌اش را برای بورژوازی از دست داد، هرچند نه برای طبقه پرولتاریای تحت حاکمیت و استثمار آنان. از آنجاکه تئوری بورژوائی قادر نیست فرای پراتیک اجتماعیِ جامعه بورژوائی رود مگر در شیوه‌های ایده‌آلیستی-ایدئولوژیکی، بنابراین قادر نیست از فلسفه ی هگل گذر‌کند، بجز آنکه از آن دور شود. این تئوری نه می‌تواند هسته ی منطقیِ درون پوسته ی رمزگونه آن را کشف‌کند و نه آنرا مورد نقد ماتریالیستی قرار دهد، زیراکه در اینصورت روابط مسلط طبقاتی و محدودیت‌های تاریخیِ جامعه بورژوائی را عریان خواهد ساخت.

این تنها از جایگاه پرولتاریا، از موضع مخالفت‌اش باجامعه طبقاتی بورژوائی ممکن‌ بود. بنابراین دیدگاه دیالکتیکی متضمن در کل پروسه تاریخی که از انقلاب بورژوائی آغاز شد و در فلسفه‌ی ایده آلیستی هگل به اوج رسید، تنها با جنبش انقلابی طبقه کارگر و بیان تئوریک آن در مارکسیسم شکوفا شد. تئوری جنبش پرولتاریائی نه بر بنیان خود این جنبش، بلکه از انقلاب بورژوائی منشاء گرفته‌بود و لذا در شکل و مضمون هنوز آثاری از منشاء تئوری بورژواـ انقلابی را با خود حمل می‌کرد.

نه مارکس و نه انگلس منکر ارتباط تاریخی مابین تئوری‌های ماتریالیستی‌شان و فلسفه بورژوائی و همچنین ارتباط انقلاب بورژوائی با انقلاب پرولتری نبودند. اما همانطورکه کُرش در مارکسیسم و فلسفه اشاره دارد، این بدین معنا نیست که تئوری سوسیالیستی در تکامل مستقل بعدی خود خصلت فلسفی خود را حفظ می‌کند، و یا اینکه ژاکوبینیسم تئوری انقلاب بورژوائی جنبه‌ای از انقلاب پرولتاریائی باقی می‌ماند. در واقع مارکس و انگلس دیگر موضع ماتریالیستی‌شان را فلسفی نمی‌دانستند و از پایان فلسفه سخن‌گفتند. ولی مطابق با نظرکُرش، منظور آنان از این بیان، برتریِ صرفِ علوم اثباتیِ گوناگون نسبت به فلسفه نبود. بلکه، موضع ماتریالیستی‌شان بیان تئوریک یک پروسه انقلابی در حال عمل بود که از طریق الغای شرایط مادی و روابط اجتماعی، که بیان ایدئولوژیکی‌شان را در علم و فلسفه بورژوائی می‌یابند، علم و فلسفه بورژوائی را ملغی خواهد ساخت.

با اینکه مارکس در یکی از «تزهائی درباره فوئرباخ» اظهار می‌دارد که «فیلسوفان تنها جهان را به طرق گوناگون تفسیر کرده اند، نکته اما تغییر آنست»، اما این تغییر خود هم تئوریک است و هم پراتیک. بنابراین در تعبیر کُرش، غیرممکن است که فلسفه نادیده گرفته شود و به همان نسبت غیر ممکن است که عناصر فلسفی از مارکسیسم حذف شوند. مبارزه علیه جامعه بورژوائی یک مبارزه ی فلسفی نیز هست حتی اگر فلسفه ی انقلابی هیچ کارکرد دیگری بجز شرکت در تغییر جهانِ موجود نداشته باشد. کُرش برآن بود که ماتریالیسم مارکس، در تضاد با ماتریالیسم طبیعی_انتزاعیِ فوئرباخ، همواره ماتریالیسمی تاریخی_دیالکتیکی بوده و همیشه باقی می‌ماند، یعنی ماتریالیسمی که کلیتِ شرایط معین اجتماعی_تاریخی را درک‌کرده و تغییر می‌دهد. نادیده‌گرفتن نسبیِ فلسفه از سوی مارکسِ بالغ، تاثیری بر تشخیص وی که ایدئولوژی و فلسفه نیروهای اجتماعی واقعی‌اند نداشت، و اینکه باید بر آنها هم در حوزه عمل‌شان و هم با تغییر در شرایطی که بدان وابسته اند غلبه کرد.

انقلاب روسیه و عواقب آن

بازنگری کارل کُرش به رابطه ی بین مارکسیسم و فلسفه از علاقه ی ویژه وی نسبت به فلسفه سرچشمه نمی‌گرفت، بلکه از نیاز و میل وی به آزاد کردنِ مارکسیسمِ متداول از قیود ایدئولوژیک و جزمی آن بود. این حاصلِ تئوریک گرایش نوین انقلابی ناشی از جنگ و انقلاب بود؛ زیرا مارکسیسم، که توضیح‌دهنده رابطه دیالکتیکی مابین آگاهی اجتماعی و پایه‌ی مادی آن است، هم در مورد خود مارکسیسم و هم در مورد جنبش‌کارگری کاربست‌پذیر است. بنابراین هیچ‌چیز اعجاب انگیزی در این واقعیت وجود ندارد که مارکسیسم ۱۸۴۸ و مانیفست کمونیست چیزی غیر از جنبش مارکسیستی‌ای بود که همزمان با بسط سرمایه‌داری در یک دوره دراز‌مدت غیرانقلابی که تنها با خیزش‌های انقلابیِ جنگ جهانی اول به پایان موقت خود رسید، تکامل یافت. «رویزیونیسم» مارکسیستی صرفاً تئوری یک پراتیکِ غیرانقلابی بود و «ارتدکسیِ» مارکسیستی تئوریِ جدا از هرگونه پراتیک، که درنتیجه بطور غیرمستقیم بعنوان حامی ایدئولوژیک در خدمت رفرمیسم بورژوائی قرار‌داشت.

جنبش نوین انقلابی که با انقلاب روسیه آغاز شد، به خود بعنوان اعاده‌کننده مارکسیسم اصیل می‌نگریست. از نظر کُرش، این تنها می توانست یک احیاء ظاهری و ایدئولوژیکی باشد که نیاز به توسعه بیشتر تئوری و عمل مارکسیستی مطابق با شرایط خاص تاریخی‌، که جنبش انقلابی در آن حضور داشت، را منتفی نمی کرد. با این‌حال، مارکسیسمِ مارکس بعنوان اولین تلاش در نبرد با عمل غیرانقلابی، لذا ضدانقلابیِ جنبشِ رفرمیستی، با پیش‌کشیدنِ مجدد مسأله ی انقلاب و دیکتاتوریِ پرولتاریا گامی به جلو برداشت. 

جنبش انقلابی تحت شعار «تمام قدرت بدست شوراهای کارگران» جنگید. هرچند ایده‌های در پسِ این شعار مبهم بود، ولی این شعار بیانگر اراده ی انقلابی طبقه ی پرولتاریای آگاه جهت پایان بخشیدن به جامعه سرمایه‌داری بود. حتی اگر، در مورد روسیه، از همان آغاز شکافی عمیق و به وضوح غیرقابل عبور بین ایده ی شورا و امکان تحقق آن وجود داشت، دلیلی برای عدم تلاش در به‌کارگیری یک راه‌حل انقلابی در کشورهای از این نظر خوش اقبال‌تر نبود. اگر انقلابِ پرولتاریائی در غرب موفق می‌شد، احتمالاً شرایط برای توسعه‌ای سوسیالیستی در کشورهای به لحاظ صنعتی کمتر پیشرفته را بوجود می‌آورد. مانند تمام انقلابیون آن زمان، کُرش با حمایت از کارگران انقلابی در آلمان و دیگر کشورها، در کنار انقلاب بلشویکی قرار گرفت.

اما در سال۱۹۲۱، موج انقلابیِ پسا جنگ شروع به فرونشستن کرد، و همراه با آن امید برای انقلاب جهانی. ضدانقلاب در غرب مصمم به تأثیرگذاری بر سمت‌گیری انقلاب روسیه بود؛ انقلابی که محدودیت‌های ملی‌اش، مستقل از آرمان‌های بین‌المللی اولیه‌اش، توانائی‌های انقلابی‌اش را محدود ساخته و بالاخره آنرا به یکی از نمود‌های خاص ضدانقلاب بین‌المللی مبدل ساخت. رژیم بلشویکی در روسیه عملاً تنها با اَنجام آنچه که به لحاظ ایدئولوژیک ناگزیر به رد آن بود، یعنی بسط و گسترش شیوه ی تولید سرمایه‌داری، قادر به حفظ خود بود. از آنجا که این هدفِ اولیه ی بلشویسم نبود، اکنون خودِ هدف، بوضوح بصورت یک هدفِ صرفِ ایدئولوژیکی بدون ارتباط با ساختار اقتصادی کشور و نیروهای طبقاتی آن درآمده بود و به همین شکل نیز به حیات خود ادامه داد. بدین ترتیب مارکسیسم بعنوان یک ایدئولوژی در خدمت پراتیک غیرمارکسیستیِ دگرگونیِ روسیه به یک دولت مدرن سرمایه‌داری درآمد.

تحت این شرایط، تعجبی نداشت که «مارکسیسم و فلسفه» کُرش نه تنها کائوتسکی و پیروانش، بلکه ایدئولوگ‌های بلشویک را نیز آشفته ساخت. کاربرد درک ماتریالیستی از تاریخ روی خود مارکسیسم، تفاوت‌های موجود بین تئوری و پراتیک در کل جنبش سوسیالیستی را آشکار ‌ساخت. جبهه‌ی مشترکی که بسرعت علیه اثر کُرش شکل گرفت آشکار ساخت که جنبش لنینیستی هنوز جزء لاینفکی از «ارتدکسیِ» کائوتسکی است. و درست همانطور که هواداریِ ایدئولوژیکِ کائوتسکی از «اهداف غائی» سوسیالیسم، تنها به رفرمیسمِ «بی‌هدفِ» برنشتین یاری رساند، جزم‌گرائیِ لنین نیز تنها می‌توانست بعنوان آگاهیِ دروغینِ یک عملِ ضدانقلابی کارکرد داشته باشد.

ایدئولوگ‌های انترناسیونال سوم «مارکسیسم و فلسفه» را یک «ارتداد رویزیونیستی» اعلام کردند. از آنجا که آنها «ارتدکسیِ» لنین و کائوتسکی را بعنوان مارکسیسم پذیرفته بودند، البته از این نظر محق بودند. بحث[۴] حول اثر کُرش، که آشکارا دقیقاً تئوریک بود، به زودی خصلتی بیشتر سیاسی به خود گرفت. استراتژی کمونیستی در جهانِ پس از جنگ، که مشتمل بود بر شرکت در حکومت‌های سوسیالیستی در هرجا‌که ممکن ‌بود و قیام‌های انقلابی در هر زمان که فرصت دست می‌داد، متحملِ شکستی قاطع در رویدادهای سیاسیِ آلمان۱۹۲۳ شد. این امر منجر به بحران‌های درونی نوینی در جنبشِ کمونیستی شد. گرایشات راست و اولترا-راست، چپ و اولترا-چپ وجود داشتند که همه برای کنترل بر سازمان‌های گوناگون ملی و انترناسیونال سوم در رقابت با یکدیگر بودند. انحرافات از خط رسمیِ هرچند متغیر حزبی، از سوی این یا آن گروه نه تنها بعنوان تفاوت‌های تاکتیکی، بلکه بمنزله انحراف از خود مارکسیسم مورد حمله قرار می‌گرفت. نقد کُرش به سیاست‌های کمونیستی پس از رویدادهای ۱۹۲۳ بعنوان نتیجه ی مواضع «رافضیِ» ارائه شده در کتابمارکسیم و فلسفه تلقی می‌شد. اما تا پیش از ۱۹۲۶ کُرش و گروه‌اش در واقع اخراج نشدند.

از مقطع سال ۱۹۲۶، خیزش‌های انقلابیِ جنگ جهانی اول ضعیف‌تر از آنچه بودند بنظر می‌آمدند. ولی سرمایه‌داری هنوز تا تثبیت کامل فاصله داشت و یک موج جدید انقلابی امکان‌پذیر بود. از دیدگاه کُرش،[۵] تدارک برای آن مستلزم تیزتر‌کردن و نه کند‌کردن مبارزه طبقاتی و داشتن عزمی راسخ‌تر برای کسب قدرت سیاسی بود. امّا در این فاصله در حالیکه امکان انقلاب هنوز منتفی نبود، ضدانقلاب قدرت گرفت. تمام نیروهای ضدکمونیست از راست ارتجاعی تا چپ رفرمیست در برابر راه‌حل انقلابی شرایط بحرانی موجود متفق شدند. آنان در نیاز بلشویک‌ها برای حفظ و استقرار قدرت حزبی در روسیه و در جهان بطور‌کلی، متحدی هرچند ناخواسته ولی مؤثر یافتند. جنبشِ بین‌المللیِ کمونیستی مبدل به وسیله‌ای برای دولت روس شد و بنابراین از نقطه نظر مارکسی دیگر نیروئی انقلابی نبود. به‌نظر کُرش، کمونیسم بین‌المللی را تابع نیازهای ملیِ روسیه کردن _ قربانی کردن انترناسیونال پرولتری برای امپریالیسم ملی _ تکرار نمایش انترناسیونال دوم در آغاز جنگ جهانی دوم بود.

اکنون دیگر نقد جزئیات سیاست بلشویکی معنائی نداشت، زیرا آنچه‌که این سیاست‌ها را تعیین می‌کرد نه برداشت غلط از شرایط واقعی در ارتباط با آرمان‌های پرولتری یا فقدان چنین آرمان‌هائی و یا وجود یک تئوری غلط که می‌توانست با بحث تصحیح شود بود؛ بلکه، منشاء مستقیم آن به نیازهای ویژه و مشخص دولت روسیه برمی‌گشت، به اقتصادش، منافع ملی‌اش، و منافع طبقهِ حاکم جدیدش _ یعنی تصمیم‌گیرندگان بلشویک و اعوان و انصارِ دستگاه بوروکراتیک عریض و طویل‌شان. کمونیسم پرولتاریائی می‌بایست از روسیه و انترناسیونال سوم فاصله می‌گرفت همانطور که در گذشته مجبور به قطع ارتباط با سوسیال-رفرمیست‌ها و انترناسیونال دوم شده بود. بدون تردید همراه با آن، و در آن زمان و موقعیت، کمونیسم پرولتاریائی محکوم به فنا بود. جمعِ نیروهای ایدئولوژیکی و واقعیِ سرمایه‌داری سنتی، حامیان سوسیال-رفرمیست‌اش، و سرمایه‌داری دولتیِ تحت پوشش مارکسیسمِ روسی برای تخریب اقلیتی انقلابی که هنوز قادر به پذیرشِ شکست‌اش نبود،  باندازه کافی قدرتمند بود.

هیچ اقدامی توسط کُرش و دوستانِ جدیدش در گروه‌های کمونیستیِ باصطلاح اولترا-چپ[۶] در دفاع از تسخیر یا اصلاحِ تشکل‌های انترناسیونالِ سوم، یا هم‌خط شدن با این یا آن دسته‌بندی بلشویکی که برای گرفتن کنترلِ دستگاه دولتیِ روسیه با حمایت از این یا آن حرکت تاکتیکی جهت حفظ‌ رژیم بلشویکی می‌جنگیدند، صورت نگرفت. امّا، برای کُرش مهم ظهور یک اُپوزیسیون پرولتاریائی در برابر وجه تولید نوین سرمایه‌داری دولتیِ بلشویکی، یا سوسیالیسمِ دولتی، بود. در رابطه با روسیه، این اُپوزیسیون کارگری بود که تحت نام ساپرونُف، یکی از بنیان‌گذاران‌اش، شناخته می‌شد که کُرش با آن ارتباط برقرار نمود زیرا بر خصلت طبقاتیِ مبارزه پرولتاریا علیه حزبِ کمونیستِ روسیه تأکید داشت. این گروه تشخیص داد که مبارزه‌اش باید خارج از حزب در میان کارگران انجام گیرد. ولی همراه با دیگر گروههای اپوزیسیون، اُپوزیسیون کارگری نیز قربانی برآمد دوران ترور استالینستی شد.

خودگردانیِ پرولتاریائی

آنچه‌که انترناسیونال دوم نتوانست تکمیل کند، یعنی تبدیل جنبش کارگری به سازمان‌های کنترل‌کننده کارگران، اکنون توسط انترناسیونال سوم تکمیل شده‌بود. خودگردانیِ کارگری می‌بایست از خودش در برابر تمام سازمانهای کارگری موجود، چه اقتصادی و چه سیاسی، دفاع می‌کرد. احزاب سیاسی سنتیِ دموکراسی بورژوائی، همینطور تریدیونیونیسم در شکل صنفی و صنعتی‌اش، اکنون بمثابه ابزاری بودند در دست بوروکراسی‌های غول‌آسای کارگری که منافع ویژه خود را درحفظ وضع موجود اجتماعی می‌دیدند و یا تبدیل به نهادهای حکومتیِ کنترل و تبعیت شده‌بودند. آشکار بود که اشکالِ سازمانی که مارکس و انگلس، تحت شرایط کاملاً متفاوتی، بدان امید بسته بودند، دیگر نمی‌توانست بعنوان نیروهای آزادی‌بخش بحساب آید. بلکه آنان مبدل به اشکالی مضاعف و جدید برای بردگیِ پرولتاریا شده‌بودند. کُرش، هرچند با بی‌میلی ـ بدلیل فقدان سازمانهای جدید و باکفایت مبارزه‌طبقاتیِ پرولتاریا ـ به این نتیجه رسید که اضمحلال سرمایه‌داری مشروط و مستلزم انحلال سازمانهایِ سنتیِ کارگری است. تا آن حد که این سازمان‌ها همچنان از پذیرشِ کارگران برخوردار بودند، این خود حاکی از میزان گستردگیِ فقدان آگاهیِ طبقاتیِ پرولتاریا بود.

کُرش اکنون، در شرایط رو به گسترش سلطه ی تمامیت‌خواهانه بر تمامی عرصه‌های زندگی، می‌توانست بواسطهِ علائم بیشماری جلوه‌هائی از استقلالِ پرولتاریا را در پیکار مستقیم‌اش برای مطالباتِ کارگری، هرچند ابتدا زودگذر و محدود، ببیند. هرجا که حرکت مستقلِ کارگری هنوز یافت شود، مارکسیسم انقلابی نیز نمرده‌است. این نه پیرویِ ایدئولوژیکی بی چون و چرا از دکترین مارکسیستی بلکه عملِ طبقه کارگر در پی منافع خود بود که نکته تعیین‌کننده در تولد مجدّد جنبش انقلابی بود. این نوع فعالیت هنوز تاحدودی پراتیکِ جنبش آنارکوسندیکالیستی بود. کُُرش بسوی آنارشیستها روی آورد بدون آنکه ادراک مارکسیستی‌اش را از دست بدهد؛ البته نه بسوی آنارشیست‌های خرده‌بورژوا با ایدئولوژی رقابت آزاد، بلکه بسوی کارگران و دهقانان فقیرِ آنارشیستِ اسپانیا که هنوز تسلیمِ ضدانقلاب بین‌المللی، که حالا در میان سمبل‌هایش نام مارکس را هم یدک می‌کشید، نشده‌بودند.

آنارشیسم در دکترین مارکسیسم جای گرفت، اگرچه، آنطور که در پاره‌ای از مواقع ادعا می‌شود، این تنها برای تعدیل عناصر آنارشیستیِ مشترک در تشکیل انترناسیونالیسم اول بود. تأکید آنارشیست‌ها بر آزادی و خودانگیختگی، خودگردانی و نتیجتاً عدم تمرکز، تأکید بیشتر بر عمل تا ایدئولوژی، بر همبستگی تا منافع اقتصادی دقیقاً صفاتی بودند که در خیزش جنبش سوسیالیستی برای کسب نفوذ و قدرت سیاسی در کشورهای سرمایه‌داری انبساط‌یابنده از میان رفته‌بود. برای کُرش مهم نبود که تفاسیر متمایل به آنارشیستی‌اش از مارکسیسمِ انقلابی انطباق با مارکس داشت یا نه. آنچه که در شرایطِ سرمایه‌داری قرن بیستم اهمیت داشت، بکارگیری این نظرات آنارشیستی بقصدِ داشتنِ لااقل یک جنبشِ کارگری بود. کُرش خاطرنشان می‌سازد که رابطه بسیار نزدیکی وجود دارد میان رژیم تمامیت‌خواه روسیه و اعتقاد لنین به اینکه خودانگیختگیِ طبقه کارگر را نباید رشد داد بلکه باید از آن هراس داشت ــ به اینکه بردن آگاهی طبقاتی به میان توده‌ها، عملکرد لایه‌های غیرپرولتاریائیِ جامعه ــ روشنفکران ــ بوده و توده‌ها خود قادر به دست یابی به آگاهی طبقاتی نیستند. ولی لنین آنچه را که در آن زمان مدتها بود در جنبش سوسیالیستی، هرچند در سکوت، پذیرفته شده بود، یعنی سلطه سازمان بر سازمان‌یافته و انقیاد سازمان توسط سلسله مراتب رهبری‌اش، تنها با شرایط روسیه توضیح و انطباق داد.

انقلاب بورژوائی و پرولتاریائی

ایده‌های انقلاب بورژوائی ــ آزادی واستقلال، خِرد و دموکراسی ــ در جامعه طبقاتی بورژوائی نمیتواند تحقق یابد. نقد اقتصاد سیاسی مارکس، در عین‌حال، برنامه ی انقلاب پرولتاریائی برای الغاء مناسبات اجتماعیِ طبقاتی است. اهمیتی نداشت که هنوز بخشِ اعظم جهان ناگزیر بود انقلابِ بورژوائی را تجربه کند، یا اینکه خود را در میانه آن می‌دید. هرجا که این انقلابات موفق بودند در عین‌حال نفی خود را در عروج پرولتاریای صنعتی آفریدند. انقلاب بورژوائی نه پایان بلکه آغاز یک انقلاب اجتماعیِ «مداوم» بود، یعنی تا اینکه نقش آن [انقلاب اجتماعی] بعنوان اهرم توسعه اجتماعی در جامعه بی طبقه به پایان رسد. تا چه زمانی این پروسه ادامه خواهد داشت، قابل پیش‌بینی نیست. این بستگی به رشدآگاهیِ طبقاتی و شدتِ مبارزاتِ جاریِ پرولتاریا دارد. بااینحال وجود چنین آگاهی، و مبارزات پرولتاریائی جهتِ مطالباتِ طبقه کارگر حتی در محدوده ی انقلاب بورژوائی، پیش‌بینیِ انقلاب پرولتاریائی بعنوان محصول نهائی توسعه سرمایه‌داری را توجیه می‌کرد.

اما در این میان جهان به بورژوازی تعلق داشت، و عملیات انقلابیِ پرولتاریا چه بلحاظ تئوری و چه عملی، دقیقاً و منحصراً انتقادی بود ــ انتقادی حتی نسبت به کاستی‌های انقلاب بورژوائی، چرا که سرمایه‌داری شرط مقدم سوسیالیسم محسوب می‌شد. امّا همزمان با رشدِ ابتکارات عملی طبقه کارگر و اقداماتِ طبقاتی پرولتاریائی توسعه سرمایه‌داری شتاب بیشتری می‌گرفت و عمرش کوتاه‌تر می‌شد. هرزمان که ضروری بود تا از انقلاب بورژوائی حمایت شود، فقط بسبب دستیابی به نقطه عزیمتی برای شروع انقلاب پرولتاریائی بود. در این راستا برای‌آنکه صرفاً در خدمت بورژوازی درنیآید مستلزم یک آگاهی روشن و ماندگار طبقاتی بود که اهداف سوسیالیستی را گم نکند. اینکه مارکس خودش جنبش‌های با طبیعت ملی و دموکراتیکِ بورژوازی را ترغیب و حمایت می‌کرد تناقضی با تئوری انقلاب پرولتاریائی‌اش نداشت بلکه صرفاً دلیل بر وجود شکافِ همچنان موجودِ میان انقلاب بورژوائی و پرولتاریائی، میان تکوین و رهائی طبقه کارگر بود.

شکست انقلاب ۱۸۴۸ و بدنبال آن رشد سرمایه ی تحت حمایتِ ضدانقلاب نتوانست مانع از خیزش جنبش کارگری شود. این جنبش که از درون انقلاب بورژوائی سرچشمه گرفته بود، خود را با شرایط ضدانقلابی ناشی از سازشِ طبقه سرمایه‌دار نوظهور با دولت هنوز نیمه فئودال انطباق داد. ولی حتی در کشورهائی که حکومت صرفاً دستگاه اجرائیِ طبقه سرمایه‌دار حاکم بود جنبش رشدیابنده ی کارگری برخلاف انتظارات مارکس نقشی انقلابی ایفا نکرد. برنامه سیاسی ۱۸۴۸ مارکس تأثیری واقعی بر روابط سرمایه ـ کار در جامعه توسعه‌یافته سرمایه‌داری نداشت. و تنها فضا را برای یک برنامه سوسیال ـ رفرمیستی با آرایش ایدئولوژی مارکسیستی در هرجا که سنتهای ۱۸۴۸ مورد ستایش بود، باز کرد.

حمایت مارکس از انقلابات بورژوائی یک حرکت تاکتیکی برای کسب سلطه بر اینگونه انقلابات و تبدیل آنها به انقلابات پرولتاریائی و سوسیالیستی نبود، بلکه حمایتی واقعی از فراشد طبقه‌ای بود که با ظهورش ضدِ خود، طبقه پرولتاریا، را بوجود می‌آورد، و بدین ترتیب انقلاب نوینی را بدلیل پیروزی‌اش نوید می‌داد. این حمایت منحصر به شرایط اروپای ۱۸۴۸ بود و خارج از این شرایط معنائی نداشت. مارکسِ کاپیتال و انترناسیونالِ اول دیگر طبقهِ کارگر را نه نوک پیکانِ انقلاب بورژوائی، بلکه منحصراً متمرکز بر اهدافِ خود طبقه کارگر در مبارزه‌اش علیه بورژوازی میدید، بورژوازی که دیگر نه در اُپوزیسیون بلکه در حاکمیت بر بقایای فئودالی بود.

این آشکارا در مورد روسیه صادق نبود. در آنجا شرایط اجتماعی بنظر مشابه با شرایط حاکم بر اروپای غربی ۱۸۴۸ می‌رسید. نه تنها بورژوازی و پرولتاریا هردو با شرایطِ نیمه فئودالیِ تزاریسم مواجه بودند، بلکه با آمال غیر سوسیالیستیِ توده‌های دهقانان نیز روبرو بودند. با وجود این یک انقلاب اجتماعی در دسترس بود. ولی این نه یک انقلاب پرولتری در مفهوم مارکسی آن بود و نه یک انقلاب بورژوائی در سنت انقلاب فرانسه. هرچند عناصری از هر دو انقلاب را در خود داشت. این قبل از هرچیز یک انقلابِ دهقانی بود در چارچوب سرمایه‌داری عقب‌مانده ملی ولی تحت سلطهِ بازار جهانی سرمایه‌داری و در نتیجه، درگیر و سهیم در تمام فعالیت‌ها و نوسانات سرمایه‌داری و امپریالیستی، و نیز فعالیت‌ها و قیام‌های سوسیالیستی، که تشکیل‌دهنده ی سیاست‌های ملی و بین‌المللی بودند.

با وجود آنکه لنین انقلابِ محتمل روسیه را بورژوا دموکراتیک می‌دانست، انقلاب وقوع‌یافته ۱۹۱۷، «پرولتاریائی» خوانده‌شد تنها به این دلیل که بلشویک‌ها موفق به در دست گرفتن قدرت دولتی شدند و اینکه بلشویکها حزبی مارکسیستی بودند. استقرار خزنده قدرت مطلقهِ حزب بر کل جامعه، «دیکتاتوری پرولتاری» خوانده شد علیرغم اینکه مقدمتاً پرولتاریا می‌بایست بعنوان یک طبقه ی مسلط توسط انتقال جبری روسیه عقب‌مانده به یک کشور مدرن صنعتی، بوجود آید. فاصله میان وقوع انقلاب و کسب قدرت توسط بلشویک‌ها بعنوان انتقال از انقلاب بورژوا دموکراتیک به انقلاب پرولتاریائی شناخته شد یا، ترجیحاً، یکی شدن انقلاب بورژوائی و پرولتاریائی در یک انقلاب، یعنی همچون حذف یک مرحلهِ کاملِ توسعه اجتماعی توسط ابزار سیاسی، خلق پرولتاریا و شرایط مقدم سوسیالیسم نه از طریق روابط طبقاتی سرمایه‌داری بلکه توسط ایدئولوژی مارکسیستی و قدرت مستقیم دولتی. این یک موضع کاملاً غیر مارکسی بود هرچند‌که می‌توانست توجیه‌پذیر باشد در صورتیکه انقلاب روسیه نه بعنوان یک مسأله ملی بلکه بخشی از پروسه انقلابِ جهانی فهمیده می‌شد.  انقلابِ جهانی‌ای که اگر موفق می‌شد مناطق توسعه‌نیافته ی جهان را همراه با کشورهای سوسیالیستی در بر می‌گرفت؛ درست همانطور‌که پیش از این سرمایه‌داری تمام ملت‌ها را، علیرغم گوناگونی‌شان، تحت یک اقتصاد جهانی سرمایه‌دارانه درآورده بود.

بنابراین تا زمانیکه امکانِ گسترش انقلاب روسیه به سوی غرب وجود داشت، تلاش لنینیست‌ها در بیرون بردن انقلاب از محدودیت‌های عینی‌اش، در انطباقِ با نیازهای انقلاب پرولتاریائی در غرب بود. هرچند، اما بدون انقلاب در غرب این امر دیگر دیگر صحت نداشت. چشم‌اندازهای انقلابِ بلشویکی می‌توانست ازمیان برود، اما نمی‌توانست پس‌گرفته شود. با کسب قدرت، این قدرت بایستی بهر قیمتی حفظ می‌شد، چرا که شق دیگر نه عقب‌نشینی بلکه مرگ بود. و ماندن در قدرت، پذیرش این حقیقت مارکسیستی است که این نیروهای مولد اجتماعی‌اند که تعیین‌کننده روابط تولیدی اجتماعی و بدنبال آن روبنای سیاسی هستند و نه برعکس. آنچه که در کشورهای دیگر توسط بورژوازی انجام شده بود حال می‌بایست توسط مارکسیست‌های روسیه انجام گیرد، یعنی ایجاد سرمایه از طریق «انباشت اولیه» و استثمار پرولتاریا. اینکه این عمل بدون ترک ایدئولوژی مارکسیستی انجام شد جای تعجب ندارد، زیرا در سرمایه‌داری نیز ایدئولوژی حاکم شرایط واقعاً موجود را منعکس نمی‌کند. این کارکرد ایدئولوژی است که پراتیک‌های ناخوشایند اجتماعی را بپوشاند و توجیه کند.

مقصود از این حاشیه‌روی خلاصه کردن نظرات و اندیشه‌های کُرش است که در یک سری مقالات درباره رابطه ی بینِ انقلاب روسیه، انقلاب بورژوائی و پرولتاریائی طرح‌شد. همانطور که مارکس می‌بایست نظر خود را با واقعیتِ انقلاب بورژوائی و پی‌آمدهایشمشخص می‌کرد، علیرغم آنکه سرمایه‌داری را تنها یک مرحله واسطه‌ای در یک پروسه انقلابی می‌دانست که در سوسیالیسم به پایان خود می‌رسید، همینطور هم کُرش و هرکس دیگری بایستی موضع خود را در مقابل مسائلِ مطرح شده توسط انقلاب بلشویکی و خصلت بویژه غیرمارکسی‌اش روشن می‌ساخت. تا وقتیکه شرایط، امید انقلاب در غرب را ممکن می‌کرد ــ دوره مصادف با دوره باصطلاح «حماسی» انقلابِ روسیه، با کمونیسم جنگی و جنگ داخلی ــ چگونگی موضع‌گیری واضح بود. ضدیت با رژیمِ بلشویک در اوضاع آن زمان پیوستن به ضدانقلاب بود، نه تنها در روسیه بلکه در هرجای دیگری. هرچند محتاطانه، ولی حمایت مشروط از انقلابِ روسیه برای انقلابیون آلمان ضرورت بود. تنها وقتی‌که بلشویکها خود علیه انقلاب‌شان و انقلابیون غرب برگشتند ــ و غیرمستقیم ولی مؤثراً خواستار صلحِ با جهان سرمایه‌داری شدند ــ برخواستن علیه رژیم بلشویک ممکن شد، بدون آنکه همزمان به ضدانقلابِ بین‌المللی یاری رساند.

با وجود آنکه مارکسیسم می‌توانست شرایط حاکم بر کشورهائی مثل روسیه ماقبلِ بلشویسم و سایر کشورهای عقب‌مانده ی سرمایه‌داری را توضیح دهد، ولی نمی‌توانست برنامه‌ای جهت بازسازی اجتماعی برای جنبش‌های انقلابی‌شان ارائه دهد. شمولیت آن محدود می‌شد به انقلابِ پرولتاریائی در کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته که در این کشورها انقلابی برنخاست، واگر جائی انقلاب شد، به شکست انجامید. اما در جائی که انقلابِ اجتماعی موفق شد، هرچند فاقد خصلتِ پرولتاریائی بود، ایدئولوژی‌اش را از مارکسیسم گرفت، زیرا ایده ی انقلاب جزئی جدائی‌ناپذیر از سوسیالیسمِ مارکسی بود. بنابراین، ضروری شد این انقلابها را از سوسیالیسم پرولتاریائی تفکیک کنند و از این نظر حقیقت و معنای دکترین مارکسی را محدود کردند.

اقتصادِ سیاسی مارکسیستی

کُرش خاطر‌نشان می‌سازد که تمام گزاره‌های مارکسیستی «تنها بیان خطوط کلی تاریخی پیدایش و توسعه سرمایه‌داری در اروپای غربی است و فرای آن تنها همانگونه اعتبار عام دارد که هر دانشِ تجربیِ طبیعی و تاریخیِ کامل داراست.[۷] بدین‌ترتیب مارکسیسم در «دو سطح از کلیت» عمل می‌کند؛ «یکی بعنوان قانون عام تکامل تاریخی در شکلِ باصطلاح ماتریالیسمِ تاریخی، و دیگری بعنوان قانون ویژه تکاملِ شیوه تولیدِ سرمایه‌داری کنونی و جامعه ی بورژوائی برخاسته از آن».[۸] و در اینجا منظور «جامعهِ سرمایه‌داری در وضعیت ایجابی آن نیست، بلکه جامعه ی در حال زوال سرمایه‌داری است که بطور انکارناپذیری گرایشاتِ عمل‌کننده فروپاشی و انحطاط را آشکار می‌کند».[۹]

کاپیتال مارکس، بعنوان نقدی مؤثر به اقتصاد سیاسی، البته سهمی درعلم اقتصاد دارد. ولی در پرتو ماتریالیسم تاریخی، اقتصاد سیاسی صرفاً یک نظام تئوریکِ مشتمل بر یک سری گزاره‌ها، چه درست چه غلط،  نیست؛ بلکه مشتمل است بر یک واقعیتِ تاریخی، یعنی تاریخ و کلیّتِ جامعه بورژوائی. از آنجائی‌که این کلیّت موضوع اصلیِ کاپیتال را تشکیل می‌دهد، بنابراین همانقدرکه تئوریِ اقتصادی است همانقدر هم تئوریِ تاریخی و  جامعه شناختی است.

علم اقتصاد بورژوائی تحت انقیادِ مکانیسمِ رقابتیِ بازار و روابطِ استثماریِ کار و سرمایه تنها عملکردی ایدئولوژیک و توضیحی دارد. علیرغم تلاشِ سختِ بکار رفته برای قابلیت کاربردی عملی آن، ساختارش بعنوان یک علم «مستقل» ناموفق بوده‌است. تئوری مارکسیستی علیرغم آنکه دارای خصلتی اقتصادی-اجتماعی است؛ قصد غنا بخشیدن به علم اقتصاد را ندارد، بلکه می‌خواهد آنرا از طریق نابودی روابط اجتماعی که این علم سعی بر توجیه و دفاع از آن را دارد، از میان ببرد. مارکسیسم تا آنجائی خواهان فهم اقتصاد سرمایه‌داری است که چنین فهمی کمک به انهدام نظام سرمایه‌داری کند و هیچگاه [علمی] «کاربردی» به مفهوم بورژوائیِ آن نیست. این علم اقتصاد «که طبقه پرولتاریا از بورژوازی به ارث برده‌است» حتی نمی‌تواند «با حذف انحراف ذاتی بورژوائی‌اش و تصحیح پیش‌فرض‌هایش به سلاحی تئوریک برای انقلاب پرولتاریائی بدل شود».[۱۰] برای پایان بخشیدن به استثمار نیروی کار «نباید تفسیر متفاوتی از اقتصاد بورژوائی را بکار گرفت بلکه باید از طریق تغییر واقعی جامعه شرایطی را پدید آورد که در آن قوانین اقتصادی سرمایه‌داری دیگر کارکردی نداشته باشد ودر نتیجه علم اقتصاد بی‌محتوا شده و سرانجام هردو باهم ناپدید شوند».[۱۱]

طبق نظر کُرش تحلیل اقتصادی مارکس منحصراً در شرایط بورژوائی صدق می‌کند. تولید سرمایه رابطه انسان و طبیعت نیست، «بلکه رابطه انسان و انسان مبتنی بر رابطه انسان و طبیعت است». پژوهش اجتماعی و اقتصادی مارکس، که نهایتاً فرای تمام مراحل و اشکالِ اقتصادِ بورژوائی رفت، اثبات کرد «عام‌ترین انگاره‌ها و اصول اقتصادِ سیاسی صرفاً خرافه‌هائی هستند که روابط واقعیِ اجتماعی غالب میان افراد و طبقات در یک دوره ی تاریخیِ مشخص از فرماسیون اجتماعی-سیاسی را پنهان می‌کنند».[۱۲] هیچ راه کوتاه‌تری برای رسیدن به جامعه بی‌طبقه بجز غلبه بر روابط اجتماعی فتیشیستی تولید سرمایه‌داری نیست؛ و یک جامعه ی واقعیِ سوسیالیستی نمی‌تواند بر پایه ی «قانون ارزش» بنا شود. تصویر دقیقِ کُرش از تئوری‌های اجتماعی و اقتصادی مارکس در تقابل با تلاش‌هائی قرار می‌گیرد که به مارکسیسم صرفاً بعنوان مرحله‌ای بلاانقطاع از تداومِ تئوری اقتصادی می‌نگرند و نیز کوشش‌هائی که اصطلاح «اقتصاد مارکسی» را برای سوسیالیسم بکار می‌برند.

«فلسفه» مارکسیستی

اصل ویژگی در مورد «فلسفه» مارکسیسم نیز صادق است. بگفته کُرش، علیرغم پذیرش بی‌چون و چرای اولَویتِ تکوینیِ طبیعتِ بیرونی بر تمام حوادثِ انسانی و تاریخی توسط مارکس، اصولاً مارکسیسم صرفاً به پدیده‌ها و روابطِ درونیِ زندگیِ تاریخی و اجتماعی ــ در جائی که بعنوان نیروئی مؤثر و عملی وارد عمل می‌شود ــ می‌پردازد. بسطِ ماتریالیسم دیالکتیک به یک قانون جهانیِ ابدی ازلی که توسطِ فردریک انگلس بنا نهاده‌ شد و توسط لنین تکمیل شد کاملاً با مارکسیسم بیگانه است. ولی از آنجا که بوسیله انگلس ارائه شد، اشاره دارد بر تبدیلِ زودهنگام تئوری انقلابِ پرولتاریائی به یک جهان‌بینی Weltanschauung مستقل از مبارزه ی طبقاتی پرولتاریا. مارکسیسم، در این شکل ایدئولوژیک می‌توانست جهت اهدافی به غیر از دقیقاً اهدافِ پرولتاریائی بکار رود و بهمین طریق نیز توسط لنین و «روشنفکران» در تلاششان برای مدرنیزه کردنِ جامعه ی روسیه بکار رفت.

بعلاوه، بدلیل آنکه توجه اساسیِ مارکس در زمان فعالیت انقلابی‌اش متمرکز بر ایجاد یک حزب سیاسیِ انقلابی بود، تأکید ویژه ی لنین بر اهمیتِ حزب حتی علیه پرولتاریا ظاهراً در توافق با مارکسیسمِ انقلابی بود. و هنگامی‌که مارکس از انهدام کامل تولید فیتیشیستیِ سرمایه توسط سازمانِ اجتماعیِ مستقیم و کاملاً آگاه کارگری سخن می‌گفت، نظر وی در این مورد ناشفاف باقی‌ماند. نظریات مارکس می‌تواند به اشکال گوناگون درک گردد، بویژه بعلت آنکه مارکس انتقال از سرمایه‌داری به سوسیالیسم را نه بعنوان یک عمل انقلابی واحد بلکه یک پروسه انقلابی می‌دانست که برای مدتی همچنان بسیاری از خصوصیاتِ جامعه بورژوائی را دارا خواهد بود. اقتصاد برنامه‌ای کنترل شده از بالا، دستگاه دولتی جدیدی که دیکتاتوری حزبی را متحقق می‌کرد ــ همه اینها، وقتیکه بعنوان مراحل انتقالی بسوی جامعه بی‌طبقه و خود خودگردان سوسیالیستی دیده‌ شوند، می‌توانند بنظر منطبق با تئوری مارکسی برسند. از همین‌جا بود که ماتریالیسمِ علمیِ مارکس مبدل به باورهای تخیلی شدند.

این واقعیت که بهرصورت اُرتدکسی لنین و کاربرد انقلابی آن می‌توانست در خدمت انقلاب تاریخاً تعدیل‌یافته بورژوائی قرارگیرد، نشان‌داد که مارکسیسمِ نشأت‌یافته از مارکس و انگلس و جنبشِ کارگریِ آغازین نتوانسته‌بود خود را از میراثِ بورژوائیِ خودش رها سازد. آنچه در تئوری و عمل مارکسی غالباً بعنوان ضد بورژوائی ظاهر می‌شد، ثابت شد که در تجانس با شیوه ی تولید سرمایه‌داری است. آنچه که بنظر راه سوسیالیسم می‌آمد، منجر به نوع تازه‌ای از سرمایه‌داری شد. آنچه از دیدگاه مارکسی فرارفتِ از سرمایه‌داری بنظر می‌آمد، معلوم شد که طریق جدیدی برای جاودانه ساختن نظام استثمار سرمایه‌داری است. نقدِ کُرش از مارکسیسمِ ارتدکس، و بویژه لنینیسم، بدین‌ترتیب به نقدِ خودِ مارکسیسم و البته در پی آن به انتقاد از خود منجر شد.

بطورکلی واکنش آکادمیسین‌های مارکسیست به نارسائی مارکسیسم، روی‌گرداندن از مارکسیسم بود. پاره‌ای، در عدم حضور مارکسیسم بعنوان یک مکتبِ فکری مجزا و تلفیقِ بخش‌های قابل جذب آن در علوم مختلف اجتماعیِ بورژوائی پیروزی بزرگ نبوغ مارکس را دیدند و خود را آسوده‌کردند. دیگرانی آنرا همراه با سرمایه‌داری رقابتِ آزاد و دیگر ظواهر عصرِ ویکتوریا، صرفاً کهنه‌شده اعلام کردند. همانطور که کُرش اشاره‌دارد، البته آنچه که آنان نادیده گرفتند این بود که تحلیل مارکسیستی از کارکردِ شیوه ی تولیدِ سرمایه‌داری و توسعه آن همچنان معتبر است، و اینکه هیچ‌یک از مسائلِ اجتماعی که در زمان مارکس جهان را احاطه کرده بود امروزه از میان نرفته و آشکارا آنرا بسوی ازهم پاشی می‌راند. آنان صرفاً متذکر می‌شوند که دراین زمان پرولتاریای انقلابی به مفهوم مارکسی آن مشاهده نمی‌شود و در آینده نیز وجود نخواهد داشت.

ولی پرولتاریا نه‌تنها وجود دارد بلکه همراه با صنعتی‌شدن سرمایه‌دارانه ی کشورهای توسعه نیافته ی تاکنونی در تمام دنیا در حال افزایش است. و با قطبی‌شدن بیشتر طبقات در کشورهای پیشرفته بدنبال تمرکز و انباشتِ بی‌رحمانه و با اجبارِ سیاسی، رشد می‌کند. حتی اگر فعلاً، در بعضی کشورها نتایجِ اجتماعی این پروسه هنوز بواسطه افزایش فوق‌العاده ی بهره‌وری منجر به ثباتِ اجتماعیِ خفیفی شده باشد؛ این افزایش بهره‌وری خود بواسطه روابطِ طبقاتیِ مسلط محدود شده است. مختصر آنکه، تمام تضادهای سرمایه‌داری دست‌نخورده می‌مانند و راه‌حل دیگری متفاوت از سرمایه‌داری را مطالبه می‌کنند. از نظر کُرش تمام آنچه که این دوره ی کنونیِ ضدانقلابی اثبات می‌کند آنست‌که تکاملِ جامعه ی سرمایه‌داری تا زمان رسیدن سرمایه‌داریِ لیبرال و سوسیال رفرمیسم به نهایتِ ظرفیت‌های تکاملیِ خود به محدوده‌های نهائیِ تاریخی خود نرسیده است.

برای کُرش، با نگاهی به گذشته، تمام نارسائی‌های تئوریِ انقلابی مارکس که بواسطه ی شرایط برخاسته از آن قابل توضیح است، تغییری در این واقعیت نمی‌دهد که مارکسیسم، علیرغم شکست آشکارش بعنوان یک جنبشِ اجتماعی، حتّی امروزه بر فراز سایر تئوری‌های اجتماعی قرار دارد. همین شکست است که نه رد مارکسیسم بلکه نقد مارکسی از مارکسیسم را مطالبه می‌کند، یعنی بیشتر پرولتریزه کردن بیشتر مفهوم انقلاب اجتماعی. در ذهن کُرش تردیدی وجود نداشت که دوره ضدانقلاب مثل هر چیز دیگری بلحاظ تاریخی محدود است ــ که نیروهای موّلد جدید اجتماعی تجسم‌یافته در یک انقلابِ سوسیایستی مجدداً بروی صحنه خواهند آمد و تئوری‌ای انقلابی متناسب با وظایف عملیِ خود را خواهند یافت.


یادداشت ها:

[۱] Chapman & Hall, 1938
[۲] این مقالات بعدها تحت عنوان Marxismus und Philosophie, Leipzig، ۱۹۳۰ منتشر شدند. (مارکسیسم و فلسفه، بطور جداگانه، نخست در سال ۱۹۲۳ منتشر شد).
[۳] Die Materialistische Geschichtsauffassung, Eine Auseinandersetzung mit Karl Kautsky, Leipzig، ۱۹۲۹.
[۴] این منازعه شامل اثر جورج لوکاچ، تاریخ و آگاهی طبقاتی، ۱۹۲۳، نیز می شد که مثل اثر کُرش، بعنوان یک انحراف ایده‌آلیستی از مارکسیسم تلقی گردید.
[۵] K. Korsch، Der Weg der KominternBerlin، ۱۹۲۶.
Kommunistische Arbeiter Partei, Allgemeine Arbeiter Union [۶] و گروه‌های سیاسی در اتحاد با F. Pfempfert و اتو روله O. Rühle و نشریه Die Aktion.
[۷] Introduction to Das Kapital, Berlin، ۱۹۳۳، p.33.
[۸] Ibid.
[۹] K. Korsch، Why I am a Marxist، Modern Monthly, New York, Vol. IX، No. 2, p.88.

[۱۰] K. Korsch، Kari MarxLondon، ۱۹۳ ۸، p.90.
[۱۱] Ibid., p.91.
[۱۲] Ibid., p.114.

*****

مطالب دیگر از همین نویسنده:

– خودانگیخته گی و سازمان

– کنترل کارگری

– اومانیسم و سوسیالیسم

– آنتون پانه کوک

 

نسخه برای چاپ

بازگشت به صفحه نخست