لوکزامبورگ در برابر لنین

٭ پل ماتیک

مترجم: بهروز دانشور

رزا لوکزامبورگ و لنین هردو از سوسیال‌دموکراسى برخاستند و در آن نقش برجسته‌ای ایفا کردند؛ کار آن‌دو نه‌تنها بر جنبش‌ کارگری روسیه و لهستان و آلمان تاثیر گذاشت، بل‌که همچنین دارای اهمیتى بین‌المللی بود. هردو، مظهر جنبش ضدیت با رویزیونیسم و رفرمیسمِ انترناسیونال دوم بودند و نامشان به‌طرزی جدایى‌ناپذیر با تجدیدِ سازمان جنبش کارگری در جریان جنگ جهانى و پس از آن گره خورده است. هر دو مارکسیست‌هایى بودند که تئوری برایشان درعین‌حال پراتیک زنده بود. انسان‌هایی بودند پرتکاپو ـ و اگر از تعبیر مورد علاقه‌ی رزا لوکزامبورگ استفاده کنیم ‌ـ «شمع‌هایى بودند که از هر دو سو سوختند».

اگرچه لوکزامبورگ و لنین برای خود وظیفه‌ی همانندی تعیین کرده بودند؛ یعنی ‌احیاءِ انقلابى جنبش کارگری فرورفته در باتلاق رفرمیسم و براَنداختن جامعه‌ی سرمایه‌داری در مقیاسى جهانى، اما در تلاش برای رسیدن به این هدف، راه آنان از هم جدا شد. و هر چند همواره حرمت همدیگر را رعایت می‌‌نمودند، با این همه بر سر مسائل سرنوشت‌ساز تاکتیک‌های انقلابى و بسیاری از اصول انقلاب در اختلاف باقى ماندند. می‌توان پیشاپیش چنین گفت، که در نکات اساسى متعددی، تفاوت برداشت‌های لوکزامبورگ با لنین همچون تفاوت مسائل انقلاب سوسیالیستى با مسائل انقلاب بورژوائى، یا به‌عبارت دیگر، همچون اختلاف روز با شب بود. تمامى تلاش‌ و ملاحظات سیاسى لنینیست‌های بی‌ثبات برای رفع اختلاف بین لنین و لوکزامبورگ، آن‌هم در نبود آنان، و زدودن تضاد میان آن‌دو به‌منظور بهره‌برداری از هر دوی آنان، صرفاً تحریف ابلهانه‌ی تاریخ است که به کسی مگر خود تحریف‌گران کمکی نمى‌کند و آن‌هم به‌گونه‌ای موقت.

مایه‌ی اتحاد لوکزامبورگ و لنین مبارزه‌ی مشترکشان با رفرمیسمِ پیش‌ ازجنگ و شونیسمِ در طول جنگِ سوسیال‌دموکراسى بود. اما این مبارزه همواره با مجادله میان آن‌دو درباره‌ی مسیر انقلاب توأم بود؛ و از آن‌جا که تاکتیک از اصول جدائى‌ناپذیر است، در نهایت مجادله‌ای بود اصولی بر سر مضمون و شکل جنبش نوین کارگری، بر سر انقلاب و دیکتاتوری پرولتاریا.

با این‌که معروف است که لوکزامبورگ و لنین دشمنان آشتى‌ناپذیر رویزیونیسم بودند ـ و بدین سبب نام آنان را اغلب در ردیف هم به میان مى‌آورند ـ اما امروزه بدست آوردنِ تصویری واقعى از اختلافات میان آن دو بى‌اندازه مشکل است. هرچند در طول دهه‌ی گذشته انترناسیونال سوم در رابطه با بحران‌های سیاسى درونى‌اش بارها از نام رزا لوکزامبورگ استفاده و سوءِ‌استفاده کرده است؛ به‌ویژه در مبارزه‌اش علیه آن‌چه «لوکزامبورگیسم ‌ضدانقلابى» مى‌نامید، لیکن نه آثار لوکزامبورگ بهتر شناخته شده و نه اختلافِ‌نظرهایش با لنین بدرستی روشن گردیده است. عموماً بهتر مى‌بینند که گذشته را پایان‌یافته تلقى کنند و همان‌گونه که زمانى سوسیال‌دموکراسى آلمان از انتشار آثار رزا لوکزامبورگ به‌بهانه‌ی «کمبود پول»[۱] سر باز زد، انترناسیونال سوم نیز قولى راکه (از طریق کلارا‌زاتکین) برای انتشار آثار او داده بود زیر پا گذاشته است.[۲] با این همه هر جا که رقابتی دربرابر انترناسیونال سوم پدیدار می‌شود، رزا لوکزامبورگ محبوبیت پیدا می‌کند. حتا سوسیال‌دموکراسى اغلب به‌حدی بی‌شرم است، که با مِهر و اندوه از او به‌عنوان انقلابىِ «به‌خطارفته‌»ای که قربانی «طبع تندرو»[۳]ی خودش شد یاد ‌کند، تا به‌عنوان قربانى قساوت ددمنشانه‌ی مزدوران رفیق حزبى‌شان، نوسکه. و حتا آن‌جا هم که ـ مانند جنبش زیر نفوذ تروتسکى ـ پس از تجارب هر دو انترناسیونال، ظاهراً می‌کوشند که نه تنها جنبشى واقعاً انقلابى برپا کنند، بل‌که در عین حال خواهان بهره‌گیری از درس‌های گذشته‌اند، پرداختن به لوکزامبورگ و لنین از تقلیل اختلافات آن‌دو به مجادله برسر مسأله‌ی ملى و آن هم به ‌موردی خاص و تقریباً منحصر به مسائل تاکتیکىِ مربوط به استقلال لهستان فراتر نمى‌رود. در این کار هم سعى بر این است که از حدت این اختلاف بکاهند، آن را از سایر اختلافات مجزّا کنند، و با این ادعای مغایر با هر فاکتی، که گویا لنین از این مجادله پیروز بیرون آمده است، به موضوع فیصله دهند.
مجادله میان لوکزامبورگ و لنین در باره‌ی مسأله‌ی ملى را نمى‌توان از دیگر مسائلِ مورد اختلاف میان آنان سوا کرد. این مسأله با دیگر مسائلِ انقلاب جهانى به‌صورت تنگاتنگى گره خورده و تنها یک نمونه از اختلافات اساسى میان آن‌دو و یا اختلاف میان درک ژاکوبنى و درک واقعاً پرولتری از انقلاب جهانى است. آن که ـ ‌مثل ماکس ‌شاخت‌مان[۴] ـ درک لوکزامبورگ در قبال ماجراجوئىِ ناسیونالیستى انترناسیونال سوم در دوره‌ی استالین را تأیید می‌کند، باید آن درک را در مقابل لنین نیز موجه بداند. هراندازه هم که سیاست انترناسیونال سوم از زمان درگذشت لنین تغییر کرده باشد، اما در مورد مسأله‌ی ملى واقعاً لنینیستى باقى مانده است. یک لنینیست باید بالاجبار در مقابل لوکزامبورگ موضع بگیرد؛ او نه‌تنها مخالف نظری لوکزامبورگ، بل‌که دشمن آشتى‌ناپذیر وی است. مواضع لوکزامبورگ تخریب بلشویسم لنینیستى را دربر دارد و لذا کسى که به تئوری لنین اتکا می‌کند، نمى‌تواند درعین‌حال مدعی مواضع رزا لوکزامبورگ باشد.

ضدیت با رفرمیسم

رشد سرمایه‌داری جهانى، توسعه‌ی امپریالیستى، انحصاری‌شدن فزاینده‌ی اقتصاد و مافوق‌سودهای همراه با آن، امکان شکل‌گیریِ گذرای قشر فرادستی در میان طبقه‌ی کارگر و وضع قوانین تأمین اجتماعى و بهبود عمومى سطح زندگى کارگران را فراهم ساخت، و این همه به گسترش رویزیونیسم و رشد رفرمیسم در جنبش کارگری انجامید. مارکسیسم انقلابى در مقابل واقعیت‌های توسعه‌ی سرمایه‌داری مطرود گشت، و به‌جای آن نظریه‌ی رشد آرام سوسیالیسم از راه دموکراسى پذیرفته شد. با رشدِ جنبش کارگری قانونى که تحت این شرایط ممکن شده بود، بخش‌های بزرگ‌تری از خرده‌بورژوازی جلب این جنبش شدند که در اندک زمانی رهبری فکری آن را به‌دست گرفته و در مزایای مادی پُست‌های دارای حقوق در درون جنبش، با کارگران نوکیسه سهیم شدند. در حول‌وحوش آغاز قرن بیستم، رفرمیسم به‌طور کامل حاکم شده بود. حتا مقاومت در برابر این تحول از سوی به‌اصطلاح مارکسیست‌های «ارتدوکس» و در رأس آن‌ها کائوتسکى، که هرگز چیزی بیش از عبارت‌پردازی نبود، چندی بعد نیز کنار گذاشته شد. از میان سرشناس‌ترین نظریه‌پردازان آن دوره باید به‌ویژه از لوکزامبورگ و لنین نام برد که مبارزه‌ی خود را بى‌رحمانه، نه‌تنها با رفرمیسم رسمى، بل‌که اندکى‌بعد با «ارتدوکس‌ها» نیز، به نفع جنبش کارگری واقعاً انقلابی پیش بردند.

به جرأت مى‌توان گفت که رزا لوکزامبورگ شدیدتر از همه تجدیدنظرطلبی را بباد حمله گرفت.  او در مشاجره‌ی مستقیم قلمى‌اش علیه برنشتاین،[۵]در مقابله با یاوه‌ی قانون‌باوریِ ناب، بار دیگر خاطرنشان ساخت که «نمی‌توان استثمار طبقه‌ی کارگر را که فرآیندی اقتصادی است، از طریق قانونگذاری در چارچوب جامعه‌ی بورژوائى الغاء یا ملایم‌تر کرد.» او تأکید کرد که اصلاحات اجتماعى « تعرضى بر استثمار سرمایه‌داری نیست، بل‌که تلاشی برای به نظم در آوردن این استثمار»۵-۱ به‌نفع خود جامعه‌ی سرمایه‌داری است. رزا لوکزامبورگ نوشت: « سرمایه نه به‌سوی سوسیالیسم، بل‌که به سوی فروپاشى مى‌رود و برای این فروپاشى است که طبقه‌ی کارگر باید خود را آماده نماید؛  برای انقلاب  و نه برای رفرم.» اما بدین منظور لازم نیست از مسائل روز چشم‌پوشید؛ مارکسیسم انقلابى هم، برای بهبود وضع زندگى کارگران در محدوده‌ی جامعه‌ی سرمایه‌داری مبارزه مى‌کند، اما توجه‌اش، بر‌خلاف رویزیونیسم، بمراتب بیشتر معطوف به چگونه‌گی پیشرفت مبارزه است تا به اهداف فوری آن. برای مارکسیسم، در مبارزات اتحادیه‌ای و سیاسى مسأله بر سر رشد عوامل ذهنى انقلاب کارگری، بر سر گسترش آگاهى طبقاتى انقلابى است. درمقابلِ هم گذاشتنِ خشکِ یا رفرم یا انقلاب اشتباه خواهد بود؛ این تقابل‌ها را باید در جای ویژه‌شان در کل فرآیند اجتماعى قرار داد. هدف نهایى یعنى انقلاب پرولتری را نباید در مبارزه برای مطالبات روزمره به بوته‌ی فراموشى سپرد.[۶] چندی بعد لنین نیز به‌همان طریق به رویزیونیسم حمله برد. به نظر وی نیز اصلاحات صرفاً محصولِ فرعى مبارزه‌ای است که هدفِ آن تصرف قدرت سیاسى می‌باشد. هردوی آنان در مبارزه‌شان علیه مسخ جنبش مارکسیستى به‌طور کلی هم‌رأی بودند و بر موضعِ مبارزه‌ی انقلابى برای تصرف قدرت پای می‌فشردند. آن‌‌ها اولین بار زمانى از درِ ‌مخالفت باهم درآمدند که اوضاع روسیه در دوره‌ی انقلاب ١٩٠۵ مبارزه‌ی انقلابى برای دستیابی به قدرت را به مسأله‌ای حادّ بدل نمود که پاسخ مشخصى را طلب مى‌کرد. بدین‌گونه مجادله‌ای که میان لوکزامبورگ و لنین در گرفت، در ابتدا بر سر موضوعات تاکتیکى، مسائل سازمان‌دهى و مسأله‌ی ملى دور مى‌زد.

 

درباره‌ی مسأله‌ی ملى

لنین که به‌شدت تحت تأثیر کائوتسکى قرار داشت، همانند وی معتقد بود که جنبش‌های استقلال‌طلبانه‌ی ملى را باید جنبش‌هایى مترقى به‌شمار آورد، زیرا « دولت ملى بهترین شرایط را برای توسعه‌ی سرمایه‌داری تضمین مى‌کند». او در مشاجره‌ی قلمى‌اش علیه رزا لوکزامبورگ مى‌گوید که خواست حق ملت‌ها در تعیین سرنوشت خویش از آن‌رو انقلابى است، که خواستی دمکراتیک است و هیچ تفاوتى با سایر خواست‌های دمکراتیک ندارد. آری، او تاکید دارد که « در هر ناسیونالیسم بورژوائىِ ملت ستم‌کش مضمون عمومى دمکراتیکى برضد ستم‌گری وجود دارد، و از این مضمون، ما بى‌قید‌و‌شرط پشتیبانى مى‌کنیم.»[۷]
نگرش لنین به حق تعیین سرنوشت ـ همان‌گونه که از دیگر نوشته‌هایش نیز پیداست ـ همان نگرشی است که به دمکراسى داشت،[۸]  و برای فهم طرز فکر وی در باره‌ی مسأله‌ی ملى و حق ملت‌ها در تعیین سرنوشت خویش باید با این نگرش او به دموکراسى آشنا شد. او در تزهایش درباره‌ی انقلاب سوسیالیستى و حق ملت‌ها در تعیین سرنوشت خویش توضیح مى‌دهد که « اشتباه بزرگی است اگر تصور شود که مبارزه برای دمکراسى، پرولتاریا را از انقلاب سوسیالیستى منحرف مى‌سازد. برعکس، همان‌طور که سوسیالیسم پیروزمندی که دمکراسى کامل را تحقق نبخشد، امری ناممکن است، پرولتاریائى هم که مبارزه‌ی پیگیر و انقلابىِ همه‌جانبه‌ای را برای دمکراسى پیش نبَرَد، نمى‌تواند خود را برای پیروزی بر بورژوازی آماده کند.» ازاین‌رو روشن است که به‌نظر لنین جنبش‌ها و جنگ‌های ملى چیزی نیستند جز جنبش‌ها و جنگ‌هایى برای دمکراسى، که پرولتاریا باید در آن‌ها شرکت کند، زیرا به‌نظر او مبارزه برای دمکراسى بی‌شک پیش‌شرط ضروری مبارزه برای سوسیالیسم است. او مى‌نویسد: « اگر مبارزه برای دمکراسى ممکن است، بنابراین جنگ برای دمکراسى نیز ممکن است.»[۹] و همچنین است که برای او « در یک جنگ واقعاً ملى کلمات ‹دفاع از مام وطن› به‌هیچ‌وجه فریب‌کاری» نیست و لنین در چنین موردی طرفدارِ دفاع از میهن است. او مى‌نویسد « تا آن‌جا که بورژوازی ملت ستم‌کش با ستمگر مبارزه مى‌کند، تا آن‌جا ما همیشه و در هر موردی و راسخ‌تر از همه طرفدار وی هستیم، زیرا ما دشمنان بى‌باک و پیگیر هرگونه ستمگری هستیم.»[۱۰]

به این رویکرد ـ مادامی که خودِ حکومت بلشویکى را زیر سؤال نمی‌بُرد ـ هم لنین تا به آخر وفادار ماند و هم لنینیسم تا به امروز‌ وفادار مانده است‌‌. تنها تغییر کوچکى در آن داده شد. اگر به نظر لنین جنبش‌ها و جنگ‌های آزادی‌بخش ملى تا پیش از انقلاب روسیه بخشى از جنبش دمکراتیک عمومى بودند، بعد از انقلاب آن‌ها بخشى از پروسه‌ی انقلاب جهانى پرولتری شدند.

دیدگاه لنین، که در این‌جا به اختصار بیان شد، به‌نظر رزا لوکزامبورگ کاملاً اشتباه بود. او در جزوه‌ی یونیوس‌اش که در خلالِ جنگ انتشار یافت، دیدگاه خود را چنین خلاصه کرد:‌« تا زمانى که دولت‌های سرمایه‌داری وجود دارند، به‌خصوص تا زمانى که سیاست جهانىِ امپریالیستى حیات داخلى و خارجى دولت‌ها را تعیین کرده و شکل مى‌دهد، حق تعیین سرنوشت با عمل آن دولت‌ها چه در جنگ و چه در صلح هیچ نقطه‌ی مشترکى ندارد. … در محیط امپریالیستى امروزین جنگ‌های ملىِ تدافعى دیگر اصلاً امکان وجود ندارند، و هر سیاست سوسیالیستى که بر این ویژه‌گی مرحله‌ی معین تاریخى چشم بر‌بندد، و اجازه دهد که در میان گرداب جهانى از دیدگاه‌های منفرد یک کشور هدایت شود، از پیش محکوم به شکست است.»[a] رزا لوکزامبورگ تا به‌آخر بر این نظر پای‌بند ماند، بدون این‌که حاضر به دادن کوچک‌ترین امتیازی در این مورد به لنین باشد؛ و او پس‌از انقلاب روسیه، زمانى که سیاست حق ملت‌ها در تعیین سرنوشت خویش به مرحله‌ی عمل در آمد، به طرح این پرسش پرداخت که چرا بلشویک‌ها با چنان سرسختى و پیگیری انعطاف‌ناپذیری به شعار حق ملت‌ها در تعیین سرنوشت خویش چسبیده‌اند، در حالى‌که چنین سیاستى هرچه باشد «در تناقض شدید با سانترالیسم صریح آنان در سایر موارد و همچنین در تناقض شدید با روشى است که آنان در برابر دیگر اصول دمکراتیک اتخاذ کرده‌اند. … تناقضى که در این‌جا بروز مى‌کند، بیش‌تر بدان سبب غیرقابل فهم است که در مورد اشکال دمکراتیک زندگى سیاسى در هر کشور … ما واقعاً با پرارزش‌ترین شالوده، آری با شالوده‌ی اجتناب‌ناپذیر سیاست سوسیالیستى سروکار داریم، در حالى‌که شعار معروف ‹حق ملت‌ها در تعیین سرنوشت خویش› چیزی جز یک عبارت‌پردازی و پرت‌وپلای پوچ خرده‌بورژوائى نیست.»[۱۱]

رزا لوکزامبورگ علت این سیاست نادرست لنین در مورد مساله‌ی ملی را «نوعی اپورتونیسم» می‌بیند که با محاسبه‌ی «پای‌بند ساختن دیگر ملت‌های جاگرفته در دامن امپراطوری روسیه، به امر انقلاب» اتخاذ شده بود؛ مشابه اپورتونیسم در برابر دهقانان، «که اشتهای آنان به زمین با شعار تصاحب مستقیم زمین و املاکِ اشراف ارضا گردید تا ازاین‌طریق به‌زیر پرچم انقلاب گرد آیند.»۱۱

به‌نظر لوکزامبورگ در هر دو مورد «دریغا که حساب‌ها به‌کلى غلط از آب در آمد. برعکسِ آن‌چه بلشویک‌ها انتظارش را داشتند، … ‹ملت‌های› (آزادشده) یکى پس از دیگری، از آزادی تازه به ارمغان‌رسیده استفاده کردند تا چون دشمنی خونى برضد انقلاب روسیه با امپریالیسم آلمان متحد شوند و در پناه آن پرچم ضدانقلاب را به‌داخل خود روسیه بکشانند. … بدیهى است که این ‹ملت‌ها› نبودند که این سیاست ارتجاعى را به‌اجرا درآورند، بل‌که فقط طبقات بورژوا و خرده‌بورژوا بودند. … که ‹حق ملت‌ها در تعیین سرنوشت خویش› را به ابزار سیاست طبقاتی و ضدانقلابىِ خود تبدیل کردند. اما … خصلت پنداربافانه‌ی خرده‌بورژوائى این عبارت‌پردازی ناسیونالیستى دقیقاً در این نهفته است، که در چهارچوب واقعیت خشن جامعه‌ی طبقاتى … به‌سادگى به ابزاری در خدمت سلطه‌ی طبقاتى بورژوازى مبدل مى‌شود.»[۱۲]
واردکردن مسأله‌ی تلاش‌های ملی و تمایلات جدائی‌طلبانه به‌درون مبارزه‌ی انقلابى از طرف بلشویک‌ها، به‌نظر رزا لوکزامبورگ «بزرگ‌ترین آشفتگى را در صفوف سوسیالیسم انداخت؛ … بلشویک‌ها ایدئولوژی‌ای را عرضه کردند که چهره‌ی کارزار ضدانقلاب را پوشانید؛ آنان موقعیت بورژوازی را تقویت و موقعیت پرولتاریا را تضعیف کردند. … با عبارت‌پردازی در باره‌ی تعیین سرنوشت ملت‌ها آب به آسیاب ضدانقلاب ریختند و بدین‌وسیله ایدئولوژی‌ای را فراهم کردند، نه تنها جهت خفه‌کردن خود انقلاب روسیه، بل‌که به‌سود طرح ضدانقلاب برای تسویه حساب کل جنگ جهانى.»۱۲
چرا لنین ـ اگر پرسش لوکزامبورگ را از نو طرح کنیم ـ چنان با سرسختى روی شعار حق ملت‌ها در تعیین سرنوشت خویش و شعار آزادی ملت‌های سرکوب شده پافشاری می‌کرد؟ بى‌شک این شعاری است در تناقض با خواسته‌ی انقلاب جهانى، و لنین خود نیز مانند رزا لوکزامبورگ هوادار بروز انقلاب جهانى بود، زیرا مثل همه‌ی مارکسیست‌های آن دوره باور نداشت که روسیه بتواند به‌تنهائى با اتکا به منابع خود، در مبارزه‌ی انقلابى دوام بیاورد. هم‌رأی با بیان انگلس که « اگر انقلابى در روسیه همزمان باعث بروز انقلابى پرولتری در اروپا شود، آن‌گاه مالکیت اشتراکىِ (Gemeineigentum) کنونی در روسیه مى‌تواند سرآغاز تحولى کمونیستى از ‌کار درآید»[b] برای لنین نه تنها روشن بود که بلشویک‌ها می‌بایست در روسیه قدرت را بدست مى‌گرفتند، بل‌که همچنین، اگر به‌ویژه قرار بود انقلاب به سوسیالیسم بیانجامد، انقلاب روسیه می‌بایست به انقلاب اروپائى و بنابراین به انقلاب جهانى بدل مى‌شد. به دلیل وضعیت عینىِ ناشى از جنگ جهانى، لنین نیز همچون رزا لوکزامبورگ نمى‌توانست تصور کند که بدون گسترش انقلاب به اروپای غربى، روسیه بتواند در برابر قدرت‌های سرمایه‌داری دوام بیاورد. به‌نظر رزا لوکزامبورگ بسیار نامحتمل بود که « روس‌ها بتوانند در این آشوب بزرگ (همایش جادوگران Hexensabbat) ایستادگى کنند»[۱۳]  این نظر، تنها به دلیل تجارب و بی‌‌اعتمادیِ او در مورد کسانى چون لنین و تروتسکى، و عبارت‌پردازی مضحک آنان در باره‌ی حق ملت‌ها و سیاست امتیازدهی به دهقانان و غیره و غیره، و یا تنها به‌سبب حملات امپریالیستى علیه انقلاب روسیه نبود،  این نظر طبعاً ناشی از دیدگاهى نبود که سوسیال‌دموکراسى تبلیغ می‌نمود (و از روی آمار ثابت مى‌کرد ‌که عقب‌ماندگی اقتصادی روسیه، نه انقلاب را توجیه مى‌کند و نه سوسیالیسم را مجاز می‌دارد)؛ بل‌که این نظر در درجه‌ی اول، همان‌طور که او در زندان نوشت «بدین علت [بود] که سوسیال‌دموکراسى در غربِ توسعه‌یافته از بزدل‌های فرومایه‌اى تشکیل شده است که با آسودگی به نظاره خواهند نشست تا خون روس‌ها ریخته شود.»۱۳ او هرقدر هم که بلشویک‌ها را از منظر ضرورت‌های انقلاب جهانى به نقد می‌کشید، باز طرفدار انقلاب بلشویکى بود، و همواره منشاء عقب‌نشینى اقتصادی آن‌ها را در کوتاهى پرولتاریای اروپای غربی در کمک بدانان جستجو می‌کرد. در نامه‌ای به لوئیزه ‌کائوتسکى مى‌نویسد: «آری، طبیعی است که از بلشویک‌ها، الآن هم با این تعصب‌شان در مورد ‌صلح [برست‌لیتوفسک] چندان خوشنود نباشم. اما بااین‌همه … آن‌ها مقصر نیستند. آن‌ها در تنگنائی قرار گرفته‌اند که فقط حق انتخاب میان بد‌و‌بدتر را دارند و از میان آن ‌دو، بد را انتخاب مى‌کنند. مسؤل این وضعیت، ‌که شیطان از انقلاب روسیه سود مى‌برد، دیگران‌‌اند.»۱۳ و او مجدداً در تأیید بلشویک‌ها می‌نویسد: « بگذار سوسیالیست‌های دولتىِ آلمان فریاد بزنند که حکومتِ بلشویک‌ها کاریکاتوری از دیکتاتوری پرولتاریاست. اگر چنین بوده یا می‌باشد، فقط از آن‌روست که این، محصول رفتار پرولتاریای آلمان است، رفتاری که کاریکاتوری از مبارزه‌ی طبقاتى سوسیالیستى بود.»[۱۴]
رزا لوکزامبورگ زودتر از آن درگذشت تا شاهد این باشد که سیاست بلشویکى، با وجود دست‌کشیدن از بارورسازی جنبش انقلابى، باز توانست حکومت بلشویکى را در چارچوب سرمایه‌داری دولتى حفظ کند. لیبکنشت از زندان در هم‌نظری با رزا لوکزامبورگ نوشت: « اگر انقلاب در آلمان به‌وقوع نپیوندد برای انقلاب روسیه دو شق باقی مى‌ماند:  یا نابودی [در حال رزم] انقلابى و یا دوام دروغینِ اسف‌انگیز.»[۱۵]
بلشویک‌ها دومى را انتخاب کردند. اویگن وارگا زمانی که هنوز کمونیست بود، نوشت: « در روسیه کمونیست‌هایى وجود دارند که از انتظارکشیدن طولانى برای انقلاب در اروپا به‌تنگ آمده‌اند، و مى‌خواهند به‌طور قطعی خود را برای روسیه‌ای منزوی [در آینده] تجهیز کنند. … مسلماً کشورهای سرمایه‌داری خواهند توانست با روسیه‌اى که انقلاب اجتماعى در کشورهای دیگر را امری نامربوط به خود تلقى کند، در همجواری مسالمت‌آمیز زندگى کنند. … این‌گونه محصورساختنِ روسیه‌ی انقلابى … روند انقلاب جهانى را کُند خواهد کرد.»[۱۶]
سیاست لنین در مورد ملت‌ها به حکومت بلشویکى پایان نداد. درست است که مناطق بزرگى از روسیه جدا مانده و به دولت‌های ارتجاعى تبدیل شدند، اما قدرت دولت بلشویکى از هر زمانى مستحکم‌تر شد. به‌ظاهر مشى لنینیستی در مورد روسیه درست از آب درآمد، به‌ظاهر هشدارهای رزا لوکزامبورگ بى‌اساس بودند. لیکن این تنها در صورتی درست است که مسأله بر سر قدرتگیریِ دستگاه دولتىِ بلشویکى باشد، اما از نقطه‌نظر انقلاب جهانى، منظری که موضوع مشاجره‌ی میان لوکزامبورگ و لنین بود، به‌هیچ‌وجه اعتباری ندارد. درست است که روسیه‌ی بلشویکى هنوز پابرجاست، اما نه آن‌گونه که در آغاز تلقی می‌شد؛ یعنى به عنوان نقطه‌ی شروعِ انقلاب جهانى، بل‌که به‌مثابه دژی است که در برابر آن ایستاده است. روسیه‌اى که رزا لوکزامبورگ و هرانقلابىِ دیگری به همراه وی ارجش نهاده بودند، از بین رفته است؛ آن‌چه باقی مانده، روسیه‌اى است که رزا لوکزامبورگ در همان ۱۹۱۸ هراس‌اش را از آن چنین بیان کرد: « به‌سان شبحى هولناک نزدیک مى‌شود ـ پیمانی میان بلشویک‌ها و آلمان. اتحاد بلشویک‌ها با امپریالیسم آلمان وحشتناک‌ترین ضربه‌ی معنوی بر سوسیالیسم بین‌المللى خواهد بود. … با ‹آمیزش› عجیب‌وغریب و مضحک میان لنین و هیندِنبورگ[c] منبع نورِ معنوی در شرق خاموش خواهد شد. … انقلاب سوسیالیستى … تحت حمایت  امپریالیسم آلمان. … این هولناک‌ترین چیزی خواهد بود، که ما دیگر مى‌توانیم شاهدش باشیم. گذشته از آن، این خود … تصوری صرفاً خیالی خواهد بود. هر شکست نهائی که بلشویک‌ها در نبردی با شرافت، در رودرروئی با قَدَرقدرتی و نامساعدبودن شرایط تاریخى متحمل شوند، بر این زوال معنوی ترجیح‌دادنی است.»[۱۷]
گرچه دوستى دراز مدت روسیه‌ی لنینى با آلمانِ هیندِنبورگ موقتاً به‌ سردی گرائیده و دیکتاتوری بلشویکى، امروزه ترجیح مى‌دهد که به‌طور خاص بر سرنیزه‌های فرانسوی، و به‌طور عام بر جامعه‌ی ملل تکیه کند، با این‌همه به‌صورت آشکاری به آن چیزی عمل مى‌کند که همواره در اصل از آن دفاع مى‌کرد و بوخارین در چهارمین کنگره‌ی جهانى کمینترن به‌طور روشن چنین بیان کرده بود: «میان استقراض و پیمان نظامى تفاوت اصولى وجود ندارد. ما دیگر آن‌قدر رشد کرده‌ایم که بتوانیم پیمانى نظامى با یک بورژوازی ببندیم، تا به‌کمک این دولت بورژوایى بورژوازی دیگری را شکست دهیم. در این شکلِ دفاع از میهن، یعنی شکل پیمان نظامى با دولت‌های بورژوایى، وظیفه‌ی رفقای آن کشور است که این بلوک را برای رسیدن به پیروزی یاری دهند.» [d]

 در آمیزش عجیب‌وغریب میان لنین و هیندنبورگ، میان مصالح کاپیتالیستى و مصالح حاکمان بلشویک، به‌علاوه زوالِ هنوز پایان‌نیافته‌ی موج انقلاب جهانى نیز خود را به نمایش می‌گذارد. جنبش کارگری‌ای که پشت نام لنین صف کشیده است، بازیچه‌ی سیاستی کاپیتالیستی است، که مطلقاً ناتوان از هر عمل انقلابى است. تاکتیک لنین ـ ‌استفاده از جنبش‌های ملى برای اهداف انقلاب جهانى ‌ـ از لحاظ تاریخى نادرست از آب درآمد. هشدارهای رزا لوکزامبورگ بجاتر از آنی بودند که او خود می‌توانست فکرش را بکند.

ملت‌های ‹آزادشده› کمربندی فاشیستى به دور روسیه تشکیل داده‌اند. ترکیه‌ی ‹آزادشده› با سلاح‌های تحویل‌گرفته از روسیه، کمونیست‌ها را سلاخى مى‌کند. چین که روسیه و انترناسیونال سوم از مبارزه‌ی آزادی‌بخش ملى‌اش حمایت مى‌کنند، جنبش کارگری خود را به سبکی تداعی‌کننده‌ی کمون پاریس خفه مى‌کند. نعش هزاران هزار کارگر گواهی بر درستی نظر رزا لوکزامبورگ است که عبارت‌پردازی حق ملت‌ها در تعیین سرنوشت خویش چیزی جز « پرت‌وپلای خرده‌بورژوائى» نیست. ماجراجوئى‌های انترناسیونال سوم در آلمان به‌خوبى نشان مى‌دهد که تا چه‌اندازه «مبارزه برای رهائى ملى مبارزه‌ای برای دمکراسى است»؛ ماجراجوئى‌هایی که خود از جمله پیش‌شرط‌های پیروزی فاشیسم بشمار مى‌روند. ده سال رقابت مدام با هیتلر بر سر عنوانِ ناسیونالیسمِ واقعى، خودِ کارگران را به فاشیست مبدل کرد. و لیت‌وینف در جامعه‌ی ملل به مناسبت رای‌گیری برای تعیین سرنوشت منطقه‌ی زار [e] پیروزی اندیشه‌ی لنینىِ حق تعیین سرنوشت خلق‌ها را شادباش گفت. با در نظرگرفتن این تحول، واقعاً باید از آدم‌هایی مثل ماکس شاخت‌مان تعجب کرد که امروزه هنوز می‌توانند بگویند که « علی‌رغم انتقاد شدیدی که رزا به بلشویک‌ها در مورد سیاست ملی‌شان بعد از انقلاب کرد، این سیاست به‌وسیله‌ی ماحصل آن تائید شد.»[۱۸]
در این باره باید توجه داشت که موضع لنین در مورد مسأله‌ی ملى به‌هیچ‌وجه انسجام قطعی نداشت, بل‌که همواره از نیازهای بلشویک‌ها تبعییت می‌کرد و افزون براین سیاستی سراسر متناقض بود. لنین می‌نویسد: « اقدام انقلابی در زمان جنگ علیه حکومت کشور خودی، مطمئناً نه تنها حاکی از میل به شکست آن، بلکه همچنین، تبلیغ عملی چنین شکستی است.»[۱۹] اگر این اندیشه را ادامه دهیم، به این تناقض بی‌معنا خواهیم رسید: از آن‌جا که این شکست‌طلبی و همراه با آن انقلاب پرولتری، بر کشورهای در حال جنگ با یکدیگر به یک‌سان اثر نمی‌گذارد، چنین تاکتیکی پیروزیِ آن کشوری را که از این امر کمتر متاثر شده و همچنین سرکوب کشور شکست‌خورده را تسهیل خواهد کرد. به‌نظر لنین پرولتاریا باید در جنگ امپریالیستى طرفدار شکست کشور خودی باشد. و آن‌گاه که این امر روی داد، باید دوباره از بورژوازی خودی در مبارزه‌اش برای رهائى ملى پشتیبانى کند. و زمانی که باز «ملتِ ستم‌دیده» به کمک پرولتاریا دوباره به ملتى با حقوقِ برابر با دیگرملت‌ها تبدیل شد، آن‌گاه طبقه‌ی کارگر باید ازنو دفاع از میهن را رد کند. آیا این یک تعبیر نادرست از تفکر لنینیستی است؟ صبر کنید: بگذارید نگاهی به پراتیک واقعی بیندازیم. موضع لنین و بلشویک‌ها در ١٩١۴ تا ١٩١٨ در برابر آلمان، مخالفت با دفاع از سرزمین پدری بود. از ١٩١٩ تا ١٩٢٣ آن‌ها طرفدار دفاع از سرزمین پدری و رهائى ملى آلمان بودند. امروز که آلمان دوباره از برکت کمکِ پرولتاریا به قدرتى امپریالیستى تبدیل شده است، آن‌ها از نو مخالف دفاع از سرزمین پدری در آلمان ـ ‌و موافق آن در فرانسه و کشورهای دیگرِ همدل با روسیه در حال حاضر ـ هستند. و ‌این‌که آنان، فردا با کدام مخالف و با کدام موافق خواهند بود، بستگى به ترکیب مجموعه‌ی قدرت‌ها برای جنگ جهانى بعدی دارد، که روسیه را متحد این یا آن گروه قدرت‌ها خواهد شمرد. تاکتیک شکست‌طلبی‌ که توسط لنین در طی جنگ جهانی ارائه شد، در تضاد کامل با حق تعیین سرنوشت ملت‌ها و جنگ‌های رهائی‌بخش ملی قرار دارد. چرخ‌خوردنی است صِرف در دایره‌ای بسته؛ که پرولتاریا در آن نقش وجه‌المصالحه میان رقبای سرمایه‌‌دار را ایفا می‌کند. رزا لوکزامبورگ موشکافانه می‌کوشید نشان دهد که این، هیچ ربطى به مبارزه‌ی طبقاتى با منطق مارکسیستی ندارد.

لنین سیاست‌مداری اهل عمل بود. او خود را اساساً در مقامی آگاه به تاکتیک از نظریه‌پردازان انترناسیونال دوم متمایز می‌کرد. آن‌چه را که آن‌ها مى‌خواستند از راه دمکراتیک بدان برسند، او مى‌کوشید از راه انقلابى بدست آورد؛ او مى‌خواست سوسیالیسم را نه با حرافى در پارلمان، بل‌که با به‌کارگیری قهر در میدان واقعى مبارزه‌ی طبقاتى برای کارگران فتح کند. مى‌خواست به‌ وسیله‌ی حزب‌اش برای توده‌ها انقلاب کند، بدین طریق که حزب توده‌ها را به‌پشتیبانى ازخود جلب نماید. قدرت مى‌بایست به‌دست بلشویک‌ها می‌افتاد، تا استثمارشدگان روسیه بتوانند رها شوند. تصرف قدرت سیاسى توسط حزب پایه‌واساس سیاستِ لنینى بود. سیاست او که ‌به‌نادرست به‌عنوان سیاستی هوشمندانه و انعطاف‌پذیر تحسین ‌شده، در واقعیت سیاست اپورتونیستی محضی بود، که در درجه‌ی نخست معطوف به کسب قدرت برای خود حزب بلشویک بود.

با آغاز انقلاب روسیه، بورژوازی قادر به نگهداشتنِ قدرتِ بدست‌آمده نبود، زیرا نمى‌توانست مسأله‌ی ارضى را به‌طور انقلابى حل کند. این کار را بلشویک‌ها به‌عهده گرفتند. لنین به‌مناسبت چهارمین سالگرد انقلاب اکتبر اعلام کرد که «ما بهتر از هرکس دیگر انقلاب بورژوا‑ ‌دمکراتیک را به فرجام خود رساندیم»،[f] و این انقلاب به‌کمک دهقانان به‌انجام رسید. بلشویک‌ها قدرت را در دست داشتند و میان تضادهای کارگران و دهقانان، همواره چنان توازنی ایجاد مى‌کردند، که خودشان بتوانند قدرت را نگهدارند. به همین ‌خاطر، سیاست زیگزاگ، چه در سطح روسیه و چه در سطح جهانى اجرا شد که تاریخ انترناسیونال سوم را به تاریخ بحران‌ها و انحطاط آن مبدل ساخت.
برای رزا لوکزامبورگ، همان نخستین سازش‌ها با دهقانان کافى بود، تا تحول ناگزیرِ روسیه را ـ در صورت عدم وقوع انقلابی جهانى، که نیروی ارتجاعی این «گناه نخستین» را پس ‌زند ـ در خطوط کلى‌اش پیش‌بینى کند. او نوشت « شعارِ تصرف فوری و تقسیم زمین‌ها و املاک به‌وسیله‌ی دهقانان، می‌باید‌ ضرورتاً درست در جهت مخالف تأثیر بگذارد. این کار نه‌تنها اقدامى سوسیالیستى به‌شمار نمی‌آید بل‌که راه رسیدن به سوسیالیسم را نیز سد می‌کند.»[۲۰] رزا لوکزامبورگ (که آن‌زمان در زندان بود) نمى‌دانست که دهقانان زمین‌ها را تقسیم کرده بودند، پیش از آن‌که بلشویک‌ها آن‌را اعلام کنند. و اینان تنها آن‌چه را که قبلاً در عمل به‌انجام رسیده بود به‌صورت قانون درآوردند. عمل خودجوشِ توده‌های دهقان، این‌جا نیز از شعار «حاملانِ آگاهى انقلابى»، که بلشویک‌ها خود را چنین تلقی مى‌کردند، جلوتر بود.

اما بلشویک‌ها مى‌خواستند انقلاب بورژوائى را پیگیرانه به فرجام برسانند و لازمه‌ی این کار نیز تبدیل دهقانان به کارگران مزدبگیر روستائى یعنى سرمایه‌داری‌کردن کشاورزی بود. این فرایند همچنان به‌شدت در جریان است و در سراسر دنیا از آن به‌عنوان اشتراکى‌کردن تجلیل مى‌شود؛ فرایندی که هنوز به‌اتمام نرسیده و نمى‌تواند هم، بدون تلاطم‌های اجتماعى تازه‌اى به‌اتمام برسد. با وجود این، لنینیست‌ها مى‌توانند ظاهراً علیه لوکزامبورگ ادعا کنند که وی آن‌جا که مى‌پنداشت بدون انقلاب جهانى، بلشویسم در مسأله‌ی دهقانی تسلیم خواهد شد، در اشتباه بوده است. اما این برهان در عین حال باید نشان دهد، که بلشویسم واقعاً به سوسیالیسم رهنمون شده است. اما آن‌چه در روسیه وجود دارد، سرمایه‌داری دولتى است. ممکن است آن را سوسیالیسم نیز بنامند، اما آن در واقعیت، سرمایه‌داری دولتىِ استثمارکننده‌ی کارگران مزدبگیر است، و بدین ترتیب هراس لوکزامبورگ، هرچند که کلی تعدیل شده باشد، باز تأیید شده است.

جنبش‌های دهقانى در سال‌های نخست انقلاب روسیه بلشویک‌ها را به منظور حفظِ قدرت، وادار به اتخاذ روشى کرد که لزوماً مانع انقلاب جهانى مى‌شد، و اجازه‌ی ‌چیزی بیش‌تر از سرمایه‌داری دولتى در خود روسیه را نمى‌داد؛ سرمایه‌داری‌ای که باید بعدها توسط پرولتاریا، اگر بخواهد به سوسیالیسم برسد، به‌طرزی انقلابى سرنگون شود. اما اینجا مسأله‌ی مورد توجه ما، تنها این است که بلشویک‌ها به‌کمک جنبش دهقانى بود که توانستند به قدرت برسند و علاوه بر این، معتقد بودند که کافى است پُست‌های فرماندهى سیاسى و اقتصادی را در تصرف داشت، تا با یک سیاست درست به سوسیالیسم رسید. آن‌چه اوضاع اجتماعى عقب‌مانده به بلشویک‌ها تحمیل کرده بود، یعنى افراطی‌ترین تمرکز قدرت و اختیارات، و نیز سازش با دهقانان، به‌نظر آنان سیاست هوشیارانه و موفقیت‌آمیزِ خودشان مى‌رسید، که قصد داشتند در سطح جهانى نیز آن را بکار بندند.

لنین قوانین حرکت انقلاب روسیه را، خیلى پیش‌ از آغاز آن با روشنى بسیار پیش‌بینى کرده و کل تئوری و عمل او برای انطباق با اوضاع اجتماعى روسیه طراحی شده بود. این بود علت سانترالیسم افراطى او، برداشت خاص وی از نقش حزب، پذیرش آرای اجتماعی ‌کردن هیلفردینگ، و همچنین نگرش وی به مسأله‌ی ملى. با این‌که رزا لوکزامبورگ بنا بر آشنائی‌اش با اوضاع روسیه به‌خوبی قادر بود، سیاست لنین را بفهمد و پایه‌ی آن را به‌طرزی عالى و مارکسیستى تحلیل کند، و این‌همه را ـ مادام که بلشویک‌ها واقعاً همچون نیروی انقلاب جهانى ظاهر شدند ـ چون امری اجتناب‌ناپذیر به حساب آورد، اما او با تمام قوا در برابر این که بخواهند از این وضعیتِ خاصِ روسیه فرمولى برای حل وظایف انقلاب جهانى طبقه‌ی کارگر بسازند، ایستاد. او در مورد سیاست لنین نوشت: «خطر از آنجا شروع مى‌شود که بلشویک‌ها از وضعیت اضطراری مزیتى برای خود درست ‌کنند و بخواهند تاکتیک‌شان را که این شرایط مهلک بر آنان تحمیل کرده است به‌ صورت تئوریک از هر لحاظ تدوین کرده و آن را همچون الگوی تاکتیک سوسیالیستى در آینده، برای تقلید، به پرولتاریای بین‌المللى توصیه کنند.»[۲۱]

‌از آنجا که اتحاد میان دهقانان و کارگران، طبق انتظار لنین، قدرت را واقعاً به‌دست بلشویک‌ها سپرد، تصور او بر این بود، که سیرِ انقلاب جهانى هم، هرچند در مقیاسى بزرگ‌تر، روند مشابهی دارد. ملت‌های ستمدیده عمدتاً ملت‌هایی با اقتصاد کشاورزی بودند و انترناسیونال کمونیستى تلاش مى‌کرد در سیاست دهقانى خود، منافع کشاورزان را با منافع کارگران در مقیاس جهانى به‌هم پیوند زند، تا طبق الگوی روسیه، با رودررو قراردادن آنان با سرمایه، آن را در سراسر جهان شکست دهد. به‌همان‌صورت، پشتیبانى از جنبش‌های آزادی‌بخش ملى در مستعمره‌ها و جنبش‌های آزادی‌بخش اقلیت‌های ملى درکشورهای سرمایه‌داری، برای بلشویک‌ها سودمند بود، زیرا بدین‌طریق خطر مداخله‌ی امپریالیستى کشورهای سرمایه‌داری در روسیه تضعیف مى‌شد.

اما با انقلاب جهانى، نمی‌شد همچون کپىِ بزرگ‌شده‌ی انقلاب روسیه برخورد کرد. ماجراجوئى‌های انترناسیونال کمونیستى، در تلاش برای ساختن ‌انترناسیونالى کارگری و دهقانى از خودش، به‌عنوان خطاهایی بزرگ شناخته شده‌است؛ اقداماتی که به‌جای کمک به پیشروی جنبش انقلابى برضد سرمایه‌داری، به‌عکس آن را متلاشى ساختند. همه‌ی آن‌چه می‌توانست بدست آید، حفظ قدرت دولتى بلشویکى در روسیه، از راه بدست‌آوردن مجالِ تنفسی تاریخى و درازمدت بود، که به شکل‌گیری اوضاع و احوالى در روسیه و جهان انجامید، که امروز با آن مواجهیم.

در حالی‌که موضع لنین درمورد مسأله‌ی ملى از یک‌سو توسط دیدگاه سوسیال‌دموکراتیک پیش از جنگ ـ که او کاملاً برآن چیره نشده بود ـ تعیین مى‌شد و از سوی دیگر، این وسیله‌اى بود در جهت برپایى و تحکیم حاکمیت بلشویکى در روسیه و گسترش احتمالى آن در مقیاس جهانى، برای رزا لوکزامبورگ این موضع، معنىِ دیگری نداشت جز سیاستى غلط، که نتایج زیانباری به‌دنبال مى‌آورد.

برخلاف لنین که کاملاً در همخوانى با دیدگاه کلى‌اش، تشکیلات و تسخیر قدرت برای حزب، پیش‌شرط لازم برای پیروزی سوسیالیسم بود، نگاه رزا لوکزامبورگ معطوف به نیازهای طبقاتى پرولتاریا بود. افزون بر این، اگر تئوری و عمل لنین اساساً در پیوند با مناسبات عقب‌مانده‌ی روسیه بود، نقطه‌ی عزیمت رزا لوکزامبورگ همواره وضعیت کشورهای سرمایه‌داری توسعه‌یافته‌تر بود، و بنابراین نمی‌توانست ‹رسالت تاریخى› طبقه‌ی کارگر را مساله‌ی حزب‑ و‑ رهبری ببیند. او اهمیت بیش‌تری برای جنبش‌های خودانگیخته‌ی توده‌ای و ابتکار خود کارگران در مبارزه‌شان قائل بود تا رشد تشکیلات و توانائی‌های رهبران. بدین‌ترتیب او با لنین از اساس، در مورد بها دادن به عامل خودانگیخته‌گى در تاریخ، و ازآن‌رو، بها دادن به مسأله‌ی نقش تشکیلات در مبارزه‌ی طبقاتى تفاوت داشت. اما پیش از آن‌که به این تفاوت‌ها بپردازیم اجازه دهید به‌طور کوتاه به تفاوت آرای لوکزامبورگ و لنین در باره‌ی نظریه‌ی مارکس در مورد انباشت سرمایه بپردازیم، زیرا این مسأله پیوند تنگاتنگى با مسائل دیگر دارد.

فروپاشى سرمایه

رزا لوکزامبورگ پیش‌تر، در مبارزه‌ی خود با ریویزیونیست‌ها تأکید کرده بود که طبقه‌ی کارگر باید خود را برای انقلاب و نه برای اصلاحات سامان دهد، زیرا سرمایه‌داری ناگزیر به سمت فروپاشى خود مى‌رود. در برابر ریویزیونیسم که در تلاش بود برای سرمایه‌داری دوامی ابدی قائل شود، او بر این پای می‌فشرد «که با این فرض، که انباشت سرمایه‌داری محدودیت اقتصادی ندارد، سوسیالیسم پایه‌ی مستحکم ضرورت تاریخى و عینى‌اش را از دست می‌دهد. ما در آن‌صورت، در غبار نظام‌ها و مکتب‌های پیشامارکسیستى گم مى‌شویم، که مى‌خواستند سوسیالیسم را صرفاً از بیعدالتى و پلیدی دنیای کنونى، و صرفاً از عزم راسخ انقلابى طبقه‌ی کارگر نتیجه‌گیری کنند.»[۲۲]
اثر اصلی وی، انباشت سرمایه که به‌مثابه بخشى از مبارزه‌ی وی با رفرمیسم درنظرگرفته شده بود، تخصیص به اثبات وجود محدودیتی عینى برای توسعه‌ی سرمایه‌داری داشت، و در همان حال نقدی بود بر تئوری انباشت سرمایه‌ی مارکس.[۲۳]

به‌نظر او مارکس مسأله‌ی انباشت سرمایه‌ی کل را فقط طرح کرده، اما بدان پاسخ نداده است. سرمایه‌ی مارکس به‌نظر او ‹‌نا‌کامل› و ‹‌ناتمام› مى‌آمد، ‹نقصان‌‌ها›یی داشت که باید رفع مى‌شد؛ مارکس «روند انباشت سرمایه را در جامعه‌اى تبیین کرده که فقط از سرمایه‌داران و کارگران تشکیل شده است»، او «در سیستم خود، تجارت خارجى را نادیده انگاشته است» و «بنابراین تحقق ارزش اضافى در خارج از هر دو طبقه‌ی اجتماعىِ موجود، در سیستم او، هم ضروری و هم در عین‌حال ناممکن به‌نظر مى‌رسد.» نزد مارکس انباشت سرمایه «به دور نادرستی افتاده است»؛ آری، اثر او دربرگیرنده‌ی «تناقض‌های آشکار»ی ‌است، که لوکزامبورگ در صدد رفع آن‌ها برآمد.

خود لوکزامبورگ ضرورت فروپاشى سرمایه‌داری را برمبنای این «تناقض دیالکتیکى» مستدل ‌کرد «که انباشت سرمایه‌داری برای حرکت خود نیاز به نواحی غیرسرمایه‌داری به‌مثابه محیط پیرامون خود دارد …. و تنها تا زمانى مى‌تواند به هستى خود ادامه دهد که چنین محیطی برایش فراهم باشد»[۲۴]
او دشواری‌های انباشت را در حوزه‌ی دَوَران، در مسأله‌ی فروش کالاها و تحقق ارزش اضافى مى‌جست، در حالى‌که به‌نظر مارکس این دشواری‌ها از پیش در حوزه‌ی تولید وجود دارند، زیرا انباشت، موضوع ارزش‌‌زائى سرمایه (Kapitalverwertung) است. تولید ارزش اضافى و نه تحقق آن، به‌نظر مارکس مشکل واقعى است. اما به‌نظر رزا لوکزامبورگ بخشى از ارزش اضافی، در سرمایه‌داری‌ای ‌نظیر آن‌چه مارکس بیانش مى‌کرد امکان فروش ندارد، و تبدیل آن به سرمایه تنها از راه بازرگانى خارجى با کشورهای غیرسرمایه‌داری ممکن است. او این موضوع را بدین‌گونه مطرح مى‌کند: « روند انباشت همه‌جا بدین گرایش دارد که اقتصاد کالائى ساده را به‌جای اقتصاد طبیعى، و اقتصاد سرمایه‌داری را به‌جای اقتصاد کالائىِ ساده بنشاند، و تولید سرمایه را به‌مثابه یگانه و تنها شیوه‌ی تولید، در تمامى کشورها و رشته‌ها به حاکمیت مطلق برساند. آن‌گاه که این روند به‌پایان رسید ـ هرچند که این صرفاً طرحى نظری باقى مى‌ماند ‌ـ انباشت امری ناممکن مى‌گردد. تحقق ارزش اضافى و سرمایه‌کردن آن، به تکلیفی لاینحل تبدیل مى‌گردد. … عدم امکان انباشت، از زاویه‌ی سرمایه، به‌معنىِ عدم امکان رشد بیش‌تر نیروهای مولد، و بنابراین به‌معنىِ ضروت عینى و تاریخىِ نابودی سرمایه‌داری است.»[۲۵]
این تاملات رزا‌لوکزامبورگ چیزهای تازه‌اى نبودند، آن‌چه بدیع بود، شالوده‌ای بود که وی به آن نظرات می‌بخشید. او مى‌کوشید درستى آن‌ها را با تکیه بر طرحِ (Schema) بازتولید مارکس در جلد دوم سرمایه ثابت کند. به‌نظر مارکس سرمایه باید انباشت شود. باید نسبت معینى میان رشته‌های مختلف تولید برقرار باشد تا سرمایه‌داران، وسایل تولید و کارگران، وسایل مصرفىِ لازم را برای بازتولید در بازار بیابند. این نسبت که توسط انسان‌ها کنترل نمى‌شود، کورکورانه خود را به‌طور غیرمستقیم از راه بازار غالب مى‌سازد. مارکس آن‌را به‌دو بخش تولیدی جامع تقلیل داد: تولید وسایل تولید و تولید وسایل مصرف. او با ارقامی که بطور ‌دلبخواهی برگزیده بود، مبادله میان دو بخش را توضیح داد. بر اساس این طرحِ مارکس، انباشت ظاهراً بدون اختلال جریان دارد و مبادله میان دو بخش بدون اِشکال صورت مى‌گیرد. رزا لوکزامبورگ مى‌گوید: « اگر عین عبارات طرحِ بازتولید را درنظر بگیریم، چنین می‌نماید که گوئى تولید سرمایه‌داری، به‌تنهائی کل ارزش اضافى خود را متحقق مى‌کند و ارزش اضافى سرمایه‌شده را برای نیازهای خود مورد استفاده قرار مى‌دهد. اما اگر تولید سرمایه‌داری، خود به‌تنهائى خریدار محصول اضافى خود باشد، دیگر برای انباشت مرزی نمى‌توان یافت. … با پیش‌فرض‌های مارکس، طرحِ بازتولید جایی برای تعبیر دیگری نمى‌گذارد، جز تولید بى‌حدومرز به‌خاطر تولید.»[۲۶]
اما به گفته‌ی رزا لوکزامبورگ این نمى‌تواند ‹هدف› انباشت باشد؛ این‌چنین تولیدی، آن‌گونه که طرحِ بازتولید القا مى‌کند «از دید سرمایه‌داری کاملاً بى‌معنا»‌ست. … «نمودار انباشت مارکس به این پرسش که بازتولید گسترده اساساً برای چه‌کسى صورت مى‌گیرد، پاسخى نمى‌دهد.» … «درست است که در جریان انباشت، مصرفِ کارگران مثل مصرفِ سرمایه‌داران افزایش مى‌یابد، اما مصرف شخصى سرمایه‌داران زیر عنوان بازتولید ساده قرار دارد؛ پس سرمایه‌داران برای چه‌کسى تولید مى‌کنند، وقتى که خود همه‌ی ارزش اضافى را مصرف نکرده، بل‌که داوطلبانه از آن ‹دل‌برکنده›، ‌یعنى انباشت‌اش مى‌کنند؟ … هدف انباشتِ بى‌وقفه‌ی سرمایه، باز نمى‌تواند نگهداری ارتشى روزافزون از کارگران باشد، زیرا مصرف کارگران به لحاظ سرمایه‌داری، پی‌آمد انباشت و نه هدف و پیش‌شرط آن است. … هر آن، که طرح بازتولید گسترده‌ی مارکس با واقعیت عینی مطابقت کند، خودِ آن‌ نشانه‌ی پایان تولید سرمایه‌داری خواهد بود».[۲۷]
اما رابطه‌ی مبادله‌ی بدون اصطکاک میان دو بخش بزرگ تولید، یعنی تعادل بین آن‌ها در چهارچوب طرح بازتولید مارکس، به‌نظر لوکزامبورگ اصلاً ممکن نیست. « اگر رشد ترکیب ارگانیک سرمایه۲۷-آ را بپذیریم، این به‌معنای آن خواهد بود که تناسب کمّىِ لازم [میان دو بخش] را نمی‌توان حفظ نمود؛ یعنى امکان‌ناپذیری انباشتِ ادامه‌دار را مى‌توان به‌صورت نموداری، با مقادیر کمّىِ صرف اثبات کرد. مبادله‌ی همسنگ میان دو بخش ممکن نیست، و مازاد غیرقابلِ‌فروشی در بخش کالاهای مصرفى به‌جا خواهد ‌ماند، یعنی مازاد تولید ارزش اضافی‌؛ مازادی که تنها در کشورهای غیرسرمایه‌داری مى‌تواند به‌فروش رود.»[۲۸] با این تئوری، رزا لوکزامبورگ همچنین ضرورت‌های امپریالیستی کشورهای سرمایه‌داری را توضیح مى‌دهد.

در مغایرت کامل با این تئوری رزا لوکزامبورگ، نظر لنین قرار دارد که در همه‌ی نوشته‌های اقتصادی او به‌چشم می‌خورد. او در هم‌رأیی کامل با مارکس تضادهایى را که نشانه‌ی محدودیت تاریخى سرمایه‌داری‌اند، در حوزه‌ی تولید مى‌جست، ونه ـ مثل رزا لوکزامبورگ ـ در حوزه‌ی دَوَران. لنین غیرنقادانه و بی‌چون‌وچرا، نظرات خود را برپایه‌ی تئوری‌های اقتصادی مارکس قرار داد، زیرا آن‌ها را تکمیل‌شدنى نمی‌دید. او در آثار تئوریکش در بررسى توسعه‌ی سرمایه‌داری به‌طور عام و سرمایه‌داری روسیه به‌طور خاص، خود را به کاربرد آموزه‌های مارکس محدود کرد.

لنین در همان نوشته‌هایش علیه نارودنیک‌ها، پیشاپیش بسیاری از استدلال‌های خود را علیه نظر رزا لوکزامبورگ مطرح کرده بود. نارودنیک‌ها نمى‌خواستند توسعه‌ی سرمایه‌داری در روسیه را باور کنند، ‌زیرا برای آن‌ها شرط اصلىِ آن، توسعه‌ی بازار خارجى ‌بود و این بازار برای روسیه، به‌سبب این‌که خیلى دیر پا به عرصه‌ی سرمایه‌داری نهاده بود، وجود نداشت. آن‌ها ادعا مى‌کردند که بازار داخلىِ سرمایه‌داری برای گسترش اقتصاد سرمایه‌داری کافى نبوده، و حتا با بینواشدن توده‌ها، که با سرمایه‌داری همراه است، این بازار پیوسته کوچک‌‌تر می‌شود. آن‌ها نیز پیش از لوکزامبورگ، تحقق ارزش اضافى سرمایه‌داری را، در صورت نبود بازارهای خارجى رد مى‌کردند. اما به‌نظر لنین موضوع تحقق ارزش اضافى به این مسأله ربطى ندارد: «وارد کردن بازرگانىِ خارجى مشکل را به‌تعویق مى‌اندازد ولى حل نمى‌کند.»[۲۹]
لزوم بازار خارجى برای یک کشور سرمایه‌داری، به‌نظر لنین « اساساً نه به‌وسیله‌ی قوانین به‌تحقق‌رسیدنِ محصول (و به‌خصوص ارزش اضافىِ) اجتماعی توضیح داده می‌شود، بل‌که بدین وسیله، که سرمایه‌داری فقط در نتیجه‌ی آن گردش کالائىِ کاملاً توسعه‌یافته‌ا‌ی پدید می‌آید، که از مرزهای ملی فراتر رود.»[۳۰]  لنین مى‌گوید: فروش فرآورده در بازار خارجى چیزی را توضیح نمى‌دهد، «بل‌که خودش نیاز به توضیح دارد: توضیح چگونگیِ یافتنِ فرآورده‌ی معادل آن. … وقتى که از ‹مشکلات› تحقق ارزش‌اضافی صحبت مى‌شود، باید همچین تصدیق کرد که این ‹مشکلات› نه‌تنها امکان‌پذیر، بل‌که اجتناب‌ناپذیر نیز هستند، و آن‌هم نه فقط در مورد ارزش‌اضافى، بل‌که در مورد همه‌ی اجزای فرآورده‌ی سرمایه‌داری. مشکلاتى از این نوع، که از تقسیم نامتناسب شاخه‌های مختلف تولید منشأ گرفته‌اند، مدام نه‌تنها در تحقق ارزش‌اضافى، بل‌که در تحقق سرمایه‌ی متغیر و ثابت نیز به‌وجود مى‌آیند؛ نه‌تنها در تحقق فراورده در شکل کالاهای مصرفى، بل‌که همچنین در شکل وسایل تولیدی.»[۳۱]
در سال ۱۸۹۹ لنین در کتاب در خصلت‌نمائى رمانتیسیسم اقتصادی مى‌نویسد: «در واقع این قانونِ تولید سرمایه‌داری است که سرمایه‌ی ثابت سریع‌تر از سرمایه‌ی متغیر رشد مى‌کند، یعنى بخش روزافزون‌تری از سرمایه‌ی نوایجاد به‌سوی آن حوزه‌ی تولید اجتماعى جریان می‌یابد که سازنده‌ی وسایل تولید است. در نتیجه، این حوزه باید مطلقاً سریع‌تر از آن حوزه‌ای که سازنده‌ی وسایل مصرف است رشد کند. در نتیجه، وسایل مصرف جای هرچه کم‌تری را در مقدار کل تولید سرمایه‌داری اشغال می‌کند. و این کاملاً با رسالت تاریخىِ سرمایه‌داری و با ساخت اجتماعىِ ویژه‌ی آن هماهنگی دارد: اولى مبتنی است بر تکامل نیروهای مولد جامعه و دومى مانع بهره‌گیری توده‌های مردم از این نیروهای مولد.»[g]
 برای لنین هیچ‌چیز «بى‌معنى‌تر از این نیست، که از این تناقض میان تولید و مصرف نتیجه گرفته شود، که مارکس احتمال تحقق ارزش اضافى را در جامعه‌ی سرمایه‌داری نفى کرده، یا بحران‌ها را به‌عنوان پی‌آمدِ مصرفِ نامکفى توضیح داده است.» او در کتابش در باره‌ی توسعه‌ی سرمایه‌داری روسیه در جای دیگری مى‌نویسد: « … شاخه‌های گوناگون صنعت که در حکم ‹بازار› برای هم‌دیگر عمل مى‌کنند به‌طور یکسان رشد نمى‌یابند، آن‌ها ازهم جلو می‌زنند، و صنعت رشدیافته‌تر به جست‌وجوی بازار خارجى مى‌پردازد. این امر به‌هیچ‌وجه نشان نمی‌دهد که برای کشور سرمایه‌داری به‌تحقق‌رساندن ارزش اضافى ناممکن است …. این تنها، بى‌تناسبى در توسعه‌ی صنایع مختلف را خاطرنشان مى‌سازد. در صورت توزیع سرمایه‌ی ملى به گونه‌ای دیگر، ممکن است همان مقدار محصول در درون کشور به تحقق برسد.»[۳۲]
به‌نظر لنین، مارکس با طرح بازتولید خود « روند به‌تحقق‌رسیدنِ فراورده به‌طور عام و ارزش اضافى به‌طور خاص را کاملاً توضیح داد و آشکار کرد که به‌حساب آوردن بازار خارجى در رابطه با مسأله‌ی تحقق، مطلقا نادرست است.»[۳۳]  مستعد بودن سرمایه‌‌داری برای بحران و گرایش‌های توسعه‌طلبانه‌ی آن، به‌نظر لنین ازطریق ناموزونی رشد شاخه‌های گوناگون صنعت توضیح داده مى‌شود. او در کتابش درباره‌ی امپریالیسم، از خصلت انحصاری سرمایه‌داری، گسترش مداوم استعمارگرانه و تقسیم امپریالیستى جهان را استنتاج می‌‌کند. بورژوازی کشورهای مسلطِ سرمایه‌داری، به‌وسیله‌ی صدور سرمایه و تسلط بر منابع مواد خام، اضافه‌سودهای عظیمى بدست مى‌آورد. به نظر او توسعه‌ی امپریالیستى، بیشتر نه به‌خاطر تحقق ارزش اضافى، بل‌که برای افزودن به حجم سودها است.[۳۴]
بى‌تردید برداشت لنین، از برداشت رزا لوکزامبورگ به مارکس نزدیک‌تر است. لوکزامبورگ گرچه در تئوریِ مارکس در مورد انباشت سرمایه،‌ کاملاً بدرستى قانون فروپاشىِ سرمایه را بازشناخت، اما مبنای استدلال مارکس برای این قانون را ندید و تئوری خاص خودش را در مورد تحقق طرح نمود، که لنین آن را به‌درستی به‌عنوان تئوری‌‌ای غیرمارکسیستى و نادرست رد کرد. اما در این رابطه جالب است تذکر داده شود، که لنین در کتاب‌نامه‌ی افزوده به زندگى‌نامه‌ی مارکس‌اش به «تحلیلِ اُتو ‌باوئر درباره‌ی تعبیر نادرست (لوکزامبورگ) از تئوری مارکس »[۳۵] در نوی‌تسایت ارجاع مى‌دهد.
اما رزا‌ لوکزامبورگ در ضدنقد اش، نقد باوئر[۳۶]  به تئوری انباشت خود را به‌درستی «رسوائی‌ برای مارکسیسم رسمى کنونى» نامید؛ زیرا باوئر در حملاتش فقط این دیدگاه رویزیونیستی را تکرار مى‌کرد که برای سرمایه‌داری حدومرزی عینى وجود ندارد. به‌نظر باوئر «سرمایه‌داری بدون توسعه‌یافتن نیز قابل تصور است. … و این به‌علت ناممکن‌بودن مکانیکىِ تحقق ارزش اضافى» نیست که سرمایه‌داری سقوط می‌کند، بل‌که «به‌علت خشمى است که توده‌های مردم را بدان سوق مى‌دهد. … [سرمایه‌داری] توسط طبقه‌ی کارگرِ مدام‌فزونى‌یابنده‌ای برانداخته خواهد شد، که به‌وسیله‌ی خودِ سازوکارِ روند تولید سرمایه‌داری آموزش‌دیده، متحدشده و سازمان‌یافته است.»[۳۷]

باوئر کوشید به‌وسیله‌ی طرح‌های بازتولیدِ اصلاح‌شده‌ای، که بسیاری از نقایص مورد ایراد رزا‌ لوکزامبورگ به طرح مارکس را نداشت، اثبات کند که حتا با‌فرض رشد ترکیب ارگانیک سرمایه نیز، مبادله‌ی بدون‌اصطکاک میان دو بخش در طرح بازتولید ممکن است. اما رزا‌ لوکزامبورگ ثابت کرد، که در طرح اصلاح‌شده‌ی او نیز مازادِ غیرقابل‌فروشى در بخش کالاهای مصرفى باقى مى‌ماند که برای به‌تحقق‌رسیدن، تسخیر بازارهای جدید را ناگزیر مى‌سازد. این‌جا، باوئر دیگر حرفى برای گفتن نداشت. با‌این‌همه، لنین به او به‌عنوان «تحلیل‌گر تئوریِ نادرست رزا ‌لوکزامبورگ» ارجاع مى‌دهد.

استدلال باوئر نظر رزا‌ لوکزامبورگ را نه‌تنها اصلاً زیر سؤال نمى‌بُرد، بل‌که با مراجعه به خود همین طرحِ باوئر، نادرستى کامل نتیجه‌گیری او از طرح بازتولید خودش، دال بر امکان انباشت نامحدود (مستقل از مسأله‌ی رابطه‌ی مبادله‌ میان دو بخش) قابل اثبات بود. هنریک گروسمان ثابت کرد که اگر طرح باوئر را به دوره‌ی زمانىِ طولانى‌تری بسط دهیم، پی‌آمد آن نه گسترش بدون ‌اصطکاک سرمایه‌داری، که باوئر نتیجه می‌گرفت، بل‌که پایان ارزش‌زائیِ سرمایه خواهد بود. مبارزه علیه تئوری رزا لوکزامبورگ در مورد فروپاشى، صرفاً به تئوری جدیدی از فروپاشى انجامید.[۳۸]
مشاجره میان لوکزامبورگ و باوئر، که طرفداری لنین از باوئر را به همراه داشت، مشاجره‌اى بود بر سر هیچ، و بار دیگر ذکر این نکته جالب توجه است که لنین بى‌معنا بودنِ کلّ این بحث را نمى‌دید. این بحث برسرِ امکان یا عدم امکانِ رابطه‌ی مبادله‌ی بدون‌اصطکاک، میان دو بخش طرح بازتولید مارکسى دور مى‌زد، که تحقق کامل ارزش اضافى بدان بستگى داشت. اما در سیستم مارکس، آن طرح تنها به‌عنوان وسیله‌ای کمکی برای تحلیل نظری در نظر گرفته شده بود و چنان پنداشته نشده بود که دارای پایه‌ای عینی در جهان خارجی باشد. هنریک گروسمان در بازسازیِ متقاعد‌کننده‌اش از طرحِ ساختار سرمایه‌ی مارکس،[۳۹] و همین‌طور در آثار دیگرش، معنای واقعى طرح بازتولید را نشان داد و بدین‌ترتیب بحث بر سر تئوری انباشت مارکس را بر شالوده‌ی نو و بارورتری قرار داد. تمامى نقدی که لوکزامبورگ به مارکس بر مبنای این طرح داشت، بر این فرض استوار بود که طرح بازتولید دارای پایه‌ای عینی است.
اما، گروسمان تاکید مى‌کند که «طرح بازتولید، به‌خودی‌خود ادعا ندارد که انعکاسی از واقعیت مشخص سرمایه‌داری است. این طرح صرفاً حلقه‌یى است در فرآیند تخمین ((Annäherungsverfahren نزد مارکس، که با دیگر فرض‌های ساده‌کننده‌ای، که طرح بازتولید مبتنى بر آنهاست، و همراه با جرح و تعدیل‌های بعدی، به‌مفهوم مشخص‌تر ساختن رفته‌رفته‌ی موضوع، کل جدایى‌ناپذیری را تشکیل مى‌دهند. بنابراین هریک از این سه جزء به‌تنهایى، بدون دو جزء دیگر، برای شناخت واقعیت کاملاً بى‌معنا می‌شود و نمى‌تواند اهمیتی بیش از مرحله‌ی مقدماتى شناخت، یعنی پله‌ی نخست در فرایند رهیافت به واقعیت مشخص داشته باشد.».[۴۰]
طرح بازتولید مارکس با مبادله‌ی ارزش‌ها سروکار دارد، اما در واقعیت، کالاها نه براساس ارزش‌شان، بل‌که بر اساس قیمت‌های تولید مبادله می‌شوند. «در طرح بازتولید که براساس ارزش‌ها بنا شده است، لزوماً در هر بخشِ طرح، نرخِ سود‌های متفاوتی به‌دست می‌آید. اما در واقعیت، نرخ‌های متفاوت سود گرایش به‌یکسان‌شدن در حد سود متوسط دارند، امری که خود نقداً در مفهوم قیمت تولید خوابیده است. بنابراین اگر کسى بخواهد رد یا تأییدِ امکان تحققِ ارزش اضافى را بر این طرح استوار کند، باید آن را نخست به یک طرحِ مبتنی بر قیمت‌ها تبدیل کند.»[۴۱]
حتا اگر رزا لوکزامبورگ موفق به اثبات این ‌امر هم مى‌شد که در طرح بازتولید مارکس، به‌فروش‌رفتن کامل کالاها ناممکن بوده و هرساله اجباراً مازادِ فزاینده‌یى از وسایل مصرف ایجاد می‌شود، چه‌چیزی را مى‌توانست ثابت کند؟ «تنها این امر را، که ‹مازاد غیرقابل فروش› در بخش وسایل مصرفى، در چهارچوب طرح مبتنی بر ارزش به‌وجود مى‌آید، یعنى با پیش‌فرض این که کالاها با ارزش‌هایشان مبادله مى‌شوند.»[۴۲] اما چنین پیش‌فرضی در واقعیت جائی ندارد. در طرح مبتنی بر ارزش، که تحلیل رزا لوکزامبورگ براساس آن استوار است، شاخه‌های مختلفِ تولید، نرخِ سودهای متفاوتى دارند، که به سود متوسطِ یکسان تبدیل نمى‌شوند، چرا که در طرح بازتولید از رقابت چشم‌پوشی شده است. پس نتیجه‌گیری‌های رزا لوکزامبورگ چه چیزی را در مورد واقعیت بیان می‌کنند، وقتی که آن‌ها از طرح بازتولیدی استنتاج شده‌اند که اعتبار عینى ندارد؟
«از آن‌جا که بر اثر رقابت، ارزش‌ها به قیمت‌های تولید تبدیل شده و از این طریق ارزش اضافى، میان شاخه‌های مختلف صنعت (در طرح)، بازتوزیع مى‌شود، پس ضرورتاً تغییری نیز در رابطه‌ی تناسبیِ تاکنونى در حوزه‌های مختلفِ طرح بازتولید روی مى‌دهد؛ لذا کاملاً ممکن و حتا محتمل است که یک ‹مازاد مصرفی› در طرحِ مبتنى بر ارزش، بعداً در طرحِ مبتنى بر قیمتِ تولید از بین برود و برعکس، تعادل اولیه‌ی طرح مبتنى بر ارزش، بعداً در طرح مبتنى بر قیمتِ تولید، به بى‌تناسبى تبدیل شود.»[۴۳]
سردرگمى نظری رزا لوکزامبورگ، خود را به بهترین وجه در این امر نشان مى‌دهد که او از یک‌سو در نرخ سودِ متوسط، عامل هدایت‌کننده ای را مى‌بیند، «که واقعاً با هر تک سرمایه‌ای به‌مثابه بخشى از سرمایه‌ی کل اجتماعى برخورد مى‌کند و برحسب مقدار آن سرمایه و بدون توجه به کمیتى [از ارزش اضافی] که خود آن سرمایه عملاً کسب کرده است، به آن سودی به عنوان سهمی از کل ارزش اضافىِ حاصل در جامعه تخصیص می‌دهد»،[۴۴] و بااین‌همه او باز به بررسى این پرسش مى‌پردازد که آیا مبادله‌ای بدون مازاد ممکن است؛ و آن‌هم براساس طرح بازتولیدی که با نرخ سود متوسط بیگانه است. اگر کارکرد نرخ سود متوسط را در نظر بگیریم، استدلال رزا لوکزامبورگ درمورد بى‌تناسبى، هرگونه ارزشى را از دست مى‌دهد، زیرا کالاها در یک بخش بالاتر و در بخش دیگر پایین‌تر از ارزش‌شان به فروش می‌رسند، و بر پایه‌ی قیمت‌های تولید، جزء غیرقابل فروش ارزش اضافى مى‌تواند از بین برود.

قانون انباشت سرمایه‌ی مارکسی با قانون نزول نرخ سود یکسان است. به‌سبب اجبار دائمى به انباشت، نزول نرخ سود فقط برای زمان محدودی می‌تواند با رشد حجم سود جبران شود. به‌نظر مارکس، سرمایه نه از فزونیِ ارزش اضافى‌ای که امکان تحقق ندارد، بل‌که ازکمبود ارزش اضافى است، که نابود مى‌شود. رزا لوکزامبورگ پیامدهای نزول نرخ سود را کاملاً نادیده گرفت؛ و بدین سبب نیز، ناگزیر از طرح پرسشى شد درباره‌ی ‹هدف› انباشت، پرسشی که از دیدگاه مارکس بی‌معنا بود.

لوکزامبورگ مى‌نویسد: «مى‌گویند که سرمایه‌داری به‌علت نزول نرخ سود نابود خواهد شد. … این مایه‌ی تسلای خاطر، متاسفانه با یک جمله‌ی مارکس محو مى‌شود، یعنی با این عبارت که برای سرمایه‌های بزرگ نزول نرخ سود از طریق بالا رفتن حجم سود جبران مى‌شود. بنابراین تا نابودی سرمایه‌داری بر اثر نزول نرخ سود هنوز راه درازی درپیش است، همچنان که تا خاموشى خورشید.»[۴۵]  او این موضوع را درنیافت که مارکس با بیان این فاکت، در همان زمان محدودیت آن را نیز یادآوری کرده و آن این که نزول نرخ سود، کاهش حجم سود را نیز در پی دارد؛ در واقع نزول نرخ سود، ابتدا کاهش نسبى و سپس کاهش مطلق حجم سودِ موجود را، در مقایسه با  نیازهای انباشت سرمایه بیان مى‌کند.
درست است که لنین این را که «نرخ سود گرایش به کاهش دارد»،[۴۶]  قابل درک یافت و به این امر اشاره نمود  که «مارکس این گرایش و شماری از شرایطى را که آن را پوشیده نگه می‌دارند یا در مقابل آن عمل مى‌کنند، تحلیل کرده است»،[۴۷] اما برای او نیز اهمیت کامل این قانون در سیستم  مارکسی روشن نبود. این امر را از یک‌سو، پذیرش پاسخ دفاعی باوئر به رزا لوکزامبورگ توسط او، و از سوی دیگر محدودکردن توضیحِ بحران به ناموزونی رشد شاخه‌های گوناگون صنعت روشن مى‌سازد. و این نیز دست‌آخر، برداشت‌های متناقض او را توضیح می‌دهد که گاهی به پایان گریزناپذیر سرمایه‌داری اعتقاد داشت، و زمانى دیگر تأکید مى‌کرد که برای سرمایه‌داری مطلقاً هیچ اوضاع چاره‌ناپذیری وجود ندارد، که نتواند راه گریزی از آن بیابد. در آثار او استدلال اقتصادی متقاعد‌کننده‌اى برای پایان سرمایه‌داری یافت نمى‌شود، اما در عین حال او اعتقاد راسخ دارد که این نظام به‌طور چاره‌ناپذیری به‌سوی نابودی مى‌رود. علت این امر در آن است، که او با وجود این‌که برخلاف باوئر (و سوسیال‌دموکراسى) به امکان دگرگونی رفرمیستىِ سرمایه‌داری به سوسیالیسم اعتقاد نداشت، اما به‌همراه باوئر (و سوسیال‌دموکراسى) مى‌پنداشت که واژگونى سرمایه‌داری صرفاً مسأله‌ی رشد آگاهى انقلابى طبقه‌ی کارگر است، که هر دو، از آن برداشت دیگری نداشتند جز این که انقلاب مسأله‌ی تشکیلات و رهبران آن می‌باشد.

خودانگیخته‌گى و نقش سازمان

تااین‌جا دیدیم که رزا‌لوکزامبورگ به‌درستى تأکید مى‌کرد که برای مارکس قانون انباشت، درعین‌حال قانون فروپاشى سرمایه است. گرچه او در استدلال اشتباه می‌کرد، اما نتیحه‌گیری‌هایش درست بودند. و بااین‌که او در توضیح‌اش از قانون فروپاشى سرمایه کاملاً با مارکس تفاوت داشت، اما وجودِ این قانون را به‌رسمیت مى‌شناخت. استدلال‌های لنین علیه برداشت لوکزامبورگ قابل قبول بودند و، تاآن‌جاکه طرح شده بودند، با توضیحات مارکس همخوانى داشتند، اما او از طرح این پرسش که آیا سرمایه‌‌داری با حدومرزی عینى روبروست، طفره می‌رفت. آموزه‌ی بحران او نارسا و متناقض بود. نظرِ هرچند درست‌ترِ او، به نتیجه‌گیری‌های حقیقتاًّ انقلابى نیانجامید. استدلال لوکزامبورگ، حتا با وجودی که اشتباه بود، باز انقلابى ماند. زیرا که مسأله برسر این است: تأکید بر قانونمندی گرایش سرمایه‌داری به فروپاشى و اثبات آن.

لنین که نسبت به رزا‌لوکزامبورگ هنوز به سوسیال‌دموکراسى بسیار نزدیک‌تر بود، فروپاشى سرمایه‌داری را بیشتر اقدام سیاسى آگاهانه‌اى مى‌دید تا ضرورتى اقتصادی. او درنیافت که این مسأله که آیا در رابطه با انقلاب پرولتری، عامل اقتصادی غالب است یا سیاسى، نه مسأله‌ی تئوری مجرد، بل‌که مسأله‌ی اوضاع مشخصِ هر زمان معینی است، که تحلیل آن، باید بدین مسأله پاسخ دهد. این دو عامل در واقعیت، برخلاف عالم مفاهیم، ازهم جدایى‌ناپذیرند. لنین بسیاری از گمان‌های هیلفردینگ را در باره‌ی توسعه‌ی سرمایه‌داری، که به‌عقیده‌ی این‌یکی به سوی باصطلاح ‹کارتل فراگیری›[۴۸] گرایش دارد، پذیرفته بود. او نه‌تنها در آغاز کار، با عزیمت از خصلت بورژوائى انقلاب آتیِ روسیه، و بدین ترتیب با سازگارکردن آگاهانه‌ی خود با نمودها و ضرورت‌های بورژوائى آن، بل‌که بعدها با حمل نگرش هیلفردینگ در باره‌ی کشورهای توسعه‌یافته‌تر سرمایه‌داری نیز، به پربهادادنش به ‹جنبه‌ی ‌سیاسى› انقلاب پرولتری رسید.
به‌نظر لنین این فرض نادرست بود (و این در مورد عرصه‌ی بین‌المللى مصداق داشت) که ما در عصر انقلاب خالص پرولتری زندگى مى‌کنیم؛ در واقعیتِ امر، به‌نظر او چنین انقلابى هرگز امکان ندارد. انقلاب واقعى برای او تبدیلِ دیالکتیکىِ انقلاب بورژوائى به انقلاب پرولتری است. خواست‌های انقلاب بورژوائى که هنوز در دستور روز هستند، از‌این‌پس تنها در چهارچوب انقلاب پرولتری قابل تحقق‌اند؛ اما این انقلاب پرولتری تنها در رهبری‌اش پرولتری است؛ و همه‌ی ستمدیده‌گان را که باید به متحدین پرولتاریا بدل شوند، در‌بر مى‌گیرد: دهقانان، طبقات متوسط، خلق‌های مستعمرات، ملت‌های ستمدیده وغیره. این انقلابِ واقعی در عصر امپریالیسم رخ می‌دهد، امپریالیسمی که با انحصاری‌شدن اقتصاد پا گرفته، و به‌نظر لنین سرمایه‌داریِ ‹انگلى›، ‹گندیده› و ‹آخرین مرحله‌ی توسعه‌ی سرمایه‌داری›، بلافاصله پیش‌از بروز انقلاب پرولتری است.[۴۹] در درک لنین، امپریالیسم منجر «به اجتماعی‌شدن تقریباً کامل تولید می‌شود و سرمایه‌داران را به‌قول معروف، علی‌رغم اراده و آگاهى‌شان به یک نوع نظام اجتماعى نوینی مى‌کشاند، که عبارت است از گذار از آزادی کامل رقابت به اجتماعى‌شدن کامل».[۵۰]
به‌نظر لنین سرمایه‌داری انحصاری، تولید را پیش‌ازاین برای اجتماعى‌شدن آماده کرده است؛ تنها مسأله‌ی باقى‌مانده، درآوردن کنترل اقتصاد از دست سرمایه‌داران و سپردن آن به‌دست دولت و پس‌ازآن، تنظیم توزیع براساس اصول سوسیالیستى است. کل مسأله‌ی سوسیالیسم مسأله‌ی تصرف قدرت سیاسى برای حزب پرولتری است، که در پیِ آن سوسیالیسم را برای کارگران تحقق خواهد ‌بخشید. میان لنین و سوسیال‌دموکراسى، تا آن‌جا که مساله بر سر ساختمان سوسیالیسم و مسائل سازماندهى آن بود، اختلافى وجود نداشت. اختلاف تنها برسر چگونگیِ به‌دست‌ آوردن کنترل بر تولید بود: به‌شیوه‌ی پارلمانى یا انقلابى. اما در هردو دیدگاه، تصاحب قدرت سیاسى و کنترل بر کلّ انحصار، راه حلی بسنده برای مسائل اقتصاد سوسیالیستى بود. بدین سبب لنین از سرمایه‌داری دولتى نیز ابائى نداشت و دربرابر مخالفان آن در یازدهمین کنگره‌ی حزب بلشویک گفت: «سرمایه‌داری دولتى آن شکل از سرمایه‌داری است که ما قادر خواهیم بود آن را محدود و مرزهای آن را تعیین کنیم؛ این سرمایه‌داری دولتى با دولت مربوط است، اما این دولت کارگران‌اند، بخش پیش‌روتر کارگران است، پیشاهنگ است، ما هستیم. و این تنها به ما بستگى دارد که این سرمایه‌داری دولتى بر چه منوال خواهد بود.»۵۰

اگر نزد اتو باوئر انقلاب پرولتری، تنها به وضعیت آگاهى طبقاتى، کارگرانِ سازمان‌یافته، و به اراده‌ی سیاسى آن‌ها بستگى داشت (که با تک‌نگاهى به سازمان‌های سوسیال‌دموکراسى که بر اعضای خود تسلط کامل دارند، درعمل بدین معناست که به اتوباوئر و دارودسته‌اش بستگى داشت)، این‌جا نیز نزد لنین، سرنوشت سرمایه‌داری دولتى به رفتار حزب بستگى دارد، که این‌ هم توسط بورکراسى تعیین شده است، و کل تاریخ از نو شرح حال بزرگواری، ازخودگذشتگى و شجاعت گروهى است که این فضایل را نزد والاترین فاضلان آموزش مى‌بینند.

اما لنین با این موضع‌اش درباره‌ی سرمایه‌داری دولتى، دال براین‌که سرنوشت آن را اراده ونه قوانین اقتصادی معین مى‌کند ـ علی‌رغم این ‌که قوانین اقتصادی سرمایه‌داری دولتى اصولاً چیزی جز قوانین اقتصادی سرمایه‌داری انحصاری نیستند ـ تنها به‌خود وفادار ماند، زیرا برای او انقلاب نیز در تحلیل نهائى به کیفیت حزب و رهبران آن بستگى داشت. در همنوائی با کائوتسکى، که به نظرش آگاهى انقلابىِ مطلقاً لازم برای انقلاب را (آگاهى‌اى که برای کائوتسکى ایدئولوژی بود، نه چیز دیگر) تنها از خارج مى‌توان به‌میان کارگران برد، زیرا که کارگران به‌خودی‌خود از پروراندن آن ناتوانند، لنین نیز ادعا مى‌کرد که «طبقه‌ی کارگر، با تلاش خود صرفاً می‌تواند آگاهى اتحادیه‌ای حاصل نماید، یعنی اعتقاد به این که باید تشکیل اتحادیه دهد، برضد کارفرمایان مبارزه کند و دولت را مجبور به صدور قانون کار لازم برای کارگران بنماید و غیره. اما آموزه‌ی سوسیالیسم از آن تئوری‌های فلسفى، تاریخى و اقتصادی‌ای نشو و نما یافته است که نمایندگان دانشور طبقات دارا، روشنفکران تتبع نموده‌اند».[۵۱] کارگران به عقیده‌ی لنین نمى‌توانند آگاهى سیاسى‌اى را که پیش‌شرط ضروری پیروزی سوسیالیسم است بپرورانند. بدین‌سان سوسیالیسم بار دیگر، ‹امرِ طبقه‌ی کارگر› بودن را، آن‌گونه که مارکس مى‌دید، کنار گذاشت؛ سوسیالیسم اکنون وابسته بود به ایدئولوژی انقلابى بورژوازی، و بدون شک ‹مارکسیست› مذهبى، جى. میدلتون موریJ. Middleton Murry امروزه فقط ردِ پای کائوتسکى و لنین را دنبال مى‌کند، وقتى‌که منطقاً بدین نتیجه‌ی مى‌رسد، که کل سوسیالیسم چیزی بیش‌تر از «اساساً جنبش بورژواهای تغییرِمرام‌داده» ‌نیست.[۵۲]
البته لنین، آن‌جا ‌که ادعا مى‌کند، که کارگران از پروردن «آگاهى سیاسى» ناتوان‌اند، بر موضع مارکسیستى تکیه داده است. مارکس در مشاجره‌اش با آرنولد ‌روگه، که با اندوه از فقدان آگاهى سیاسى شکوه مى‌کرد و از نبود آن، که به‌نظر وی فلاکت موجود در آن زمان بایستى آن را می‌آفرید، متحیر بود، نوشت: «نادرست است بگوئیم که فلاکت اجتماعى، شعور(Verständnis)  سیاسى به‌همراه مى‌آورد. واقعیت درست برعکس است: آسایش اجتماعى، شعور سیاسى را مى‌آفریند، زیرا شعور سیاسى خصیصه‌اى عقلانى است که به‌کسى ارزانى شده که در نازونعمت بسر مى‌برد.»[۵۳]
اما درک لنین دیگر بیش‌ از این ربطى به مارکس ندارد، بل‌که او آن‌جا که نمى‌تواند انقلاب پرولتری‌اى بدون این شعورـ آگاهی(Intellekt-Bewußtsein)  تصور کند، آن‌جا که کل انقلاب را منوط به مداخله‌ی آگاهانه‌ی ‹دانایان› یا انقلابیون حرفه‌ای مى‌کند، به سطح انقلابىِ بورژوایی چون روگه تنزل مى‌کند. در برابر این برداشتِ روگه‌ـ لنین، اما مارکس مى‌گوید: « هرجا احزاب سیاسى وجود دارند، هرکدام علت هرگونه فلاکت اجتماعی را در این مى‌بیند که به‌جاى او، رقیب‌اش سکانِ‌ دولت را بدست دارد. حتا سیاستمداران رادیکال و انقلابى علت فلاکت را نه در ذات دولت، بل‌که در شکلِ‌ خاصى از دولت مى‌جویند، و مى‌خواهند به‌جاى آن شکلِ ‌دولتىِ دیگرى بگذارند.» او در توصیف درخشان‌اش ادامه می‌دهد: «هرچه شعور سیاسى مردم پرورش‌یافته‌تر و همه‌گیرتر باشد پرولتاریا به‌همان اندازه بیش‌تر… نیروهای خود را در شورش‌های نامعقول، بى‌ثمر و به‌خون‌کشیده، هدر خواهد داد. به‌سبب این که پرولتاریا در راستای مشى‌های سیاسى مى‌اندیشد، علت همه‌ی بدبختی‌ها را در اِعمال اراده‌ی انسان‌ها، و همه‌ی وسایل درمان را در قهر و در سرنگونى شکل بخصوصى از دولت مى‌بیند. … شعور سیاسى ریشه‌های فلاکت اجتماعى را از وی پنهان مى‌کند؛ بینش وی را از اهداف واقعى خود تحریف کرده و غریزه اجتماعى او را کور مى‌‌نماید.»[۵۴]
مارکس دربرابر حکم روگه (و موضع لنین) که انقلاب بدون ‹روح سیاسى› ناممکن است، مى‌نویسد: «انقلابِ روح‌های سیاسى، یک دارودسته حاکم را در جامعه، مطابق با طبع محدود و دوپاره‌ی این روح‌ها، و به خرج جامعه سازمان مى‌دهد.»[۵۵]  اما لنین هم، هرگز قصدی بیش‌ از تعویض حاکمیت بر ابزار تولید نداشت، زیرا که به‌نظر او این برای سوسیالیسم کافى بود. تأکید بیش‌ازحد او بر عامل ذهنى و سیاسى هم از همین‌جاست ـ که او را برآن می‌داشت که کار سازماندهى سوسیالیسم را یک اقدام سیاسى ببیند. در حالی‌که به‌نظر مارکس، درست است که بدون انقلاب، سوسیالیسم وجود ندارد و این انقلاب، اقدام سیاسى پرولتاریاست، اما پرولتاریا «این اقدام سیاسى را تنها تا آن‌جا لازم دارد که برای روند تخریب و نابودی ضروری است. جائى که سازماندهى سوسیالیسم آغاز مى‌شود، جائى که هدف و روح واقعی آن پدیدار می‌شود، آن‌جا سوسیالیسم پوسته‌ی سیاسى خود را بدور مى‌افکند.»[۵۶]

عناصر بورژوائى در تفکر لنین، که نخست پایان سرمایه‌داری را به پیش‌فرض‌های سیاسىِ معینى، که لزوماً موجود نیستند، منوط مى‌کند؛ و سپس انحصاری‌شدن روزافزون را با اجتماعى‌شدن تولید یکی می‌پندارد (چیزی که امروزه بر هر کسى روشن است که چنین نیست)، و کل مسأله‌ی سوسیالیسم را موکول به کنترل انحصارات توسط دولت و جایگزین‌کردن بوروکراسی نو به جای بوروکراسى کهن مى‌کند، و انقلاب برایش به مسابقه‌اى میان انقلابیون و بورژوازی برای جلب توده‌ها تنزل پیدا مى‌کند؛ چنین دیدگاهى ناگزیر باید عنصر انقلابىِ جنبش توده‌ای خودانگیخته، و قدرت و روشنىِ هدف آن‌را خوار شمارد، تا بتواند بهمان نسبت نقش فردی خود و نقش آگاهى سوسیالیستى‌ای را که به یک ایدئولوژی تنزل پیدا کرده است، بزرگ جلوه دهد.

لنین مسلماً نمى‌تواند عنصر خودانگیخته‌گى را نفى کند، اما برای او خودانگیخته‌گى «اساساً چیز دیگری جز شکل نطفه‌ای آگاهى نیست»،[۵۷] که در تشکیلات به حد بلوغ مى‌رسد و تنها پس‌ازآن واقعاً انقلابى است، زیرا که کاملاً آگاهانه است. بیداری خودانگیخته‌ی توده‌ها او را راضى نمى‌کند ‌و برای پیروزی سوسیالیستى کافى نیست. او مى‌نویسد: «این امر که توده‌ها بطور خودانگیخته به جنبش مى‌پیوندند سازمان‌دهى این مبارزه را نه کمتر، بل‌که بیش‌تر ضروری مى‌کند.»[۵۸]

خطای نظریه‌ی خودانگیخته‌گى به‌گفته‌ی لنین در این است که «نقش عنصر آگاهى را کوچک» و «رهبریِ فردیِ قدرتمند را نفى مى‌کند»، رهبری‌ای که به‌نظر لنین «برای موفقیت طبقه ضروری» است. ضعف‌های سازمان و رهبری آن، برای وی ضعف‌های خود جنبش کارگری هستند. باید مبارزه را سازماندهی و سازمان را طرح‌ریزی کرد؛ همه چیز بدان و به رهبری درست بستگى دارد. این رهبری باید روی توده‌ها نفوذ داشته باشد و این نفوذ، بیش‌تر از توده‌ها ارزش دارد. این که توده‌ها در کجا و چگونه سازمان یافته‌اند، در شوراها یا اتحادیه‌ها، برای او اهمیتى ندارد. مهم این است که آنان توسط بلشویک‌ها رهبری شوند.

رزا‌لوکزامبورگ این مسائل را در پرتو کاملاً متفاوتی مى‌بیند. او آگاهىِ انقلابى را با شعورـ آگاهیِ انقلابیون حرفه‌ای لنینى اشتباه نمى‌‌گیرد، بل‌که برای وی عمل ـ آگاهیِ  (Tat-Bewußtsein)خود توده‌هاست که از جبر ضرورت برمى‌خیزد. توده‌ها به نظر وی انقلابى عمل مى‌کنند، چون‌که آنان نمى‌توانند به‌گونه‌ی دیگری عمل کنند، و چون‌که آنان باید عمل کنند. مارکسیسم برای وی صرفاً ایدئولوژی، که در تشکیلات تبلور مى‌یابد نیست، بل‌که پرولتاریای زنده‌ی رزمنده است که مارکسیسم را، نه چون‌که مى‌خواهد، بل‌که بدان سبب که جز این نمى‌تواند، عملی مى‌کند. اگر برای لنین توده‌ها فقط ماده‌ی خامی ‌هستند که انقلابیون آگاه با آن کار مى‌کنند، درست مثل راننده‌ی تراموا، که آن را تنها برای راندن به‌کار مى‌گیرد، بنا بر نوشته‌های رزا ‌لوکزامبورگ، انقلابیون آگاه نه تنها در نتیجه‌ی رشد شناخت، بل‌که به‌مراتب بیش‌تر از آن، از درون توده‌ای ‌که درحال عمل انقلابى است، سربرمى‌آورند. لوکزامبورگ ‌نه‌تنها تأکید بیش‌از اندازه بر نقش سازمان و رهبری را بدلایل اصولى رد مى‌کند، بل‌که برمبنای تجربه نشان مى‌دهد که «در خلال انقلاب، برای هر ارگان رهبری‌کننده‌ی جنبش پرولتری، پیش‌بینى و برآورد این‌که، کدام رویدادها و عواملی ممکن است به انفجار بیانجامند و کدام نه، بى‌اندازه مشکل است…. برداشت مقرّراتى، قالبى و دیوانسالارانه نمى‌تواند مبارزه را بجز محصول تشکیلات در مرحله‌ی معیینى از رشد آن، درک کند. به‌عکس، در توضیح زنده و دیالکتیکى، تشکیلات به‌مثابهِ محصول مبارزه سربرمی‌آورد.»[۵۹]
لوکزامبورگ با اشاره به جنبش اعتصاب توده‌ای ١٩٠۵ روسیه مى‌گوید: «نه برنامه‌ای از پیش‌معین‌شده و نه حرکتى سازمان‌یافته وجود داشت، زیرا فراخوان‌های احزاب به‌ندرت مى‌توانستند پابه‌پای خیزش خودجوش توده‌ها گام بردارند؛ رهبران فرصت چندانى نداشتند تا شعارهای توده‌ی پرولتاریای پیش‌رونده را تنظیم کنند.» او با ‌تعمیم موضوع چنین ادامه مى‌دهد: «اگر اوضاع در آلمان به اعتصاب توده‌ای بیانجامد، نزدیک به یقین، این نه سازمان یافته‌ترین کارگران، بل‌که آنان که بدتر سازمان‌یافته یا اصلاً سازمان‌نیافته‌اند، خواهند بود که بیش‌ترین توانایى عمل را به منصه‌ی ظهور خواهند رساند.»[۶۰]
او صریحاً تأکید مى‌کند که «انقلاب‌ها با صدور فرمان رخ نمى‌دهند. و این هم اصلاً تکلیف حزب نیست. وظیفه‌ی ما تنها این است که همواره با صراحت و بى‌پروا سخن بگوئیم؛ یعنى تکالیف توده‌ها را در هر لحظه‌ی تاریخى به‌روشنی در پیش رویشان بگذاریم و برنامه عمل سیاسى و شعارهائی را که از اوضاع استنتاج شده‌اند اعلام کنیم. این دلواپسی را، که آیا و کِی جنبش توده‌ایِ انقلابی بدان‌ها اقدام خواهد کرد، باید با اطمینان خاطر به خود تاریخ واگذاشت. »[۶۱]
بسیاری، به درک رزا‌لوکزامبورگ از خودانگیخته‌گى، که عادت دارند «سیاست فاجعه‌بار Katastrophenpolitik» بنامند، مهر اتهام زده‌اند که علیه سازمان‌دهیِ خودِ جنبش کارگری نشانه رفته است. او به‌تکرار، تأکید بر این نکته را ضروری می‌دید که درک وی «بر لهِ سازمان‌پاشی»pour la désorganisation [۶۲] نیست. او می‌نویسد: «سوسیال‌دموکرات‌ها پیشاهنگان آگاه به منافع طبقاتی و روشن‌بین‌ پرولتاریا هستند. آن‌ها نمى‌توانند و نباید تقدیرگرایانه دست‌به‌سینه در انتظار پیدایش وضعیت انقلابى بنشیند؛ در انتظارِ جنبش خودانگیخته‌ای که از آسمان نازل شود. به‌عکس باید، مثل همیشه، از روند رویدادها پیشى گیرند و بکوشند که بدان‌ها شتاب بخشند.»[۶۳]
او این نقش سازمان را، امکان‌پذیر و لذا مطلوب و بدیهى میداند، در صورتى‌که لنین سازمان را مطلقاً ضروری مى‌بیند، و کل انقلاب را به تحقق این ضرورت موکول مى‌کند. این اختلاف درباره‌ی اهمیت سازمان برای انقلاب، دو برداشت متفاوت را نیز درباره‌ی خودِ شکل و مضمون سازمان دربر دارد. به‌نظر لنین «یگانه اصل جدی سازمانى برای جنبش ما پنهانکاری بسیار شدید، بهگزین‌کردن بسیار دقیق اعضا[۶۴]  و آماده‌نمودن انقلابیون حرفه‌ای است. هرگاه این صفات موجود باشد، چیزی فراتر از دموکراسی تأمین شده است، یعنی اعتماد کامل رفیقانه در بین انقلابیون. و این ‹فراتر›، برای ما ضرورت قطعى دارد، زیرا در روسیه‌ی ما، نمى‌توان نظارت دموکراتیک همگانى را جایگزین آن ساخت. اشتباه بزرگى بود اگر تصور مى‌شد که عدم امکان نظارت ‹دموکراتیک› واقعى، اعضای سازمان انقلابى را کنترل‌ناپذیر می‌کند: آن‌ها وقت این را ندارند که درفکر اشکال بازیچه‌ای دموکراتیسم باشند … ، ولى حس مسئولیت در آن‌ها بسیار شدید است.»[۶۵]
لنین با ابزار تشکیلاتى (که مادامی ‌که دموکراتیک بودند برای او اهمیتی نداشتند) ‌خواست «سلاح کمابیش بُرنده‌ای علیه اپورتونیسم ساخته و پرداخته شود. هر قدر ریشه‌های اپورتونیسم عمیق‌تر باشند، به‌همان نسبت باید این سلاح برنده‌تر باشد.»[۶۶]  این سلاح، ‹سانترالیسم› بود، یعنی شدیدترین انظباط در حزب و پیروی کاملِ هر فعالیتى از دستورات کمیته‌ی مرکزی. البته رزا‌ لوکزامبورگ به‌خوبی قادر بود این «روحِ نگهبانی»[۶۷] لنین را در وضعیت خاص روشنفکران روسیه ردیابى کند؛ اما (بنابر ‌نوشته‌ی او علیه لنین) «این فکر اشتباه است، که می‌توان حاکمیت مطلق یک اتوریته‌ی مرکزی را، به جای اصل هنوز غیرعملیِ حاکمیت اکثریت کارگران در درون سازمان حزبى‌شان گذاشت، و کنترل معکوس کمیته‌ی مرکزی بر فعالیت‌های کارگران انقلابى را جایگزین فقدان کنترل علنى توده‌های کارگر بر اعمال و قصور ارگان‌های حزبى کرد.»۶۷-۲ و حتا اگر خودِ رهبریِ کارگران، اشتباهات و گام‌های نادرستى به‌دنبال داشته باشد، رزا‌ لوکزامبورگ آماده است زیان آن را بپذیرد، زیرا اعتقاد دارد که حتا «اشتباهاتى که یک جنبش کارگریِ واقعاً انقلابى مرتکب مى‌شود از نظر تاریخى به‌مراتب ثمربخش‌تر و ارزشمندتر از اشتباه‌ناپذیریِ بهترین ‹کمیته‌ی مرکزی‌ها› است.»۶۷-۳

بخشی از اختلافات میان لوکزامبورگ و لنین را که در این‌جا خاطرنشان ساختیم، تاریخ کمابیش پشت‌سر گذاشته است. چیزهای زیادی که به‌این بحث و جدل معنا مى‌بخشیدند، امروزه دیگر ما را به‌خود مشغول نمى‌سازند. اما نکته اساسى در مباحثات آن‌دو، ‌این که آیا انقلاب منوط به وجود جنبش کارگریِ متشکل است یا به جنبش خودانگیخته‌ی کارگران بستگی دارد‌، هنوز از اهمیت بسیار مبرمى برخوردار است. اما این‌جا نیز تاریخ به‌نفع رزا ‌لوکزامبورگ حکم کرده است. لنینیسم زیر خرابه‌های انترناسیونال سوم مدفون شده است. جنبش کارگری نوینى در حال سربرآوردن است، که نه با آثار سوسیال‌دموکراسى، که هنوز در آرای لنین و لوکزامبورگ نمایان بود، سروکاری دارد و نه قصد چشم‌پوشى از درس‌های گذشته را. جنبشی که گسستن از تأثیرات سنتی مرگبارِ جنبش کارگریِ کهن، نخستین پیش‌شرط وجودی آن شده است، و در این مورد به‌همان‌اندازه که رزا ‌لوکزامبورگ کمک می‌کند، لنینیسم مانع بوده ‌است. این جنبش نوین کارگران، با کانون جدائی‌ناپذیرش از انقلابیون آگاه، جنبشی است که مى‌تواند از تئوری انقلابى لوکزامبورگ، علی‌رغم ضعف‌های فراوانش، بهره‌ی بیش‌تری گیرد و امید بیش‌تری بدست آورد، تا از کلِ دستاوردهای انترناسیونال لنینیستى. و همان‌گونه که رزا ‌لوکزامبورگ در بحبوحه‌ی جنگ جهانى و ورشکستگى انترناسیونال دوم گفت، انقلابیون امروز نیز، با نظر به ورشکستگى انترناسیونال سوم مى‌توانند بگویند: « ما اما، راه گم نکرده‌ایم و چنانچه طریق آموختن را از یاد نبریم، پیروز خواهیم شد.»


یادداشت‌ها:

٭ ترجمه‌ی حاضر از متن آلمانی Die Gegensätze zwischen Luxemburg und Lenin (اختلاف آرای لوکزامبورگ و لنین) صورت گرفته که پل ماتیک برای اولین بار در ۱۹۳۵ در شماره‌ی ۱۲ مکاتبات شورائی به چاپ رساند. ترجمه‌ی انگلیسی این مقاله با عنوان Luxemburg versus Lenin (لوکزامبورگ دربرابر لنین) توسط خود او در مجموعه‌ای از نوشته‌هایش بنام Anti-Bolshevik Communism. Merlin Press, ۱۹۷۸ (کمونیسم آنتی‌بلشویک) انتشار یافت. در تطبیق ترجمه فارسی با این متن انگلیسی، ملاحضات و افزوده‌های ماتیک به ترجمه‌ی انگلیسی در نظر گرفته شده، فصل‌بندی‌ مقاله و پانوشت‌ها، همه بر طبق متن انگلیسی تنظیم و به پاورقی‌های متن آلمانی که در ترجمه‌ی انگلیسی نیامده‌اند در پانوشت اشاره شده است. توضیحات مترجم فارسی در پاورقی‌ها با حروف لاتین مشخص شده است.

[a]  یونیوس Junius نام مستعار لوکزامبورگ برای این مقاله‌اش بود که با عنوان بحران سوسیال دمکراسیDie Krise der Sozialdemokratie   به تاریخ آوریل  ١٩١۵ در زندان به نگارش در آورد.

[b]  نقل قول از مارکس و انگلس در پیشگفتار چاپ روسی سال ۱۸۸۲ بر مانیفست حزب کمونیست: « اگر انقلاب روسیه علامت شروع انقلابی پرولتری در غرب بشود، به‌نحوی که هردو یکدیگر را تکمیل کنند، آن‌گاه مالکیت اشتراکی ارضی کنونی روسیه می‌تواند سرآغاز تکاملی کمونیستی گردد.» مانیفست حزب کمونیست، فارسی چاپ پکن، ص۶

[d] Bucharin, Materialien zur Frage des Programms der Kommunistischen Internationale, Hamburg, S. ۷۴-۹۶.

[e] Against Aggression, Maxim Litvinov Speachs,  London ۱۹۳۹

 ماکسیم لیت‌وینف  (۱۹۵۱ـ۱۸۶۷) از ۱۹۳۰ وزیر امور خارجه‌ی روسیه بود. در رای‌گیری منطقه‌ی زار Saar به‌سال ۱۹۳۵ در زمان هیتلر، ۹۵ درصد ساکنین داری حق رای، به بازگشت زار به رایش سوم رای دادند.

[f] لنین، به‌مناسبت چهارمین سالگشت انقلاب اکتبر ، آثار منتخبه در یک جلد، ص ٨٢٢

[g] لنین، در خصلت‌نمائى رمانتیسیسم اقتصادی، ترجمه‌ی فارسى، جلد سفید،.ص٣٧

[۱] Cf. Letter of the editorial board of Neue Zeit to Rosa Luxemburg, Jan. ۶, ۱۹۱۶.

[۲] Cf. C. Zetkin: ‘Rosa Luxemburg’s Position on the Russian Revolution’. Published by the Communist International, ۱۹۲۲

[۳] در مقالات بی شمار در مطبوعات سوسیال دمکراتیک.

[۴] Cf. Max Shachtman’s article ‘Lenin and Rosa Luxemburg’ in The New International, March ۱۹۳۵.

 [۵]روزا لوکزامبورگ، رفرم اجتماعی یا انقلاب. در این‌جا ما از ارائه‌ی ارجاع دقیق برای نقل قول‌ها (جلد کتاب، ص. و غیره) از متون انگلیسی خودداری می‌کنیم، چراکه آن‌ها را از آلمانی یا روسی ترجمه کرده‌ایم. تا جائی که این متون به انگلیسی موجودند، مراجعه به آن‌ها امری ساده خواهد بود. [ترجمه‌ی جدید با عنوان: اصلاح یا انقلاب، ترجمه اسدالله کشاورزی، انتشارات آزادمهر،تهران،۱۳۸۱ ]

 ۵-۱ همان‌جا ( اصلاح یا انقلاب)، ص ۳۷ 

[۶] روزا لوکزامبورگ، رفرم اجتماعی یا انقلاب

[۷] ر.ج. لنین: در باره‌ی حق ملل در تعیین سرنوشت خویش. فارسی: لنین، آثار منتخبه در یک جلد،  ص۳۵۲ و ٣۵۶

[۸] Cf. Lenin: On the Caricature of Marxism and on Imperialistic Economism (۱۹۱۶), in the Collected Works.

[۹] Ibid.  

[۱۰] لنین: در باره‌ی حق ملل در تعیین سرنوشت خویش ، ص٣۵۶ 

[۱۱]رزا لوکزامبورگ، انقلاب روسیه. فارسی: برگزیده‌ی آثار، انتشارات سیامک، بى‌تا، صص. ١٠۴-١٠٣

[۱۲] همان‌جا، صص ۱۰۴-۱۰۵ و ۱۰۸

[۱۳] R. Luxemburg in Letters to Luise Kautsky, November-December ۱۹۱۷.

[۱۴]  رزا لوکزامبورگ، انقلاب روسیه، ص ۱۲۰  

[۱۵] K. Liebknecht: Politische Aufzeichnungen aus dem Nachlass, Berlin ۱۹۲۱.)Briefe aus dem Felde)

[۱۶] E. Varga: Die wirtscbaftspolitischen Probleme der proletariaschen Diktatur; Hamburg l92l. (Das zitat stammt aus : Sozialismus und Kapitalismus in Sowjet-Rußland, ۱۹۲۱ S. ۴۳f.)

[۱۷] R. Luxemburg: Spartacus. Nr. ۱۱, sept. ۱۹۱۸, S. ۴۵۳-۴۶۰

[۱۸] Max Shachtman in The New International, March ۱۹۳۵.

[۱۹] Lenin and Zinoviev: Gegen den Strom, Hamburg, ۱۹۲۱Articles of ۱۹۱۴-۱۹۱۶.

[۲۰] رزا لوکزامبورگ، انقلاب روسیه، ص ۱۰۰ . همچنین در: تونی کلیف، رزا لوکزامبورگ، ترجمه‌ی نسترن موسوی، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، ۱۳۷۵، ص ۹۰

[۲۱] رزا لوکزامبورگ ، انقلاب روسیه، ص ۱۲۰

[۲۲] R. Luxemburg: Anti-Critique.

[۲۳] R. Luxemburg: The Accumulation of Capital.

[۲۴] Ibid

[۲۵] Ibid

[۲۶] Ibid

[۲۷] Ibid

۲۷ [پاورقی متن آلمانی]  ترکیب ارگانیک سرمایه : نسبت میان وسایل تولید (سرمایه‌ی ثابت) و مزدها (سرمایه‌ی متغیر). رشد ترکیب ارگانیک سرمایه، یعنی افزایش سریع‌تر سرمایه‌ی ثابت نسبت به سرمایه‌ی متغیر، مبین رشد بارآوری کار در سرمایه‌داری است.

[۲۸] R. Luxemburg: The Accumulation of Capital.

[۲۹] لنین، توسعه‌ی سرمایه‌داری روسیه، ۱۸۹۹

[۳۰]  همان‌جا

[۳۱] همان‌جا

 [۳۲]همان‌جا

 [۳۳]همان‌جا

[۳۴] لنین، امپریالیسم بمثابه بالاترین مرحله‌ی سرمایه‌داری، ۱۹۱۵. آثار منتخبه در یک جلد. (ترجمه‌ی جدید با عنوان: امپریالیسم، بالاترین مرحله‌ی سرمایه‌داری ترجمه‌ی: مسعود صابری، انتشارات طلایه‌ی‌پرسو)

[۳۵] Lenin: Bibliography of Marxism, in the Collected Works.

[۳۶] O. Bauer: Die Akkumulation des Kapitals, Neue Zeit, ۱۹۱۳.

[۳۷] Ibid.

[۳۸] H. Grossman: Das Akkumulations- und Zusammenbruchsgesetz  des kapitalistischen Systems.

[۳۹] H. Grossman: Die Änderung des Aufbauplans des Marxscben Kapitals.

[۴۰] H. Grossman: Die Wert-Preis-Transformation bei Marx und das Krisenproblem.

[۴۱] Ibid.

[۴۲] Ibid.

[۴۳] Ibid.

[۴۴] R. Luxemburg: The Accumulation of Capital.

[۴۵] R. Luxemburg: Anti-Critique.

[۴۶] Lenin: Karl Marx, in the Collected Works.

[۴۷] Ibid.

[۴۸] R. Hilferding: Das Finanzkapital.

[۴۹] Lenin: Address to the First Congress of the Soviets ۱۹۱۷.

[۵۰]  لنین، امپریالیسم بمثابه بالاترین مرحله‌ی سرمایه‌داری، آثار منتخبه در یک جلد ص ۳۹۹

۵۰-آ گزارش سیاسی ک.م.ح.ک.(ب)ر. به یازدهمین کنگره‌ی ح.ک.(ب)ر. ، لنین، آثار منتخبه در یک جلد ص ۸۳۹. [پاورقی متن آلمانی] جالب است به این رده‌بندی نگاهی بیناندازیم: «دولت کارگران‌اند (گام اول: محدود کردن دولت به کارگران)، دولت بخش پیش‌روترِ کارگران است (محدودیت دوم)، پیشاهنگ است (محدودیت بعدی)، دولت ما هستیم»: یعنی بلشویک‌ها؛ که باز چنان رتبه‌بندی شده‌اند که لنین سرانجام در موضعی قرار گرفته، که می‌توانست مثل آن پادشاه فرانسه بگوید: « دولت منم!».

[۵۱] لنین ، چه باید کرد؟  آثار منتخبه در یک جلد، ص۸۴

[۵۲] Marxism – a symposium, London ۱۹۳۵.(John Middleton Murry, The Necessity of Communism, London ۱۹۳۲, p. ۴۹)

[۵۳] K. Marx: On the King of Prussia and Social Reform .Marx Engels, Werke, Bd.1

یادداشت‌هاى انتقادى در باره‌ى مقاله‌ى «شاه پروس و رفرم اجتماعى»، ص ۴٠۶

[۵۴] Ibid.

[۵۵] Ibid.

[۵۶] K. Marx: Selected Essays.

[۵۷] Lenin: On Trade Unions, in the Collected Works.

[۵۸]  لنین ، چه باید کرد؟

[۵۹] R. Luxemburg: The Mass Strike

[۶۰] Ibid

[۶۱] R. Luxemburg: Spartacus.

[۶۲] R. Luxemburg: Brief an Kautsky, ۱۹۰۵.

[۶۳]R. Luxemburg: TheMass Strike .

[۶۴] هر گاه که فرصت اقتضا می‌کرد، لنین به این ‹اصل‹ پشت می‌کرد.  از اینرو او زمانی ۵۰۰۰۰ کارگر انقلابیِ حزب کمونیست کارگران آلمان (K.A.P.D.) را کنار گذاشت تا پنج میلیون رایِ حزب سوسیالیست مستقل آلمان (U.S.P.D.) رفرمیست را از کف ندهد.

[۶۵]  لنین: چه باید کرد؟ آثار منتخبه در یک جلد، ص ١٢٧. ایده‌‌باوری لنین در این بیان نیز نمایان مى‌‌شود. به‌جای تأمین واقعى و مادی نظارت، به‌وسیله‌ی سازمان‌دادن این نظارت در درون تشکیلات، او ‹چیزی بهتر‹ ، عباراتی چون ‹اعتماد رفیقانه‹ و ‹احساس مسئولیت‹ می‌گذارد. اما در عمل، این یعنى: اطاعت کورکورانه، دستور از بالا، تبعیت از پائین.

[۶۶] Lenin: One Step Forward, Two Steps Backward, ۱۹۰۴.

[۶۷]   رزا لوکزامبورگ، مسائل تشکیلاتی سوسیال‌دموکراسی روسیه در : برگزیده‌ی آثار، انتشارات سیامک، بى‌تا، صص ۷۸-۷۹.

۶۷-۲  همان جا

 ۶۷-۳ همان‌جا. و همچنین در :تونی کلیف، رزا لوکزامبورگ، ص ۵٩.

 

مطالب دیگر از همین نویسنده:

  حزب و طبقه

– خودانگیخته گی و سازمان

– کنترل کارگری

– اومانیسم و سوسیالیسم

– آنتون پانه کوک

– کارل کُرش: سهم او در مارکسیسم انقلابی

 

 

نسخه برای چاپ

بازگشت به صفحه نخست