روایتی از یک اعتصاب

نوشته‌ی: پویان فرد

جیغ سایش ریل و چرخ‌های قطار آزارم می‌داد. ترمزهای بی‌وقفه‌ی قطار چُرتم را پاره می‌کرد. به‌شدت سردرد داشتم و هوا نیز بسیار دَم‌کرده بود. هواشناسی از موج گرمایی بی‌سابقه خبر داده بود که در برخی از مناطق به ۴۰ درجه نیز می‌رسید. در قطار هم موضوع صحبت برای آن ‌دسته از آدم‌های علافی که حرف و کار دیگری نداشتند، همین بود. اصولاً وراجی در مورد هوا جزیی از فرهنگ‌ هلندی‌هاست. حال می‌خواهد گرم باشد و یا سرد، آفتابی باشد و یا بارانی، فرقی نمی‌کند. ولی حقیقتاً روز گرمی بود. و گرما در این حد، از روز بسیار دشواری در کارخانه حکایت می‌کرد.

سقف کارخانه‌ حالتی هِرمی داشت و‌ با حلبی پوشانده شده بود و به‌همین دلیل‌ هم به‌شدت گرما را جذب می‌کرد. هیچ نوع سیستم تهویه‌ای در کار نبود. ‌کولر و مانند آن هم سوسول‌بازی‌ به‌حساب می‌آمد و اشرافی! این مشکل را زمستان‌ها هم داشتیم. به‌همان اندازه که تابستان‌ها گرم می‌شد، زمستان‌ها نیز بسیار سرد بود. البته در تابستان اوضاع کمی وخیم‌تر می‌شد، چون‌که دستگاه‌های پِرِس خودشان گرمای وحشتناکی تولید می‌کردند که دما را در آن هوای آلوده تا ۵۰ یا ۵۵ درجه نیز می‌رسانند.

تنها فردی که در قطار کاری به‌کار کسی نداشت و مانند بیش‌تر روزها سر در کتابش داشت، دوست کارگرم بود که در کارخانه‌ی رنگ‌سازی‌ که در همسایگیِ ساختمان ما قرار داشت، کار می‌کرد. یوهان، با آن موهای ژولیده، چشمانی همیشه هشیار، قدی بسیار بلند که به‌راحتی به ۲ متر می‌رسید؛ بدنی ورزیده و دستانی یُغور، میله‌ای را می‌چسبید و با دست دیگرش کتابش را در دست گرفته و می‌خواند. ازجمله کتاب‌های مورد علاقه‌ی او کتاب‌های عاشقانه بود و پس از دوستی با من بود که با کتاب‌هایی مانند عشق سال‌های وبا و آناکارنینا آشنا شد و هردو کتاب را دوبار پشت سر هم خوانده بود. هرگز روی صندلی نمی‌نشست، حتی اگر تمام قطار خالی بود. وقتی کتاب می‌خواند انگار از خود بی‌خود شده و ارتباطش با تمام محیط قطع می‌شد. به‌زور و هزار بازی به‌او نزدیک شده بودم و نهایتاً دوستیِ عمیقی بین ما شکل گرفته بود. اما هرگز به‌خانه‌ی من نیامده بود، چون‌که زنم از آدم‌هایی مثل او خوشش نمی‌آمد. یوهان نیز از این موضوع آگاه بود، اما اهمیت چندانی برایش نداشت و تأثیری روی دوستی ما نگذاشته بود. در ابتدا او را آدمی شرمنده و خجول می‌پنداشتم، اما برخلاف تصور اولیه‌ام مردی بود جسور که با تمام آرامش ظاهری خود، کله‌شقی‌های ویژه‌ی خود را هم داشت. عصرهای جمعه، بعد از اتمام کار به کافه-رستوران بندر می‌رفتیم و آبجو می‌خوردیم و گپ می‌زدیم. یوهان به‌راحتی می‌توانست ۱۵ عدد آبجوی نیم لیتری را سرکشیده و هم‌چنان با همان خشکی و جدیدت زندگی را ادامه دهد. همیشه از او می‌پرسیدم اگر اثری ندارد، پس چرا می‌خوری. در جواب می‌گفت: چون‌که از مزه‌اش خوشم می‌آید. این را می‌پرسیدم چراکه بعد از ششمین آبجو روی پاهای خودم دیگر بند نبودم.

قطار در ایستگاه فلاردینگن (از شهرهای بندریِ حومه‌ی روتردام) ایستاد. کارگرها که نیمی از آن‌ها در حال چرت زدن بودند از جا پریدند و همگی با شتاب از قطار پیاده شدیم. یکی صورتش را می‌مالید که بیدار شود، آن دیگری مزه‌ی تلخِ زندگی را از دهانش تف می‌کرد و یکی دیگر هم در حال پیچیدن سیگار بود. همگی در هیاهویی ناموزون به‌راه افتادند و با یکدیگر برخورد می‌کردند. کارخانه‌ها همگی ردیف در کنار بندر قرار داشتند، و جذابیت‌های بندر مانند وزش خُنک نسیمِ صبح‌گاهی، خورشیدی که به‌سرخی می‌گرایید، آبی که امواج صلح‌آمیزش جداره‌های کشتی‌ها را نوازش می‌داد و مرغان دریایی که بر آسمان‌ نیلی می‌لغزیدند، همگی از دیدِ کارگرانی که می‌رفتند تا تن و روح‌شان را فرسوده کنند، پنهان بود. آری این بندر پذیرای موجی از کارگران ساده و ماهری بود که هر روز صبح به‌آن هجوم می‌آوردند و عصرها با تن و روحی خسته و فرسوده، و معمولاً مست آن‌جا را ترک می‌کردند. آری حقیقتاً مست. این مستی برای آن‌ها حُسنی دوجانبه داشت. یکی این‌که: سختی و مشقت‌های روز را فراموش می‌کردند؛ و دیگری این‌که: در خانه آه و فغان همسران‌شان را که رنج و عذاب‌های زندگیِ کارگری کاسه‌ی صبرشان را لبریز کرده بود، نمی‌شنیدند.    

به‌یوهان سیگاری تعارف کردم و هر دو مشغول کشیدن سیگار شدیم. از قطار تا کارخانه ۲۰ دقیقه‌ای‌ راه بود و معمولاً هنوز سیگار سوم تمام نشده بود که می‌رسیدیم. سلانه سلانه به‌راه افتادیم و یوهان دستی بر شانه‌ام گذاشت و گفت:

– خُب سوشیان چه خبر؟ گرفته‌ای! بابا تازه روز اول هفته‌ست.

– خبر خاصی به‌غیر از بدبختی‌های زندگی که دیگه روال عادی پیدا کرده نیست رفیق! دیشب دوباره با زنم دعوا داشتیم. رفتم قدمی بزنم که آروم بگیرم. سرراه به کافه‌ای رسیدم. نشستم و دوتا لیوان عرق خوردم. وقتی ‌برگشتم خونه تا ۲ ساعت باید جواب پس می‌دادم.

– دوباره سرِ چی دعواتون شد؟

– راستش خودم هم نمی‌دونم. به‌هرحال، آدمی که از همه‌چیز خسته شده باشه، بهانه‌‌ی دعوا هم پیدا می‌کنه. دعواهای ما هم همین‌طوریه. راه می‌رم ایراد می‌گیره. می‌خوابم ایراد می‌گیره. می‌تَمَرگم و خفه می‌شم، باز هم ایراد می‌گیره. بعد هم در سکوتی محض فرو می‌ره و لام تا کام حرفی نمی‌نه. حقییقتش اینه که فکر می‌کنم دیگه تحمل این زمین و زمانه و زندگی رو نداره. چاره‌ای به‌فکرم نمی‌رسه؛ و این احساس دردناکیه. دردناکه چراکه خیلی دوستش دارم. هرچقدر که همسرم برای من تجلی مِهر و لطافته، و از دیدنش احساس مسرت و شادی می‌کنم، من برای اون شدم آینه‌ی بدبختیش. بهش می‌گم دوستت دارم، می‌گه می‌دونم، مرسی! بهش می‌گم بریم قدم بزنیم، می‌گه آخه این هم شد تفریح. می‌گم: نه بابا فقط می‌خوام هوایی تازه کنیم. می‌گه توی هلند هوا همیشه تازه‌ست. راستش رو بخواهی، فکر می‌کنم نه فقط از زندگی، حتی از من هم خسته شده و دیگه تابِ تحملم رو نداره. خلاصه این‌که زندگی ما شده یه تناقض. نمی‌دونم کی و کجا از هم دور شدیم. اما می‌دونم که دور شدیم. شاید هر دُویِ ما داریم با یک رؤیای دست نیافتنی زندگی می‌کنیم. شاید تصویر گذشته‌ی ما از یکدیگر بیش از این‌که ربط مستقیمی به‌واقعیت زندگی امروزی داشته باشه، ساخته و پرداخته‌ی ذهن ما بوده. می‌ترسم که این زندگی رو نشه ادامه بدیم!

یوهان پُکِ عمیقی به‌سیگارش زد و گفت:

– می‌فهمم. ولی سوشیان می‌خوام توصیه‌ای بهت بکنم. به‌نظر من آدم باید در زندگی کمی سیاست داشته باشه. مخصوصاً در زندگی زناشویی. خیلی از مسائل زناشویی رو می‌شه با سیاست و حوصله برطرف کرد.

از روی تشویش و از آن‌جایی که اصلاً با حرف‌های او موافق نبودم، سری تکان دادم و همین‌طور که سیگار دوم را می‌پیچیدم، گفتم:

– مطمئن باش تو اولین آدمی نیستی که چنین توصیه‌ای به‌من می‌کنه. اما به‌نظر من زندگی زناشویی رو نمی‌شه با سیاست اداره کرد. وقتی سیاست در کاره، شور زندگی تبدیل به‌ابزاری برای حفاظت از منافعی می‌شه که خصوصیه. و این با روحیه‌ و باورهای من سازگار نیست. منفعت من از عشق تنها خودِ عشق و زندگی عاشقانه‌ هست، و نه‌ چیز دیگری. در ضمن چطور می‌شه پاهایی رو که به‌دلیل ۱۰ ساعت موندن تویِ کفش ایمنی بوی گند گرفته و این بو با هیچ‌ ماده‌ی شوینده‌ا‌ی هم نمی‌ره، مثل پای هنرپیشه‌های سینما خوش بو کرد؛ دست‌هایی رو که به‌واسطه‌ی کار سنگین در سرما و گرما پینه‌بسته، به‌دستی تبدیل کرد که نوازشی آزار دهنده نداشته باشه؛ و از همه این‌ها مهم‌تر، جیب خالی‌ای رو که برای ارضای نیازهایی که دائم توی تلویزیون تبلیغ می‌شه، با سیاست پُر کرد؟ چطور می‌شه ریه‌هایی رو که به‌دلیل استنشاق بی‌وقفه‌ی گَرد و غبار الیافِ معلق در هوا، مثل لولای زنگ‌زده جیرجیر می‌کنه و بی‌وقفه از داخل می‌خاره و خلطی سیاه از اون تراوش می‌کنه رو با سیاست پاک کرد؟ توی این دنیا تنها خون و جان کارگر رو می‌شه با سیاست شُست! با خنده‌ای تمسخرآمیز گفتم:

ـ نه رفیقِ قدبلند و کتاب‌خوان! لازمه‌ی یک زندگی حقیقتاً مشترک، رفاقت و هم‌سویی و عشقه ـ نه سیاست.

– یوهان که از این حرف من آزرده‌‌خاطر به‌نظر می‌رسید، اخمی کرد و گفت: حالا چرا مَتلک می‌گی سوشیان. می‌دونم دلت پُره، این متلکت رو هم می‌ذارم پای همین.

نارحت از این‌که سرِ صبحی تلخی زندگی رو با متلک به‌یوهان، سر او خالی کرده بودم، گفتم:

– ببخشید رفیق منظوری نداشتم، دلم خیلی پُره، درست می‌گی! حالا زندگی زناشویی که چنگی به‌دل نمی‌زنه به‌کنار! این‌جا رو بگو! کار دراین‌جا برام شده مایه‌ی عذاب! به‌عنوان دست‌یار مدیرِ بخش، استخدام شدم. اسم پر طمطراقی داره، ولی آخرش که‌ چی؟ مثل سگ باید جون بکنم. چقدر فکر می‌کنی فرق معامله‌ست. ماهی ۱۵۰ یورو. از روی لیفتراک می‌پرم پایین، باید برم پشت دستگاه پِرس. از پشت دستگاه باید برم توی دفتر که سفارش‌ها رو بگیرم.

هفته‌ی پیش پارچه‌ها توی دستگاه گیر کرده بودند، هیچ‌کس راضی نشده بود بره تویِ دستگاه و پارچه‌ها رو بیرون بکشه. دانیال رو که می‌شناسی؟

– آره همون مرتیکه‌ی راسیست رو می‌گی دیگه، راننده‌ی لیفتراکه؟

– آره خودشه. مریض بود. من به‌جای اون داشتم کامیون رو خالی می‌کردم. بعد دیدم نیکولاس (مدیر بخش) داره داد و بیداد می‌کنه که چرا دستگاهِ پِرسِ ۲۵ کیلویی از کار افتاده. مجبور شدم مثل مارمولک برم توی دستگاه پرس و دونه دونه پارچه‌ها رو بیرون بکشم. وقتی از دستگاه اومدم بیرون پوست دست راستم سوخته بود. کارگرها هم حق دارن که نرن توی دستگاه. خیلی مخوفه. همش می‌ترسی دستگاه شروع به‌کار کنه و از اون‌ور مثل گوشت چرخ‌کرده بیای بیرون. حالا این‌ها به‌کنار، کارگرها هر از چندگاهی دستگاه‌های پرس رو خاموش می‌کنند، و حق هم دارند. چی بگم آخه. لامذهب گرمه. بعد باید خواهش کنم که دستگاه رو روشن کنن. وگرنه سفارش‌ها تموم نمی‌شه. بعد من می‌مونم و کلی بد و بیراه‌های پاپا (اسم مستعار مدیرعامل). خودت که می‌شناسیش. آدم گُهیه. آره رفیق، این هم زندگی منه. جمعه‌ی گذشته لای پاهام آن‌قدر عرق‌سوز شده بود که گشاد گشاد راه می‌رفتم. رفتم خونه و لُخت جلوی پنکه دراز کشیدم تا شاید کمی بهتر بشه.

یوهان سری تکان داد و گفت:

– چرا نمی‌ری یه کار دیگه پیدا کنی؟ شاید وضعیتت بهتر بشه و مشکلاتت با زنت هم کمی کم‌تر.

 ای بابا! آخه برای من چه فرقی می‌کنه رفیق. تو هم داری حرف زنم رو می‌زنی. ببین یوهان واقعیت این هست که من یه کارگر ساده هستم. هرجا برم اوضاع از همین قراره. کمی بیش‌تر، کمی کم‌تر اوضاع همینه. تا اونجایی که به‌زندگی زناشویی من برمی‌گرده راستش، موضوع فقط خود کار و درآمد نیست. شیوه‌ی زندگیه! مسیر و آرزوهای ما هست که داره برخلاف یکدیگر حرکت می‌کنه. و این تناقضی است که داره مثل موریانه زندگی ما رو می‌جوه. ناهید (همسرم) هم حق داره. وقتی زندگی من رو با خیلی از ایرانی‌های مقیم در هلند مقایسه می‌کنه، می‌بینه که من دارم عوضی می‌رَم؛ اما واقعیت اینه که اون‌ها دارن عوضی می‌رَن، نه من.  

جَوون‌تر که بودم چنان آرزوها و بلندپروازی‌هایی داشتم که بیا و ببین. می‌خواستم نویسنده بشم. می‌خواستم انقلابی بشم. می‌خواستم درد و آه مردم رنج‌کشیده رو به‌تصویر بشکم. می‌دونی چرا این آرزوها رو داشتم، برای این‌که رنج مردم کارگر و زحمت‌کش رو حس می‌کنم. چون‌که خودم هم زاده‌ی همین درد و رنج هستم. پدر و مادرم کارگر بودند و هنوز هم کارگری می‌کنن. من با درد و رنج زندگی کارگری بزرگ شدم. تا چشم باز کردم پدرم رو دیدم که به‌هر نحو ممکنی درگیر مبارزه بود. مادرم هم‌همین‌طور. من با این فرهنگ بزرگ شدم. خلاصه این‌که با تحلیل و بی‌تحلیل از سرمایه‌دارها و پول‌دارها بدم می‌یاد.

– یوهان ناگهان قهقه‌ای سر داد و همین‌طور که از فرطِ خنده چشمانش از اشک پُر شده بود، گفت: می‌دونم رفیق، می‌دونم. کلاً از پولدارها بدت می‌یاد. و هم‌چنان که می‌خندید گفت: یادته چند ماه پیش مست کرده بودی و دنبال ماشین‌های مدل ‌بالا می‌گشتی و بعد هم می‌شاشیدی به‌لاستیکشون. و دوباره زد زیر خنده.

لبخندی زدم و سومین سیگار رو روشن کردم. دیگر داشتیم نزدیک کارخانه می‌شدیم. تابلوی کارخانه را از دور ‌دیدم و قلبم فشرده ‌شد. چراکه رنج و فشار کار نه تنها مأمنی برای زندگی نبود، بل‌که منشأ عذاب و دردی بود فرساینده.

یوهان دوباره دستان سنگینش را بار شانه‌ام کرد و گفت: رفیق تو دیگه رسیدی.

– آره رسیدم. ساعت یک می‌بینمت؟

– یوهان سری تکان داد و گفت: حتماً. اِنقدر توهم نباش بابا! زندگی همش دو روزه رفیق. زنت هم باهات کنار می‌یاد. کارِت هم درست می‌شه. کون لغشون. زیاد فشار آوردن اعتصاب کنید. زنت هم زیاد فشار آورد اعتصاب کن رفیق. اعتصاب کن. با لگد بزن زیرش. اگر زندگی انقدر که تو می‌گی عذاب آوره، در مقابل زندگی هم اعتصاب کن. خودت رو نباز.

– نیش‌خند تلخی زدم و گفتم: یوهان تو هم مثل این‌که صدات از جای گرم درمی‌یاد. کدوم اعتصاب برادر. این‌ کارگرها که چیزی از اعتصاب نمی‌دونن. درسته که سال‌هاست ناراضی هستن. درسته که برای چندرغاز مثل سگ جون می‌کنن. ولی اعتصاب سطح دیگری از مبارزه هست که توی این کارگرها پیدا نمی‌شه. یا حداقل من نمی‌بینم.

این‌که تو می‌گی اعتصاب نیست، این یه طغیانه، یه عصیانه. اعتصاب هدف داره، نقشه می‌خواد، سازمان می‌خواد، تدارک می‌خواد، قرار و مدار می‌خواد. کار جمعی می‌خواد. همین‌طوری یلخی که نمی‌شه اعتصاب کرد.

یوهان دستش را به‌علامت تأیید حرفم تکان داد و گفت: درسته رفیق، ولی همین عصیان هم برای زندگی لازمه. و بعد ادامه داد که: ما هم اعتصاب کردیم. سه ماهِ پیش بود. یادته؟

– یوهان تو دوباره داری حرف خودت رو تکرار می‌کنی. آره درسته اعتصاب کردید. اما کی بود که دعوت به‌اعتصاب کرد؟ کی بود که وکیل‌هاش ۲۴ ساعته کار می‌کردند؟ کی بود که ما‌ه‌ها دنبال اجازه‌ی اعتصاب می‌دوید، اون هم در سطح سراسری برای تمام کارخانه‌های رنگ‌سازی؟ خب معلومه، اتحادیه! اگر اشتباه می‌گم بگو!

– نه رفیق درست می‌گی!

– حالا به‌من بگو نتیجه‌ی اعتصاب چی شد؟

یوهان سری از روی اکراه تکان داد و گفت: تقریباً می‌شه گفت که هیچ. صاحب کارا با یک درصد از مطالبه‌ی پنج‌درصدیِ اضافه ‌دستمزد موافقت کردند که هنوز هم پرداخت نشده و دارن سر شکلِ پرداختش چونه می‌زنن.

– دقیقاً یوهان، منظور من هم همینه. شما هم راضی شدید و رفتید سر کارتون. در واقع فقط خَفتون کردند! آیا حقیقتاً شرایط کار تغییر کرد؟ آیا واقعاً اون اضافه ‌دستمزد کذایی، البته اگر روزی پرداخت بشه تغییری در شرایط زندگی شما ایجاد می‌کنه؟ آره رفیق، کار اتحادیه توی این مملکت همینه. سوپاپ اطمینانه. سوپاپ اطمینانی برای تولید و بالا بردن ارزش‌ اضافه. این‌ها رو که خودت خوب می‌دونی. تو که خودت یه‌دوره‌ای روی تاریخ انقلاب روسیه مطالعه داشتی و با این مسائل آشنایی.

یوهان که کاملاً بی‌قرار شده بود، گفت: حرف‌هات درسته. ولی چه باید کرد؟

من هم سری از روی استیصال تکان دادم و گفتم: نمی‌دونم. فقط می‌خوام تصور کنی که ما همون اتحادیه‌ی کذایی رو هم نداریم. دستمون به‌هیچی بند نیست. روابط حاکم در این کارخونه مجموعاً همون روابط عمومی نظام سرمایه‌داریه ، اما هاریِ این‌ها ظاهراً شدیدتره.

– می‌فهممت سوشیان. ولی نمی‌شه دست روی دست گذاشت؟ آدم وقتی خیلی بهش فشار بیاد رَم می‌کنه. نمی‌فهمم که شما چطور با چنین شرایط سختی قاطی نمی‌کنین؟

– اتفاقاً کارگرا قاطی هم می‌کنن. گَه‌گداری از فرط عصبانیت دکمه‌های اضطراری دستگاه‌های پرس رو می‌شکنند و دستگاه‌ها رو از کار می‌ندازن. یک ساعتی هم طول می‌کشه تا دوباره دستگاه رو راه‌اندازی کنن. ولی تمامی این کارها چه فایده‌ای داره؟ تا زمانی که حتی تخریب دستگاه‌ها هم هدف‌مند و جمعی و سازمان‌یافته نباشه نتیجه نمی‌ده. این‌ها برخوردهای عصیانی و تک‌نفره هست و درجا خفش می‌کنن.

ناگهان نگاهی به‌سیگارم کردم که لای انگشتانم سوخته و تمام شده بود. اما به‌دلیل پینه‌های انگشتانم آن را احساس نکرده بودم. دستم را بالا بردم و سیگار را به‌یوهان نشان دادم. او نیز که متوجه‌ی حرکتم شده بود، خنده‌ای کرد و ازهم خداحافظی کردیم.