«حسن مرتضوی»، ایستاده با قلم!

نوشته جالبی از آقای تدینی
 

‍به مناسبت چهاردم تیر، «روز اهل قلم»

در جستجوی نامی بودم تا روز اهل قلم را به شخص خاصی تبریک بگویم که هم به راستی نماد اهل قلم باشد و هم کارنامه‌ای سرشار داشته باشد. در این جستجو به نام «حسن مرتضوی» رسیدم، مرد سختکوش و بی‌نظیرِ عرصۀ ترجمه در علوم انسانی که به باور من پژوهشگری تمام‌عیار است.

در میان اهالی علوم انسانی کم‌تر کسی است که حسن مرتضوی را نشناسد و در دوران تحصیل یا پژوهش‌ با کارهای او برخورد نکرده باشد. حسن مرتضوی را بیش از همه برای ترجمۀ آثار مارکس، به خصوص کتاب «سرمایه» می‌شناسند، اما مرتضوی در طول چند دهه ده‌ها اثر ارزشمند را آگاهانه و تیزبینانه به فارسی ترجمه کرده است و چه‎بسا باید بگویم تعداد ترجمه‌های او دیگر از شمار خارج شده است. انگار که او یک‌تنه جور کم‌کاریِ نظریِ نسل خود را به دوش کشیده است، نسلی که وقتی انقلاب 57 رخ داد در حوالی بیست‌سالگی بود.

اما برای تبریک این روز به حسن مرتضوی دلایل متعددی دارم. پیش از همه شیوۀ کار اوست: او به طور هدفمند روی ادبیات تخصصی مارکسیسم کار کرده است که همین باعث شده در این حوزۀ مهم روزبه‌روز متخصص‌تر شود و این همان ضعف بزرگ مترجمان ماست که با کارهای پراکنده فرصت تخصص یافتن در یک حوزه را از خود می‌گیرند. البته این‌که او انگیزه‌های شخصی نیز داشته است و دلبستۀ این حوزۀ نظری بوده قابل انکار نیست، اما چیزی از درستی این شیوه نمی‌کاهد.

در سال‌های اخیر به دلیل مسائل کاری در حوزۀ نشر فرصت یافتم از نزدیک نیز تا حدی با او آشنا شوم و به برخی ویژگی‌های ستودنی او پی ببردم. در نمایشگاه کتاب همین امسال، وقتی به او اصرار می‌کردم جلسه‌ای بگذاریم، و با اعلام عمومی مراسم امضا برای او بگیریم، هیچ جور زیر بار نرفت و دلایلی که می‌آورد همگی فروتنانه و درخور تحسین بود. وقتی به او می‌گفتم، «فقط در نظر بگیرید خیلی مخاطبان شما هستند که دوست دارند شما رو ببینند»، باز پاسخش ساده اما عمیق بود؛ گفت: «من فقط یه مترجمم، دیدن ندارم، حرفی هم جز کتاب‌هایی که منتشر کردم ندارم، هر کی من رو دوست داره کتاب‌هام رو بخونه.» (نقل به مضمون) و بعد با هم به تلحی خندیدیم به روزگاری که در نمایشگاهِ «کتابِ» آن صف‌های کیلومتری برای امضا گرفتن از ترانه‌سرای «پاپ» و «راک» ایجاد می‌شود!

اما برخلاف نظر خود او، به نظر من او فقط یک مترجم نیست، او پژوهشگری راستین است و این همان چیزی است که ما به شدت به آن نیاز داریم. ما برای شکستن حصار بستۀ اندیشه‌ورزی در تاریخ معاصرمان باید اندیشه‌های جهانی را که نتیجۀ تجربۀ ارزشمند دیگر ملت‌هاست به شیوه‌ای صحیح و قابل اعتماد وارد حوزۀ اندیشه‌ورزی فارسی‌زبانان کنیم. و مرتضوی گوشه‌ای از این کار را در طور چند دهه انجام داده است.

دلیل دیگرم برای ستودن کار مرتضوی، دقت او در کار است. باز به دلیل کار در حوزۀ انتشارات در سال‌های اخیر با ترجمه‌هایی از افرادی نامدار روبرو شده‌ام که فاجعه‌بار و رقت‌انگیزند و دلم می‌سوزد به حال مخاطبان کتاب که برای خرید برخی ترجمه‌ها که به راستی شرم‌آور و رقت‌انگیزند ده‌ها هزار تومان پول می‌دهند. این‌جاست که کسانی چون مرتضوی با کار سالم خود از شرافت اهل قلم دفاع می‌کنند.

در نهایت باید به این نکته اشاره کنم، که اگر کارهای ناچیز بنده را در سال‌های اخیر دنبال کرده باشید حتما می‌دانید که من (به عنوان یک تازه‌کار) و جناب مرتضوی از لحاظ نظری متعلق به دو جناح کاملاً مخالف و چه‌بسا متخاصم هستیم. برای مثال، ارنست نولته، متفکر آلمانی‌ای که من می‌کوشم اندیشه‌هایش را به فارسی منتقل کنم، یکی از منفورترین متفکران نزد چپ‌ها و مارکسیست‌ها بوده و هست. نولته نزد دانشجویان چپ چنان منفور بود که حتا ماشینش را آتش زدند و بارها به او حملۀ فیزیکی کردند. فکر می‌کنم همین مثال بس است تا نشان دهم از جهت نظری کار بنده و جناب مرتضوی متعلق به دو حوزۀ به شدت رقیب است. اما اتفاقاً همین باعث می‌شود تقدیر من از حسن مرتضوی معنایی ناب‌تر و غیرایدئولوژیک بگیرد.

من حسن مرتضوی را ستایش می‌کنم چون او الگوی خوبی برای نسل ماست. او هم کم‌کاری نسل خود را که اصلاً حوصلۀ تدقیق نظری نداشت جبران کرد و هم در وجود خود الگویی خوب و گرانبها برای ما ترسیم کرد. او به ما یاد داد به جای حرف زدن کار کنیم. و از همه مهم‌تر به ما یاد داد باید همۀ سختی‌ها و دشواری‌های کار در حوزۀ نظری را به جان بخریم و رسالتی برای خود تعریف کنیم، زیرا «اهل قلم» بودن در این روزگارِ دلالی و سودجویی چونان رزم در رگبار شدائد است.

مهدی تدینی

#حسن_مرتضوی، #اهل_قلم، #ترجمه

کامنت یدالله نعمتی:

پس از خواندن متن جناب تدینی باخود گفتم چیزی بنویسم یا ننویسم، در این وضعیت دوگانه از یک سوی نوشتن خود ضرورتی بود که ذهن پرسشگر، فرد را وا می‌داشت بنویسد و از سوی دیگر ننوشتن خود ضرورتی از جنس دوستی و مودت داشت. اما ضرورت نوشتن قوی‌تر نمایان شد و به همین روی بر آن شدم تا بصورت کژدار و مریز چند نکته‌ای را متذکر شوم.

حسن مرتضوی البته مترجم بزرگی است، اما تنها یک مترجم است و نه مؤلف؛ کتابها ترجمه‌های اویند نه نوشته‌های او. او همچنین پژوهشگر نیست، پژوهشی از او منتشر نشده است _تا آنجا که من اطلاع دارم_.

به باور من لطف و تعریف نباید شکل تملق و مجیز ملوکانه بخود بگیرد، پس اینکه جناب تدینی، جناب مرتضوی را پژوهشگر بنامد یا اینکه در جایی منقول از او به نحوی ترجمه‌های او را تألیف گونه بیان کند؛ لطف نیست بلکه مجیز است و البته این مجیز از طرف مترجم نظریه فاشیستی خب برای یک مارکسیست عجیب می‌نماید، شخصاً اگر در چنین وضعیتی قرار بگیرم سعی می‌کنم کمی محتاط نسبت به مواضعم شوم!

نکته دیگر در باره این نوشتار جناب تدینی این است که، جناب مرتضوی را مترجمی دقیق عنوان کرده است البته این نظر جناب تدینی است، اما نگارنده بر این باور است که جناب مرتضوی مترجم خوبی است؛ اما دقیق به آن غلظتی که جناب تدینی گفتند نه. _به قول معروف رب داریم نه به آن غلیظی_. جناب مرتضوی هم در مواردی اشتباهاتی داشته، برای مثال در ترجمه جلد اولِ کتاب سرمایه، اثر کارل مارکس؛ فصل سوم، بحث پول، ص 151 از ویراست نشر آگه، چاپ سال 1388، در پاراگراف اول نوشته شده‌است: «اگر قیمت کالاها به طور کلی صعود کند مقدار وسیله گردش هنگامی ثابت می‌ماند که مقدار کالاهای در گردش به نسبت صعود قیمت آن‌ها کاهش پیدا کند، یا اگر سرعت پویه‌ی پول به نسبت افزایش قیمت‌ها افزایش یابد، مقدار کالاهای در گردش ثابت بماند، مقدار وسیله گردش ممکن است کاهش یابد که این ناشی از کاهش سریع‌تر مقدار کالاها یا افزایش سریع‌تر سرعت گردش پول در مقایسه با (نزول) قیمت کالاهاست» که در میان پرانتز باید جناب مرتضوی به جای نزول، صعود قرار می‌داده است و همین اشتباه، عیناً در ویراست جدید هم تکرار شده است و نیز نقدهایی به ترجمه دفترهای هگل لنین و فلسفه و انقلاب دونایفسکایا نیز وارد آورده‌اند، همچنین است درمورد ترجمه مانیفست حزب کمونیست؛ که تحت عنوان مانیفست کمونیست ترجمه شده است و این ترجمه البته ممکن است به دلیل ضعف منبع انگلیسی بوده باشد. العهده علی راوی.

رفیق مرتضوی گفته‌اند:««من فقط یه مترجمم، دیدن ندارم…» اگر غیر از این می‌گفتند جای تعجب بود، بهمن فرزانه حتی از جناب مرتضوی هم ناشناس‌تر بود و چه غریبانه در خاک خفت! 
جناب مرتضوی در این گفته چیزی را بیان کرده که به قول رفیق ماکارنکو وظیفه هر مارکسیستی است و نه لطفی سترگ. 
خلاصه این نوشتار نه کوچک کردن زحمات سترگ جناب مرتضوی است و نه افاضات فضل فروشانه. تنها بیان این نکته است که لطف ورزیدن و مهرورزیدن و تعریف کردن باید معقول و به قاعده باشد و نه بر مبنای مجیز و تعارف و تملق. رفاقت زمانی جلا پیدا می‌کند که رفقا ناقد یکدیگر باشند نه مجیزگوی یکدیگر! و این نقد برای اعتلا و ارتقاست، چه اینکه یک مارکسیست خودش را در آینه رفیقش می‌بیند و نقد رفیقانه او در واقع نقد از خود است.