« حافظ شیراز» بروایت احمد شاملو

حافظ راز عجیبی است
به راستی کیست این قلندر یک لا قبای کفر گو که در تاریک ترین ادوار سلطه ریاکاران رهد فروش ، در ناهار بازار زاهد نمایان، و در عصری که حتا جلادان آدمیخوار مغروری چون امیرمبارزالدین وحمد و پسرش شاه شجاع نیز بنیان حکومت خود را بر حد زدن و خم شکستن و 
نهی از منکر و غزوات مذهبی نهاده اند ، حافظ شیراز یک تنه وعده رستاخیز را انکار می کند ، خدا را عشق و شیطان را عقل می خواند و شلنگ انداز و دست افشان می گذرد که :
این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی!
کیست این آشنای ناشناس مانده که چنین رو در رو با قدرت ابلیسی شیخان روزگار دلیری می کند که:

پیر مغان حکایت معقول می کند 
،معذورم ار محال تو باور نمیکنم

یا تمسخر زنان می پرسد :

چو طفلان تا کی ، ای زاهد، فریبی 
به سیب بوستان و جوی شیرم؟
و یا آشکارا به باور نداشتن مواعید مذهبی اقرار می کند که فی المثل:
من که امروزم بهشت نقد حاصل می شود
وعده ی فردای زاهد را چرا باور کنم؟

به راستی کیست این مرد عجیب که با این همه، حتا در خانه ی قشری ترین مردم این دیار نیز کتابش را با قرآن و مثنوی در یک تاقچه می نهند، دست آلوده به سویش نمی برند و چون برگرفتند همچون کتاب آسمانی می بوسند و به پیشانی می گذارند، سروش غیبش می دانند و سرنوشت اعمال و افعال خود را با اعتماد تمام بدو می سپارند؟
کیست این کافر که چنین به حرمت در صف پیغمبران و اولیاءالله اش می نشانند؟

درباره ی حافظ و معمای پیچیده ی او، درباره ی شعر و اندیشه ی او، در باب این همه  داوری های متضاد که در حق او شده است و حتا در باب علل و موجبات این همه اشکال که راه دستیابی به نسخه ی سالمی از دیوان او را بریده است کلمه ای نمی توان گفت مگر این که نخست روزگارش را به خوبی بشناسیم، پوسته ی اجتماعی و سیاسی عصر او را با حوصله و دقت بشکافیم و از موقع او در محیط تاریخی اش به درستی آگاهی یابیم، پشتوانه ی فرهنگی او را دقیقا بررسی کنیم، به معلومات و دانسته های او پی ببریم و در این راه و بدین منظور مراجع اشارات و کنایات و حتا اسطوره های مورد استفاده ی او را به یک جای گرد آریم و درباره ی اندیشه های متضادی که در کارنامه ی شاعری اش به چشم می خورد توضیح قانع کننده بیاریم – و این همه، کاری است که اولا با محک باورهای رسوبی حافظ پژوهان حرفه ای که معمولا در دیوان « خواجه » به دنبال هم جرم خود می گردند از پس آن برنمی توان آمد که به گفته ی خود او « شست وشویی کن و آن گه به خرابات درآی! » – و دیگر این که البته مجموعه ی این تلاش به چند صفحه برنمی آید.
اشکال کار در این است که اگر بررسی جنبه های مختلف تاریخ عصر او را متون معتبر و حتا آثار تحقیقی جامع و فشرده ای در دست هست (١) ، باری برای دست یافتن به سرگذشت خود او که پرآوازه ترین مرد روزگار خویش بود جز دیوان شعر او تقریبا هیچ منبعی در دست نیست؛ و تازه آن چه در این راز گره به گره می اندازد و اشکال را به ناممکن تبدیل می کند خود این دیوان است! – در حقیقت دیوان حافظ باید به دستاویز آگاهی هایی پاکیزه شود که خود آن ها جز با تأیید دیوان پاکیزه ای از حافظ قابلیت اعتنا نمی تواند یافت!

به اعتقاد نویسنده ی این سطور بزرگ ترین لطمه ای که به دیوان حافظ وارد آمده به هم خوردگی ترتیب و توالی ابیات غزل ها است؛ و نخستین و مهم ترین گامی که می تواند در این راه برداشته شود همین بازآوردن ابیات هر غزل به توالی منطقی نخستین آن است. – کاری که می باید با چون و چرا و اگر و مگر بسیار، با احتمال و قیاس گوناگون، با گذاشتن و گذشتن ها و بازگشتن های بی حساب و با شرط و شروط فراوان صورت پذیرد.

وقتی که دیوان حافظ از این لحاظ مورد بررسی قرار گیرد نکته ی مهمی که هم از ابتدا توجه را جلب می کند این است که هر غزل در هر چند نسخه ای با توالی دیگری آمده است و این اختلاف توالی به اندازه ای است که حتا به راهنمایی آن می توان با اعتماد کامل حکم کرد که هر دسته از نسخه ها از یک نسخه ی واحد استنساخ شده اند؛ که این خود حتا برا ی تصحیح دیوان به شیوه ی مرسوم و قدیمی آن نیز می تواند راهی تازه به دست دهد.

برای نمونه، از توالی ابیات دو غزل در شش نسخه ی مختلف (2) جدول ها یی ترتیب می دهم؛ غزل هایی که خوب است قبلا بگویم از طریق اقتراغ انتخاب خواهم کرد و نه به عنوان آشفته ترین آن ها.

 ۱. غزل شماره ی ۱۲ متن:

   مصراع اول بیت                                           ق  س  ا   ن   ف   د

ای فروغ ماه حُسن از روی رخشان شما               1   1   1   1   1   1
عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده                     2   2   2   2   2   8
کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت           3   9   8   3   3   2
 بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر             4   7   3   4   4   9
* با صبا همراه بفرست از رُخت گلدسته ای          5   3   7   5   5   7
عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم                  6   4   4   6   7   3

* دل خرابی می کند دلدار را آگه کنید                  7   5   5   7   6
کِی دهد دست این غرض یارب که همدستان شوند   8   6   6   8   8  
* دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری  9  10   9   9   9
می کند حافظ دعایی بشنو و آمین بگوی               10  11  10  10  10

ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگوی              11  12  11  11  11
گرچه دوریم از بساط قرب همت دور نیست         12  13  12  12  12
ای شهنشاه بلنداختر خدا را همتی                      13        13  13  13

که چنان که می بینیم تنها نسخه ی ن، و با یک مورد اختلاف نسخه ی ف با نسخه ی قزوینی برابر است.

 ۲. غزل شماره ی ۴8۲ متن:

 مصراع اول بیت                                      ق  س  ا   ن   ف   د

تو مگر بر لب جویی به هوس ننشینی             1   1   1   1   1   1
* به خدایی که تویی بنده ی بگزیده ی او         2   2   2   2   2   2
* گر امانت به سلامت ببرم باکی نیست*         3  6  6   3   6   4
ادب و شرم تو را خسرو مهرویان کرد            4   4   4   4   3   6
عجب از لطف تو دارم که نشینی با خار           5   3   5   5   9   5
*صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم             6  6  7   6  10  9

* باد صبحی به هوایت ز گلستان برخاست        7   9   3   7   7   7
شیشه بازی سرشکم نگری از چپ و راست      8  10  8   9   4   3
سخنی بی غرض از بنده ی مخلص بشنو         9   7   9  10    5   8
نازنینی چو تو پاکیزه دل و پاک نهاد             10  5  10  11   8  10
سیل این اشک روان صبر دل حافظ بُرد         11  8  11   2  11  11
* تو بدین نازکی و سرکشی ای شمع چگل      12  12  12          12

* [ سودی بسنوی دو مصراع اول را با تکرار مصراع دوم بیت شش همچون دو بیت مستقل ضبط کرده است. ]
که باز فقط نسخه ی ن، صرف نظر از این که دو بیت آن را ضبط نکرده است، از لحاظ توالی با نسخه ی قزوینی که مأخذ قرار داده ایم مطابقه می کند؛ و البته چنان که گفتیم هیچ کدام از این دو غزل مظهر بی ترتیبی و اختلاف نیست و بسیارند غزل هایی که از این دو نیز آشفته ترند.
اما غزل های فراوانی در نسخ حافظ هست که پس و پیشی ابیات در آن ها وضعی چنان خنده آور ایجاد کرده که گویی کسی با این کار قصد مزاح داشته است. و جالب این که، این گونه غزل ها در شمار غزل هایی است که اختلاف توالی شان در نسخه های مختلف بسیار کم تر است. به عنوان نمونه به غزل شماره ی ۱3۲ متن اشاره می کنم که جدول مقایسه ی آن در همین شش نسخه ی مورد آزمایش چنین است:

 مصراع اول بیت                                    ق  س  ا   ن   ف   د

سحر بلبل حکایت با صبا کرد                      1   1   1   1   1   1
از آن رنگ رخم خون در دل انداخت             2   2   2   2   2   2
غلام همت آن نازنین ام                              3   3   3   3   3   3
من از بیگانگان هرگز ننالم                         4   4   6   6   6   6
* گر از سلطان طمع کردم خطا بود              5   5   4   4   4   4
خوشش بادا نسیم صبحگاهی                       6   6   5   5   5   8
 نقاب گل کشید و زلف سنبل                       7   7   8   7   7   7
به هر سو بلبل عاشق در افغان                    8   8   7   8   8   5
بشارت بر به کوی مِی فروشان                   9   9   9  10   9   9
* وفا از خواجگان شهر با من                    10  10  10  9  10  10
که می بینیم هرچند نسخه ای با یکدیگر ترتیب مشابهی دارد اما هیچ یک از نسخه ها توالی صحیح و قابل پذیرشی از آن ارائه نداده اند! – در صورتی که به طور قطع ترتیب ابیات غزل جز بدین صورت که می آورم « نمی تواند باشد »:

سحر، بلبل حکایت با صبا کرد           که " عشق گل به ما دیدی چه ها کرد؟
از آن رنگ رخم خون در دل انداخت   وز آن گلشن به خارم مبتلا کرد.
من از بیگانگان دیگر ننالم                که با من، هرچه کرد آن آشنا کرد! "
به هر سو بلبل عاشق در افغان؛         تنعّم زین میان باد صبا کرد:
نقاب گل کِشید و زلف سنبل              گرهبند قبای غنچه وا کرد.
خوشش باد آن نسیم صبحگاهی          که درد شب نشینان را دوا کرد!

غلام همت آن نازنینم                      که کار خیر بی روی و ریا کرد!
بشارت بر به کوی می فروشان         که حافظ توبه از زهد و ریا کرد
.

غزل دو بیت دیگر نیز دارد در مدح خواجه کمال الدین ابوالوفا، که همچون تمامی مدایح حافظ به صورت زائده ای به دنبال غزل آمده است و در این که یکی از این دو بیت مبتدای بیت دیگر است نیز تردیدی نیست:

گر از سلطان طمع کردم خطا بود    ور از دلبر وفا جستم جفا کرد:
وفا از خواجگان شهر با من           کمال دولت و دین بوالوفا کرد.

که توالی و ترتیبی کاملا ارضاکننده و منطقی است.
 لیکن می بینیم که مثلا در دو نسخه از شش نسخه ی مورد آزمایش [ نسخه های د و ف ] کار غزل بدان زیبایی بدین جا کشیده است که:

گر از سلطان طمع کردم خطا بود     ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
نقاب گل کشید و زلف سنبل            گرهبند قبای غنچه وا کرد!

به راستی چه منطق عجیبی جز محافظه کاری تا سرحد بیماری می توانسته است مثلا در غزلی بلند و پرمعنا هم چون غزل ۱۴۲ ( با مطلع: سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد ) چنین صورت حیرت انگیزی را که بیش تر به هذیان سرسامی دیوانگان می ماند به حضرت قزوینی علامه بقبولاند؟ – :

گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم     گفت آن روز که این گنبد مینا می کرد
بیدلی در همه احوال خدا با او بود               او نمی دیدش و از دور خدا را می کرد
آن همه شعبده ی خویش که می کرد این جا   سامری پیش عصا و ید بیضا می کرد!

که تازه اگر می خواهید بدانید همین غزل را یک علامه ی دیگر – حضرت سودی بُسنوی – به چه شکل پذیرفته است، باید لطف کنید و این بیت دیگر را هم پس از بیت اول از ابیات منقول از نسخه ی قزوینی قرار بدهید! – :

گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند   جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد!

انگار حضرات علامه به عمد این ابیات را پس و پیش کرده اند که حافظ متهم به یاوه بافی شود تا عذرش بنهند؛ ورنه کدام آدم صاحب درایت این پریشان گویی را می پذیرد؟
 * * *
 راز این آشفتگی عجیب را که از میان این همه دیوان شعر تنها به غزل های حافظ راه یافته است شاید هرگز نتوان به درستی آشکار کرد، لیکن به هر حال پیگیری آن باید از زمان حیات خود حافظ و احتمالا از این نقطه آغاز شود که او « همیشه از فراهم آوردن سروده های خویش در یک دفتر، تن می زده است ». – زیرا می دانیم که تدوین دیوان او نخستین بار پس از درگذشت وی صورت پذیرفته.

گردآورنده ی دیوان حافظ در مقدمه ای که بر آن افزوده در این باب می گوید:

« [ حافظ ] به تدوین ابیات مشغول نشد، و مُسَوّد این ورق (3) ، در درسگاه قوام الدین عبدالله، به کرات و مرات که مذاکره رفتی در اثنای محاوره گفتی که: این فراید را همه در یک عقد می باید کشید و در یک سلک می باید پیوست. – و آن جناب، حوالت رفع ترفیع این بنا را بر ناراستی روزگار کردی و غدر اهل عصر عذر آوردی. [ تا این که پس از درگذشت او به سال ۷۹۲ ] ترغیب دوستان باعث این فقیر شد بر ترتیب این کتاب » والخ…
اما چگونه و به چه ترتیبی؟-
یک نکته ی بسیار مهم در همین جا است:
 حافظ بارها، و ظاهرا در ثلث آخر عمر خویش، به سختی در خطر افتاده. حتا کلمه ی شهید که در مقدمه ی دیوان آمده (4) گروهی را معتقد کرده است که حافظ را به قتل آورده اند . پاره ای می کوشند به استناد لغت نامه ها این کلمه را به معنایی دیگر بگیرند (5) لیکن گذشته از این که تا به امروز نتوانسته اند از جایی نمونه ای بیاورند که نشان بدهد این کلمه با این معنا کاربردی هم در کلام داشته است (6) اصولا انگار ترادف کلمات مرحوم و شهید – نه شهیدِ مرحوم – بیش تر به سود گروه اول می چربد؛ بخصوص که در شرح حال مستنبط او و آن چنان که از فحوای دیوانش برمی آید بارها و بارها سخن از آزار و توطئه و حتا تبعید وی نیز به میان می آید.

گر از این منزل غربت به سوی خانه روم      دگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم!
رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت    مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد؟

در قصیده ای هم که ظاهرا در یکی از نخستین سال های دهه ی ۷۶۰ خطاب به وزیر معرو ف شاه شجاع – خواجه قوام الدین صاحب عیار – سروده آشکارا به مساعدت وی برای نجات جان شاعر از توطئه ی تکفیر مدعیان اشاره می کند:

تو بودی آن دم صبح امید کز سر مهر    برآمدی و سر آمد شبان ظلمانی.
به شکر تهمت تکفیر کز میان برخاست  بکوش کز گل و مل داد عیش بستانی.

آن گاه به رسم همیشگی خود طلبکار مدعیان می شود که:

جفا نه شیوه ی دین پروری بُود؛ حاشا   همه کرامت و لطف است شرع یزدانی!
رموز سرّ اناالحق چه داند آن غافل      که منجذب نشد از جذبه های سبحانی؟

و دست آخر برای محکم کاری او را به شهادت می گیرد که:

ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد  لطایف حکمی نکته های قرآنی

که این خلط مبحث است: در آن روزگار، درس و بحث همه ی کسانی که برای سواد آموزی راهی مکتب می شده اند چیزی جز همین « لطایف و نکته ها » نبوده است؛ برداشت ها و تفسیرها بوده که جنجال می آفریده.
این حکایت سخت معروف است که: « گویند روزی شاه شجاع به زبان اعتراض خواجه را مخاطب ساخته گفت: – هیچ یک از غزلیات شما از مطلع تا مقطع بر یک منوال واقع نشده، بلکه از هر غزلی سه چهار بیت در تعریف شراب است و دو سه بیت در تصوف (؟) و یک دو بیت در صفت محبوب. و تلوّن در یک غزل خلاف طریقت بُلغاست!
خواجه حافظ فرمود که: – آن چه به زبان مبارک شاه می گذرد عین صدق و محض صواب است، اما مع ذلک شعر حافظ در آفاق اشتهار یافته، و نظم دیگر حریفان (7) پای از دروازه ی شیراز بیرون نمی نهد!
بنابراین کنایت، شاه شجاع در مقام ایذای خواجه حافظ آمد، و به حسب اتفاق در آن ایام آن جناب غزلی در سلک نظم کشیده بود که مقطعش این است:

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد  وای اگر از پس امروز بُود فردایی

و شاه شجاع این بیت را شنیده گفت: – از مضمون این نظم چنین معلوم می شود که حافظ به قیام قیامت قائل نیست.
و بعضی از فقیهان قصد نمودند که فتوا نویسند که: « شک در وقوع جزا کفر است، و از این بیت این معنی مستفاد می گردد ».
خواجه حافظ مضطرب گشته نزد شیخ زین الدین ابوبکر تایبادی که در آن اوان عازم حجاز بود و در شیراز تشریف داشت رفت و کیفیت قصد بداندیشان را باز گفت.
شیخ گفت: – مناسب آن است که بیت دیگر مقدم بر این مقطع درج کنی مشعر بدین معنی که « فلانی چنین می گفت »، تا به مقتضای این مثل که « نقل کفر کفر نیست » از این تهمت نجات یابی.
بنابر آن، خواجه حافظ این بیت را گفته پیش از مقطع در آن غزل مندرج ساخت که:

این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت    بر در میکده ای با دف و نی ترسایی…

و به این واسطه از آن دغدغه نجات یافت. (8) »
پذیرفتن این حکایت به عنوان یک حقیقت واقع مشکل می نماید. – برای صدور حکم « خان فرموده » بر محکومیت آزاده مردی چون حافظ، گذشته از این که می توانستند همین « چه خوش آمد » گنده ی وسط « بیت نجات بخش! » را پیرهن عثمان کنند، به راحتی می توانستند ده ها غزل دیگرش را بهانه ی کار قرار دهند بسی« کفرآمیزتر » از آن. – مثلا می توانستند به ریشخندآمیزی این بیت عجیب متوسل شوند:

پیاله بر کفنم بند، تا سحرگه حشر   به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز!

که در آن جانانه تر به ریش دراز حضرات فقیهان قلابی و معتقدات و مقدسات شان خندیده است!

بیش تر محتمل است از پاره پاره های حقایقی که در اطراف زندگی حافظ و درگیری های او با مخالفان قدرتمندش شایع بوده این قصه ی کامل را که از قضا با اجزای غزلی از او نیز جور می آمده سر هم کرده باشند. اما در باب « به محاکمه کشیده شدن حافظ » تذکره ی عرفات العاشقین پس از نقل همین واقعه نکته ای اضافه می کند که به سادگی از آن نمی توان گذشت: پس از آن که اوباش « به خانه ی خواجه ی شیراز ریخته او را به مجلس محاکمه (9) » کشیدند زنان خانه، از وحشتی که بدیشان دست داده بود به از میان بردن نوشته های حافظ پرداختند و برای آن که « مبادا از آن ها مضرتی به وی رسد جمیع مسودات را پاره پاره کردند و شستند(١0). » و در این حادثه حاصل معنوی عمر مردی که « نادره ی زمان و اعجوبه ی جهان بوده سخن او را حالاتی است که در حوزه ی طاقت بشری درنیاید (1١) » یکسره بر آب رفت!

اوحدی که قصه ی « اتهام حافظ به شک کردن در وقوع قیامت » و محاکمه ی او را نتیجه ی مواضعه ی ملایان مخالف او شمرده است سپس می نویسد از میان رفتن دست نبشته های حافظ برای او چنان سنگین و دردناک بود که در برابر آن تاب نیاورد و « در همان ایام به جوار ایزدی پیوست. » البته ما می دانیم که مرگ حافظ به خلاف گفته ی میرتقی الدین اوحدی به روزگار سلطنت شاه شجاع اتفاق نیفتاده است. اما این روایت، چنان که خواهیم دید، می تواند توضیح دهنده ی قابل قبول رازی باشد که در پی کشف آنیم؛ و با استناد بدان می توان پی برد که بر سر دست نویس غزل های حافظ چه آمده است.

با استناد به آن چه اوحدی و نویسنده ی مقدمه ی دیوان آورده اند به این حقیقت راه می توان برد که: نه غزل های موجود صورت « تمام و کمال » غزل های حافظ است و نه دیوان حاضر شامل « همه ی غزل های او ». – این ها که به دست ما رسیده تنها « مُشتی سروده های بی خطر یا کم خطر » اوست. ابیاتی است از غزل هایی که « می توانسته » به این و آن نسخه دهد. و حقیقت ماجرا این است « آخرین اشعار » و « غزل های دیگر » حافظ که اهل خانه ی او، به مصداق اهل البیت ادری بما فیه، از وجود آن ها و خطرناکی شان به خوبی آگاه بوده اند و می دانسته اند که اگر به دست دشمنان افتد باید مرد بزرگ خانواده ی خود را نابودشده انگارند، همراه « نسخه های اصلی غزل هایش » در مجموعه ی اوراق و دست نوشته های وی از میان رفته است!

 غزل

صلاح کار کجا و من خراب کجا ….        ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس …   کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را .. سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا
ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد …    چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا
چو کحل بینش ما خاک آستان شماست …   کجا رویم بفرما از این جناب کجا
مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است … کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا
بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال …    خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست … قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا