پيشنهاد: راهكارهاي سرنگونی و جايگزينی ـ تحول از استبداد به مردمسالاری

( قسمت ششم )

رهبريت مردمسالار و سانسور 

محمود دلخواسته

 

m_delkhasteh@yahoo.co.uk

رهبريت را مي‌توان در ميان گروهها و شخصيتهايي كه از دوران ماقبل و مابعد انقلاب سعي در اصلاح و يا سرنگوني استبداد داشته‌اند، جست. از طريق يكي از روشهاي معمول در فلسفه، يعني پروسه حذف[1] بايد ديد كه چه گروهها و چه شخصيتهايي سرمايه و توان لازم را براي سرنگوني و جايگزيني ندارند تا به دارند ان برسیم. . مطلوب نظر است که كارگيري اين روش را ازاقای رضاپهلوی آغازيد. علت اين است كه اين گروههای سلطنت طلب به رهبري آقاي رضا پهلوي، در ميان نيروهاي آلترناتيو، امري خلاف قاعده‌اند. توضيح اينكه تمامي انقلابات ايران بر ضد استبداد شاهي انجام شده يعني اينكه تمامي حركتها و مبارزات سياسي قرن بيستم يا در راستاي كُند كردن دندان استبداد شاهي انجام شده و يا درآوردن آن. حال مي‌بينيم كه بقاياي اين جريان،حال، هوادار سينه‌چاك دموكراسي شده‌اند ودر اين آب ظاهراً گل‌آلود با حمايت مالي عظيمي و،نیز، گروههايي در درون دولت آمريكا سعي بر اين دارند كه خود را به عنوان آلترناتيو دموكرات جاي زده و َخَزف خود را لعل بنمايند.  

بنابراين براي بحث و يافتن رهبري بيانگر فرهنگ انقلاب ا اين گروه شروع مي‌شود:  

ــ سلطنت‌طلبان به رهبري رضا پهلوي: اگر پذيرفته باشيم كه حركت و خيزش سالهاي اخير ريشه در اهداف تاريخي انقلابات ايران يعني آزادي، استقلال و رشد دارد، بنابراين رهبري آلترناتيو بالضروره در آقاي رضا پهلوي نمي‌تواند باشد. به چه معني؟ بعضي مطرح مي‌كنند و به درست كه ايشان در خيانتها، جنايتها و فسادهاي پدر و پدربزرگش دست نداشته (اصلاً در زمان پدربزرگ حتي در اين كرة خاكي حضور هم نداشته‌اند). بنابراين حالا كه حرف از دموكراسي مي‌زنند بايد كه حرفشان را پذيرفت. و چون حمايت جناحی در درون دولت آمريكا را نيز دارد بايد قدمش را گرامي داشت. كه هر كه به حكومت ملايان پايان دهد بايد برايش گوسفندي سر بريد. (انگار هيچ از انقلاب درسي نگرفته‌اند كه مي‌گفتند هركه بيايد از شاه بهتر است).                 

ولي اين نظر چند اشکال ايجاد مي‌كند:  

ــ اول اينكه ايشان اگرچه در زمان انجام فسادهاي پدر كودكي بيش نبوده، ولي در حال حاضر ايشان مشهوريت خود را از فرزند ايشان بودن مي‌گيرند. به بيان ديگر ايشان مشروعيت ادعايي خود را از عدم مشروعيت پدر و پدربزرگ مي‌گيرند و امر عقل اين جمع ضدين را كاري محال مي‌داند. به اين معني كه ايشان همانگونه كه نبايد بخاطر فسادهاي پدر و پدربزرگ سرزنش شود، در عين حال در ترفند كيمياي پول و تلويزيون و تبليغات نمي‌تواند از سوء اشتهار پدرانش اشتهار براي خود كسب كند. 

البته مي‌شد قدري صداقت براي ايشان قائل شد اگر در مورد سلطنت پدر سكوت نمي‌كرد. كودتايي كه دولت مردمي مصدق را در خون سرنگون كرد (بدون كودتا احتياجي براي انقلاب 57 پيش نمي‌آمد كه روحانيت سلسلة روحانيون تشكيل دهد) و حتي رئيس جمهور آمريكا كلينتون و وزير خارجه اش مادلين آلبرايت از ملت ايران براي نقش آمريكا در كودتا عذرخواهي كرد، ايشان هنوز به رسميت نمي‌شناسد چه برسد به محكوم كردن. 

– آلترناتيو انقلاب براي سرنگوني ايشان نمي‌تواند باشد زيرا در سياست فقط بيان محك نيست.عمل و اينكه چه كسي و چرا بيان را ابراز كرده محكي قابل اعتمادتر است. ايشان حرف از دموكراسي مي‌زنند ولي نه تنها اطرافيانشان را كساني فراگرفته‌اند كه در فساد استبداد پدر به جاه و مقامي رسيده‌اند، بلكه ايشان بارها در عمل نشان داده‌اند كه نه تنها دموكراسي را نفهميده‌اند كه اصلاً اعتقادي به آن ندارند. و اگر امروز هواداري از آن مي‌كنند هيچ علتي جز نان را به نرخ روز خوردن ندارد. مثلاً بارها از ايشان سئوال شده كه نظرشان را راجع به گروه فاشيستي خشم (خداشاه ميهن) و اينكه اين گروه آقا را شاهنشاه ًًقًًدًر قدرت ايران مي‌دانند، بيان كنند. ايشان مثلاً با زرنگي خواسته‌اند بگونه‌اي با پنهان شدن در زیر چتر دموکراتیک از موضعگيري بپرهيزند، كه خود افشاگر نیتشان شده. در جواب از موضع دفاع از آزادي بيان برخورد كرده‌اند و، بدرست، گفته‌اند كه حق آزادي عقيده براي همة افراد و گروهها وجود دارد. يكي نبوده كه از ايشان سوال کند كه آقاجان شما كه لالايي بلدي چرا خوابت نمي‌برد. اگر حق آزادي بيان براي همة گروهها و افراد وجود دارد، مگر خود شما جزء آن همه نيستيد؟ چرا این گروه حق دارد نظرشان را راجع بشما بیان بکند ولی شما حق ندارید که نظرتان را  در مورد این گروه اعلام کنید؟ چرا شما به خود اجازة استفاده از اين حق دموكراتيك را نمي‌دهيد؟ انگار همه حق اعلام نظر دارند بجز شما. اين چه رهبريت آزاديخواهانه‌اي است كه بر خودسانسوري و بنابراين عدم استفاده از آزادي بنا شده؟  

– رهبريت آلترناتيو را ايشان نمي‌توانند عهده‌دار شوند كه هيچگاه استقلال ايران را به رسميت نشناخته‌اند و هميشه دست انیران را در مسائل ايران دخالت داده‌اند. هميشه سعي كرده‌اند كه از طريق خدمت براي ارباب آمريكائي به ايران باز گردند تا اسباب فساد را از دست ملايان گرفته و خود عهده‌دارش شوند. در غرب بسيارند كساني كه مي‌دانند ايشان نوچه ولفوويتز[2] از افراطي‌ترين و ارتجاعي‌ترين نظريه‌پردازان گروههاي حاكم بنيادگرا درداخل دولت آمريكاست. تئوريهاي «جنگ پيشگيرانه» كه قانون جنگل را در سياست بين‌المللي حاكم مي‌كند و «جنگ دائمي» كه مانند خميني جنگ را نعمت مي‌داند، از نظرات متين حضرت والا مي‌باشد.  

روابط تنگاتنگ آقا رضا با ديگر بنيادگراها و افراطي‌هاي آمريكا و اسرائيل بركسي پوشيده نيست. اينكه ايشان مانند همقطار شفيقشان احمد چلبي دم به دم خبر جعل مي‌كنند (ناگهان بن لادن را در ايران كشف مي‌كنند زماني ديگر خبر مي‌دهند كه عن قريب است كه ایران  بمب اتمي بسازد) كه آمريكا به ايران لشكر بكشد، ايراني بكشد و جهنمي بدتر از عراق اشغال شده در ايران ايجاد كند، تا ايشان بر بالهاي اين عقاب در حال سقوط به ايران بازگردد.  

اين موارد و بسيار موارد ديگر همه دلالت بر اين دارد كه اصل استقلال كه روي ديگر سكة آزادي‌است براي ايشان به پشيزي نمي‌ارزد. هدف قدرت است و مانند ملايان هر روشي را براي رسيدن به آن مجاز مي‌دانند.  

اينهمه صداي بوق و كرنا كه از راديو تلويزيونهاي لوس آنجلس براي شاهنشاه كردن ايشان بلند شده است، تنها زماني مي‌توانست ذره‌اي شانس داشته باشد و مانند ناپلئون كوچك (البته ناپلئون بزرگ هم كسي نبود و به قول خود شاه آمريكائيها مثل موشي مرده بيرونش انداختند) چند روزي بر تخت قدرت اعطايي تكيه زند اگر آلترناتيو مردمسالار و دموكرات وجود نداشت.  

آخر اينكه ايشان به چه حقي و بر مبناي چه اصلي از اصول دموكراتيك ادعاي رهبري و سخنگو شدن ايرانيان را كرده‌اند؟ و كٍی ايرانيان چنين حقي را به ايشان مرحمت فرموده‌اند؟ ادعاي خانم مريم رجوي در اينكه رئيس جمهور ايران است، كمي كمتر مضحکتر میباشد،   – چه اينكه دو سه هزار نفري را در يك مکانی در عراق جمع كرده‌اند و آنان ايشان را به عنوان رئيس جمهور ملت ايران! انتخاب كرده‌اند. در حالي كه آقاي رضا پهلوي كه در تظاهرات لس آنجلسش (كه به قول آقاي هادي خرسندي بايد خواب شاه شدن در آنجا را ببيند) در اعتراض به بازداشت ايرانيان انجام داد، تنها 38 نفر را جمع كرد. تظاهرات مستقل از ايشان بيش از بيست هزار و بيشتر از نسل جوان را جلب خود كرد.

خلاصه اينكه گروههاي سلطنت طلب تحت رهبري رضا پهلوي، بخاطر به زيرپا گذاشتن اصول استقلال و آزادي كه خميرماية وجدان عمومي تاريخ را در ايران تشكيل مي‌دهد، نه صلاحيت،نه مقبولیت و نه توانايي رهبري آلترناتيو براي سرنگوني را دارند. 

مجاهدين خلق: رفتار ناجوانمردانة دولت فرانسه با اين حرکت سیاسی که از سازمان شروع کرد و به فرقه تبدیل شد و خودسوزيهاي دردناك دستوری، و نيز عدم عكس العمل از درون ملت ايران، نشان داد كه اين سازمان در خودكشي سياسي كه كرد، و با توهينی آشكار به وجدان ملي ايرانيان، در زمان جنگ پاي  بخاك عراق گذاشت و پنداشت كه راه تهران از بغداد مي‌گذرد، كارش تمام شد و اين را حتي دولت فرانسه مي‌داند.  

آقاي رجوي پنداشته بود كه پيروز در وجدان ملت امتحان تاريخ و وفا پس نمي‌دهد و قيمت پيروزي مورد سئوال قرار نمي‌گيرد. سازماني كه با امضاي ميثاق بر سه اصل آزادي، استقلال و عدم هژمونی همكاري با بني‌صدر را پذيرفته بود و در تشكيل شورايملي مقاومت نقشی اساسي بازي كرده بود، در عشق به قدرت و ايستادگي سخت تحسين‌ برانگيز بني‌صدر مجبور شد هر سه اصل را زير پا بگذارد، افشاگر خود شود، در بي‌وفايي وفاي كور بجويد و ايرانيان را از بديلي دموكراتيك كه مي‌توانست به حكومت پرفساد و جنايت ملايان حاكم سالها پيش پايان دهد، محروم كند. 

در حال حاضر از جنازة سياسي اين سازمان و رهبران ديوانه قدرتش كه بر جواني و اخلاص وفادارترين هوادارنشان نيز رحم نكردند، و دستور خود به آتش كشيدنشان را دادند، جز بوي سوختة تعفن چيز ديگري باقي نمانده كه بشود درباره‌اش بحث كرد. البته زماني كه هدف مبارزه سياسي نه آزادي كه قدرت، و بهر قيمت باشد جز اين انتظاري نمي‌توان داشت. بنابراين شايد بيش از اين نيازي نباشد سخن دراين باره گفتن. چرا كه اين فرقه زوال رفته كوچكترين نقشي در آلترناتيو دموكراتيك رژيم شدن نمي‌تواند داشته باشد. مگر آنكه هواداران رهبرپرستشان بخود آمده ودر جبران مافات و ظلمي كه به خود و ملت ايران كردند از آخر خط شروع كنند و با ازاد کردن خود از ملت ایران حلالیت خواهی کنند. 

نهضت آزادي: اين گروه از نادر گروههاي سياسي است كه در اخلاص، آزادگي و ايران دوستي بيشترشان بشود كمتر شكي كرد. انسانهايي آزاده كه درد اسلام و ايران داشته‌اند و چه  رنجهاکه دراستبداد فاسد و خشن شاهی و چه در استبداد خشن‌تر و فاسدتر ملاشاهي تحمل نكرده‌اند.  

اگر در ايجاد رهبريت مردمسالار، تنها اين صفات مورد نياز بود،‌ اين گروه بدون شك مي‌توانست نقشی اساسي در بديل سازي بازي كند. ولي آلترناتيو مردمسالاري بدون اصول راهنماي مستقل از رژيم نمي‌تواند بوجود بيايد. در حالي كه اين گروه هيچگاه چه در زمان شاه و چه در حال حاضر خود را بعنوان آلترناتيو نديده و عمل نكرده. هم در زمان شاه و هم در زمان حاضر به دنبال رفرم بوده و انقلاب را خوش نداشته. بزرگ مرد آزاده مرحوم بازرگان آرزوي باران را داشت كه سيل آمد. ودر زمان نخست وزير‌ي‌اش هم انگار كه انقلابي رخ نداده  در پي رفرم بود. و از مردم مي‌خواست كه بخانه بروند و بگذارند او و دولتش كارشان را بكنند. در نتيجه در فضايي كه بزرگترين انقلاب قرن را بخود ديده بود، و جامعه آمادة تغييرات ساختاري عميق بود، او فولكس واگن شد و اين ماشين سواري نه تنها تاب پيچ و خمهاي گردنه‌هاي اسدآباد و صلوات آباد انقلاب را نياورد، بلكه سبب شد كه در خلا ايجاد شده بين «انتظار» و «عمل» دولت، خميني خود را به تهران برگردانده، ماندگار كند و حزب جمهوري تعزيه‌گردان عملها و شعارهاي به ظاهر انقلابي شود. 

بعد از آنهم همين روش ادامه پيدا كرد. حالا ديگر دوستان ايشان از آسمان خالي از ابر، پر خسّت و تكيدة رژيم فساد و جنايت و خيانت انتظار باران را داشتند و دارند. توجيه‌گر دخل بستن به امامزاده بي‌معجزه و بي‌بخار رژيم شدند كه بله! اگر رژيم برود ايران لبنان مي‌شود، افغانستان مي‌شود و تجزيه. اين ترس، از عواملي شد كه خیلی از ملت سوختن و ساختن خود را توجيهي وطن دوستانه كردند. حتي از انفجار سياسي ميكونوس كه با درايت و شهامت بني‌صدر و ديگر ايران دوستان انجام شد، بجاي استفاده لازم، ديگران را هم از استفاده از آن ترساندند و فاجعه‌اش خواندند. مردم را دم به دم به راي دادن در درون نظام استبدادي خواندند و به اين نظر توجه نكردند كه راي دادن هدف نيست، وسيله است. وسيله‌اي كه بدان مردم شركت خود را در حاكميت اعمال مي‌كنند. و اگر شرايط راي دادن آزاد،‌كه اعمال حاكميت را ممكن كند، وجود نداشته باشد، راي دادن مشروعيت بخشيدن به رژيم توتاليتر و در نتيجه بدترشدن وضعيت زندگي مردم است.

اين بسيار عجيب مي‌نمايد كه دوستان با وجود رنجهاي بس دردناكي كه متحمل مي‌شوند از تجربه درسي نياموخته و هنوز اميد به خم ابروي رهبر جاني، بسته‌اند. كه ايشان با گوشة چشم كرشمه‌اي كنند و عطاي آزادي را به لقاي زحمات ايشان ببخشند. 

شايد مشكل اصلي از اينجا سرچشمه مي‌گيرد كه  دوستان هنوز آزادي را در رابطه با قدرت است كه مي‌فهمند و مي‌انديشند كه این قدرت است که ازادی میدهد.  این مانند ان میباشد که از سياهي، سپيدي طلب كنيم و از شب، روز، هنوز نمي‌خواهند بدانند كه سپيدي در نبود سياهي‌ست كه پديد مي‌آيد و روز در نبود شب. قدرت براي ادامه زندگي به نبود آزادي احتياج دارد و آزادي به نبود قدرت. و شايد، نيز، در همين رابطه است كه بشود اين مسأله را فهميد كه چرا نهضت آزادي هميشه خطابش نه به مردم كه به رژيم بوده. هميشه از طرف مردم با ملايان سخن گفته و نه با خود مردم. 

خلاصه اينكه از نهضت آزادي تا زماني كه اينگونه مي‌انديشد، انتظار اينكه رهبريت آلترناتيو را برعهده بگيرد، انتظاري بيجاست. خصوص اينكه بعد از مرگ آقاي بازرگان كه در صراحت و ساد‌گي و صداقت زيست و زندگي كرد، آقاي يزدي جاي گرفته. زبان ابهامي كه ايشان بيشتر به كار مي‌برند و طفره رفتن از پاسخ به سئوالهايي كه بدون پاسخ به آن در صداقت ايشان شكي جدي ايجاد مي‌شود، كار را مشكلتر مي‌كند. 

خلاصه‌تر اينكه نهضت آزادي رهبري حركت براي براندازي را ماهيتاً نمي‌تواند برعهده بگيرد. ولي در اين كمتر شكي است كه در صورت برخاستن موج انقلاب و در زماني كه بازگشت غيرمتحمل و پيروزي محتمل شود،‌ اين گروه مانند زمان انقلاب 57 به موج خواهد پيوست و در برقراري نظامي مردمسالار نقشی شايسته بازي خواهد كرد.  

گروهها و شخصيتهاي چپ سكولار: همانگونه كه قبلاً  بحث شد بُرد ايدئولوژيكي جريان چپ سكولار، دربرگيرندة اكثريت طبقات و قشرهاي اجتماعی نيست و بيشتر محدود به قشرهايي در طبقة متوسط مدرن مي‌باشد. البته نظرات اقتصادي چپ، شعاع عملي بسيار وسيعتر از توان سياسي نيروهاي چپ داشته ولي اين نفوذ در كل ترجمان سياسي پيدا نكرده. 

جريان چپ در شكل‌گيري جبهه‌اي فراگير كه آلترناتيو مستقل و آزاد را در خود جاي دهد نقشي موثر و پيگير مي‌تواند بازي كند ولي شايد اكثريت دوستان خود با اين نظر موافق باشند كه به خاطر ساختار ايدئولوژيك و فرهنگي، نيروهاي سياسي چپ با وجودي كه توان انجام نقشی مترقي در ايجاد و توسعه جبهه براي ايجاد آلترناتيو را دارند، ولي رهبريت مورد قبول اكثريت راهنوز ايجاد نكرده‌اند. البته فضاي بحث در اين رابطه بسيار گسترده مي‌تواند باشد. 

به نظر نگارنده يكي از روشهايي كه جريان چپ مي‌تواند به شعاع عمل و مقبوليت خود بيافزايد، خود را نقد كردن است. در حضور افكار عمومي با صداقت، صراحت و شهامت، باور و حركتهاي سياسي خود را به انتقاد بكشد. خصوص نقشي كه چند سال اول بعد از انقلاب بازي كرد. وجدان تاريخی ملت ايران بارها نشان داده است كه اشتباه را مي‌بخشد ولي عدم صداقت را نه. خصوص ملتي كه تجربه استبداد شاهي وملا شاهی را از سر گذرانيده  حساسيت بسيار شديدي نسبت به شفافيت و صداقت داشتن گروهها و شخصيتها دارد. مانند  اقای      سروش  نباید شد که به هر دری می زنند تا از  خود سلب مسءولیت کنند و  تا حال هیچ مسءولیتی از عمالشان  را نپذیرفته اند. انگار نه انگارکه سالها در خدمت جبهه استبداد بوده اند و در زمانی که دژخیمان استبداد هر روز خون صدها انسان را بخاک میریختند ایشان در  شوهای تلویزیونی بحث ازاد شرکت میکردند تا به رژیم جنایت چهره ای دموکراتیک دهند.  هنوز در نقشی که در شوراهای  فرهنگی داشته اند با بازی کی بود کی بود من نبودم، سعی بر این دارند که از خود سلب   مسءولیت  کنند   خلاصه اینکه امید اینست که چپهای استالینیست سابق از روش اقای سروش که حتی قلم طلاییشان بدادشان نمیتواند برسد و با هر سعی از این نوع خود را از لطف مردم دورتر و درباتلاق بلا  گرفتارتر، اموختنیها را بیاموزند.  با صداقتی همچون صداقت اقای مهدی فتاه پور حقایق را با ملت ایران در میان بگذارند.  محل  عمل چپ ازاد در جبهه استقلال ازادیست.  امید که با صداقت و شجاعت هر چه بیشترخویش این جبهه را وسعت ببخشند.                                                                                                       حال  اخر سخن در مورد حلقه مفقوده رهبری جبهه استقلال و ازادیست