اوضاع جهان در پرتو بحران جنگ در خاورميانه و وظيفه ي مارکسيست هاي ايران؟

پارسا بناب 

اين نوشته متن سخنراني دکتر يونس پارسا بناب در کنفرانس اخير واشنگتن است. اين کنفرانس با عنوان موقعيت کنوني ايران، بحران منطقه و وظايف نيروهاي چپ از 11 تا 13 جولاي برگزار شد.

پيشگفتار

حمله نيروهاي نظامي آمريکا به عراق و اشغال آن در اواسط بهار ۲۰۰۳ در ابعاد نابودي عزت انساني و دست آوردهاي فرهنگي و هنري بشر، از بسياري از جنگ هايي که تاکنون به مردم در دنيا تحميل شده ويرانگرتر، محسوب ميشود. اين جنگ به عنوان يکي از راه کارهاي غيرانساني نظام جهاني سرمايه(امپرياليسم) به عنوان تداوم سياست و ملزومات آن، اکنون به گونه اي فراتر و يک جانبه عليه اکثريت ساکنان زمين گسترش يافته و احتمال دارد که به کشورهاي ديگر در خاورميانه و آفريقا نيز سرايت کند. اين جنگ در واقع فاز جديد و مهمي را در تاريخ نظامي جهاني سرمايه گشوده و نتيجتا تحولات بزرگي را در صف آرايي نيروهاي سياسي و دولتي در سطح جهان به وجود آورده است. براي اولين بار در دوره بعد از ?جنگ سرد?(از ۱۹۹۱ تاکنون)، که طي آن آمريکا به عنوان سرکرده و يا ?مدير عامل? نظامي جهاني سرمايه تنها ابرقدرت بلامنازع در جهان محسوب ميشد، مردم جهان شاهد شکل گيري و رشد يک ابرقدرت ديگر به نام ابرقدرت ?افکار عمومي? و يا ?وجدان جهاني? هستند که به طور جدي هيأت حاکمه آمريکا را به چالش ميطلبد.

ابرقدرت?افکار عمومي? که در جريان مبارزات وسيع ضد گلوباليزاسيون سرمايه در پنجسال گذشته شکل يافته و امروز بعد از حمله نظامي آمريکا به عراق نضج يافته است داراي دو ستون اصلي است. اولي ستون دولت ـ ملت هاي ?سنتي? است که ميکوشند با ايستادگي احتياط آميز و ترفندهاي سياسي و ديپلوماتيک، هويت خود را مقابل سرمايه جهاني شده ي آمريکا حفظ کرده و در صورت امکان سوار بر امواج خروشان جنبش هاي اجتماعي و سياسي گشته و با مهار و تنظيم سمت و سوي اين جنبش ها، جهان را از وضعيت ?تک قطبي? به ?چند قطبي? تبديل کنند. عمده ترين واحدهاي اين ستون عبارتند از: آلمان، فرانسه و روسيه از يک سو و چين و احتمالا هندوستان و… از سوي ديگر.

ستون دوم ابرقدرت?افکار عمومي? جنبش هاي فراگير اجتماعي ـ سياسي است که در حال حاضر مستقل از عملکردها و سياست هاي دولت هاي سنتي، نيروهاي متنوع و فراگيري را در بر ميگيرد. اين جنبش ها، که در اکناف جهان به شکل هاي گوناگوني قدر قدرتي آمريکا را به چالش ميطلبند، عبارتند از:

۱ـ بقاياي جنبشهاي رهايي بخش ملي دهه هاي ۱۹۷۰ ـ۱۹۶۰ نظير جنبش آزادي بخش فلسطين؛

۲ـ جنبشهاي نوظهور اجتماعي ـ سياسي ضد جنگ. ضد گلوباليزاسيون سرمايه، ضد قرضه هاي بين المللي(ضد بانک جهاني، ضد صندوق بين المللي پول و ضد سازمان جهاني تجارت)؛

۳ـ نيروهاي مذهبي ضد جنگ متعلق به کليساها و ديگر نهادهاي مذهبي و از جمله واتيکان و پاپ؛

۴ـ دولتهاي پيراموني(جهان سومي) مخالف دولت بوش: ونزوئلا، ليبي، کوبا، زيمبابوه، ايران، کره شمالي، برزيل و غيره؛

۵ـ جنبشهاي رهايي بخش توده اي و مارکسيستي در فيليپين، پرو، کلمبيا، نپال و غيره؛

۶ـ شخصيتهاي با نفوذ در جهان علم و ادب چون نوام چامسکي، نورمن ميلر، هووارد زين، گونتر گراس، گارسيا مارکز و غيره؛

۷ـ اتحاديه هاي کارگري و کشاورزي در کشورهاي متروپل: فرانسه، اسپانيا، ايتاليا، بلژيک، آلمان، انگلستان، اتريش و غيره؛

۸ـ توده هاي ميليوني جوانان و دانشجويان در جهان سوم و بويژه کشورهاي مسلمان نشين و…؛

۹ـ جنبشهاي سازمان يافته پوپوليستي مثل جنبش زاپاتيستها در مکزيک، جنبش دهقانان در اکوادور و…؛

۱۰ـ مجموعه اي از نيروهاي برابري طلب چون فمينيستها، طرفداران محيط زيست و…؛

۱۱ـ احزاب چپ و مارکسيست و يا دموکراتيک در سراسر جهان

اين نيروها عليرغم تفاوتهاي نظري آشکار و جدي با يکديگر، در نکات زير با هم همخواني داشته و در چارچوب معين ?وجدان جهاني? يا ?افکار عمومي جهاني? قرار ميگيرند:

۱ـ عمدتا در چالش با نظام جهاني نئوليبراليستي امپراتوري طلب آمريکا طي ۱۲ سال گذشته به وجود آمده، رشد کرده و در تضادي آشکار با هيأت حاکمه آمريکا قرار دارند.

۲ـ اين نيروهاي سياسي ـ اجتماعي عمدتا ضد جنگ بوده و با عملکردها و سياستهاي نئومحافظه کاران، که با دست يابي به قدرت در آمريکا خواهان سرکوب و يا مهار اين نيروهاي اجتماعي مخالف خود هستند، شديدا در تعارض افتاده اند.

۳ـ اين نيروها به طور مشخص عملکردهاي سياست?دکترين بوش? را محکوم ساخته و هدف استراتژيکي جهاني آمريکايي را به چالش ميطلبند. هدف استراتژيکي آمريکا(که دو مرحله اي است) چيست؟

هدف استراتژيکي آمريکا در مرحله اول ايجاد و استقرار هژموني نفتي از طريق اشغال نظامي و يا به زير قيموميت کشيدن کشورهاي نفت خيز عراق، ايران، آذربايجان، قزاقستان و ترکمنستان و در مرحله دوم به زير سلطه کشيدن آلمان و فرانسه و ديگر کشورهاي ?اروپاي قديم?، اخته کردن روسيه و هندوستان و بالاخره محاصره و جلوگيري از رشد چين، ميباشد.

چهارچوب هدف دو مرحله اي استراتژيکي آمريکا را طيف?محافظه کاران جديد? تنظيم و تحت نام?دکترين بوش? تدوين کرده اند.

نئومحافظه کاران کي هستند و چه ميگويند؟

محافظه کاران جديد از درون محافظه کاران سنتي و عرفي جامعه آمريکا بيرون آمده و در تضاد و تعارض با نيروهاي برابري طلب و مارکسيست در دهه هاي ۱۹۸۰ـ۱۹۷۰ رشد کرده و در دهه ۱۹۹۰ به مقامات کليدي در بنيادها و نهادهاي دولتي و خصوصي دست يافتند.

اينان بعد از رساندن جورج دبليو بوش به رياست جمهوري آمريکا در سال ۲۰۰۰، با حمايت و عنايت شرکتهاي کلان سرمايه داري فراملي نفتي و تسليحاتي، پست هاي حساس نظامي و سياسي و ديپلوماتيک را تحت تسلط خود درآورده و با استفاده از حادثه مرموز و خونين ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ به عنوان ?باران رحمت?، تئوريهاي سياسي و چهارچوب هدف استراتژيکي آمريکا در جهان را زير عنوان ?دکترين بوش? تنظيم و تدوين کرده و سريعا در جنگ هاي بي پايان و فراگير افغانستان و عراق پياده ساختند.

محافظه کاران جديد از دو جناح?اولترا راست? سرمايه داري تشکيل ميشوند. اين دو طيف عبارتند از: طيف نئوليبرال افراطي مسيحي به نمايندگي جان اشکرافت، وزير دادگستري کابينه بوش و طيف نئوليبرال غير مذهبي به نمايندگي پال وولفوويتز معاون دانالد رامسفلد وزير دفاع آمريکا.

بررسي نوشته ها و سخنراني هاي وولفويتز و ديگر ايدئولوگ هاي محافظه کاران جديد مثل ريچارد پرل(محقق و از همکاران وولفويتز) کارل رو(مشاور اصلي جورج بوش) داگلاس سرني(معاون ديگر رامسفلد) اليوت آبرامس(از اعضاي اصلي شوراي امنيت ملي آمريکا)و … نشان ميدهد که اينان خواهان?تغيير رژيم? در کشورهاي ?گردنکش? و شرور هستند. منظور از ?تغيير رژيم? يعني عوض کردن نگهبانان نظامهاي خونخوار و ستمگر در هر يک از اين کشورها. هدف اينان ايجاد حکومت هاي دست نشانده جديد با مختصاتي متفاوت در خاورميانه، که يک منطقه بسيار کليدي است، ميباشد.

رژيم بوش ميخواهد يک قشر جديد از نخبگان حکومتي که برايش قابل اتکا باشند و همچنين داراي پايه حمايتي بيشتر در ميان طبقات مياني باشند به وجود آورد. تمام رژيم هاي خاورميانه، منجمله رژيم جمهوري اسلامي، در ميان مردمان اين کشورها حتي ميان طبقات ميانه و بورژوايي بي پايه اند. محافظه کاران جديد ميگويند که قصد دارند شرايط اجتماعي و اقتصادي را در اين کشورها مدرنيزه کنند. از اين زاويه يک عراق بازسازي شده و آمريکايي ميتواند يک زمينه آزمايش براي اين مدل از بازسازي در کليه خاورميانه و آفريقا باشد. در يک کلام رژيم بوش درصدد است که به هر وسيله ايست ساختارهاي نظام دولتي و ملت ـ دولت هاي جهان را خراب ساخته و بناي جديد و محکمتري بر روي آنها بسازد.

رژيم بوش و مردم صلح طلب جهان

آيا رژيم بوش تحت انديشه ها و عملکردهاي محافظه کاران جديد موفق خواهد گشت که به هدف جاه طلبانه و سيطره جويانه خود نايل آمده و امپراطوري خود را براساس ?پاکس آمريکانا? در جهان بنا سازد؟

هر نوع جوابي به اين سئوال در وهله اول مشکل به نظر ميرسد و احتمالا هر جوابي نيز نميتواند قطعي و به طور يقين فورموله شده باشد. اما آنچه يقين به نظر ميرسد اين است که هيأت حاکمه آمريکا در فاصله خراب کردن ساختارهاي موجود امروز جهان (سازمان ملل متحد، نهادهاي منطقه اي و قاره اي و دولت ـ ملت ها) و دوباره ساختن ها، فضاي مساعد و بي سابقه اي را براي مردم جهان و نيروهاي انقلابي باز ميکند که مانع از ساخته شدن آن بناي جديد امپرياليستي و ارتجاعي شوند و به جايش جهان نويني بسازند.

وحشيگري آمريکا قبل از اين که چيزي برايش توليد کند همه ساختارهاي سلطه و کنترلش را شکننده کرده است. آمريکا اميدوار است که از طريق اختراع بهانه ها و دروغهايش مردم جهان را گيج و فلج بسازد و در انتظار نگاهدارد تا فرصت کند دنياي جديد استثمار و ستمش را بسازد. به رژيم بوش نبايد فرصت داد. همين امروز روشن کردن مرز تمايزات ميان قربانيان نظام و تمام نيروهاي امپرياليستي و ارتجاعي اهميت تاريخي دارد. امروز حرکت مبارزاتي مردم براي ساختن دنياي نوين ابعاد تاريخي پيدا کرده است. اين مبارزات خصلت قرن حاضر را رقم خواهد زد. بناي کهن امپرياليست ها غير از درد و رنج براي اکثريت مردم جهان چيزي در بر نداشت و بناي بازسازي شده اش، که موجب تحکيم همان مناسبات کهن خواهد بود، آينده فلاکت بارتري را براي مردم جهان به بار خواهد آورد. براي همين بايد مانع تحقق و پيروزي آن شد.

بايد تماميت نظام سرمايه داري را با انقلابات دموکراتيک نوين و سوسياليستي نابود کرده و بر خاکستر آن جوامع نوين سوسياليستي بنا کنيم. ما به دو راهي تاريخي رسيده ايم. يا آنها دوباره نظامشان را تحکيم ميکنند، يا اين که ما نظام خودمان را متولد ميکنيم.

در متن و گستره اين تحليل از اوضاع جهاني و حرکت جديد سرمايه علاقه دارم که وظايف مارکسيست هاي ايران را در رابطه با اوضاع و آينده ايران و خاورميانه مورد بررسي قرار دهم.

وظايف سه گانه و عمده مارکسيست هاي ايران

بدون ترديد بايد اذعان کرد که رژيم جمهوري اسلامي سرمايه در حال حاضر انزواي داخلي و بين المللي بحران فروپاشي تمام عياري را تجربه ميکند. ولي علت اصلي بقاء و ادامه حيات آن نه در قدرت او بلکه در پراکندگي مبارزان، بويژه در بين مارکسيست هاي ايران است.

اگر ما دوران پر تلاطم شهريور ۱۳۲۰(۱۹۴۱) تا کودتاي ۲۸ مرداد ۱۳۳۲(۱۹۵۳) را که طي آن، حزب توده ايران به عنوان تنها حزب چپ از نفوذ و اعتبار نسبي خاصي در ميان روشنفکران و زحمتکشان و افسران ارتش و ديگر اقشار مختلف مردم برخوردار بود، کنار بگذاريم، متوجه ميشويم که بعد از کودتاي ۲۸ مرداد ۳۲ تا به امروز، يعني طي ۵۰ سال اخير، جنبش چپ ايران در بحران تفرقه و تشتت فکري و سازماني به سر برده و قادر به رهايي از آن نشده است. به خاطر اين تشتت و تفرقه طي نزديک به يک قرن اخير، نيروهاي چپ، تحت حاکميت استبداد و خفقان نظامهاي سلطنتي و جمهوري اسلامي، پيوسته به طور وحشيانه اي سرکوب شده و لذا هرگز اين فرصت را نيافته اند که به برقراري پيوند فشرده با کارگران و زحمتکشان و سازماندهي آنها، در شرايطي دموکراتيک، بپردازند.

کافي است به علل تفرقه و تشتت فکري و سازماني در درون جنبش چپ ايران، در دوره بعد از انقلاب نظري بياندازيم تا صحت ادعاي فوق روشن شود:

چپ مارکسيستي ايران در دو دهه اخير بدون ترديد يکي از دورانهاي تلخ و بحراني خود را طي نموده و هنوز هم مينمايد. توصيف و توضيح عوامل ايدئولوژيکي و ابعاد تاريخي ـ سياسي اين بحران، که مضمون اصلي آن همانا پراکندگي و تفرقه است، به طور جامع و دقيق از طرف برخي احزاب و سازمانهاي چپ مارکسيستي در سالهاي اخير مورد نقد و بررسي قرار گرفته اند. اما در ميان اين عوامل، نگارنده دو عامل ويژه را که در تعيين وظيفه مارکسيستها اهميت خاصي دارند، مورد تاکيد قرار ميدهم. اين دو عامل بحران عبارتند از: عامل خارجي و عامل داخلي.

عامل داخلي عبارت است از تاثير انقلاب ۱۳۵۷ در روند رشد بحران پراکندگي، تشتت و انشعاب در درون چپ. زيرا چپ در انقلابي شرکت کرد که رهبري آن را در دست نداشت و اين انقلاب در اوايل راه با شکست روبه رو شد و از دل انقلاب توده هاي کارگر و زحمتکش و با شرکت وسيع روشنفکران چپ ايران، ?اژدهايي? سر برآورد، که خون اکثر توده هاي زحمتکش و کارگران را ?به شيشه کرد? و چپ مارکسيستي ايران را به انشعاب و تفرقه بيشتر کشاند، اين عامل داخلي، يعني وقوع انقلاب و روند رو به متوقف شدنش بدون ترديد رو در رويي دو نظرگاه بزرگ و فراگير درون جنبش چپ مارکسيستي ايران را(که يا با ?اردوگاه سوسياليستي? به رهبري شوروي هم هويت بود و يا در مقابل آن قرار ميگرفت) از سطح ?جدلهاي سياسي? و ايدئولوژيکي به سطحي بسيار جدي تر و سرنوشت سازتر، ارتقاء داد.

اين رو در رويي جدي و مصاف تاريخي پس از انقلاب ۵۷، به سطحي رسيد که برخي از نيروهاي مترقي و چپ مارکسيستي را به طرفداران رژيم خميني در سالهاي ۱۳۶۱ـ۱۳۵۰ تبديل ساخت. هر چند که بعداً اينان نيز به نوبه خود ضربه سختي را از جانب متحدان حاکم شان خوردند. رژيم پس از تار و مار کردن نيروهاي مترقي، ملي و دموکراتيک به سرکوب نيروهاي چپ مارکسيستي پرداخت و نشان داد که هدفي جز تحکيم حاکميت خويش ندارد.

بقيه نيروهاي چپ مارکسيست که در مقابل رژيم به درجات مختلف ايستادگي کردند، درست به خاطر بحران تفرقه و تشتت، عمدتا در دو مرحله مشخص(در ماه هاي بلافاصله بعد از خرداد ۶۰ و در ?فاجعه ملي? پاييز ۶۷) به شدت سرکوب گشتند. بخشهايي از چپها نيز که موفق شده بودند با عقب نشيني به کردستان و سپس کوچيدن به کشورهاي اروپا و آمريکا و غيره موجوديت خود را حفظ کنند، در سالهاي ۷۰ـ۶۹(۱۹۹۱ـ۱۹۹۰) با عامل دوم بحران خود رو به رو گشتند.

اين عامل دوم، يعني عامل خارجي، چيزي به غير از فروپاشي و تجزيه ?اردوگاه سوسياليستي? به سرکردگي شوروي نبود. اگر در دهه ۱۳۶۰(۱۹۸۰)، شکست انقلاب بهمن ۵۷ چپ مارکسيستي را با بحران و تفرقه بيشتر رو به رو ساخت، در دهه ۷۰(۱۹۹۰)، اين فروپاشي?اردوگاه سوسياليستي? بود که گريبان آن بخش از چپ را گرفت که خود را يا با آن?اردوگاه? هم هويت ميديد و يا آن را به درجاتي، و به نظر نگارنده به نادرستي، سوسياليستي ارزيابي ميکرد. به هر تقدير، بعد از تلاشي و تجزيه ?اردوگاه سوسياليستي? اين بخش از چپ ايران نيز شديدا دچار بحران تفرقه و تشتت و همراه با آشفتگي هاي فکري گشت.

تشديد بحران تفرقه، همراه با نبود يک برنامه ايدئولوژيک ـ سياسي روشن و دقيق ناشي از يک چارچوب تحليلي دقيق از اوضاع جهان و ايران و متکي بر اصول مارکسيسم، اين بخش از چپ ايران را، مثل اکثر چپهاي طرفدار بلوک شوروي در سراسر جهان، از بسيج و اقناع وسيعترين قشر توده هاي مردم، در مقابل تهاجم ايدئولوژيکي و تعرض فرهنگي کلان سرمايه داري نئوليبرال (راست جديد) در مورد اعلام "مرگ سوسياليسم"، "پايان تاريخ" و "فتح نهايي" سرمايه، محروم ساخت. فاجعه انگيزتر اين که بخشي از نخبه گان و کادرهاي فعال سازمانهاي چپ ايران، بعد از فروپاشي شوروي، مثل بخشي از نخبه گان چپ ديگر کشورها، با روحيه باخته گي به اين اعتقاد رسيدند که واقعا "تاريخ" به پايان عمر خود رسيده، "آخرين انسان" نيز به منصه ي ظهور آمده و "مارکسيسم نيز مرده است". به زعم اينان، محرومين جهان و قربانيان نظام سرمايه "توان انقلابي" خود را از دست داده اند و مبارزه ي طبقاتي ديگر وجود خارجي ندارد. نظام جهاني سرمايه به سرکرده گي آمريکا در سياست جهاني خود "تعديل" به وجود آورده و با گسترش جهاني شدن سرمايه، از استثمار و سرکوب کارگران و ديگر زحمتکشان و ملل تحت ستم دست برداشته است و انقلاب در تکنولوژي، بويژه در زمينه هاي اطلاعات، ارتباطات و مخابرات از طريق کامپيوتر، نقش عمده را در سرنوشت بشر، به عهده گرفته است. به يک کلام، اين نخبه گان، اين بار به طور يقين به طرفداران پروپا قرص شعار "تينا" TINA(There Is No Alternative) که سالها از طرف روشنفکران و رهبران نئوليبرال "بازار آزاد" سرمايه داري داده ميشد، تبديل گشتند. اين افراد که تعدادشان کم نبوده و سابقا نيز به جريانات و نظرگاههاي مختلف چپ تعلق داشتند، نه تنها از مارکسيسم رو برتافتند و به نفي آن پرداختند، بلکه تحت تاثير "تينا" و به پيروي از نوشته هاي روشنفکران طرفدار "بازار آزاد" ـ ساموئل هانتيگتن و فرانسيس فوکوياما و ديگر ايدئولوگهاي نظام جهاني سرمايه ـ يک قدم نيز جلوتر رفته و زبان به اندرز گشودند. آنها به رفقاي سابق خود، که هنوز به مباني اصولي و انساني مارکسيسم پاي بند مانده بودند، "هشدار" دادند که اگر ميخواهند مطرود جامعه خود و بشري نشوند، بهتر است که در مواضع خود تجديدنظر کرده و شکوفايي "بازار آزاد" نئوليبرالها و "تفوق" تکنولوژي جديد و دمکراسي غربي را پذيرفته و سوسياليسم را کنار بگذارند و براي اين که از قافله عقب نمانند چه بهتر که بر روي "ارابه هاي" گوناگون ملت گرايي و عرفان و تصوف ناسيوناليسم "بازار آزاد" و اسلام فارابي و يا تئوريهاي "پسامدرنيسم" سوار شوند.

اشاعه ي وسيع و پذيرش اين نظرگاهها در ميان بخشي از نخبه گان چپ که ديگر خود را مارکسيست خطاب نميکنند از عوارض شکست انقلاب ايران (عامل داخلي) از يک سو، و فروپاشي "اردوگاه سوسياليستي" و تشديد روند جهاني شدن سرمايه (عامل خارجي) از سوي ديگر است. ولي عارضه فاجعه انگيزتر اين تحول اين است که بعد از گذشت 25 سال از وقوع و شکست انقلاب بهمن 57 و گذشت نزديک به 21 سال از فروپاشي "اردوگاه سوسياليستي" هنوز تاثير اين دو عامل در درون جنبش چپ مارکسيستي ايران به قوت خود باقي است. امروز سئوال اساسي اين است که آيا چپ مارکسيست ايران بالاخره موفق خواهد شد که خود را از چنگال اين بحران مزمن (تشتت فکري و سازماني) رهايي بدهد و به وحدت برسد، يا خير؟

بررسي اوضاع کلي ايران و حرکتها و فراز و نشيب هاي درون جنبش چپ مارکسيستي ايران نشان ميدهد که مارکسيستهاي ايران نيز مثل اکثر چپهاي مارکسيست جهان، شانس خروج از وادي بحران جاري را بيشتر از هر زمان ديگري داشته و هم اکنون علائم زيادي در نظرات سياسي آنها حکايت اميدوارکننده اي از اين حرکت را دارد.

امروز جمهوري اسلامي در آستانه 25 مين سال تاسيس اش، بيش از هر زمان ديگر پايه هاي اجتماعي خود را در بين جوانان، زنان و روشنفکران (که درصد بزرگي از جمعيت 70 ميليوني ايران را تشکيل ميدهند) و زحمتکشان و کارگران و خلقهاي تحت ستم و اقليتهاي مذهبي از دست داده و با بحران فلاکت بار اقتصادي ـ مالي بي سابقه رو به رو گشته است و اگر تا به حال عليرغم دست و پا زدن در بحرانهاي سياسي ـ اقتصادي توانسته است بر سر حاکميت بماند، عمدتا به خاطر عدم وجود آلترناتيو مردمي بوده است. تحت اين شرايط مارکسيستهاي ايران يک وظيفه ي دوگانه پيدا ميکنند که با وظايف دوره هاي پيشين تفاوت اساسي دارد. اينان درست به خاطر دستيابي به هدف تاريخي خود، وظيفه دارند که از يک سو بر بحران درون خود (تفرقه و تشتت فکري و سازماني) فايق آيند و از سوي ديگر با نام نيروهاي مترقي دگرانديش به يک وحدت استراتژيکي طولاني مدت برسند. اگر مارکسيستها بتوانند اين وظيفه ي تاريخي خود را به درستي به سرانجام برسانند، در آن صورت ميتوان به جرأت گفت که امکان حرکت در جهت ايجاد آلترناتيو مردمي به وجود آمده و مارکسيستهاي ايران نيز يک قدم به هدف تاريخي خود نزديک شده اند.

بررسي برنامه ها و دورنماي احزاب و سازمانهاي چپ مارکسيستي ايران نشان ميدهد که ديدگاه استراتژيکي آنها از ميان برداشتن ريشه هاي استثمار و بهره کشي، از خود بيگانگي، عوامل جنگ، گرسنگي، فقر و بي خانماني، محو بيکاري، جلوگيري از نابودي محيط زيست، رفع تبعيض و نژادپرستي، برانداختن شوونيزم جنسي، مذهب و ستمکشي ملي است. آيا تحقق چنين ابعادي از اين هدف تاريخي، بدون اداي موفقيت آميز وظيفه ي دوگانه ي فوق الذکر، امکان پذير است؟

به گمان من، مادامي که ايران در ميدان عمل حاکميت جهاني سرمايه و زير يوغ رژيم اسلامي سرمايه قرار دارد، دست يابي به اهداف فوق، بدون ايجاد اتحاد عمل سياسي تاريخي بين تمام نيروهاي دگرانديش مترقي و يا پيش قدمي و فداکاري مارکسيستها، مشکل و طاقت فرسا خواهد بود. بنابر اين، گسست منطقي و اصولي با نظام جهاني سرمايه و فروپاشي رژيم جمهوري اسلامي در کليت اش، امري ضروري بوده و لازم و ملزوم هم هستند.

آيا مارکسيستهاي ايران به تنهايي قادر به ايجاد آلترناتيو سوسياليسم در شرايط فعلي هستند؟ به عبارت ديگر، آيا آنها قادرند که از يک سو موفق به گسست از نظام جهاني سرمايه گشته و ايران را از زير يوغ رژيم اسلامي سرمايه رها سازند و از سوي ديگر سوسياليسم را برپا نمايند؟

از آنجا که طرح اين سئوال تا حدود زيادي منوط به درک و شناخت ما از سير آتي تحولات و حوادث در سطح جهاني بر محور حرکت سرمايه (گلوباليزاسيون) و سرانجام رژيم جمهوري اسلامي است، ناگزير جواب به آن نيز جنبه ي مشروط پيدا ميکند. با اين وجود، ميتوان به برخي پيش زمينه هاي لازم و جريانات غيرقابل انکار که نيروهاي چپ مارکسيستي ايران بايد به آنها توجه کنند، اشاره کرد.

يکم اين که، براي تحقق چنان آلترناتيوي نيروي چپ مارکسيستي بايد اول از همه به تفرقه و سکتاريسم فکري و سازماني خود خاتمه دهد. اين امر بدون شک همکاري و وحدت وسيع نيروها و جريانات متنوع چپ مارکسيستي که داراي گرايشات مختلف و در نتيجه برداشتهاي گوناگون از سوسياليسم هستند، اما مشترکا براي پي ريزي پايه هاي "جامعه اي فارغ از کژيهاي سرمايه داري" پا به ميدان عمل گذاشته اند را ميطلبد. اين کژيها و بويژه عملکرد نظام جهاني سرمايه (امپرياليسم) در ايران نيز مثل اکثر کشورهاي توسعه نيافته ي پيراموني، هزار نوع مسئله و مشکل به بار آورده و براي حل اين مسايل در شرايط آشفتگي فکري کنوني، دهها و حتا صدها نظرگاه و بينش و گرايش مارکسيستي پديد آمده اند. تمامي اين گرايشات، زماني به هدف تاريخي و استراتژيکي خود نزديک خواهند شد که خود را از بقاياي خرافات فرقه اي رهايي داده و متواضعانه ضرورت وحدت آهنين و استراتژيکي را به عنوان اولين وظيفه انساني خود در حرکت به سوي سوسياليسم، بپذيرند.

دوم اين که، پايگاههاي نظري و بينش جهاني چپ هاي مارکسيست ايران (مثل مارکسيستهاي کليه کشورهاي جهان) را مارکسيسم و تکامل آن به صورتي علمي در 150 سال اخير، تشکيل ميدهد. اما نظرگاههاي مترقي و انسان مدارانه ديگري چون هومانيسم، صلح طلبي، آنارشيسم، مخالفت با نژادپرستي، طرفداري از حفظ محيط زيست و فمينيسم وجود داشته و در مبارزت جاري عليه نظام سرمايه تاثير ميگذارند. اين نظرگاهها ضرورتا داراي چشم انداز و تحليل‌هاي مارکسيستي نيستند، ولي به شدت مخالف وضع فلاکت باري هستند که تشديد روند جهاني شدن سرمايه در سرتاسر جهان به بار آورده و موافق آموزشهاي اوليه ي جهان مدارانه و انسان محوري هستند که، مارکسيسم به شکل منسجم تر و روشنتري در 150 سال گذشته، فرموله و تدوين کرده است. بدين ترتيب، به نظر نگارنده، مارکسيستهاي ايران بايد اين امر مهم تاريخي را مد نظر داشته باشند که سوسياليسم آينده در ايران از طريق همکاري و اتحاد استراتژيک سوسياليستهاي ايران با تمام نيروهاي فوق الذکر مدافع ايجاد جامعه اي انسان مدار، که متنوع نيز هستند، شکل گرفته و رشد خواهد يافت.

بنابراين، در مقابل تهاجم بي امان سرمايه و نفوذش به اکناف جهان و از جمله ايران، اتحاد تشکيلاتي و سازماني جبهه ي مارکسيست ايران از يک سو و اتحاد و همبستگي استراتژيکي آنها با اين جريانات اجتماعي از سوي ديگر است که ميتواند زمينه را براي سازمانيابي کارگران و زحمتکشان در جهت جايگزيني نظام جمهوري اسلامي سرمايه، فراهم سازد.

امروز اتحاد چپ مارکسيستي در ايران به خاطر تحقق سوسياليسم نه تنها به يک ضرورت اجتناب ناپذير تاريخي تبديل شده، بلکه حرکت در جهت آن ميتواند چنان جو سياسي و فرهنگي رشد يافته به وجود آورد که در آن هرگونه تلاشي براي ايجاد تفرقه و پراکندگي ميان آنها، مردود و بي معنا گشته و طرد شود.

سوم اين که، نيروهاي چپ مارکسيستي ايران مثل مارکسيستهاي اکثر کشورهاي جهان در احزاب "سراسري" و "ملي ـ کشوري" و نيز سازمانهاي منطقه اي و بين المللي، شکل گرفته و تکامل خواهند يافت. بايد اين امر مسلم را پذيرفت که سوسياليسم در ايران فردا "در محدوده ي يک کشور" شانس موفقيت پايدار را ندارد و حتا اگر انقلاب سوسياليستي در ايران به وقوع بپيوندد، امکان برپايي و بقاي آن تحت شرايط بين المللي حاکم ـ تشديد روند جهاني شدن سرمايه ـ بعيد به نظر ميرسد. در نتيجه جنبش پيش به سوي سوسياليسم بايد در تمامي خاورميانه شکل بگيرد. لذا نيروهاي چپ مارکسيستي ايران بايد در پي آن باشند که براساس همبستگيهاي بين المللي در منطقه و در پيوند فشرده با نيروهاي چپ و ديگر نيروهاي مترقي منطقه، چنان جنبش قوي سوسياليستي به وجود آورند که در مقابل تهاجم سرمايه جهاني و منطقه اي قابليت دفاع از خود و توسعه ي دستاوردهايش را داشته باشد.

مشکلات و مسايل ايران از مشکلات و مسايل خاورميانه و ديگر نقاط جهان سوم و از آنها بالاتر از مسايل جامعه ي بشري جدايي ناپذيرند و به همين دليل عليرغم تاکيد بر روي فعاليت در سطح ملي و کشوري، چپهاي مارکسيست ايران به اقدام و حرکت جهاني نياز دارند. به عبارت ديگر، آن چه که نيروهاي مارکسيست طلب ميکنند، اين است که روند "اجتناب ناپذير" جهاني شدن سرمايه را به روند همبستگي و همکاري بين نيروهاي چپ و نيز ديگر نيروهاي مترقي و انسان مدار در داخل کشور، خاورميانه و جهان تبديل کنند.

آيا مارکسيستهاي ايران، در شرايط فعلي، موفق به اين تغيير بزرگ در کشور خود و خاورميانه خواهند شد؟ آيا اصولا بشريت کارگر و زحمتکش قادر به مقاومت در برابر نظام جهاني سرمايه که امروزه لجام گسيخته تر و هارتر از هميشه عمل ميکند، ميباشند؟ امروز در دوره پس از "جنگ سرد" مارکسيسم و مارکسيستهاي کليه ي کشورهاي جهان و منجمله ايران، مورد تعرض وسيع و شديد نظام جهاني سرمايه اند، اما شايان ذکر است که در اين تعرض و فشارهاي سياسي ـ ايدئولوژيک فقط چپهاي مارکسيست نيستند که ضربه خورده و مورد يورش کلان سرمايه داري قرار ميگيرند، بلکه تهاجم متوجه تمام جريانات و نيروهاي برابري طلب و آزاديخواه نيز ميباشد. سوسياليستهاي غيرمارکسيست، طرفداران حق تعيين سرنوشت ملي ملتهاي تحت ستم، فمينيستها، ضد نژادپرستان و غيره نيز تحت انواع فشار و تعرض نظام جهاني سرمايه اند.

بايد خاطرنشان ساخت که در اين تعرض تمام نيروهاي برابري طلب و مترقي هم ضربه خورده و صدمه خواهند ديد. زيرا آنها نيز به همان احکام اوليه اي متکي هستند که مارکسيسم به شکل منسجم تري بيان کرده است. آنهايي که اعتقاد دارند جامعه و نظام در برابر فرد مسئول است، انسانها برابرند، ملتها برابرند، فقر بد بوده و بيکاري جنايتي است که نظام سرمايه مرتکب ميشود و دموکراسي و آزادي در اقيانوس فقر و مذلت معني واقعي ندارند و ابتکار فردي انسان نميتواند توجيهي براي شکاف هاي طبقاتي و محروميت باشد، حتما مورد حمله و تعرض نظام جهاني سرمايه قرار ميگيرند.

اگر شما اعتقاد داريد که ملتها حق تعيين سرنوشت ملي و سياسي داشته و نبايد توسط نظام جهاني سرمايه به رهبري آمريکا مورد تجاوز نظامي قرار گرفته و بي خانمان گردند، اگر شما به اين ايده ها اعتقاد داشته باشيد که نيروهاي برابري طلب و مترقي و غير مارکسيست هم تا حدودي به آنها باور دارند شما هم در اين شرايط توسط "محافظه کاران جديد" که امروز در رژيم بوش حاکميت را قبضه کرده اند، تحت فشار و ظلم و ستم قرار ميگيريد. چرا که تعرضي که امروز از طرف هيأت حاکمه رژيم بوش صورت ميگيرد مشخصا و ضرورتا عليه مارکسيسم به عنوان يک فرقه و يا ايدئولوژي خاص نيست، بلکه عليه هر نوع برابري طلبي در جامعه بشري است. اساس اين ايدئولوژي را، که "محافظه کاران جديد" با اعمال ديکتاتوري، جنگ و تهاجم ميخواهند در سراسر جهان برقرار سازند، مکانيزم بازار به اصطلاح مقدس و آزاد سرمايه داري است. در اين بازار بغايت مصنوعي و يوتوپيک هر کس بايد به توانايي ها و ظرفيتهاي فردي اش رها شده، رقابت کرده و بجنگد و جبران عواقب آن را داده و جورش را هم بکشد. تمامي نيروهاي برابري طلب، بويژه مارکسيست ها، سوسياليستها و سوسيال دمکراتها و . . . به درجات مختلف اين نوع بازار را رد ميکنند و خواستار آن هستند که جامعه بايد سهمي در مقدرات مردم داشته باشد. از اين رو مادامي که چنين تعرضي از جانب محافظه کاران جديد در جريان است، تمامي نيروهاي برابري طلب مثل مارکسيستها تحت فشار و سرکوب قرار ميگيرند.

اما اين دوره ي تعرض و ايجاد فشارهاي سياسي عليه مارکسيستها و ديگر نيروهاي ضدنظام جهاني سرمايه موقتي بوده و ناموفق خواهند ماند. زيرا نظام جهاني سرمايه دچار بحران مزمني است که از تناقضات دروني اش برميخيزد. دنياي دهه هاي اول قرن 21، برخلاف ادعاهاي ايدئولوگهاي نظام جهاني سرمايه، دنياي صلح و امنيت و ثبات زير سايه ي "بازار آزاد" نئوليبرال نخواهد بود. در حال حاضر ما شاهد بروز و گسترش جنبشهاي اجتماعي نويني در سراسر جهان (از حرکتهاي اعتراضي کارگران و زحمتکشان کشورهاي پيشرفته گرفته تا حرکتهاي توده اي در آمريکاي لاتين، خاورميانه و در بقيه آسيا و . . . ) هستيم که پا به ميدان مصافهاي جدي عليه نظام جهاني سرمايه گذاشته اند. به نظر من کانونهاي مربوط به چپهاي مارکسيست و ديگر نيروهاي مترقي و برابري طلب، ميتوانند به اين امر اميدوار باشند که در صورت استقامت و پايداري در برابر تعرضات و فشارهاي سرمايه جهاني، نوبت اوج گيري جنبشهاي نوين سوسياليستي نيز در جهان دوباره فرا خواهد رسيد.

نتيجه گيري و جمعبندي

شرايط سياسي و اجتماعي نوين جامعه ي ايران، تنشهاي موجود و جنبشهاي خودجوش در نقاط مختلف ايران بويژه در بين جوانان و نوجوانان ايران که بيش از نيمي از جمعيت ايران را تشکيل ميدهند، به کليه جريانات چپ مارکسيستي ايران حکم ميکند که هر چه سريعتر تلاش جدي را در راه ايجاد يک بديل روشن و قابل اتکاء آغاز نمايند. بي ترديد، ايجاد اين چنين بديل مردمي، بدون وجود رهبري پيشرو و مورد اعتماد توده هاي وسيع مردم، نميتواند ميسر گردد. ولي وحدت نيروهاي چپ مارکسيستي، ميتواند امکان ايجاد و رشد چنين بديلي را تضمين نمايد.

اکنون پس از 25 سال ترکتازي، رژيم اسلامي در رکود اقتصادي فلاکت بار و نزديک به بحران کامل فرو رفته و از سوي ديگر عواقب ناشي از فروپاشي "اردوگاه سوسياليستي" بيش از هر زمان ديگري تضعيف يافته است. در نتيجه تاثيرات دو عامل و مبناي اصلي بحران چپ ايران ـ شکست انقلاب ايران و فروپاشي "اردوگاه سوسياليستي" ـ به نحو مثبتي به نفع جنبش مردم خنثي شده اند. روي اين اصل، به نظر نگارنده، نيروهاي چپ مارکسيستي ايران بيش از هر زماني در 25 سال گذشته، ميتوانند راحت تر و آزادتر منافع سياسي و خواستهاي اقتصادي و اجتماعي قربانيان رژيم جمهوري اسلامي سرمايه را بر منافع تنگ نظرانه ي تشکيلاتي و سياسي ـ ايدئولوژيک خود ترجيح داده و براي برپايي ستاد رهبري پيشرو و مترقي در جهت ايجاد آلترناتيوي مردمي به وحدت برسند