حکمت یونان باستان (چگونه تاریخ فلسفه را بخوانیم)

نوشته  امین قضاپی
آموزنده و مفید 
در این مقاله می خواهم شما را به اعماق مباحث حکمت یونان باستان ببرم. اگر شما می خواهید تاریخ فلسفه را بخوانید یا استدلال کردن را تمرین کنید، این می تواند نقطه شروع مناسبی برای شما باشد. متاسفانه کتب مربوط به تاریخ فلسفه، آن را براساس نظریات هر فیلسوف به ترتیب زمانی توضیح داده اند، این رویکرد باعث شده است که مسائل اساسی که مجموعه ای از فیلسوفان در یک دوره تاریخی در تلاش برای پاسخ به آن بودند را در نظر نگیرند. برای مثال، در مورد درک فلسفه یونان باستان، مرور اینکه هرفیلسوفی چه نظریاتی ارائه داده است، روشنگر نیست. برعکس باید نگاه کنیم به درک مسائل اصلی که در آن محیط فکری و فرهنگی مطرح بوده و سپس ببینیم هر فیلسوفی چه پاسخی به آن داده است. این پرسش ها هستند که تاریخ تفکر را به پیش برده است و نه چیز دیگری. 

بسیار خوب، اساسی ترین پرسش فلسفی فلسفه یونان باستان چه بوده است؟ این یک پرسش ساده است: تغییر چگونه میسر است؟ چگونه می توان تغیرات و دگرگونی ها در جهان را فهمید. این پرسش در طرح مسئله پارمنیدس شکل دقیقتری به خود می گیرد: تغییر چگونه میسر است وقتی غیرممکن است که چیزی از هیچ بوجود بیاید و یا چیزی که هست معدوم شود. به عبارت دیگر، محال است که هستی به نیستی و نیستی به هستی تبدیل شود. پس تغییر چگونه میسر است؟ 

باید توجه داشت که این پرسش اساسا یک پرسش در حیطه علم فیزیک است. علم فیزیک هم چیزی جز مطالعه تغیرات اشیا و چیزهای موجود در جهان نیست. به همین خاطر درست ان است که بگوییم فیلسوفان یونان باستان، همزمان فیزیکدان بوده اند. البته در کنار مطالعه تغیرات جهان، آنها افکار و عقاید را هم مطالعه می کردند و این دومی موضوع دانش دیگری به نام دیالکتیک است اما بین ایندو تمیز قائل بودند. بنابراین، برداشت الهیاتی از فلسفه آنان بسیار غلط و البته متاسفانه رایج است. حتی فردریک کاپلستون که در توضیح فلسفه فیلسوفان سطحی برخورد می کند به این مسئله اشاره کرده است: 

«با این حال اگرچه پارمنیدس تمایزی (تمایز بین حقیقت و نمود) را که می بایست عقیده اساسی و بنیادین ایده آلیسم شود، اعلام کرد. اما وسوسه سخن گفتن از او به عنوان یک ایده آلیست مردود است، چنانکه خواهیم دید، دلیل بسیار خوبی وجود دارد برای این فرض که در نظر پارمنیدس "واحد" حسی و مادی است.» (متن داخل پرانتز از من است)

با این حال، کاپلستون، در توضیح این فلسفه بسیار بد پیش می رود و به اصل مسئله راه نمی یابد. دلیل اش ساده است، وی مسائلی که را فیلسوفان تلاش در پاسخ به آن است را مطرح نمی کند و بنابراین خواننده متوجه نمی شود که چرا فلان فیلسوف این نظر را دارد و بهمان فیلسوف نظر دیگری را.

برگردیم به مسئله اصلی یعنی اینکه تغییر چگونه میسر است. عقلا محال است که چیزی از هیچ بوجود آید و یا معدوم شود. معمولا در توضیح سریعا نتیجه گیری می شود که به همین خاطر پارمنیدس تصور می کند که همه چیز ماهیتا یک واحد است و تکثر صرفا توهم است. اما با این نتیجه گیری، یک حکم دیگر پارمنیدس از نظر دور می ماند. 

دومین اصل یا فرض پارمنیدس این است که امکان ندارد ما به آنچه هیچ است بتوانیم بیاندیشیم. پس به هیچ نمی توان اندیشید. اگرچه ما تخیل می کنیم، اما تخیل در واقع محصول ترکیب از چیزها در ذهن است و نه خود هیچ. پس تمام ادراک ما، ادارک حاصل از هستی است و نه نیستی. پس منطقا اگر هر ادراکی از هستی است و هرگز هستی به نیستی تبدیل نمی شود، پس کل جهان ما، جهان هستی تمام و کمال است. این امر باعث می شود که پارمنیدس وجود خلاء به عنوان نیستی را انکار کند و بر این اساس به این نتیجه می رسد که در جهان هستی یگانه وجود دارد و کثرت ناشی از ادراک متفاوت از هستی است. یعنی اگر ما عناصر مختلف را ادراک می کنیم، پس درواقع ادراک متفاوت از یک چیز داریم. خاک، ادراک متفاوت از یگانه یا واحد است و آب ماحصل ادراک متفاوت دیگری از یگانه یا واحد. در منظومه پارمنیدس از زبان فرشته یا الهه شب و روز می خوانیم: 
«اما آنچه تابه حال نبوده، هرگز هم نخواهد بود، زیرا این (هستی) اکنون کلی کامل، بسیط و پیوسته است، به دنبال بوجود آمدن چه چیزی هستی؟ چگونه و از کجا به هستی افزوده شده است؟ اجازه نخواهم داد که بگویی و فکر کنی از نیستی حاصل آمده: زیرا آنچه گفتنی و فکر کردنی نیست، نیستی است. و براستی چه باعث شده چیزی بوجود آید، و قبلا نیاز نبوده و بعدا نیاز پیدا شده تا از نیستی، بوجود آید؟ پس هستی یا همه باید با هم باشد یا اصلا نباشد.» 
بنابراین، فلسفه پارمنیدس کاملا متفاوت از درک عرفانی از جهان به مثابه وحدت است. برعکس این کاملا از تامل از جهان فیزیکی بدست آمده است.

دیگر فیلسوفان هم تلاش کرده اند به همین مسئله مورد نظر پارمنیدس پاسخ دهند. همه آنها متفق القول هستند که امکان ندارد هستی به نیستی و نیستی به هستی تبدیل شود. اما آنها در توضیح تغییر دلایل متفاوت دیگری اقامه می کنند. برای مثال آناکساگوراس نیز حکم پارمنیدس را می پذیرد (البته معلوم نیست که آیا دقیقا این پارمنیدس است که اولین بار این حکم را مطرح کرده باشد) و می گوید:

« یونانی‌ها در پذیرش اینکه چیزها بوجود می آیند و از بین می روند برخطا هستند، زیرا چیزی نمی تواند از هیچ بوجود آید، و معدوم شود.»

وی و بسیاری دیگر مانند دموکریتوس و لوسیپوس برای توضیح تغییر به نظریه ذرات متوسل شد. راه دیگر برای توضیح تغییرات جهان بدون قبول امکان بوجود آمدن از هیچ یا معدوم شدن، این است که فرض کنیم تکثر جهان ناشی از ذرات است. آناکساگوراس توضیح می دهد که تغییر، صرفا تغییر در نسبت چیزهاست. یعنی اگر الف به ب تبدیل می شود، این صرفا به معنای این است که نسبت ذره ای در یک شی مرکب افزایش یا کاهش می یابد. بنابراین او به این نتیجه می رسد که در هر چیزی ذره ای از چیز دیگر وجود دارد. اگر یک شی فلان ویژگی های خاصی را دارد به خاطر وجود نسبت زیاد یک ذره مشخص در ترکیب آن است و اگر نسبت این ذرات در آن شی کاهش یابد و یا نسبت ذرات دیگر افزایش یابد، آن شی به چیز دیگری تبدیل خواهد شد.
وی به صدور این حکم معروف است که در «هر چیزی ذره ای از هر چیز دیگری وجود دارد.» اما این حکم یک مشکل بوجود می آورد. این به معنای آن است که بپذیریم ذرات تا بی نهایت تقسیم پذیر هستند. به قول وی «برای امر کوچک، کوچکترین وجود ندارد بلکه همیشه کوچکتر وجود دارد». 
نقد ارسطو به آناکساگوراس شایان ذکر است. وی در کتاب فیزیک خود شرح می دهد که اگر در هر چیزی، ذره ای از هرچیز دیگری وجود دارد و تغییر و تحول به معنای جداسازی این چیزها از یکدیگر باشد، پس دو چیز نمی توانند متقابلا (و بی اندازه) به یکدیگر تبدیل شوند. اگر الف از ب بوجود آید و ب از الف. پس با تکرار این فرآیند، هربار مقداری ب، از الف کم شده و در تبدیل متقابل، دوباره مقداری الف از ب کم خواهد شد. پس باید به نقطه ای برسیم که دیگر چیزی از ب در الف وجود نداشته باشد و برعکس چیزی از الف در ب وجود نداشته باشد و بنابراین اصل آناکساگوراس که در هر چیزی ذره ای از چیز دیگر وجود دارد نقض می شود. این نقد البته وارد نیست زیرا فرض گرفته شده که تبدیل متقابل با بی نهایت میسر است. 

دموکریتوس و لوسیپوس، این فرض تقسیم پذیری بی نهایت را رد می کنند و معتقدند که در نهایت ذرات بنیادین و بسیار کوچکی وجود دارند که آنها خودشان تقسیم پذیر نیستند و اشیای ماکروسکوپیک از ترکیبات مختلف این ذرات تشکیل شده است. ایده اتم به معنای ذره تقسیم ناپذیر از همین جا می آید و درواقع پاسخی است به مشکل بحث اناکساگورراس. این به آنها کمک می کرد تا برای اتم صرفا دو ویژگی اندازه و شکل را در نظر بگیرند. انواعی از ذرات اتم با اشکال و اندازه های مختلف وجود دارد.

آناکساگوراس حکم دوم پارمنیدس را هم قبول دارد یعنی اینکه نیستی اصولا هیچ تاثیری در ادراک ما نخواهد داشت و بنابراین نیازی به فرض وجود خلا نیست زیرا همه چیز تا بی نهایت تقسیم پذیر است. اما اگر مانند دموکریتوس، فرض وجود ذرات تقسیم ناپذیر را قبول کنیم، پس باید وجود خلا را هم بپذیریم، زیرا ذرات تقسیم ناپذیر تنها با حرکت خلا می توانند اجسام مرکب را بوجود آورند. برای ذهنیت افرادی مانند پارمنیدس، فرض وجود خلا، یعنی قبول اینکه نیستی وجود دارد و همچنین قابل ادراک است. پس دموکریتوس حکم دوم پارمنیدس را رد می کند. 

در هر حال، مشاهده می کنیم که نظریات مختلف فیلسوفان یونان باستان همگی حول پاسخ به مسائل مشخصی شکل گرفته اند و این مسائل کاملا فیزیکی هستند. این حرف حتی در مورد ارسطو هم صدق می کند و در واقع برخلاف تصور رایج، نظریات ارسطو هم صرفا پاسخی است به همین مسائل. ارسطو نیز امکان معدوم شدن را رد می کند، اما تغییر را با تغییر ویژگی های اشیا توضیح می دهد. وقتی تغییر رخ می دهد در واقع این ویژگی های چیزها هستند که تغییر می کند و در اصل جوهر آنها یکسان باقی می ماند. 

حتی آنچه ما امروزه به عنوان مقولات ده گانه ارسطویی می شناسیم، چیزی جز تلاش برای شمارش این ویژگی ها نیست. اما ارسطو یک تفاوت آشکار با دیگر فیلسوفان دارد. وی اولین بار (یا تا آنجا که ما اطلاع داریم)، تلاش می کند فیزیک را با ساختار زبانی و منطق در هم آمیزد یا با آن توضیح دهد. این البته به خاطر قبول این نظریه است که تغییر، تغییر ویژگی هاست و بنابراین مجبور می شود بسیاری از ویژگی های ذهنی را به عنوان ویژگی های عینی بپذیرد و این اشتباهی است که تاثیر آن را تا صد ها سال در تاریخ فلسفه می بینیم. قرن ها بعد نومینالیسم تلاش کرد این اشتباه را تصحیح کند. 

به طور خلاصه، درک تاریخ فلسفه، در گروی درک مسائل اساسی فلسفه است و در مورد یونان باستان، فلاسفه تلاش کرده اند به این سئوال اساسی پاسخ دهند که تغییر چگونه میسر است در حالیکه آفرینش و معدوم شدن امور محال است. جای تاسف است که سنت مسیحی و اسلامی این فرض عقلانی ساده را به نفع اسطوره های مذهبی خود کنار زد و پذیرفت که خدا جهان را از هیچ بوجود آورده است. در اینجا می بینیم که آنها به لحاظ عقلانی، بسیار از متفکرین قرون قبلی عقب تر هستند! این البته جای تعجب ندارد زیرا آنها حکمت اصلی یونان باستان را دفن کرده اند: تفاوت بین علم اثباتی و دیالکتیک، بین علم درک جهان مادی از یکسو و علم درک انگاره ها و تصورات مردم از سوی دیگر. حکمت یونان باستان این دو را در دو علم متفاوت قرار می داد و از هم مجزا مطالعه می کرد. علم مطالعه جهان طبیعی، کار فیزیکدان یا فیلسوف طبیعی است و علم مطالعه پیش انگاره ها و پندارها کار دیالکتیسین. قرن ها طول کشید تا فلسفه مدرن پیش آید و به این حکمت بازگردد. البته تا اکنون نیز به درستی بازنگشته است.