آنچه درباره قرآن به شما نگفته‌اند!

نوشته امین قضائی


ملایان و مفتیان معمولا از تاریخ اسلام و قرآن طوری با اطمینان سخن می گویند که گویی همه اتفاقات آن زمان دقیق ضبط شده است و آنها به وضوح می دانند که چه اتفاقاتی باعث نزول (یا صدور) یک آیه شده است و آیات قرآن به چه چیزی اشاره می کنند. همه ما با این نوع آموزش اسلامی و اعتماد به نفس کامل آنها در تفاسیر در مدارس و دانشگاه آشنا شده ایم. اما این شفافیت و دقت درباره متن قرآن و حوادث صدر اسلام یک توهم آشکار است. آنها بسیار بسیار کمتر از آنچه تصور می کنید از تاریخ صدر اسلام و محتوا ومنظور قرآن می دانند. من در اینجا فقط به چند نکته جالب اشاره خواهم کرد، نکاتی که توسط تفاسیر و ترجمه تحریف کننده متن قرآن از چشم ما دور مانده است.

١- اگر به ترجمه های رسمی قرآن نگاه اندازید برای مثال در آیه ۹۶ آل عمران می خوانیم:
"در حقيقت نخستين خانه‏ اى كه براى [عبادت] مردم نهاده شده همان است كه در مكه است و مبارك و براى جهانيان [مايه] هدايت است. (ترجمه فولادوند)"
"نخستين خانه‏ اي كه براي مردم (و نيايش خداوند) قرار داده شد در سرزمين مكه است كه پر بركت و مايه هدايت جهانيان است. (ترجمه مکارم شیرازی)"
اما متن عربی آن چیست؟

إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكًا وَهُدًى لِلْعَالَمِينَ

به متن دقت کنید، در متن به جای کلمه مکه، کلمه بکه آمده است. در واقع در قرآن کلمه مکه فقط یکبار در سوره فتح (سوره مدنی) آیه ۲۴ قید شده است. به جز این اصلا هیچ اشاره ای به نام شهری که محمد در آن به دنیا آمده و در آن رسالتش را آغاز کرده، نمی شود. مترجمین، سرخود، کلمه بکه را با مکه عوض کرده اند و البته با خواندن ترجمه تصور می کنیم که واقعا منظور همان شهر مکه است. اما اینطور نیست.
بعدها، برخی از علمای اسلام برای توجیه مدعی شدند که در ان زمان به بخشی که پیرامون کعبه است، بکه گفته می شد. این حرف البته فقط برای توجیه است و بدعتی است متاخر. اما منظور از بکه چیست؟ خوب، ما دقیقا نمی دانیم یعنی هیچ کسی نمی داند. اما در مزامیر تورات، در فصل ۸۴، داوود به بکه اشاره می کند:

«خوشا به حال آنان که قدرت شان از توست و از صمیم قلب تو را پیروی می کنند. وقتی آنان از دره بکه عبور می کنند، در آنجا چشمه هایی بوجود خواهند آورد، باران رحمت بر زمین خواهد بارید، سرانجام در کوه صیهون در حضور تو ای خدا خواهند ایستاد.»

بکه در اصل نام درختی است که در آن دره می روید. اگر به متن قرآن رجوع کنیم می بینیم که نوشته شده این بکه و خانه باعث هدایت می شود. منظور از هدایت، همین راهی است که به سوی خانه خدا می رود یعنی راهی که مردم را به سوی خانه خدا هدایت می کند. 
در هر حال، این واقعا جالب است که در آیات قرآن (خصوصا آیات مکی) کوچکترین اشاره ای به مکه، کعبه (دو بار در آیات مدنی)، حجاز و غیره نشده است. ترجمه های غلط و تحریفات ملایان، این توهم را برای ما بوجود آورده است که متن قرآن واضح است.

۲-یکسان انگاشتن کلمات:

در حالیکه نام ابراهیم ۶۳ بار، نام موسی ۱۳۱ بار و نام عیسی ۲۵ بار در قرآن آمده است، نام محمد فقط چهار بار در قرآن ذکر شده است و تمامی این آیات مدنی هستند. [یعنی در مدینه نوشته شده اند- ] چرا هیچ کدام از آیات مکی نامی از محمد نبرده اند؟ جالب تر اینکه هیچ کدام از آیات مکی، مخاطب (فرضا محمد) را نبی خطاب نمی کنند و به جای آن از کلمه رسول استفاده می کنند. تنها در بعضی از آیات مدنی است که محمد نبی و خاتم النبیین (سوره ۳۳، آیه ۴۰) معرفی شده است و البته این ادعای گزاف که اسلام آخرین دین است از تفسیر همین آیه می آید.

مسلمانان فرض می گیرند که رسول همان نبی است. هیچ دلیلی برای قبول این یکسان انگاری کلمات نیست. اما اوضاع بدتر از این حرفهاست.
مسلمانان همچنین آنها فرض می گیرند که کلمه کتاب در متن به قرآن اشاره دارد. اما جاهایی است که قطعا نمی تواند چنین باشد برای مثال در سوره ۱۹ آیه ۵۶ می خوانیم:

وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِدْرِيسَ إِنَّهُ كَانَ صِدِّيقًا نَبِيًّا 

و در اين كتاب از ادريس ياد كن كه او راستگويى پيامبر بود.

در هیچ کجای متن قرآن، از ادریس نامی برده نشده و داستانی در مورد آن نیست. تنها جایی که کلمه ادریس نام برده شده همین جاست. پس چطور منظور از کتاب در اینجا می تواند خود متن قرآن باشد؟ پس منطقا مسلمانان یا باید بپذیرند که بخشی از قرآن بدست ما نرسیده است و یا اینکه منظور از کتاب در اینجا قرآن یا متن حاضر نیست.

همچنین به آیه زیر دقت کنید: 

وَإِذْ قُلْنَا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أَحَاطَ بِالنَّاسِ وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ وَنُخَوِّفُهُمْ فَمَا يَزِيدُهُمْ إِلَّا طُغْيَانًا كَبِيرًا

و [ياد كن] هنگامى را كه به تو گفتيم به راستى پروردگارت بر مردم احاطه دارد و آن رؤيايى را كه به تو نمايانديم و [نيز] آن درخت لعنت‏ شده در قرآن را جز براى آزمايش مردم قرار نداديم و ما آنان را بيم مى‏ دهيم ولى جز بر طغيان بيشتر آنها نمى‏ افزايد.
درخت یا شجره ملعون در قرآن؟ هیج جای متنی که به نام قرآن در دست داریم از این شجره ملعونه صحبتی نیست.

در متن قران، از کلمه عجیب دیگری به نام فرقان هم سخن گفته شده و در آیه زیر به وضوح گفته می شود که ما بر تو قرآن و فرقان نازل کرده ایم:

شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدًى لِلنَّاسِ وَبَيِّنَاتٍ مِنَ الْهُدَى وَالْفُرْقَانِ فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ وَمَنْ كَانَ مَرِيضًا أَوْ عَلَى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلَا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ وَلِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ وَلِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلَى مَا هَدَاكُمْ وَلَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ

ماه رمضان [همان ماه] است كه در آن قرآن فرو فرستاده شده است [كتابى ] كه مردم را راهبر و [متضمن] دلايل آشكار هدايت و [ميزان] تشخيص حق از باطل است پس هر كس از شما اين ماه را درك كند بايد آن را روزه بدارد و كسى كه بيمار يا در سفر است [بايد به شماره آن] تعدادى از روزهاى ديگر [را روزه بدارد] خدا براى شما آسانى مى‏ خواهد و براى شما دشوارى نمى‏ خواهد تا شماره [مقرر] را تكميل كنيد و خدا را به پاس آنكه رهنمونيتان كرده است به بزرگى بستاييد و باشد كه شكرگزارى كنيد.

در ترجمه مشاهده می کنید که کلمه فرقان با تشخیص حق از باطل جایگزین شده است. این مسخره است. در متن بوضوح گفته می شود که در این ماه قرآن و فرقان به تو نازل شده است. تشخیص حق از باطل دیگر چیست؟ چگونه چنین چیزی می تواند نازل شود. برای اینکه شما را مطمئن کنم فرقان یک کتاب یا یک نوشته است به آیه زیر دقت کنید: 

وَإِذْ آتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ وَالْفُرْقَانَ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ

و آنگاه كه موسى را كتاب و فرقان [=جداكننده حق از باطل] داديم شايد هدايت‏ يابيد.

در اینجا هم باز کلمه فرقان در کنار کتاب ذکر شده است. پس فرقان یک شی و مهمتر یک مکتوب است و جز این معنایی نمی تواند داشته باشد. مترجمین مسلمان برای ماستمالی کلمه فرقان را که به معنی فرق یا بخش هاست را با عبارت مجهول جدا کننده حق از باطل جایگزین کرده اند.

٤-  آیات منسوخ:

آیا می دانستید که علمای اسلام معتقدند که برخی از آیات قرآن منسوخ هستند؟ چگونه چنین چیزی می تواند ممکن باشد؟ آیا خدا می تواند حرفش را پس بگیرد و یا روی حرف خود حرف بزند؟ دلیل اینکه آنها مجبور به پذیرش وجود آیات منسوخ شده اند، آیه زیر است:

مَا نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْهَا أَوْ مِثْلِهَا أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (سوره بقره، آیه ۱۰۶)

.هر حكمى را نسخ كنيم يا آن را به [دست] فراموشى بسپاريم بهتر از آن يا مانندش را مى ‏آوريم مگر ندانستى كه خدا بر هر كارى تواناست .
در متن فعل نسی به معنای فراموشی آمده است. مسلمانان می گویند منظور این است که اگر آیه ای توسط مردم فراموش شد، ما بهترش را می آوریم، اما مگر قرار نبود محمد پیامبر، همه آیات را به ذهن بسپارد و نگذارد چیزی فراموش شود.
به آیه ۱۰۱ از سوره ۱۶ دقت کنید: 

وَإِذَا بَدَّلْنَا آيَةً مَكَانَ آيَةٍ وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا يُنَزِّلُ قَالُوا إِنَّمَا أَنْتَ مُفْتَرٍ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ

و چون حكمى را به جاى حكم ديگر بياوريم و خدا به آنچه به تدريج نازل مى ‏كند داناتر است مى‏ گويند جز اين نيست كه تو دروغ‏بافى [نه] بلكه بيشتر آنان نمى‏ دانند.

مترجم شارلاتان کلمه آیه را با حکم جایگزین کرده است تا کمی اوضاع بهتر شود. دست کم قابل تصور است که خدا در برخی شرایط حکمش را عوض کند، اما اینکه آیه را عوض کند، قابل پذیرش نخواهد بود. البته علمای اسلام اصلا نمی دانند کدام آیات منسوخ است و کدامیک خیر. فقط بنا به متن قرآن مجبور شده اند بپذیرند که چنین چیزی وجود دارد. به همین نحو، تحقیق کنید روی تفاوت آیات محکم و آیات مشابه.
علاوه بر اینها ده ها مورد دیگر می توان به این فهرست اضافه کرد و نشان داد که مسلمانان خودشان هم نمی دانند که منظور متن چیست. بسیاری از کلمات غیرعربی در متن قرآن هست که برایش معانی من در آوردی ساخته اند. بخش اعظم تفاسیر قرآن صرفا بر حدس و گمان استوار است. بدتر اینکه تاریخی که ما از اسلام می شناسیم در واقع صرفا تلاش های متاخری هستند برای تفسیر متن قرآن. برای ما اینگونه به تصویر کشیده اند که گویا فلان اتفاق افتاد و آنگاه فلان آیه نازل شد. اما قضیه برعکس است. مسلمانان در قرون بعدی با آیات نامشخصی در قران روبرو شده اند و سپس برای آن یک داستان ساختگی روایت کرده اند و آنچه ما امروزه سیره نبوی می دانیم محصول همین جعل است.

بازگشت

آیا متن قرآن واقعا فصیح است؟

وقتی از مسلمانان پرسیده می شود که از کجا مطمئن هستند که متن قران، کلام خداست، در پاسخ به این ادعای گزافه وعجیب متوسل می شوند که متن قرآن فصاحتی غیرقابل مقایسه دارد به طوری که هیچ کسی تاکنون نتوانسته است به ادعای تحدی پاسخ دهد و آیاتی مشابه آن بیاورد.
ادعای تحدی از خود متن قرآن استنتاج شده است (البته این یک تفسیر غلط است) و مسلمانان بدون هیچ گونه تحقیق و تفحصی، فرض بر این گذاشته اند که کسی واقعا نمی تواند متنی مانند قرآن بنویسد و به دروغ مدعی هستند که متن قران به اعتراف ادبای عرب، متنی به غایت فصیح است.
من در این مقاله ابتدا، ادعای فصاحت خارق العاده قران را مورد بررسی قرار خواهم داد و سپس به ادعای تحدی ایشان اشاره خواهم کرد.
اغلب پاره های متن قرآن از ویژگی بارز فصاحت و بلاغت بسیار به دور هستند. البته مانند هر متن دیگری، در بخش هایی از آن نیز فصاحت به چشم می خورد، اما به هیچ عنوان نمی توان گفت که این فصاحت خارق العاده است.
مطابق تعاریف متنی فصیح و بلیغ خوانده می شود که با کمترین کلمات و بدون حشو زائد، منظوری را به روشنی بیان کند و البته به موقع و به اقتضا از آرایه های ادبی نیز استفاده مناسب کرده باشد. اگر نویسنده منظور خود را روشن بیان نکرده باشد، پس متن بلیغ نیست و اگر منظور روشن باشد، اما زیاده گویی شده باشد، یا ظرافتی در بیان نباشد و یا کلمات به درستی انتخاب نشده باشند (مثلا مغلق باشند) پس باز هم متن از فصاحت به دور خواهد بود.

اگرچه مانند دیگر مفاهیم، برای فصاحت کلام تعریف واحدی وجود ندارد، اما در هر حال بر سر چند ویژگی اتفاق نظر است مانند استفاده از کلمات به جا و مناسب، کلمات خوش آهنگ، عدم تکرار بیهوده، بیان روشن که ابهام در ذهن خواننده ایجاد نکند و یا رشته کلام از دست نرود.
اما ذکر این نکته هم ضروری است که با وجود اینکه می توان تاحدی فصاحت یک متن را بررسی کرد، اما اصولا ذوق و سلیقه شخصی هم در آن اثر دارد و متنی ممکن است برای کسی بسیار زیبا وبدیع باشد و برای دیگری خیر.
برای ما غیر عرب زبانان سخت است که درباره فصاحت زبان عربی قضاوت کنند، بنابراین ما تا آنجا که ممکن است سعی می کنیم بر جوانب محتوایی متن قرآن تمرکز کنیم.

کلمات مبهم:

همانطور که گفتیم یکی از ویژگی های فصاحت، عدم استفاده از کلمات مبهم و نامعلوم است. قرآن کلمات غیرعربی بسیاری دارد که اصلا در زبان عربی رایج نبودند و یا اینکه کاملا مبهم هستند و اصلا معلوم نیست چه معنی دارد یا به چه چیزی اشاره می کند. البته بعدها مفسرین اسلام برای این کلمات، معانی ساختگی جعل کرده اند. با این حال، بر سر معنا و منظور این کلمات هنوز بحث است. هرقدر مفسرین مسلمان با اتکا به روایات و احادیث و تفاسیر ساختگی وانمود کنند که معنی این کلمات را می دانند، از عدم اتفاق نظر ایشان معلوم می شود که آنها تقریبا نمی دانند که منظور این کلمات چیست (براساس همین تجدید نظر طلبان در تفسیر قرآن، مدعی شده اند که متن قرآن در واقع ریشه غیر عربی دارد و مطابق نظریه من نیز، متن قرآن در اصل یک متن ترجمه شده به عربی است و به همین خاطر در قران گفته شده که این قرآن عربی است و اگر آنرا ترجمه نمی کردیم و به زبان عجم می آوردیم نمی فهمیدند. این امر حاکی از این است که متن قران یک ترجمه از متن دیگری است) در زیر، برخی از این کلمات عربی مبهم یا اصالتا غیرعربی را فهرست کرده ایم:

1 . کوثر (این واژه در عربی هیچ معنایی ندارد، بنا به یک روایت از عایشه، وی مدعی شده است که کوثر چشمه یا نهری است در بهشت که به محمد پیامبر اعطا شده است. کریستف لوکزنبورگ با رجوع به ریشه این واژه در زبان آرامی دریافته است که اصالتا این واژه به معنای استقامت و پایداری است. )

2. اولو الباب- حتی علمای اسلام هم خودشان نمی دانند منظور چیست و فرض و گمان را بر این گذارده اند که منظور صاحبان خرد است.
3. ابابیل- کسی معنای این کلمه را نمی داند و فقط به خاطر وجود کلمه پرنده قبل از آن تصور می شود که به معنای گروه پرندگان است و مسلمانان براساس تفسیر از همین متن این داستان را ساخته و پرداخته اند که سپاه ابرهه با پرندگانی که سنگ هایی را پرتاب می کردند (اشاره به آیه بعدی) نابود شدند. برخی از زبان شناسان گفته اند که در اینجا منظور از طیرا ابابیل، آبله مرغان است، یعنی سپاه ابرهه با آبله مرغان نابود شد. به این ترتیب ابابیل یک منشا فارسی دارد و از جمع آبله می آید. با این حال، من نمی دانم اگر این گفته را بپذیریم پس آیه بعد به چه اشاره خواهد داشت.
4. الاعراف (سوره هفتم- آیه 48). کسی نمی داند منظور از اصحاب اعراف چه کسی است.
5. حور عین (لوکزنبورگ نشان می دهد که برخلاف ادعای مسلمانان این کلمه به معنای انگور سفید است و نه باکره بهشتی. بنابراین مسلمانان تروریست برای چندکیلو انگور به عملیات انتحاری دست می زنند!)
دیگر مثالهایی از کلمات مبهم یا غیرعربی عبارتند از: استبرق، ذوالکفل، سبعا من المثانی،بکه، تسنیم،حنیف، فرقان، شجره ملعونه، الرقیم، زبانیه، طاغوت، طوبی، یوم الله، قسوره و ….

وجود این همه کلمه مبهم، قطعا از فصاحت متن می کاهد.

2. شلختگی، پراکندگی و بدگویی

متن قران به سبب پراکندگی غیرعادی اش، به هیچ وجه نمی تواند متنی فصیح قلمداد شود. بارها متن از موضوعی به موضوع دیگری می پرد.
برای یک نمونه از شلختگی ها به آیات زیر از سوره 6 دقت کنید:
وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ كُلًّا هَدَيْنَا وَنُوحًا هَدَيْنَا مِنْ قَبْلُ وَمِنْ ذُرِّيَّتِهِ دَاوُودَ وَسُلَيْمَانَ وَأَيُّوبَ وَيُوسُفَ وَمُوسَى وَهَارُونَ وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ ﴿۸۴﴾ وَزَكَرِيَّا وَيَحْيَى وَعِيسَى وَإِلْيَاسَ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ ﴿۸۵﴾ وَإِسْمَاعِيلَ وَالْيَسَعَ وَيُونُسَ وَلُوطًا وَكُلًّا فَضَّلْنَا عَلَى الْعَالَمِينَ ﴿۸۶﴾

و به او اسحاق و يعقوب را بخشيديم و همه را به راه راست درآورديم و نوح را از پيش راه نموديم و از نسل او داوود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون را [هدايت كرديم] و اين گونه نيكوكاران را پاداش مى‏ دهيم (84)
و زكريا و يحيى و عيسى و الياس را كه همه از شايستگان بودند (85) و اسماعيل و يسع و يونس و لوط كه جملگى را بر جهانيان برترى داديم (86)

هیچ نیازی به دانستن زبان عربی نخواهید داشت تا بفهمید که ترتیب پیامبران در اینجا چقدر شلخته و بی نظم است. هیچ نوع ترتیبی برحسب زمان یا هر ویژگی دیگری بین این فهرست پیامبران وجود ندارد.

قران در سوره 68 به فرد گمنامی بدگویی و فحاشی کرده است. فحاشی و بدگویی آن هم به کسی که به وی اشاره نمی شود، نه تنها از فصاحت و بلاغت بلکه از ادب به دور است:

وَلَا تُطِعْ كُلَّ حَلَّافٍ مَهِينٍ ﴿۱۰﴾
هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمِيمٍ ﴿۱۱﴾
مَنَّاعٍ لِلْخَيْرِ مُعْتَدٍ أَثِيمٍ ﴿۱۲﴾
عُتُلٍّ بَعْدَ ذَلِكَ زَنِيمٍ ﴿۱۳﴾
أَنْ كَانَ ذَا مَالٍ وَبَنِينَ ﴿۱۴﴾
إِذَا تُتْلَى عَلَيْهِ آيَاتُنَا قَالَ أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ ﴿۱۵﴾
سَنَسِمُهُ عَلَى الْخُرْطُومِ ﴿۱۶﴾
و از هر قسم خورنده فرو مايه‏ اى فرمان مبر – [كه] عيبجوست و براى خبرچينى گام برمى دارد- مانع خير متجاوز گناه پيشه- گستاخ [و] گذشته از آن زنازاده است- به صرف اينكه مالدار و پسردار است- چون آيات ما بر او خوانده شود گويد افسانه ‏هاى پيشينيان است- زودا كه بر بينى‏ (در واقع خرطوم) اش داغ نهيم.

3. تکرار

متن قرآن پر از تکرار است. برخی از این تکرارها واقعا کسل کننده اند. داستان موسی چند بار در چند سوره متفاوت تکرار شده است، هربار داستان از یک جایی شروع و دوباره نیمه کاره پایان می یابد. حتی گاهی خود آیات هم تکرار شده اند.

برای مثال به آیات زیر از سوره بقره دقت کنید:

وَمِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَإِنَّهُ لَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ ﴿۱۴۹﴾
و از هر كجا بيرون آمدى روى خود را به سوى مسجدالحرام بگردان و البته اين [فرمان] حق است و از جانب پروردگار تو است و خداوند از آنچه مى ‏كنيد غافل نيست (۱۴۹)
وَمِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَحَيْثُ مَا كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَيْكُمْ حُجَّةٌ إِلَّا الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ فَلَا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِي وَلِأُتِمَّ نِعْمَتِي عَلَيْكُمْ وَلَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ ﴿۱۵۰﴾
و از هر كجا بيرون آمدى [به هنگام نماز] روى خود را به سمت مسجدالحرام بگردان و هر كجا بوديد رويهاى خود را به سوى آن بگردانيد تا براى مردم غير از ستمگرانشان بر شما حجتى نباشد پس از آنان نترسيد و از من بترسيد تا نعمت‏ خود را بر شما كامل گردانم و باشد كه هدايت ‏شويد (۱۵۰)

این دو آیه پشت سرهم، یک حرف را دو بار تکرار کرده است. البته کاملا مشخص است که گردآورندگان قرآن که نسخه های متفاوتی داشته اند، هر دو نسخه را در اینجا پشت سر هم گذاشته اند. اگر متن قرآن که به ادعای مسلمانان کلام خداست، اینچنین در اثر جمع آوری بر هم خورده است، پس مسلمانان چطور می توانند ادعای فصاحت متن را داشته باشند.

بدترین نمونه تکرار و حشو زاید که حتی مطالعه متن را ناگوار می سازد سوره 55 است. در این سوره که شامل 78 آیه است، آیه « فَبِأَيِّ آلَاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ »، 25 بار تکرار شده است! این حد از تکرار به صورت یک در میان لابلای جملات کاملا به دور از فصاحت است و حتی می توان گفت باعث خورد شدن اعصاب خواننده می شود.
در اینجا مجال نیست که به موارد دیگر اشاره کنم. البته باید ذکر کرد که متن قرآن در بسیاری از جاها نیز نسبتا فصیح است. اما همانطور که اشاره شد، به هیچ وجه متن قرآن، فصاحتی استثنایی ندارد و این ادعای گزافی بیش نیست.

4. ابهام در ضمایر

یک متن فصیح، متنی است که مشخص کند چه کسی خطاب به چه کسی سخن می گوید. قرآن از این لحاظ، بسیار مبهم و نامعلوم است. گاهی خدا در متن به صورت سوم شخص ظاهر می شود، گاهی اول شخص جمع. مخاطب معلوم نیست چه کسی است آیا محمد است یا مسلمانان یا جمیع مردم.

پاسخ به ادعای تحدی

معدود افرادی به ادعای تحدی (یعنی اوردن سوره یا آیاتی شبیه قرآن) پاسخ داده اند. البته دلیل امر، ناتوانی ایشان نبوده است بلکه جرات انجام چنین کاری را در جهان اسلام ندارند. یک دلیل دیگر این است که ادعای تحدی آنقدر مضحک و گزافه است که کمتر نویسنده جدی خواسته باشد خود را درگیر این امر کند. همچنین هرچیزی هم نوشته شود، مسلمانان متعصب مدعی خواهند شد که این به فصاحت و قدرت قران نیست.
با این حال، در سال 2001، فردی موسوم به المهدی، در پاسخ به ادعای تحدی (این البته تنها یکی از دلایل چاپ این کتاب است)، کتابی به نام فرقان الحق منتشر کرد. پاسخ مسلمانان قابل حدس است، به جای اینکه آنها به بررسی دقیق مدعی و پاسخ دهنده به ادعای تحدی بپردازند، آنرا توطئه غرب، صهیونیسم و غیره می دانند که می خواهند مسلمانان را منحرف کند، افکار شیطانی یا کفرآمیز را وارد جامعه اسلامی کند یا به ادعای سایت پرسمان باعث « رسوخ عقيده شرك آلود تثليث يعني سه گانه پرستي» شود.

مشخصا این کتاب هیچ ارزش واقعی ندارد و یاوه ای است افزوده شده به دیگر یاوه های مذهبی. اما این می تواند برای گزافه بودن ادعای تحدی مورد استفاده قرار گیرد. کافی است چند آیه از این کتاب فرقان الحق را با آیات قران تداخل کنید (نسخه رایگان در اینترنت در دسترس است) و از مدعی مسلمان بخواهید بدون رجوع به قرآن، تعیین کند که کدامیک آیات قرآن است و کدامیک آیات کتاب فرقان الحق. اگر نتوانست پس مسلم می شود که این ایات از نظر وی مشابه است و به این ترتیب، گزافه بودن این ادعا که کسی نمی تواند آیاتی مانند قران بیاورد ثابت خواهد شد.

بازگشت

داستان های قرآن از کجا آمده اند؟

 بسیاری از مسلمانان یا کسانی در که کشورهای اسلامی به دنیا آمده اند، معمولا با داستان های قران از همان کودکی آشنا می شوند و به آنها گفته می شود که این داستان ها اصیل، آموزنده و حاوی نکات مهمی هستند. با این حال، قرآن به جز در مورد یوسف و موسی، به ندرت داستانی را به طور کامل شرح داده است و فقط اسم شخصیت هایی ذکر شده و یا به داستان آنها صرفا اشاره ای شده است. حتی داستان موسی و خروج بنی اسراییل از مصر نیز در چند جای مختلف به صورت پراکنده موجود است.
دراقع، قرآن داستانی را از اول تا به آخر نقل نمی کند که کسی بخواهد به اتکای آن چیزی بیاموزد. بنابراین مفسرین قرآن، ملایان و مفتیان معمولا این اشارات کوتاه را شاخ و برگ فراوان می دهند تا شکل داستانی پیدا کند. 

تقریبا تمامی داستان ها و شخصیت های اشاره شده در قرآن، از تورات، انجیل و دیگر منابع یهودی-مسیحی اقتباس شده اند یا می توان گفت که در هر مورد، اصل داستان در منابع دیگر وجود دارد و در قرآن صرفا به آن داستان اشاره جزیی شده است. 

همانطور که می دانیم اکثریت داستان ها و اساطیر قران از عهد عتیق آمده اند، مانند داستان آفرینش، طوفان نوح، شرح پاتریارک هایی مانند ابراهیم و یعقوب و یوسف، ماجرای قارون و شورش او علیه موسی، داستان یونس (البته در قران فقط نام وی ذکر شده است) و غیره. اما برخی از داستانهای کوتاه، اشارات و اسامی در قرآن هست که در عهد عتیق و انجیل رسمی وجود ندارد. در مورد این داستان ها چه می توان گفت؟ آیا قرآن اولین ناقل این داستان هاست؟ آیا نمی توانیم بگوییم که این قصص مختص خود قرآن هستند و قبل از آن وجود نداشته اند؟ ما در این مقاله با بررسی چند مورد نشان می دهیم که اینطور نیست و تقریبا تمامی قصص اشاره شده در قرآن در منابع یهودی و مسیحی و پیشااسلامی وجود دارد. مطالعه و دانستن این منابع خالی از لطف نیست و البته توهم مسلمانان را درباره اصالت این داستان ها می زداید.

۱. کودکی عیسی:

قرآن هیچ جا روایت انجیلی درباره عیسی را نقل نمی کند به جز چند اشاره معدود و پراکنده. اما در دو تا از این اشارات، داستانی نقل می شود که در انجیل های رسمی نیست. در اینجا اشاره می شود که عیسی در گهواره سخن می گفته و هنگانی که کودک بوده است از گل پرنده ای ساخته و آن را زنده کرده است. 

در سوره پنجم (مائده) آیه ۱۱۰ آمده است: 
[ياد كن] هنگامى را كه خدا فرمود اى عيسى پسر مريم نعمت مرا بر خود و بر مادرت به ياد آور آنگاه كه تو را به روح‏القدس تاييد كردم كه در گهواره [به اعجاز] و در ميانسالى [به وحى] با مردم سخن گفتى و آنگاه كه تو را كتاب و حكمت و تورات و انجيل آموختم و آنگاه كه به اذن من از گل [چيزى] به شكل پرنده مى‏ ساختى پس در آن مى‏ دميدى و به اذن من پرنده‏ اى مى ‏شد…
اگرچه این داستان در انجیل های رسمی نیست اما در چند انجیل (به اصطلح جعلی یا غیرکانونی) به نام «انجیل توماس از کودکی عیسی» و «انجیل جیمز از کودکی عیسی» آمده است که البته این دو در کتاب دیگری به نام «انجیل جعلی متی»1 ترکیب شده است. در این انجیل ها، داستان های متعددی از معجزات و جنبه الهی عیسی در کودکی یا نوزادی ذکر می شود. در این کتابها، عیسی نه تنها در گهواره حرف می زند، بلکه انواع و اقسام معجزات عجیب را هم انجام داده و البته یکی از آنها اشاره به همین زنده کردن پرنده گلی دارد: 
«عیسی زمانی که پنج ساله بود در راهی که آب گل آلود و کثیفی در آن جاری بود بازی می کرد. وی آبها را به سمت حفره ای برد و با گفتن یک کلمه، آب آلوده سریعا به آبی پاکیزه و تمیز در آمد. سپس کمی خاک را گل کرد و از آن دوازده گنجشک گلی ساخت. در روز سبت بود که وی این کارها را انجام می داد. کودکان زیادی با وی در آنجا بازی می کردند. بعد یک یهودی کارهای وی را دید و به نزد پدر عیسی، یوسف رفت و گفت که پسر تو در کنار آب، از گل دوازده گنجشک ساخته است و با این کارش حرمت سبت را شکسته است. یوسف به آنجا رفت و به عیسی گفت چرا این کارها را در روز سبت انجام می دهی که خلاف قانون است. عیسی هم دستانش را روی گنجشک های گلی زد و به آنها گفت از اینجا بروید. پس گنجشک ها زنده شده و پرواز کردند. یهودیانی که آنجا بودند متحیر شده و به حاکمین خود گفتند که عیسی چه کرده است.»
بنابراین تنها اختلافی که بین داستان قرآن درباره عیسی با انجیل های رسمی وجود دارد، در واقع از قبل در انجیل های غیررسمی و روایات از کودکی عیسی مسیح با تفصیل بیشتری ذکر شده است. قران اصلا به نکته اصلی داستان یعنی بی اهمیتی روز سبت و قوانین شریعت یهودی برای عیسی و عهدجدیدش اشاره ای نمی کند. تقریبا هیچ مسلمانی از این داستان قرآنی چیزی دستگیرش نمی شود. 

۲. ابراهیم بت شکن:

داستان بت شکنی ابراهیم در جهان اسلام و مسلمانان بسیار معروف است. این داستان در سفر پیدایش در عهد عتیق وجود ندارد. در سوره ۲۱ ( و همچنین اشاره ای جزئی در سوره ۶۰ قرآن، این داستان نقل شده است: 
« و سوگند به خدا كه پس از آنكه پشت كرديد و رفتيد قطعا در كار بتانتان تدبيرى خواهم كرد (۵۷) پس آنها را جز بزرگترشان را ريز ريز كرد باشد كه ايشان به سراغ آن بروند (۵۸) گفتند چه كسى با خدايان ما چنين [معامله‏ اى] كرده كه او واقعا از ستمكاران است (۵۹) گفتند شنيديم جوانى از آنها [به بدى] ياد میکرد كه به او ابراهيم گفته مى ‏شود(۶۰) گفتند پس او را در برابر ديدگان مردم بياوريد باشد كه آنان شهادت دهند(۶۱ گفتند اى ابراهيم آيا تو با خدايان ما چنين كردى(۶۲) گفت [نه] بلكه آن را اين بزرگترشان كرده است اگر سخن مى‏ گويند از آنها بپرسيد (۶۳ پس به خود آمده و [به يكديگر] گفتند در حقيقت‏ شما ستمكاريد (۶۴)…» 
آیا این داستان ابتکار قرآن است؟ پاسخ خیر است. در کتاب جوبیلیز که شرح نیاکان بنی اسراییل از زبان فرشته ای برای موسی در کوه سینا قرائت می شود، این داستان ذکر شده است:
«و در شصتمین سال زندگی ابراهیم، ابراهیم شبی برخاست و بت ها را سوزاند. وی همه بت ها را در آن خانه سوزاند و هیچ کسی نمی دانست…»2

در منابع دیگر یهود یعنی میرداش رابا 3 عین همین داستان نقل شده است. شکی نیست که قرآن اولین منبع ذکر این داستان نیست. البته در متن قرآن یک اختلاف جزئی اما جدل ساز دیده می شود: در قرآن نام پدر ابراهیم، آذر آمده است در حالیکه از متن عهد عتیق می دانیم که نام پدر ابراهیم، نارح است و نه آزر. در عهد عتیق، آزر در واقع بنده و غلام ابراهیم است. این مسئله موجب جنجال فراوانی در تاریخ اسلام و میان مفسرین شده است طوری که بسیاری مجبور شده اند توجیه کنند که آزر عمو یا ناپدری ابراهیم بوده است، حتی به رغم اینکه در قرآن (سوره ششم) به وضوح آزر را پدر ابراهیم و بت پرست برشمرده است (این همان قرآنی است که مدعی است آیاتش روشن و واضح است!):

وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ لِأَبِيهِ آزَرَ أَتَتَّخِذُ أَصْنَامًا آلِهَةً إِنِّي أَرَاكَ وَقَوْمَكَ فِي ضَلَالٍ مُبِينٍ (۷۴)
و [ياد كن] هنگامى را كه ابراهيم به پدر خود آزر گفت آيا بتان را خدايان [خود] مى‏ گيرى من همانا تو و قوم تو را در گمراهى آشكارى مى ‏بينم .

۳. اصحاب کهف: 

داستان اصحاب کهف هم در کتاب «داستان شهدا » از اسقف گرگوری اهل توروس آمده است. وی در این کتاب به وضوح توضیح می دهد که در عصر تعقیب مسیحیان، هفت نفر مسیحی از افه سوس فرار کرده و در غاری نزدیک شهر مخفی می شوند و به مدت دویست سال در خواب فرو می روند. عین همین داستان در قرآن و منابع اسلامی قید شده است. البته مسلما کتاب گرگوری قدیمی تر است.

۴. ملکه صبا: 

داستان دیدار ملکه صبا از کاخ سلیمان و مشاهده عظمت پادشاهی و حکمت او، در عهد عتیق آمده است. اما در قرآن (سوره ۲۷- نمل) جزئیات دیگری هست که در عهد عتیق ذکر نشده است. مانند فرستادن تخت ملکه قبل از رسیدن وی و یا صحبت کردن سلیمان با حیوانات. سلیمان نزد یهودیان نمادی از پادشاه مقتدر و حکیم است. حتی با وجود اینکه سلیمان پادشاهی بوده که در اواخر عمل به بت پرستی و دوری از خدا روی آورده، اما سنت یهودی همچنان وی را گرامی می دارد. در عهد عتیق در شرح حکمت سلیمان آمده است که وی نام های درختان و حیوانات را می دانسته است. اما گویا بعدا در این حکمت، مبالغه شده است و این مبالغه تا حدی پیشرفته است که گویی وی با حیوانات هم می توانسته سخن بگوید و زبان آنان را می دانسته است. 
این داستان قرآنی در کتاب «تفسیر خط به خطی از کتاب استر» ذکر شده است: 
«زمانی دیگر، وقتی دل سلیمان با نوشیدن شراب شادمان گشت به حیوانات روی زمین، پرندگان آسمان، خزندگان روی زمین،دیوهای دنیای فوقانی و جنیان تا جمع شوند و کنار او برقصند… تنها هد هد بود که پیدایش نبود» و ماجرای داستان که مشابهت فوق العاده ای با نقل قرآن دارد. 

بنابراین داستان های قرآن عمدتا از عهد عتیق و یا تفاسیر متاخرتر از کتب غیررسمی برگرفته شده اند. در اوایل قرن ششم میلادی، انواع و اقسام فرقه های مذهبی ظهور کرده بود و در گوشه و کنار به فعالیت و تبشیر می پرداختند و البته بسیاری نیز تحت تعقیب کلیسای بیزانس نیز قرار می گرفتند. بنابراین دیدن ردی از این داستان ها در قرآن چیز عجیبی نیست. 
اما در این میان دو استثنا دیده می شود که هیچ منبع دیگری برای آن سراغ نداریم. البته از آنجایی که قران اشارات اندک و پراکنده ای دارد، مقایسه و پیدا کردن این شخصیت ها در کتب دیگر سخت است. اولین مورد لقمان است که تنها در چند آیه (سوره ۳۱ –آیات دوازده و سیزدهم)، از لقمان نام برده می شود که پسر خود را نصیحت می کند اما در ادامه معلوم نیست که آیات بعدی سخنان لقمان هستند یا خیر. این جز نصیحت ساده چیزی دیگری نیست و هیچ جزئیات داستانی به ما داده نمی شود تا بتوانیم به تحقیق منبع و ریشه آن بپردازیم. لقمان تقریبا هرکسی می تواند باشد. اگرچه در منابع یهودی و مسیحی، خبری از شخصیتی به نام لقمان نیست، اما لقمان یکی از شخصیت های اسطوره ای پیش از اعراب در ادبیات داستانی آن بوده است. با این حال، معلوم نیست که آیا این شخصیت اسطوره ای با شخصیت مورد نظر نویسنده قرآن یکی است یا خیر. 

دومین مورد، خضر است. برخلاف مورد لقمان، در مورد خضر یک داستان موجز اما مشخص نقل می شود. در سوره ۱۸ آیات ۶۵ تا ۸۲، موسی از فرد حکیمی به نام خضر می خواهد که حکمتش را به او بیاموزد. خضر شرط می گذارد که هرچه پیش آمد باید صبر کند و اعتراضی نکند. بقیه داستان را خودتان حتما شنیده اید. هر دو مورد لقمان و خضر البته برای آموزه های مذهبی محوری نیستند، حتی داستان خضر به لحاظ اخلاقی مذهبی می تواند جدل آمیز باشد. اگرچه ما دقیقا منبع این دو شخصیت را نمی دانیم و تنها حدس و گمان هایی می شود، اما وجود این دو شخصیت داستانی در محیط فرهنگی آن زمان اصلا عجیب نیست.

بازگشت

 (تصور قیامت و رستاخیزچگونه شکل گرفت؟  (زنده شدن مردگان
 

ایده قیامت و رستاخیز (زنده شدن مردگان) از کجا آمده است؟ در پاسخ به این سئوال می توان نگاه کرد به اینکه در کدام متن اولین بار این داستان ظاهر شده است. پاسخ روشن است: ایده قیامت و رستاخیز به آن صورتی که امروزه شناخته و برداشت می شود، توسط مسیحیت بروز کرده و تبلیغ شده است. انجیل های چهارگانه و نیز مکاشفات، به وضوح از قیامت و زنده شدن مردگان و داوری بر اعمال مردم سخن گفته اند.(متی 7: 13-23 و لوقا 13: 23-28) با این حال، رگه ای از آنرا در عهد عتیق در دانیل 12 می یابیم:
«سپس آن فرستاده آسمانی که لباس کتاب بر تن داشت در ادامه سخنانش گفن: در آن زمان فرشته اعظم؛ میکائیل، به حمایت از قوم تو برخواهد خاست. سپس چنان دوران سخی پیش خواهد آمد که در تاریخ بشر بی سابقه بود است. اما هرکه از قوم تو اسمش در کتاب خدا نوشته شده باشد رستگار خواهد شد. تمام مردگان زنده خواهند شد بعضی برای زندگی جاودانی و برخی برای شرمساری و خواری جاودانی.»
اما سئوال اصلی این است که چرا؟ چرا مسیحییت برخلاف یهودیت، بدعت قیامت و زندگی بعد از مرگ را پیش کشیده است؟ برای پاسخ به این سئوال من تلاش می کنم به ترتیب زمانی و با شرح برخی از وقایع تاریخی، دلایل آن را نشان دهم:
در مذهب یهودیت، ایده قیامت و حیات بعد از مرگ وجود ندارد. در یهودیت از حیات جاودانه و یا حسابرسی اعمال بعد از مرگ، خبری نیست و انسان با مرگ از بین می رود. امروزه بسیاری از مسیحیان و مسلمانان عامی از آنجایی که از طریق آموزه مذهبی خود با داستان های عهد عتیق و پیامبران یهود اشنا شده اند، این تصور را دارند که شخصیت های تورات مانند ابراهیم، یعقوب و یوسف به وجود حیات بعد از مرگ و قیامت اعتقاد داشته اند. اما چنین نیست. حتی مذهب یهود خود بعد از موسی ایجاد می شود و مطابق متن، پاتریارک ها (یعنی اسلاف بنی اسراییل) که به ترتیب ابراهیم، اسحاق، یعقوب و فرزندان وی هستند، از نام و نشان خدای خود نیز آگاهی نداشتند چه رسد به انجام فرامین و مراسم مذهبی آنچنان که در یهودیت می بینیم.

اما از دیدگاه تورات، این پاتریارک ها یک ویژگی خاص داشتند. آنها برگزیده و متبرک بودند. سعادت در مذهب یهود را می توان با متبرک بودن مترادف دانست. این به معنای آن است که فرد متبرک، طول عمر زیادی می کند، فرزندان زیادی بدست می آورد، گله و احشام فراوانی بدست می آورد، بردشمنانش غلبه می یابد و به سادگی، چون خداوند به وی نظر لطف دارد، پس او را در زندگی اش موفق می سازد. به همین خاطر، شما در تورات می خوانید که اولین فرزندان آدم و نیز پاتریارک ها عمر زیادی می کنند. به گفته کتاب پیدایش، ابراهیم صد و هفتاد و پنج سال، اسحاق صد و هشتاد سال و یوسف صد و ده سال عمر کردند. این شخصیت ها اسطوره ای و ساختگی هستند و تا حالا مشاهده نشده کسی به این میزان عمر کند. اما چرا نویسندگان عهد عتیق، چنین سن و سالهای بالایی را برای اعقاب نخستین آدم و پاتریارک ها قائل بودند؟ دلیل این است که از دیدگاه آنان، سن زیاد که البته حاکی از داشتن فرزندان بسیار است، نشانه ای است از متبرک بودن و نظر لطف خدا به آن فرد. در واقع گاهی، برعکس هم استدلال می شد کسی که ثروتمند و موفق بود، نشانه ای بود بر آنکه خدای وی یک خدای قدرتمند و واقعی است. و یا پیروزی در یک جنگ، نشانه حقانیت و قدرت خداوند آن قوم محسوب می شد.

بنابراین سعادت در مذهب یهود امری است اینجهانی که با مفهوم تبرک شناخته می شود. این تبرک مشخصا با عمر طولانی، ثروت زیاد، زنان و فرزندان فراوان مشخص می شود. اما چه شد که مذهب مسیحیت که اصولا از یهودیت برخاسته است، بدعت عجیبی مانند قیامت و سعادت اخروی را پیش کشید؟ دیدگاه مسیحیت به سعادت کاملا برعکس است. سعادت دنیوی به هیچ عنوان نشانه لطف خدا به برگزیدگانش نیست، برعکس سعادت اخروی و انتظار رستگاری وعده داده می شود. مسیحیت فرد را به تحمل رنج و مصایب این دنیا تشویق می کند و از او می خواهد که حتی اگر برده است، برده و خدمتکار مطیعی باشد، هرگز شورش نکند و به دنبال ثروت و مکنت نگردد چرا که «مال قیصر را باید به قیصر برگرداند و مال خدا را به خدا» یا اینکه «ورود ثروتمند به بهشت سخت تر از عبور یک شتر از سوراخ سوزن است.»

این بدعت به تدریج شکل گرفت. دلیل امر در واقع ساده است: یهودیان بنا به ادعایشان، قوم برگزیده یهوه هستند. به ابراهیم وعده داده می شود که از وی قوم بزرگی بسازد، سپس بعد از شکل گیری و ازدیاد قوم یهود، به آنها سرزمین موعود وعده داده می شود. اما حوادث بعدی یعنی فتح اسراییل و اسارت بنی اسراییل توسط نبوکدنصر بابلی، آغازی بود بر قرن ها اسارت و نگون بختی یهودیان. یهودیان پیش از آن در زمان پادشاهی داوود و سلیمان به قدرت و مکنت نسبی رسیده بودند. اما با تبعید به بابل، آنها هرگز نتوانستند که به استقلال قومی و رفاه پیشین بازگردند. بعد از بابلیان و آشوریان، مدتی تحت حکومت پارس، در یک آرامش نسبی بودند (اما همچنان عاری از قدرت و مکنت)، اما در نهایت دوباره تحت سلطه و سرکوب رومیان قرار گرفتند. بنابراین بنیان و منطق مذهب یهود زیر سئوال رفت. اگر سعادت، سعادت دنیوی است و اگر یهود قوم برگزیده خداست، پس چرا آنها به مصیبت و بردگی کشیده شده اند؟ این پرسش، بنیاد مذهب یهود و حقیقت و قدرت خدایش را به چالش کشاند. مشخصا همانطور که از زبان بسیاری از کاهنین و انبیا در عهد عتیق می خوانیم، دلیل این نگون بختی، روی گرداندن خدا از قومش به خاطر نافرمانی قوم قلمداد می شود. امروزه از خیلی از آخوندها هم این پاسخ را می بینیم که هر گونه مصیبت در این دنیا را به نافرمانی مردم نسبت می دهند.

با این حال، از خوانش متن عهد عتیق روشن است که این پاسخ برای بسیاری از یهودیان قانع کننده نبود. بهترین نشانه آن را در کتاب ایوب می بینیم. ایوب نماد یک یهودی است که از نگون بختی و مصیبت و فقر خود می نالد. در پاسخ، عده ای از یهودیان متعصب، طبق معمول این را به گناهان ایوب نسبت می دهند. اما ایوب این پاسخ را قبول نکرده و حتی آنها را به سخره می گیرد. ایوب خود را همواره دعاگو و مومن به خدا می داند و هرگز نمی پذیرد که وی به خاطر گناهانش دچار این بلا شده است. بنابراین، ایوب در اینجا نماد قوم یهود است که براستی پاسخی برای نگون بختی و دور شدن از تبرک ندارد و سخن کاهنین را هم نمی پذیرد. 
برای حل این تناقض در قوم یهود، (قوم برگزیده و متبرکی که دچار اسارت شده و خبری از تبرک از سوی خدا نیست)، به تدریج تغییراتی در دیدگاه مذهب یهود رخ داد. اولین تغییر ظهور ریشه های تفکر آخرالزمانی است. در اینجا، به جای متبرک بودن فرد، تبرک و سعادت قوم یهود در پایان تاریخ یا آینده ای دور وعده داده می شود. از قو خواسته می شود که صبر پیشه کنند و منتظر آن روز بمانند.
دومین تغییر، تبدیل ایده خدا از خدای یک قوم به خدای کیهان و جهان و کل اقوام است. رفته رفته یهوه از یک خدای حسود و محدود به یک قوم، به خدای کل جهان تبدیل می شود.

بین تفکر آخرالزمانی با تفکر قیامت فاصله ای زیادی نیست. فقط کافی است تصور کنیم که این پایان خوش آتی و سعادت نهایی قوم برگزیده، به صورت یک فاجعه بزرگ و نابودی کل دشمنان صورت می گیرد (اصطلاحا آرماگدون یا نبرد نهایی خیر و شر). بنابراین، این مشکل بنیادین در مذهب یهود و تغییرات تئولوژیکی در یهودیت، راه برای برای بدعت بیشتر در مسیحیت هموار ساخت. 
اما یک اتفاق تاریخی نیز افتاد که به رواج و پذیرش مذهب نوظهور مسیحیت کمک شایانی کرد. قطعا یک راه حل پیش روی یهودیانی که در اسارت رومیان بودند، شورش بود. در شهرهای یهودی نشین به خصوص اورشلیم در 66 میلادی شورش بزرگی رخ داد اما در نهایت این طغیان سرکوب شد و حتی معبد دوم یهودیان نیز تخریب گشت.

این اتفاق راه حل قیام و شورش را تضعیف کرد. بنابراین نسخه یا راه حل مسیحیت برای یهودیان تقویت شد: دست برداشتن از ایده سعادت دنیوی، ترک خوشی و اموال دنیا، پاسخ دادن به دشمن با بخشایش و مهربانی تا این دور باطل خشونت شکسته شود. این ایده های مسیحیت، برای یهودیان آنزمان عمیقا و بنیادا ضدانقلابی بود. شکست یهودیان در شورش خود، آلترناتیو آخرالزمانی و اخروی مسیحیت را پررنگ تر کرد.

ممکن است اعتراض کنید که اما عیسی مسیح چند دهه پیش از این شورش، ظهور کرد. ممکن است اینطور باشد. چون در واقع ما هیچ مدرکی نداریم که نشان دهد واقعا عیسی وجود داشته و مصلوب شده است. اما در هر حال، وقتی به تاریخ نگاه می کنیم، مسیحیت تازه در قرن دوم رشد و نمو پیدا می کند.

اسلام که همزمان متاثر از یهودیت و مسیحیت است، در زمینه سعادت دنیوی و اخروی نیز تلفیقی است از این دو. اسلام با اینکه به سعادت اخروی اولویت می دهد اما همزمان تلاش برای رسیدن به سعادت دنیوی را نفی نمی کند.

بنابراین با رجوع به تاریخ و تغییراتی که به لحاظ محتوایی در متن عهد عتیق مشاهده می شود، معلوم می شود که ایده قیامت، در اصل یک ایده آخرالزمانی بوده برای سعادت قوم یهود در پایان دورانی از نگون بختی ها و اسارت. این ایده آخرالزمانی نیز نتیجه مشکل قوم یهود در توضیح اسارت و بردگی خویشتن بود. زیرا در یهودیت اولیه، متبرک بودن و برگزیده بودن با سعادت دنیوی عجین است. اگر خدا از تو راضی باشد، پس تو خوشبخت هم هستی و اگر بدبخت باشی این نشانه ناخوشنودی خداوند از توست. این طرز تفکر و مفهوم تبرک، با بردگی قوم یهود به چالش کشیده شد. پس در پاسخ آنها اندیشه های آخرالزمانی را پرورش دادند که در نهایت منجر به ایده رستاخیز و روز قضاوت و قیامت شد.

بازگشت

آیا مذهب در نهایت فایده ای دارد؟
نقدی بر کتاب آلن دو باتون تحت عنوان «مذهب برای خداناباوران»

برگرفته از کانون آگنوستیک ها و اته ئیست های ایران

در این مقاله قصد دارم کتاب آلن دوباتون را مورد نقد و بررسی قرار دهم. این کتاب به فارسی ترجمه شده است و شاید برخی از شما این کتاب را خوانده باشید. من برای کوتاه شدن این مقاله، از آوردن نقل قول ها صرف نظر می کنم. امیدوارم خواننده به کتاب رجوع کند و با در نظر داشتن نکات این مقاله درباره آن به قضاوت بنشیند.
لینک دانلود کتاب:
https://ctir.info/2015/05/19/religion-for-atheists-persian-farsi-translation/

قبل از هرچیز باید خاطر نشان کنم که این کتاب برای مردم عامی نوشته شده است. تا اینجا هیچ ایرادی ندارد، اما فقط این نیست، این کتاب علاوه بر لحن عامیانه، عوام فریبانه هم هست و مملو است از فکت های غلط و تحریف کننده .
هدف این کتاب از عنوانش مشخص است: خداناباوران جوانب مثبت مذهب را نادیده گرفته اند (نویسنده البته تجارب شخصی اش از خداناباوران را ملاک قرار داده و تصویری از خداناباوران ارائه می دهد که مسلما معتبر و دقیق نیست). نویسنده معترف است که عقاید مذهبی برای وجود خدا، جهان بعد از مرگ و دیگر مسائل هیچ مبنای معتبری ندارد و خرافاتی بیش نیست. اما در عین حال تصور می کند که مذاهب جنبه مثبتی دارد که خداناباوران آن را فراموش کرده اند و نویسنده به خیال خود می خواهد این جوانب مثبت را یادآور شود.
این جنبه مثبت چیست؟ آیا واقعا در مذهب جوانب مثبت و سازنده ای وجود دارد که به نفع بشریت است؟ پاسخ نویسنده این کتاب را می توان در یک کلام خلاصه کرد: آیین ها. اگرچه عقاید مذهبی خرافاتی بیش نیستند، اما آیین های مذهبی موجب انسجام و همبستگی اجتماعی بین مردم می شود و نیاز به روابط اجتماعی را برای آنها برآورده می کند.

آیا حق با این نویسنده است؟ آیا ما در جامعه به اصطلاح مدرن و سکولار، از فردگرایی افراطی در رنج نیستیم؟ اگر استدلال مغالطه آمیز آلن دوباتون را از نظر بگذرانیم خواهیم فهمید که وی مرتکب عوام فریبی و مغلطه ای خطرناک شده است. مسئله ساده است: این صحیح است که جوامع سکولار امروزی (البته باید در نظر داشت که همچنان به اصطلاح چنین جامعه ای در جهان امروز اقلیت است و در واقع جهان امروزی هنوز سکولار، بی خدا یا اته ئیستی … نیست)، انسانها را از هم دور داشته طوری که افراد تنها برای منافع خودخواهانه خویش وارد روابط اجتماعی می شوند. نویسنده به غلط استدلال می کند که چون چنین نیازی وجود دارد و ما همبستگی و حس مشترک انسانی را در سیستم سرمایه داری کنونی از دست داده ایم، پس باید از مذهب یاد بگیریم و آیین ها را دوباره به شیوه ی سکولار بازسازی کنیم.
پاسخ من این است که آیین هایی از نوع سکولار یا هرشکل دیگری پاسخ به مشکل مذکور نیست. اول از همه باید تصویری که نویسنده از جامعه سنتی و مذهبی گذشته می دهد را تصحیح کنیم. دلیل اینکه در گذشته انسانها همبستگی اجتماعی و وجه اشتراکات معنوی بیشتری داشتند (البته با تخفیف بسیار چون در بسیاری مواقع اینطور نبوده و این گاهی یک توهم نوستالوژیک نسبت به گذشته است) این نبوده که مذاهب باعث انسجام اجتماعی می شده است. دلیل اینکه در گذشته زندگی دهقانی، انسجام و همبستگی اجتماعی بیشتری داشته، تولید و زندگی مشترک و همجوار در زندگی روستایی بوده است و نه مذهب. برخلاف تصور نویسنده، این جمع شدن مردم در کلیسا و دعا و ضیافت های آیینی نبوده که انسانها را به هم نزدیک می ساخته. برعکس، زندگی روستایی و دهقانی این همجواری و همبستگی را ایجاب می کرده و کلیسا نیز متعاقب همین قادر بوده که آیین های خود را در چنین جوامع روستایی کوچکی برگزار کند. بنابراین استدلال من علیه حرف نویسنده به صورت زیر است:

1.زندگی دهقانی (و نیز عشایر)، مبتنی بر تولید و زندگی در جوار یکدیگر بوده است و این همبستگی اجتماعی را بوجود می آورده که امروزه ما فاقد آن هستیم و البته به خاطر فقدان آن در رنج هستیم.
2.ساختار و نهاد مذهبی برای مشروعیت خود از این انسجام استفاده می کرده و آیین های خود را برگزار می کرده است و البته در کنار آن خرافات و سنت و سلطه خود را حفظ می کرده است.
3. از بند یک و دو نتیجه گرفته می شود که آیین های مذهبی، علت واقعی همبستگی اجتماعی نیستند بلکه محصول آن (byproduct) هستند و این همبستگی مزیت و امتیازی برای مذهب نیست. به بیان دیگر، شیوه تولید آنزمان چنین همبستگی را بوجود می آورده و نه آیین های مذهبی. به عنوان یک جامعه شناس با اطمینان مدعی هستم که چنین سخنی مسخره و پوچ است.
اما آلن دوباتون با فریب کاری سعی می کند، ویژگی مثبت زندگی دهقانی (البته باید در نظر داشت که این زندگی ویژگی های منفی و مضری هم داشت) را به نام مذهب و آیین هایش جا بزند و به خورد ما بدهد. پس امیدوارم متوجه مغلطه اساسی نویسنده شده باشید.

در اینجا ما مجال این را نداریم که به دیگر مغالطات نویسنده بپردازیم، اما آنچه گفته شد مهمترین مغالطه است یعنی جابجا کردن معلول با علت. همچنین شایان ذکر است که نویسنده به لحاظ فکت تصویر بسیار نادرستی از مذهب و آیین های مذهبی ارائه می دهد. اگر فرصت بود می توانستم فهرستی مطولی از فکت های نادرست را تهیه کنم. اما به نظر من، کسی که در جامعه اسلامی و تحت نظام جمهوری اسلامی بزرگ شده باشد به خوبی می داند که برگزاری مراسم آیینی مثل رمضان، عزاداری ماه محرم و غیره، هیچ کمکی به همبستگی و انسجام و وحدت معنوی مردم نکرده است. همه به خوبی می دانند که جامعه ایران تا چه حد اسیر بی اخلاقی و از هم پاشیدگی انسجام اجتماعی است و با وجود همه این مراسم و آیین های مذهبی که به شدت هرچه بیشتری هم برگزار می شود، هیچ معنویت و اخلاقیات و همبستگی اجتماعی بین مردم وجود ندارد.
برخلاف تصور نویسنده، هدف مراسم و آیین های مذهبی (برای مثال، مراسم عشای ربانی)، دور هم نشستن و مراواده برقرار کردن و خوش بودن نیست. این یک تصویر کاریکاتوری از مذهب و نهاد مذهبی است. یکی از کارکردهای اصلی مذهب حفظ وضعیت موجود، ایجاد رضایت و فرمانبرداری در رعایا بوده است. آیین های مذهبی چنین کارکردی داشته اند. هدف اصلی آنها به انضباط در آوردن رعایا، کنترل بر افکارشان و حقنه کردن ارزش ها و هنجارهای مسلط جامعه برده داری و سپس فئودالی بر ذهن مردم از طریق خرافات بوده است. مشکل خداناباوران با مذهب صرفا خرافات و نادرست بودن این عقاید نیست. همچنین این عقاید تاثیر مخرب بر زندگی مردم دارد و آنها را به بندگان رام و مطیع در خدمت قدرت تبدیل می کند. آیین های مذهبی مشخصا چنین نقشی داشته اند اما نویسنده فریب کار ما هیچ کجا به این موضوع اشاره ای نمی کند.
به عنوان نتیجه، این صحیح است که سیستم سرمایه داری موجود انسانها را فقط به چشم نیروی کار می بیند و به این ترتیب، کارگران نگون بخت در آپارتمان های کوچک کلان شهرها دور از یکدیگر (اگرچه در جوار یکدیگر)، ایزوله و منزوی شده اند. این صحیح است که انگیزه های مردم به سودجویی و تلاش برای کسب موقعیت های اجتماعی بالاتر در جامعه طبقاتی فروکاسته شده است. اما راه حل بازگشت به مذهب یا آموختن از مذهب نیست. خلاصه کلام اینکه راه حل برای تغییر وضعیت کنونی، بازگشت به گذشته نیست. هیچ چیز مثبتی در مذهب و نهاد مذهبی وجود ندارد. همبستگی اجتماعی را باید با کمک تولید مشترک، دگرگون کردن شیوه تولید موجود و شکستن ساختارهای سرکوبگر بدست آورد و نه با تقلید از آیین های مذهبی. حتی تصورش مسخره است که خداناباوران بخواهند همبستگی اجتماعی را با برگزاری چندتا آیین به جامعه برگردانند. مشکل زیربنایی تر از این حرفهاست و مسلما برگزاری آیین یا گردهمایی های آیینی نمی تواند علل ریشه ای فردگرایی اتمیستی جوامع کنونی را از بین ببرد.

بازگشت