ويژگی تاريخی دولت در آسيا …

١
ويژگی تاريخی دولت در آسيا
و
مسئله شيوة توليد آسيايی
از: موريس گودليه
برگردان: ب. کيوان

 مفهوم شيوة توليد آسيايی يکی از جالب ترين دستاوردهای مارکس است که با سرنوشت کاملاً عجيبی روبرو بـوده اسـت و می باشد. مسئله و شرط آن از اين جهت اهميت دارد که چگونه بايد جامعه های شرقی و تحول آنها را توصـيف کـرد و چگونـه بايد آنها را با توالی شکل های توليد و جامعه هايی که از دورة باستان تاريخ غرب را ساخته اند، مقايسه کرد؟
مفهوم استبداد شرقی: پيش از مارکس
پيش از مارکس اروپا از پايان قرن ۱۵تا پايان قرن ۱۸مفهوم استبداد شـرقی را بـرای توصـيف نظـامی سياسـی و جامعۀ امپراتوری عثمانی به عنوان خصم ذاتی اروپا و نيز برای توصيف نظام سياسی امپراتوری پارس و هند دورة مغول بکار مـی بـرد.
اما اين مفهوم از خيلی پيش تر از اين تاريخ سرچشمه می گيرد؛ زيرا ارسطو در کتاب سياست نوشت: «بربرها طبعاً بـرده تـر از يوناني ها و آسيايی ها برده تر از اروپاييها هستند؛ چونکه در آنجا حکومت استبدادی را بدون اعتراض تحمل می کننـد. چنـين سلطنت هايي حکومت های استبدادی هستند. اما آنها از امنيت برخوردارند، زيرا موروثی و قانونی اند». (۱)
از قرن ،۱۶مفهوم استبداد شرقی توسط انديشمندان متعدد از بودين Bodin  تا منتسکيو (کـه در کتـاب روح قـوانين بـه تنظيم اصول عمومی حکومت های استبدادی پرداخت) و نيز با گزارش های مسافرتی که از شرق بازديد کرده بودند، مخصوصـاً با شرح مشاهدات برنيه  Bernier غنی شده است. از ميانة قـرن ۱۸تـا مـارکس اقتصـاددانان (آدام اسـميت ۱۷۵۱و ريچـارد جونس (Richard Jones (۱۸۲۱ از جانشينان مالتوس(۲) و فيلسوفان (هگل در فسلفة تاريخ؛ ۱۸۳۱)عناصر ديگری را بـه جدول جامعه های شرقی افزودند.
بعد، مفهوم استبداد شرقی با انديشه های جديدی ترکيب شد و آن اين که: در شرق زمين در مالکيت دولت است. افـرد درمقابل دولت برابرند، چون گرفتار همان اسارت اند. در جامعه، اشرافيتِ موروثی وجود ندارد. فرد تنها بنا بر مشارکتش در دولـت از قدرت و ثروت برخوردار است. از اين رو، بنظر می رسد که جامعه شرقی از قوانين مدنی بی بهره است. در حقيقت، مذهب درآنجا جانشين قانون است و نقش مسلط ايفاء می کند. تودة جمعيت در همبودهای روستايي کنار يکديگر قرار دارند و کشاورزی در آنجا بر صنعت مسلط است. محيط جغرافيايي و اقليمی خشک و باير امور آبياری عمومی را ناگزير می کند و دولـت در ايـن کار وظيفة کارفرمای بزرگ را بر عهده دارد. سرانجام اين که اين جامعه هـا در سـپيده دم تمـدن در وضـعيت تـاريخی ثابـت و بی تغيير باقی می مانند.
بنابراين، مفهوم استبداد شرقی آلوده به بينش ايدئولوژيک منفی و حتی نژادپرستانه نسبت به شرق است؛ چنانکـه بسـياری از اظهارات منتسکيو يا هگل چنين خصوصيتی دارند. به عقيدة هگل در هند «آنچه می تواند به عنوان زنـدگی سياسـی نشـان داده شود، استبداد بدون هيچ اصل و قاعدة اخلاقی يا مدهبی است». (۳) چين و هند ثابت و بي تحرک باقی ماندند و زنـدگی
نباتي طبيعی را تا عصر ما پايدار نگاهداشتند».(۴) از اين مفهوم عينـاً در مبـارزة ايـدئولوژيک کـه در غـرب جريـان داشـت، استفاده شده است؛ زيرا تفسير منتسکيو از استبداد شرقی به او امکان داد که غير مستقيم از سلطنت مطلقة بوربن ها که او آن را «استبداد ترکی» می ناميد، انتقاد کند. برعکس ولتر از استبداد بصيرانۀ چين ستايش کرد و پس از او همـه کسـانی کـه آرزو داشتند حکومت های سلطنتی اروپا دست به اصلاحاتی بزنند که آنها بنام طبيعت و عقل بـه لـزوم آن اعتقـاد داشـتند، مـدافع استبداد بصيرانه شدند. در واقع، مارکس هنگام تدوين مفهوم شيوة توليد آسيايی از اين نقطه عزيمت کرده است.(۵)

مارکس: از استبداد شرقی تا شيوة توليد آسيايی

مفهوم شيوة توليد آسيايی بين ۱۸۵۳و ۱۸۵۸تدارک ديده شد. فرمول بندی روشن آن در ۱۸۵۹در پيشگفتار «درآمـدی بر نقد اقتصاد سياسی» صورت گرفت. مارکس در آن نوشت: «شيوه های توليد آسيايی، باستانی، فئودالی و بـورژوايی جديـد بـا ويژگی های برجسته می توانند دوره های تدريجی شکل بندی اقتصادی جامعه ناميده شوند».(۶) نخستين مرحلة تدارک ايـن مفهوم با سلسله مقاله های منتشر شده در ۱۸۵۳در نيويورک ديلی تريبون و برخی نامه های مبادله شـده در ايـن دوره ميـان مارکس و انگلس مطابقت دارد. دومين مرحله بسيار مهم و بديع در فاصلة ۱۸۵۷-۱۸۵۸زمانی است که مارکس «شـکل هـای شيوه های توليد پيش از سرمايه داری» (۷) را نگاشت. ديرتر يعنی از۱۸۷۰ تا زمان مرگ در۱۸۸۳، مـارکس در پرتـو تحليـل بررسی های مورگان و ديگر قوم شناسان و پژوهش های خود دربارة تاريخ کشاورزی و مسايل ارضـی روسـيه و اروپـای شـرقی چندين بار به اين مفهوم رجوع می کند. سه پيش نويس نامه اش بـه ورا زاسـوليچ  (Vera Zassoulitch(۱۸۸۱ بـه تحـول
نهايی وی شهادت می دهند.
اما چرا شيوة توليد آسيايی؟ مفهوم شيوة توليد به عنوان نخستين مفهوم کليـدی تئـوری مـارکس، مفهـومی اسـت کـه در ايدئولوژی آلمانی (۱۸۴۶) شکل گرفت. هر «شيوه» توليد مبتنی بر «روش» مادی و «روش» اجتماعی توليد است. روش مـادی عبارت از ترکيب نيروهای مولد مادی و معنوی است که هر جامعه را در يک دوره معين مشخص می سازند. روش اجتمـاعی، مجموع روابطی است که انسان ها بر پاية آنها برای توليد شرايط مادی هستی شـان و تقسـيم آن ميـان خـود بـر طبيعـت اثـر می گذارند. اين روابط را مارکس، روابط اجتماعی توليد ناميده است.
مارکس به اين تعريف ها دو فرض اضاه کرده است: از يک سو، فرض می کند، روابط توليـدی کـه در تـاريخ جانشـين هـم می شوند، با سطح های مُعين نيروهای مولد مطابقت دارند. آنها (نيروهای مولد و روابط توليد) بنا بر تشکيل شيوه های مختلف توليد يعنی ايجاد پايه های اقتصادی گونه های مختلف جامعه ها با يکديگر ترکيب می شوند. از سوی ديگر، فرض می کند کـه ديگر نهادهای اجتماعی (شکل های خانواده، مذهب، دولت و غيره) نيز با شيوه هـای مختلـف توليـد مطابقـت دارنـد و بـا هـم کليت های اجتماعی ويژه ای را تشکيل می هند که او آنها را شکل بندی های اقتصادی و اجتماعی می نامد.
پس در نظر او شيوة «آسيايی» توليد و شکل های جامعه ای که با آن مطابقت داشتند، چه بود؟ مـا آنهـا را در دو محور روشن خواهيم کرد: از يک سو، روابط ميان ساختارهای اقتصادی و دولت و از سوی ديگر، روابط ميان شيوة توليد «آسيايی» و خصلت استبدادی دولتی که با آن مطابقت دارد.

۱-اقتصاد و دولت در جامعه های مربوط به شيوة توليد آسيايی

به عقيدة مارکس مشخصة ويژة توليد آسيايی عبارت از اينست که در اين جامعه ها دولت مالک زمين است. البتـه، تملـک زمين به وسيلة دولت در شکل های بسيار متفاوت بروز می نمود: از شکل های تعهدآور نسبتاً ناچيز برای همبودهای محلی درجايی که دولت فقط دارای نوعی مالکيت «ممتاز»  بر اراضی سرزمين تحت حاکميت خود بـود، تـا شـکل هـای بسـيار سـخت
هنگامی که دولت خود را «يگانه» مالک زمين می شناخت و برای همبودهای محلی، روستايی يا قبيله ای فقط حـق تصـرف و استفاده قايل بود. هنگامی که دولت خود را يگانه مالک زمين می دانست، شرط بقاء انسان ها جلوه می نمود: شرطی کـه بايـد پيش از کار انسان ها برای بدست آوردن وسايل معيشت و کسب ثروت مادی شان از طبيعت وجـود داشـته باشـد. دولـت بـه عنوان ارباب طبيعت، خصلت فوق طبيعی داشت و مظهر آن همچون وجودی با ماهيت خداوندی رخ می نمود کـه نسـبت بـه انسان ها و اشياء قدرت مطلق و «خودکامانه» روا دارد.
به عقيدة مارکس، شکل های مالکيت يک دولت که خود را همچون همبودی برتـر از همبودهـای محلـی بـا منشـاء فـوق طبيعی نشان می دهد، در گونه گونی به اندازه شکل های بسيار قديمی مالکيت قبيله ای يا همبودی زمين متنوع بـوده اسـت که همزمان منشاء دوردست و پاية آن محسوب می گردد. در اين چشم انداز، شيوة توليد آسيايی همچون محصول شکل هـای معين روندهای تشکيل دولت و طبقات يا کاست های مسلط در بطن جامعه های پيشين قبيله ای جلوه می کند. با پيـدايش دولت و تبديل آن به «مالک» زمين همبودهايی که بر آنها اعمال حاکميت می نمود، بهره بـرداری از بخشـی از نيـروی کـار و توليد همبودها به صورت خراج يا ماليات ممکن گرديد. در اين حالت دولت نقش مستقيم در سازماندهی کار و روند توليد اين همبودها ايفا نمی کند. اما می تواند با بسيج نيروی کار آنها برای اجرای کارهـای مفيـد بـزرگ اقتصـادی حفـر(کانـال هـای آبياری) يا سياسی (ايجاد راههای ارتباط) مستقيماً دخالت کند. به عقيدة مارکس همبودهای محلی اعم از اين که ايـن کارهـا مفيد بوده باشند يا نه، وظيفه داشتند برای موجوديت و رشد دولتی که زير فرمانروايی اش بودند، علاوه بر تأمين شرايط مادی و اجتماعی باز توليد خاص خود به توليد منظم مازاد برای دولت بپردازند. از اين رو، بمحض اين که همبودی زير فرمان دولـت قرار می گرفت. موظف بود از محل کار يا محصولات کار خود نياز معين همبود بالاتر را به عنوان مظهر وحـدت فراتـر از خـود
تأمين کند. با وجود توليد مازاد برای دولت، اطاعت سياسی همبود باعث می شود که بهره کشی اقتصادی از آن دوبرابـر شـود.
اين بهره کشی شکل های گوناگون دارد: مانند بيگاری ها بخاطر بزرگداشت همبـود برتـر، يعنـی دولـت کـه تجسـم همزمـان فرمانروای مستبد و واقعيت های تخليلی و خدايان بود، بيگاری ها برای ايجاد شرايط جمعی توليد يا راههای ارتباط، اجاره بهـا که با ماليات آميخته بود و اغلب بصورت جنسی پرداخت می شـد و خـراج هـا کـه همبودهـای مغلـوب بـه همبودهـای فـاتح می پرداختند. همچنين شکل های مختلف بردگی و بندگی وجود داشت که اهميت فرعـی داشـتند؛ زيـرا تـوده جمعيـت کـه نسبت به بردگان و ديگر گروه های فرمانبردار «آزاد» بودند، در هر لحظه ممکن بود که به بيگاری يا پرداخت خراج بـه دولـت
واداشته شوند. وانگهی، اگر فرد تابع دولت است، بنا بر وابستگی اش به گروه اجتماعی بسيار وسيع، يعنـی بسـتگی بـه نياکـان واحد، روستا، قبيله، کمتر به عنوان فرد مطرح است. در واقع، اين گروه است که مستقيماً فرمـانبردار دولـت اسـت: پـس ايـن فرمانبرداری، شکل فرمانبرداری يک همبود به همبود ديگر، شکل فرمانبرداری سياسی، مذهبی و اقتصادی را پيدا می کند.
دولت برای حفظ ادعای خود در مالک بودن زمين و برداشت بخشـی از نيـروی کـار و فـرآورده هـای همبودهـای محلـی می بايست به قدرت يا تهديد به ياری گرفتن از قدرت دست يازد و رضايت آنها را به دلايل مذهبی و غيره کسب کنـد. بـدين ترتيب بهره کشی از گروه های محلـی توسـط دولـت قبـل از هـر چيـز مبتنـی بـر مکانيسـم هـا و نيروهـای فـوق اقتصـادی
( Extra – économique ) بود.
در اين نوع اقتصاد، خود بسندگی گروه های محلی و اين واقعيت که ماليات ها و خراج ها اغلب اوقـات بـر حسـب جـنس برداشت می شد، نه بر حسب پول مانع رشد و توسعه روابط کالايی بـود. شـهرهای متعـدد و غالبـاً مهمـی وجـود داشـت کـه مکان های صرف هزینه نمايندگان دولت و در عين حال نقاط مبادله مازاد محلی در برابر فرآورده های خارجی بود. کاست هـا يا طبقه های سوداگر که کم و بيش در خدمت دولت و زير نظارت آن بودند، رکن ساختار اجتماعی را در موقعيتی پايين تـر از موقعيت روحانيان، جنگاوران يا مديران دولت تشکيل می دادند. از اين رو، شکل های آغازين حاکميت و دولت بـا ايـن روابـط توليد و مبادله مطابقت داشت. مفهوم استبداد بيش از تعلق به مارکس در وجود آن روابط خلاصه می شود. مـارکس در زمـان خود طرح مطلب را از سر گرفت. اما بر اساس مفهوم شيوه آ«سيايی» توليد به طرح و تدوين دوباره آن پرداخت.

۲- شيوة توليد «آسيايی» و «استبداد شرقی»

در اين زمينه به ديدگاههای مارکس درباره خاستگاه های شيوه توليد و دولت «آسـيايی» بـاز مـی گـرديم. در واقـع آنهـا محصول تحول شکل های معين همبودی مالکيت، کار و سازماندهی جامعه و بطور اساسی محصـول شـکل هـای قبيلـه ای و قومی بوده اند. بنا به دلايل مختلف، – مخصوصاً به دليل توسعه جمعيتی و نظامی گروه های معين (مانند مورد پرو قـديم) يـا
ضرورت تمرکز قدرت برای اقدام به کارهای بزرگ، دليلی که مارکس همان اهميـت انگلـس را بـرای آن قايـل نبـود – توسعه روابط سياسی و اقتصادی که متکی بر گروه های محلی، قبيله ای و قومی ياد شده بود، ولی آنها را در يک همبود بسيار وسيع و بنا بر اين با خصلتی بسيار مجرد يکپارچه می نمود، به امر ضروری تبديل شده بود.
اين همبود بسيار وسيع، اما خيلی مجرد در اين دوره فقط می توانست شکل مذهبی پيدا کند، يا به خاسـتگاه هـای فـوق طبيعی توسل جويد. لازم به يادآوری است که اين اندیشه مارکس همواره برای ما ثمربخش بنظر می رسـد. بنـابراين واقعيـت، ماهيت اين همبود و يگانگی آن «برای يک بخش در ذات تخيلی قبيله، در خدا و برای بخـش ديگـر در مسـتبد واقعـی»(۸)،
خدمتگزار اين خدا مجسم می گردد. چنين است ويژگی های دولت آسيايی که قدرت آن فقط می توانست در مقياسی که اين قدرت با خاستگاه فوق طبيعی رخ می نمود و در شخصيت های تخيلی يا واقعی، در ذات خـدايی يـا نزديکـان خـدايان تبلـورمی يافت، شکل مطلق«استبدادی» پيدا کند. اين خصلت خدايي يا انحصار دسترسی به خدايان چيزی است که شاه و مريد را
فراسوی همه انسان ها، از جمله فراسوی آنها که همزمان ابزارها و سودبرندگان دولتی بودند که تجسم آنهـا: يعنـی روحانيـان، جنگاوران، ديوان سالاران و هر سنخ از صاحب منصبان بود، متمايز می کند. اراده و تصميم های شاه برای همه حکم قوانين را داشت. مارکس برای نشان دادن اين شکل قدرت مطلق اصطلاح قديمی «دسپوتيزم» را تکرار مـی کنـد کـه متأسـفانه نـاگزيرشکلی از قدرت را در ذهن القاء می کند که هر لحظه می توانست در خودکامگی و استبداد درغلتد. در واقـع، نـوع و چگـونگی اعمال قدرت يک شاه «آسيايی» به علت های اجتماعی و شرايط تاريخی که وجود روابط و قدرت های فوق محلی و قبيلـه ای
را «ضرور» کرده بود، باز می گردد.
مارکس در تکميل اندیشه قدرت «استبدادی» (Despotique) يا بهتر بگوييم تکميل مضمون اندیشه يادشده اين ايده را مطرح می کند که توده انسان های آزاد در جامعه های شيوه توليد آسيايی در برابـر دولـت در نـوعی رابطـه «بردگـی تعمـيم يافته» قرار داشتند؛ زيرا وضعيت انسان آزاد طوری نبود که فرد از بيگاری يا پرداخت خراج به دولت معاف گردد. با اينهمه، اين واقعيت که او آزاد بوده است، در هيچ موردی نمی توان وضع او را با وضع برده وابسته به ارباب در جامعه هاي يونانی – لاتينی دوره باستان يا با وضع رعيت وابسته به زمين های مزروعی يا خانواده در جامعه های فئودالی غرب در قرون وسطی اشتباه کرد.(۹) با اينهمه، هنگامی که مارکس به حساب خود مفهوم استبداد شرقی را تکرار می کند، در نظـر مـا عينـاً همـان شـرط هـا تحميل می شوند.
مارکس چندين بار به اين انديشه باز می گردد که دولت شيوة توليد آسيايی با عهده دار شدن مالکيـت يـا کنتـرل نهـايي شکل استفاده از زمين مانع رشد مالکيت خصوصی زمين می گـردد و ايـن رشـد را متوقـف مـی کنـد و از آن دو نتيجـه ببـار می آيد: يکی «استبداد شرقی» و ديگری اهميت مخصوص مذهب در فرهنگ و طرز کار جامعه های شرقی.
با توجه به اين واقعيت ساختار اجتماعی و سرشت «طبقات مسلط» در جامعه های شيوة توليد آسيايي بسيار متفـاوت بـا ساختارهای جامعه هايی است که طبقات مسلط در آن صاحب زمين اند و از کار ديگران بر شالوده پايه ای خـاص، مسـتقل ازدولت سود می جستند. اين وضع به آنها امکان داده بود که با تکيه بر اين پايه با دولت به مخالفت برخيزند. اين پایه خاص بـه
همان اندازه از شکل های مالکيت مشترک که در سطح محلی باقی می ماند، مجزا و متمايز بود.
برعکس در جامعه های مربوط به شيوه توليد آسيايی يک فرد يا گروه اجتماعی تنها در مقياسی می توانسـت زمـين و کـار فرد ديگر را تصاحب کند که شغلی در دولت داشته باشد و يا مجاز بوده است آنها را بطور موقت يا دايم بنفع دولت بکار گيـرد. اما هنگامی که اين حق استفاده موروثی شد، پایه قدرت مجزا از دولت شروع به شکل گيری نمود.
بر پایه اين واقعيت، طبقة مسلط در جامعه های شيوة توليد آسيايی فقط می توانست با دولـت و فراسـوی آن بـا نماينـده دودمان فرمانروا که مولود گروه اجتماعي ای بود که کنترل دولت را کسب و تسخير کرده بود، در آميزد. بديهی است کـه ايـن گروه نمی توانست بدون کمک افراد متعدد و گروه های اجتماعی چون روحانيان، جنگاوران، مديران، قاضيان، صاحب منصـبان
از هر سنخ که وظايف، مشاغل و مسئوليت های دولتی را بر عهده داشتند، دولت را رهبری و هـدايت کنـد. و در مقياسـی کـه گروه های مختلف محلی، قبيله ای، قومی و غيره به شکل دادن پایه دولت ادامه می دادند و سلسله مراتب خـاص آن را حفـظ می کردند (که قدرت آن از اين پس در صورتی قانونی بود که دولت آن را برسميت می شناخت)، طبقـة مسـلط جامعـه هـای
شيوه توليد آسيايی رأس قشربندي اجتماعی بغرنجی را تشکيل می داد که بسيار متفاوت با طبقات مسلطی بود که در غرب بر پایه شکل های متفاوت مالکيت زمين جدا از دولت گسترش يافته بود. برای سود جسـتن از يـک فرمـول، مـی گـوييم کـه در«شرق» وضع از اين قرار بود: دولت بر طبقات مسلط فرمانروا بود و در واقع همچون پايگاه و تکيه گاه شـان بـه آنهـا خـدمت می نمود. حال آنکه در غرب جريان عکس آن است: يعنی طبقات مسلط پايگاه دولت را تشکيل مـی دادنـد و بـر آن فرمـانروا بودند و هنگامی که پای منافع آنان در ميان بود، آن را تغيير می دادند.
به عقيده ما اينها عناصر اصلی مفهوم های شيوه توليد آسيايی و استبداد شرقی نزد مارکس را تشکيل می دهند. اما ا ين مفهوم ها بسته و منجمد باقی نماندند، بلکه طی زندگی مارکس تحول يافتند. در سطرهای آينده راستای اين تحول را شتابان مرور می کنيم:

۳-تحول مفهوم شيوة توليد آسيايی نزد مارکس

در ۱۸۵۳هنگامی که مارکس در نيويورک ديلی تريبون درباره نتايج «تخريب نظام اجتماعی هند» بر اثـر سـلطه بريتانيـا تفسير نوشت، ناچار پيرامون خصلت های آغازين جامعه های شرقی به تفکر پرداخـت. از ۱۸۵۳تـا ۱۸۵۸ايـن تفکـر او را بـه کنکاش دربارة نظام های اجتماعی شرق و غرب قديم سوق داد. در عين حال، او به «غير شرقی کردن» شـيوة توليـد آسـيايی مبادرت کرد، زيرا در «شکل ها»(۱۰) مفهوم را برای پرو و مکزيک پيش از کريستف کلمب و سلت های قديم عيناً بکار برد.
اين مفهوم با از دست دادن مرجع های «آسيايی» اوليه اش از اين پس يک سلسله جامعه های گذشته و همچنين حال را نشان می دهد که از ديدگاه وی از لحاظ ترکيب شکل دولت فوق محلی، کـه مالکيـت يـا کنتـرل زمـين را عهـده دار اسـت و گروه های محلی، که مورد بهره کشی و محتملاً تحت ستم آن است، وجه مشـترک دارنـد. ايـن همبودهـا دراسـاس بـا حفـظ
ظرفيت بازتوليد خود بدون کمک دولت که اغلب به تصاحب بخشی از نيروی کار و توليدشان بشـکل بيگـاری هـا و خـراج هـا بسنده می کند، در واقع نسبت به سرنوشت دولت و از جمله نسبت به هجوم اقوام خارجی که دودمان فرمانروا را برمی اندازنـد و رئيس و خاندان خود را بجای آن می نشانند، بی تفاوت اند. در اين دوره مارکس برخـی ديـدگاه هـای بشـدت قـوم مدارانـه پيشينيانش را به سود خود مورد استفاده قرار می دهد؛ او اين فرمول هگل درباره هند را، که گفته بود: «به هيچ وجه تاريخ يـا دست کم تاريخ شناخته شده نداشته است»(۱۱) اقتباس نمود. و در اين باره نوشـت: «امپراتـوری عظـيم و نيمـه بربـر چـين علی رغم زمان رشدی گياه وار داشت».(۱۲)
ديرتر، مارکس در کتاب نخست کاپيتال (۱۸۶۷) به اين انديشه ها باز می گردد و تأييد می کند که همبودهای روسـتايی، آنطور که در هند آنزمان دوام يافتند «کليد تغيير ناپذيری جامعه های آسيايی را بدست می دهند، تغيير ناپذيری بس عجيبی که با انحلال و بازسازی بی وقفه دولت های آسيايی و تغيير قهرآميز دودمان های آن مباينت داشت».(۱۳) اين فرمول مـبهم است و موجب تضادهای معينی در ديدگاه های مارکس می شود: زيرا دودمان ها دولت نيستند. دودمان ها هنگـامی کـه يـک گروه اجتماعی جديد دولت را قبضه می کند، ممکن است تغيير يابند و دولت را به خدمت درآورند. اما دولت می تواند در ذات خود بهمان ترتيب باقی بماند. به علاوه، اگر «استبداد شرقی» شکل دولتی است که با شيوة توليد آسـيايی مطابقـت دارد، اگـر
اين استبداد بطور ارگانيک با تملک زمين های همبودهای محلی توسط دولت در پيوند است، در اين صورت «دولت آسـيايی» تا آنجا دوام دارد که آنها دوام دارند و تا آنجا بازتوليد می شوند که آنها بازتوليد می شـوند. در ايـن مفهـوم دولـت اسـتبدادی همپای آنها تغيير ناپذيراست. مارکس در اين باب يادآور می شود که در شرق، سرزمين تمدن های قديم، «فاتحان بربر کـم و
بيش بسرعت به تسخير تمدن برتر تابع های شان درآمدند».(۱۴) از۱۸۵۳مارکس در برابـر «تغييـر ناپـذيری» جامعـه هـای آسيايی اين مسئله را مطرح کرده بود که «بشريت دروضعيت اجتماعی آسيا می تواند سرنوشت خود را بدون انقـلاب بنيـادی به کمال برساند».(۱۵) پس در اين صورت، برای او بريتانيايی ها «نخستين فاتحان تمدن برتر از تمدن هند» با وجـود دنبـال
کردن «پست ترين منافع» همچون «افزارهای ناآگاه تاريخ در برانگيختن اين انقلاب»(۱۶) جلوه می کنند. او در اين خصـوص نوشت: «بريتانيا مأموريتی دوگانه در هند انجام داد: يکی ويرانگر و ديگری اصـلاحگر، انهـدام جامعـه قـديمی آسـيا و اسـتقرار پايه های مادی جامعه غربی در آسيا» .(۱۷)
اما از۱۸۷۰، مارکس در چشم انداز بپايان رساندن کتاب سوم کاپيتال که بـه تئـوری درآمـد ارضـی اختصـاص داده شـد، هنگام تحليل عميق تحول شکل های مالکيت ارضی در اروپا و مخصوصاً در آلمان و روسيه تغيير عقيده داد و بدين منظور بـه مطالعه روسيه پرداخت. آنچه از اين پس در او تأثير گـذارد، نيـروی حيـاتی همبودهـای کشـاورزی اسـت. او ايـن همبودهـای
باستانی، ابتدايی را متمايز کرد و نشان داد که آنها در روسيه با پشت سر گذاردن زمان تا قرن ۱۹دوام آوردند. او در ۱۸۸۱به اين نتيجه رسيد که انگلستان در سرزمين هند هيچ نقش فرضی تمـدن بخشـی ايفـاء نکـرده اسـت. شـيوة توليـد آسـيايی و شکل های دولت ها و جامعه های مربوط به آن از اين پس برای او به مثابه نتايج يکی از راه های تحول بنظر می رسد کـه بـر
اساس فروپاشی شکل بندی «ابتدايی» جامعه بشری ممکن گرديد. چنانکه مشهود است، مجموعی از شکل های همبودهـا در انواع و عصرهای مختلف که مارکس آنها را «ابتدايی» يا «باستانی» ناميد، مرتبط بهم بوده و با هم همزيستی داشته اند. شـيوه توليد آسيايی بر پایه «کمون کشاورزی» که مارکس آن را شکل «واپسين» و «تازه تر» شکل بندی «ابتـدايی» جامعـه بشـری تلقی نمود، بوجود آمد. البته اين شکل همبود »در عين حال يک مرحله گذار به شکل بندی فرعی جامعه، گذار جامعة مبتنـی بر مالکيت مشترک زمين به جامعة مبتنی بر مالکيت خصوصی است. شکل بندی فرعی […] سلسـله جامعـه هـای مبتنـی بـر بردگی و زمين بستگی را در بر می گيرد. اما آيا اين بدان معناست که وظيفة تاريخی کمون کشاورزی جبراً بايد به اين نتيجـه بيانجامد؟ به هيچ وجه، دوآليسم ذاتی آن يک آلترناتيو(بديل) می پذيرد: عنصر مالکيـت آن بـر عنصـر جمعـي آن يـا عنصـرجمعی آن بر عنصر مالکيت آن می چربد. همه چيز بستگی به محيط تاريخی ای دارد که، )شـکل بنـدی موصـوف . م( در آن
قرار گرفته است«.(۱۸)
تنها بر اساس شکل های مختلف مالکيت غير کمونیِ زمين، مالکيت خصوصی باستانی، مالکيت فئودالی و غيره اسـت کـه بردگی، زمين بستگی (سرواژ) و ديگر شکل های انقياد شخصی به شرايط توسعه عظـيم خـود راه مـی يابنـد و خصـلت هـای ديگری را به شکل های جامعه ها و دولت هايی که روی اين پايه ها بنا شده اند، می افزايند؛ مخصوصاً خصلت هـايي را اضـافه می کنند که به جامعه های واقعی طبقاتی مربوط می گردد.

از اين رو، دو سال پيش از مرگ مارکس، شيوه توليد آسيايی در ديد وی همچون شکل آغازين گذار جامعه هـای ابتـدايي به جامه های طبقاتی جلوه می کند که شايد حتی رايج ترين شکل گذار در جريان تاريخ است. اين شکل گذرا به وجود شـکل بغرنج همبود کشاورزی وابسته بود. از ايـن پـس «نيروهـای حيـاتی» ايـن همبـود کـه مولـود خصـلت دوگـرای (دوآليتسـی)
ساختارهايش بود، از جانب مارکس مورد تأکيد قرار می گيرد. و او در اين باب تا آنجا پيش رفت کـه نوشـت: «نيـروی حيـاتی همبودهای ابتدای بطور مقايسه ناپذير بسيار بزرگتر از نيروهای حياتی جامعه های سامی، يونانی، رومی و غيره و نيز به مراتب بزرگتر از نيروی حياتی جامعه های مدرن سرمايه داری بود».(۱۹)
شيوه توليد آسيايی بسيار محدود همچون شکل ناقص، ناکامل و نارسای گذار جامعه های ابتدايي به جامعه هـای طبقـاتی بنظر می رسد. شکلی که ناکاملی آن ضرورتاً موجب رکود چندصدساله جامعه های بنا شده روی اين پايه و تغييرناپذيری و در واقع سکون و جمودشان در تاريخ شده و آنهارا از تاريخ بی بهره کرده است.
جامعه های شيوة توليد آسيايی برای مارکس چنين جلوه می نمود که کاملاً به جامعه هـای طبقـاتی و بـه شـکل بنـدی فرعی جامعه تعلق ندارند؛ زيرا در آنها ساختارها و روابط اجتماعی مربوط به همبودهای ابتـدايي بـا ديگـر سـاختارها و روابـط اجتماعی که جامعه های طبقاتی را توصيف می کنند، ترکيب می شوند. از اين پس، شيوة توليد آسيايی ديناميسم خاصی دارد
که می تواند آن را در راستاهای مختلف تحول دهد؛ مثلاً آن را – در پی زوال کم و بيش کامل شکل های مالکيت کمونی کـه خاستگاهش را نشان می دهد – در راستای جايگزينی جامعه های طبقاتی هدايت کند. از اين روست که شيوة توليـد آسـيايی در ژاپن به سمت شکل فئودالی اقتصاد و جامعه، در چين به سمت شکل های مختلف مالکيت خصوصی با حفظ کنترل دولـت
بر آنها و در غرب به سمت شيوة توليد برده داری تحول يافت. ا نگلـس بـه نوبـة خـود در «اروپـای فرانـک» (۱۸۸۲) تصـريح می کند که قبيله های ژرمنی توانستند به سمت شيوة توليد آسيايی تحـول يابنـد؛ چونکـه آنهـا منطقـه هـای اروپـايي تـابع امپراتوری رم را در دوره ای که شيوه توليد برده داری و نظام مالکيـت خصوصـی زمـين (۲۰) از هـم مـی پاشـيد، بـه تصـرف درنياورده بودند. پس از هجوم امپراتوری رم و زوال آن – جامعه های ژرمنی و جامعه های محلی که آنها تسخير کـرده بودنـد، در سرزمين گُل قديم و در آلمان بسوی شيوة توليد «فئودالی» مبتنی بر مالکيت اربابی زمـين کـه بسـرعت از کنتـرل دولـت خارج می شد، تحول يافتند.

ترازنامه انتقادی مفهوم شيوة توليد آسيايی

ترازنامة واقعی انتقاد از مفهوم شيوة توليد آسيايی بايد مبتنی بر آثار کارشناسان جامعه هايي باشد که مـارکس آنهـا را در گروه: هند، ايران، پرو و يونان باستان و غيره رديف کرده است. دراين جا ما خود را به ارائه ديـدگاهمان کـه ديـدگاه يـک قـوم شناس است و بطور غير حرفه ای به تاريخ می پردازد، محدود می کنيم؛ و تنها روی نقاطی تأکيد می ورزيم که بنظر ما فايـدة
تئوريک خود را حفظ کرده است.

۱- نخستين نقطة قوت مفهوم شيوة توليد آسيايی در اين است که مفهوم بسيار قديمی استبداد شرقی را دربـاره رونـدهايي که دولت، کاست ها يا طبقات مسلط را بر اساس رشد شکل های قديمی قبيله ای و همبودی مالکيت، کـار و سـازمان جامعـه پديد می آورند، به ديد تازه ای تبديل کرده است. اين نظر همزمان مورد توجه قوم شناسان و تاريخ دانان قرار گرفته است.
۲- مارکس با پيوند دادن و جود استبداد شرقی و قدرت «مطلقه» دولت به اين مسئله که دولت عهـده دار مالکيـت زمـين، منبع معيشت و ثروت های محلی است، کار تازهای انجام داده است.
۳- اين انديشه که دولت توانست در يک وجود خيالی، در يک خدا مجسم گردد و تملک زمين توسط دولت چونان چيزی جلوه کند که پايه های فوق طبيعی دارد، مورد توجه قوم شناسان و تاريخ دانان است.
۴- بطور کلی ملاحظات مارکس دربارة شيوة توليد آسيايی نشان می دهد که او بـرای شـکل هـای همبـودی مالکيـت و سازماندهی زندگی اجتماعی در تحول بشريت اهميت قايل بود. دراين خصوص، او به عصر خود و آثار مورِر Maurer، مورگان Morgan، کووالوسکی Kovalevski وغيره مرتبط است و با آنها سروکار دارد.
۵- مارکس در مقايسه با جامعه ها و دولت های شيوة توليد آسيايی، خصلت بسيار ويژه تـاريخ غـرب را کـه بـا پيـدايش دولت – مدينه ها در يونان شروع به شکل گيری نمود، نشان داد. در بطن آنهاست که مالکيت خصوصی زمـين جـدا از مزرعه عمومی L ager publicus، زمين دولتی، يعنی همبود شهروندان و انسان های آزاد مدينه رشد می يابـد. در ايـن چـارچوب
است که استفاده از بردگان برای توليد کالاها اهميت زيادی کسب می کند.
۶- موضع گيری مارکس نسبت به برده داری و زمين بستگی روشن است و با توجه به روايت دستکاری شدة مارکسيستی
در اين زمينه چيز کمی از آن باقی مانده است. به عقيده مارکس برده داری و زمين بستگی وجود دارند و حتـی در دوره هـای مختلف تاريخ در بسياری جامعه ها از جمله در جامعه های شيوة توليد آسيايی همزيسـتی دارنـد. از نظـر وی، بـرای ايـن کـه بردگی يا زمين بستگی به عنصر اصلی شيوه توليد مبتنی بر بهره کشی از کار ديگری تبديل شود، شرايط ويژه ای لازم است.
۷- انديشة توسعه محدود تجارت، جز تجارت ثروت های مصرفی، در بطن جامعه های شيوه توليد آسـيايی. همزمـان بـه برداشت درآمد و خراج بيشتر از محصولات يا کار و کمتر از پول توسط دولت و کنترل تجارت به وسيلة دولت مربوط است.
۸- اين انديشه بيش از پيش نزد مارکس حضور داشت که شيوة توليد آسيايی و شکل دولت آن توانست بترتيبی تحول و زوال يابد که جايش را به شيوة توليد »باستانی« در يونان باستان و چه به شکل توليد فئودالی در ژاپـن و يـا چيـز ديگـری درچين همراه با توسعه شکل های مختلف مالکيت خصوصی که زير کنترل دولت بود، بسپارد.
در برابر اين نقاط جالب، نقاط ضعف متعدد هم وجود دارد، بطوريکه شيوه توليد آسيايی امروز برای بيان ساختارها و تحول جامعه های شرق، آمريکا و اروپا که ظاهراً آن را هم در بر می گيرد، ناکامل و نارسا جلوه می کند. اين که قوم مـداری و حتـی نژاد پرستی استبداد و برده داری تعميم يافته را ايجا کرده است امروز پذيرفتنی نيست؛ اگر چه مارکس با تأکيـد بـر ايـن کـه موضوع ها چنان نيستند که اروپاييها می پندارند، اين نوع داوری ها را تخفيف داده بود. به علاوه، با اين که مـارکس در ۱۸۵۹ در پيشگفتار( منتشر نشده) «مقدمه بر نقد اقتصاد سياسی» شيوة توليد آسيايی را همچون دوره «پيشرو» بشريت ارزش يـابی کرد و در۱۸۸۱ نيروی حياتی کمون های روستايي را که پایه آن بود، کشف کرد، معذالک هرگز اندیشه سکون چندصد سـاله جامعه های شرقی را که از پيشينيان خود اخذ کرده بود، حذف نکرده است. ممکن است اين داوری با خصـلت بسـيار محـدود اطلاعات متکی بر تاريخ اين جامعه ها که در اختيار انسان های قرن ۱۸و ۱۹بود، مطابقت داشته باشد. اما اين با آنچه که مـا از آن وقت دربارة تاريخ اسلام، چين و يا ايران و غيره آموخته ايم، هيچ مطابقت ندارد.
البته، ضعف اساسی مفهوم شيوة توليد آسيايی آنجا نيسـت. در حقيقـت در چـارچوب خصـلت بسـيار عـام آن اسـت کـه می توان اين مفهوم را برای دهها جامعه شرق و همچنين غرب، آمريکای پـيش از کريسـتف کلمـب و نيـز آفريقـای پـيش ازاستعمار وهمه دوره ها از باستان تا دوره های جديد بکارُبرد.

در واقع، مفهوم شيوة توليد آسيايی برای نشان دادن دولتی که در قدرت استبدادی متمرکز بود و بر جمعيت های فعال درهمبودهای روستايي و قبيله ای يا قومی فرمانروايي داشت، برای اکثريت گرايش به تقليـل داشـته اسـت. ايـن دولـت مـانع ازمالکيت تمام و کمال زمين های خود بود و تصرف و استفاده ازاين زمين ها را در ازاء بيگاری و خـراج واگـذار مـی نمـود. ايـن انديشه که دولت موصوف بر اثر ضرورت سازماندهی کارهای بزرگ بوجود آمد، برای مارکس اهميت مرکزی نداشت.

تصديق می کنيم که تقليل مفهوم شيوة توليد آسيايي به اين چند عنصر، بنظر می رسد، غير از کاربرد دقيق، دست کم با برخی جنبه های چين مينگ ها و هند دورة مغول و همچنين با جنبه های معين اينکا و هم روسية قـديم مطابقـت دارد. امـا ميان زوال سلطنت های مقدس پيشين و شکل بندی دولت متمرکز در چين از قرن ششم تا قرن سوم پيش از ميلاد، عصـری که طی آن کنفوسيوس گرايي بوجود آمد، و تشکيل امپراتوری عثمانی که با فتح قسطنطنيه در ۱۴۵۳به کشورگشايي بيزانس قديم پايان داد و بنام اسلام اعلام کرد که زمين متعلق به خدا و نمايندة آن در زمين، سلطان است، چه وجه مشـترکی وجـود دارد؟ و چگونه بايد اين جامعه ها را با هند کاست ها در پيش و پس از فتح آن توسط مغول های مسلمان شده مقايسـه کـرد؟
آيا اين دولت ها، امپراتوری ها و ا قتصادها به يک اندازه به شکل های ويژه شيوه توليد آسيايی و دولت استبدادی منطبـق بـا آن مربوط اند؟ بديهی است که جواب منفی است. چگونه بايد نوعی از شيوه توليد آسيايی گاه مجزا چون ژاپن را که به سـوی شکل فئودالی سازماندهی اقتصاد و قدرت که هرگز وظايف مقدس امپراتوری را زير سئوال نبرد، تحول يافت و نوع ديگـر آن را که در سلسله مراتب کاست ها در وظايف و چارچوب خود چنانکه در هند برهمن ها و راجه ها ديده می شـود، زنـدانی بـود، درک کرد؟
مفهوم شيوه توليد آسيايی بدلايل متعدد ظرفيت توضيح اين تفاوت ها را ندارد. از ميان آنها می توان روی دو دليل درنـگ کرد؛ زيرا اين دو دليل امکان می دهند که مفهوم شيوة توليد آسيايی را با دو تز اساسی مارکس مقايسه کنـيم: يکـی اندیشه وجود روابط متناسب ميان نيروهای مولد در رابطة توليد و ديگری اين انديشه که روابط توليد بخاطر سازمان دادن کار و توزيع
فرآورده های کار نقش قطعی ايفاء می کنند.
در حقيقت، مارکس هرگز نشانه های دقيقی برای نوع نيروهای مولد که شيوه توليد آسيايی بـا آنهـا مطابقـت کنـد، ارائـه نکرده است. او به ترکيب های مختلف کشاورزی و صنعت که بازتوليد همبودهای محلی را تـأمين مـی کردنـد، اشـاره کـرده و بيش از اين چيزی نگفته است. او از شيوة توليد آسيايی به عنوان عصر« پيشرو» تاريخ بشريت، عصری کـه شـاهد پيشـرفت
نيروهای مولد بود سخن گفته (۲۱) ، اما بيش از اين دربارة آن پيشرفت و آن نيروهای مولد توضيح نـداده اسـت. بـه عـلاوه، او روی رکود هزارسالة نيروهای مولد در جامعه های آسيايی که به ثقل بيگاری هـا و خـراج هـای تحميلـی دولـت هـای معـين استبدادی به تابع هايشان مربوط میگردد، تأکيد دارد. پس اين فرمول های بسيار مبهم امکان نمی دهنـد کـه معلـوم گـردد
رشد نيروهای مولد در چه سطحی با پيدايش اين يا آن شکل شيوة توليد آسيايی مطابقت داشت. البته تـاريخ تکنيـک هـا در قرن نوزده هنوز در مرحله جنينی قرار داشت و مـارکس نخسـتين کسـی اسـت کـه از ايـن وضـع ابـراز تأسـف نمـود. البتـه، توضيح های او، درباره ديگر جنبه های اساسی شيوه توليد آسيايی و نيز پيرامون روابط اجتماعی که اين شکل توليد را از ديگر
شکل های اجتماعی توليد متمايز می کند، هنوز بسيار مبهم اند و برای ساختن يک ابزار تحليل تاريخی تکافو نمی کنند. زيـرا «مالکيت زمين از طرف دولت» که از ديد مارکس عنصر ويژة روابط توليد شيوة توليد آسيايي را تشکيل می دهد و شکل های بسيار متفاوت پيدا می کند، رشد نيروهای مولد مادی و معنوی را متوقف يا تسريع می کند و به شکل های شـديد يـا خفيـف
دخالت دولت برای برداشت قسمتی از نيروی کار کسانی نياز دارد که ثروت های خود را از بهره برداری زمين کسب می کنند.
اين که گفته می شود درآمد ارضی و ماليات در اين جامعه ها گرايش به درآميـزی دارنـد، چونکـه دولـت همزمـان بـه عنـوان مالکيت و حاکم عمل می کند، نکته ای مهم است. ولی برای توصيف ماهيت روابط توليد و بهره برداری خاص در شـيوة توليـد آسيايی مخصوصاً اگر برداشت اين درآمد – ماليات نه در سطح افراد و خانواده هايشان، بلکه در سطح همبودهای محلـی اسـت که اينان بطور جمعی عهده دار آن بوده اند، کافی نيست. در اين حالت در آمد – ماليات شکل خراج پيدا می کند که از جانـب همبودها به دولت پرداخت مـی شـود. گـاه مـارکس از شـيوة توليـد آسـيايی بـه عنـوان شـيوة توليـد خراجـی يـا خراجگيـر( Tributaire) صحبت می کند.
بنابراين، در تمام مواردی که دولت مستقيماً در روند کار و در شيوه های توليد همبودهای محلی برای بازسازماندهی آنهـا بنا بر عقايد و هدف های خود دخالت نمی کند، برداشت درآمد – ماليات در سطح همبودهای محلی کم و بيش روندهای کار و شيوه های توليد را که درون اين همبودها جريان دارند، دست نخورده باقی می گذارد. پس عنصر ويژه و مشخصه روابط توليـد
شيوة توليد آسيايی، يعنی مالکيت زمين بوسيلة دولت که بصورت نوعی خراج گروهی پرداخت شـده توسـط همبودهـا جنبـة مادی پيدا می کند، می تواند با همة انواع روابط توليد واقعی که تقريباً در زير رابطة دولت – مالک و همبودهای محلی مسـتور می ماند، پيوند يابد. از اين رو، روابط توليد شيوة توليد آسيايي همواره در يـک بخـش نـامعين اسـت، زيـرا آنهـا رونـد کـار و
شيوه های توليد محلی بسيار متنوعی را در بر می گرفتند؛ از زمانی که دولت عامل مستقيم در رونـد توليـد نيسـت و وظيفـة مديريت در اين روند را ندارد، وظيفه ای که مبتنی بر نوع نيرو-های مولدی است که بوسيله اين روند بکار می افتد، همـه چيـز بصورت رابطة خاص توليد در شيوه توليد آسيايی و شکل خراجـی بـودن بهـره کشـی نيـروی کـار کـه ايـن رابطـه را تحقـق
می بخشد، جريان می يابد. درحقيقت آنها ناگزير بوده اند نسبت به مرزبندی های مشخص شيوه های توليد محلـی کـه در آن چارچوب عمل می کردند، بيگانه و بی تفاوت بمانند.
سرانجام اين که اگر شيوة توليد آسيايی فقط يک شيوة توليد خراجی است، حقيقتاً نمی تواند يک شـيوة توليـد باشـد. در اينصورت آنچه شيوة توليد آسيايی ناميده شده، برای توضيح پيدايش شکل های دولت خودکامه و مستبد که در فکر مـارکس فراهم آمده، کافی نيست. برای اين که چيزی بعنوان شيوة توليد آسيايی وجود داشته باشد، لازم است که وجود دولت از درون
و بطور مداوم شرايط اجتماعی و مادی توليد را تغيير دهد.

سرنوشت شگفت انگيز شيوة توليد آسيايي

پس تصديق می کنيم که چرا اين مفهوم پس از تجديد حيات دردهة ۱۹۶۰دوباره از آنزمان به بعد در بحث های تئوريک تاريخ دانان و انسان شناسان مارکسيست و غيرمارکسيست به جای فرعی رانده شـده اسـت. از ايـن رو، شـيوه توليـد آسـيايی سرنوشتی را از سرگذرانيده که همواره شگفت و غيرعادی بوده است. اين که مارکسيست ها در پايان قرن گذشته و آغـاز قـرن
۲۰ اين مفهوم را کم می شناختند و از آن کم استفاده می کردند، بخاطر اينست که متن های اصلی معرف آن تنهـا در ۱۹۳۹در روسيه و در ۱۹۵۳در برلين(۲۳) منتشر شد. با اينهمه، روزا لوکزمبورگ يا لنين که روسـيه را کشـوری نيمـه «آسـيايی» می دانست، از آن بی خبر نبوده اند. همين کمبود متن ها در ۱۹۰۹پلخانف را به ايـن تصـديق کشـاند کـه گويـا مـارکس و
انگلس در پايان حيات خود زير تأثير مورگان اين مفهوم را ترک کرده بودند. اما اکنون می دانيم که اين موضوع نادرست است.
پس از انقلاب بلشويکی و مخصوصاً پس از ناکامی شورش های انقلابی چين در ۱۹۲۹اين مفهوم در دو گردهمايي مشـهور در۱۹۳۰و ۱۹۳۱در تفليس و بعد در لنينگراد بررسی شد تا فهميده شود که آيا مفهوم موصوف می تواند به درک ويژگی هـای جامعه ها و تاريخ آسيا کمک کند: نتيجه منفی بود. زيرا شيوه توليد آسيايی به مثابه يکـی از مفهـوم هـای مـارکس رسـماً يـا
تقريباً توسط کسانی که آن را از ميراث های انقلابی اعلام می داشتند، از مارکسيسم طرد شد. اما در همان زمـان ايـن مفهـوم توسط کارل وتفوگل Karl Wittfogel يکبار برده شد. ويتفوگل چين شناس نامداری اسـت کـه بـه انتقـاد از سوسياليسـم استالين در روسيه پرداخت و آن را به مثابه مسخ جديد استبداد شرقی نياکان ارزش يابی کرد.
بعد، در آغاز دهة ۱۹۶۰، پس از چند سال بحث و گفتگوهـای بسـيار آزادی کـه در پـی گـزارش خروشـچف در انتقـاد از استالين براه افتاده بود، بحث وسيعی اين بار ميان عموم کارشناسان مسايل آسيا و تاريخ باستان درگرفت؛ مقـارن ۱۹۷۲ايـن بحث ها دوباره فروکش کرد. اکثريت تاريخ دانان و قوم شناسان کشورهای شرق به رد مفهوم مورد بحث پرداختند و بـا آن بـه مخالفت برخاستند. در غرب هنوز گاه گاه به آن به عنوان يک روش تقريبی و موقت درک منطق شکل بندی های اقتصـادی و اجتماعی که روابط قبيله ای – همبودی را با ساختارهای دولت ترکيب می کند و آنها را در بطن خطوط مختلف تحول بشريت قرار می دهد، رجوع می کنند. بنابراين کاربرد آن خود را با محدوديت بسيار زياد روبرو می بينـد. مـثلاً آن را مـی تـوان بـرای سلطان نشين های جنگجوی چين باستان و مطمئنانه در مورد امپراتـوری چـين سـونگ هـا Song، بـه عبـارت ديگـر بـرای جامعه های دومک duméque، آستک Aztéque و اينکا و اما بدشواری برای روسيه تزاری قرن ۱۹بکار برد. حتی با چنـين محدوديتی در کاربرد آن، مفهوم مورد بحث برای توضيح اختلافهايی که ميان چين باستان و دولـت هـای آمريکـايي پـيش از کريستف کلمب وجود دارد، کافی نيست. از اين رو، اين مفهوم در رکود قرار دارد و دليل آن مشهود است. مفهوم مـورد بحـث مسايل حقيقی را می نماياند، اما فراسوی فرمول ها و شهودهای درخشان و برانگيزنده در وضع بسيار کُلـی بـاقی مـی مانـد. و برای اين که ظرفيت پاسخ دادن به مسايل را داشته باشد، هنوز تدوين آن بسيار ناچيز است.
منبع: .Ethique et politique, Paris 1991, PUF

پانويس ها:

1-La Politique, IX, 3.
2- A. SMITH, An Inquiry into the Nature and Causes of the Wealth of Nations, Londres, 1976; R. JONES, An Essay on the Distribution of Wealth and on the Sources of Taxation, 1ère partie, "Rent", Londres; 1831.
3- G.W.F. Hegel, Leçons sur la Philosophie de l Histoire, trad. Par J. Gibelin, Paris, Vrin, 1946, p. 147.
۴- همانجا صفحه ۱۰۹.هگل درباره هنـد و چـين نوشـت: «سرنوشـت نهـايي امپراتـوری هـای آسـيايی تسـليم شـدن در برابـــر اروپاييهاســـت. و چـــين نيـــز روزی بايـــد بـــه ايـــن سرنوشـــت تـــن دهـــد». در مقايســـه بـــا آن مـــارکس در مقالة the Futurs Results of british Rule in India که در ۸ اوت ۱۸۵۳در« نيويورک ديلی تريبون» انتشار  يافت نوشت «هند نمی توانست از سرنوشت مغلوب شدن وارهد و سراسر تاريخ آن» اگر تاريخ وجـود دارد، تـاريخ فتوحـات متـوالی است که او همواره دستخوش آن بود. جامعه هندی به هيچ وجه تاريخ، دسـت کـم تـاريخ شـناخته نـدارد. آنچـه آن را تـاريخ می ناميم، تنها تاريخ اشغالگران متوالی ا ست که امپراتوری های خود را روی پاية تأثيرپذير اين جامعة تغييرناپذير و بی تفاوت برپا کردند».
5- Cf. KOEBNER, "Despon and Despotism: vicissitudes of a political term". Journal of the Warburg and Courtauld Institutes, 1951, reprint Klaus Reprint, Nendeln, 1970. p. 275-302; et
S. STELLING-MICHAUD, "Le mythe du despotisme oriental", Schweiz. Beitr. Zur Allg. Geschichte 18/19, 1960-1961, P. 328-346.
6- Marx, Contribution á la Critique de l Économie Politique, Paris, Éditions sociales, 1872, p. 5.
7- "Formes qui précédent le mode de production capitaliste", texte qui figure dans "Le chapitre de Capital", cahp. III des Manuscrits économiques de 1857-1858 [Grundrisse], Paris, Éditions sociales, 1980, t. I, p. 410-452. Nous utilison la traduction publiée dans l   ouvrage Sur les sociétes Précapitalistes, op. cit., p. 180-226.
8- "Formes qui précédent le mode de production capitaliste", texte cité, p. 184.
9- Ibid., p. 205.
10- "Formes qui précédent le mode production capitaliste", texte cité, p. 184.
11- MARX, "The future results of British Rule in India", art. cité. in Sur les sociétés précapitalistes, p. 178.
12- Id., dans un article paru le 20 sept. 1858 dans le New York Daily Tribune. Son titre, d
après les camets de Marx. Devait être " Die Geschichte des Opiumhandels" [L  Histoire de
commerce de l opium]. Repris in MEGA, Berlin Dietz Verlag, vol. 12, p. 556.
13- Id., Le Capital; Paris Éditions Sociales, 1950, liv. I, t. 2, p. 48.
14- Id., "The British Rule in India", "New York Daily Tribune" 25 juin 1853, in Sur les
sociétes précapitalistes, op. cit., p. 177.
15- Ibid.
16- Ibid.
17- Id., "The Future Resultat of British Rule in India", art. cite, in Sur les sociétés précapitalistes, p. 178.
18-Id., 3e brouillon de la letter á Vera Zaasoulitch, mars 1881. In Sur les sociétés précapitalistes, op. cit. p. 338.
19- Ibid., Ler brouillon, p. 321.
20- Cf Sur les sociétés précapitalistes, op. cit., p. 381. "L Époque franque" fait partie, avec
" La Marche" et " Sur l  Histoire des anciens Germains", d  une série de textes écrits par
Engels en 21882 et destinés á éclairer pour les ouvriers allemands l  histoire de la nation
allemande. Engles reprend á son compte les théses des brouillons de la lettre de Marx á Vera
Zassoulitch. Les trois textes cités ont été traduits en français et publiés á la suite de L  origine
de la Famille, de la propriété privée et de l État (Paris, Éditions sociales, 1945).
21- K. MARX, Contribution á la critique de l  Économie Poilitique, Paris, Éditions Sociales, 1972, p. 5.
22- Id., Le Capital, op. cit. liv. III, t. 3, p. 176.
23- Ces textes faisaient partie des Grundrisse der kritik der Politischen Ökonomie, publité
pour la premiére fois á Moscou en 1939 par les soins de l Institut Marx-Engels-Lénine, et en
allemand á Berlin, chez Dietz, en 1953.

دانلود فایل بصورت pdf