نیما یوشیج

 

 خروس می خواند

قوقولی قو! خروس می خواند
از، درون نهفت خلوتِ ده،
از نشیب رهی، که چون رگ خشک
درتن مردگان دواند خون،
می تندَ بر جدار سرد سحر،
می تراود، به هرسوی هامون.

با نوایش، ازاو، ره آمد پُر
مژده می آورد به گوش، آزاد
می نماید، رهش به آبادان،
کاروان را، در این خراب آباد.
نرم می آید،
گرم می خواند،
بال می کوبد،
پرمی افشاند.

گوش، برزنگ کاروان صداش،
دل، برآوای نغز او بسته ست.
قوقولی قو ! براین ره تاریک،
کیست کو مانده ؟ کیست کو خسته ست ؟

گرم شد از دم، نواگِر او
سردی آور، شب زمستانی،
کرد، افشای رازهای مگو،
روشن آرای صبح نورانی.

با تنِ خاک بوسه می شکند
صبح نازنده، صبح دیر سفر.
تا وی این نغمه از جگر بگشود
وزره سوز جان کشید به در.

قوقولی قو! زخطّه ی پیدا
می گریزد، سوی نهان، شبِ کور
چون پلیدی دروج، کز دِر صبح
به نواهای روز، گردد دور.

می شتابد به راه، مرد سوار،
گرچه اش در سیاهی، اسب رمید
عطسه ی صبح در دماغش بست،
نقشه ی دلگشای روز سپید.

این زمانش به، چشم
همچنانش، که روز،
ره براو روشن،
شادی آورده ست،
اسب می راند.

قوقولی قو! گشاده شد دل و هوش
صبح آمد، خروس می خواند.

همچوزندانی شب، چون گور
مرغ از تنگی قفس جَسته ست،
در بیابان و راه دور و دراز
کیست کومانده ؟ کیست کو خسته ست؟.

                                 آبان ماه سال ۱۳۲۵        به ترخیصی از زندگی نیما در سمت چپ توجه شود>>>>

* دروج : باد تندوتیز

     منِ لبخند

از درون پنجره ی همسایه ی من، یا زنا پیدای دیوار شکسته ی خانه ی من،
از کجا یا از چه کس دیری ست،
راز پرداز نهان لبخنده ئی این گونه در حرف ست :

من دراین جایم نشسته.
از دل چرکین دم سرد، هوای تیره با زهرنفس هاتان رمیده،
دل به طرف گوشه ئی خاموش بسته.
راه برده پس برون تیرگی های نفس های به زهرآلوده تان درهرکجا، هرسو،
که نهان هستید از مردم، منم حاضر،
خوبتان درحرف ها دیده
خوبتان برکارها ناظر
در سراسر لحظه های سرد.
آن زمان که گرمی از طبع شما مقهور رفته
وز شما اندیشه ی مفلوج باطل دوست
برهوای راه های دور رفته
در سراسر لحظه ئی گرم
آن زمان که همچو کوران، همچو بی وزَنان
دست بردیوارمی پائید
همچو مفلوجان بی پای و زمین گیر
سر به روی خاک می سائید
و نگاه بی هدفتان بر سریر سنگ های چرک سوده ست.

آن زمان که برجبین تنگتان تابان شراری می شود تبدیل
به جدارسرد خاکستر
لیک مشتی سرد خاکستر جبین تنگتان را سوخته یکسر.

آن زمان که سفالی گوهریتان می نماید
در تک تاریک گور حدقه ی چشم هاتان
نه دمی برگوهری تابان
نگه تان می گشاید.

آن زمان که همچنان آب دهان مردگان
آبریزان دروغ اشگ هاتان می کند سرریز
روی سیمای خطر انگیز
وز ره دندانتان همچون شعاع خنجر عفریت
برق خنده های باطل می جهد بیرون.

درهمه آن لحظه های تلخ یا نا تلخ
می دود چاراسبه فرمان نگاه من
گربه کارخود فروپاشید
یا به کار مردم دیگر
یا بکاهیده زبارخود
یا بیفزوده به بار مردم دیگر
دیده بانی می کنم، نا خوب و خوب کارهاتان را
بی خیال از دستکار سردتان درمن،
کاوش بیهوده ی مردم نمی بندد رهی برمن.

بیهده نشکسته ام من
بر عبث ننهاده ام نقشی شکسته بر شکسته
هر چه تان با گردش زنجیر من بسته.

گر، به تلخی برلب خاموش واری می نشینم
گربه حسرت می فزایم ، یا به رنجی می گشایم
من ، من به لبخنده ی روزان تلخ و دردناک بیدلی خلوت گزینم .

 

خرداد ماه سال ۱۳۲۰

   کینه ی شب

شب، به ساحل چونشیند پی کین،
همه چیزست به غم بنشسته،
سر فرو برده به جِیب ست «کرّاد»،
بر ره جنگل و کوه از ره دور.
تکه گوئی ز«بَقِم» بگسسته
کاج کرده ست غمین بالا راست
می نشیند به بر او ساحل
ابری از آن ره کوهان برخاست
می شود بر سر هر چه حائل.

زرد می گردد روی دریا
باقی قرمزی روز مکد
می نشانند در آن گوشه ی دور
هیکل مردی مقهور
هیکلی نه،  امّا
مثل این ست که ژولیده یکی
می گریزد به رهی از سرما
می مکد قرمزی روز
می مکد.
نیست دیگر سرموئی به ره این افق گمشده نور
شب دریده به دوچشم آن مطرود
در سیاهی نگاهش همه غرق
می مکد آب دهانش ازکین
می نشیند به کمین
بر لبش هست همه
به یکی خرد ستاره حتیّ
هر زمان نفرین
می مکد روشنیش را از دور
به خیالی که زروزست رمق.

هیس ! آهسته
قدم ازهرقدمی دارد بیم
به ره دهکده مردی عریان
دست دردست یکی طفل یتیم
هیس ! آهسته شب تیره هنوز
می مکد ازروز
زیر دندان لجن آلودش
هر چه می بیند خواهد نابودش
کی ولیگن گوید
از در دیگر این روز سپید
در نمی آید
شب کسی یاوه به ره می پوید
شب عبث کینه به دل می جوید
روز می آید
آنچه می باید روید ، روید
از نم ابر اگر چه سیرآب
خنده می بندد در چهره ی شب .

                                                                        ۳دی ماه سال ۱۳۲۳

تا صبح دمان……

تا صبحدمان، دراین شب گرم
افروخته ام چراغ، زیراک
می خواهم برکشم بجا تر
دیواری درسرای کوران.

برساخته ام نهاده کوری
انگشت که عیب هاست با آن
دارد به عتاب کوردیگر
پرسش که چراست این، چرا آن ؟

وینگونه به خشت می نهم خشت
در خانه ی کور دیدگانی
تا تَف آفتاب فردا
بنشانمشان به سایبانی.

افروخته ام چراغ ازاین رو
تا صبحدمان در این شب گرم
می خواهم بر کشم بجاتر
دیواری در سرای کوران

اسفند ماه سال ۱۳۲۹

 امید پلید

درناحیه ی سحر، خروسان
این گونه به رَغِم تیرگی می خوانند:
« آی آمد صبح روشن ازدر
بگشاده به رنگ خون خود پر.
سوداگرهای شب گریزان
برمرکب تیرگی نشسته
دارند زراه دور می آیند.»

از پیکر کله بسته دودِ دنیا
آنگه بجهد شراره ها
ازهم بدرند پرده هائی را
که بسته ره نظاره ها
خوانند بلند ترخروسان:

« آی آمد صبح خنده بر لب
برباد دهِ ستیزی شب
ازهم گسل فسانه ی هول
پیوند نِه قطاِر ایام
تابرسراین غباِر جنبنده
بنیان دگر کند
تا دردل این ستیزه جو توفان
توفان دگر کند
آی آمد صبح چست و چالاک
بارقص لطیف قرمزی هاش
از قله ی کوه ها ی غمناک
از گوشه ی دشت های بس دور.

آی آمد صبح تا که از خاک
اندوده ی تیرگی کند پاک
وآلوده ی تیرگی بشوید
آسوده پرنده ئی زند پر.»

استاده ولیک در نهانی
سوداگرشب به چشم گریان
چون مرده ی جانور، ز دنب آویزان
در زیر شکسته ها ی دیوارش
حیران شده ست و نیست
یک لحظه به جایگه قرارش
آندم که به زیردودها پیداست
شکل رمه ها
وز دور خروس پیره زن خواناست
اوبیش تر آورد به دل بیم
این زمزمه ها
کز صبح خبر می آورد باز
همچون خبر مرگ عزیزان
اوراست به گوش .

او( آن دل حیله جوی دنیا )
آن هیکل پرشتابِ خود بین
خشکیده به جای خود بسَ غمگین
هم لحظه ئی ازغم ست درحال دگر.

درزیردرخت های بالا رفته
از دود بریشم
در پیش هزارسایه شیدا رفته
افتاده پس آنگهان زره گم
در زیرنگین ِچند روشن
که برسر دود آب
لغزان شده اند و عکس افکن
آنگاه به سوی موج گشته پرتاب
او جای گزیده تا به هر سو نگرد
وز انده پرگشادن این مرغ
آشفته شده زبون شده غصه خورَد
اما زپس غبارکی می گوید
نه برق نگاه خادعانه* ره می جوید
کی مدعی ست، چشِم آن بدجوی
بر چهره ی تیره رنگِ گنداب
چون بسته نظر.
شیرینی یک شب نهان را
تجدید نمی کند.
او با نظِردگردرین کهنه جهان می نگرد
با شکل دگرچوجنبدازجا
در ره گذرد.
زین روی سوار تازیانه ی خود
می باشد.
چون ذره دویده در عروق دنیای زبون
بس نقطه ی تیرگی پی هم
می چیند.
تا آنکه شبی سیاه رو را
سازد به فریب خود سیه تر
با دم پر از سمومش آن بیگانه
آلوده ی خود بدارد آن را
بر تیرگی سحر بیاویزد
تا تیرگی از برش
نگریزد.
تا دائم این شب سیه بماند
او می مکد، ازروشِن صبح خندان
می بلعدهرکجا بیند
اندیشه ی مردمی به راهی ست درست
وندردلشان امید می افزاید
می پاید
می پاید
تا هیچ کس برَ رهِ معین ناید
اززیرسرشک سرد چرکش
بررهگذران
مانده نگران.
می سنجد روشن و سیه را
می پرورد او به دل
امید زوال صبحگه را.

*خادعانه : فریبنده
اسفند ماه سال۱۳۱۹۹