سلطۀ طبقانی کارگران بر علیه خود و یا طبقه فرا دست؛ کدامین؟

برخلاف تصور غلطی که مخالفان نظریه‌های مارکسیستی ارائه می‌دهند، در بیانیه‌ی کمونیستی مارکس و انگلس، به هیچ وجه سلطه‌ی طبقه‌ی کارگر بر سایر طبقات وجود ندارد. چنانچه اگر فی‌المثل پرولتاریا در مبارزه‌ی طبقاتیِ خویش (که به دلیل ستمکش‌ترین طبقه‌ی اجتماعی، پرچمدار آزادبخشی جامعه از ستم می‌باشد) پس از پیروزی همچنان خواهان تخصیص قدرت به خود باشد، بدون کمترین تردیدی با جامعه‌ای روبرو خواهیم بود که به جای برآورده ساختن وعده‌ی جامعه‌ای رهایی‌بخش، جامعه‌ای سرکوبگر و استثماری را بر مصدر قدرت خواهد نشاند. که مسلماً عقل حکم می‌کند باید با آن به مبارزه پرداخت .

از دید مانیفست کمونیست، هیچ سلطه‌ای تمایزاتی (از سوی هیچ گروهی بر گروهی دیگر) نمی‌باید وجود داشته باشد. به واقع پرولتاریای انقلابی خواهان جامعه‌ای است که کمک ‌می‌کند تا تمامی انسانها بدون هرگونه تبعیضی به بلوغ فکری خویش دست یابند: "به جای جامعه‌ی کهنه‌ی بورژوازی با طبقات و تضادهای طبقاتی‌اش، اجتماعی خواهیم داشت که در آن تکاملِ آزاد هر فرد شرط تکامل آزاد همگان است "
"ما در صدد نیستیم که این «تملک شخصیِ» حاصل کار را براندازیم، یعنی تملکی که به مصرف حفظ و بازتولید زندگی آدمی می‌رسد و مازادی هم برجا نمی‌گذارد که با آن بتوان بر کارِ دیگران تسلط داشت. ما فقط می‌خواهیم خصلت تباه‌کننده‌ی تملکی را از بین بریم که موجب می‌شود کارگر فقط به این دلیل زنده بماند که بر سرمایه بیفزاید و فقط تا جایی زنده می‌ماند که منافع طبقه‌ی حاکم ایجاب می‌کند. شما [حامیان شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری] از اینکه می‌خواهیم مالکیت خصوصی را براندازیم به هراس افتاده‌اید، اما مالکیت خصوصی در همین جامعه‌ی موجودِ شما برای نُه دَهُمِ جمعیت از میان رفته است. [و] صرفاً از آن جهت مالکیت خصوصیِ عده‌ای معدود وجود دارد که این نُه دهم از آن بی‌بهره هستند" (ص٢٩٥) .
پس اموالی که در مانیفست کمونیست حکم به مصادره‌ی آنها داده شده است، نه اموال مورد استفاده‌ی افرادِ جامعه، بلکه ثروتهای کلانی است که به طور غیر مشروع به تعلق یک دهم و یا یک درصد از جمعیت درآمده است. یک دهم (یک صدم) جمعیتی که با انباشت کلاهبردارانه‌ی ارزش‌ِ اضافیِ فرایند تولید ‌که اکنون دیگر به «داراییِ» شخصی وی تبدیل شده است، موجبات بردگی و استثمار میلیونها انسانها را به وجود ‌آورده است .
یکی دیگر از سوء تعبیرهای راه یافته به نگرش مارکسیستی، در خصوص مسئله‌ی «فردیت» است. فردیتی که ظاهراً از نگاه بورژوازی چیزی است فقط مختص و متعلق به هویت اجتماعیِ وی، و نیز گره خورده در امر مالکیتِ خاص آنها؛ زیرا این طبقه‌ی قرار گرفته بر مصدر قدرت، هرگز بابت «فردیتِ کارگر»ی که به شدت در حال استثمار اوست از خود نگرانی بروز نداده است. بهرحال در مانیفست به این نگرانیِ طبقاتی بورژوازی در خصوص «فردیت» خویش با تمسخر پاسخ داده شده است: "از آن لحظه که دیگر نتوان مالکیت فردی را به مالکیت بورژوایی و به سرمایه تبدیل کرد، درست از همان لحظه خواهید گفت که فردیت نابود شده است …. کمونیسم هیچکس را از تملک محصولات جامعه محروم نمی‌کند، بلکه این قدرت را از هر کس (از همه) سلب می‌کند تا [مبادا] با تملک این محصولات، کار دیگران را از آنِ خود کند" . صحت نظر مارکس مبنی بر این که دین همچنان مانعی بر سر راه دستیابی به صلح و وفاق عمل خواهد کرد، ثابت شده است. جنگ‌ها و تعارض‌های دینی امروزه، همچنان به نابودی جهان مشغول‌اند. مثلاً به احتمال قریب به یقین، مادام که یهودیان و مسلمانان دین خود را رها نکنند، صلح در خاورمیانه تحقق نخواهد یافت. مارکس می‌خواست نشان دهد که اگر نوع بشر امیدی به تشریک مساعی با دوامی دارد، باید به کلی از قید دین رها شود .
جورج ویل (٢٠٠٠)، در بررسی ایده‌های مارکس، طبقات اجتماعی را که برمبنای ارتباط‌شان با ابزار تولید تعریف می‌شوند، در تضادی گریزناپذیر درگیر می‌داند. او سپس می‌نویسد: «امروزه با ادغام دو طبقه‌ی اجتماعی بورژوا و بوهم (کولی) ، طبقه‌ی جدید بو – بو پدید آمده است که مشخصه‌ی آن مصرف گرایی است. در کشور امریکا که در درآمد بی حد و حصر غوطه می‌خورد، مصرف نشان دهنده‌ی ارزش‌های فرهنگی طبقه‌ی بو- بو است.» بنا به قول ویل، طبقه‌ی بو- بو شامل خانواده‌هایی است با درآمد متجاوز از 100000 دلار در سال که شمارشان امروزه در امریکا به نه میلیون می‌رسد .
انسان‌ها اغلب به آگاهی طبقاتی دست نمی‌یابند. در هر جامعه‌ای، گروه‌های غالب و مغلوب شکل می‌گیرند و گرو‌های مغلوب خواهان برابری و آینده‌ای بهترند. اما به ندرت راه عقلانی دستیابی به آن را می‌دانند. مانهایم در ذهنیت اتوپیایی (١٩٦٨) این گروه‌های مغلوب را برخوردار از «ناآگاهی جمعی» دانسته است، یعنی؛ تصویر آرزومندانه و میل به کنش، راهبر رفتار آنان است. آنان به طور جمعی خواهان دگرگون شدن شرایط‌اند، اما از آنجا که فاقد سازمان دهی‌اند، به شیوه‌ای نامعقول در پی ایجاد تغییرات برمی آیند. آنها، بیش از حد، به کنش ناآگاهانه متکی‌اند. این طور نیست که خود این کنش ناخودآگاه صورت گیرد، بلکه کنش جمعی آنان به طور عقلانی، به سمت اهدافی معین هدایت نمی‌شود. شورش سال ١٩٩٢ در لس آنجلس، مصداقی بارز از چنین رفتاری است. شهروندان امریکایی- افریقایی لس آنجلس سال‌ها از بدرفتاری پلیس و نبود عدالت در دادگاه‌ها شکوه داشتند. تبرئه‌ی چهار افسر اداره‌ی پلیس لس آنجلس از اتهام کتک زدن رادنی کینگ، جرقه‌ای بود که آتش شورش فوق را شعله ور کرد. متأسفانه، هدف شورشیان روشن نبود و رفتاری اغتشاش آمیز و مخرب در پیش گرفته شد و جامعه‌ی سیاه پوستان بهره چندانی از آن نبردند (Delaney, ١٩٩٣).
امروزه اصطلاح آگاهی دروغین مارکس نیز کاربرد دارد. برای نمونه، برخی افراد برای دستیابی به آزادی اقتصادی و فواید مادی آن بلیت بخت آزمایی می‌خرند، که نوعی قمار به شمار می‌آید. با آن که شانس بردن جایزه‌ای بزرگ بسیار ‌اندک است، بسیاری از امریکایی – افریقایی‌ها و اسپانیایی تبارهای امریکا در آنها شرکت می‌کنند (Stashenko,٢٠٠٠) . این دو گروه به طرزی نامتناسب در پایین‌ترین طبقات اقتصادی جامعه‌ی امریکا قرار دارند و به این دلیل از درآمد کمتری برای خرج کردن برخوردارند. در هر صورت، خرید بلیت بخت آزمایی کنش معقولی برای دستیابی به ثروت به نظر نمی‌آید .
بسیاری از مردم هنوز از شکل‌های بیگانگی رنج می‌برند و در واقع، برای رفع آن، در اوقات فراغت‌شان مشغولیت‌هایی در پیش گرفته‌اند. ایشان از این طریق می‌کوشند به نوعی، هویت کسب کنند و یک حس اجتماعی را در خود بپرورانند (Delang, ٢٠٠١). به واقع، بشر به اجتماع (جامعه) نیاز دارد و از راه‌های گوناگون در پی ارضای آن نیاز برمی‌آید. روح مارکس به احتمال زیاد از فراگیر شدن اینترنت راضی و خرسند است، چرا که مصرف کنندگان پرولتاریا، از شبکه برای تسلط بر اوضاع ا ستفاده می‌کنند (Maney, ١٩٩٩). اینترنت به ابزاری قدرتمند، برای آگاهی رسانی به ستم دیدگان جهان، تبدیل شده است. در برخی افراد نیز از احساس بیگانگی می‌کاهد

این مارکس جوان است که در سال ١٨٤٨ در مقالۀ « مسئله یهود» با برونو بائر به مقابله می پردازد. برونو بائر معتقد بود که یهودی های آلمانی بدون آزادی از یهودیت قادر به کسب آزادی سیاسی نیستند. ولی مارکس علیه چنین نظریه ای می گوید که ما حق نداریم حق آزادی سیاسی نزد گروهی از شهروندان را مشروط به ترک اعتقادات مذهبی آنان بدانیم، و علاوه براین آزادی سیاسی هنوز از آزادی کامل نوع بشر فاصله بسیار زیادی دارد، زیرا « دولت می تواند دولتی آزاد باشد بی آنکه انسان، انسان آزاد باشد.» مارکس جوانی که در نوشته های ١٨٤٤، بشکل بنیادی به بررسی شرایط آزادی کامل و نهایی انسان می پردازد و آنرا نه در تبعیت انسان از این و یا آن نیرو و شرایط اجتماعی بلکه در تصاحب مجموعه امکانات و نیروهای آن توسط فرد آدمی می داند و تأکید می کند که «مشخصا باید از تعبیر کردن جامعه بعنوان ماهیتی مجازی در مقابل فرد اجتناب کرد. فرد آدمی موجودی اجتماعی ست. جلوه گاههای زندگی او حتی اگر حاضرا و فورا وجه اجتماعی نداشته باشد، در رابطه با آن است و همزمان با آن(جامعه و نهاد و مؤسسات آن) است که تحقق می یابد و بنابراین زندگی فرد ماهیتا اجتماعی ست. زندگی فردی و زندگی نوعی ی انسان، فاقد تفاوت است»
• برخورد من با نئولیبرالیسم همواره همچون یک پروژه سیاسی بوده است؛ پروژه‌ای که توسط جمعِ طبقه سرمایه‌دار کلید خورد، آن‌هم وقتی که در اواخر دهه ۶۰ و اوایل دهه ۷۰ میلادی، هم از لحاظ سیاسی و هم از حیث اقتصادی به‌شدت احساس خطر می‌کرد. آنها نومیدانه به‌دنبال به‌جریان‌انداختن پروژه سیاسی‌ای بودند که بتواند قدرت طبقه کارگر را مهار کند. این پروژه در بسیاری از موارد یک پروژه ضدانقلابی بود.

انسان آرمانی‌ یا کمال مطلوب سوسیالیست‌های خیال پرداز در طول چندین قرن در تخیلات اندیشمندان فرانسوی و بریتانیایی به بلوغ رسیده بود . نخستین نظریه‌های سوسیالیستی طبیعتاً در انگلستان جایی‌ که انقلاب صنعتی‌ پیشرفته تر از سایر جاها بود و در فرانسه ، لحاظ سال ۱۷۰۰ میلادی به آن سؤ زادگاه افکار سیاسی انقلابی در اروپا بود عرصه شدند . 
خود کلمه سوسیالیسم نیز برای اولین بار به عنوان توصیفی از اصول عقاید " چارلز فوریر (۱۷۷۲- ۱۸۳۷) " و " روبرت اوون (۱۷۷۱-۱۸۵۱ ) در نشریه " کپراتیو مگزین " چاپ لندن در سال ۱۸۲۶ به کار برده شد ولی‌ مرحلهٔ بعدی سوسیالیسم ، یعنی‌ تحوّل آن از خیال پردازی به علمی قویًا تحت تاثیر تفکّر آلمانی قرار گرفت . در واقع می‌‌توان گفت که پیدایش سوسیالیسم در شکل معاصر آن بر آیند آمیختگی اندیشه‌های بریتانیایی و فرانسوی با فلسفه آلمان بود و محلّل این آمیختگی " کارل مارکس "نیز می‌‌بایست نام خود را بر تمامی پیکره سوسیالیسم بدهد 

فلسفه سیاسی مارکس   آرا عقاید مارکس در زمینه سیاسی را می‌‌توندر سه مبحث کلی‌ : ایدئولژی ، دولت ، و انقلاب اجتماعی خلاصه کرد . هر چند که پیروان مارکس در قرن بیستم میلادی ابعاد سیاسی جدیدی را به آن افزوده اند 
ایدئولژی : مارکسیسم به عنوان یک ایدئولژی ، تعبیر جدیدی را از مفهوم ایدئولژی به دست داده است . واژه ایدلژی در جریان انقلاب فرانسه ( ۱۷۸۹-۱۷۹۹ ) باب گردید و دستوت دوتراسی کنت آنتوان لویی کلود معروف به " دستوت دوت تراسی " فیلسوف دولتمرد فرانسوی (۱۷۵۵-۱۸۳۶ ) به تشریح و تفسیر آن پرداخت و ایدئولژی را " دانش افکار "نامید .اما طولی نکشید که این واژهز معنای خاص تری بر خوردار شد : نظامی از افکار ، نگرش ، دیدگاه‌ها و احساسات یک گروه خاص اجتماعی . ایدولژی معمولاً دارای فلسفه خاص خود می‌‌باشد که عقاید مشخص سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی‌ از آن نشأت می‌‌گیرد .
ایدئولژی می‌‌تواند پراکنده و ناقص یا کامل ، بسته یا باز ، تلویحاً یا بطور نظری مظهر اهداف مورد نظر بوده و ناظر بر فعالیت‌های یک گروه باشد .
در فلسفه سیاسی مارکسیسم ، ایدئولژی یک گرایش بی‌ طرف نیست ، بلکه همواره در ارتباط با یک طبقه اجتماعی خاص ، به چهار طریق زیر است.
۱ – برایندی است از شرایط تاریخی زندگی‌ و حیاط بشر .
۲ – نشانگر منافع یک طبقه اجتماعی مورد نظر می‌‌باشد .
۳ – ایدئولژی دارای کار کرد‌های اجتماعی مهمی است زیرا باعث تقویت همبستگی طبقاتی و کمک رسانی به آن طبقه در راستای تقویت یا دفاع از موضوع طبقاتی ش می‌‌شود.
۴ – بستگی به طبقه اجتماعی دارد ، استثمار گر‌ یا استثمار شده ، و لذا می‌‌تواند نقشی‌ پسگرایانه یا پیش رونده را ایفا کند .
مارکسیست‌ها معتقدند که دو نوع ایدئولژی وجود دارد برژوازی و پرلتاریایی همچنین به ایدئولژی علمی نیز معتقدند ، یعنی‌ ایدئولژی که منطبق با فرضیه‌های تئوریکی است که زیر بنای فعالیت‌های نیرو‌های اجتماعی مترقی را تشکیل می‌‌دهد ، البته مارکسیسم تنها مکتبی است که می‌‌تواند این نوع ایدئولژی را عرصه کند .
در جستجوی انسان تاریخی طبقه ستمکش که برای اموختن طرز استعمال اسلحه و بدست اوردن ان نکوشد ، فقط شایسته ان است که با وی همانند برده رفتار کنند !
رفیق لنین ( برنامه نظامی انقلاب پرولتاری )
« به یقین سلاح نقد نمی تواند جانشین نقد سلاح ها شود: نیروی مادی باید توسط یک نیروی مادی واژگون شود، اما تئوری نیز به محض این که بر توده ها غلبه کند، به نیروی مادی تبدیل می شود». مقدمه بر نقد فلسفه حق هگل، انتشار یافته در١٨٤٣ در سالنامه فرانسه – آلمانی منتشره در پاریس، توسط مارکس و روگه (بنگرید به کارل مارکس، نقد حقوق سیاسی هگل ترجمه و مقدمه از آ. باراکن، انتشارات سوسیال، پاریس ١٩٧٥، ص ٢٠٥).
" ﻫﺮ ﻃﺒﻘﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺍﯾﺪﺋﻮﻟﻮﮊﯼ ﺧﺎﺹ ﺧﻮﺩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺍﺟﺒﺎﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﺪﺋﻮﻟﻮﮊﯼ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻣﯽﺷﻮﺩ." (کارل مارکس) دوستان تا اینجا ایدئولژی تعریف شد. باشد تا نئومارکسیست‌ها دیگه دست از انکار ایدئولژی که پایه و اساس مارکسیسم لننیسم و تنها سلاح طبقه کارگر از برای متشکل شدن و سر نگونی سرمایدار و ایجاد دولت سوسیالیستی شورا‌های کارگریست بر دارند و آب به آسیاب دشمن نریزند