مجموعه شعر: لحظه‌ها و همیشه

سرود

برای پرویزِ شاپور

برو، مردِ بیدار؛ اگر نیست کس
که دل با تو دارد، ممان یک نفس!

همه روزگارت به تلخی گذشت
شکر چند جویی، در این تلخ‌دشت؟

به بیهوده جُستن فروکاستی
قبای خستگی بر تن آراستی،

قبایی همه وصله بر وصله بر
قبایی ز نفرت بر او آستر.

همه پایم از خستگی ریش‌ریش
نه راهی نه ذی‌روحی از پُشت و پیش.
نه وقتی ــ که واگردم از رفته‌راه ــ
نه بختی ــ که با سر درافتم به چاه ــ
نه بیم و نه امید و، از پیش و پس
بیابان و خارِ بیابان و بس!

چه حاصل اگر خامُشی بشکنم
که: «یاران، در این دشت تنها، منم»؟

گرفتم به بانگی گلو بردرم
که در دَم بسوزد چو خاکسترم،

گرفتم که تُندر فشاندم؛ چه سود
کز این هیمه نی شعله خیزد نه دود.

گرفتم که فریاد برداشتم
یکی تیغ در جانِ شب کاشتم؛
مرا، تیغِ فریاد بُرَّنده نیست
در آن مُرده‌آباد که‌ش زنده نیست…

برو مردِ بیدار، اگر نیست کس
که دل با تو دارد، ممان یک نفس!

بنه، خواب اگر خوشتر افتادِشان،
که آخر دهد رنج، ره یادِشان.

بهل شب شود چیره، تا بنگری
هم از اشکِشان سر زند اختری.

چو پوسید چون لاشِ گندیده، شب،
کویرِ نفس‌مرده در گورِ تب؛
وُامیدی به جا مانده گر نیز هست
به سودای عُزلت درِ خانه بست،
ببینی که از هولِ شب، اشکِ آب
بتوفد چنان کوره‌ی آفتاب.

برو مردِ بیدار؛ اگر نیست کس
که دل با تو دارد، ممان یک نفس!

تو گُل‌جویی ای مرد و ره پُرخَس است
شِکرخواه را، حرفِ تلخی بس است!

۱۳۳۷ـ۱۳۳۹ تهران

بازگشت

میلاد

نفسِ کوچکِ باد بود و حریرِ نازکِ مهتاب بود و فواره و باغ بود # و شبْ‌نیمه‌ی چارمین بود که عروسِ تازه به باغِ مهتاب‌زده فرود آمد از سرا گامزنان # اندیشناک از حرارتی تازه که در رگ‌های کبودِ پستانش می‌گذشت # و این خود به تبِ سنگینِ خاک ماننده بود که لیموی نارس از آن بهره می‌بَرَد # و در چشم‌هایش که به سبزه و مهتاب می‌نگریست نگاهِ شرم بود از احساسِ عطشی نوشناخت که در تنش می‌سوخت # و این خود عطشی سیری ناپذیر بود چونان ناسیرابیِ جاودانه‌ی علف، که سرسبزیِ صحرا را مایه به دست می‌دهد # و شرمناکِ خاطره‌یی لغزان و گریزان و دیربه‌دست بود از آن‌چه با تنِ او رفت؛ میانِ او ــ بیگانه با ماجرا ــ و بیگانه‌مردی چنان تند، که با راه‌های تنش آنگونه چالاک یگانه بود # و بدانگونه آزمند بر اندامِ خفته‌ی او دست می‌سود # و جنبش‌اش به نسیمی می‌مانست از بوی علف‌های آفتاب‌خورده پُر، که پرده‌های شکوفه را به زیر می‌افکَنَد تا دانه‌ی نارس آشکاره شود.

نفسِ کوچکِ باد بود و حریرِ نازکِ مهتاب بود # و فواره‌ی باغ بود که با حرکت‌های بازوهای نازکش بر آبگیرِ خُرد می‌رقصید #
و عروسِ تازه بر پهنه‌ی چمن بخفت، در شبْ‌نیمه‌ی چارمین #
و در آن دم، من در برگچه‌های نو رُسته بودم # یا در نسیمِ لغزان # و ای‌بسا که در آب‌های ژرف # و نفسِ بادی که شکوفه‌ی کوچک را بر درختِ ستبر می‌جنباند در من ناله می‌کرد # و چشمه‌های روشنِ باران در من می‌گریست #

نفسِ کوچکِ باد بود و حریرِ نازکِ مهتاب بود و فواره‌ی باغ بود # و عروسِ تازه که در شبْ‌نیمه‌ی چارمین بر بسترِ علف‌های نو رُسته خفته بود با آتشی در نهادش، از احساسِ مردی در کنارِ خویش بر خود بلرزید#
و من برگ و برکه نبودم # نه باد و نه باران # ای روحِ گیاهی! تنِ من زندانِ تو بود #
و عروسِ تازه، پیش از آن که لبانِ پدرم را بر لبانِ خود احساس کند از روحِ درخت و باد و برکه بار گرفت، در شبْ‌نیمه‌ی چارمین # و من شهری بی‌برگ‌وباد را زندانِ خود کردم بی‌آنکه خاطره‌ی باد و برگ از من بُگریزد.

چون زاده شدم چشمانم به دو برگِ نارون می‌مانست، رگانم به ساقه‌ی نیلوفر، دستانم به پنجه‌ی افرا # و روحی لغزنده به‌سانِ باد و برکه، به گونه‌ی باران # و چندان که نارونِ پیر از غضبِ رعد به خاک افتاد دردی جانگزا چونان فریادِ مرگ در من شکست #
و من ای طبیعتِ مشقت‌آلوده، ای پدر! فرزندِ تو بودم.

۱۶ اردیبهشتِ ۱۳۳۹

بازگشت

گریزان

برای خانمِ عالیه جهانگیر یوشیج

از کوره‌راهِ تنگ گذشتم
نیز از کنارِ گله‌ی خُردی که

زنگِ برنجیِ بزِ پیش‌آهنگ
از دور، طرحِ تکاپوی خسته‌یی را
با جِنگ جِنگِ لُختش
در ذهنِ آدمی
تصویر می‌نهاد…

از پُشتِ بوته، مرغی نالان، هراسناک
پر برکشید و
               یک دم
                      در دره‌های تنگ
موجِ گریزپاییِ پُر وحشت‌اش
چون کاسه‌یی سفالین بشکست
از صخره‌یی به صخره‌یی
                            از سنگ روی سنگ…

می‌دیدم از کمرکشِ کُهسار
در شیب‌گاهِ دره‌ی تاریک
آن شعله‌ها که در دِه می‌سوخت جای‌جای:
پی‌سوزِ آسیاب
آتش که در اجاق
دودی که از تنور
فانوس‌ها به معبرها
                        پُرشیب و پیچ‌پیچ…

وآنگاه
      دیدم
در پیشِ روی، منظره‌ی کوهسار را
با راهِ پیچ‌پیچان، پیچیده بر کمر.

مشتاق، گفتم:
                 «ــ ای کوه!
«با خود دلی به سوی تو می‌آورم ز راه
«با قعرِ او حکایتِ ناگفته مرده‌یی.
«آنجا، به دِه، کسانِ مرا دل به من نبود.»

بی‌پاسخی از او گفتم:
                          «ــ ای کوه!
«رنجی‌ست سوختن
«بی‌التفاتِ قومی، کاندر اجاقِشان
«از سوزِ توست اگر شرری هست،
«بی‌زهرخندِ قومی، کز توست اگر به لب‌هاشان
«امکانِ خنده این‌قدری هست.»

بی‌پاسخی از او
مِه بر گُدارِ سرکش می‌پیچید.

از دور، در شبی که می‌آمد
بر تیزه‌ها فرود
سگ‌های گله، بر شبحِ صخره‌ها، به‌شور
لاییدنی مداوم
                  آغاز کرده بودند.

اعماقِ دره، با نفسِ سردِ شامگاه،
از نغمه‌های کاکلی و سینه‌سرخ‌ها
می‌مانْد بی‌صدا.

گویی به قله‌هایِ ازاکوه اختران
چون دخترانِ گازُر
خاکستری‌قبای هوا را
ــ از خونِ آفتاب بشسته ــ
در نیل می‌زدند.

فانوس‌های دِه
یک آسمانِ دیگر را، در دره‌ی سیاه
اکلیل می‌زدند.

۱۳۳۹ – یوش

بازگشت


پایتختِ عطش

آب کم‌جو. تشنگی آور به دست!
                          مولای روم

۱

آفتاب، آتشِ بی‌دریغ است
و رؤیای آبشاران
در مرزِ هر نگاه.

بر درگاهِ هر ثُقبه
سایه‌ها
        روسبیانِ آرامش‌اند.
پی‌جوی آن سایه‌ی بزرگم من که عطشِ خشک‌ْدشت را باطل می‌کند.

چه پگاه و چه پسین،
اینجا
    نیمروز
           مظهرِ «هست» است:
آتشِ سوزنده را رنگی و اعتباری نیست
دروازه‌ی امکان بر باران بسته است
شن از حُرمتِ رود و بسترِ شن‌پوشِ خشک‌ْرود از وحشتِ «هرگز» سخن می‌گوید.
بوته‌ی گز به عبث سایه‌یی در خلوتِ خویش می‌جوید.

ای شبِ تشنه! خدا کجاست؟
تو
  روزِ دیگرگونه‌ای
                   به رنگی دیگر
که با تو
         در آفرینشِ تو
                        بیدادی رفته است:
تو زنگیِ زمانی.

۲

کنارِ تو را ترک گفته‌ام
و زیرِ این آسمانِ نگونسار که از جنبشِ هر پرنده تهی‌ست و هلالی
کدر چونان مُرده‌ماهیِ سیم‌گونه‌فلسی بر سطحِ بی‌موج‌اش می‌گذرد
به بازجُستِ تو برخاسته‌ام
تا در پایتختِ عطش
در جلوه‌یی دیگر
                   بازت یابم.

ای آبِ روشن!
تو را با معیارِ عطش می‌سنجم.

در این سرابچه
                  آیا
زورقِ تشنگی‌ست
                      آنچه مرا به‌سوی شما می‌راند
یا خود
      زمزمه‌ی شماست
و من نه به‌خود می‌روم
که زمزمه‌ی شما
                    به جانبِ خویشم می‌خواند؟

نخلِ من ای واحه‌ی من!
در پناهِ شما چشمه‌سارِ خنکی هست
که خاطره‌اش
عُریانم می‌کند.

۱۸ خردادِ ۱۳۳۹ چابهار

بازگشت


ميان ِ ماندن و رفتن…

ميان ِ ماندن و رفتن حکايتي کرديم
که آشکارا در پرده‌ي ِ کنايت رفت.
مجال ِ ما همه اين تنگ‌مايه بود و، دريغ
که مايه خود همه در وجه ِ اين حکايت رفت.


۲۸ خرداد ِ ۱۳۳۹

بازگشت


سخنی نیست…

به اِولین و ثمین باغچه‌بان

چه بگویم؟ سخنی نیست.

می‌وزد از سرِ امید، نسیمی،
لیک، تا زمزمه‌یی ساز کند
در همه خلوتِ صحرا
                        به ره‌اش
                                  نارونی نیست.

چه بگویم؟ سخنی نیست.

پُشتِ درهای فروبسته
شب از دشنه و دشمن پُر
به کج‌اندیشی
                خاموش
                         نشسته‌ست.

بام‌ها
     زیرِ فشارِ شب
                      کج،
کوچه
      از آمدورفتِ شبِ بدچشمِ سمج
                                             خسته‌ست.

چه بگویم؟ ــ سخنی نیست.

در همه خلوتِ این شهر، آوا
جز ز موشی که دَرانَد کفنی، نیست.

وندر این ظلمت‌جا
جز سیانوحه‌ی شومُرده زنی، نیست.

ور نسیمی جُنبد
به ره‌اش
          نجوا را
                 نارونی نیست.

چه بگویم؟
سخنی نیست…

۲۷ آذرِ ۱۳۳۹

بازگشت


حماسه؟

در چارراه‌ها خبری نیست:
یک عده می‌روند
یک عده خسته بازمی‌آیند

و انسان ــ که کهنه‌رند خدایی‌ست بی‌گمان ــ
بی‌شوق و بی‌امید
                      برای دو قرصِ نان
کاپوت می‌فروشد
                     در معبرِ زمان.

در کوچه
         پُشتِ قوتیِ سیگار
                                شاعری
اِستاد و بالبداهه نوشت این حماسه را:

«ــ انسان، خداست.
    حرفِ من این است.
    گر کفر یا حقیقتِ محض است این سخن،
    انسان خداست.
    آری. این است حرفِ من!»
    . . . . . . . . . . . . . . .

از بوقِ یک دوچرخه‌سوارِ الاغِ پست
شاعر ز جای جَست‌و…
                            …مدادش، نوکش شکست!

۲۸ آذرِ ۱۳۳۹

بازگشت


رهگذران

سر در زیر از شاهراهِ متروک پیش می‌آمدند
و تپه‌های گُل‌پوشِ بهاری
در نظرگاهِ ایشان انتظاری بیهوده می‌بُرد.

به‌کُندی از برابرِ من گذشتند بی‌آنکه به من درنگرند
و من ایشان را بازشناختم
چرا که از جانبِ پدرانِشان پیغامی با من بود.

در رهگذرِ شراب‌آلوده دعایی می‌خواندند
و در مهتابی‌های پُرخاطره
                              چشمانِ پُرخنده‌ی دختران
یک دَم به‌نظاره،
از بسترهای آشفته به جانبِ ایشان می‌گرایید

و دیدم که امید به درگاهِ ناباور بسته بودند
و از پسِ ایشان
جاده‌ی خالی
خسته بود.

می‌دانستم که دیگرباره از این راه
                                        باز
                                          نمی‌آیند.
می‌دانستم که دیگرباره از این راه بازنمی‌آیند، چرا که منزلگَهِ مقصودِ ایشان سرابی لغزنده بود.

می‌دانستم.

با ایشان گفتم که:

«ــ هم دراین جای خواهم ایستاد
    و چندان که فرزندانِ شما بگذرند
    پیغامِ شما خواهم گزاشت.»

اولِ اردیبهشتِ ۱۳۴۰

بازگشت


کوه‌ها

کوه‌ها با هم‌اند و تنهایند
همچو ما، باهمانِ تنهایان.

۱۳۳۹

بازگشت


انگیزه‌های خاموشی

پس آدم، ابوالبشر، به پیرامنِ خویش نظاره کرد # و بر زمینِ عُریان نظاره کرد # و به آفتاب که روی درمی‌پوشید نظاره کرد # و در این هنگام، بادهای سرد بر خاکِ برهنه می‌جنبید # و سایه‌ها همه‌جا بر خاک می‌جنبید # و هر چیزِ دیدنی به هیأتِ سایه‌یی درآمده در سایه‌ی عظیم می‌خلید # و روحِ تاریکی بر قالبِ خاک منتشر بود # و هر چیزِ بِسودنی دستمایه‌ی وهمی دیگرگونه بود # و آدم، ابوالبشر، به جُفتِ خویش درنگریست # و او در چشم‌های جُفتِ خویش نظر کرد که در آن ترس و سایه بود # و در خاموشی در او نظر کرد # و تاریکی در جانِ او نشست.

و این نخستین بار بود، بر زمین و در همه آسمان، که گفتنی سخنی ناگفته ماند #

پس چون هابیل به قفای خویش نظر کرد قابیل را بدید # و او را چون رعدِ آسمان‌ها خروشان یافت # و او را چون آبِ رودخانه‌ها پیچان یافت # و برادرِ خون‌اش را به‌سانِ سنگِ کوه سرد و سخت یافت # و او را دریافت # و او را با بداندیشی همراه یافت، چون ماده‌میشی که نوزادش در قفای اوست # و او را چون مرغانِ نخجیر با چنگالِ گشوده دید # و برادرِ خون‌اش را به خونِ خویش آزمند یافت # و هابیل در برادرِ خونِ خویش نظر کرد # و در چشمِ او شگفتی و ناباوری بود # و در خاموشی به جانبِ قابیل نظر کرد # و آیینه‌ی مهتاب در جانش با شاخه‌ی نازکِ رگ‌هایش شکست.

و این خود بارِ نخستین نبود، بر زمین و در همه‌ی زمین، که گفتنی‌سخنی بر لبی ناگفته می‌مانْد.

و از آن پس، بسیارها گفتنی هست که ناگفته می‌مانَد # چون ما ــ تو و من ــ به هنگامِ دیدارِ نخستین # که نگاهِ ما به هم درایستاد، و گفتنی‌ها به خاموشی در نشست # و از آن پس چه بسیار گفتنی هست که ناگفته می‌مانَد بر لبِ آدمیان # بدان هنگام که کبوترِ آشتی بر بامِ ایشان می‌نشیند # به هنگامِ اعتراف و به گاهِ وصل # به هنگامِ وداع و ــ از آن بیش ــ بدان هنگام که بازمی‌گردند تا به قفایِ خویش درنگرند…

و از آن پس، گفتنی‌ها، تا ناگفته بمانَد انگیزه‌های بسیار یافت.

۱۵ اسفندِ ۱۳۳۹

بازگشت

غزلِ ناتمام…

به هر تارِ جانم صد آواز هست
دریغا که دستی به مضراب نیست.
چو رویا به حسرت گذشتم، که شب
فروخفت و با کس سرِ خواب نیست.

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . 

۱۳۳۹ 

بازگشت


شبانه

وان را که خبر شد، خبری بازنیامد
سعدی

آنکه دانست، زبان بست
وانکه می‌گفت، ندانست…

چه غم‌آلوده شبی بود!
وان مسافر که در آن ظلمتِ خاموش گذشت
و بر انگیخت سگان را به صدایِ سُمِ اسبش بر سنگ
بی‌که یک دَم به خیالش گذرد
که فرودآید شب را،
                       گویی
همه رؤیای تبی بود.

چه غم‌آلوده شبی بود!

آذرِ ۱۳۴۰

بازگشت

شبانه

اکنون، دیگرباره شبی گذشت.
به نرمی از برِ من گذشت با تمامی لحظه‌هایش.

چونان باکره‌ی عشقی
که با همه انحناهای تنش
                               از موی تا به ناخن
                                                    تن به نوازشِ دستی گرم رها کند،
بانوی درازگیسو را
در برکه‌یی که یک دَم از گردشِ ماهیِ خواب آشفته نشد
غوطه دادم.

به معشوقی می‌مانست، چرا که
با احساسی از شرم در او خیره مانده بودم.

از روشنایی گریزان بود.
گفتم که سحرگاهان در برابرِ آفتاب‌اش بخواهم دید
و چراغ را کُشتم.

چندان که آفتاب برآمد
چنان چون شبنمی
پریده بود.

آذرِ ۱۳۴۰

بازگشت

من مرگ را…

اینک موجِ سنگین‌گذرِ زمان است که در من می‌گذرد.
اینک موجِ سنگین‌گذرِ زمان است که چون جوبارِ آهن در من می‌گذرد.
اینک موجِ سنگین‌گذرِ زمان است که چونان دریایی از پولاد و سنگ در من می‌گذرد.

در گذرگاهِ نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کردم
در گذرگاهِ باران سرودی دیگرگونه آغاز کردم
در گذرگاهِ سایه سرودی دیگرگونه آغاز کردم.

نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من،
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من.

در گذرگاهت سرودی دیگرگونه آغاز کردم.

من برگ را سرودی کردم
سرسبزتر ز بیشه

من موج را سرودی کردم
پُرنبض‌تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم
پُرطبل‌تر ز مرگ

سرسبزتر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم

پُرتپش‌تر از دلِ دریا
من موج را سرودی کردم

پُرطبل‌تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم.

آذرِ ۱۳۴۰

بازگشت

وصل

۱

در برابرِ بی‌کرانیِ ساکن
جنبشِ کوچکِ گُلبرگ
به پروانه‌یی ماننده بود.

زمان، با گامِ شتابناک برخاست
و در سرگردانی
                  یله شد.

در باغستانِ خشک
                       معجزه‌ی وصل
                                        بهاری کرد.

سرابِ عطشان
                  برکه‌یی صافی شد،
و گنجشکانِ دست‌آموزِ بوسه
شادی را
در خشکسارِ باغ
                    به رقص آوردند.

۲

اینک! چشمی بی‌دریغ
                           که فانوسِ اشک‌اش
شوربختیِ مردی را که تنها بودم و تاریک
لبخند می‌زند.

آنک منم که سرگردانی‌هایم را همه
تا بدین قُلّه‌ی جُل‌جُتا
                         پیموده‌ام

آنک منم
میخِ صلیب از کفِ دستان به دندان برکنده.

آنک منم
          پا بر صلیبِ باژگون نهاده
با قامتی به بلندیِ فریاد.

۳

در سرزمینِ حسرت معجزه‌یی فرود آمد
[و این خود دیگرگونه معجزتی بود].
 

فریاد کردم:
«ــ ای مسافر!
    با من از آن زنجیریانِ بخت که چنان سهمناک دوست می‌داشتم
    این‌مایه ستیزه چرا رفت؟
    با ایشان چه می‌بایدم کرد؟»

«ــ بر ایشان مگیر!»
چنین گفت و چنین کردم.
لایه‌ی تیره فرونشست
آبگیرِ کدر
          صافی شد
و سنگریزه‌های زمزمه
                         در ژرفای زلال
                                        درخشید
دندان‌های خشم
به لبخندی
            زیبا شد
رنجِ دیرینه
           همه کینه‌هایش را
                                 خندید
پای‌آبله
در چمنزارانِ آفتاب
                     فرود آمدم
بی‌آنکه از شبِ ناآشتی
                            داغِ سیاهی بر جگر نهاده باشم.

۴

نه!
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
       در فراسوهای دهلیزش
به امیدِ دریچه‌یی
                    دل بسته بودم.

۵

شکوهی در جانم تنوره می‌کشد
گویی از پاک‌ترین هوای کوهستانی
لبالب
      قدحی درکشیده‌ام.

در فرصتِ میانِ ستاره‌ها
شلنگ‌انداز
             رقصی می‌کنم –
دیوانه
      به تماشای من بیا!

دیِ ۱۳۴۰

بازگشت

شبانه

به گوهرِ مراد

کوچه‌ها باریکن
                  دُکّونا
                      بسته‌س،

خونه‌ها تاریکن
                 تاقا
                     شیکسته‌س،

از صدا
       افتاده
             تار و کمونچه

مُرده می‌برن
              کوچه به
                       کوچه.

نگا کن!
        مُرده‌ها
                به مُرده
                         نمی‌رن،

حتا به
       شمعِ جون‌سپرده
                            نمی‌رن،

شکلِ
      فانوسی‌ین
                   که اگه خاموشه

واسه نَف‌نیس
                 هَنو
                     یه عالم نف توشه.

جماعت!
          من دیگه
                    حوصله
                            ندارم

به «خوب»
            امید و
                   از «بد» گله
                                 ندارم.

گرچه از
         دیگرون
                 فاصله
                        ندارم،

کاری با
        کارِ این
               قافله
                    ندارم!

کوچه‌ها 
         باریکن
                 دُکّونا
                      بسته‌س،

خونه‌ها 
         تاریکن
                 تاقا
                    شیکسته‌س،

از صدا
       افتاده
             تار و 
                  کمونچه

مُرده 
     می‌برن
             کوچه به
                       کوچه…

۱۳۴۰

بازگشت