مجموعه شعرها: ققنوس در باران

سه سرود برای آفتاب

۱
شبانه

اعترافی طولانی‌ست شب اعترافی طولانی‌ست
فریادی برای رهایی‌ست شب فریادی برای رهایی‌ست
و فریادی برای بند.

شب
اعترافی طولانی‌ست.

اگر نخستین شبِ زندان است
یا شامِ واپسین
ــ تا آفتابِ دیگر را
در چهارراه‌ها فریاد آری
یا خود به حلقه‌ی دارش از خاطر
ببری ‌ــ،
فریادی بی‌انتهاست شب فریادی بی‌انتهاست
فریادی از نومیدی فریادی از امید،
فریادی برای رهایی‌ست شب فریادی برای بند.

شب
فریادی طولانی‌ست.

۲
چلچلی

من آن مفهومِ مجرد را جُسته‌ام.

پای‌درپای آفتابی بی‌مصرف
که پیمانه می‌کنم
با پیمانه‌ی روزهای خویش که به چوبین کاسه‌ی جذامیان ماننده است،
من آن مفهومِ مجرد را جُسته‌ام
من آن مفهومِ مجرد را می‌جویم.

پیمانه‌ها به چهل رسید و از آن برگذشت.
افسانه‌های سرگردانی‌ات
ای قلبِ دربدر
به پایانِ خویش نزدیک می‌شود.

بیهوده مرگ
به تهدید
چشم می‌دَرانَد:
ما به حقیقتِ ساعت‌ها
شهادت نداده‌ایم
جز به گونه‌ی این رنج‌ها
که از عشق‌های رنگینِ آدمیان
به نصیب برده‌ایم
چونان خاطره‌یی هریک
در میان نهاده
از نیشِ خنجری
با درختی.

با این همه از یاد مبر
که ما
ــ من و تو ــ
انسان را
رعایت کرده‌ایم
(خود اگر
شاهکارِ خدا بود
یا نبود)،
و عشق را
رعایت کرده‌ایم.

در باران و به شب
به زیرِ دو گوشِ ما
در فاصله‌یی کوتاه از بسترهای عفافِ ما
روسبیان
به اعلامِ حضورِ خویش
آهنگ‌های قدیمی را
با سوت
می‌زنند.

(در برابرِ کدامین حادثه
آیا
انسان را
دیده‌ای
با عرقِ شرم
بر جبینَش؟)

آنگاه که خوش‌تراش‌ترینِ تن‌ها را به سکه‌ی سیمی توان خرید،
مرا
ــ دریغا دریغ ــ
هنگامی که به کیمیای عشق
احساسِ نیاز
می‌افتد
همه آن دَم است
همه آن دَم است.

قلبم را در مِجریِ کهنه‌یی
پنهان می‌کنم
در اتاقی که دریچه‌یی‌ش
نیست.
از مهتابی
به کوچه‌ی تاریک
خم می‌شوم
و به جای همه نومیدان
می‌گریم.

آه
من
حرام شده‌ام!

با این همه، ای قلبِ دربِدر!
از یاد مبر
که ما
ــ من و تو ــ
عشق را رعایت کرده‌ایم،
ازیاد مبر
که ما
ــ من و تو ــ
انسان را
رعایت کرده‌ایم،
خود اگر شاهکارِ خدا بود
یا نبود.

۳

پس آواره‌یی چالاک
بر خاک
جنبید
تا زمینِ خسته به سنگینی نفسی بکرد
سخت
سرد.

چشمه‌های روشن
بر کوهساران جاری شد.
و سیاهیِ عطشانِ شب آرام یافت.
و آن چیزها همه
که از آن پیش
مرگ را
در گودنای خواب
تجربه‌یی می‌کردند
تند و دَم‌دَمی
حیات را به احتیاط
محکی زدند.

پس به ناگهان همه با هم برآغازیدند
و آفتاب
برآمد
و مُردگان
به بوی حیات
از بی‌نیازی‌های خویشتن آواره شدند.

شهر
هراسان
از خوابِ آشفته‌ی خویش
برآمد
و تکاپوی سیری‌ناپذیرِ انباشتن را
از سر گرفت.

انباشتن و
هرچه بیش انباشتن
آری
که دستِ تهی را
تنها
بر سر می‌توان کوفت.

و خورشید لحظه‌یی سوزان است،
مغرور و گریزپای
لحظه‌ی مکررِ سوزانی‌ست
از همیشه
و در آن دَم که می‌پنداری
بر ساحلِ جاودانگی پا بر خاک نهاده‌ای
این تنگ چشم
از همه وقتی پادرگریزتر است.

۲۰ دیِ ۱۳۴۴

بازگشت

مرگِ ناصری

با آوازی یکدست
یکدست
دنباله‌ی چوبینِ بار
در قفایش
خطی سنگین و مرتعش
بر خاک می‌کشید.

«- تاجِ خاری بر سرش بگذارید!»

و آوازِ درازِ دنباله‌ی بار
در هذیانِ دردش
یکدست
رشته‌یی آتشین
می‌رشت.

«- شتاب کن ناصری، شتاب کن!»

از رحمی که در جانِ خویش یافت
سبک شد
و چونان قویی مغرور
در زلالیِ خویشتن نگریست

«- تازیانه‌اش بزنید!»

رشته‌ی چرم‌باف
فرود آمد،
و ریسمانِ بی‌انتهای سُرخ
در طولِ خویش
از گرهی بزرگ
برگذشت.

«- شتاب کن ناصری، شتاب کن!»

از صفِ غوغای تماشاییان
العازر
گام‌زنان راهِ خود گرفت
دست‌ها
در پسِ پُشت
به هم درافکنده،
و جانَش را از آزارِ دگرانِ دِینی گزنده
آزاد یافت:

«- مگر خود نمی‌خواست، ورنه می‌توانست!»

آسمانِ کوتاه
به سنگینی
بر آوازِ رو در خاموشیِ رحم
فرو افتاد.
سوگواران
به خاک پُشته برشدند
و خورشید و ماه
به هم
بر آمد.

۷ بهمنِ ۱۳۴۴

بازگشت

مرثیه

گفتند:
«- نمی‌خواهیم
نمی‌خواهیم
که بمیریم!»

گفتند:
«- دشمنید!
دشمنید!
خلقان را دشمنید! »

چه ساده
چه به سادگی گفتند و
ایشان را
چه ساده
چه به سادگی
کشتند!

و مرگِ ایشان
چندان موهن بود و ارزان بود
که تلاشِ از پی زیستن
به رنج‌بارتر گونه‌یی
ابلهانه می‌نمود:
سفری دُشخوار و تلخ
از دهلیزهای خَم‌اندرخَم و
پیچ‌اندر‌پیچ
از پی هیچ!

نخواستند
که بمیرند
یا از آن پیش‌تر که مرده باشند
بارِ خِفّتی
بر دوش
برده باشند.

لاجرم گفتند:
«- نمی‌خواهیم
نمی‌خواهیم
که بمیریم!»

و این خود
وِردگونه‌یی بود
پنداری
که اسبانی
ناگاهان به تَک
از گردنه‌های گردناکِ صعب
با جلگه فرود آمدند
و بر گُرده‌ی ایشان
مردانی
با تیغ‌ها
برآهیخته.

و ایشان را
تا در خود بازنگریستند
جز باد
هیچ
به کف‌اندر
نبود. –
جز باد و به جز خونِ خویشتن،
چرا که نمی‌خواستند
نمی‌خواستند
نمی‌خواستند
که بمیرند.

۷ اسفندِ ۱۳۴۴

بازگشت

رود

خوبشتن را به بسترِ تقدیر سپردن
و با هر سنگریزه
رازی به نارضایی گفتن.

زمزمه‌ی رود چه شیرین است!

از تیزه‌های غرورِ خویش فرودآمدن
و از دل‌پاکی‌های سرافرازِ انزوا به زیرافتادن
با فریادی از  وحشتِ هر سقوط.

غرشِ آبشاران چه شکوهمند است!

و همچنان در شیبِ شیار فروتر نشستن
و با هر خرسنگ
به جدالی برخاستن.

چه حماسه‌یی‌ست رود، چه حماسه‌یی‌ست!

۵ بهمنِ ۱۳۴۴

بازگشت

نقش

دریچه:
حسرتی
نگاهی و
آهی.

هیرُگلیفِ نگاهی دیگر است
در چشم‌به‌راهی.

و بی‌اختیاریِ آهی دیگر است
از پسِ آهی.

و چشمی‌ست – راه کشیده، به حسرت –
به تشییعِ مسکینانه‌ی تابوتی
از برابرِ زالِ کومایی.

دریچه:
حسرتی
نگاهی و
آهی.

۲۱ بهمنِ ۱۳۴۴

بازگشت

چه راهِ دور…

چه راهِ دور!
چه راهِ دورِ بی‌پایان!
چه پای لنگ!

نفس با خستگی در جنگ
من با خویش
پا با سنگ!

چه راهِ دور
چه پای لنگ!

۱۳۴۱

بازگشت

 اسباب

آنچه جان
از من
همی‌ستاند
ایکاش دشنه‌یی باشد

یا خود
گلوله‌یی.

زَهر مباد ای کاشکی،
زهرِ کینه و رشک
یا خود زهرِ نفرتی.

درد مباد ای کاشکی،
دردِ پرسی‌های گزنده
جرّاره به‌سانِ کژدم‌هایی،
از آنگونه که‌ت پاسخ هست و
زبانِ پاسخ
نه،
و لاجرم پنداری
گَزیده‌ی کژدم را
تریاقی نیست…

آنچه جان از من همی‌ستاند
دشنه‌یی باشد ایکاش
یا خود
گلوله‌یی.

۱۵ اسفندِ ۱۳۴۴

بازگشت

سفر

به بانوی صبر و ایثار
آنوش سرکیسیان کَتز

خدای را
مسجدِ من كجاست
ای ناخدای من؟

 

در كدامین جزیره‌ی آن آبگیرِ ایمن است
كه راهش
از هفت دریای بی‌زنهار می‌گذرد؟

از تنگابی پیچاپیچ گذشتیم
با نخستین شام سفر،
كه مزرعِ سبزِ آبگینه بود.

و با كاهشِ شب
ــ كه پنداری
در تنگه‌ی سنگی
جای
خوش‌تر داشت ــ
به دریایی مرده درآمدیم
با آسمان سربیِ كوتاهش
كه موج و باد را
به سكونی جاودانه
مسخ كرده بود،
و آفتابی رطوبت‌زده
كه در فراخیِ بی‌تصمیمیِ خویش
سرگردانی می‌كشید و
در تردیدِ میانِ فرونشستن و برخاستن
به ولنگاری
یله بود.

ما به سختی در هوای گندیده‌ی طاعونی دم می زدیم و
عرق‌ریزان
در تلاشی نومیدانه
پارو می‌كشیدم
بر پهنه‌ی خاموشِ دریای پوسیده
كه سراسر
پوشیده ز اجسادی‌ست
كه چشمانِ ایشان
هنوز
از وحشتِ توفانِ بزرگ
برگشاده است
و از آتشِ خشمی كه به هر جنبنده در نگاهِ ایشان است
نیزه‌های شكن‌شكنِ تُندر
جُستن می‌كند.

و تنگاب‌ها
و دریاها.

تنگاب‌ها
و دریاهای دیگر…

آنگاه به دریایی جوشان در آمدیم
با گرداب‌های هول
و خرسنگ‌های تفته
كه خیزاب‌ها
بر آن
می‌جوشید.

«ــ اینك دریای ابرهاست…
اگر عشق نیست
هرگز هیچ آدمیزاده را
تابِ سفری اینچنین
نیست!»

چنین گفتی
با لبانی كه مدام
پنداری
نامِ گلی را
تكرار می‌كنند.

و از آن هنگام كه سفر را لنگر برگرفتیم
اینك كلام تو بود از لبانی
كه تكرار بهار و باغ است.

و كلام تو در جانِ من نشست
و من آ ن را
حرف
به حرف
باز
گفتم.
كلماتی كه عطرِ دهانِ تو را داشت.

و در آن دوزخ
ــ كه آبِ گندیده
دود كنان
بر تابه‌های تفته‌ی سنگ
می‌سوخت ـ
رطوبتِ دهانت را
از هر یكانِ حرف
چشیدم.

و تو به چربدستی
كشتی را
بر دریای دمه خیزِ جوشان
می‌گذرانیدی.
و كشتی
با سنگینیِ سیّالش،
با غژّاغژِّ دکل‌های بلند
ــ كه از بار غرور بادبان‌ها پَست می‌شد ــ
در گذارِ از دیوارهای پوكِ پیچان
به كابوسی می‌مانست
كه در تبی سنگین
می‌گذرد.

امّا
چندان كه روزِ بی‌آفتاب
به زردی نشست،
از پس تنگابی كوتاه
راه
به دریایی دیگر بردیم
كه به پاكی
گفتی
زنگیان
غم غربت را در كاسه‌ی مرجانی آن گریسته‌اند و من اندوهِ ایشان را  و  تو  اندوهِ مرا.

و مسجدِ من
در جزیره‌یی‌ست
هم از این دریا.
اما كدامین جزیره، كدامین جزیره، نوحِ من ای ناخدای من؟
تو خود آیا جُستجوی جزیره را
از فرازِ كشتی
كبوتری پرواز می‌دهی؟
یا به گونه‌ای دیگر؟ به راهی دیگر؟
ــ كه در این دریا بار
همه چیزی
به صداقت
از آب
تا مهتاب
گسترده است،
و نقره‌ی كدرِ فَلسِ ماهیان
در آب
ماهی دیگر است
در آسمانی
باژگونه ــ

در گستره‌ی خلوتی ابدی
در جزیره‌ی بكری
فرود آمدیم.

گفتی:
«ــ اینت سفر، كه با مقصود فرجامید:
سختینه‌یی به سرانجامی خوش!»

و به سجده
من
پیشانی بر خاك نهادم.

خدای را
نا خدای من!
مسجد من كجاست؟
در كدامین دریا
كدامین جزیره؟ــ
آنجا كه من از خویش برفتم تا در پای تو سجده كنم
و مذهبی عتیق را
ــ چونان مومیایی شده‌یی از فراسوهای قرون
به وِردگونه‌یی
جان بخشم.

مسجدِ من كجاست؟

با دستهای عاشقت
آنجا
مرا
مزاری بنا كن!

آذر ۱۳۴۴

بازگشت

مجله‌ی کوچک

به عباس جوانمرد

۱

آه، تو می‌دانی
می‌دانی که مرا
سرِ بازگفتنِ بسیاری حرف‌هاست.

 

هنگامی که کودکان
در پسِ دیوارِ باغ
با سکه‌های فرسوده
بازی‌ کهنه‌ی زندگی را
آماده می‌شوند.

می‌دانی
تو می‌دانی
که مرا
سرِ بازگفتنِ کدامین سخن است
از کدامین درد.

۲

دوره‌های مجله‌ی کوچک ــ
کارنامه‌ی بردگی
با جلدِ زرکوبش…

ای دریغ! ای دریغ
که فقر
چه به‌آسانی احتضارِ فضیلت است
به هنگامی که
تو را
از بودن و ماندن
گزیر نیست.

ماندن
ــ آری! ــ
و اندوهِ خویشتن را
شامگاهان
به چاهساری متروک
درسپردن،
فریادِ دردِ خود را
در نعره‌ی توفان
رها کردن،
و زاریِ جانِ بی‌قرار را
با هیاهوی باران
درآمیختن.

ماندن
آری
ماندن
و به تماشا نشستن
آری
به تماشا نشستن
دروغ را
که عمر
چه شاهانه می‌گذارد
به شهری که
ریا را
پنهان نمی‌کنند
و صداقتِ همشهریان
تنها
در همین است.

۳

به هنگامی که همجنس‌باز و قصاب
بر سرِ تقسیمِ لاشه
خنجر به گلوی یکدیگر نهادند
من جنازه‌ی خود را بر دوش داشتم
و خسته و نومید
گورستانی می‌جُستم.

کارنامه‌ی من
«کارنامه‌ی بردگی»
بود:
دوره‌های مجله‌ی کوچک
با جلدِ زرکوبش!

دریغا که فقر
ممنوع ماندن است
از توانایی‌ها
به هیأتِ محکومیتی؛ ــ
ورنه، حدیثِ به هر گامی
ستاره‌ها را
درنوشتن.

ورنه حدیث شادی و
از کهکشان‌ها
برگذشتن،
لبخنده و
از جرقه‌ی هر دندان
آفتابی زادن.

۴

صبحِ پاییزی
دررسیده بود
با بوی گرسنگی
در رهگذرها
و مجله‌ی کوچک
در دست‌ها
با جلدِ طلاکوبش.

لوطی و قصاب
بر سرِ واپسین کفاره‌ی مُردنِ خلق
دست‌وگریبان بودند و
مرا
به خفّتِ از خویش
تابِ نظر کردن در آیینه نبود:
احساس می‌کردم که هر دینار
نه مزدِ شرافتمندانه‌ی کار،
که به رشوت
لقمه‌یی‌ست گلوگیر
تا فریاد برنیارم
از رنجی که می‌برم
از دردی که می‌کشم

۵

ماندن به‌ناگزیر و
به ناگزیری
به تماشا نشستن
که روتاتیف‌ها
چگونه
بزرگ‌ترینِ دروغ‌ها را
به لقمه‌هایی بس کوچک
مبدل می‌کنند.

و دَم فروبستن ــ آری ــ
به هنگامی که سکوت
تنها
نشانه‌ی قبول است و رضایت.

دریغا که فقر
چه به‌آسانی
احتضارِ فضیلت است
به هنگامی که تو را
از بودن و ماندن
چاره نیست؛
بودن و ماندن
و رضا و پذیرش.

۶

در پسِ دیوارِ باغ
کودکان
با سکه‌های کهنه‌بِسوده
بازیِ زندگی را
آماده می‌شوند…

آه، تو می‌دانی
می‌دانی که مرا
سرِ بازگفتنِ کدامین سخن است
از کدامین درد.

۲۳ اسفندِ ۱۳۴۴

بازگشت

چشم‌اندازی دیگری

با کلیدی اگر می‌آیی
تا به دستِ خود
از آهنِ تفته
قفلی بسازم.

گر باز می‌گذاری در را،
تا به همتِ خویش
از سنگ‌پاره‌سنگ
دیواری برآرم. ــ

باری
دل
در این برهوت
دیگرگونه چشم‌اندازی می‌طلبد.

قاطع و بُرّنده
تو آن شکوهپاره پاسخی،
به هنگامی که
اینان همه
نیستند

جز سؤالی
خالی
به بلاهت.

هم بدانگونه که باد
در حرکتِ شاخساران و برگ‌ها، ــ
از رنگ‌های تو
سایه‌یی‌شان باید
گر بر آن سرند
که حقیقتی یابند.

هم به گونه‌ی باد
ــ که تنها
از جنبشِ شاخساران و برگ‌ها ــ

و عشق
ــ کز هر کُناکِ تو ــ

باری
دل
در این برهوت
دیگرگونه چشم‌اندازی می‌طلبد.

خردادِ ۱۳۴۵

بازگشت

Postumus

۱

سنگ
برای سنگر،
آهن
برای شمشیر،
جوهر
برای عشق…

در خود به جُستجویی پیگیر
همت نهاده‌ام
در خود به کاوش‌ام
در خود
ستمگرانه
من چاه می‌کَنَم
من نقب می‌زنم
من حفر می‌کُنَم.

در آوازِ من
زنگی بیهوده هست
بیهوده‌تر از
تشنجِ احتضار:
این فریادِ بی‌پناهی‌ زندگی
از ذُروه‌ی دردناکِ یأس
به هنگامی که مرگ
سراپا عُریان
با شهوتِ سوزانش به بسترِ او خزیده است و
جفتِ فصل ناپذیرش
ــ تن ــ
روسبیانه
به تفویضی بی‌قیدانه
نطفه‌ی زهرآگینش را پذیرا می‌شود.

در آوازِ من
زنگی بیهوده هست
بیهوده‌تر از تشنجِ احتضار
که در تلاشِ تاراندنِ مرگ
با شتابی دیوانه‌وار
باقیمانده‌ی زندگی را مصرف می‌کند
تا مرگِ کامل فرارسد.
پس زنگِ بلندِ آوازِ من
به کمالِ سکوت می‌نگرد.

سنگر برای تسلیم
آهن برای آشتی
جوهر
برای
مرگ!

۱۵ مردادِ ۱۳۴۵

۲

از بیم‌ها پناهی جُستم
به شارستانی که از هر شفقت عاری بود و
در پسِ هر دیوار
کینه‌یی عطشان بود
گوش با آوای پای رهگذری،
و لُختیِ هر خنجر
غلافِ سینه‌یی می‌جُست،
و با هر سینه‌ی مهربان
داغِ خونینِ حسرت بود.

تا پناهی از بیم‌ام باشد
محرابی نیافتم
تا پناهی
از ریشخندِ امیدم باشد.

سهمی را که از خدا داشتم دیری بود تا مصرف کرده بودم. پس، صعودِ روان را از تنِ خویش نردبانی کردم. به‌گشاده‌دستی دست به مصرفِ خود گشودم تا چندان که با فرازِ تیزه فرودآیم خود را به‌تمامی رها کرده باشم. تا مرا گُساریده باشم تا به قطره‌ی واپسین.
پس، من، مرا صعودافزار شد؛ سفرتوشه و پای‌ابزار.
من، مرا خورش بود و پوشش بود. به راهی سخت صعب، مرا بارکش بود به شانه‌های زخمین و پایَکانِ پُرآبله.
تا به استخوان سودم‌اش.
چندان که چون روح به سرمنزل رسید از تن هیچ مانده نبود. لاجرم به تنهایی‌ِ خود وانهادمش به گونه‌یِ مُردارْلاشه‌یی. تا در آن فراز از هر آنچه جِسرگونه‌یی باشد میانِ فرودستی و جان، پیوندی بر جای بنماند.

تن، خسته ماند و رهاشده؛
نردبانِ صعودی بی‌بازگشت ماند.

جان از شوقِ فصلی از این‌دست
خروشی کرد.

پس به نظاره نشستم
دور از غوغای آزها و نیازها.
و در پاکیِ خلوتِ خویش نظر کردم که بیشه‌یی باران‌شُسته را می‌مانست.
در نشاطِ دورماندگی از شارستانِ نیازهای فرومایه‌ی تن نظر کردم و در شادی‌ِ جانِ رهاشده.
و در پیرامنِ خویش به هر سویی نظر کردم.
و در خطِ عبوسِ باروی زندانِ شهر نظر کردم.
و در نیزه‌های سبزِ درختانی نظر کردم که به اعماق رُسته بود و آزمندانه به جانبِ خورشید می‌کوشید و دستانِ عاشقش در طلبی بی‌انقطاع از بلندیِ انزوای من برمی‌گذشت.

و من چون فریادی به خود بازگشتم
و به سرشکستگی در خود فروشکستم.
و من در خود فروریختم، چنان که آواری در من.
و چنان که کاسه‌ی زهری
در خود فروریختم.

دریغا مسکین‌تنِ من! که پَستَش کردم به خیالی باطل
که بلندی‌ِ روح را به جز این راه نیست.

آنک تنم، به‌خواری بر سرِ راه افکنده!
وینک سپیدارها که به‌سرفرازی از بلندیِ انزوای من بر می‌گذرد گرچه به انجامِ کار، تابوت اگر نشود اجاقِ پیرزنی را هیمه خواهد بود!
وینک باروی سنگی‌ِ زندان، به اعماق رُسته و از بلندی‌ها برگذشته، که در کومه‌های آزاده‌مردم از این‌سان به‌پستی می‌نگرد، و امید و جسارت را در احشاءِ سیاهِ خویش می‌گوارد!

«ــ آه، باید که بر این اوجِ بی‌بازگشت
در تنهایی بمیرم!»

بر دورترین صخره‌ی کوهساران، آنک «هفت‌خواهران»‌اند که در دل‌ْافساییِ غروبی چنین بیگاه، در جامه‌های سیاهِ بلند، شیون کردن را آماده می‌شوند.

ستارگان سوگند می‌خورند ــ گر از ایشان بپرسی ــ که مرا دیده‌اند
به هنگامی که بر جنازه‌ی خویش می‌گریستم و
بر شاخسارانِ آسمان
که می‌خشکید
چرا که ریشه‌هایش در قلبِ من بود و
من
مُرداری بیش نبودم
که دور از خویشتن
با خشمی به رنگِ عشق
به حسرت
بر دوردستِ بلندِ تیزه
نگرانِ جانِ اندُه‌گینِ خویش بود.

۱۸ مردادِ ۱۳۴۵

۳

بی‌خیالی و بی‌خبری.

تو بی‌خیال و بی‌خبری
و قابیل ــ برادرِ خونِ تو ــ
راه بر تو می‌بندد
از چار جانب
به خونِ تو
با پریده‌رنگی‌ِ گونه‌هایش
کز خشم نیست
آن‌قدر
کز حسد.

و تو را راهِ گریز نیست
نز ناتوانایی و بربسته‌پایی
آن‌قدر
کز شگفتی.

شد آن زمان که به جادوی شور و حال
هر برگ را
بهاری می‌کردی
و چندان که بر پهنه‌ی آبگیرِ غوکان
نسیمِ غروبِ خزانی
زرین‌زرهی می‌گسترد
تو را
از تیغِ دریغ‌ها
ایمنی حاصل بود،
هر پگاهت به دعایی می‌مانست و
هر پسین
به اجابتی،
شادوَرزی
چه ارزان و
چه آسان بود و
عشق
چه رام و
چه زودبه‌دست!

به کدام صدا
به کدامین ناله
پاسخی خواهی گفت
وگر
نه به فریادی
به کدامین آواز؟

پریده‌رنگیِ شامگاهان
دنباله‌ی رو در سکوتِ فریادِ وحشتی رو در فزون است.
به کدامین فریاد
پاسخی خواهی گفت؟

۲۰ مردادِ ۱۳۴۵

بازگشت

پاییز

برای غلامحسین ساعدی

گویِ طلای گداخته
بر اطلسِ فیروزه‌گون

[سراسرِ چشم‌انداز
در رؤیایی زرین می‌گذرد.]

و شبحِ آزادْگَردِ هَیونی یال‌افشان،
که آخرین غبارِ تابستان را
کاهلانه
از جاده‌ی پُرشیب
بر می‌انگیزد.

و نقشِ رمه‌یی
بر مخملِ نخ‌نما
که به زردی
می‌نشیند.

طلا
و لاجورد.

طرحِ پیلی
در ابر و
احساسِ لذتی
از آتش.

چشم‌انداز را
سراسر
در آستانه‌ی خوابی سنگین
رؤیایی زرین می‌گذرد.

۱۳۴۵

بازگشت