کارل مارکس و بیگانگی تاریخی

و بیگانگی انسان در جامعه سرمایه داری

شرح حال مختصری از مارکس / حمید رزاقی

کارل مارکس  بنیان گذار مکتب جامعه شناسی تضاد  در سال های ۱۸۱۸ تا ۱۸۸۳ میلادی در کشورهای اروپایی عصر صنعتی بورژوازی و دوران تصرف قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی بورژوا  زندگی میکرد و به دلیل افکار و فعالیت های انقلابی اش همواره مورد اذیت و آزار و پی گرد دولت های اروپایی وقت قرار می گیرد و اغلب از شهری به شهر دیگر در به در می شود. او در شهر تریر آلمان در قلب اروپای صنعتی در خانواده ای از طبقه ی متوسط به دنیا آمد. در آلمان رشته های حقوق، فلسفه، تاریخ و سپس اقتصاد را دنبال می کند و به مبارزاتش علیه سرمایه داری ادامه می دهد. از آلمان تبعید می شود و به فرانسه می رود و در آن جا با انگلس همکار و دوستی صمیمی می شود که تا پایان عمر ادامه می یابد (ریتزر،۱۳۹۳: ۷۸). در فرانسه است که کتاب های «دست نوشته های اقتصادی و فلسفی» و «خانواده مقدس» را می-نویسد. از فرانسه تبعید می شود و به بروکسل می رود و در آن جا کتاب «ایدئولوژی آلمانی» را می نگارد. به انگلیس می رود و در

توضیح عکس:(A caza de dientes (Out Hunting for Teeth)) فرانچسکو گویا (۱۷۹۹)

آن جا بیانیه ی معروف «مانیفست کمونیست» را در مجمع  کارگران ایراد می کند. او فعالانه در انقلاب های اروپاییِ فرانسه و آلمان شرکت می کند، به اتحادیه کمونیست ها می پیوندد و بعدها نقش راهبر و راهنمای جنبش بین الملل کارگران را ایفا می کند. بعد از شکست انقلاب های ۱۸۴۸ به تحقیق مفصل و جدی درباره ی طرز کار و پویایی و سازوکار پنهان نظام سرمایه-داری روی می آورد که حاصل آن تألیف کتاب سه جلدی «سرمایه»  است (همان، ۷۹). او به موازات مطالعه و پژوهش درباره ی ماهیت جامعه ی سرمایه داری فعالانه از انقلاب ۱۸۷۰ کمون پاریس حمایت می کند و این چنین پیوند نظر و عمل را به عنوان ماتریالیستی دیالکتیک و پراتیک به ظهور می رساند.
مارکس تمام عمرش را صرف تحقیق و مبارزه علیه نابرابری ها و به ویژه علیه نابرابری در نظام سرمایه داری  کرد و در سال ۱۸۸۳ به دنبال مرگ همسر و یکی از فرزندانش در اثر فقر و بیماری، در نهایت فقر به عنوان اندیشمندی عمل گرا و انقلابی چشم از جهان فرو بست. میراث مطالعاتی بر جای مانده از مارکس طبق برآورد موسسات دست اندرکار چاپ آثار وی به ۱۱۴ جلد مجموعه   می رسد که تا اواسط دهه ی ۱۹۹۰ میلادی قریب ۴۷ جلد آن به انتشار رسیده است (محیط، ۱۳۸۵: ۱۷، ۱۴).
ظهور جهان سرمایه داری  و طرح مسئله ی بیگانگی
مارکس فرزند زمانه اش بود. فرزند عصر نوزایی ، روشنگری  و انقلاب صنعتی.  فرزند زمانه ای که انسان، رابطه ی با خودش را تغییر داد. انسان آن جهانی، این جهانی شد و دائر بر مدار هستی گردید. به قول اومانیسم، انسان خود را یافت و مسئول تعیین سرنوشت خویش دانست ( دیویس، ۱۳۸۷: ۱۸، ۱۷، ۱۲). عصری که انسان خودآفرین، خلاق و آفرینش گر ، رابطه اش را با طبیعت تغییر داد. به طوری که کار و تولید با دست به کار و تولید با ماشین تبدیل شد. تقسیم کار  فزاینده، رشد و تحول سریع در علم و تکنولوژی و کشف منابع طبیعی جدید باعث استقرار و گسترش تولید کارخانه ای  و به کار گیری ماشین آلات و ابزار مدرن صنعتی گردید (باتامور، ۱۳۸۸: ۳۱۱). روابط تولیدی نیز تغییر یافت. تولید برای مصرف به تولید برای فروش مبدل گشت و انباشت ثروت جای خود را به انباشت سرمایه  و تولید برای سود داد. رابطه ی کالا – پول- کالا به رابطه ی پول- کالا- پول مبدل شد (مارکس، ۱۳۸۶: ۲۴۸- ۲۴۶). مالکیت زمین داری و ملوک-الطوایفی جایش را به مالکیت خصوصی سرمایه داد و رابطه ی ارباب و رعیتی و توزیع ثروت مبتنی بر اشرافیت و سهم بری به رابطه ی کار و سرمایه تبدیل گشت. از این پس کار و تولید اضافی از طریق ارزش اضافی بیرون کشیده شد (باتامور، ۱۳۸۸: ۴۹-۴۶). جهان جدید به دو اردوگاه اصلی تقسیم شد. آنانی که صاحبان ابزار و وسایل تولید و سرمایه اند، دست به خرید کار زدند و آنانی که جز نیروی کار خویش چیزی نداشتند، برای تأمین معاششان، کار خود را فروختند. کار خصلتی مزدی و کالایی پیدا می کند و نیروی کار مزدبگیر  می شود. از این پس کار نه تنها کالا تولید می کند، بلکه نیروی کار را نیز به کالا  تبدیل می کند و این چنین جامعه و شهر بورژوازی، پرولتریزه می شود. تولید کالایی و مناسبات پولی بر زندگی مادی و معنوی بشر سایه می افکند و ارزش مبادله  بر ارزش مصرف  برتری می جوید و زمانه ای فرا می رسد که شیوه ی تولید سرمایه داری، شیوه ی معشیت و زندگی بشر می شود.
مارکس در این باره می گوید: «عاقبت زمانی فرا رسید که هر آن چه را که انسان پاره ای از وجودش می  پنداشت به موضوع قابل مبادله، خرید و فروش و بیگانه از انسان تبدیل شد. اکنون زمانه ای است که در آن هر آن چه (نجابت، عشق، اعتقاد، دانش، آگاهی و هر چیزی) را که روزگاری با یکدیگر در میان می-گذاشتیم، اما هرگز نمی فروختیم، از دیگری کسب می کردیم  بی آن که هرگز خریده باشیم، به وسیله ای برای سوداگری مبدل گشته است. این زمانه ی انحطاط، آزمندی عمومی [یا به لحاظ اقتصاد سیاسی] زمانه ای است که در آن هر آن چه معنوی و جسمانی است به ارزش قابل خرید و فروش مبدل شده که می توان آن را به بازار برد و ارزش [واقعی] آن را سنجید»(اسمیت، ۱۳۸۵: ۲۹).
به نظر مارکس جامعه  مدرن، جامعه  سرمایه داری است. استخوان-بندی این نظام، ساختار جنگل مانندی از تضادها و تعارضات است. تضاد بین نیروهای تولید و روابط تولید سرمایه داری، بین زیربنا و روبنای جامعه، بین کار و سرمایه، بین طبقات اجتماعی به ویژه بین طبقه ی کارگر و طبقه ی سرمایه دار و بین دولت و جامعه ی مدنی. او منشاء این تضادها را در شرایط تولید مادی سرمایه داری و نه ذهن می بیند.
مارکس در دست نوشته های پاریس از دریچه بیگانگی به نقد جامعه ی سرمایه داری می پردازد. در این جامعه حاکمیت پول جای حاکمیت خدا را می گیرد و قرارداد اجتماعی جای عبودیت و عبادت می نشیند و بیگانگی مذهبی جایش را به بیگانگی اقتصادی و فروش پذیری و به دنبال آن بیگانگی سیاسی و فرهنگی می دهد (مزاروش، ۱۳۸۰: ۴۱-۳۷ ) بندگی قدیم به سلطه جدید بدل می شود و آدمی وارد عصر جدیدی از وضعیت بیگانگی می گردد. اگر«وبر» رشد فزاینده ی عقلانیت در دنیای مدرن را مسئله  محوری خود قرار داد، مارکس رشد فزاینده  نیروهای مولد و مناسبات تولیدی  بیگانه زا  و بت وارگی کالا را در جهان جدید مرکز تحلیل خود قرار می دهد (فراستخواه،۱۳۸۷). خصیصه  نظام سرمایه داری و روابط تولیدی حاکم بر آن بیگانگی انسان است. بیگانگی  مسئله جامعه به طور اعم و مسئله جامعه ی سرمایه داری به طور اخص است.

فرایند تاریخی بیگانگی از دید مارکس
نگاهی اجمالی به زمینه های فکری و تاریخی خاستگاه مفهوم بیگانگی پیش از مارکس شروعی لازم است که «فرایند تاریخی بیگانگی» از دید وی را روشن و عیان  کند، این که مارکس با چه زمینه های فکری و نظری و چگونه این مفهوم را از پیشینیان خود گرفته و به آن معنا و مفهوم تازه ای بخشیده است و به عنوان ابزاری نظری و کاربردی ما را در شناخت وسیع و عمیق جامعه ی بشری و به ویژه جامعه ی سرمایه داری رهنمون ساخته  است.
بیگانگی چیست؟ بیگانگی یا الیناسیون واژه ای است به معنای از دست رفتگی، قطع ارتباط، دوری، انفصال، غریبگی، گم گشتگی و جدا افتادگی از کسی، چیزی، موضوعی، پدیده ای، جریانی، فکری، باوری، خواسته یا نیازی و یا از جهان و دنیایی. به معنای تنفر، بی زاری، پوچی، بی معنایی، انزوا، بی قدرتی، انکار، تحقیر و تحمیل شدگی نیز آمده است (محسنی تبریزی، ۱۳۷۰: ۴۰-۳۰).
دین باوران، بیگانگی را به مفهوم جدایی از معبود می-پنداشتند. به طور مثال به باور مسیحیان، آدم در بهشت الهی از میوه ی درخت معرفت خورد. این گناه نخستین منجر به رانده شدن او از بهشت و هبوط آدمی گردید و از ذات باری تعالی جدا گشت (همان، ۲۷). برای پیوستن و اتصال دوباره به مسیح و روح  القدس دو راه پیش پای انسان گذاشته  شد. اول عبادت یومیه و تسلیم محض به کلیسا در قرون وسطی و دوم کار و تلاش و سخت-کوشی و ریاضت کشی و آبادانی زمین در عصر اصلاح دینی وطلوع دنیای جدید.
ژان ژاک رسو شاید از اولین متفکران عصر جدید است که به مفهوم بیگانگی پرداخته است. او مردم را در وضعیت طبیعی وحشیان نجیب، مساوات طلب، نوع دوست ومهربان وآزاد می انگارد. اما با پیدایش مالکیت خصوصی و توسعه و گسترش نهادهای جدید، بشر از بهشت طبیعی اش خارج شده و وارد وضعیت اجتماعی می شود که با رشد نابرابری ها و عدم آزادی همراه است و این چنین طبیعت اصیل و پاک انسان، فاسد و تباه شده و دچار انحطاط اخلاقی و تحریف می شود (مزاروش، ۱۳۸۰: ۷۱-۶۴). به نظر روسو انسان بدون چشم پوشی از حق طبیعی خود قادر به عمل و زندگی در اجتماع نیست. او می باید حقوق حقه ی خود را رها سازد و به قرارداد اجتماعی تن در دهد. چنین قراردادی به هر حال شرایطی را مهیا می سازد تا بیگانگی بر وی چیره گردد(محسنی تبریزی، ۲۸:۱۳۷۰).
مارکس در موضوع بیگانگی نقد می کند و می سازد. او به سراغ هگل می رود. به نظر هگل اصالت با ذهن  و ایده  است و فکر و ایده جوهر جمیع چیزهای عالم است. هگل از کار ایده و ذهن شروع می کند (احمدی،۱۳۸۰: ۲۱۹-۲۱۶). به نظر هگل ایده  نخستین یک امر مجرد و انتزاعی اولیه است. به طوری که نخست این ایده  اولیه وجود داشت. این ایده  ساده ی ابتدایی در آغاز نمی داند که هستی  دارد. یعنی به ذات  خویش اشراف ندارد. خصوصیت بنیادین این ایده، فعالیت فکری است. با اندیشیدن و فعالیت فکری است که خود را در قالب طبیعت عینیت  بخشیده و گسترش می دهد (محسنی تبریزی، ۱۳۷۰: ۴۸). یعنی رنگ مادی به خود می گیرد. اما آگاهی ندارد که خودش جهان طبیعت را، نظام فیزیکی را، نظام زیستی را و انسان را، متجلی  کرده و به ظهور رسانده است. به بیان دیگر روح در ابتدای این فرایند آگاه نیست که در حال خارجی سازی و بیگانه سازی خود است. ولی به تدریج و در صیرورت تاریخی و با ظهور انسان، عقل  از دل طبیعت پدیدار می شود و تاریخ پیشرفت عقل آغاز می گردد. تا این که در نهایت این ایده ی اولیه به ایده ی تکامل یافته ای (عقل کل) تبدیل می شود و می فهمد خودش این جهان را آفریده است و بدین ترتیب از بیگانگی رهایی یافته و به خود آگاهی دست می یابد (هگل، ۱۳۹۰).
این حرکت به زعم هگل به طریقی دیالکتیکی از هستن به نیستن و از نیستن به هستن و بر اساس سه اصل معروف تز، آنتی تز و سنتز تحقق می پذیرد. هر وضعی به وضع مقابل تبدیل می شود و از برآیند آن ها در سیر تاریخ وضع جامعی حاصل می شود. فرایند تاریخ، حرکت و شدن اندیشه است. هر ایده  نخستین در فرایند شدن متضادش را درون خویش می پرورد و سپس آن را به امر خارجی تبدیل می کند (گارودی،۱۶۱:۱۳۶۲- ۱۳۳). متضاد ایده چیست؟ طبیعت و جهان مادی است. طبیعت نفی و بیگانه شده  ایده است. از برایند ایده  اولیه و جهان طبیعت، سنتزی(عقل کلی) پدید می آید که جامع تر است که در مرحله ی عالی تری است که خودآگاه گشته است.
به نظر هگل تاریخ انسان بخشی از تاریخ جهانی است. تاریخ انسان هم تاریخ بیگانگی است. انسان موجودی با جوهری معنوی و روحی است. او نیز در ابتدای پیدایش به ذات خود آگاه نیست. او در جست و جوی حقیقت و جوهر مطلق، خودش را با کار و فعالیت فکری گسترش می دهد و واقعیت فکری (فرهنگ و تمدن) می آفریند (باتامور،۱۳۸۸: ۱۸۵). بدین معنی که فکر انسان هر بار در فرایند تاریخ عینیت می یابد و به مرحله ای از بیگانگی می رسد. اما در عین حال به مرحله ای از خودآگاهی دست می یابد، کشاکش بین بیگانه زایی و بیگانه زدایی در تاریخ بشر آنقدر ادامه می یابد، تا در نهایت انسان ذات آفرینش گر خود را با روح و عقل مطلق یگانه می سازد. انسان، میانجی ایده  ابتدایی و عقل مطلق است. بنابراین به نظر هگل حقیقت و اصالت با سوژه ی متفکر است که هدفش کشف حیات خویشتن ذهنی و شناخت روح مطلق است. به طور مثال دولت مدرن، عقل کلی است که هم مائده-ای آسمانی است و هم محصول تکاپوی ذهن انسانی به سوی پیشرفت عقلانیت است.
به نظر مارکس این هایی که هگل می گوید غلط است. هگل جهان را وارونه کرده است. او دیالکتیک هگل را می گیرد و دنیوی می کند و از آسمان به زمین می آورد. از دید مارکس کار و تضادها و تعارضات بشری نه در ذهن و فعالیت های ذهنی، بلکه در واقعیت صورت می گیرد. هگل کار را به منزله   جوهر انسان دریافته بود،اما یگانه کاری که او می شناسد کار ذهنی انتزاعی و نظرورزانه است. در عوض مارکس علاوه بر فعالیت های ذهنی بر فعالیت واقعی مردمان پای می فشارد. پیوند بین این دو کار، فعالیت عملی  انسان است. اگر هگل از کار انتزاعی و نظرورزانه آغاز می کند و کار را تنها آفرینش ذهن تصور می-کند، مارکس کار را به آفرینش و فعالیت عملی انسان تعمیم می-دهد (کالینیکوس،۱۳۸۳: ۱۵۴، ۱۴۹) پس عمل یا فعالیت تولیدی آدمی هم واقعی است و هم ذهنی است و آنچه ذهنی است از سرشت طبیعی و واقعی انسان سرچشمه می گیرد. ذهن و عین فعالیت های آدمی هر دو واقعی اند. فعالیت عملی یا پراکسیس انسانی از یک سو در تعامل فعال با طبیعت و از سوی دیگر در پیوند با روابط جمعی انسان ها شکل می گیرد و سرشت آدمی را ساخته و متحول می سازد.
مارکس از طبیعت  آغاز می کند. انسان جزئی از طبیعت است. او می گوید: « آدمی با طبیعت زنده است. یعنی طبیعت پیکره ی اوست. پس چنان چه بخواهد زنده بماند، پیوسته باید با طبیعت تعامل و گفت و گو برقرار کند. این سخن که حیات جسمانی و معنوی مان با طبیعت پیوند دارد معنایی جز این نمی دهد که طبیعت با خود پیوند دارد. چه آدمی پاره ای از طبیعت است »(پارسا، ۱۳۷۷: ۱۴۰). از دید مارکس انسان نه تنها جزئی از طبیعت است، بلکه جزء خاص یا نوع خاصی از طبیعت است و برای بقا و ارضای نیازهای جسمانی و معنوی اش باید کار و تولید کند. کار و تولیدی که هدفمند است و مقصودی را تعقیب می کند (مارکس ،۱۳۷۸: ۲۴۴، ۱۳۳،۱۳۱). کار و فعالیت تولیدی میانجی انسان و طبیعت است. نوع انسان از قابلیت ها و توانایی هایی برخوردار است که ویژه خود اوست. وجه مشخصه  سرشت آدمی کار و تولید و آفرینندگی است. انسان موجودی خلاق، خود آفرین، ابزار آفرین، جامعه آفرین و تاریخ آفرین است. به بیانی مستعد تغییر و مستعد خلق و دگرگونی فرایند های تاریخ است. او در هر لحظه از جریان زندگی اجتماعی، از یک سو استعداد-هایش را با کار و فعالیت به بیرون از خود یعنی طبیعت می-ریزد و با طبیعت در میان می گذارد و پیوند می زند و از سوی دیگر به این استعداد ها عینیت خارجی و تعّین می بخشد (محسنی تبریزی، ۱۳۷۰: ۴۹- ۴۸). در فرایند برون ریزی استعدادها و کار تولیدی، انسان و طبیعت هر دو شرکت دارند. انسان با این برون فکنی  و با عمل کردن روی دنیای برون، هم نیاز هایش را تولید و برطرف می کند، هم طبیعت بیرونی اش را دگرگون می کند و هم اشیاء و اعیان خارجی را خلق می کند و به مقصودش عینیت می-بخشد.
فرایند دیالکتیک تاریخی آفرینش گری و بیگانگی انسان از دید مارکس بدین ترتیب است که انسان به عنوان موجودی آفرینش گر با میانجی کار(فعالیت عملی و کارورزی) استعدادهایش را به بیرون از خود فرا می افکند. او در این فرایند طبیعت را موضوع کارش قرار داده ، به کار گرفته و تغییر می دهد. کار انسان چیزهایی را خلق  می کند که پیش از آن در تخیلش وجود دارد. کار انسان اشیاء اعیان، محصولات و واقعیت های اجتماعی می آفریند (ریتزر،۱۳۹۳: ۸۱- ۸۰). کار انسان در گام نخست نیازهای معیشتی مانند غذا، سرپناه، پوشاک، و دیگر مایحتاج گذران زندگی تولید می کند و در گام دوم تقسیم کار ایجاد می-کند و ابزار و وسایل تولید می سازد. در گام سوم مالکیت، خانواده، شکل مبادله و طبقات اجتماعی را خلق می کند و در گام چهارم دولت، دین، قانون، معرفت، و ایدئولوژی می آفریند. این فرآورده های عینیت یافته که به دست انسان ساخته و پرداخته شده پس از ظهور باز تولید شده و استمرار و ثبات می-یابند. یعنی ساخت یافته و به مرور صلُب می شوند و چنان از انسان جدا می افتند و نیرومند می شوند که به صورت شی و تجسدی خارجی خود را بر آفرینندگان خویش (آدمی)، تحمیل  می کنند. در هر دوره ی تاریخی ، انسان آفریننده، مقهور عینیت و شیئیت ساخته های خود شده که به صورت نظام اقتصادی- اجتماعی در آمده اند. این تسلط و چیرگی چنان قدرتمند است که گویی این ساخت یافته ها هستند که انسان را آفریده اند. آفریده ها، جای آفرینندگان را می گیرند و انسان، آفریده های خود را آفریننده-ی خود حس می کند (محسنی تبریزی، ۱۳۷۰: ۴۹، ۴۸). مارکس به چنین روابط تحریف شده ای که در آن آدمیان سر به بندگی و تن به سلطه ی فرآورده های شیء شده  کار خود می دهند، وضعیت انسان  بیگانه از ساخته های خویش اطلاق می کند. انسان یا جامعه ای که به وضعیت بیگانگی دچار می گردد، برای خود نیست، در خود است که فرصت سازندگی و خودآفرینی از او سلب شده و نمی تواند ماهیت انسانی اش، خلاقیتش و آزادی اش را به منصه ظهور رساند. چنین انسانی خود را نفی کرده و بیمارگون گشته  است. بیگانگی انسان نشان  گر فرومایگی شخصیت فردی و جمعی آدمی و تهی شدن او از انسانیت خویش است. او اختیار و اراده ای بر کار و ساحت های زندگی خود ندارد. چنین انسانی، انسانیت زدایی شده است.
مارکس در بیان انسان بیگانه و انسانیت زدایی شده از مفهوم پوسته (غشاء) استفاده می کند. اَشکال غیر انسانی چون پوسته ای سترون محتوای انسانی، خصایص آفرینندگی و ذات آزاد آدمی را به محاصره در آورده و در خود محصور و مدفون کرده است (اسمیت، ۱۳۸۵: ۱۳۸). به بیان دیگر در وضعیت بیگانه هسته و پوسته ی آدمی، تعلق و ارتباط  ارگانیکی شان از یکدیگر گسسته شده  و این پوسته است که بر هسته فرمان می راند و نمی گذارد انسان هسته  هستی بخش خود را کشف کرده و فعال سازد. با این حال به نظر مارکس، انسان به مثابه بخش اساسی نیروهای تولید و از آن جایی که از گوهر خلاق و آزاد برخوردار است، می تواند تحت شرایط معین اقتصادی- اجتماعی و تاریخی و با فراگذری  از ساخت یافته های صلب و از شیوه ی تولیدی دوران عبور کرده و بر بیگانگی فائق آید. به عبارتی با این که انسان درگیر در شرایط است، اما شرطی شده به وسیله ی شرایط نیست و می تواند از دیالکتیک ماندگی گذر کرده و پای در دیالکتیک تازگی گذارد و شیوه  تولیدی و مناسبات و دوران جدیدی را خلق کند. فراخیزی  از هر شیوه  تولید و محو بیگانگی های آن، آغاز شیوه  تولید و بیگانگی های تازه ای است.
بت وارگی کالایی  و بیگانگی کار  در جامعه ی سرمایه-داری
دنیای جدید، جهان افسون زده ی اسیر دست زندگی کالایی و پول و بازار است (کالینیکوس، ۱۳۸۳: ۱۶۵). از وجوه مشخصه  شیوه ی تولید سرمایه داری فروش پذیری و دگردیسی همه چیز به کالاست. جامعه سرمایه داری بر ساختار تولید کالایی استوار است. جامعه-ای که بر پایه ی مالکیت خصوصی سرمایه، تقسیم کار فزاینده و تولید کارخانه ای بنا شده است که در آن روابط بازار بر همه چیز سایه افکنده است. در هر کارتولیدی، ارزشی تولید می شود. انسان ها در تعاملشان با طبیعت چیزهای مورد نیاز خویش را برای مصرف شخصی تولید می کنند. ارزش مصرف خاصیتی است که نیازی را برآورده می سازد. نان دارای ارزش مصرف رفع گرسنگی است، کفش دارای ارزش مصرف محافظت از پا است (ریتزر، ۱۳۹۳: ۸۸). ارزش های مصرف خصلتی کیفی دارند و گفتن این که نان ارزش مصرف بیشتری از کفش دارد، دشوار است. اما در تولید کالایی، کالا برای فروش در بازار تولید می شود و ارزش مبادله پیدا می کند. رابطه  تولید ی بین انسان ها با هدف رفع نیاز و ارزش مصرف به رابطه  بین کالا ها و ارزش مبادله برای فروش تبدیل می شود. محصول کار از نیازها و مقصود تولید کنندگان جدا می شود. انگار که چیز های تولید شده قلمرویی جدا از مصرف انسان دارند. کالاهای تولید شده موجودیت و واقعیتی مستقل پیدا می کنند. کالا واقعیتی بیرونی پیدا می کند و رابطه  تولید-ی بین انسان ها به رابطه ی بین چیزها مبدل می شود. در این جا اشیاء تولید شده همچون اشخاص جلوه گر می شود و انسان ها همچون اشیاء. این همان بت وارگی کالا است(آوتویت و باتا-مور،۱۳۹۲: ۱۵۰). قدرت کالا چون چیزی بیرونی ، چون موجودی مستقل و صاحب تشخص و در عین حال مرموز و موهوم چنان زندگی بشر را در بر گرفته و بر آن فرمان می راند که گویی انسان ها از خود اختیار و اراده ای ندارد. کالا بر ما سلطه یافته است. از این رو منبع بیگانگی است.
لوکاچ از بت انگاری کالا معنای شی انگاری (چیز انگاری) را مستفاد می کند. شی انگاری بدان معناست که انسان ها می پندارند ساختارهای اجتماع خارج از اراده و کنترل آن ها و غیر قابل تغییراند. انسان ها مسحور عینیت و اقتدار ظاهری اقتصاد می-شوند. در عصر سرمایه داری، اقتصاد شکلی از سلطه است، اما ما می پنداریم چیزی طبیعی و عینی است(ریتزر،۱۳۹۳: ۹۱- ۹۰).
مارکس بر تأثیر مخرب شیوه  تولید سرمایه داری بر کار تأکید دارد. اقتصاد سیاسی کار را صرفاً یکی از اجزای تولید در نظر می گیرد و آن را در کنار مواد خام، ماشین آلات و تجهیزات و ساختمان قرار می دهد. در حالی که به نظر مارکس نیروی کار به کالا تبدیل شده است. کارگر کارش را می فروشد و سرمایه دار کار او را می خرد. وقتی کار ویژگی و خصلت کالایی به خود می-گیرد، مفهوم انسانی خود را از دست می دهد و محصول کار هم تابع قوانین بازار می شود و خارج از زندگی کارگر قرار می-گیرد و کارگر زندگی اش را در شی تولیدشده دفن می کند و شیئ تولیدشده همچون بیگانه ای در مقابلش می ایستد ( پاپنهایم، ۱۳۸۷: ۱۲۱- ۱۲۰ ). مارکس در دست نوشته های پاریس بیگانگی کار را در مناسبات تولیدی سرمایه داری درچند بعُد توضیح می-دهد.
نخست بیگانگی از محصول کار: در این بیگانگی هر چه کارگر ثروت بیشتری تولید می کند و محصولاتش قدرت و مقدار بیشتری پیدا می کند، فقیرتر می شود. هر چه کارگر کالای بیشتری می آفریند، خود به کالای ارزان تری تبدیل می شود و محصول کار چون چیزی بیگانه و مستقل از کارگر قد علم می کند. کارگر هر چه بیشتر اشیاء تولید می کند، کمتر صاحب آن می شود و بیشتر زیر نفوذ محصول کار خود یعنی سرمایه قرار می گیرد(مارکس، ۱۳۷۸، ۱۲۵). سرمایه یعنی کار مرده بر کارگر یعنی کار زنده فرمان می راند. رابطه   کارگر با محصول کارش، رابطه ی با شی بیگانه است. هر چه کارگر از خودش بیشتر مایه می گذارد، جهان اشیاء بیگانه ای که می آفریند، قدرتمند تر می گردد و زندگی درونی اش تهی تر می شود و اشیای کمتری از آن او  می شود. کارگر زندگی اش را وقف تولید شی می کند، اما کارش و زندگی اش دیگر نه به او که به شی تعلق می گیرد. از این رو هر چه فعالیتش گسترده تر می شود، اشیای کمتری نصیبش می گردد. محصول کار او نه به خود او که به سرمایه دار می رسد که در بازار به فروش  می رساند. بدین ترتیب کالایی که کارگر تولید می کند از او بیگانه می شود (همان: ۱۲۶).
دوم بیگانگی از فرآیند عمل تولید: کارگر حین کار کردن نه تنها خود را به اثبات نمی رساند، بلکه خود را نفی می کند. به جای خرسندی، احساس رنج می کند. نه تنها انرژی جسمانی و ذهنی-اش آزادانه رشد نمی کند، بلکه جسم خود را فرسوده و ذهن خود را زایل می کند (همان، ۱۲۹). کارگر فقط زمانی که خارج از محیط کار است خویشتن خود را در می یابد و زمانی که در محیط کار است خارج از خویشتن است. هنگامی آسایش دارد که کار نمی-کند و هنگامی که کار می کند، احساس آسایش ندارد. چون کارش از سر اختیار نیست، بلکه به او تحمیل شده است و از سر تأمین معیشت است که کار می کند، کاری که کارگر را قربانی کرده و به تباهی کشانده است. کار او خود جوش نیست بلکه از دست دادن خویشتن است. پس کار کارگر، فعالیتی مشقت بار، قدرتی تضعیف کننده و آفرینشی عقیم کننده است که انرژی کارگر را به ضد خود تبدیل می کند. کارگر در خط تولید، کار یکنواخت و ملال آور انجام می دهد و ارتباطش با فرایند کل تولید بیگانه می شود و ماشین حکم می کند که چه کاری انجام دهد. کارگر در خدمت ماشین و خط تولید سرمایه دار قرار می-گیرد و کار برایش عملی لذت بخش و از روی رضایت نیست (ریتزر، ۱۳۹۳: ۸۴).
سوم بیگانگی از سرشت خویش: کارگران در جامعه ی سرمایه-داری، با کار بیگانه از وجود نوعی و سرشت جهان شمول انسانی خود که همانا  آفرینش فعال، آزادانه و آگاهانه است ، دور می شوند، زندگی تولیدی و عمل نوع انسان به جای آن که حیات آفرین باشد و کارگر خود را به عنوان موجودی نوعی به اثبات برساند، ویژگی معنوی خود را از دست داده و وی را به وجودی بیگانه از خود تبدیل می کند وآدمی از ذات معنوی اش، از کالبداش و ازطبیعت اش بیگانه می گردد. نتیجه  این وضعیت، توده ای از مردم ناتوان است که از خصایص جهان شمول خویش آگاه نیستند و نمی توانند آن را به کار گیرند. توده ای از خود بیگانه، بیگانه از وجود نوعی خویش ( مارکس، ۱۳۷۸: ۱۳۴- ۱۳۱)
چهارم بیگانگی آدمی از آدمی: انسان ها اساساً نیاز و تمایل دارند که به طور مشترک کار کنند. تا آنچه را که لازم دارند به طور دسته جمعی تولید کرده و به مصرف برسانند. اما کارگران در جامعه سرمایه داری تمایل به همکاری شان دچار اختلال می شود. آن ها مجبورند در کنار هم  اما جدای از هم برای سرمایه دار تولید کنند. ماهیت تکنولوژی و به کارگیری روش های  بهره وری از سوی سرمایه دار، بین کارگران جدایی می-اندازد. به علاوه کارگران اغلب ناگریزند برای دریافت پول و پاداش بیشتر با یکدیگر رقابت کنند، تا رضایت سرمایه دار را بیشتر جلب کنند (ریتزر، ۱۳۹۳: ۸۶- ۸۵). نتیجه آن که بین کارگران اغلب خصومت و دشمنی در جریان است. این انزوا  و خصومت بین کارگران بیگانگی آدمی از آدمی در نظم سرمایه داری است.
منابع
ا- آوتویت، ویلیام و باتامور، تام(۱۳۹۲)، فرهنگ علوم اجتماعی در قرن بیستم، ترجمه حسن چاوشیان، چاپ اول، تهران: نشرنی.
۲- احمدی، بابک (۱۳۸۰)، مارکس و سیاست مدرن،  چاپ دوم، تهران : نشر مرکز.
۳- اسمیت، سریل (۱۳۸۷)، مارکس و هزاره نوین، ترجمه فاتح رضایی، چاپ اول، مشهد: نیکا.
۴- باتامور، تام و دیگران(۱۳۸۸) فرهنگ نامه ی اندیشه مارکسیستی، ترجمه اکبر معصوم بیگی، چاپ اول، تهران: نشر بازتاب نگار.
۵- بلامی فاستر، جان (۱۳۷۷)، مارکس و محیط زیست، ترجمه محمود متحد، در مجموع مقالات پسامدرنیسم در بوته نقد، گزینش و ویرایش خسرو پارسا، چاپ دوم، تهران: آگاه.
۶- پاپنهایم، فرینس( ۱۳۸۷) از خود بیگانگی انسان مدرن، ترجمه مجید مددی، چاپ اول، تهران: آگاه.
۷- دیویس، تونی(۱۳۷۸) اومانیسم، ترجمه عباس مخبر، چاپ اول، تهران :نشر مرکز.
۸- ریتزر، جورج (۱۳۹۳) نظریه های جامعه شناسی، ترجمه هوشنگ نایبی، چاپ اول تهران: نشرنی.
۹- فراستخواه، حسین (۱۳۸۷) «مارکس، وبر، مانهایم، سه روایت از خودبیگانگی، روزنامه اعتماد، ۲۳اردیبهشت ۱۳۸۷.
۱۰- کالینیکوس، آلکس (۱۳۸۳) درآمدی تاریخی بر نظریه اجتماعی، ترجمه اکبر معصوم بیگی، چاپ اول: آگاه.
۱۱- گارودی، روژه( ۱۳۶۲)، در شناخت اندیشه هگل، ترجمه باقر پرهام، تهران: آگاه.
۱۲- مارکس، کارل(۱۳۷۸) دست نوشته های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴، چاپ دوم، ترجمه حسن مرتضوی، تهران: آگاه.
۱۳- مارکس، کارل (۱۳۸۶) سرمایه، ترجمه ایرج اسکندری، جلد اول، چاپ چهارم، تهران: انتشارات فردوس.
۱۴- مزاروش، ایشتوان(۱۳۸۰) نظریه بیگانگی مارکس، ترجمه حسن شمس آوری و کاظم فیروزمند ،تهران: نشر مرکز.
۱۵- محسنی تبریزی، علیرضا (۱۳۷۰) بیگانگی مفهوم سازی و گروه بندی تئوری ها در حوزه جامعه شناسی و روان شناسی، دانشگاه تهران، نامه علوم اجتماعی، جلد دوم، شماره دوم.
۱۶- محیط، مرتضی (۱۳۸۵)، کارل مارکس زندگی و دیدگاه او، بخش اول، چاپ سوم، تهران: اختران.
۱۷- هگل، گئورگ ویلهم فردریش (۱۳۹۰) عقل در تاریخ، ترجمه حمید عنایت، در مقدمه حمید عنایت، چاپ پنجم، تهران: شفیعی.