شرح کوتاهی از مبارزات فرخی انقلابی

۲۵ مهر یادمان « فرخی یزدی » شاعری دهان دوخته!

میزا محمد متخلص به فرخی فرزند محمد ابراهیم سمسار یزدی در سال  ۱۲۶۷ – ۱۳۰۶ هجری – در یزد دیده به جهان گشود . پس از گذراندن دوران کودکی به آموختن فارسی و مقدمات عربی پرداخت دوره تحصیل او در مدرسه تا حدود سن شانزده سالگی ادامه یافت . سپس به کارگری در نانوایی و پارچه بافی مشغول شد .در آغازین روز های مشروطیت و پیدایش حزب دموکرات در ایران فرخی از دموکراتهای جدی و در شمار آزادی خواهان شهر یزد قرار گرفت.

…در سال گرد به قتل رسیدن زنده یاد «فرخی یزدی» در زندان.

فرخی یزدی:
“بی گناهی گر بزندان مُرد با حال تباه
دولت مظلوم کُش هم تا اَبَد جاوید نیست”

۲۵ مهر سال روز کشته شدن فرخی یزدی در زیر شکنجه های رضا “شاه” قلدر پهلوی.
تاریخ مطبوعات ایران چه قبل از برپایی جمهوری اسلامی و چه بعد از آن مملو است از قتل ها، حبس ها، تبعیدها و شکنجه ها نسبت به صاحبان قلم های آزاد اندیش. ماشین استبداد با شدت بخشیدن بر اختناق و به زنجیر کشاندن قلم تلاش می کند مانع افشاگری فجایع خود شود. وضع قوانین ظالمانه مطبوعات خود شاهد دیگر مدعاست.
میرزا جهانگیرخان معروف به جهانگیرخان شیرازی یا جهانگیرخان صور اسرافیل روزنامه نگار دوره مشروطیت ایران بود. میرزا جهانگیر خان، مدیر روزنامه « صور اسرافیل » به خاطر نام روزنامه‌اش به صور اسرافیل ملقب گردید. این روزنامه با همکاری علی اکبر دهخدا منتشر می شد. روزنامه صور اسرافیل به دلیل اینکه اشعار سوسیالیستی را رواج می داد و از زحمتکشان دفاع می کرد به مشکلاتی دچار شد؛ چندین بار تهدید و نویسنده آن تحت تعقیب قرار گرفت، چند بار بساط روزنامه نویسی اش را فرو پیچیدند. بعد از توپ بستن مجلس دستگیر شد و در باغ شاه به دستور محمدعلی‌شاه وقتی که ۳۴ سال بیش نداشت در روز چهارشنبه ۳ تیر/۲۴ جمای الاولی ۱۳۲۶ کشته شد. خواهر زاده او نیز در روز به توپ بستن مجلس پس از رشادت‌های بسیار کشته شد. (۱)

امیر مختار کریمپور شیرازی مدیر «روزنامه شورش» بود که از سال ۱۳۲۹ منتشر گردید و در جریان ملی شدن صنعت نفت انتقادات تندی بر علیه شاه و خانواده اش ابراز کرد. وی ابتدا همانند همه فعالان سیاسی و آزادیخواهان دستگیر شده بطور غیر قانونی در دادگاه نظامی ارتش محاکمه شد، اما پیش از اجرای اعدام به آتش کشیده شد. کریم پور پیش از کودتا نیز چند ماه را در زندان گذرانده بود. محل دفن او روشن نیست و احتمال داده می‌شود که در گورستان « مسگرآباد » توسط ماموران دفن شده باشد. (۲)
دکتر فاطمی از رهبران نهضت ملی ایران بود. در تهران با روزنامه ستاره با مدیر مسئولی احمد ملکی همکاری داشت. پس از شهریور ۱۳۲۰ و آزادتر شدن محیط سیاسی ایران روزنامه « باختر امروز» را منتشر کرد. به دلیل اقدام برای برکناری شاه و اقدام علیه سلطنت در سحرگاه ۱۹ آبان۱۳۳۳ اعدام شد. قبل از اعدام گفته بوده: «ما سه سال در این کشور حکومت کردیم و یک نفر از مخالفان خود را نکشتیم برای آنکه ما نیامده بودیم برادرکشی کنیم. ما برای آن قیام کردیم که ایران را متحد کرده و دست خارجی را از کشور کوتاه کنیم و معتقد بودیم اگر در گذشته بعضی از هم وطنان ما در اثر فشار اجانب تحت نفوذ آن ها قرار گرفته اند و منویات آن ها را اجرا کرده اند، بعد از آنکه به نهضت استقلال نائل شدیم رویه سابق را ترک خواهند گفت ولی افسوس که عاقبت گرگ زاده گرگ شود».
خسرو گلسرخی شاعر و روزنامه نگار مارکسیست در سحرگاه ۲۹ بهمن۱۳۵۳ در میدان چیتگر تهران اعدام شد. گلسرخی ۶ ماه پیش از اعدام تحت شکنجه های سخت قرار گرفته بود و ساواک شاهنشاهی نتوانست خللی در عزم وارد کند و او در پروسه بازپرسی و جلسات دادگاه لحظه ای از دفاع از منافع کارگران و دهقانان باز نایستاد.
سعید سلطانپور شاعر و کارگردان تئاتر زندانی دو نظام بود و جان در راه پیمان خویش با زحمتکشان نهاد. در سال ۱۳۵۳ به جرم سرودن آوازهای بند (مجموعه اشعار) به دست مزدوران ستمشاهی دستگیر و سخت شکنجه شد، او نیمه جان در کمیته مشترک روی تخت ساواک و شهربانی افتاد. پس از بازگشت از بیمارستان، بدون آن که پاهایش جراحی شود، مجدداً ۷ ماه در شرایط سخت زیر شکنجه قرار گرفت.
پس از آزادی، در یک گروه ۴ نفره به خارج از ایران رفت و به مبارزات خود در تبعید ادامه داد. او سرشار از عشق به زندگی و رهایی انسانها بود. در راه آموزش طبقاتی و مبارزه طبقاتی، در میتینگها، سخنرانیها و نمایشهای صحنه ای مصرانه کوشید تا آگاهی سیاسی کارگران را ارتقاء بخشد. پس از تغییر رژیم در ایران در ۲۷ فروردین ماه۱۳۶۰ پاسداران نظام اسلامی حاکم بر ایران، به مراسم ازدواج او یورش برده و او را دستگیر و تحت شکنجه و آزار قرار دادند. علیرغم تمام تلاشهایی که برای آزادی او در خارج و در داخل کشور صورت گرفت، سرانجام این مبارز خستگی ناپذیر در ۳۱ خرداد ماه سال ۱۳۶۰ به همراه ۳۶ مبارز زندانی دیگر به جوخه آتش سپرده شد و در گورستان خاوران به خاک سپردند. اسماعیل رائین نامش در لیست سیاه روزنامه نگاران بود. او جلد سوم” فراموشخانه و فرماسونری در ایران” را در بعد از انقلاب ۵۷ منتشر ساخت که در آن لیستی از روحانیون و مسئولان بلند پایه ایرانی را که در کلوپ فوق عضویت داشتند منتشر کرده بود. اسماعیل رائین در اندک زمانی پس از انتشار این کتاب در جمهوری اسلامی مرموزانه و ناگهانی از بین رفت!
رحمان هاتفی از سردبیران روزنامه کیهان بود که نقش موثری در اعتصاب روزنامه نگاران در بحبوحه انقلاب ۱۳۵۷ شمسی داشت. پس از استقرار جمهوری اسلامی، با فرمان خمینی، رحمان هاتفی، هم راه دیگر نویسندگان و روزنامه نگاران تصفیه شد و در بهار ۱۳۶۲ دستگیر شد و در کمیته مشترک ( زندان توحید) تحت شکنجه های حسین شریعتمداری که هنوز به روزنامه کیهان نیامده بود قرار گرفت و در تیرماه همان سال در زیر شکنجه جان باخت.
ابراهیم زال زاده روزنامه نگار و مدیر نشر ابتکار یکی دیگر از قربانیان قتل های زنجیره ای ست که به فرمان خامنه ای و تصدی سعید امامی در ۵ اسفند سال ۱۳۷۶ در راه منزل ربوده شد و در اوایل سال ۱۳۷۷ با پیکری که با ضربات متعدد چاقو مثله شده بود در بیابان های یافت آباد تهران رها گردید. سینه و پشت او را با ۱۵ ضربه کارد پاره پاره کرده بودند.
روزنامه نگاران و شُعرایی که نامشان ذکر شد نمونه هایی از جنایت هایی هستند که حکومت های خودکامه و مستبد مرتکب شده اند.
اما، آزادیخوهان درمقالات و نشریات با از جان گذشتگی پرده از جنایات دیکتاتورها بر می دارند. عجیب است در این سرزمین هیچگاه سرنوشت مستبدی باعث عبرت دیگر حاکمان نگردیده است و آنان بزودی راه و روش همان نگون بخت را میروند. (۳)

فرخی یزدی که سرنوشتی مشابه با آن روزنامه نگاران دارد، سختی های زیادی را از سر می گذراند بیش از ١۵ بار، روزنامه طوفان ،توقیف شد وبارها وی را زندانی و تبعید نمودند اما این آزاد مرد مبارز ،عرصه زندان را نیز محلی برای مبارزه با ظلم وجور قرار داده و با سرودن وانتشار غرلیات و رباعیات سیاسی ودرج آن بر دیوار های بلند زندان ،هیچگاه تسلیم دولتمردان جور و ستمگر زمان خود نگشت و دلیرانه با سینه ای پر از درد و فریاد آگاهانه فریاد برآورده و می سُراید:

قسم به عزت و قدر و مقام آزادی
به پیش اهل جهان محترم بود آن‌کس
چگونه پای گذاری به صرف دعوت شیخ
هزاربار بود به ز صبح استبداد
به روزگار، قیامت بپا شود آن روز
اگر خدای به من فرصتی دهد یک‌روز
ز بند بندگی خواجه کی شوی آزاد
  که روح‌بخش جهان است، نام آزادی
که داشت از دل و جان، احترام آزادی
به مسلکی که ندارد مرام آزادی
برای دسته پابسته، شام آزادی
کند رنج‌بران چون قیام آزادی
کِشم ز مرتجعین انتقام آزادی
چو «فرخی» نشوی گر غلام آزادی

به فرمان ناصرالدین شاه دهان فرخی را به خاطر دو بیت شعر که سروده بود دوختند.

خود تو می‌دانی نیم از شاعران چاپلوس
کز برای سیم بنمایم کسی را پای‌بوس
لیک گویم گر به قانون مجری قانون شوی
بهمن و کیخسرو و جمشید و افریدون شوی

با شناختی که فرخی از تاریخ ارتجاعی شاهان و شیخ ها داشت فرخی را بر آن می داشت که بیشتر توجه اش را بر علیه این مرتجعین بگذارد . فرخی از قتل انسانهای شریف و خییر جامعه چون امیر کبیر مطلع می بود.

فرخی در اوایل جنگ بین المللی اول و هنگام قرارداد ذلت بار «وثوق الدوله»، شعری در مذمت این قرارداد سرود که بر اثر آن، زندانی شد. اندیشه های آزادی خواهانه فرخی در بیدار ی و آگاهی مردم و ایجاد شور وشعور انقلابی در قضایای مشروطه و افشای قرارداد ننگین ۱۹۱۹ بسیار موثر بوده است.
دوره هفتم قانون گذاری، فرخی از یزد به عنوان نماینده مجلس انتخاب شد. اما، او در مجلس در گروه اقلیت قرار داشت ،،،
اگر چه  به ظاهر، پایان زندگی فرخی در ۲۵/۷/۱۳۱۸ در صفحه سرخ تاریخ مبارزان و آزادی خواهان این سرزمین باعزت وافتخار به ثبت رسید اما حماسه جاوید  و اشعار ماندگاراین آزاد مرد سترگ ،همواره در دفتر نهضتهای خونین و انقلابی مردم جهان جاودان خواهد ماند.

 

هرگز دل ما به خصم در بیم نشد        در بیم ز صاحبا ن دیهیم نشد
ای جان به فدای آن که پیش دشمن        تسلیم نمود جان و و تسلیم نشد

ویا

خــــــیزید ز بیدادگران داد بکیرید        وز دادستانان جـــهان یـــــــاد بگیرید 
در دادستانی ره ورسم ار نشناسید        در مدرسه این رسم ز استاد بگیرید
از تیشه و از کوه گران یاد بیارید        سرمشق در این کار ز فرهاد بگیرید

ویا

تا چند چو صیدید گرفتار دد و دام               از دام برون آمده صیاد بگیرید
 آزادی مـــــا تا نشود بکسره پامال           در دست ز کین دشنه پولاد بگیرید

در دوره ای که میبایست  بورژوازی ایران بوسیله نمایندکان فکری و برجسته ای همانند امیر کبیر ها رسالت خود را برای یک جامعه دموکراتیک، و بر پایه آرائ مردم یعنی حکومت قانون و قانونگزاری به پایان میرساند تا شکوفایی اندیشه جایگزین جهل و خرافات شود. و یا با درس آموزی از انقلاب فرانسه و روسیه که میبایست از سرمایه داری خلع ید میشد، جامعه ایران طی ۲۰۰۔۱۰۰ سال طولانی گذشته  نتنها نتوانست از این دست آوردها و تجارب استفاده کند و جامعه سرمایه داری را پشت سر بگذارد،  تا به امروزه حتی نتوانسته است که مناسبات سرمایه داری پیشرفته را همانند کشورهای غربی پیاده و جامعه را وارد فاز دموکراتیک کند.

 امروزه بر پایه شناختی که بیش از بیش از مناسبات سرمایه داری که بر پایه استثمار فرد از فرد بنا شده است، سخن راندن برای یک انقلاب دموکراتیک بی شک تفکری ارتجاعی و واپسگرا برای نیروهای کار و کمونیستها است . 

نظر خود را شفافتر کنیم:

ما پیگیرانه برای برهم زدن این بساطی که بساطی نیست جز به قل و زنجیر کشاندن نیروهای کار تحت لوای سازمانهای ریز و درشتی که تفکر بورژوازی را که نیروهای ملی- مذهبی ویا جبهه ملی با تفکری واپسگرا و ارتجاعی و نیز احزاب همیشه خائنی چون حزب توده و امثالهم هستند که مآموریتشان  به مهمیز کشاندن نیروهای کارگری و کرنش در مقابل سرمایه دارن جهانی ای است که اغلب با تهاجم سرمایه و اگر توان حمله را داشته باشند، به شکل امپریالیستی عمل می کنند و برای ارزشهای والای انسانی پشیزی قائل نیستند. جهانی که سرمایه داران ایران و مبلغین ایرانی برای مردم ایران متصورند چیزی جز تداوم اسارت و بردگی و بربریت را به ارمغان نمی آورد.

اگر کارگران و زحمتکشان ایران نتوانند به سازماندهی خود به اشکال گوناگونی که خود تعیین میکنند؛ از شکل شورائی گرفته تا نبرد مسلحانه باید به سیادت طبقاتی دست یابند و مردم را در تصمیمات جمعی خود سهیم و شریک کنند تا از پشتوانه مادی و معنوی مردم برخوردار باشند. در مناسبات سرمایه تا کنون کوشش شده که پس از پیروزی، انقلاب کارگران و زحمتکشان را بوسیله خوش نشینهای بومی، مناسبات را مجددا جاری کنند و با متحدین خود یعنی سرمایه داران جهانی به سرکوب و تداوم استثمار کارگران و زحمتکشان ایران ادامه دهند. به گواه تاریخ تاکنون در هیچ کجای این جهان اتفاق نیفتاده است که کارگران و زحمتکشان آگاهانه و مسلح به علم و دانش رهائی طبقاتی ، همت به گسستن زنجیرهای اسارت از یوغ بردگی و بندگی این مناسبات را در دستور کار خود قرار داده باشند. این دانش رهائی نه تنها گسستن زنجیر های اسارت را برای خود به عنوان یک طبقه بلکه خود طبقه حاکم سرمایه جهانی را از این سیل تسلسل سرمایه و حرس و آز و شهوتی را که در ذات سرمایه و انباشت سرمایه است را نیز رهائی میبخشد.
ما برای تحقق آنچنان اندیشه ای تلاش و مبارزه میکنیم که انسانها دست در دست  هم برای آینده ای که در آنجا جز عشق و دوستی احساسی دیگری نباشد تلاش کنند

باری فرخی یزدی بسیار شیوا و روان، اتوبیوگرافی از خود تهیه نمود که به پایان نرسید ولی توسط دوستان آزادیخواهش که هم زمان با او در بند رضا شاه قلدر بودند به بیرون از زندان آورده شد. گفته می شود فرخی یزدی را پس از اینکه به قتل رساندند، بدون نام و نشان در«مسگرآباد» واقع در شرق تهران به سینه خاک سپرده اند. مسگرآباد محل دفن آزادی خواهان، همان جایی که «خاوران» نامیده می شود. هزاران هزار زندانی سیاسی با گرایش “چپ” که بدست رژیم جمهوری اسلامی و عواملش در دهه شصت اعدام و حلق آویز شده اند؛ هم چون فرخی یزدی و کریمپور شیرازی بدون نام و نشان در گورهای دسته جمعی در خاوران دفن گردیده اند.
شرح زندگی فرخی پس از قتل وی ناقص ماند؛ که در سال گرد جان باختن او در زیر می آید، اتو بیوگرافی محمد فرخی یزدی با قلم شیوای خودش میباشد. (۴)
«هنگامی که من به دنیا آمدم ناصرالدین شاه بر ایران حکومت می کرد البته در این کار دست تنها نبود، ۸۵ زن و معشوقه با صدها مادرزن و پدر زن به اضافه مقدار زیادی پسر و دختر و نوه و نتیجه او را دوره کرده بودند. اینان ایران را مثل گوشت قربانی بین خود تقسیم کرده بودند هر گوشه ای از مملکت در دست یکی از شاهزاده ها و نوه ها بود که خون مردم را توی شیشه می کردند.
به هر حال از شرح حال خود بگویم، مخلص پس از چند سال خاک بازی در کوچه ها مثل همه بچه ها، رفتم ببخشید، اشتباه کردم همه بچه ها که نمی توانستند به مدرسه بروند، از همان کودکی به کاری مشغول می شدند تا تکه نانی به دست آورند، بله فقط تکه نانی و دیگر هیچ. بچه ها که کاری پیدا نمی کردند پولی هم نداشتند تا به مدرسه بروند.
مدرسه ای که من رفتم مال انگلیس ها بود. بیچاره انگلیس ها خیلی زحمت می کشیدند آنها هم درس می دادند و هم برای دولت انگلیس خبرکشی می کردند. اما انگلیس ها در عوض این زحمت هر کار می خواستند می کردند، هم پول مردم را بالا می کشیدند، هم به مردم گرسنگی می دادند؛ هم مثل سگ هار به جان مردم افتاده بودند، به مردم بد و بیراه می گفتند، بازهم طلبکار بودند، فکر می کردند از کره مریخ آمده اند یا از دماغ فیل افتاده اند.
انگلیس ها همه کاری بلد بودند غیر از معلمی، هر چه در کلاس می گفتند باید بدون چون و چرا حفظ کنیم، سئوال و جواب ممنوع بود و معلم ها اصلا خوششان نمی آمد که از آنها سوال کنیم، می ترسیدند چشم و گوش ما باز شود. مثلا اگر دانش آموزی می پرسید شما اینجا در میهن ما، چه کار می کنید؟ ترش می کردند و تکلیف شاعر هم معلوم بود. اخراج.
به نظر آنها چنین شاگردی که در کار آنها فضولی می کرد، حق درس خواندن نداشت و نمی توانست متمدن شود.
من خیلی زود متوجه شدم که کاسه ای زیر نیم کاسه است و اینها نمی خواهند کسی را باسواد کنند، مدرسه و کلاس، معلم و کتاب همه سرپوشی بود تا مردم نفهمند آنان در این مملکت به چه جنایتی مشغولند. من که این اوضاع را می دیدم، رغبتی به مدرسه رفتن نداشتم. آخر هر چه می گفتند دروغ بود. به ما سفارش می کردند دروغ نگوییم ولی خودشان مثل آب خوردن دروغ می گفتند؛ دزدی نکنیم، آنان خودشان بود و نبود میلیون ها گرسنه و پابرهنه را در سرتاسر دنیا بالا می کشیدند و به روی مبارک هم نمی آوردند. کشیش های انگلیسی به ما اندرز می دادند، با همه مهربان باشیم اما خودشان انواع شکنجه و خشونت را به کار می بردند هر کس را که صدایش بلند می شد بی رحمانه می کشتند و برای شکم خود دنیا را به خاک و خون می کشیدند.
انگلیس ها با همه این وحشیگری ها، ما ایرانی ها را هم داخل آدم نمی دانستند و رفتارشان با ما بسیار زننده بود. من که نمی توانستم رفتار توهین آمیز آنها را تحمل کنم. در هر فرصتی به رفتار و کردار آن ها اعتراض می کردم اشعاری می ساختم و در شعرهای خود چهره ی واقعی این درندگان را برای مردم آشکار می کردم و مردم را هشدار می دادم تا گول ظاهر آراسته و فکل کراوات آن ها را نخورند و بچه های خود را به دست آنان نسپارند، انگلیس ها هم که می ترسیدند مردم آگاه شوند و در دکانشان تخته شود، مرا از این مدرسه بیرون کردند و چه کار خوبی هم کردند، زیرا درسهای آنها به درد زندگی نمی خورد و فقط برای شستشوی مغزی بود.
از ۱۵ سالگی که مرا ترک تحصیل دادند به ناچار از مدرسه بیرون آمدم، درس زندگی را از کلاس اول شروع کردم و با زندگی واقعی آشنا شدم و پا را روی اولین پله نردبان زندگی گذاشتم. از ابتدا به کارگری مشغول شدم، مدتی پارچه می بافتم و چند سالی هم کارگر نانوایی بودم. در مدرسه اجتماع چه چیزها که ندیدم، حتی آردی که به ما می دادند تا نان کنیم و به نام نان گندم به خورد خلق الله بدهیم پر بود از کاه و یونجه و خاک اره. ساعتی از روز را که کاری نداشتم با مردم بودم، در کارهای اجتماعی شرکت می کردم و کتاب و روزنامه می خواندم. گاهی هم شعر می ساختم و برای مردم می خواندم، با اینکه جوان بودم و کمتر از ۲۰ سال داشتم از کار شاعران درباری و مداحی اصلا خوشم نمی آمد و از آن ها بیزار بودم. بعضی از شاعران، انواع دروغ و چاخان سرهم می کردند و برای شاه یا حاکم شهر می خواندند تا حاکم چیزی به آنها بدهد اما من که از دسترنج خود زندگی می کردم مجبور نبودم با شعر گدایی کنم؛ تازه اگر بیکار هم بودم و گرسنگی می کشیدم باز هم حاضر نبودم خودم را به حاکم بفروشم برای او چاپلوسی کنم. با این حال از شما چه پنهان من هم شعری در وصف حاکم شهر ساختم، شعر را برای حاکم نخواندم بلکه برای مردم خواندم زیرا برای مردم ساخته بودم اما سرانجام به گوش حاکم رسید. حاکم شهر که از بام تا شام دروغ می گفت و دروغ می شنید.
مرا پیش حاکم بردند او هم دستور داد لب های مرا با نخ و سوزن به هم دوختند و به زندان انداختند. حاکم فکر می کرد من از شکنجه و زندان می ترسم و دست از این کارها بر می دارم. همشهری های یزدی من به این کار وحشیانه ی حاکم اعتراض کردند و در انجمن شهر متحصن شدند تا فریاد اعتراض آن ها به گوش مقامات رده بالا برسد؛ آخر به بهای خون هزاران شهید، تازه رژیم مشروطه در کشور برقرارشده و قرار بود که حاکم و دست اندرکاران دیگر از این خودسری ها نکنند ولی سرانجام سدای اعتراض به مجلس شورا رسید نمایندگان مجلس از وزیر کشور توضیح خواستند. وزیر کشور هم چند مامور خودمانی به یزد فرستاد اما حاکم سر آنها را شیره مالید و با بی شرمی قسم خورد که اسلن چنین چیزی وجود ندارد و همه ی مردم دروغ می گویند. من هم که چشمم آب نمی خورد که مامورین دولتی به فکر آزادی من باشند خودم در زندان به پرونده ی خودم رسیدگی کردم و چون دیدم بی گناه هستم ورقه ی آزادی خودم را امضا کردم و از زندان فرار کردم و به تهران رفتم.
در این موقع جوانی ۲۲ ساله شده بودم. در تهران هم شعر می گفتم و در آن ها می گفتم مسئول همه ی بدبختی ها، بیماری ها و گرسنگی ها، شاهان و حاکمان ستم گری هستند که چون موم در دست دولت های بیگانه می باشند و به هر سازی که بیگانگان می زنند اینها می رقصند. به مردم می گفتم تا وقتی که در خواب خرگوشی باشند و با ستم گران درنیفتند، شاهان بر جای مردم نشسته اند و بر تخت سلطنت جا خوش کرده اند. مردم باید حق خودشان را از دهن شیر درآورند. تا آزادی را به زور نگیرند، از آزادی و آسایش خبری نیست وگرنه بازهم باید سر بی شام به زمین بگذارند و مریزی و بی خان مانی بکشند، باز هم باید شاهد مرگ بچه هایشان باشند. دولت غاسب ایران از حرف های من خوشش نمی آمد می خواست مرا سر به نیست کند من هم به بغداد رفتم تا از مرگ نجات یابم، اما در آنجا هم انگلیس ها دست بردار نبودند و می خواستند مرا بکشند ناگزیر از بغداد به کربلا رفتم و از کربلا پیاده و با پای برهنه به ایران آمدم. همه جا از بیراهه حرکت می کردم تا به چنگ ماموران وحشی انگلیسی نیفتم. به تهران که رسیدم از آمدن من با خبر شدند و ماموران وحشی می خواستند مرا ترور کنند. چند تیر به طرف من شلیک کردند ولی به کوری چشم شاهنشاه جان سالم به در بردم. در این موقع فهمیدم که من چقدر جان سخت هستم.
در سال ۱۲۹۸ که « وثوق الدوله» قرارداد ننگین تقسیم ایران را امضا کرد، حقا که روی همه وتن فروشان را سفید کرد. مردم ایران برآشفتند من هم به مخالفت برخاستم و در روزنامه ها به وثوق الدوله تاختم و شعرهای زیادی برای او ساختم، وثوق الدوله هم که از انتقاد خوشش نمی آمد، مرا گرفت و زندانی کرد. مرا چند ماهی از این زندان به آن زندان بردند تا سرانجام آزاد شدم.
یک سال بعد کودتا شد و انگلیس ها نوکر تازه نفسی را به نام رضاخان قلدر بر سر کار آوردند، حتما از من می پرسید چرا کودتا شد؟ شاهان قاجار آن قدر جنایت و خیانت کرده بودند که دیگر آبرویی نداشتند و پته ی آنها روی آب افتاده بود. دیگر با آنها نمی شد مردم را گول زد زیرا هر چه می گفتند مردم باور نداشتند، انگلیس ها صلاح را در این دیدند که موجود جدیدی را بیاورند تا مدتی دیگر بتوانند مردم را فریب دهند. برای این کار رضا قلدر شخص مناسبی بود، او مدت ها بود که برای انگلیس ها خوش خدمتی کرده بود و به مردم هم روی نخواهد کرد.
این جانور نه شرف داشت و نه حیثیت و آبرو و وجدان. در عوض هر چه بخواهید اسم داشت، اسم های زیر مال او بود ۱- رضاخان ۲- رضا قزاق ؛ بعد هم که شاه شد یک اسم دیگری بنام پهلوی انتخاب کرد ، آنهم از خانواده ی محمود گرفت. رضا پالانی هنگامی که بر سر کار آمد برای اینکه مردم را آرام کند، چون می دانست که مردم از شاهان دل خوشی ندارند وعده داد که سلطنتی را به جمهوری تبدیل کند ولی بعدآ که بر خر مراد سوار شد زیر قولش زد. بعضی ها گول خوردند و فکر کردند واقعن همه چیز عوض شده است. دست کم از اسمش متوجه نشدند، اما بیشتر مردم فهمیدند که انگلیس ها می خواهند سر آنها را شیره بمالند، رضاخان همان کسی بود که در انقلاب مشروطیت سر کرده قزاق ها بود و مجاهدان راه آزادی را به گلوله بست. مردم هم تا بخواهند بفهمند که قضیه از چه قرار است ، کار از کار گذشت و رضا قلدر بسیاری را گرفت و به زندان انداخت. فرخی میپرسد که ” لابد می گوید این بار چه گناهی داشتم، آنها هر چه زور زدند نتوانستند مرا خر کنند، از زندان که بیرون آمدم به یاری دو تن از دوستانم روزنامه ی «توفان» به راه انداختم و هرچه خواستم به مردم بگویم در این روزنامه می نوشتم، روزنامه ی توفان را مانند بچه ام دوست می داشتم. اما این بچه هم به پدرش رفته بود و مثل خودم پشت سرهم توقیف شد، اما علاوه بر توقیف به تبعید هم می رفتم و آلاخون والاخون شدم. یک سرلوحه یا به قول امروزی ها یک آرم هم برای روزنامه توفان ساختم. آرم روزنامه این بود دریای پرآشوبی که در وسط آن یک کشتی در حال غرق شدن است، آب دریا هم رنگ خون دارد.”
“راستی چرا توفان را هی توقیف می کردند؟ گفتنی است که در ایران روزنامه های بسیاری منتشر می شد و کسی با آن ها کاری نداشت. سرشان را به زیر انداخته بودند و مثل بچه آدم پول در می آوردند. پا تو کفش نوکران انگلیس ها نمی کردند و چیزی نمی نوشتند که آن ها ناراحت شوند. من مطالب یکی از این روزنامه ها را از بس جالب و خواندنی بود به شعر در آورده ام تا با نمونه ای از مطالب و اخبار روزنامه های آن زمان آشنا شدند.”

دوش ابر آمد و باران به ملایر بارید      قیمت گندم و جو چند قرانی کاهید
در همان موقع شب دختر قازی زایید    فتنه از مرحمت و عدل حکومت خایید

فرخی ادامه میدهد:

“اما روزنامه توفان نمی توانست این چرندیات را بگوید، از همان بچگی عادت داشت به پر و پاچه ها گنده ها بچسبد و با بزرگتر ها درافتد. مثلا قوام السلتنه را که انگلیس ها بادش کرده بودند و خیلی گنده شده بود به باد انتقاد می گرفت، این جانی که اسم نخست وزیری روی خود گذاشته بود و باید برای گشنگی، بیماری و بیکاری مردم فکری بکند با رضاخان و انگلیس دست به یکی کرده بود و مملکت را بر باد می داد. مردم داشتند از گرسنگی می مردند و امراض واگیردار، هزاران تن از مردم را درو می کرد. اما این جناب، بی خیال از این حرفها به دزدی و جنایت ادامه می داد.
از همه ی این ها مهم تر من و روزنامه ام با رضا قلدر هم در می افتادیم. او همه پست های نان و آبدار را قبضه کرده بود و مالیات و بودجه مملکت را به جیب می زد، یک مشت رجاله هم از جنس خودش به دورش جمع شده بودند، من هم در روزنامه نوشتم که رضاخان که وزیر جنگ است به چه حقی این کارها را می کند، مگر اینجا شهر هرت است که او هر غلتی بخواهد می کند و کسی جلو دارش نیست؟ القسه رضاخان به گوشه ی قبایش برخورد، نامه ای به مجلس شورای ملی نوشت و از نمایندگان خواست که مرا محاکمه کنند. من از این موضوع نه تنها ناراحت نشدم بلکه خوشحال هم شدم، زیرا رضاخان قلدر تا آن روز هر کار می خواست می کرد و از هر نویسنده و روزنامه چی که خوشش نمی آمد خودش او را کتک و شلاق می زد و شکنجه می کرد یا به تبعید می فرستاد. اصلا از قانون و بازپرسی و محاکمه و این حرفها خبری نبود. حالا که ظاهراً می خواست طبق قانون رفتار شود باعث خوشحالی من بود. هنوز دلخوری رضا خان تمام نشده بود که احمد شاه هم از روزنامه ی توفان دلخور شد و به دادگستری شکایت کرد. اصولن معلوم نبود کدامیک از این دو نفر شاه است و کدامیک نوکر شاه، هر چند بعدن کاشف به عمل آمد که در واقع هیچ کدام شاه نیستند و هر دو نوکر شاه انگلیس می باشند، اما احمد شاه از این که هیچ اختیاری نداشت و افسارش دست انگلیس بود کمی ناراحت بود و به شاه انگلیس گفته بود که اگر برود اروپا و کلم فروشی کند از شغلی که دارد بهتر است، احمد شاه فکر می کرد که ساحبش بار زیادی بارش می کند. انگلیس ها هم که دیدند نوکرشان می خواهد سرکشی کند به اروپا فرستادندش تا کلم فروشی کند و رضاخان را به جای او گذاشتند. رضا از نوکری بدش نمی آمد که هیچ، افتخار هم می کرد؛ انگار اسلن برای نوکری ساخته شده است. برای او اهمیتی نداشت که اربابش چه کسی باشد، انگلیس، آلمان، فرانسه یا آمریکا هر کدام سهم بیشتری به او می دادند او در مقابل آنها دست به سینه می ایستاد.
به اینجا رسیده بودیم که احمد شاه هم از مخلص شکایت کرد که به مقام شنیع سلتنت توهین کرده ام. بسیار خوب من در روزنامه توفان چه نوشته بودم: «جناب آقای شاه با پول این مردم بیچاره این قدر عیاشی نفرمایید و حرم سرا را بزرگ نکنید کمی هم به فکر مردم باشید. نوکری بیگانه بس است مملکت دارد بر باد می رود». به هر حال ما اهالی روزنامه توفان از این پیشنهاد خیلی خیلی خوشحال شدیم و اعلام کردیم که حاضریم محاکمه شویم و احمد شاه هم بیاید به دادگاه، حتیا اگر محکوم هم می شدیم رازی بودیم؛ راستی صحنه ی جالبی بود. شاهن شاه برای اولین بار تشریف می آوردند دادگاه! ولی شاهنشاه حاضر نشدند قدم رنجه بفرمایند و یک تُک پا بیایند دادگاه مثل اینکه ترسیدند در دادگاه گندش در بیاید از این رو، اعلاحزرت شکایت خود را پس گرفتند و فرمودند ما غلت کردیم که شکایت کردیم.
در سال ۱۳۰۷ شمسی مردم یزد مرا به نمایندگی مجلس انتخاب کردند و مخلس هم رفتم توی مجلس شورای ملی اما در مجلس هم زیاد خوش نگذشت با اینکه مجلس سندلی های برقی داشت و همه وکلا خوابشان می برد ما دو سه نفر خواب مان که نمی برد هیچ، پر حرفی هم می کردیم و همیشه فریاد اعترازمان بلند بود، حتا به دکتر رفتیم و گفتیم چرا در مجلس خواب مان نمی برد، در سورتی که جای مان گرم و نرم است و بقیه و کلا با خیال راحت می خوابند. دکتر پس از معاینه گفت علت بی خوابی شما این است که بقیه ی وکلا نماینده ی دولت هستند ولی شما دو سه نفر نماینده ی ملت. البته بر اثر فریادهای اعتراض ما گاهی چرت نمایندگان محترم پاره می شد، سربلند می کردند فحش و ناسزا می گفتند و دوباره به خواب خرگوشی فرو می رفتند، هر وقت هم نخست وزیر یا وزیر صحبت می کرد کارشان این بود که بگویند صحیح است قربان. در اثر تمرین در این کار استاد شده بودند که حتا در حال چرت زدن هم می توانستند وظیفه ی خود را انجام دهند و بگویند صحیح است قربان، بدون اینکه چرتشان پاره شود. بله در همان حال چرت، سرنوشت یک ملت را معلوم می کردند.
حالا ببینیم عاقبت کار من در مجلس به کجا کشید. یک روز که داشتم به برنامه هایی اعتراض می کردم، یک نماینده مجلس که گویا حافظ منافع دولت بود و نه ملت، آمد جلو و مشت محکمی به صورت من فرو کوفت. خون از دماغ من فواره زد، من فهمیدم که دولت می خواهد هر طوری شده کلک مرا بکند، من هم بعنوان اعتراض رختخوابم را در مجلس پهن کردم و در آنجا متحسن شدم تا فریادی را به گوش همه برسانم. رضاخان که دید من در مجلس وسله ناجوری هستم در سدد برآمد به هر ترتیبی هست مرا بکشد. من هم بدون اتلاع قبلی از تهران جیم شدم. یک دفعه دیدم در اروپا هستم. در اروپا هم در روزنامه ها مقا له می نوشتم جنایات رضاخان و وزع فلاکت بار هم وتنانم را برای مردم دنیا بازگو می کردم. رضاخان که دید دنیا دارد متوجه جنایت او می شود توست عبدالحسین تیمورتاش وزیردربارش پیغام داد و قسم خورد به ایران برگردم و با خیال راحت در ایران زندگی کنم. من هم که در آرزوی بازگشت به وتن بودم.
در ایران هم مثل اروپا آه نداشتم که با ناله سودا کنم، بیکار و بی پول بودم و از این و آن قرز می کردم، رضاخان فکر می کرد من از بی پولی به تنگ آمده ام. یک روز رئیس شهربانی پیش من آمد و پیشنهاد کرد که ماهیانه مبلغی پول به من قرض بدهد من قبول نکردم اینان هیچ کاری را بی تمع نمی کنند و با این شیوه می خواهند مرا بخرند به او گفتم مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان. یعنی برو گورت را گم کن، رئیس شهربانی یاور مختاری تیرش به سنگ خورده و دید این نقشه هم نقش بر آب شد، خیلی خیت شد، زیرا فکر نمی کرد که آسمان جلی مثل من رویش را به زمین بزند.
رضاخان به هر در زد دید نمی تواند مرا تسلیم کند از اینکه در زمان سلتنت اعلاحضرت قدرقدرت راست، راست راه می روم و این فشارها کمرم را خم نمی کند ناراحت، از این رو دوباره مرا گرفت و زندانی کرد.
از بس به زندان رفتم و بیرون آمدم، شما هم خسته شدید ولی خیال تان راحت باشد این دفعه ی آخری است، قول می دهم دیگر بیرون نمی آیم اما با اجازه ی شما از این پس گاهی از این زندان به آن زندان می رفتم یا بهتر است گوربگور می شدم چون زندان های تنگ و تاریک و مرتوب رضاشاهی بیشتر شباهت به گور داشت تا محل زندگی آدمی زاد. اندازه ی سلول درست به اندازه ی قبر بود. اگر در این سلول دو موش با هم دعوا می کردند سر یکی می خورد به دیوار.
اول مرا به زندان ثبت بردند. در این جا هم چون زبان مخلس از گفتن و سرودن باز نمی ایستاد و زندان بانان می ترسیدند مرا به زندان شهربانی سپس به زندان قصر بردند. قازی دادگاه هم مامور شد تا پرونده ای برای من درست کند. قازی هم سنگ تمام گذاشت و ماموریت خود را همان طور که شاه گفته بود انجام داد، دادگاه مرا به سی ماه زندان محکوم کرد. گناه من این بود «توهین به رضاخان».
من در هیچ کدام از جلسات این بی دادگاه حرفی نزدم و اصلن این بیدادگاه شه فرموده را که در واقع سحنه ی خیمه شب بازی بود قبول نداشتم و حکم دادگاه را که عروسک ها تهیه می کردند؛ فقط در آخر هر جلسه می گفتم « قاضی حقیقی مردم ایران هستند».
پرونده که درست شد خیال آنها هم راحت شد و مرا به زندان بردند در زندان بیکار ننشستم. برای زندانیان سخنرانی می کردم و شعر می ساختم، در زندان شعر گفتن و سخنرانی کردن و داشتن قلم و کاغذ ممنوع بود ولی من بالاخره شاعر بودم و باید در هر شرایطی این کار را انجام می دادم و از این بادها نلرزم، پشت رخت خواب پنهان می شدم و شعر می نوشتم و برای زندانیان سخنرانی می کردم. جاسوسانی که در میان زندانیان بودند و خودشیرینی می کردند تا به هر قیمتی هست چند روز بیشتر زندگی کنند خبر می بردند روزی که داشتم برای زندانیان سخنرانی می کردم ماموران بر سرم ریختند و به حدی مشت و لگد به من زدند که تمام پیچ و مهره های بدنم از هم در رفت. سپس مرا کشان کشان در سلول انفرادی مرتوب انداختند ولی فکر می کنم ماموران مرا به سلول اشتباهی انداختند زیرا این سلول انفرادی نبود و من تنها نبودم چند راس رتیل، عنکوبت، سوسک هم وجود داشت غیر از این ها چند نوع حشره دیگر هم بر در و دیوار بالا می رفتند که اسم آنها را نمی دانستم و افتخار آشنایی با آنها را نداشتم.
در اینجا هم به وظیفه ی خود عمل می کردم و جنایات رژیم را فاش می ساختم، رضاخان که دید زندان، شکنجه، گرسنگی بر من کارگر نیست تصمیم گرفت مرا بکشد و خودش را خلاص کند. مدتی خوراک و پوشاک کافی به من نمی دادند شاید کم کم بمیرم، کس و کاری هم نداشتم که از بیرون برایم غذای حسابی بیاورد. با همه این سختی ها باز هم زنده ماندم با اینکه هوا سرد و مرطوب بود لباس های روی خود را فروختم تا غذا تهیه کنم. این بود حال و روز من، این نوشته ها را در گوشه ی زندان رضاخانی نوشتم ».
یکی از هم بندان فرخی در زندان، دکتر انور خامه ای در خاطرات خود می نویسد:” در بند ۲ زندان یکی از چهره های خاصی که در روی کار آمدن رضا شاه نقشی داشتند محبوس بود، او حبیب الله رشیدیان نوکر سفارت انگلیس بود. از قضا اتاق او روبروی سلول فرخی قرار داشت. اتاقهای این دو در انتهای راهرو بود که تقریبا چسبیده به دیوار سیاهچال بود. شاید منظور این بود که اگر بی احتیاطی کنند جای آنها در سیاهچال خواهد بود. در یکی از اعیاد از فرخی دعوت کردیم که در مراسم عید شرکت کند که این شعر را سرود:

سوگواران را مجال دیدن و بازدید نیست
گفتن لفظ مبارکباد طوطی در قفس
هر چه عریان تر شدم گردید با من گرمتر
سر به زیر پر از آن دارم که با من این زمان
بی گناهی گر بزندان مرد با حال تباه
  بازگرد ای عید از زندان که ما را عید نیست
شاهد آیینه دل داند که جز تقلید نیست
هیچ یار مهربانی بهتر از خورشید نیست
دیگر آن مرغ غزلخوانی که می نالید نیست
دولت مظلوم کُش هم تا ابد جاوید نیست

فرخی یکروز سر از سلول خود در آورده و حین سخنرانی چنین می گفت: « مرا به جرم حق گویی و حق نویسی به دستور یاور نیرومند رئیس زندان، او را از پنجره پایین کشیدند و کتک مفصلی زدند، به طوری که از هوش رفت و سپس در سلول انفرادی انداختندش، آن شبی که از آن اسم بردم از سلول بیرونش کشیدند و بدست پزشک احمدی جلاد سپردند، صدای ناله و ضجه ی او را می شنیدم، وی با تمام قوا با آنان می جنگید تا از نفس افتاد. او را به بیمارستان زندان منتقل کردند و آنوقت پزشک احمدی دست بکار شد و با تزریق آمپول هوا وی را از پای درآورد و به زندگی وی پایان داد.
من به اتاقی خالی او رفتم روی در و دیوار آن اشعار زیادی با مداد نوشته بود، ولی در میان آنها این رباعی از همه جالب تر بود:
هرگز دل ما ز خصم در بیم نشد
در بیم ز صاحبان دیهیم نشد
ظالمانه توقیف کردند. نماینده ی دارالشورای ملی بودم به گناه اعتراض و تکلم علیه قانون جابرانه و زیانبخش مغضوب شده چند سال از کشور خود متواری بودم. به من امان دادند که برگرد ».
تا قبل از شهریور ۲۰ هیچ کس از فرخی خبری نداشت. ولی پس از شهریور ۲۰ عده ای از زندانیان قصر که آزاد شده بودند درباره ی شهادت فرخی خبرهایی به بیرون از زندان دادند.
دستگاه ظالم شهربانی رضاشاه برگه ای به این مضمون در پرونده اش گذاشت. خبر فوت او در پرونده اش فقط یک برگ بود.« محمد فرخی فرزند ابراهیم در تاریخ ۲۵ / ۷ / ۱۳۱۸ به مرض مالاریا و نفریت فوت نمود، شماره زندانی ۶۷۸ می باشد ». پس از شهریور بیست که رضاشاه از ایران رفت و پرونده ی جنایت ها به دادگستری ارجاع گردید، معلوم شد پزشک احمدی با کمک عده ای و با فرمان مستقیم رضاشاه ، به وسیله ی آمپول هوا فرخی یزدی را به قتل رسانده اند.
لندن
۱۶ نوامبر ۲۰۰۱۱

پی نوشت:
۱- مقاله تحقیقی ” آنچه می گذشت مصاف قلم و سرنیزه بود” به قلم نویسنده.
۲- همانجا۳- هواداران جبهه دموکراتیک – استان تهران
۴- وبلاگ میلیتانت

اشعاری از فرخی

(۷۶)

با تو در پرده دلم راز و نیازی دارد
بر سر زلف تو دارد هوس چنگ زدن
گرو آخر ببرد در گه بازی زحریف
خواجه گاهی به نگاهی دل ما را ننواخت
شمع در ماتم پروانه اگر غمزده نیست
خسرو محتشم روی زمین دانی کیست؟
  کس ندانست که در پرده چه رازی دارد
دست کوتاه من امید درازی دارد
پاکبازی که دل و دیده ی بازی دارد
تا بگویم نظر بنده نوازی دارد
از چه شب تا به سحر سوز و گدازی دارد
آن گدائی که چو محمود ایازی دارد.

(۸۳)

این غرقه بخاک و خون، دلی بود 
از دست تو قطره قطره خون شد
مجنون که کناره جست زین خلق
دل داشت هوای دام صیاد
جز آنکه بکشت جان زد آتش
جان داد شهید عشق و تا حَشر
اندیشه وصل هرچه کردم

 

یا طایر نیم بسملی بود
یک چند اگر مرا دلی بود
دیوانه نمای عاقلی بود
پیداست که صید غافلی بود
از عشق مرا چه حاصلی بود
شرمندۀ تیغ قاتلی بود
الحق که خیال باطلی بود

(۸۰)

اگر مرد خردمندی ، تو را فرزانگی باید
رفیقی بایدم همدم، بشادی یار و در غم هم
منو گنج سخن سنجی، که گنجی خواهد و رنجی
چو زد دهقان زحمتکش بکشت عمر خود آتش
قناعت داده دنیا را ، گروه بی سروپا را
درین بی انتها وادی ، چو پا از عشق بنهادی

  وگر همدرد مجنونی، غم دیوانگی باید
وزین خویشان نامحرم ، مرا بیگانگی باید
چو من کز اهل این گنجی تو را ویرانگی باید
تورا ای مالک سرکش جوی مردانگی باید
چرا با این غنا، ما را غم بی خانگی باید
بگرد شمع آزادی ، تو را پروانگی باید

 

(۸۶)

سرا پا کاخ این زروآوران گر زیوری دارد  
نیارد باد امشب خاک راهش را برای ما 
نگار من مسلمانست و در عین مسلمانی 
مکن هرگز بدی با ناتوانان از تواناپی
ز عریانی ننالد مرد با تقوی که عریانی
سر قتل محبان داشتی اما ندانستی

 

ولی بزم تهی دستان صفای دیگری دارد
مگر در رهگذار او کسی چشم تری دارد
بمحراب دو ابرو چشم مست کافری دارد
که گیتی بهر خوب و زشت مردم دفتری دارد
بود بهتر ز شمشیری که در خود جوهری دارد
میان عاشقان هم فرخی آخر سری دارد

 

(۸۸)

شد بهار و مرغ دل افغان چه بلبل میکند
آنچه از بوی گل و ریحان بدست آرد نسیم
کی شود آباد آن ویرانه کز هر گوشه اش
دسترنج کارگر را تا بکی سرمایه دار
کشور جم سربسر پا مال شد از دست رفت
میکند در مملکت غارتگری مآمور جزء
ناجی ایران بود آنکس که در این گیرودار

  عاشقان را فصل گل گویا جنون گل میکند
صرف پا انداز آن زلف چو سنبل میکند
یک ستم کاری تعدی یا تظاول میکند
خرج عیش و نوش و اشیاء تجمل میکند
پور سیروس ای خدا تا کی تحمل میکند
جزء آری در عمل تقلید از کل میکند
خوب میزان سیاست را تعادل میکند

 (۷۸)

در کهن ایران ویران انقلابی تازه باید 
تا مگر از زرد روئی رخ بتابیم ای رفیقان
نام ما ، در پیش دنیا پست از بی همتی شد
می کند تهدید مارا این بنای ارتجاعی
فرخی از زندگانی تنگدل شد در جوانی
 
 

سخت از این سست مردم قتل بی اندازه باید
چهرۀ ما را زخون سرخ دشمن غازه باید
غیرتی چون پور کیخسرو بلند آوازه باید
منهدم این کاخ را از صدر تا دروازه باید
دفتر عمرش بدست مرگ بی شیرازه باید

 

(۸۸)

     

 

(۸۸)