“تهوع”: سارتر

تهوع (به فرانسویLa Nausée) یکی از معروف‌ترین رمانهای ژان پل سارتر، فیلسوف و نویسنده اگزیستانسیالیست فرانسوی است که در سال ۱۹۳۸، زمانی که سارتر استاد دانشگاه بود، منتشر شد. این اولین رمان سارتر می‌باشد و از نظر خودش یکی از بهترین نوشته‌هایش نیز هست.

داستان "تهوع" باین ترتیب آغاز میشود که روکونتن نسبت به وجود خود و دیگران از نظر ماورای طبیعی تردید پیدا میکند. او ضمن تعریف داستانی ساده مسائلی را مطرح میکند و راه حلهائی برای آنها ارائه میدهد. بعقیده فیلیپ تادی ، "تهوع" تنها اثر سارتر است که یک راه حل زیبائی شناسانه را بعنوان پاسخ نسبتآ جدی به مسئله پوچی پیشنهاد میکند…" اولین جمله خاطرات روکونتن که در تاریخ 29 ژانویه 1932 نوشته شده است از نظر پدیدارشناسی مهم است زیرا تغییر مهمی در زندگی او پدید آمده است: "دیگر نمی توانم تردید داشته باشم ، چیزی در زندگی من اتفاق آفتاده…" کوشش روکونتن این است که این دگرگونی را درک کند چه بنظر او اشیاء مادی تغییراتی کرده اند. اما او نمی داند که این تغییر مربوط به خود اوست و یا مربوط به اشیاء است: " پس ، در ظرف هفته های اخیر تغییری بوقوع پیوسته … آیا من تغییر کرده ام؟ نه، در غیر اینصورت این اتاق ، این شهر و این طبیعت است که تغییر کرده …" اشیاء در حال تغییر بقدری ذهن روکونتن را اشغال میکند که وقتی او سنگریزه ای را برای بازی لب پر از روی شنهای ساحل برمیدارد، با تنفر آنرا بدور می افکند و با آنکه علاقه زیادی به برداشتن تکه پاره های روزنامه از روی زمین دارد، جرآت اینکار را ندارد. او فکر میکند که همه آنها دارای روح هستند: " گوئی همه آنها موجودات زنده ای هستند. من از تماس با آنها می ترسم." روکونتن سعی میکند احساسی را که در موقع بدست گرفتن سنگریزه در ساحل دریا باو دست داده بود درک کند: "احساس من یک نوع تنفر بجا بود ، من این را مطمئن هستم.، حسی که از سنگریزه برمی خاست. مطمئن هستم که از سنگریزه بدستم منتقل شد. آری همینطور است، درست همینطور که میگویم: نوعی تهوع در دستها." تجربه دیگری نیز از این قبیل به سراغ او می آید . برای نمونه لیوان آبجو او عجیب و غیر قابل بیان بنظر میرسد ، روکونتن در همه چیز حتی در تحقیقات خود راجع به مارکی دورلبون نیز یک نوع عدم ثبات می بیند:" اما چیزی که همه این گزارشها فاقد آنست، استحکام و ثبات می باشد."

روکونتن ، تهوع را در همه جا ، حتی در پیراهن کتانی آبی رنگ خود که در برابر دیوار قهوه ای رنگ آویزان است ، حس میکند: "اینهم تهوع می آورد، یا بهتر بگویم تهوع هست. تهوع در وجود من نیست . من آنرا آنجا روی دیوار ، روی بند شلوارها، همه جا، بدور خود حس میکنم. تهوع در سالن کافه موج میزند . این منم که در تهوع غوطه میخورم."
بازدید روکونتن از یک  نمایشگاه عکس او را به آنچه که سارتر صمیمیت مینامد نزدیکتر میکند. روکونتن به چهره های از خود راضی بورژواهایی که هرگر وجود بیهوده و پوسیده خود را حس نکرده بودند نگاه میکند. این افراد کسانی بودند که خود را فریب میدادند.
خودفریبی یا سوء نیت ، آنگونه که ماری وارنوک شرح میدهد عبارتست از اینکه: " بخود و یا بدیگران بقبولانیم که اشیاء همانگونه که ما می بینیم ، هستند و اینکه ما به ادامه زندگی بهمین شیوه ملزم بوده و اگر نیط بخواهیم ، قادر به رهائی از آن نیستیم."  بنظر میرسد هنرمندانی هم که این آثار را خلق کرده اند ، خود را فریب داده باشند، زیرا که حقیقت هستی را با نقاشی خود پوشانیده اند و این چیزی است که روکونتن سخت با آن مخالف است.

ساتر کسی را محکوم میکند که از روی صداقت با خواستها و انگیزه های خود روبرو نمیشود یعنی کسی که "خودش را آنطور که واقعآ هست نمی شناسد".

یکی از نشانه های خود فریبی اینست که انسان میکوشد از زیر بار مسئولیت انسانی خویش شانه خالی کرده و خود را با اشیاء همسان بداند. از طرف دیکر صمیمیت در نظر سارتر تجربه تهوع  است که روکونتن آنرا بطور تصادفی تشخیص میدهد، یک مسئله ماوراءالطبیعه است. روکونتن از راه دلیل و برهان به حقیقت نمیرسد بلکه حقیقت به او الهام میشود و همانگونه که همه اذعان دارند "الهام یک تجربه کاملآ شخصی و فردی است." [ مثل رسیدن به نتیجه ای منطبق بر ادراکات و تجاربی که انسان در طول زندگی به آنها رسیده ، مثل کشف کردن که عینیتی مادی دارد. نوع دیگر الهام بر پایه شنیده ها بصورت قصه و داستان است که محّمد بدان رسید. داستانهای تورات، زرتشت، مسیح اگیزه ای شد تا محمد داستان دیگری بنام الله را بسازد که هیچگونه رابطۀ مادی با موجودیت خود نداشت و آنرا به ملکه ذهن خود در آورد تا خالق دینی بشود که مربوط به ماوراء الطبیعه ای است که هیچگونه عینیت تاریخی و مادی نداشته است]. تنها روکونتن میتواند بنویسد: "ناگهان با یک ضربه حجاب برطرف میشود،  من با چشم خود دیدم و درک کردم ."  و چون اعتقادات ماورای طبیعی روکونتن از نوع وجودی است، تهوع معنی وجود را در پیش چشم او ظاهر می سازد.

ناخوشی و تهوع روکونتن هنگامی به اوج میرسد که او به باغ ملی رفته و روی یک صندلی می نشیند. در اینجاست که هستی در یک لحظه حساس خود را به روکونتن نشان میدهد و میکوشد به آنچه که از راه اشراق باو دست داده است ، شکل دهد. روکونتن به تفکر درباره اشیاء میپردازد و نسبت به جدائی از آنها احساس پریشانی میکند. روکونتن با خود میگوید: " این نیمکت است، کمی هم مثل سحر و جادوست اما کلمه روی لبهایم باقی میماند… نیمکت با مخمل سرخ رنگ و هزاران گل میخ کوچکش، همانطوری که هست باقی میماند. این شکم بزرگ خونین که بطرف آسمان برگشته و با تمام گل میخهای مرده اش زیر این آسمان موج میزند ، چیزی جز یک نیمکت نیست و میتوانست یک الاغ مرده هم باشد…"

علت تهوع روکونتن همین بی شکلی اشیاء است. او به تفکر خود در باغ ملی ادامه میدهد و خود را سرزنش میکند که چرا تاکنون وجو اشیاء را با دید سنتی و بر حسب طبقه بندی و انواع نگریسته است : " تا این اواخر ، معنی وجود داشتن را درک نمی کردم… منهم مثل دیگران بودم … و مثل آنها میگفتم دریا سبز رنگ است و آن لکه سپید در آنجا یک مرغ دریائی است. اما حس نمیکردم که این مرغ وجود دارد. حس نمیکردم که این مرغ برای خود یک موجودیت است. معمولآ هستی خودش را پنهان میکند… بخود میگفتم که دریا به دسته اشیاء سبز تعلق دارد… حتی زمانی که به اشیاء مینگریستم ، فکر نمی کردم که وجود دارند…" اما وجود دیگر نمی تواند خود را از چشم روکونتن پنهان نگه دارد زیرا که حقیقت عریان در برابر او قرار دارند. آنچه که اکنون در پیش روکونتن است یک شیئی موجود یعنی ریشه درخت بلوط است: "… ظاهر بی آزار و مجرد خود را از دست داده است و معجونی از اشیاء شده بود. این ریشه در هستی غوطه میخورد. بهتر بگویم ریشه، با نرده های باغ ، نیمکت، چمن و چمنزارها ، همگی محو شده بودند. تنوع اشیاء و ماهیت آنها جز یک رنگ ظاهری ، چیزی نبود و این رنگ هم ذوب شده و از آن جز توده های نرم و نامرتب و منظری زشت و عریان چیزی باقی نمانده بود. " اشراق نهائی هنگامی به انسان دست میدهد که او به هر پدیده ای خیره میشود،: "من پی بردم که حد میانی بین وجود نداشتن و این کثرت وفور تحلیل رونده نیست. اگر چیزی وجود دارد بایستی تا درجه پوسیدگی ، تورم و زشتی  وجود داشته باشد. دایره ها ، آهنگها، هستی خود را در جهانی غیر از جهان ما حفظ خواهند کرد. اما وجود، یک نوع انحطاط است". در این لحظه ، روکونتن باخلاء روبرو میشود. وی احساس میکند که نه شیئی و نه اسم هیچکدام وجود ندارند و هنگامیکه برای بیان این مکاشفه در جستجوی لغتی است، کلمه پوچی از قلم او تراوش میکند: " به این نتیجه رسیدم که کلید هستی ، کلید تهوع های زندگی خود را یافته ام … در این ریشه چیزی که بیهوده باشد وجود نداشت. اوه! چطور میتوانم این موضوع را بیان کنم ؟ پوچی تجزیه نشدنی است. هیچ چیز، حتی هیجان شدید و مرموز طبیعت نمیتوانست آنرا تشریح کند … من تهوع را احساس کرده و از آن سرشار بودم. نکته اصلی احتمالات است. منظور من اینست که آدم نمی تواند وجود داشتن را تعریف کند. وجود داشتن ، بطور ساده بودن است."

در اینجا تصور روکونتن از وجود به چیزی که هایدگر(دآزآین) Dasein نامیده است و بمعنی زمان و مکان هستی بسیار نزدیک میباشد.

و بنا به گفته هایدیگر "man ec-sist” در اینجا ریشه کلمه Sist بمعنی آنجا بودن و بر بودن انسان در مکان دلالت میکند و پیشوند "out"  " ec" بمعنی این است که انسان از بودن در مکان فراتر میرود. ادین کرن به شباهت بین "هستی در خود" و "هستی برای خود" سارتر و Dasein هایدیگر اشاره میکند .و میگوید : " هر چند تقسیم بندی از انسان به en-soi و Pour-soi بنظر میرسد که نسبت به ec-sisting Dasein  با طبیعت خود با طبیعت گام برداشتن است. گامهائی که بعنوان بخشی هایدگر دارای دو گانگی بیشتری باشد، این دو نظریه بظور دقیق شبیه یکدیگر هستند."

در رمان "تهوع " بخاطر Pour-soi و یا خودآگاهی ویژه انسان است که روکونتن از حد خود فراتر رفته و با حضور و یا هستی ریشه درخت بلوط رویاروی میشود. دیوید روبرتز نیز گفته هایدیگر را تآیید میکند و میگوید: "تنها عاملی که باعث میشود بین انسان و درخت ارتباط برقرارگردد اینست که روکونتن در آن مکان باشد."