مارکس و مقوله انقلاب

مارکس و انگلس، نهاد (تز) اصلی ماتریالیزم تاریخی، یعنی، نقش قاطع تولید مادی در زندگی جامعه را در تمام وجوه آن بسط و توسعه میدهند. تولید است که بین انسان و حیوان تمایز ایجاد میکند. اولین مقدمۀ تاریخ انسان اینست که مردم باید زندگی کنند و چون باید زندگی کنند غذا، آب، لباس و غیره میخواهند تا بتوانند “تاریخ را بسازند”. عامل تعیین کنندۀ یک جامعۀ معین شیوۀ تولید آنست. وجوه اصلی فعالیت اجتماعی به صورت انواع مختلف تولید ظاهر میشوند: تولید وسائل معیشت، تولید نیازها، تولید خود مردم، تولید روابط اجتماعی و تولید آگاهی. مارکس و انگلس ضمن ارائۀ خلاصۀ برداشت ماتریالیستی از تاریخ چنین مینویسند: “این برداشت از تاریخ بستگی دارد به توانائی ما، اولاً در تبیین فراگرد واقعی تولید، که از خود تولید مادی زندگی آغاز میشود، و درک شکل مراودۀ مربوط و ساخته و پرداختۀ این شیوۀ تولید (یعنی جامعۀ مدنی در مراحل مختلف آن) به مثابۀ بنیاد همۀ تاریخ؛ و ثانیاً نشان دادن آن در عمل در نقش دولت، تبیین همۀ محصولات نظری و اشکال آگاهی، دین، فلسفه، اخلاق و غیره، و ردیابی منشأ و رشد آنها از این مبنا. بدین ترتیب، البته همه چیز (و هم چنین، کنش متقابل همۀ این جوانب مختلف بر روی یکدیگر) را میتوان در کلیت آن نمایش داد. [این گونه ادراک] مجبور نیست که مانند برداشت ایدئآلیستی از تاریخ، در هر دوره به دنبال یک مقوله بگردد، بلکه همیشه بر روی پایۀ واقعی تاریخ ثابت باقی میماند. ادراک یا برداشت فوق عمل را بر مبنای ایده تبیین نمیکند، بلکه شکل گیری ایده ها را بر مبنای عمل مادی تبیین میکند، و از این رو بدین نتیجه میرسد … که نیروی سائق تاریخ، دین، فلسفه و همۀ انواع دیگر نظریه، نه انتقاد بلکه انقلاب است.