تساهل مارکسیستی : بیاد شعاعیان

١۶ بهمن چهل و یکمین  سالروز جانباخته و دور اندیش انقلابی مصطفی شعاعیان است که با درج مقاله ای از علی فیاض یاد و خاطره مصطفی را گرامی میداریم!

—————————————————————————-

تساهل مارکسيستی ( ٢)
روحانيت، روشنفکران و دگرانديشان

به بهانه ١۶ بهمن، بيست و هفتمين سالگشت شهادت مصطفی شعاعيان
  afayyazb@hotmail.com  علی فياض 

١٨ فوريه ٢٠٠٣ – سه شنبه ٢٩ بهمن ١٣٨١

من برای شعور و دانش انقلابی، ارزش بسيار، و بسيار زيادی قائلم . و می پذيرم، حتی مدعی آنم که « هر وقت همه چيز را دانستيم، آنگاه همه چيز را به دست خواهيم آورد . و می پذيرم هرگز نگفته ام که اين دانستگی خود به خودی حاصل نخواهد شد . به هر حال بگذار ملت بداند؛ بگذار به زندگی، به حقوق ملی، به ارزش های انسانی، و به همه آنچه که در اطرافش می گيرد، دانستگی پيدا کند، بگذار گول اين يا آن لباس، اين يا آن ژست، و اين يا آن گنده گو را نخورد؛ بگذار همه چيز را ولو ازعالم غيب بداند، تا آنگاه معلوم شود که اين دانستگی به انضمام ايمان و شوری که قلب ها را بی محابا به تپش وا می دارد، چه اعجازی صورت خواهد داد.»
شعاعيان، شوروی و نهضت انقلابی جنگل، ص ٣٠

همانگونه که پيش بينی می شد، در سالگرد عمليات سياهکل، از جزنی ها و رزمندگان آن به درستی – از سوی فعالين سياسی ازجریانهای گوناگون – تجليل و تحليل هايی به عمل آمد . و اما باز هم همانگونه که انتظار می رفت، از زنده ياد مصطفی شعاعيان خير ! درباره انگيزه اين جريانات ومکتوم و مسکوت گذاشتن شعاعيان، در بخش اول اين مقاله به اندازه کافی سخن رفت و تکرار آن را در بخش دوم مقاله چندان ضروری نمی بينيم. (١)

اپورتونيسم « چپ »

در بخش پيشين، از مواضع زنده ياد مصطفی شعاعيان درباره شوروی، لنينيسم و معيارهای وی که به کلی با معيارها و مناسبات آن زمان بيگانه بود – بيگانه و نه نا آشنا – سخن گفتيم. وی عليرغم تاکيدات خويش مبنی بر مارکسيست بودن و از منافع کارگران و زحمتکشان دفاع کردن، هيچگاه ديگر طبقات، اقشار و نيروهای اجتماعی –  سياسی جامعه ايران را ناديده نگرفت. او با تيز بينی و دقتی که در مسائل سياسی از منظر جامعه شناختی آن از خود بروز می داد، به درستی می دانست و آگاه بود که درايران شرايط يک انقلاب کارگری مهيا نيست و در نتيجه هر حرکت اجتماعی – سياسی تغيير آفرين و دگرگون کننده، بدون حضور اقشار گوناگون اجتماعی به نتيجه نخواهد رسيد . او با آگاهی نسبت به روانشناسی توده ها در جامعه يی چون ايران – که باورهای مذهبی در آن به شدت قوی بود – بر اين امر تاکيد می ورزيد که مخالفت تند و بی در و تخته با مذهب، باعث تجزيه انقلاب خواهد شد.» (٢) اين موضعگيری های اصولی و منطقی که خود نشان از شعور و دانش عميق او در مسائل سياسی واجتماعی – فرهنگی داشت، هم در عمل و هم در روابط ايدئولوژيکی و اعتقادی تاثيرات ارزشمند خود را بر جای گذاشت؛ تأثيرات مثبت، منطقی و مفيدی که به نوبه خود، باعث می شد تا راه او از راه بسياری از مدعيان روشنفکری و«چپ » متمايز شود .وی در قضاوت های خود، برکنار از گرايشات فرقه يی و عقيدتی، به نتايج عمل بيشترمی انديشيد تا به خود عمل. چرا که شيوه عمل و رفتاری که يک نيروی اپوزيسيون برای رسيدن به اهداف خويش از خود بروز می دهد، تاثيرات مفيدتری بر جای می گذارد تا خود اهداف.هر چند مقدس و اساسی: «برای اينکه دانسته شود چه کسی با ماست و چه کسی با ما نيست، نبايد پرسيد که آيا هدف ما را قبول دارد، يا نه، بلکه بايد ديد که آيا شيوه ها وتاکتيک های ما را صحيح می داند يا غلط . آنچه خصوصا مهم، مهم و مهم است، تاکتيک ها، تاکتيک ها و تاکتيک های مبارزه می باشند.»(٣) نحوه قضاوتی که وی در تحليل های خود از جنبش جنگل ارائه می دهد، نشان دهنده بينش انسانی وی و وفاداری به اصولی است که به آنها باور دارد. برای نمونه قضاوت وی در رابطه با عملکرد هياتی که از سوی اتحاد جماهير سوسياليستی شوروی برای مذاکره با ميرزا کوچک جنگلی و يارانش به ايران می آيند، و يکی از خواست های اصلی آنان «تبليغ و مبارزه عليه خدا و دين ومذهب است، در «خوشبينانه ترين قضاوت » ، روش آنان را « خصيصه » يی می داند که از کهن ترين ريشه های اپورتونيسم چپ آب می خورد.»(۴) وی مواردی ازجلوه های«چپ» را عجولانه حرکت کردن، عدم درک درست وعلمی شرايط عينی – ذهنی، و عدم تحمل نظراتی که با ديدگاه خود در تضاد می بيند، بر می شمرد: « آنها بدون توجه به اين ويژگی ها (ويژگی های مذهبی و فرهنگی جامعه ايران – نگارنده اين مقاله ) و شرايط محلی، و بدون آگاهی از خصايص و اوضاع جاری،  اصرار داشتند که آخرين گام ها را به مثابه نخستين وظايف به انقلاب بقبولانند.»(۵) 

بر اساس همين تجارب عينی و ذهنی، و نارسايی های تطبيقی زمانی – مکانی در شگردهای « چپ » مرسوم و موسوم در اين گونه جوامع – به ويژه جامعه ايران – مصطفی به صراحت، زاويه ديد، نگاه و حرکات آنان را نارسا می ديد و با تعبيراتی بسيار گستاخانه و بی رحما نه مورد حمله قرار می داد :« « لوچ» می گوييم به جای « چپ » . زيرا کسانی که در ايران مدعی داشتن مواضع چپ بودند، در واقع چشم هايشان « چپ » بود، نه کيفيت سياسی و خصلت انقلابيشان. آنها قضايا را تا به تا .میديدند» (۶) 

نمايندگان سنت و مدرنيته

شعاعيان نه تنها در رابطه با حکومت شوروی و« اپورتونيسم چپ » و ناتوانی های آن، مواضع منطقی، اصولی و قابل قبولی ارائه داد، بلکه در رابطه با مدرنيته و سنت که همواره ذهن روشنفکران و انديشمندان جامعه ما را به خود مشغول داشته است، نيز مطالبی را طرح کرد. نگارنده نمونه هايی از اين مواضع را با انگيزه شناخت بيشتر آن روشنگر انديشمند و ديدگاه های مترقيانه اش، مورد بررسی قرار می دهد.

از آنجايی که شهيد شعاعيان، رابطه استبداد واستعماررا رابطه يی تنگاتنگ وهماهنگ با منافع مشترک ارزيابی می کرد، بديهی بود که نسبت به دوری و نزديکی «روشنفکران» و کوشندگان ايرانی با استعمار، جوامع استعماری و منافع امپرياليستی حساس باشد. چنانکه می دانيم حضوراستعمار در کشورهای جهان سوم، و ايجاد مستعمرات، همزمان با پديدار شدن موج نو روشنفکران درکشورهای غير اروپايی شکل گرفت . بخشی از اين روشنفکران نه تنها خود از جوامع استعماری الهام می گرفتند، بلکه موضع گيری های داخلی شان نيز بر اساس قضاوت ها و برداشت های روشنفکران آن جوامع بود. و عموما در برابر غرب و فرهنگ و تمدن آن دچار نوعی خود باختگی شده و درموضع گيری های خود به تاييد و تکريم جوامع استعماری می پرداختند . ميرزا ملکم خان نمونه بسياربرجسته يی از آن نوع روشنفکران به شمار می رفت. او نه تنها بارها بر فوايد نقش کشورهای استعماری تأکيد نموده بود، بلکه خود دلال چند قرارداد خيانت بار استعماری نيز شد . اين تيپ از روشنفکران علاوه بر اينکه فاقد گرايشات استقلال طلبانه بودند، اين مسئله نيز برايشان مطرح نبود که به يک بررسی عميق فرهنگی در جوامع خويش دست بزنند و يا بين پيشرفت علمی و فکری وفرهنگی غرب، با ماهيت تجاوزکارانه و استعماری آن تفاوتی قائل شوند . مواردی که خود باعث سوء استفاده رندانه استعمارگران از آنان می شد . زنده ياد شعاعيان نيز بسيار آگاهانه و هوشيارانه به اين امر اشاره می کند:

«اغلب روزنامه های به اصطلاح معتبر آزادی خواه و ضد ديکتاتوری ايران يا رسما توسط ايادی و مامورين بريتانيا به راه افتاد و يا انگلستان در مناطق نفوذ خود به آنها امکان داد تا حرکتی را آغازکنند. و لذا بريتانيا از مزايای نظارت های علنی و پنهانی خويش در آنها بهره مند گرديد. انگلستان با نزديکی به جنبش ايران، اولا کادرهای خوب و فراوانی برای خود دست و پا کرد، ثانيا به ميمنت دلالی انقلاب و ضدانقلاب مزايای بسيار به دست آورد، و ثالثا با خيانت به انقلاب و به قدرت رساندن کادرهای خود در مواضع قدرت، نفوذ و نيروی مناسبی کسب کرد.»(٧)

ملکم خان، نمونه يی از روشنفکران وابسته

وی در همين رابطه به « دو روزنامه معتبر ! حبل المتين در کلکته کانون استعماری بريتانيا در آسيا و روزنامه قانون در لندن» اشاره می کند که اولی « خود را نويسنده و اعلام کننده انقلاب ايران » معرفی می کند و ديگری به سردمداری « ملکم خان فراماسيونر، خود را به صورت ايدئولوگ نهضت ضد استبدادی و آزادی خواهانه ايران قالب می زند.» (٨)

وی بر خلاف نظر برخی ديگر از نويسندگان و محققان جنبش مشروطه از جمله شهيد کسروی که ملکم را مخالف قراردادها و امتيازاتی که به بيگانگان داده می شد قلمداد می کند، معتقد است که مبارزات آزادی خواهانه ملکم خان «خصوصا از موقعی آغازمی شود که ناصرالدين شاه اجازه نمی دهد که نامبرده امتياز لاتاری يی را که برای خود و همچنين امتيازی را که برای رويتر از شاه گرفته بود مورد بهره برداری قرار دهد.» (٩)

وی سپس برعکس گفته آقای باقر مؤمنی که پيرامون مشروطيت تحقيقاتی هم به عمل آورده است و ملکم را يکی از پيشروان ترقی خواهی و اصلاح طلبی معرفی می کند، بر اين امر تأکيد می نمايد که حرکات و مسير زندگی مبارزاتی ملکم به صورتی افسانه يی و گويا، با مسير ديپلماسی و مقاصد انگليس در ايران تطبيق می کند.»(١٠)

وی آنگاه به اين موضوع اشاره می کند که : «جناب ملکم خان برای اينکه مقدمه فريبنده يی برای تزاصلی خود که همانا دادن امتياز هست و نيست کشو ر به بيگانگان « معتبر » بوده باشد تهيه کنند، عليرغم همه واقعيات تاريخ و عليرغم همه جنبش های آزادی خواهانه مردم در سراسر جهان عليه استعمار و سلطه استعماری، ترجمان احساسات و عواطف« آسمانی » استعمار می شوند و همان تزننگين استعمارگران را که می گفتند : ما برای آبادی و رفاه جهان به خود هزاران رنج و مشقت را هموار می کنيم، سرمايه و افراد خود را به اين يا آن کشور« عقب مانده » گسيل می داريم و موج تمدن و انسانيت را به جهانيان می رسانيم، به مثابه اصلی مقدس و حقيقی به خورد ملت ايران می دهند.» (١١) ايشان سپس با توجه به عملکردهای ملکم خان، چنين نتيجه می گيرند که : «ديگر تحليلی لازم ندارد تا نشان دهيم که چنين شخصيتی، به علت چنين جرياناتی، وقتی روزنامه يی به پا می دارد، اين روزنامه تا چه حد می تواند اصولی، بنيانی، و ريشه يی برای يک نهضت ضد ارتجاعی _ ضد استعماری، و آزادی خواهانه بوده باشد؟»

فراموش نشود که اين نگاه هنگامی معنای حقيقی و جايگاه واقعی خود را خواهد يافت که نگاه وی را درباره ديگر روشنفکران دوره مشروطه نيز بدانيم، تا درباره داوری های وی در اين مورد به خطا قضاوت نکرده و او را در صف مخالفان « مدرنيته » قرار ندهيم . قضاوت وی درباره ديگرروشنفکران دوره مشروطه، مثبت و همراه با تحسين است. برای نمونه، وی از کسانی چون ميرزا آقاخان کرمانی، طالبوف تبريزی، ستار خان و … به عنوان کوشندگانی که دل در گرو رهايی و آزادی مردم و ميهن داشتند، تجليل به عمل می آورد، و به خصوص ميرزا آقاخان را مور د ستايش ويژه يی قرار می دهد.

روحانيت

زنده ياد شعاعيان هنگامی از مذهب سخن می گويد، که شاخص ترين نمايندگان مذهب، روحانيان به شمار می رفتند . در نتيجه، شناخت مذهب، نقش و جايگاه دين و تاثيرات عملی آن بر زندگی توده های مردم، از کانال آنان قابل ارزيابی و شناخت بود . زنده ياد شعاعيان نيز بر بستر همين داده ها و اسناد، در رابطه با مذهب به قضاوت بر می خيزد.(١٣) قضاوت هايی که هوشياری، منطق و صاحب نظربودن وی را به طور برجسته يی نمايان می سازد. تحليلی که وی از روحا نيت و نقش آنان ارائه می دهد از نادر تحليل هايی است که توسط « چپ » انتشار می يابد. او با تسلطی تحسين برانگيز، به نقد روحانيت – به مثابه نمايندگان سنت – راه وعملکرد آنان می پردازد . برای وی بر خلاف بسياری از روشنفکران ما که منتظر ماندند تا روحانيت بر سرشان آوار شود و آنگاه به تحليل نقش و ساختار شخصيتی آنان بپردازند، .عملکرد آنان در نهضت مشروطه، و نيز برداشت های ارتجاعی آنان از مذهب، کافی بود تا عميق ترين تحليل را از نقش و جايگاه آنان به عمل آورد

از نظر وی، روحانيت دارای شبکه بندی سازمانی وسيع و همه جا گيری است و مستقيما در تماس با مردم. همين تماس و همچنين به خاطر نفوذی که از لحاظ عاطفی با  مردم داشت، بهتر می توانست مردم را از خانه هايشان خارج کند . اما همين روحانيت بنا به وابستگی های اقتصادی شان نقش متفاوتی را بازی می کردند . مثلا روحانيت شهری به دليل ارتباطات با خرده بوژوازی شهری، تمايلات اصلاح طلبانه داشت، در حالی که روحانيت روستايی به دليل وابستگی به فئودال ها، ملاکين و خان ها و نيز بی سوادی، با اصلاح طلبی مخالف بود . هر چند که حتی همين جناح مترقی روحانيت نيز از مبارزه، اسلوب و رهبری آن چيزی نمی دانست. چه ؛ «روحانيت عقب مانده تر، کودن تر، و ناآگاه تر از آن بود که بتواند به پيشقراول نهضتی انقلابی در عصر مبارزه با استعمار- ارتجاع مبدل شود».(١۴).

شعاعيان با آگاهی از نفوذ روحانيت در بين مردم، اين موضوع که آنان در ايران در حکم دولت دوم محسوب می شدند را گزافه نمی داند . در تحليل نهايی معتقد است که «استعمار روحانيت را به همکاری با خويش فرا خواند و روحانيت نيز در مجموع لبيک گفت … هر چند هم که تک و توک عناصری نظير مدرس ها از درون آن بيرون آمدند که عليه استعمار به مبارزه برخاستند، معهذا اقدامات اين افراد برای جا به جا کردن جامعه روحانيت، در حکم لگد زدن به کوه بود . فقط پاها شکست.» عقب شينی های اصلاح طلبانه در جامعه روحانيت نيز بر اساس تحليل وی نه پديده يی درون جوش و بر اساس نيازهای واقعی، که به ضرب توسری تاريخ و تکامل بوده است. وی در نهايت به اينجا می رسد که جامعه روحانيت سازمانی است منحط که مبلغ فرهنگ انحطاط می باشند و به ملت خيانت می کنند . آنان فرهنگی را به نام  مذهب و به نام اسلام تبليغ می کنند که در بسياری موارد، نه اسلام محمد، بلکه اسلام استعمار، اسلام انگليس و بلکه اسلام ارتجاع است . بر محمل چنين ديدگاهی است که وی در پايان سخن خويش، اين رهنمود را به جوانان مذهبی ارائه می دارد :

عناصر و جوانانی که می خواهند ضمن حفظ معتقدات مذهبی به مردم خود خدمت کنند، با استعمارمبارزه نمايند، و عليه ارتجاع به پا خيزند، می بایستی با قاطعيت خود  را از اين جامعه جدا کنند و به جای اصلاح آن، به فکر انهدام آن باشند . به جای مماشات با آن، قاطعانه می بايستی با آن به جنگ برخيزند و خود سازمان مناسبی را ايجاد کنند . هر گونه عمل مصلحانه ای محکوم به شکست است .»(١۵) نظری منطقی و اصولی که شايد بتوان گفت، با جنبش های راديکال و روشنفکرانه مذهبی از  قبيل بنيانگزاری سازمان مجاهدين خلق ايران و تلاش های شريعتی در دهه پنجاه شمسی، تا حدودی پاسخ تاريخی خويش را دريافت کرد.

سخن پايانی

از مواضع وی در رابطه با روحانيت و روشنفکرانی چون ملکم خان، نبايد به اين نتيجه دست يافت که وی ضديتی کور با اين اقشار و جريانات داشت و يا نگاهی بدبينانه و تساهل و تسامح ناپذير. چه ، وی علاوه بر مثال زدن شخصيت ها و چهره هايی از هر دو نمونه، در عمل نيز نشان می دهد که با قلبی آکنده از مهر و عطوفت، عشق و علاقه به ميهن و رهايی و خوشبختی آن، با هر کسی و هر شخصيتی که از نظر وی در آن سال ها حرفی برای گفتن و پايی برای رفتن و دستی برای کار کردن و مغزی برای انديشيدن در جهت مصالح ملت و مملکت و رهايی آن از يوغ استعمار، استبداد و استثمار داشته است، به تماس بر می خيزد. ( ١۶ ) و اين البته از خصوصيات و روش های آن بزرگوار بود که هيچ نيروی اجتماعی بالنده، رو به رشد و ترقی خواه را به صرف اين که در مواضع مارکسيستی قرارنداشتند، تکفير نکند و مورد تهاجمات رايج زمانی قرار ندهد . او عليرغم اينکه در رابطه با ملی گرايی، مذهب، طبقات اجتماعی و توهمات طبقاتی برخی از نيروهای سياسی مواضع خاص خويش را داشت، با اين همه، هيچگاه آن مواضع و مرزبندی ها، مانع از آن نشدند که وی در رابطه با نيروهای صادق « دگرانديش» – عليرغم اختلاف فکری خود با آنان – به عملکرد هايی دست زند که از خصوصيات و عملکردهای مارکسيست – لنينيست های سنتی به دور بود . وی با اينکه درباره هرنيروی اجتماعی – فرهنگی و سياسی پويا و ترقی خواه، مواضع خاص خويش را داشت، آن مواضع اما هيچگاه مانع از تماس و گفتگوی وی با آنان نشد.

منابع و توضيحات:

١) دوستانی که به انگيزه و علل اين سکوت ها علاقه مند هستند، می توانند به بخش اول مقاله مراجعه نمايند. با اين همه با اشاره يی سريع يادآور می شود که عوامل و انگيزه های چرايی اين سکوت وبايکوت را بايد از يک سوی در ادامه سايه سال های حاکميت تفکر استالينيستی و لنينی ارز يابی نمود و از سوی ديگر در نوآوری ها، سنت شکنی ها و جسارت های انقلابی شهيد شعاعيان _ در معنا و مفهوم واقعی خود _ جستجو کرد . او را مطرح نمی کنند، چون بايد به مناسبات و مجادلات وی با چريک های فدايی خلق، انتقادات وی به لنينيسم و… بپردازند! و از آنجايی که به شعاعيان هيچ کدام از برچسب های رايج – چون فرصت طلب، اپورتونيست، عافيت طلب، روشنفکر ذهنی، خرده بورژوا و… – نمی چسبد، مانده اند که با او چه کنند !! البته او از اين شانس هم برخوردار شد که به شهادت برسد، و گر نه چه بسا از سوی مدعيان انحصاری مدافع حقوق خلق، به اين القاب و القاب ديگر مفتخر نيز می شد !!!

٢) نگاهی به روابط شوروی و نهضت انقلابی جنگل، ص ١٧٢
۴ و ۵) همان، ص ١٧١ ،٣
۶) همان کتاب، ص ٣١
٧) روابط شوروی و نهضت انقلابی جنگل، ص ٨٢ و ٨٣
٨) ص ٨٣
٩) ص ٨۵
١٠ ) ص ٨۵
١١ ) ص ٨٨ و ٨٩
١٢ ) ص ٩٣
١٣ ) لازم به ياد آوری است که نگارنده در حال حاضر به غير از کتاب « نگاهی به روابط شوروی و نهضت انقلابی جنگل » اثر ديگری از آن زنده ياد را در اختيار ندارد. اما مطمئن می باشد که آن زنده  ياد در ديگر آثار خود نيز به اين مسائل پرداخته است . به هرحال اميدوار است در آينده يی نه چندان دور، با دست يافتن بر ديگر آثار آن زنده ياد حق مطلب را بهتر ادا کند.
 ١۴ شوروی و نهضت انقلابی جنگل، ص ۴٨ . ( دريغم می آيد تشابه همين معنی و کلام را از زبان يکی از برجسته ترين روشنفکران و نوانديشان مذهبی ، يادآوری نکنم؛ « آنان – روحانيان – نيز دريک نظام شکل گرفته منجمد از عناصر محافظه کار و« دم و دستگاه دار»هستند و نه می توانند و نه  می خواهند و نه می فهمند. بنا بر اين آنان نمی توانند آغازکننده يک انقلاب مردمی باشند» –  شريعتی، م. آ. ٢٧ ، ص ٢٣٣ و (٢٣۴
١۵ ) به کتاب ارزشمند نگاهی به روابط شوروی و نهضت انقلابی جنگل، صفحات ۴٨ تا ۵٢ مراجعه شود.
١۶ ) او نه تنها با زنده يادانی چون دکتر مصدق تماس می گيرد، با جلال آل احمد ملاقات می کند و با شريعتی به نامه نگاری می پردازد، با سازمان چريک های فدايی خلق در مقطعی پيوند می خورد و خواهان ايجاد جبهه يی از مجاهدين و فداييان می شود، که حتی اثر خود تحت عنوان تزی برای تحرک  يا جهاد امروز را برای تحريک« مراجع تقليد » – با آنکه می دانست آنها اين کاره نيستند ! – برای تعدادی از آنان از جمله شريعتمداری و خمينی ارسال می دارد. همه اين موارد نشان می دهد که او درجستجوی حقيقت و رهايی ميهن به هر آدرسی سر می زده است – البته در همه اين موارد با حفظ، و وفاداری نسبت به ديدگاه های خود. تساهلی مارکسيستی که در او تجلی يافته بود.

ضميمه ها

ضميمه ١

کوتاه درباره او و آثارش:

زنده ياد مصطفی شعاعيان در سال ١٣١۵ به دنيا آمد و در ١۶ بهمن سال ١٣۵۴ ، در درگيری مسلحانه با مزدوران رژيم شاه به شهادت رسيد . او در يک رشته مباحثه با حميد مؤمنی، نظريه پردازاصلی فداييان، آموزه های لنينيستی – استالينيستی آن سازمان را مورد انتقاد قرار داد . و پس از مدتی همکاری با سازمان چريک های فدايی خلق از آنان جدا شد، و خود گروهی مستقل تشکيل داد. 
آثار وی عبارتند از:
انقلاب
شورش نه: قدم های سنجيده در راه انقلاب
«پاسخ های نسنجيده به « قدم های سنجيده ( در پاسخ به حميد مومنی و سازمان چريک ها)
تزی برای تحرک يا جهاد امروز
پرده دری
حزب و پارتيزان
سرگذشت و دفن يک تئوری
واژه ها
نقدی بر آموزگاران
چند خرده گيری ناب
چه نبايد کرد؟
هنر و ارانی
چند يادداشت
افزارهای منطق
گرته ای پيرامون مطالعه
نامه های سرگشاده به چريک های فدايی
آستانه نوين
دو پاسخ به دو ياوه
چند نگاه شتاب زده
جنگ سازش در فلسطين
شوروی و نهضت انقلابی جنگل
( (ليست آثار بر گرفته از کتاب محراب ٣

ضميمه ٢ (از زبان ديگران)
نامه دکتر مصدق
نامه دکتر مصدق در جواب به نويسنده رساله نسل جوان و جبهه ملی احمد آباد – ٢٠ مهر ١٣۴١
آقای محترم مصطفی شعاعيان هموطن عزيزم

نامه شريف مورخ مرداد ١٣۴١ و رساله « نسل جوان و جبهه ملی » چند روز قبل از اين عز وصول ارزانی بخشيد و از قرائت آن بسيار محفوظ و خوشوقت شدم و شاکرم از اينکه وطن عزيز ما ايران رجالی دارد که می توانند قضايا را تجزيه و تحليل کنند و افکار عمومی را روشن نمايند و اين خود کمال اميدواری است که ايران خواهد توانست در آتيه نزديک استقلال از دست رفته خود را به دست آورد.
در جزييات رساله وارد نمی شوم چون که بعضی از نقاط آن محتاج توضيحات شفاهی است که با اقامت اينجانب در زندان سازگار نيست . بنا بر اين به طور کلی و خلاصه عرض می کنم که علت شکست ما دو چيز بود که يکی جنبه مادی داشت و ديگری جنبه معنوی.
دول استعماری نتوانستند از نفت ايران صرف نظر کنند، چه ابقای نفت در دست ملت ايران سبب می شد که ساير کشورهای نفت خيز هم احقاق حق خود را بخواهند . اين بود که با هم متفق شدند و به هر قيمتی بود دولت را از بين بردند و مبلغ آن را هم « اندره تالی »  درفصل هفتم کتاب « سيا » ده ميليون دلار يعنی هشتاد ميليون تومان قلمداد کرده است.

و اما اينکه اينجانب روزهای ٢۵ تا ٢٨ مرداد سکوت اختيار کردم علت اين بود که اينجانب قوايی در اختيار نداشتم. دو افسر از اقوام من حافظ خانه بودند که آنها را هم بعد محاکمه و محکوم کردند.
در خاتمه از زحماتی که در تنظيم اين نشريه مفيد متحمل شده ايد تشکر می کنم و توفيق شما را در خدمت به وطن عزيز خواهانم.
دکتر محمد مصدق
(برگرفته از کتاب محراب ٣، ميعاد با انقلاب، چاپ ١٣۵٩ ، ص ٢٣ (سالروز شهادت شعاعيان) و نيز کتاب نامه های دکتر مصدق به کوشش محمد ترکمان، نشر هزاران چاپ اول ١٣٧۴ ، ص ٣٠٣
ضمنا لازم به يادآوری است که دکتر مصدق، نامه ديگری را نيز در نيمه اول ١٣۴٣ درباره کتاب « جهاد امروز تزی برای تحرک » به شعاعيان ارسال داشته است، که به گفته گردآورنده نامه های دکترمصدق، به دست نيامده است. مقدمه کتاب، ص ٣١( 

ابراهيم فخرايی (از ياران ميرزا کوچک خان و نويسنده کتاب ارزشمند سردار جنگل) چهره يی آرام و متين داشت و زير همين چهره آرام يک، يک دنيا خشم و اندوه موج می زد . آهسته سخن می گفت و پرسش هايش، همه، دقيق و اصولی بود ؛ از نوع پرسش هايی که برای افراد کنجکاو و اهل تحقيق مطرح است و مايلند که ريشه و حقيقت هر چيز را دريابند و بعد به قضاوت و داوری بنشينند. از همان ابتدای معارفه، او را يک فرد انقلابی، پر تحرک، وارسته و واقع بين شناختم که درکشمکش بين دنيای کهنه و نو و در جدال بين حق و باطل مصمم است که، با تکيه بر اصول و قواعد مسلم رياضی، نقطه نظرهای آگاهانه اش را اعلام نمايد و خط مشی آينده کشور را در نيل به پيروزی و برقراری نظم و عدالت اجتماعی، ترسيم کند . محضرش گرم و سخنانش گويا و شيوا بود . آزادی ملت ها و ضرورت کسب آزادی را يک نياز می دانست، مثل ساير نيازهای عادی زندگی . تنبلی و بی تفاوتی و بی اعتنايی به اين نياز را محکوم می کرد . مردی بود مطلع و آگاه به حقايق تاريخی و جنبشهای انقلابی، که نتيجه و ثمر اين جنبش ها را رهايی از يوغ بندگی و استثمار فرد از فرد و برقراری عدالت اجتماعی و رفاه و سعادت افراد بشر ذکر می کرد . آرزو داشت که وضع اجتماعی بر اثر مبارزات پيگير، به نتايج دلخواه برسد و ريشه فساد و ديکتاتوری و ستمگری از بيخ و بن کنده شود ؛ از نعمت آزادی برخوردار شويم و آن چنان توان و نيرو يابيم که، فارغ از هرگونه بهره کشی و وابستگی های سياسی و اقتصادی و فرهنگی، به روی پای خويش بايستيم و قافله تمدن بشری را به سهم خويش، به سر منزل مقصود برسانيم . آرزو می کرد که گريبان ملت ها از يوغ استعمار واستثمار، که از مختصات سرمايه داری و سد راه معنويت و سعادت بشر است، نجات يابد و مداخلات امپرياليسم در سير تکاملی جوامع بشری نابود گردد . او خود در اين مبارزه گام نهاده بود و تمام تلاش و فعاليت های زندگيش را در همين زمينه به کار گرفته بود . همان طور که می انديشيد و همان اندازه که می گفت و می نوشت، عمل می کرد، و چه صادقانه عمل می کرد. 

(برگرفته از ماهنامه شورا، شماره ١۶ ، بهمن ١٣۶۴ ، مصطفی شعاعيان فدايی راستين خلق بود، ص ( ٧١ و ٧٢

زنده ياد مجيد شريف

شعاعيان می بايست، بر اساس تجربه های متعدد تاريخی، تشخيص می داد که در فضا و محيطی که » ويژگی اصلی آن تعبد فکری و عملی است، يک انديشمند تنها، که بايد بخش مهمی از مشغوليت ذهنی، انرژی و وقت او نيز مصروف مبارزه مستقيم با رژيم، مخفی کاری و مخفی شدن گردد، قادر نيست بی پشتوانه اجتماعی، تبر بردارد و در خفا بر ديواره های ستبر جزميت گرايی بکوبد. او بايد تشخيص می داد که، در حد خود، مبشر دنيای جديدی است و برای ساختن اين دنيای جديد، نه می توان از همان ابتدا از حافظان دنيای کهنه تر- هر چند « انقلابی » – اميد ياری داشت و نه می توان، صرفا به  اتکای انديشه و صداقت و ارزش گرايی، با آنان به جدل پرداخت . شايد امروز، به مدد تجربه های متعدد و شکست ها و سرخوردگی های پی در پی در مقياس ملی و جهانی، عده يی به آن حد ازاستقلال، اعتماد به نفس و احساس درد و مسئوليت رسيده باشند که بت شکنی پيشه کنند و جرأت برخورد به « اتوريته ها» را پيدا نمايند . اما در زمان شعاعيان وضع بدين منوال نبود : در جايی که نه  تنها لنين، بلکه استالين نيز از « تقدس » برخوردار است و در محيطی که فقر تئوريک، فرهنگی و فکری در لابلای تقدس وشور و شوق « مشی چريکی » پنهان شده است، کسی که گستاخی و صلاحيت آن را داشته باشد که، بی آنکه به « امپرياليسم » و« ارتجاع » روی آورد، در راستای منافع و مردم و طبقه کارگر، حتی مارکس و انگلس را مورد انتقاد قرار دهد، بايد « بار امانت» سنگينی را که بر دوش دارد بشناسد، بايد بداند که در هر قدم با دشواری هايی روبرو است که « مرگ» ساده ترين آنهاست. فاصله يی را که چنين فردی با « همراهان» يا « مؤتلفان» خود دارد، با اندرز و خيرخواهی يا بحث « دموکراتيک» ، در محيطی بسته و محدود و در کنج انزوا و اختفا، و حتی با «آمادگی برای مرگ» نمی توان پر کرد، بويژه که همواره نيز امکان پذير نيست که حقانيت کلام و انديشه يی را که به بلوغ، انسجام و هويت مستقل اجتماعی خويش نرسيده است، با خون امضا کرد.

به طور خلاصه، شعاعيان سرانجام نتوانست يا فرصت نيافت بر دوگانگی و تضاد ميان انديشه ها و ارزش های نو و چهارچوب ها و شيوه های متداول به تمامی فائق آيد و در مسير پيشبرد يک حرکت مستقل اجتماعی ناهمگونی ها و ضعف ها را از انديشه خود بزدايد ؛ قدر خويش را – از جمله به خاطر تواضع بيش از حد – آن طور که بايد، نشناخت و رسالت خود را، آن سان که شايد، جدی نگرفت و ديگرانی نيز که در کنار يا نزديک او بودند، اين نقش و رسالت و ضرورت های مربوط به آن را بهايی درخور   ندادند : او در« تنهايی » رها گرديد و خود نيز به اين « تنهايی شرافتمندانه » تن داد و سر انجام نيز، پيش از اينکه جريانی را دامن زند، مرگ را پذيرا گشت و بسياری »از دردمندان « جستجوگر را در حسرت و نياز باقی گذاشت.

(برگرفته از نشريه پويش، شماره ٢ بهمن و اسفند ١٣۶٧ ، مقاله پيامی که نشنيده در فضا معلق ماند

(به مناسبت سالگرد شهادت مصطفی شعاعيان)

کامران دوانی (از ياران و دوستان شعاعيان)

مبارزه يک وطن پرست واقعی چون مصطفی، مبارزه يی همه جانبه بود . چون از طرفی استبداد » حاکم به شدت نسل روشنفکران ملی را از ريشه می خشکانيد و از طرف ديگر بايد در مبارزات علنی با رهبری بوروکرات جبهه ملی مبارزه نمود و از سوی ديگر حزب توده دست به اسطوره سازی در مورد قبرستان های آباد کرده اش زده و با عضوگيری به تجديد حيات سياسی دست می زد . وی مدافع سرسخت طبقه کارگر بود ولی در لابلای حرف هايش شما به ندرت به کلمات و اصطلاحاتی که مدعيان طبقه کارگر مدام نشخوار می کنند، بر می خوريد . وی عقيده داشت که حرف بايد ساده و قابل فهم برای اکثريت مردم باشد و مدعيان مبارزه را دعوت می کرد تا به زبانی صحبت کنند که مردم آن زبان را بفهمند و درک کنند . او در همان روزگار آخوندها را خطرناک ترين قشر اجتماع می دانست و راه مبارزه با آنها را هم نشان می داد : سادگی، با اقشار پايين اجتماع در تماس بودن و حرف های بزرگ و پيچيده را به زبان ساده بيان کردن . مرتب سفارش می کرد که ساده صحبت کنيد و ازبه کار بردن کلمات قلمبه سلمبه خودداری کنيد . او يک انسان به تمام معنا و والا، يک ميهن پرست واقعی ومتفکری يگانه بود.
(برگرفته از اخبار روز )
اگر عمری باقی بود در باره شعاعیان بازهم خواهیم نوشت!(ھ. ٺ. کارگاه اندیشه و پیکار)